به نام تفاوت

به نام تفاوت

به نام تفاوت

درود به شما

با تشکر از اینکه از وبلاگ من بازدید می کنید.

به دلیل پاره ای مشکلات قسمت نظرات وبلاگ فعلن تا مدت نامعلومی غیر فعال هست...

یاهو مسنجر هم به کلی کیفیتش رو از دست داده ...

پس در صورت تمایل میتونید برای ارتباط با بنده از آیدی mycontactid در تلگرام استفاده کنید.

این هم لینک آیدی :

https://telegram.me/mycontactid

این آیدی تنها آیدی بنده و وابسته به این وبلاگ هست.

اگر هم ریپورت بودید و یا به هر دلیلی نمیتونستید پیام بدید میتونید در این کانال تلگرامی عضو بشید تا خودم بهتون پیام بدم

https://telegram.me/Phree

شاد و سلامت و موفق باشید.

مراسم وداع با تابستان و سلام به مدرسه هم اکنون در سراسر کشور با قدرت هرچه تمام تر در حال فروگذاریه😁


یه بچه رو دیدم، به نمایندگی از همه ی مدرسه ای ها، چه اشکی میریخت زبون بسته, کبود بود


یکی نیست به این مسئولین بگه این اشکا رو باید جواب بدید،این کبودیا... این مدرسه ای ها رو هم خدا آفریده، چرا اذیتشون می کنید؟ 


بیچاره ها😄 دوباره شروع شد


از جلو نظااااام (شعارهای رنگارنگ مرگ بر همه ی کره ی زمین) خبرداااااار (دوباره از همون شعارا)  و در نهایت کسب انرژی برای شروع یک روز زیبا😄


اول صبح روحیه ام عوض شد اصلن، با دیدن این جنایت هولناک... 😄


البته هنوز برام سواله که چرا مامانا اینجوری بچشونو میزنن وقتی که زار میزنه و میگه نمی خوام برم


قبلن که خودم قربانی حادثه ی اول مهر می شدم و این صبح زیبا رو با نام خدا و نریاچاگی بندگان خدا (پدر و مادر عزیزم) آغاز می کردم، می گفتم قطعن قراره اتفاق خیلی خاص و خفنی در پایان این راه برامون بیفته و ما بی خبریم... و برای همین کتک می خوریم تا دست از این نفهم بازی ها برداشته و آدم شویم...


البته شوخی می کنم، من خودم بغض می کردم و میرفتم، چون چه با دلیاچاگی، چه بی تیو تیچاگی بالاخره باید میرفتم... 


اما الان که پایان اون راه رو هم خاطره کردیم، اون سوال بیش از پیش قوت گرفته در ذهنم، که چرا میرفتیم، و الان چرا میرن، و چرا وقتی مقاومت می کنن کتک می خورن... و مثلن اگه امروز نیان چی  میشه، یا دیر بیان فرضن، کم کم بیان که یهو تسمه تایم پاره نکنن، از تابستون و پنج شنبه جمعه یهو برن به اول مهر و شنبه ! 


خلاصه بچه ها اشک میریختن و پدر مادرا با استفاده از فنون شرقی داشتن منحرفشون می کردن به راه راست که همون آغوش باز مدرسه که همون خانه ی دوم ما است باشه. 

یکیشون که می گفت دیگه نمیام😄 و فکر می کنم یه مقدار زود داشت این حرفو میزد... می خواستم بگم کجای کاری عمو، تازه اومدی، که دیگه دلم نیومد نمک به زخمش بپاشم... ضجه میزد و پیش میرفت به سمت در بنفش مدرسه و دیواری که روش عکس گربه نره و روباه مکار بود... 


به هر حال که سلام اول مهر، سلام شنبه، خیلی شنبه ای، خیلی خندیدیم😄


در نهایت امیدوارم همه موفق و سلامت باشن در پناه خدا... 



در میان قصه های پیامبرها... داستان های حضرت سلیمان رو خیلی دوست دارم و خیلی هم من رو به فکر فرو میبره... البته وقتی فکرم رو از چارچوب قصه و افسانه خارج می کنم و بیشتر پیگیر میشم... 


میگن این داستان مفصل تر از این حرف هاست... کتاب های آلیستر کراولی... مسجد الاقصا و تخت حضرت سلیمان و اون چیزی که اونجا مدفونه... فرقه هایی مثل فراماسون... 


اینها رو وقتی مطالعه می کنم و بهشون فکر می کنم... در حقیقت موضوع اینه که نمیدونم چطور باید بهش فکر بکنم !


میگن سلیمان تعدادی از شیاطین رو به بند کشیده بوده... اینها هرکدوم قدرت های عجیبی داشتن... و سلیمان یک سری نوشته و کتاب و ... رو برای اینکه به دست بشر نیفتند مدفون می کنه در جایی که الان اسرائیل داره دنبالش می گرده... و بعد از مرگش همه ی اون شیاطین آزاد میشن... عده ای میگن به برخی از اون منابع دست پیدا کردن بعضی ها... و اثرشون رو میشه در دنیا دید... از علوم مختلف و عجیبی که پدید میان... از ثروت های اندوخته در بعضی نقاط... از جنگ ها و ارتباطشون با مسائل خاص...


و وقتی به این مسائل فکر می کنم... به اینکه اکثر موزیک های روانگردان رو اسرائیلی ها میسازن... به اینکه از صفات متعددی که به اون شیاطین نسبت داده شده میشه به تسلطشون به موسیقی نام برد... 


و این جمله که دنیای ما در سحر و جادو غرق شده و ما متوجه نیستیم که چه بلایی سرش اومده...


وقتی به این موضوعات فکر می کنم رشته ی افکارم از دستم در میره و به صورت پیچ در پیچ در میاد و مثل یک توپ نخی در مقابلم قرار می گیره که دقیقن نمیدونم ابتداش کجاست و انتهاش کجاست و من باید از کجاش شروع کنم و اصلن باید از چه سمتی بهش نگاه کنم !


خیلی کم دنیا عجیب و گنگ بود که این فصل رو هم بهش اضافه کردم !


اگر اینها فقط افسانه و داستان نباشند... سوالی که پیش میاد اینه که دقیقن این موجودات شیطانی چی هستند... چطور این قدرت و علم رو بهش دست یافتند... اون آسمونی که در داستان ها، اینها ازش سقوط کردند چیه ؟ کجاست ؟


و در نهایت اینکه چرا تمام این داستان ها اینقدر "داستانی بودن"شون زیاده ! 


هر داستان جالب تاریخی ای که بنا به روایات واقعی هم هست - به همین شکل فانتزی و داستانی و افسانه ای و گنگ و مرموز منتقل شده


و خیلی ذهن رو مشغول می کنه تا بتونه عناصر مختلفش رو شناسایی بکنه... البته اگر بتونه...


خلاصه که عجیبه !


اگر خواستید نگاهی به کتاب های شریعت و کلید گمشده ی سلیمان از آلیستر کراولی بندازید ! 


داشتم به این فکر می کردم که دنیای آدم ها چقدر برای بعضی از آدم ها مسخره و تاریک و پوچه...


به این دلیل که قوانینش و نظام حاکم بهش توسط اکثریت شکل گرفته 


و هرچقدر یک  فردی درخشان تر و غنی تر باشه و تفاوتش با بقیه بیشتر باشه - این غلبه ی تاریکی ها و پوچی ها بیشتر اذیتش می کنه...


امشب جایی بودم و با برادر داشتیم خاطرات سربازیش رو مرور می کردیم...

و موضوع سویچ شد روی یکی از سربازها... به نام علیرضا


علیرضا زمانی که من کلاس چهارم دبستان بودم کلاس پنجم بود

یادمه اون زمان هر مسابقه ی علمی ای که برگزار می شد بین مدارس منطقه - همیشه نفر اول بود


و خیلی هم روی این موضوع که با نمره ی کامل اول بشه  حساس بود و اگر اول می شد و نمره ی کامل نمی گرفت حسابی ناراحت می شد


آخر اون سال هم نفر اول آزمون ورودی مدارس نمونه دولتی شد


یادم میاد بعدش اسمش افتاده بود سر زبونا... من سال بعدش آزمون استعدادهای درخشان قبول شدم و رفتم اما با دوستام که هم مدرسه ای بودن باهاش، وقتی صحبت می کردم - می گفتن یکی هست توی مدرسه به نام علیرضا که واقعن مخه... و تقریبن همه ی هم سن و سال هامون اون زمان می شناختنش...


دوران راهنماییش که تمام شد آزمون ورودی مدرسه ی ما رو شرکت کرد و قبول شد...


این حرف رو به نقل از حسین عزیز میزنم که یکی از دوستان سال بالایی ما بود و اون زمان در مدرسه ی ما همکلاسی علیرضا بود وقتی که علیرضا اونجا قبول شد


حسین الان برای خودش کسیه... خودش رتبه ی 5 زبان شد در کنکور سراسری و در مقطع ارشد و دکترا هم رتبه ی اول رو کسب کرد و واقعن انسان با استعداد و با سواد و غنی ایه از همه لحاظ


حسین می گفت علیرضا واقعن مخه... یادمه اون موقع می گفت با اینکه از یه مدرسه ی دیگه اومده اما هممون رو سوسک کرده !!!!


علیرضا در مدرسه ی ما هم دانش آموز ممتاز شد و بعد از یک سال تصمیم گرفت برگرده و بره دبیرستان نمونه... جایی که دوستان دوران راهنماییش بودند... و می گفت من این درس رو اونجا هم میتونم بخونم...


یادمه باز وقتی که برگشت به مدرسه ی نمونه همه می گفتند آینده ی بسیار درخشانی داره... حتا روی اینکه رتبه ی کنکورش زیر 100 میشه شرط میبستن


اما خوب معمولن افرادی که اینطوری هستند زیاد نمیتونن با بقیه ی افراد جامعه هم قطار بمونن و بالاخره یک جایی این تفاوت هاشون ممکنه مشکل براشون ایجاد بکنه


علیرضا در کمال ناباوری وقتی که کنکور داد... سال اول قبول نشد...


برای کسی قابل باور نبود... و همه می گفتند احتمالن زیر 100 نشده و گذاشته برای سال بعد...


اما سال بعد هم نتیجه اش بهتر نشد... و یک رشته ای که نمیدونم چی بود قبول شد و رفت...


من به بچه ها می گفتم که کنکور برای همچین افرادی یک آزمون عجیبه و نمیتونن باهاش ارتباط برقرار بکنند


بعد از کنکور در دانشگاه دوباره میشه همون علیرضایی که بود...

گذشت و دیگه ازش خبری نداشتم تا اینکه برادرم رفت سربازی...


و بعد از اینکه رفت یگان... یک روز اومد و گفت ساسان علیرضا رو یادته؟ گفتم آره... گفت توی پادگان ماست...

گفتم درجه اش چیه ؟ دکتره ؟ 


گفت نه سرباز صفره !!!!


گفتم یعنی چی یعنی لیسانس هم نداره ؟ 

گفت نه دیپلمه... !


خیلی جا خوردم... و بعد که برادرم باهاش صمیمی تر شده بود علیرضا بهش می گفت که من توی خونه فشار زیادی رومه... و مجبور شدم به خاطر اون فشار برم در دانشگاه رشته ای رو بخونم که اصلن دوست نداشتم... و در نهایت نتونستم ادامه بدم و انصراف دادم و اومدم سربازی...


در خدمت هم سربازهای دیگه خیلی اذیتش می کردند و کلی بیگاری ازش می کشیدند... برادرم ارشد اونجا شده بود و وقتی این موضوع رو فهمید یک روز یک دعوای مفصل با سربازها کرده بود و تنبیهشون کرده بود و گفته بود شما میدونید این آقا کیه  ؟ هزارتای شما رو هم که بذارن کنار هم یه دونه آدم اینطوری ازتون در نمیاد


چون با ادبه و ساکته و حرفی نمیزنه اذیتش می کنید ؟


یادمه داداشم می گفت بهش می گفتند چایی بریزه و ظرفارو بشوره و ...


که البته من به داداشم سپردم و فوق العاده از اون به بعد هواشو داشت و سعی کرد باقیمونده ی خدمتش  رو خیلی خوب بگذرونه


اما همیشه داداشم می گفت که  با اینکه فوق العاده مودبه و فوق العاده احترام میذاره و دوست داشتنیه - اما خیلی افسرده است و معلومه که از یک سری مسائل واقعن داره رنج میبره...


و من دقیقن میدونستم که چرا افسرده است و از چه چیزی داره رنج میبره چون میدونستم که چطور آدمیه و چه ذهن درخشان و بزرگی داره... و در چه زندانی گیر افتاده و چقدر بد داره تلف میشه...


خدمت علیرضا هم تمام شد و دیگه بعد از اون ازش خبری ندارم... اما با توجه به شرایط جامعه به نظرم با اینکه این موضوع خیلی دردناکه اما دور از ذهن نیست...


گرچه دوستان بسیار دیگری هم دارم که شرایط مشابه دارند... حتا بعضی هاشون بعد از فارغ التحصیلی از بهترین دانشگاه های ایران به این وضعیت دچار شده اند


خیلی دلم میسوزه ... که یک همچین افرادی که به معنای واقعی کلمه قدرت این رو دارند که تاریخ رو تغییر بدن به همچین وضعیتی دچار میشن... طوری که حتا در حد آدم های عادی هم به چشم نمیان...


و در عوض افرادی جولان میدن که به اندازه ی یک تار موی این افراد هم نمی ارزن و نه از لحاظ شخصیتی - نه فکری - نه... نه هیچی ! اصلن قابل قیاس که هیچ... اصلن به چشم نمیان در مقابل این افراد اما دنیا برعکس داره کار می کنه و این به چشم نیومدن فقط روی کاغذه و در دنیای واقعی معادلات نتیجه ی عکس میدن...


به هر حال امیدوارم تمام کسانی که در یک همچین وضعیتی قرار دارند وضعیتشون بهتر بشه و بره به سمت ایده آل هاشون و اینقدر از اینکه در زمان و مکان اشتباهی متولد شده اند همیشه در عذاب نباشند...

خوابیده بودم...

در خواب خودم رو جایی دیدم در یک خیابون پهن و نسبتن خلوت... که البته ایران هم نبود... و هوای گرگ و میش
اما نور خیابون خیلی عالی بود و کاملن همه جا روشن بود...

داشتم قدم میزدم و میرفتم و فیدل هم باهام بود...

در ذهنم داشتم به خبری فکر می کردم که می گفت احتمال وقوع جنگ جهانی وجود داره...

که ناگهان دیدم یک هواپیمای جنگی از بالای سرم و در ارتفاع نه چندان زیاد با سرعت بسیار بالایی عبور کرد

محیط خواب شبیه به دموی بازی هایی مثل Crysis, Battlefield, Call Of Duty بود و خیلی وضوح و کیفیت جالبی داشت

 دید من هم اول شخص بود و بعد از دیدن این صحنه ناخوداگاه گفتم

WoW

و با خودم گفتم این واقعیه یا دارم بازی می کنم؟

که در همون لحظه یک هواپیمای دیگه با سرعت بسیار بیشتری به دنبال هواپیمای قبلی رفت...

من هم بهشون چشم دوخته بودم و صدای همهمه ی توام با ترس و وحشت مردم رو هم می شنیدم

که دیدم هواپیمای اول رفت چند کیلومتر جلوتر دور زد، اما هواپیمای دوم مادامی که اولی داشت دور میزد یک موشک به سمتش شلیک کرد و زدش...

صدای انفجار پیچید و هواپیمای اول همینطور که در دود و آتش غرق بود سقوط کرد و در فاصله ی نه چندان دوری از من پشت ساختمون ها افتاد و صدای مهیبی هم داد

هنوز مات و مبهوت بودم که دیدم یک هواپیمای دیگه مشابه اون هواپیمای دوم هم داره از روبرو میاد

اینطور که پیدا بود هواپیمایی که سقوط کرده بود خودی بود و بقیه، هواپیماهای دشمن بودند و ظاهر فوق العاده پیشرفته ای هم داشتند...

با خودم گفتم بیچاره شدیم، جنگ شد...

و نگاه به اطرافم کردم و دیدم فیدل داره فرار می کنه

جایی که بودم حالت ورودی یک فرودگاه رو داشت

دویدم دنبال فیدل اما هرچی صداش می کردم نمی ایستاد

و از جایی که کلی پله به سمت پایین داشت، شبیه به پله های مترو، شروع به پایین رفتن کرد

دویدم و بالاخره گرفتم و بقلش کردم و شروع کردم به فرار که صدای بمبارون ها شروع شد

انگار داشتند اون ناحیه رو میزدند...

فکری که به سرم رسید این بود که از یک مسیر دیگه برم...

نگاه کردم و دیدم یک جایی هست که بالا و پایینش بسته است و ببینش خالیه، و میشد سینه خیز از بینش رد شد...

چون در مسیر اصلی مردم با سرعت زیادی میدویدند و نمیشد از اون مسیر فرار کرد، به خصوص با فیدل

این شد که مسیر دوم رو انتخاب کردم و رفتم و دراز کشیدم روی زمین و داشتم با فیدل صحبت می کردم که اصلن نترس، من اینجام، الان رد میشیم و میریم سوار ماشین میشیم و فرار می کنیم...

یه پای فیدل رو گرفته بودم و جلوتر از من داشت میرفت، و من هم سینه خیز پشتش حرکت می کردم که از اونجا در بیایم

فضای خیلی تنگی بود و به سختی داشتم حرکت می کردم که یک صدای مهیب دیگه اومد و شوک شدیدی به منطقه داد، پای فیدل از دستم رها شد و حس کردم اون فضایی که بینش بودم تنگ تر شد و گیر کردم بینش

و اتفاق بدتر اینکه سرم رو بلند کردم و دیدم فیدل ترسیده و داره فرار می کنه

آخرین صحنه ای که دیدم، فیدل بود که دوید و قاطی سیل جمعیت گم شد و خودم که با ترس و نگرانی اسمشو فریاد میزدم و به سختی نگاهش می کردم و هیچ کاری از دستم بر نمیومد...

و هواپیمایی که از قسمتی از آسمون که به زحمت میتونستم از روزنه ی پیش چشمم ببینمش رد شد...

یک حس غم و تنهایی و ترس خاصی در اون لحظه بهم دست داد، چون در اون وضعیت وجود فیدل باعث می شد که نهایت تلاشم رو بکنم، و زمانی که رفت، بیشتر از اینکه نگران خودم باشم که اونجا چه بلایی به سرم میاد، چشم دوخته بودم به فیدل و با خودم می گفتم حالا چی سرش میاد...

خیلی احساس بدی بود...
 
مشغول فریاد کشیدن اسمش بودم که از شدت ترس و هیجان ناشی از اون احساس بد، از خواب پریدم...

عجب خوابی بود...

بعد از بیدار شدن تا چند دقیقه قبلم تند تند میزد...
 
خدا کنه هیچوقت جنگ نشه...

و همه ی جنگ ها به پایان برسند...





شبیه این منطقه از بازی GTA 5 بود تقریبن
و تقریبن هم آسمون همین رنگی بود
من اینجا زیاد میام چون یه ایستگاه مترو داره که میشه در عکس ورودیش رو دید
و نکته ی جالب اینکه زمانی که این عکس رو گرفتم
چند تا هواپیما و یک هلیکوپتر در آسمان در حال حرکت بودند...


فیدل،سگم،رو آوردم بیرون که یه هوایی بخوره

همینطور که داره روی زمین راه میره و بو می کشه دارم نگاهش می کنم

الان اینجاست، چند لحظه بعد یه جای دیگه


و الان که سرم رو  آوردم بالا دیدم در همین حین که در حال نوشتن این متن تا به اینجا بودم، حدود بیست متر ازم دور شده


سوالی که برام ایجاد شده اینه که چند لحظه قبل که نزدیکم بود، منظورم خود اون لحظست، چه اتفاقی براش افتاد


اون لحظه چی شد؟ 

یک کپی ازش در خاطرات من ذخیره شد، اما چه اتفاقی برای خود اون لحظه افتاد؟ 


و لحظاتی که در پیش رو هست، اینکه من تا چند لحظه پیش حدود بیست متر با فیدل فاصله داشتم اما الان دوباره کنارشم... 


آیا این لحظه جایی ثبت شده بود و من الان بهش رسیدم؟ یا الان به یاد آوردمش؟ 

آیا لحظاتی که می گذرن، یعنی الان


و الان، و... الان... و الان... 


به همین شکل الانشون دوباره قابل حس کردن هستند؟ آیا لحظه ای که داره میاد... یعنی الان، یا مثلن الان، یا الان


قبل از اینکه برسه قابل تجربه هست؟ 


و اصلن این قبل و بعد چیه؟ 


از مهمترین قسمت های زندگی ما... که دائم در حال پیوند دادنشون با همدیگه هستیم، و هنوز دقیقن نمیدونم که چی هستند 


قبل، بعد... 



مهم اینه که الان دیگه به اون لحظه ای که نوشتن این پیام رو شروع کردم دسترسی ندارم و فقط یک تصویر ازش برام مونده


و به لحظه ی تمام شدن این نوشته هم دسترسی ندارم و فقط میتونم تجسمش کنم... 


اما در جهان معمولن نه چیزی خود به خود به وجود میاد، و نه از بین میره... 


بلکه از حالتی به حالت دیگه تبدیل میشه... 


و فکر می کنم گذشته و آینده، در حال، حالتی پیدا می کنند که قابل دسترس و محسوس بشن برای ما، و دوباره به حالتی که خارج از دسترس ماست بر می گردن... 


مثل یک زیپ خراب... که فقط اون قسمتی از چپ و راست زیپ رو به هم میچسبونه، که خودش درش قرار داره... و بالا و پایین زیپ از هم جدان


اما شاید برعکسش... یعنی فقط قسمتی از آینده و گذشته از هم جداست که ما درش قرار داریم


و شاید بقیه اش پیوسته، و احتمالن قابل دسترس باشه... 


فقط اگر بتونیم بفهمیم دقیقن چه حالتی داره...


حدس نمیزدم این نوشته توی راه پله تمام بشه... 


زمان چقدر سوال در ذهنم ایجاد می کنه... 


گاهی اوقات وقتی بهش فکر می کنم می ترسم... به اینکه آیا دوباره میتونم برگردم به جایی که این نوشته شروع شد؟ 


و الان که فکر می کنم میبینم توی راه پله هم تموم نشد... 


یکمی بیشتر پیش رفتم به داخل خونه... 


عجب پیچیدست این چیزی که درش غوطه وریم... 


خدایا شکرت... 


10/6/96

11:50pm

در زندگی شخصی خودم همیشه بودند افرادی که به صورت مخفیانه من رو - کارهام رو - یا خیلی موارد دیگری که مربوط به من بوده اند رو دنبال می کردند

اما هیچوقت خودشون رو نشون نمیدادند ... بعضی از اونها حتا به من علاقه داشتند... اما خوب هرگز نزدیکم نمی شدند... حتا زمانی که احتیاج داشتم کسی رو در نزدیکی خودم احساس کنم


باید به همچین افرادی بی اعتنا بود... حتا زمانی که به صورت اتفاقی از وجودشون با اطلاع میشیم...


نباید به اینها اهمیتی بدیم...

اینها افراد خاصی نیستند... و به هیچ درد ما نمی خورند

 

و داستانشون دقیقن مشابه داستان اون اشباحی هست که بین درختان جنگلی که ما در دل شب درش تنها هستیم مخفی شده اند


مهم نیست که اون اشباح چه حسی به ما دارند... ما رو دوست دارند یا برعکس


مهم اینه که تا زمانی که لابلای درخت ها مخفی هستند... در دل شب... جزئی از قسمت تاریک دنیای ما هستند و هر نشانه ای که از اونها پیدا کنیم باعث ایجاد حس ترس و وحشت و نگرانی درونمون و آزار روح و ورانمون میشه


چرا که منطق میگه نباید احساس خوبی به دوتا چشمی که در تاریکی در حال تماشات هستند داشت


پس بی اعتنایی بهشون و خیالی تصور کردنشون بهترین حالته... 


زمانی ارزش پیدا می کنند که حس کنیم در جنگل بین اشباح تنها نیستیم و کسی رو در کنار خودمون داریم و نه در میان اشباح




در گروهی بودم در تلگرام


صحبت شد در مورد اینکه آیا ممکنه در آینده روبات ها وارد زندگی ها بشن و باهاشون زندگی کنیم؟ 

گفتم این که خیلی سوال معمولی ای هست و قطعن ممکنه


سوال جذاب تر اینه که آیا ممکنه ما خودمون هم روبات های پیشرفته ای باشیم که به دست تمدن های فوق پیشرفته ایجاد شدیم؟چون آینده ی هوش مصنوعی به صورتی هست که دائم پیشرفت می کنه تا جایی که خود اون هوش مصنوعی تولید شده قادر به بازتولید هوش مصنوعی جدید میشه


و اگر این سیکل رو مهندسی معکوس کنیم، به خودمون میرسیم و به این سوال که آیا ممکنه ما هم در یک همچین سیکلی شکل گرفته باشیم؟ 

این فلسفه ی خلقت رو نقض نمی کنه از نظر من، و فقط یه مقدار واسطه هاش رو بیشتر می کنه


اما خوب در اون گروه که همه هم ادعای مهندسی و کارشناسی و متخصصی داشتند، با جملاتی نظیر داداش ساقیت کیه، چقدر کافری، این چه حرفیه میزنی مغزپوچ و... مواجه شدم و مجبور به ترک گروه شدم


و اون سوال رو فراموش کردم به کل و سوال جدیدی در ذهنم شکل گرفت


آیا واقعن هیچکدوم از اینها تا به حال ذهنشون رو درگیر این مسائل نکرده بودند؟ 

و سوال بعدی که در ذهنم مطرح شد این بود که پس این مدتی که از زندگیشون گذشته ذهنشون درگیر چه چیزی بوده؟ 

و اصلن آیا تا به حال ذهنشون درگیر شده یا خیر؟ 


گاهی آدم در جمع که بلند فکر می کنه، متوجه میشه که فکر کردن چقدر میتونه ترسناک و سخت و عجیب باشه !



امشب یکی از آشناها حرفی بهم زد و رفت

اما به معنای واقعی کلمه قلبم شکست 


مطلبی رو می خوندم که نوشته بود شکستن قلب واقعیه و واقعن اتفاقی که می افته مشابهه اینه که قلب بشکنه


و من این رو احساس کردم... قلبم درد گرفت، اول بدنم داغ شد و بعد سردِسرد شد، و کلی عرق کردم، و به حدی که نمیدونم چقدر بی اندازه بود از رفتارش و حرفی که زد ناراحت شدم، گرچه فکر نمی کنم خودش اصلن حتا متوجه شده باشه... 

بعد یه حس بدی بهم دست داد، شبیه مردن... یعنی فکر می کردم یا باید طوری خودم رو تخلیه کنم یا قطعن یه بلایی سرم میاد تا صبح، و واقعن نمیدونستم باید چه کار کنم، نه کسی بود که باهاش صحبت کنم و نه کاری از دستم بر میومد برای خودم


خوشبختانه دوست خوبم دا گریت استمیونییتر بهم پیام داد و کلی حرف زدیم و زیر و روم کرد و واقعن به خاطر این جریان مدیونشم... امیدوارم همیشه سلامت باشه و پله های ترقی رو یکی در میون بره بالا همینطوری... 

خلاصه بعد از کل این جریان، با اینکه امشب قلبم شکست و خیلی ناراحت شدم، اما فکر می کنم پشت هر اتفاق اینطوری ای یک تجربه و یک پیام وجود داره

مثل یه نقشه، که بهت میگه اطرافیانت کجان، تو باید کجا باشی، الان کجای کاری و در نهایت خودت رو نشونت میده تا بتونی پیداش کنی

انسان هایی که فهم پایینی دارند، مسائل منفی رو بد تحلیل می کنند، و مسائل خوب رو افتضاح! 

اصلن شاید دلیل اینکه وارد شرایط بدی میشن همین باشه، اما موضوع اینه که حتا خیلی از زندانی ها هم وقتی مدت زمان زیادی رو در زندان سپری می کنند، دیگه دوست ندارند ازش خارج بشن و بیرون از اون زندان غریبه هستند... حالا اگر اینجا کسی سعی بکنه اونها رو از اون وضعیت رها بکنه شاید کار درستی نباشه! 

چون اول اونها وارد زندان شدن، و بعد زندان وارد اونها شده و باهاش خو گرفتند... 

اینه که نه قهرمان باشیم، نه برای هرکسی دوست باشیم، نه به هرکسی کمک  کنیم و ناجی باشیم، نه فکرمون رو درگیر کسانی کنیم که اصلن طوری خلق نشدن که معنی خیلی چیزها رو بفهمن

خیلی سنگین و منطقی رفتار کنیم، و یا حتا سرد... بگذاریم این عمل منفی با تحلیل بدشون مواجه بشه، اما جایگاه و شان خودمون رو پایین نیاریم تا جایی که به اون حالت افتضاح خودش برسه 

میگن خوبی که از حد بگذرد

نادان حساب بد کند

و درسته، دنیا طوری کار می کنه که برای خوب بودن همیشه باید توضیحی داشته باشی

و فقط بد بودنه که بدون هیچ توضیح و دخالتی در سیستم دنیا کار می کنه


یه وقتایی توی این بازی کثیف که زندگی راهش انداخته، باید بد باشیم، یا حداقل خوب نباشیم 


وگرنه بد بلایی سرمون میاد


از خدا می خوام هیچوقت قلبتون نشکنه

و اینکه، طوری باشه که از خوب بودن خودتون هرگز احساس بدی بهتون دست نده

شاد باشید

داشتم به این فکر می کردم که افراد زیادی هستند که علیرغم داشتن توانایی های زیاد از جایگاه خوبی در جامعه برخوردار نیستند و برعکس افرادی هم هستند که از نظر داشتن توانایی های هوشی یا فیزیکی یا ... خیلی معمولی هستند اما همیشه در حال پیشرفت


موضوع اینه که وضعیت زندگی ما خیلی زیاد به محیطمون وابسته است... حداقل با این تعریف معمول زندگی که در ذهن هممون هست


و توانایی های ما زمانی مورد استفاده قرار می گیرند که با محیط و افراد تعامل داشته باشیم


و اگر در جهت مخالف حرکت کنیم یا حرکتی نداشته باشیم هیچ نتیجه ای ندارند


یه شناگر حرفه ای رو در نظر بگیریم... به انواع فنون شنا مسلطه 


وقتی بیفته توی یه جریان آبی که فرضن به سمت جنوب در حال حرکته و بخواد به سمت شمال شنا بکنه موفق نمیشه


چون محیطی که قراره درش شنا بکنه و اون آبی که درش شنا کردن معنی پیدا می کنه در حال حرکت به سمت دیگری هست


هرچقدر هم که حرفه ای باشه وقتی اون چیزی که شنا کردن رو تعریف می کنه به سمت دیگری جریان داره - اون رو هم با خودش میبره !


مگر اینکه به کل از آب خارج بشه - که خوب با خروجش از آب دیگه توانایی ای که داره هم تعریفی نخواهد داشت... و هرچقدر هم که شناگر خوبی باشه وقتی آبی در کار نباشه با یه فرد معمولی هیچ تفاوتی نداره


داستان خیلی از توانایی های ما دقیقن همینه - جالب هم نیست اما واقعیتش اینه که همینطوره و بدون حضور در جامعه و محیط و تعامل با افراد و در خیلی از موارد توافق با اونها - هیچ بازدهی نداره و در حد بالقوه باقی میمونه


مگر اینکه اون شناگر بیاد و یه استخر با مشخصات مورد نظر خودش بسازه و به هر سبکی که می خواد درش شنا بکنه که خوب استخر ساختن هم کاری نیست که همه ی شناگرها انجامش بدن


به صورت خلاصه این تعارف در قالب IQ و EQ تعریف میشن و خودم هم به این نتیجه رسیدم که در بسیاری از موارد توانمند بودن و داشتن مهارت یا تخصص یا هوش و توانایی بالا بدون داشتن مهارت های اجتماعی تقریبن هیچ بازدهی نداره


و مثل معدن سوختی میمونه که همیشه منتظر یه جرقه است تا مشتعلش بکنه...


در صورتی که همون کبریت با همون شعله ی کمش میتونه یه منطقه رو به آتیش بکشه و سوخت خودش رو پیدا می کنه و شعله اش رو گسترش میده


در آرمانشهر همه ی افراد توانمند موفق هستند... همه در جایگاه خوبی قرار دارن و طبقه بندی افراد بر اساس تواناییهاشون صورت می گیره


اما در واقعیت قوانین بازی خیلی فرق می کنه... کسی موفقه که از همون چیزی که داره - حتا خیلی کم - بدونه باید چطور استفاده بکنه و نمایشش بده


شاد باشید

ساعت حدود پنج و ربع صبحه، البته باید حدود نیم ساعت دیگه بیدار می شدم اما فکرم مشغوله، الان بیدار شدم

وقتی فکرم مشغول میشه میرم عکس های فضایی سرچ می کنم

و احساس فوق العاده ای با دیدنشون بهم دست میده و فکرم آرامش پیدا می کنه

میلیاردها ستاره، میلیاردها کهکشان، میلیاردها رمز و راز و پرسش

خیلی مسخرست که تمام فکر و ذکر آدم بشه از صبح تا شب کارای تکراری کردن و پول در آوردن برای زندگی کردن و استرس و فشار و کلی چیزای مصنوعی دیگه

که آخر هم هیچکدوم به زندگی کردن ختم نمیشن و فقط همینجوری الکی و تکراری زنده بودن محسوب میشن

واقعن گاهی باید فکر کنیم به اینکه چقدر حواسمون پرت شده به این زندگی مسخره و مصنوعیمون

و چقدر با اونی که اومده بودیم تا باشیم، فاصله داریم

خیلی محدود شدیم... خیلی برای زندان ذهنمون خرج می کنیم و روز به روز مجهزترش می کنیم

اما من فکر نمی کنم زندگی این باشه

ولی گاهی مجبوری اینطوری باشی یا حداقل نشون بدی که اینطوری هستی

چون بین آدمایی زندگی می کنی که حرفت رو متوجه نمیشن و نمیتونی به همشون بقبولونی که طور دیگه ای هم میشه زندگی کرد

باید برای خودت نگهش داری و زیاد در موردش صحبت نکنی، تا شاید روزی گوش شنوایی به حرفت دل بده

فارغ از این افکار ماشینی غالب به این کره ی خاکی، بشینید و با هم به آسمون شب و ستاره هاش نگاه کنید و لذت ببرید و بهشون با تمام وجود فکر کنید


به قول پدرم

هرچیزی به اصل خودش برمیگرده


اگر وقت داشتید این رو هم بخونید


http://www.zoomit.ir/2015/10/24/25314/26-pictures-will-make-you-re-evaluate-your-entire-existence/