به نام تفاوت

به نام تفاوت

به نام تفاوت

درود به شما

با تشکر از اینکه از وبلاگ من بازدید می کنید.

در صورت تمایل میتونید برای ارتباط با من از آیدی Unsane در تلگرام استفاده کنید.

یعنی

https://telegram.me/Unsane

لینک کانال تلگرام :

https://telegram.me/Phree

شاد و سلامت و موفق باشید.

یک نصیحت بشنوید از من کاندر آن نبود غرض


چند سال قبل یه جایی بودم - نزدیک رمضون بود - صحبت روزه گرفتن شد - ازم پرسیدن امسال روزه می گیری ؟ 


گفتم امسال نه - اگه بگیرم نمیتونم تمرین کنم - می خوام تمرین کنم که امسال همه مسابقات رو شرکت کنم - وزنم رو هم باید یکم کم کنم


همه با یک نگاه فقیه اندر کافری بهم نگاه کردن و گذشت


و چند روز بعدش به طرز خیلی بدی پام شکست و تاندوناش پاره شد و دقیقن روز اول ماه رمضون پام رفت توی گچ - کل ماه رمضون به اضافه ی چند هفته بعدش توی گچ بود - همه اش رو که روزه گرفتم و هیچی تمرین نکردم به کنار - حدود 2 سال طول کشید تا به صورت تقریبی پام خوب شد و تونستم دوباره ورزش کنم - هیچ مسابقه ای نتونستم شرکت بکنم و تقریبن میشه گفت دوران طلایی ورزشیم رو از دست دادم - حدود 25 کیلو هم وزن اضافه کردم و شدم 110 کیلو !

بعدش هم همون آسیب باعث شد که تکواندو رو به صورت سابق دنبال نکنم و زیاد مسابقه ندم دیگه



خلاصه اگر هم عقایدتون به هر دلیلی خلاف جهت عمومه - این تجربه رو یادتون باشه تا زیاد عنوانشون نکنید حداقل... هیچ نیازی به عنوانشون نیست... و این عقیده حتمن نباید مذهبی و یا دینی باشه... بعدها که بیشتر فکر کردم دیدم در اکثر موارد اصلن نیازی نیست که در مورد هیچ یک از افکارمون - اهدافمون و امیالمون توضیحی بدیم به کسی... 


اگر قرار باشه نتیجه ای بدن که نتیجه اش قابل مشاهده است و اگر هم قرار باشه بی نتیجه باشن که عنوانشون کار بیهوده ای هست

البته ذکر این مورد هم ضروریه که نباید در بسیاری موارد که برمیگردن به عقاید و افکار افراد ازشون سوال کنیم چون به ما مربوط نیست


شاید بشه گفت بهترین پاسخ در برابر بسیاری از سوالاتی که در طول روز از ما میشه "به شما مربوط نیست" هست - ولی به دلایل مختلفی با توضیحات الکی جایگزینشون می کنیم...


امیدوارم که با هر نوع طرز فکری زندگی می کنیم - وجودمون مفید باشه و به درد بخوریم... 


شوآف خوب نیست - تاکید روی اینکه نمی خواهیم شوآف کنیم هم ممکنه شوآف باشه و اون هم خوب نیست - سکوت قشنگه...

هوا گرم شده و پشه ها حمله کردن

جایی خونده بودم که پشه های نر صدا میدن موقع پرواز و نیش نمیزنن

پشه های ماده بی صدا پرواز میکنن و نیش میزنن

استراتژیشونو دوست دارم ولی

دراز کشیدیم میبینیم صدای وییییز کنار گوشمونه، هی میشینه،ویز،میپره ،ویییز،دوباره... 

حواسمون که جمع این ویز ویزای کنار گوشمون میشه، یهو میبینیم کنار قوزک پامون سوووخت

قشنگ معلومه مرده به زنش گفته خانم من میرم بالا حواسشو پرت می کنم شما برو اون پایین مایینا رگای خوبی داره، یه دو سه تا هورت مشتی بکش گولّه بیا بریم


فردا شب استراتژی رو تغییر میدن، باز کنار گوشت صدا میاد ویییز، حواستو جمع قوزک می کنی، یهو میبینی لاله ی گوشت سوووخت


اینجا معلومه مرده گفته خانم، این دفعه با خودم بیا بریم، اون فکر می کنه میری پایین، ولی بیا همین بالا من هوارو دارم شما مک بزن


بعضی وقتا هم که آقا سر کاره یا خسته است یا توی یکی از عملیاتا له میشه، خود خانمه میاد، با تقلید صدای آقای غایب/مرحومشون

ویییز (تا توی بحرانی که این که صدا میده بالاخره میزنه یا نمیزنه) یه ۵ سی سی خون میزنه و جیم فنگ! 

نصف شب هم به علت خستگی و خوب آلودگی، از هر ده تا چکی که آدم ول می کنه به هوای پشه، ۹ تا‌ش بدون در بر داشتن هیچگونه تلفاتی با صورت خودش اصابت می کنه و برق از چشماش میپرونه

اون یکی هم اصلن اصابت نمی کنه به چیزی و اضافه کاریه فقط


خلاصه با گرمی هوا ذهنم بدجوری درگیر دنیای شگرف پشه ها شده، اینایی که صدای ریزی دارن از تکنولوژی پیشرفته ای استفاده می کنن، وقتی میزنن آدم حس می کنه قربانی اسید پاشی شده... تا مغز استخونو میسوزونه... 


پیف پافارو بکشید بیرون که بازی شروع شد دوباره


این جریان حمایت از کالای ایرانی خیلی امسال بولد شده


و خوب، به اشتباه اینطور برداشت شده که حمایت یعنی استفاده، وقتی میگن حمایت کنید یعنی استفاده کنید


این تا حدی درسته، اما قسمت مهم داستان نیست... 


حمایت به معنی مشارکت و تعامل هم هست، یعنی اینکه شما در تولید محصول بومی، تولید محتوای بومی و... هم سهیم بشید و انرژی و پتانسیل خودتون رو در کشور خودتون صرف کنید و به حالت بالفعل در بیارید


اما این سبک از حمایت، که به شخصه خودم بهش علاقه مند هستم هم، احتیاج به حمایت بالادستی ها داره


نیازمند اینه که اگر یک نفر خواست حمایت کنه از تولید داخلی، خودش مورد حمایت قرار بگیره و مسیر براش هموار بشه، و افرادی که در هر مرحله در راس امور قرار دارند، کنارش باشند، نه مقابلش، یعنی کسی باشند که میتونه روی اونها برای عبور از موانع حساب باز بکنه، نه اینکه خودشون هم یک مانع باشند که باید برای عبور ازشون کلی انرژی صرف بکنه، و حتا از مسیر اصلیش خارج بشه


خوب به نظر شما اینطور هست؟ نظر شخصی من به عنوان کسی که برای شروع یک سری برنامه و پروژه و استارتاپ و کار، با کلی مانع مواجه شدم تا به حال و فقط موضوع از سمت افرادی که باید حمایت می کردند به حاشیه های زائد رونده میشه و بعدم به نتیجه نمیرسیه، اینه که اصلن اینطور نیست


و متاسفانه با این شرایط، حمایت از تولید داخلی، در حقیقت حماقت هست


چون یک سری افراد هستند که بیرون گود نشستند و میگن لنگش کن، دریغ از یک جو همکاری و یا مساعدت، و یا حتا تظاهر به تعامل و مشارکت


اگر قرار هست حمایتی بشه، باید دو طرفه باشه... اینطور نمیشه که من نوعی موانع خودم رو داشته باشم، اون شخصی که قراره حامی من باشه هم به این موانع ملحق بشه، و من به سبک زورو، تمام این موانع رو از پیش رو بردارم و به ثمر برسونم کارم رو، و بعد باز هم بقیه ای که خودشون هم دست انداز های این مسیر بودند و جلو بندی مارو مورد مرحمت قرار دادند ذی نفع بشن در این موضوع


یا اینکه یک سری محصولی تولید بشه، که حتا خود تولید کنندگانش هم هیچ تمایلی به استفاده ازشون ندارند، و بعد ما رو مجبور بکنند که از اونها استفاده بکنیم... مثل پرایدی که خود مدیر عامل سایپا بهش برمیخوره وقتی ازش سوال می کنند که چرا سوارش نمیشی، مثل پیام رسان داخلی که هیچکس بهش اعتماد نداره، هیچ امکانات قابل قیاسی با رقبای خارجی خودش نداره، هیچ صرفه عقلانی ای نداره استفاده ازش، مثل تلفن همراه ایرانی و مثل خیلی محصولات ایرانی دیگه، که اگر کسی ازشون حمایت بکنه، امکان نداره بعدن با خودش نگه که عجب حماقتی کردم


چرا؟ چون هیچ حامی ای نداره، هیچ پاسخگوی درستی در هنگام بروز مشکلات وجود نداره، اگر کسی معترض بشه باهاش برخورد میشه، و دلیلش هم اینه که افرادی که در راس قرار داده شدن تا حامی حمایت کننده ها باشن، در حال بستن بار خودشون هستند، و این ایده ها و این پروژه ها و... هم نیاز به توجه و سرمایه‌گذاری و دلسوزی و مشارکت دارند، و وقتی که توسط هیچکدوم از این موارد تغذیه نشن، خروجیشون چیزی میشه که میبینیم، تولید ضایعات ملی و (اجبار به) حمایت از ضایعات بومی، و سرمایه هایی که خرج پهن کردن سفره برای یک سری افراد شده، به جای اینکه خرج بشه در مسیر درستش... و بسیاری از اون افراد هم به هیچ عنوان دوست ندارند که این سفره جمع بشه... و این ماییم که باید پهن نگهش داریم، و اگر این کار رو انجام ندیم  یا بهش اعتراضی بکنیم موجب ناراحتیشون میشیم


خیلی درخواست بی شرمانه ایه، که یک سری نه تنها یک سمت کار رو دست نمیگیرند، بلکه روی سر بقیه هم سوار میشن و اجازه نمیدن که کار پیش بره، با انواع و اقسام کار شکنی ها و دست درازی ها و... و در آخر هم از بقیه می خوان که از این آشغالی که محصول نهاییه استفاده بکنند و اعتراضی هم نکنند


مثل اینه که ظرف غذایی رو پر کنیم از یک غذای لذیذ و خوشمزه، و یک نفر همه اش رو بخوره، و بعد به بقیه بگه که زود باشید ته ظرف رو لیس بزنید، نبینم کسی غذا نخورده باشه، غذای به این خوشمزگی حیفه! 



خلاصه که به عنوان کسی که قصد حمایت داره، تا زمانی که حداقل مسیر خودم برای حمایت، تولید محتوا، کارآفرینی و... هموار نشه، نمیتونم به کسی بگم که چه به عنوان مصرف کننده، چه به عنوان تولید کننده، مرتکب یک همچین حماقتی بشه، و راه رو برای سواری دادن به بقیه، اتلاف انرژی و سرمایه و داشته هاش و به هدر دادن زمانش هموار بکنه


من نوعی زمانی باید انتظار حمایت داشته باشم که خودم هم حامی حامی هام باشم


این سیکل معیوب و این هرم جادویی رو باید از رئوسش درست کرد، از پایین به بالا تقریبن همه چیز درست کار می کنه، از بالا به پایینه که فقط داره آوار میریزه، اون بالا رو باید محکم کرد، شعارها باید برن اونجا



با خانواده ای رفت و آمد داریم که خیلی وقت بود دوست داشتم ازشون بنویسم


پدر و مادر این خانواده در بسیاری از موارد کودک هایی هستند که در یک مرحله از زندگی - یک سری عقاید و رفتارهای کهنه و به بلوغ نرسیده - تعصب و غرور بیش از حد در بعضی موارد و احساسات اشتباه و مخرب موندن و نمیتونن این موضوع رو تغییر بدن چون اصلن قبول ندارند که چنین چیزی هست و در مقابلش گارد می گیرند


پدر خانواده فرزندش رو مسئول برآورده کردن آرزوهای از دست رفته اش میدونه... و دائم بهش خط میده که چه کار انجام بده و چه کار انجام نده


مادر خانواده فرزندش رو مسئول تباه شدن جوانیش و خوشی های زندگیش و همینطور یک موجود بی کفایت و بی مسئولیت که مثل انگل به زندگیش متصل شده میدونه و در یک کلام فرزندش متولد شده تا بدبختش بکنه...


اون فرزند هم واقعن تبدیل شده به یک موجود بی کفایت و بی مسئولیت که در صدد برآورده کردن آرزوهای بر باد رفته ی والدینشه... خودش حتا آرزوی خاصی نداره جز این آرزو... و نکته ی جالب هم اینکه هرگز این آرزوش برآورده نمیشه... چون آرزوهای پدرش بر باد رفتن و نمیتونه برشون گردونه و زندگی مادرش رو هم به باد داده و در اون مورد هم دیگه کاری از دستش ساخته نیست


و این یک حلقه ی معیوب رو ایجاد کرده که دائم قدرتش تقویت میشه فقط... 


و در واقع همشون گم شدن در زندگی و هیچ ایده ای برای اینکه حتا خود واقعیشون رو پیدا بکنند و در کنار هم زندگی جالبی داشته باشند ندارند

و یکدیگر رو مسئول انتخاب های خودشون یا عواقبش و یا جبرانش می دونند


و این داستان و این گمراهیشون باعث شده تا هر عامل ریز و درشتی بیشتر از هم دورشون بکنه... 


داشتم بهشون فکر می کردم... به اینکه هیچکدوم تصمیم درستی نگرفتند در زندگیشون...


از فشار بیش از حد پدر - تا تحقیرها و نادیده گرفتن های مادر و تلقین این حس بی مصرف بودن و انگل بودن به فرزندش - تا تصمیم اون فرزند و تلاش های بی نتیجه اش برای پایان دادن به چیزی که تمام شده و رفته و فقط تصویرش به این صورت در زندگیش ظاهر شده و قادر به درکش نیست


با فرزندشون دوستم و رابطه ی تقریبن خوبی داریم - گاهی که باهاش صحبت می کنم از آینده ی مبهمش میگه - از اینکه دیگه حس خوبی نسبت به چیزی نداره - از تمایلش برای پایان دادن به این زندگی، و تقویت شدن روز افزون این حس - و از اینکه این وضعیتش نه دیده میشه و نه برای کسی اهمیتی داره


به هر حال من فکر می کنم علاوه بر وظیفه ای که فرزندان در قبال والدینشون دارند - والدین اونها هم باید از یک سری مسائل آگاه باشند

یکی از مهم ترین مسائل اینه که کانون خانواده روی مسائل عاطفی و اخلاقی و روابط بین اعضا استواره - و نه مسائل مادی 


و گاهی پدر و مادرها فکر می کنند که با نابود کردن خودشون برای تامین مسائل مادی وظیفشون انجام شده... مثل کسی که فکر می کنه با روزی یازده بار تمرین کردن در یک رشته ی ورزشی قهرمان میشه - و نمیدونه که قهرمان کسیه که برای ورزش نکردن و پرداختن به مسائل غیر ورزشیش هم به همون اندازه که برای ورزش برنامه ریزی کرده برنامه داره - یعنی میدونه که چقدر به تمرین - چقدر به استراحت و چقدر به تغذیه ی جسم و روحش احتیاج داره 


پدری که همیشه سرش شلوغه و یا اعصاب بچه هاش رو به دلیل مشغله کاری یا خستگی ناشی از کار نداره و یا حتا تنش ها و خشم حاصل از جریانات رخ داده در محیط کارش رو فقط با خودش به خونه میاره - مادری که همیشه خسته ی کاره - و هرگز زمان و حوصله ای براش باقی نمیمونه که با افرادی که داره به حساب خودش براشون خودش رو نابود می کنه - حتا صحبت بکنه و خوشحال باشن کنار هم - قسمت مهمی از فلسفه ی بودن خودش رو فراموش کرده و غرق شده در دنیایی که هم حس نابودی رو به خودش منتقل می کنه و هم به اعضای خانوادش - چون به صورت ناخوداگاه متوجه میشه که انگار به چیزی غیر از این احتیاج بوده - و یا اینکه ممکنه که متوجه نشه و همیشه بقیه رو متهم به تباه کردن زندگیش بکنه


متاسفانه چندین مورد رو دیدم که دائمن از فرزند بودنشون احساس گناه می کنند... دائم به این فکر می کنند که تولدشون یک فاجعه بوده...


 زندگی قریب به اتفاقشون هم شده تلاش های بی ثمر برای تغییر چیزی که اگر فکر بکنند متوجه میشن که اصلن کنترلی روش ندارند و در معرضش قرار گرفتند


Phree, [06.04.18 00:38]

فرزندان مرتکب اشتباهات بسیاری میشن ولی نوع نگاه به این اشتباهات و تحلیلشون خیلی مهمه - خیلی ها در نهایت چیزی نمیشن که پدر و مادرشون می خوان - چیزی میشن که پدر و مادرشون هستند - مگر اینکه دیگه برای اثبات خودشون به اونها تلاشی نکنند و زندگیشون رو روی موضوع دیگری متمرکز کنند - که این هم در بسیاری موارد رد میشه و در موارد نادر باهاش مواجه میشیم...

معمولن پدر و مادری که به فرزندشون اجازه تصمیم گیری نمیدن و بهش خط میدن و همیشه به حساب خودشون مراقبش هستند و بهش میدون نمیدن و حتا اجازه نمیدن که اشتباه بکنه و در کنار همه ی اینها هم ازش انتظار دارند - فرزندشون رو نابود می کنند و در نهایت اگر از این بستری که برای آموزش و پرورش ایجاد کردند چیز خارق العاده ای خارج بشه جای تعجب داره و اگر یک همچین انتظاری داشته باشند میشه نتیجه گرفت که تا به حال هرگز به این مسائل به صورت عمیق فکر نکردند و یا اطمینان بیش از حد به خودشون و غرور و تعصب باعث شده که فکر کنند هرگز اشتباه نمی کنند و این موضوع اصلن جای فکر کردن نداره


به شخصه اگر روزی پدر بشم به فرزندم حق انتخاب میدم - برای همسرم فضایی ایجاد می کنم که فرزندم مجبور نشه که محدودیت های اون فضا رو جبران بکنه چون هرگز نمیتونه

زمان کافی رو به پدر بودن - کنار خانواده بودن - با خانواده حال کردن - به خانواده علاقه مند بودن - گردش و مسافرت رفتن و ... اختصاص میدم و برای همسر و فرزندانم احترام قائل میشم و  بهشون استقلال و حق انتخاب میدم و اعتماد و ریسک کردن رو هم تا جایی که بتونم در برنامه زندگی قرار میدم تا بستر مناسبی برای رشد فرزندم ایجاد بشه


تا نه من همیشه مجبور باشم که مراقبش باشم و نه اون از اینکه مراقبتم از حدش بیشتر شده و ممکنه من رو خسته کرده باشه احساس بدی داشته باشه


به هر حال به این رفیقمون گفتم که فردا اگر تونست بیاد تا با هم بریم استخر - شاید تونستم شنا یادش بدم و یک مقدار در زندگیش تاثیر گذاشت !


امشب دو تا سوسک رو نجات دادم و حس جالبی دارم !

یکی دو شب بود ‍کسی خونه نبود - از لوله ی بخاری صدای خش خش میومد - انگار که یه چیزی توشه


به نظر میومد سخت و سفت هم باشه چون صدای کشیده شدن یه چیز سخت رو به درپوش فلزی لوله حس می کردم


خلاصه امروز دوباره همون صدا رو شنیدم و یاد زندانی هایی افتادم که یه جایی گیر افتادن


با خودم گفتم قطعن یه چیزی اونجاست که گیر افتاده و شاید با خدای خودش هم صحبت کرده که نجاتش بده - چون اگر میتونست خارج بشه تا حالا شده بود


ولی از صدایی که ایجاد می کرد حس می کردم که موجود خطرناکی باید باشه !‌ این بود که لوله بخاری رو باز نمی کردم


تا اینکه امروز گفتم خدایا هرچی که توش هست می خوام نجاتش بدم - دیگه خودت هوا رو داشته باش ماری عقربی چیزی نباشه دخلمونو بیاره


رفتمو درپوش رو کندم... لازم به ذکره که دیروزم خواستم ببینم که چیه منتها درپوش رو که کشیدم دیدم خیلی سفته و با خودم گفتم شاید قسمت نیست ولش کن


خلاصه درپوش رو کندم و دیدم دو تا سوسک - از اینایی که پوسته ی سختی دارن -  ولی یه نژاد خاص که تا حالا ندیده بودم - با سر خاکستری و بدن  سیاه اونجا گیر افتادن


یه سوسک دیگه هم اونجا مرده بود و مدت ها بود که از این قضیه می گذشت چون فقط بدنش مونده بود و یه دونه از پاهاش و سرش و بقیه دست و پاهاش نبودن و مثل سنگ شده بود


خلاصه دریچه رو که باز کردم این دو تا سوسک به سرعت به سمت خارج از لوله حرکت کردن و از اون بالا شیرجه زدن روی رختخوابم


انگار که دعاشون مستجاب شده بود... و من حس جالبی داشتم


رفتم یه پلاستیک پیدا کردم و توی مسیر حرکتشون قرار دادم و اینا رفتن توش


و بعد بردم بیرون و یه جایی که گل و بوته و ... بود و به محل زندگیشون منتهی میشد ولشون کردم


لحظه ای که رهاشون کردم یکیشون سریع شروع کرد به دور شدن و یکیشون منو نگاه می کرد... نمیدونم چی تو ذهنش می گذشت ولی حرکت نمی کرد و وقتی که با یه تیکه چوب یکم تکونش دادم هم واکنش زیادی نشون نداد - شاید می خواست یکم با خودش خلوت کنه !


خلاصه که امروز یک کار مفید انجام دادم و اون هم نجات این دو تا سوسک بیچاره از اون سیاهچال بود که به مرگ دردناکی هم ختم میشد


باید فردا به امید خدا برم روی لوله بخاری یه چیزی بذارم که دیگه هیچ سوسکی دچار این وضعیت نشه


در مورد ایمنیش هم مشکلی نیست - از اون لوله بخاری استفاده ای نمیشه - جز اینکه فقط داره تلفات میده



به این فکر می کردم که چقدر آدم، برای امروز که روز آخر ساله برنامه چیدن، برای اینکه در روز آخر فلان کار رو انجام بدن، فلان قضیه رو تکمیل بکنن، فلان موضوع رو حل کنن یا... 

یا فردا که عید میشه قرار میذارن که اول سال استارت فلان کار رو بزنن، با فلانی مشکلشون رو حل بکنن، فلان جا برن یا... 


در سال ۳۶۵ روز از همین روزها داریم، که تعداد خیلی زیادیش هدر میره، بدون برنامه، با موکول شدن به فردا، و فردا، و فرداهایی که فکر می کنیم همیشه هستن تا امروز رو هدر بدیم... 

کاش همیشه مثل این روزا برنامه ریزی کنیم، کاش از تک تک لحظات زندگی بهره ببریم

زندگی هم مثل همین روز آخر سال یا روز شروع ساله، درسته که به نظر متفاوت میاد، اما اون هم همین یک باره... 

یک بار وقت داریم تا از زندگی بهره ببریم، لذت ببریم و به سرانجامی برسونیمش، و اگر هدر بره دیگه تکرار نمیشه... 

هدر رفتنش هم با هدر رفتن همین روزهایی که به نظر خاص نیستند و تکراری هستند رخ میده... 

اگر کار تکمیل نشده ای داریم، امروز رو روز آخر سال فرض کنیم

اگر قراره چیزی رو شروع کنیم و یا یک بار برای همیشه انجامش بدیم، امروز رو روز اول سال فرض کنیم

فرصت ها رو نباید از دست داد، و این چیزیه که تغییر سال به من یادآوری می کنه


در آخرین پست سال ۹۶ امیدوارم سال خوبی بوده باشه براتون و سال جدید هم بهترین سالی باشه که تا به حال تجربه کردیم و بهترین استفاده رو ازش ببریم

در پناه خدا

خدا ممکنه بهت یک سری توانایی خاص بده، اما باز هم یک جاهایی دست خدا رو احتیاج داری

و فکر می کنم هرچقدر اون ویژگی های خاصت بیشتر بشه، لازه ی اهداف و انتظاراتت هم گسترده تر میشه، و به اون دست بیشتر احتیاج پیدا می کنی


و چقدر جالبه که حضور اون دست رو به صورت کاملن محسوس ببینی... 


من که بهش اعتقاد دارم... و شاید به خاطر همین اعتقاده که حسش می کنم... 


گرچه توضیح این موضوع بسیار سخته... و به راحتی توسط مخالفینش رد شدنیه... 


اما فکر نمی کنم همه چیز رو بشه توضیح مستند داد، و واقعن بعضی چیزها رو فقط میشه حس کرد... به خصوص زمامی که یک سری احتمال خیلی ضعیف و یا حتا نشدنی،  با هم رخ میدن... 


مثل اینکه بهت بگن اگر از تهران تا مشهد رو با موتور روی تک چرخ بری و ۵ کیلومتری شاهرود یک پشه بخوره به راهنمای راست موتورت و ۷ کیلومتری مشهد هم یه سنگ ریزه لای چرخ عقب موتورت گیر بکنه، بهت فلان جایزه رو میدیم


اگر توانایی این رو که از اینجا تا مشهد روی یک چرخ با موتور بریم رو داشته باشیم، و باقی اتفاق ها دقیقن همونطور که گفته شد رخ بدن،من فکر نمی کنم فقط  یک احتمال ساده بوده باشن، و واقعن یک قدرت ماورایی داشته داستان رو کنترل می کرده... 


اینکه دقیقن اون قدرت ماورایی چیه رو نمیدونم، اما وقتی برای من رخ میده، تعریفی جز خدا براش ندارم... چه درون خودم باشه، و چه من رو احاطه کرده باشه... 


Thanks God

در کشور ما، از یک طرف دخترها و پسرها رو اینقدر از هم دور نگه داشتن، که به شکل موجوداتی عجیب و دست نیافتنی و در کل به صورتی غیر طبیعی به هم نگاه می کنند، و از طرفی دیگر اینقدر شرایط رو برای وصلت و ازدواج سخت کردند که کمتر جوونی قادر به فراهم کردنشه

این دو وقتی با هم ترکیب میشن، معجونی تولید می کنند که اثر ترسناکی داره


این معجون به جوون میگه، هرچقدر که بری جلوتر و سنت بیشتر بشه، تشنه تر میشی و شرایط رسیدن به آب برات سخت تر میشه


و این به صورت یک قانون در میاد... 


مثل فردی که از گرسنگی به خودخوری افتاده، و غذای مورد علاقه اش رو هم گذاشتن جلوش


هرچقدر هم که میگذره غذا رو به فساد میره و دیر میشه... 


قانونی هم مصوب کردن که اگر دست به غذا بزنی بدجوری مجازاتت می کنیم... 


خوب به نظر شما حاصلش چیه؟ 

بذارید مستقیم بگم

میگن که دختر و پسر باید جدا باشن، شرایط ازدواج رو هم به مرزهای غیرممکن نزدیک می کنیم تا ارتباط استانداردی هم نشه برقرار کرد، هرگونه ارتباط دیگه هم در صورت مشاهده مجازات به همراه داره


خوب از اون موجودی که مشمول این قوانین شده چه انتظاری میره جز تبدیل شدن به یک هیولای شکارچی فوق العاده خطرناک، که فقط منتظر یک فرصته تا قوانین رو دور بزنه، طعمه اش رو شکار کنه، به سرعت در حدی که فقط تا مدتی کارش راه بیفته نیازش رو برطرف کنه و رهاش کنه و بره تا احتمال مجازات شدنش رو به حداقل برسونه

گرچه خود ازدواج هم در همچین شرایطی، که فرد از ناچاری و برای خارج نشدن از محدوده ی قانونی و شرعی و زمانی و... ، یک انتخاب نه چندان عقلانی انجام میده، میتونه تبدیل بشه به یک مجازات دیگه... که در اون با فردی همراه میشه که گزینه ی مناسبی نیست... و از خیلی جهات، این خودش یک مجازات سخته... از چاله پریدن توی چاه


این موجود، با وجود این شرایط، تبدیل میشه به جانوری که که دیگه به جنس مخالف، به چشم یک مکمل یا... نگاه نمی کنه، و اون رو فقط یک شکار میبینه... که از هر طریق ممکن باید خودش رو بهش نزدیک بکنه و شکارش کنه


اصلن از لحاظ منطقی از وضعیتی که داریم سر در نمیارم... و فکر می کنم این سیستم برای سیاره ی زمین و انسان ها، با این طبیعت و نیازهاشون طراحی نشده بوده و مربوط به سیارات دیگری بوده، منتها به اشتباه در اینجا مورد استفاده قرار گرفته


سیستمی که میگه نیازهات رو در راه شرعی مرتفع کن، راه شرعی بسته است البته، هیچ راه دیگری هم جلوی پات قرار نمیدیم، چند سال هم بیشتر قرار نیست زندگی کنی

دیگه حالا خود دانی... 

فقط یادت باشه هر راه دیگری رو که بگیری اول مجازاتت می کنیم و بعد به راه راستی که برات تعریف کردیم منحرفت می کنیم...

 


#شما‌هم‌سرت‌پایینه‌و‌فقط‌میگی‌چششششم


قوانینی که داد میزنن و میگن #من‌رو‌دور‌بزن

یه احساس خستگی مزمنی بهم دست داده

احتیاج به یه تغییر حسابی دارم - یه تغییر باحال و جوندار که یه تکون مشتی بهم بده


از ورزش - از کارای روزمره ام - از همه چی - هم از لحاظ بدنی هم روحی احساس خستگی می کنم - خدا رو شکر می کنم بابت شرایطم - اما یه چند وقتیه حس می کنم باید عوض شه بعضی چیزا - دیگه بهم حال نمیده 


حتا موزیک گوش دادن هم دیگه بهم حال نمیده


هر موزیکی - چون اکثر موزیک هایی که گوش میدم بی کلام هستند - یه داستانی در ذهنم ایجاد می کنه... اینقدر این داستان های مختلف اکشن و جنایی و هیجانی و غم انگیز و ... که ذهنم ساخته با کمک موسیقی رو مرور کردم که اونها هم دیگه تکراری شدن


متاسفانه یا خوشبختانه - یک قسمت بزرگی از زندگیم فانتزیه - توی یه دنیای خیالی می گذره... حالت توهمی داره... 

همیشه از پرسه زدن در این دنیا لذت میبرم - اما مدتیه به اینکه درش تنهام فکر می کنم... 


دنیای قشنگیه اما هیچکس واردش نشده... مثل ماتریکس میمونه - هرکس و هرچیزی هم که داخلش هست رو خودم ساختم

و مدتیه بی روح بودن و غیر واقعی بودن این ساخته های ذهنم رو دارم حس می کنم


در کل خستگی چیزیه که مدتیه درگیر شدم باهاش


دوست دارم برم فضا ! برم توی جنگلی جایی - بخوابم و از آسمون کاکائو بباره ! یه برکه ی خنک و امن و عمیقی هم باشه که توش آب تنی کنم ... پرواز کنم... غیب بشم !


نمیدونم در کل... حتا در دنیای واقعی هم خیلی چیزایی که برای بقیه فانتزی و تخلیه رو تجربه کردم... 

احتیاج به یه چیز باحال دارم - حتا معمولی - اما خیلی واقعی و باحس 


خلاصه که درگیرم... اینجا هم اگر کم پست میذارم فقط بذارید روی حساب بی حوصلگیم


به امید خدا اینم درست میشه 



یه دفعه جاتون خالی، یه غذای خیلی لذیذی خورده بودم و رفته بودم بیرون

اون بیرون دو تا پسر نوجوون رو دیدم که با یه موتور، از این موتورایی که تهش بار میزنن، داشتن ضایعات جمع می کردن

هوا هم خیلی سرد بود


خیلی خجالت کشیدم راستش، یه حس بدی بهم دست داد

به این فکر می کردم که الان اینها چند ساعته که نه خواب راحتی داشتن، نه غذای لذیذی خوردن و نه زندگی کردن؟ شاید ساعت خیلی بازه ی کوچیکی برای این سوال بود

نمیدونم چرا از خودم خجالت میکشیدم


با خودم گفتم اگر من میتونستم به این شهر حکمرانی کنم، اولین کاری که می کردم این بود که دیگه از خودم خجالت نکشم... تمام تلاشم رو می کردم


اما بعدش یک مقدار فکر کردم، دیدم انگار آدمای خجالتی اصلن برای این کار ساخته نشدن


نتونستم کسی رو پیدا بکنم از اونهایی که در شهرم میشناختم، که در این حایگاه باشه و خجالتی باشه


انگار یکی از شروطش اینه که ببینی ولی اصلن خجالت نکشی


چون اگه بنا به خجالت کشیدن باشه، طولی نمیکشه که از خجالت آب میشی و تموم میشی میری... 


نمیدونم چرا احساس می کنم توی شهر و دیاری  که یکی مدت هاست طعم یک غذای لذیذ رو نچشیده، لذت بردن زیادی خجالت داره... 


خجالتا که تقسیم نمیشن، ولی شاید بشه لذتا رو تقسیم کرد...