به نام تفاوت

به نام تفاوت

به نام تفاوت

درود به شما

با تشکر از اینکه از وبلاگ من بازدید می کنید.

در صورت تمایل میتونید برای ارتباط با من از آیدی Unsane در تلگرام استفاده کنید.

یعنی

https://telegram.me/Unsane

لینک کانال تلگرام :

https://telegram.me/Phree

شاد و سلامت و موفق باشید.

بایگانی

و حوصله ی توضیح دادن هم ندارم
برگشتم فعلن تا ببینیم خدا چی میخواد

سلام

امروز روز پانزدهم شهریور ماه سال 1398 هست

ساعت 1:30 بامداد

یکی از عجیب ترین روزهای زندگیم... یکی از خاص ترین شب های عمرم

در این چند ماه خیلی سختی کشیدم ، درد کشیدم... شاید بدترین دردی که تا به حال احساس کرده بودم

اما خدا باز هم من رو تنها نذاشت و درچه ی امیدی رو به روم باز کرد... 

من الان در دهانه ی اون دریچه قرار دارم... به سمتی که یک کلیتی ازش میدونم اما دقیقن نمیدونم چیه

 

مثل همیشه به خدا اعتماد کردم و این به قلبم آرامش میده...

شاید این همون دریه که من رو به سمت فرداهای بهتر هدایت میکنه

امشب آخرین شبیه که من در اتاقم هستم... نزدیک عزیزانم...

امشب بعد از تقریبن 3 دهه ، خیلی چیزها به پایان میرسه... گرچه نمیدونم چطور اما فکر میکنم این شب قراره مسیر جدیدی به زندگیم بده و امیدوارم که اینطور باشه و اون مسیر هم یک مسیر عالی با شیب صعودی باشه... مسیری که من رو به اهداف و آرزوهام میرسونه

 

به امید خدا من تا چند ساعت دیگه ، خونه ام و خانوادم ، دوستان و عزیزانم ، خاطراتم و کشورم رو ترک میکنم...

امشب در عین حال که خیلی استرس و هیجان داشتم و عصبی هم بودم - خیلی هم غصه داشتم و به خاطرات خوبم فکر میکردم... به اون خاطراتی که خوب شروع شدند و خیلی بد تمام شدند - به اون خاطره هایی که همیشه خوبند... و به خیلی چیزها

بغضم ترکید... گریه کردم... 

و در نهایت الان تصمیم گرفتم که این رو بنویسم و بعدش برم یک مقدار بخوابم... و صبح...

کاش هیچ کشوری تبدیل به جایی نشه که مردمش تصمیم بگیرند ترکش بکنند... فرار بکنند... و شرایطش به جایی برسه که برای رسیدن به یک زندگی بهتر مجبور بشن تمام دلخوشی هاشون رو بذارن و برن... خانواده - عزیزان - محل زندگی - دوستان - خاطراتشون و ...

و مهاجرت بکنند به جایی که یک نقطه ی صفر زمانی و مکانی در زندگیشونه... و خودشون بشن و خودشون و دکمه ی استارت رو بزنن... در حقیقت این دکمه ی استارت وقتی که سیستم روشنه کار ریستارت رو انجام میده... شروع از صفر...

خدارو شکر که زیاد صفر نیست همه چیز... ولی دلم تنگ میشه... از همین الان هم شده...

اگر کسی هنوز این نوشته ها رو میخونه ازش میخوام برای من و امثال من دعا بکنه... تا قوی باشیم و شرایطمون خوب بشه...

 

دیگه نمیتونم بنویسم...

توکل به خدا و در پناه خودش...

 

التماس دعا... 

برای خیلی ها معنی قدرت اینه که چه کارهایی رو میتونیم انجام بدیم

تعریف بدی نیست اما کامل هم نیست

به نظر من قدرت واقعی یک مرحله بعد از این تعریف قرار میگیره 

اونجایی که قدرت انجام خیلی کارها رو داریم

اما انجام دادن یا ندادنشون رو در اختیار خودمون میگیریم


به قولی، در قدرت غرق میشیم یا نه... 


تا زمانی که نتونیم قدرت هامون رو کنترل کنیم، و اونها به ما غلبه بکنند، قدرتمند نیستیم


جمله ای که خیلی اوقات ممکنه بشنویم، زمانی که بعضی ها به یک قابلیت ما پی میبرند:


"اگر من جای تو بودم تا الان... "


بهتره قبل از اینکه این جمله ما رو تحت تاثیر قرار بده، اول این سوال رو از خودمون بپرسیم که اگر اون فرد جای من بود میتونست مثل من باشه؟ 

کدومش ساده تره؟ مثل اون بودن یا مثل من بودن؟


بعد شاید بهتر بتونیم تشخیص بدیم که جای درستی ایستادیم یا نه


افلاطون در یک جمله خلاصه اش کرده


The Measure Of Man Is What He Does With Power







احساس قدرت میکنم
همون قدرتی که آدم رو جلوی آدم های ضعیف ، ضعیف جلوه میده
از همون نوعی که درکش مشکله

آخرین نوشته ی سال ۱۳۹۷



امسال سال عجیبی بود - خدا رو شکر میکنم که سلامتیم و در کنار هم

اما من ابتدای هر سال یک سری هدف رو برای خودم مشخص میکنم که تا انتهای سال بهشون برسم



امسال شرایط اقتصادی به هم ریخت - از اون اهدافی که داشتم یک سریشون اصلن محقق نشدند و من هم کاری از دستم بر نمیومد

برنامه هام به هم ریختند... اتفاق هایی رخ دادند که تحت کنترلم نبودند

برای تغییر وضعیت وارد شرایط جدیدی شدم

و همه چیز خوب بود تا اینکه یک مرتبه به یکی از بدترین اشکال ممکن شرایط تغییر کرد و همه چیز از بین رفت

میتونم بگم نیمه ی دوم آخرین ماه سال ۹۷ بدترین دوران زندگیم بود از لحاظ روحی

و هنوز هم درگیرشم چون حس میکنم خیلی ضرر کردم

هرسال این موقع حس فوق العاده ای داشتم - خیلی برای شروع سال جدید هیجان داشتم

امسال اینطور نیست...

سال ۹۷ به نظرم طوری میاد که داره تموم میشه اما من انتظارشو نداشتم که اینطوری به انتها برسه

بازم خدا رو شکر میکنم - احتمالن هرچه که رخ داده به نفعم بوده - و خیلی چیزها میتونست رخ بده که خیلی بدتر باشه

اما به هر حال اولین سالیه که خیلی ناراحتم که داره تمام میشه

ناراحتیم بابت ناکامی هامه - بابت اینکه دوست داشتم طور دیگری تمام میشد

من در انتهای این سال له شدم...

خیلی برای عید سال جدید و ادامه اش برنامه داشتم اما با اتفاقاتی که رخ داد تمام اون برنامه ها هم به هم ریختند



میدونم تا مدتی درگیر شرایطی هستم که درش قرار گرفتم

اما داستانم مشابه اون کسیه که بهش میگن اگر وسط دریا یه کوسه دنبالت گذاشت چیکار میکنی؟میگه میرم بالای درخت چون مجبورم !

منم راهی ندارم جز کنار اومدن با خیلی چیزها

با اینکه حداقل در شرایط فعلی احساس میکنم شکست خوردم

شکستی که راهی جز پذیرشش ندارم و فقط میتونم امیدوار باشم که در آینده بفهمم به نفعم شده و اگر اون شرایط ادامه پیدا میکرد شکست واقعی رو تجربه میکردم



اتاقم رو مرتب نکردم - و قصدم ندارم این کارو انجام بدم...

سال قبل کلی تغییرات دادم و به قولی خونه تکونی کردم

اما اینا همه اش الکیه

تاثیری روی چیزی نداره به اون صورت

مرتب باشه یا نباشه - حتا باشم یا نباشم - سال جدید شروع میشه و تمام اتفاقاتی که باید بیفتند می افتند



این پست رو به عنوان افتتاحیه ی سال جدید در نظر نگیرید که با خودتون بگید عجب فازی گرفته اول سال

این پست اختتامیه ی سال ۹۷ هست...

سالی که تا مدتی قبل بهترین سال زندگیم بود - اما همه چیز تغییر کرد

با تمام اتفاق ها و خاطرات خوبش که نابود شدند - با تمام اهدافی که محقق نشدند

و با هرچی که داشت... به انتهاش رسیدیم

امیدوارم من و افرادی که وضعیت مشابه من دارند به انتهاشون نرسند

و سال جدید شروعی باشه برای تغییر خودشون و زندگیشون



با اینکه برای اولین بار در زندگیم احساس میکنم آمادگی شروع سال جدید رو ندارم و نمیخوام این سال تمام بشه به این صورت - اما خداحافظی میکنم با سال ۹۷ - سالی که بهترین روزهای زندگیم - و همینطور بدترین روزهاش رو درش تجربه کردم



امیدوارم هیچکس روزهای بد من رو تجربه نکنه

و اون شرایطی که باعث شد این روزها رو تجربه کنم براش پیش نیاد

و مشابه اون افرادی که باعث شدند در اون شرایط قرار بگیرم هرگز در مسیر زندگیش قرار نگیرند



خیلی ممنونم که امسالم با هم بودیم



شاد باشید





 

 

خداحافظ بهترین روزهای زندگیم
خدانگهدار بدترین روزهای زندگیم

بابت تمام روزها و اتفاقات مثبتت شکر میکنم خدا رو
بابت باقیش هم توکل به خدا

از صمیم قلب دلم برای روزهای خوب و رویاییت تنگ میشه
و امیدوارم ناکامی ها و پایان تلخ اون روزهای قشنگ رو دیگه هرگز تجربه نکنم



بدرود سال 1397



 

سلام

خیلی وقت بود که چیزی ننوشته بودم و سعی میکنم یک مقدار در مورد دلیلش توضیح بدم

مدتی بود که زندگی من تغییراتی کرده بود و روزهای خوبی رو میگذروندم

دیگه خبری از اون دنیای سیاه و سفید نبود... یه دنیای رنگی با کلی اتفاقات جالب و جدید که من رو تبدیل کرده بود به یک موجود دیگه 

اما بعد از مدتی که در این دنیا پرسه زدم احساس کردم که شدم مثل اون کاراکتری که در کتاب خیام و آن دروغ دلاویز وصف شده بود

مثل کسی که در بهشت یک زمانی رو سپری میکنه و بعد احساس میکنه که یه جای کار میلنگه !

قبلن هم اینجا نوشته بودم که - شاید بتونم با قدرت بگم که به خاطر موهبتی که خدا بهم داده - خیلی چیزها رو احساس میکنم

من روحم رو با حساسیت بالایی تربیت کردم و همیشه سعی کردم زلال نگهش دارم و شاید این هدیه ای از طرف خداست که روحم غرق در این دنیا نیست و هنوز هم میتونه به سمتی که باید شنا بکنه...

و متوجه چیزهایی میشه که من قدرت توصیفشون رو ندارم... اما کاملن حسشون میکنم 

در شرایطی قرار گرفته بودم که احساس میکردم یک جای کار مشکل داره... و این احساس روز به روز قوی تر میشد - شب ها که میخوابیدم خواب هایی میدیدم که به شدت واقعی بودند و کل روز بعد فکر من مشغول اون خواب میشد...

و کم کم به جایی رسید که شروع کردم به دنبال علت این خواب های بسیار واقعی و تکراری گشتن... حس میکردم خواب نیستند... و خواب فقط من رو وارد فضایی میکنه که بتونم اونچه که باید رو ببینم

حتا طوری شده بود که در چشم فردی که باهاش صحبت میکردم یا ارتباطی میگرفتم میتونستم چیزی رو ببینم که قدرت توصیفش رو نداشتم

یه روزی به یکی از دوستانم که در حال حاضر اصلن نمیتونم از واژه ی دوست برای توصیفش استفاده بکنم گفتم : "یه چیز وحشی توی چشماته - خیلی قویه... خیلی هم احساس بدی به آدم میده"

خندید و گفت چیه ؟ گفتم نمیدونم ! ولی میدونم یه چیزی رو میبینم که نمیتونم توصیفش کنم اما حسش میکنم

به هر حال گذشت و کم کم متوجه شدم تمام خواب هایی که میدیدم واقعیت داشتند... افراد اطرافم که درخواب میدیدمشون - به شکل واقعی و با داستان واقعیشون در خواب های من ظاهر میشدند ... فهمیدم اون چیزی که در عمق چشم ها میدیدم واقعن وجود داشت... 

بعد از مدتی به شدت ضربه خوردم و تازه فهمیدم که بین چه موجوداتی قرار گرفته بودم... زبانم از توصیف شدت بی شرافتی و پلیدی اونها ناتوانه

ضربه ی شدیدی خوردم... ضربه ای که میتونم بگم به عمرم تجربه ای مشابهش نداشتم... اتفاقات بسیاری برام افتاد

گرچه قبل از اون هم افراد بی شرافت مشابهی در مسیر زندگیم قرار گرفته بودند که هیچ چیز برای از دست دادن نداشتند و هدفشون شده بود ضربه زدن

اما این بار تفاوتش این بود که روحم حسشون میکرد و عقل و احساس مادیم سعی داشتند تا اون حس خدادادی رو نادیده بگیرند و این کار اشتباهی بود

به هر صورت همه چیز همونطور که در خواب هام میدیدم اتفاق افتاد و در نهایت به چیزی ختم شد که حتا در خواب هم ندیده بودم

و من آسیب دیدم 

و نکته ی جالب دیگه این بود که - بعد از مدتی - یعنی حالا - که دارم مسائل رو آنالیز میکنم و بهشون فکر میکنم - میبینم که من تمام این اتفاق ها رو قبلن - سالها پیش در نوشته هام پیش بینی کرده بودم و الان که نوشته هام رو میخونم - انگار که دفترچه ی خاطراتمه !

اون زمان این ها به من به صورت یک حس دست میدادند - گاهی حتا آزارم میدادند و برای فرار از اون حالت - سعی میکردم با نوشتن خودم رو تخلیه بکنم

اما الان میبینم که من داشتم چیزی رو مینوشتم که قرار بوده برام رخ بده... و این من رو به فکر فرو برده !

که چطور اینقدر دقیق نوشتمشون... چیزی رو که اون روزها حتا در شرایطش هم قرار نگرفته بودم...

و نکته ی دیگه اینکه هنوز قسمت هایی از داستان هام که نوشته بودم و برام رخ دادند رو تجربه نکردم ! و این من رو بیشتر به فکر فرو میبره...

انگار که حتا میدونم از اینجا به بعد قراره چی رو تجربه بکنم!

با خودم میگم نکنه ذهن من داره به صورت ناخودآگاه زندگی من رو همونطوری شکل میده که من قبلن مینوشتم !

و در کنارش فرض دیگری دارم که میگه اونها حس هایی بودند که به من دست میدادند... از یک منشا ناشناس... و در حقیقت روح من ورای ابعاد زمانی و مکانی - چیزی رو حس میکرده که جسم و فکر مادی من قادر به درکش نبوده و فقط انتقالش میداده...

به هر صورت من این روزها حال جالبی ندارم... تجربیاتی کسب کردم که شاید در دراز مدت بسیار مفید باشند اما در حال حاضر روزهای من رو برگردوندند به همون حالت سیاه و سفید - به اضافه ی درد ناشی از اون تجربیات و شرایط بد که به اون حالت مسخره ی سابق اضافه شده و تحملش رو سخت کرده

گرچه احتمالن این هم نعمتی باشه از طرف خدا - که باعث قوی تر شدن من بشه و شرایطم رو به صورت بسیار خوبی تغییر بده

یک قطعه موسیقی هست که از ابتدا تا انتهاش حال من رو در حین و بعد از این رخدادها به صورت دقیق توصیف میکنه

قرارش میدم تا گوش بدید

امیدوارم همیشه شاد باشید


در مورد سگ ها خونده بودم که وقتی صاحبشون دعواشون میکنه ناراحت میشن و میرن یه گوشه و غصه میخورن


ناراحتیشون از این بابت نیست که صاحبشون دعواشون کرده


از این ناراحت میشن که صاحبشون ناراحته از دستشون


یک حسی مثل عذاب وجدان یا احساس مسئولیت یا... 


و این یکی از چیزایی هست که من در موردشون خیلی دوست دارم


دوستی واقعی... 


گاهی فیدل رو که دعوا میکنم به خاطر شیطنت هاش، میره یه گوشه و مظلوم و ناراحت میشینه، و فقط حواسش به منه


و کافیه که من صداش کنم تا بدوه و شیرجه بزنه توی بقلم


انگار این حیوون تمام تمرکزش فقط روی اینه که من ناراحت نباشم و وقتی که حس میکنه من ازش ناراحتم، ناراحتی رو میشه در چهره ا‌ش هم حتا دید


اما خودش با ناراحتیاش کنار میاد و فقط دوست داره که ناراحتی من ازش متوقف بشه


برای همین اینقدر دوست دارمش، سگ ها موجودات بی نظیری هستند... 


خبر خوب اینکه این ویژگی در وجود آدم ها هم ممکنه که دیده بشه


و خبر بد اینکه تعداد آدم هایی که این ویژگی رو دارند اینقدر کمه که دنیا ازشون صرف نظر کرده و فراموش شدن


اما اگر روزی کسی با چنین ویژگی ای به پستتون خورد،اگر از دستش بدید قطعن یکی از بزرگترین هدایایی که زندگی میتونه به یک نفر عطا بکنه رو از دست دادید

با ماشین که میرم بیرون، خیلی واهمه دارم از اینکه بخورم به چراغ قرمز

نه به خاطر چراغ، به خاطر زیرش! 


اگر دقت کرده باشید زیر اکثر چراغ قرمزها یک سری افراد هستند، که حالا با اینکه چرا به این کار رو آوردند کاری ندارم، منتها بعضیهاشون واقعن میرن روی اعصاب


میخوری به یه چراغ قرمز، دو دقیقه هم باید صبر کنی، که میبینی یکی داره به این شکل😏 نگاهت میکنه و میاد سمت ماشین

آدامسو چسب زخمو میندازه توی ماشین و میره! 


با خودت میگی اینا چه دست و دل باز شدن

که چند ثانیه بعد میبینی از اون شیشه سرشو آورد تو، گفت ۵ تومن! 

میگی چی ۵ تومن؟ میگه همینا که خریدی

میگی تو انداختی تو ماشین، میگه تو اگه نمیخریدی که نمینداختم! ۵ تومن! 

بعدم میاد جلوی ماشین می ایسته که یا ۵ تومنو میای بالا یا باید از روم رد شی! 

خفت گیری خلاصه... 


یکی دیگشون میاد شیشه ماشینو با مواد شوینده قشنگ فاتحه میخونه بهش جوری که اصلن دیگه جلو رو نمیتونی ببینی، بعد اگه بهش پول ندی پاکش نمیکنه

جدیدن که دیگه شوینده هم نمیزنن، گل و خاک و ایناست فکر کنم، که برف پاک کنم اگه بزنی کنده بشه و نتونه پاکش کنه

پولو که بدی برات یکمشو در حدی که خودتو بتونی به یه جایی برسونی فقط، پاک میکنه و میره... معلوم نیست قیر میمالن به شیشه، چیه خدا میدونه... 


یا اون یکی میاد، هفت کیلو اسپندو آتیش زده، میاد میکنه توی ماشین، نفس نمیتونی بکشی، همونطوری که داری جون میدی و هیچ جایی رو هم نمیتونی ببینی باید دست کنی توی داشبوردی جایی، هرچی دستت اومدو بدی بهش تا اینو در بیاره و بره


بعضیاشون اشک آور قاطیش میکنن که کاملن از کمک بهشون مطمئنت کنن! 

یهو ام وقتی میره مثلن میبینی جای هزاری، بیمه یا کارت ماشینو دادی بهش رفته... 


خلاصه که پشت این چراغ قرمزا منو یاد فیلمای Resident Evil میندازه و زامبیا و... 


همیشه میگم خدا کنه فقط نخورم به زیر چراغ قرمز... 


دو دفعه دیگه برام اسپند دود کنن راحت میتونم برم کارت جانبازیمو بگیرم... 


خیلی وقته که فرصت و یا شاید حوصله ی نوشتن ندارم اما امشب دلم خواست یه چیزی بنویسم که طبق معمول نمیدونم چیه و همینطور که مینویسم تولید میشه... احتمالن در مورد مسائل مختلفی بنویسم

کل چیزی که قصد دارم در موردش صحبت بکنم برمیگرده به برگشت امشب من از تمرین به خونه...

این روزا روحیه ی من خیلی شکننده شده و نمیدونم - فکر کنم خیلی هم آزردست... دقیقن نمیدونم چشه... و خوب وقتی که آدم با یک سری مسائل درگیر میشه به واسطه ی این درگیری توجهش نسبت به یک سری مسائل دیگه بیشتر میشه

 

داخل پرانتز اول این رو بگم که من همونطور که قبلن گفته بودم به حضرت سلیمان - حالا چه افسانه که بعید میدونم - و چه واقعیت - علاقه دارم... نمیدونم شاید به این دلیل بود که دوست داشتم با حیوانات صحبت بکنم
چند وقت پیش که درگیر یک سری افکار بودم - شب که خوابیدم دیدم دارم با یک نفر صحبت می کنم و بهش گفتم که سلیمان چه آدم جالبیه - دقیقن یادم نیست ولی یادمه که خود سلیمان رو دیدم بعدش... اومد اونجا و با یه لبخندی بهم گفت خوب مثل اینکه خیلی دوست داری یکی از ما باشی - یه همچین چیزی- و بعد انگشت شستش رو گذاشت روی پیشونیم و یه فشار داد و مادامی که داشت فشار میداد گفت آآآآآ   آآآه - تموم شد

 

بعدم خندید و رفت... و بعدش توی خواب همه دورم جمع شده بودن و میگفتن سلیمان روی پیشونیت مهر زده و خیلی براشون جالب بود... من که نفهمیدم معنی اون خواب چی بود ولی حس خوبی بهم دست داد از دیدنش...

یه وقتایی بچه ها بهم میگن تو هم شدی مثل سلیمان... نمیدونم چرا ولی انگار با حیوونا حرف میزنم ! البته این مربوط به اون خواب نیست - از قبلش هم این حس رو داشتم... به خصوص با سگا... 

خلاصه برسونیمش به داستان امشب - داشتم از تمرین میومدم و غرق بودم توی فکر - که یک مرتبه توجهم به یه سگ کنار خیابون جلب شد... چون جای نسبتن شلوغی بود تعجب کردم... یکم که خواستم بهش نزدیک شم - با اینکه سگ بزرگی بود ولی ترسید و راهش رو کج کرد - وقتی که داشت میرفت صداش کردم - برگشت یه نگاهی بهم کرد و منم بهش خندیدم و گفتم بیا... اونم خیلی خوشحال اومد و شروع کرد به بازیگوشی - منم همینطور که نازش می کردم باهاش صحبت می کردم و فهمیدم که گرسنه است ! البته این رو هم نگفت - سگای خیابونی همیشه گرسنه ان... 

خلاصه بهش گفتم دنبالم بیا و رفتم در یه مغازه - خیلی برام جالب بود که وقتی که داشتم میرفتم و این سگ پشت من میومد - در همون حال یه مردک الدنگ شیره ای رد شد و با همون پاکت سیگار که تنها چیزی بود که توی دست و بالش بود به این سگ حمله کرد و پاکت رو پرت کرد سمتش ! منم با یه حالت تاسف باری بهش نگاه می کردم... نمیدونستم چی بگم بهش ! خلاصه یکم صبر کردم تا بهم نزدیک تر بشه اون سگ تا کسی کاری بهش نداشته باشه - و بعد دوباره به مسیر ادامه دادم تا رسیدم در یه مغازه و رفتم و براش شیرین عسل گرفتم - تجربه ثابت کرده که اینجور خوراکی ها رو دوست دارن... حتا پیش اومده که بهشون سوسیس دادم و نخوردن...

 

خوشبختانه این رفیقمونم دوست داشت و همه اش رو خورد... نمیدونم ولی حس می کردم یه چیزی بین من و اون سگ مشترکه - هردومون یه چیز مشترکی رو درون خودمون احساس می کردیم و شاید همون حس مشترک که دقیقن نمیدونم چی بود ما رو با هم دوست کرد

 

شاید چون حس کردم اونم مثل من وسط اون خیابون نسبتن شلوغ دلش به هیچکس خوش نیست و فقط دوست داره دور بشه و کسی کاری بهش نداشته باشه

 

به هر حال باهاش خداحافظی کردم و اومدم - سوار یه ماشین شدم و راننده شروع کرد به صحبت کردن... با اینکه خیلی خسته بودم ولی کلی جلوتر از اونجایی که باید پیاده میشدم پیاده شدم و حتا قبل از پیاده شدن ایستاد و چند دقیقه هم در حالت توقف صحبت کردیم ... اونم نمیدونم چرا ! شاید چون حس می کردم هیچکس نیست که باهاش صحبت کنه... 

 

و در نهایت وقتی که پیاده شدم و یک مقدار به سمت خونه راه رفتم یک رفتگر رو دیدم که کنار خیابون نشسته بود... انگار تمام اون احساسات آزاردهنده و سنگین که با خودم میبرم این طرف و اون طرف - و احتمالن خیلی بیشترش رو در خودش داشت - یک چهره ی فوق العاده نگران... مملو از غم - تحت فشار - پر از بیچارگی... نمیدونم چی بگم...

 

من در یک لحظه دیدمش و حدود دو قدم به چهره اش خیره شدم و عبور کردم اما انگار در اون دو قدم زمان متوقف شد و من شاهد خیلی چیزها شدم... انگار که یک چهره نبود... یک نقش بود از مواردی که بالاتر گفتم - که روی کالبد یک نفر نقاشی کرده بودند...

 

چقدر ناراحت بود... خدا میدونست زیر چقدر فشار قرار داره... چند تا بچه داره - چه مشکلاتی دارن... این کار قراره چقدر از مشکلاتش رو حل بکنه و چقدرش هنوز رو هواست...

 

بعدم که رسیدم طرفای خونه - مثل همیشه یک سگ که اون نزدیکا کنار یک ساختمون نیمه ساز زندگی می کنه با دیدنم شروع کرد به اجرای حرکات نمایشی و به طرفم دوید... و من هم یکمی نوازشش کردم و از اینکه این تنها کاریه که میتونستم بکنم و اینکه نمیدونستم با ناله کردناش قصد داره بهم چی بگه باز هم احساس بدی بهم دست داد... ازش غذرخواهی کردم و رفتم به سمت خونه... 

 

در کل این فقط داستان دو تا آدم بود و دو تا سگ... که به صورت تصادفی سر راه هم سبز شده بودیم

 

خدا میدونه اطرافم چقدر پره از این موارد... 

من از اینکه هنوز نتونستم بعضی کارها رو انجام بدم احساس خوبی ندارم... اینکه هنوز هم خیلی زخمها تازه هستند... 

 

اووووفففف - خودمونیم - این مدت که دستم به نوشتن نمیره نوشتنم هم ریخته به هم - انگار کیفیتش رو از دست داده ! معلوم نیست چی نوشتم

 

البته اولش هم پیش بینی کرده بودم که قرار نیست چیز جالبی بشه

 

اسم هم هنوز براش انتخاب نکردم... ممم - اسمش رو میذارم - مممم - Mechanical Animals !

نمیدونم چرا این اسم... شاید چون بهش میاد

 

یه تیکه موزیک هم داره این متن

 

 

 


They'll Never Be Good To You

Or Bad To You

 They'll Never Be Anything

Anything At All

 

I'm Never Gonna Be The One For You

I'm Never Gonna Save The World For You

سلام – این چند روز مسافرت بودم و بالاخره بعد از مدت ها فرصت شد که یک سفر به شمال کشور برم

آخرین بار با خونواده خاله خدا بیامرزم رفتیم و خیلی هم خوش گذشت – خدا رحمتش کنه


از اون زمان دیگه شمال نرفته بودم – و بعد از اینکه شروع کردم به صورت حرفه ای شنا کردن خیلی دوست داشتم که دوباره برم شمال – جدای از بحث خود سفر،دوست داشتم که از دید یک شناگر به سوالاتی که در مورد دریا وجود داره و همینطور صحبتهایی که در موردش میشه نگاه بکنم و بتونم در موردشون نظر بدم و خدا رو شکر الان در این مورد به درک بهتری رسیدم


با توجه به اینکه فصل گرماست و ممکنه شما هم هوس کنید یه سری به دریا بزنید – گفتم شاید بهتر باشه با یک سری مسائل فنی آشنا بشید – شاید به دردتون خورد


خوب من خودم وقتی که رفتیم دریا – در دوردست ها یک سری پرچم دیدم که در فواصل مختلف از ساحل قرار داده بودند 

نمیدونستم چقدر فاصله دارند اما آخرینش رو نشون کردم و حدس خودم این بود که شاید یکی دو کیلومتر از ساحل دورتر باشه

قرار شد که به قول خودمون نقطه بزنم – یعنی برم پیشش و برگردم – و به قول بچه های اهل فن

Capture The Flag

انجام بدم


در این عملیات که هر روز عصر انجامش میدادم یک سری مسائل رو تجربه کردم که خیلی خوبه که بدونید


نکته ی اول : در دریا اجسام از آنچه به نظر میرسند از شما دورترند... این رو زمانی متوجه شدم که داشتم به سمت اون پرچم آخر شنا می کردم و هرچی میرفتم بهش نمیرسیدم... طبق تخمین خودم خیلی سریعتر باید بهش میرسیدم اما بعد از شنا کردن یک مسافت طولانی دیدم که انگار فاصله ام باهاش تغییری نمی کنه... بعد که بهش رسیدم دیدم که چقدر بزرگه و از دور به نظر معمولی و جمع و جور میومده – طوری که حتا از نزدیک شدن بهش واهمه داشتم... وقتی هم که برمیگشتم اولین پرچمهایی که در مسیر قرار داشتند و از ساحل به نظر خیلی دور میومدند رو وقتی از سمت پرچم آخر نگاه می کردم فکر می کردم که نزدیک ساحل هستند !

این به خاطر بزرگی دریاست... مثل وقتی که به یک کوه نگاه می کنیم و فکر می کنیم نزدیکه اما وقتی که یک خونه رو روش میبینیم که به اندازه ی یک نقطه است،میفهمیم که چقدر دوره !

این رو گفتم که بدونید هر زمان که خواستید وارد دریا بشید – اگر در ذهنتون جایی رو مشخص کردید که به سمتش برید و برگردید یادتون باشه که هرچه که اونجا از ساحل دورتر باشه به نظر نزدیکتر میاد نسبت به فاصله ی واقعیش – یعنی ممکنه یک مسافت صد متری از ساحل به نظر صد متر برسه – اما دویست متر به نظر صد و پنجاه متر بیاد و شاید یک کیلومتر به نظر پونصد متر هم نباشه... خودم هم آخر نفهمیدم که اون پرچم چقدر فاصله داشت با ساحل اما دفعه ی اول رفت و برگشتم یک ساعت و نیم طول کشید که البته به دلایل دیگری هم که در ادامه بهشون اشاره می کنم وابسته بود


نکته ی دوم : کشش دریا ! فکر می کنم تقریبن هر آدمی این رو شنیده که دریا آدم رو میکشه ... باید بگم که این کاملن درسته و من به شخصه تجربه اش کردم... وقتی که شنا می کردم و میرفتم که نقطه بزنم، خیلی راحت میرفتم... اما موقع برگشت تقریبن دو برابر باید به خودم فشار می آوردم و دیگه به اون سادگی نمیشد برگشت



جریان آب در هنگام عصر که من شنا می کردم به سمت غروب خورشید بود – تقریبن با زاویه 45 درجه نسبت به ساحل – و نکته ی جالب این بود که یک مقدار که از ساحل دور میشدم آب برگشت به سمت عقب داشت – یعنی اگر روی آب شناور میشدم آب من رو میبرد عقب – این رو به خصوص وقتی تجربه کردم که با پسرخاله ام رفتیم و یک مقدار از ساحل دور شدیم و یک مرتبه آب بردش و به من گفت هرکاری میکنم نمیتونم بیام جلو – که خوب شنا بلد بود و من بهش گفتم فقط ریلکس باش و آروم آروم بدون اتلاف انرژی روی آب سر بخور و بیا و یک مقدار که اومدیم جلوتر و در فاصله ی حدود صد متری از ساحل دیگه آب کشش نداشت به سمت عقب...

یکی از دلایلی که باعث میشه خیلی ها خوراک دریا بشن همینه که آب اونها رو میکشه به سمت عقب – باید بگم که قدرتش هم زیاده و اگر خوب شنا بلد نباشیم نمیتونیم خودمون رو نجات بدیم

این رو مد نظر داشته باشید و با اون فاکتور فاصله که قبل از این بهش اشاره کردم تلفیق کنید... نتیجه این میشه که اگر میخواهید از ساحل دور بشید حواستون به فاصله باشه – و همینطور به جریان آب که ممکنه آدم رو بکشه و ببره... و این تجربه ی من هست که تقریبن هر اندازه که انرژی مصرف می کنید تا به جلو برید – دو برابر یا بیشترش رو باید صرف برگشت بکنید

پس اگر به فرض 4 واحد انرژی دارید – تا جایی پیش برید که 1 واحدش بیشتر مصرف نشه چون باقیش رو باید صرف برگشتن بکنید، البته این برای کسی صادقه که خوب شنا می کنه یعنی سطح شناش متوسط هست حداقل – کسی که شناش از متوسط پایین تر هست یا شنا بلد نیست باید این رو بدونه که داره با جونش بازی میکنه وقتی که از ساحل دور میشه – فکر نمی کنم پیش رفتن بیشتر از نقطه ای که حداکثر تا کمر در آب هستیم معقول و منطقی باشه وقتی که نمیتونیم خوب شنا کنیم


نکته ی سوم : وهم ! دیروز بعد از ظهر که برای شنا رفتم دریا و پرچم رو هم رد کردم و رفتم جلوتر بعد از مدت ها در زندگیم دچار ترس شده بودم... با اینکه شناگر بدی نیستم اما به صورت عجیبی از عمق آبهای آزاد میترسم و حتا عکسهایی که از عمق دریا و اقیانوس گرفته میشه رو وقتی که میبینم واهمه بهم دست میده... شاید شنیده باشید که خیلی ها در دریا قبل از غرق شدن سکته می کنند... و این درسته... خیلی ها رو ترس از دریا میکشه نه آبش ! 

دیروز که رفتم با توجه به روزهای قبلش که اطرافم قایق و جت اسکی میدیدم با خودم گفتم که خوب امروز هم حتمن میبینم – وقتی که در دریا آدما رو میبینید که در قایق و جت اسکی دارن میگن و میخندن و میرن خود به خود یه حس خوبی بهتون دست میده و همینکه میدونید تنها نیستید اون وسط، خودش مثل آدرنالین عمل می کنه و اجازه نمیده که متوهم بشید

اما دیروز که شنا کردم و رفتم جلو این اتفاق نیفتاد – نمیدونم چرا ولی نه قایقی اومد نه جت اسکی و نه هیچی و بعد از حدود یک ساعت شنا کردن خودمو وسط دریا پیدا کردم که تا فاصله ی زیادی هیچ آدمی اطرافم نمیدیدم و یک مرتبه حس بسیار بدی بهم دست داد

شما حتا اگر دونده ی خوبی هم باشید اگر خودتون رو وسط یک بیابون پیدا بکنید ممکنه بترسید – چون موضوع این نیست که شما میتونید خوب بدوید – موضوع وهمیه که دچارش میشید...

من هم دچارش شدم... هیچکس نبود ! خودم تنها – هیچ صدایی نمیومد و فقط صدای آب – صدای باد – صدای کف که مثل صدای مار بود... یک لحظه سرم رو کردم زیر آب و به نظرم اومد که یک جسم خیلی بزرگ و سیاه زیر آبه... من خودم خیلی خواب های ترسناکی میبینم از اقیانوس و اینکه در یک شب تاریک در یک قایق هستم و اون قایق غرق میشه و من نه تنها باید بقیه رو نجات بدم بلکه خودم هم از دیدن اون صحنه وحشت کردم... و این چیزی که به نظرم اومد زیر آب دیدم دقیقن مشابه خوابهایی بود که میدیدم... و بعدش این توهم بیشتر هم شد و حتا یک لحظه حس کردم که صدای یک سگ رو شنیدم که در حال حمله به منه و روم رو برگردوندم... اما بعدش با خودم گفتم سگ این وسط کجا بود ! با اینکه سعی میکردم خودم رو کنترل کنم اما ضربان قلبم به شدت رفته بود بالا و با خودم گفتم خدایا – اگر اینجا حتا یک ماهی به من بخوره ممکنه سکته رو بزنم

در همین افکار بودم که یک قایق ماهیگیری رو در حدود شاید 500 متری خودم دیدم – البته از قبل هم میدیدمش اما این بار توجهم بهش جلب شد و شروع کردم به سمتش شنا کردن... اون هم داشت حرکت می کرد – یک قایق پارویی بود – در فواصل مختلف توقف میکردم و براشون سوت میزدم و دست تکون میدادم – صدای من رو میشنیدن اما فکر می کنم من رو نمیدیدن و میرفتن – آخر هم بعد از اینکه حدود 500 متر شنا کردم به سمتشون و اونها همینطور حرکت می کردند فهمیدم که شاید اصلن من رو نمیبینن و این کارم اتلاف وقت و انرژیه فقط – هدفم هم از این کار فقط این بود که حس کنم یکی غیر از من هم اون وسط هست و همین که بهشون میرسیدم و باهاشون صحبت میکردم از اون شرایط استرس زا خارج میشدم اما رفتن و من تصمیم گرفتم که برگردم



در مسیر برگشت هم سعی میکردم سرم رو که میبرم زیر آب چشمام رو ببندم تا چیزی نبینم – به خصوص اینکه نمیدونستم چند متر آب زیرمه... احتمالن بند دریا رو در رفت رد کرده بودم – و حتا دیدن بند دریا  در برگشت میتونست من رو بترسونه

حتا قسمتی از مسیر رو به پشت شنا کردم تا حواسم پرت بشه... حدود نیم ساعت مونده بود که برسم به ساحل که یک نجات غریق که برای گشت زدن با جت اسکی اومده بود اون اطراف رو دیدم و براش سوت کشیدم... صدام رو شنید ولی من رو نمیدید – اما بعد از اینکه من رو دید اومد سمتم – خیلی ترسیده بود... میگفت واقعن وحشت کردم وقتی که دیدم این وسط یکی داره صدام می کنه و می خواستم فرار کنم... بعد گفت تو چطور اومدی و اینجا یکم صحبت کردیم و بعدش گفت میخوای ببرمت ؟ و من گفتم نه خودم میام... اونم یه ماشالله گفت و فرار کرد

داداشم میگفت وقتی رسیده بود ساحل با دوستاش جمع شده بودن و میگفت که یکی اون وسطه و تحلیل می کردن که خطرناکه و میکشه و زجرکش میکنه و ...

خلاصه من برگشتم و چون به خاطر اون هیجان و ترسی که داشتم خیلی سریعتر برگشته بودم احساس خستگی میکردم

در مورد خود شنا کردن باید بگم که روی آب موندن در دریا ساده تره نسبت به استخر – و اگر کسی شناگر باشه شاید براش خیلی ساده تر باشه که روی آب پیش بره – اما موارد دیگری هست که بهشون اشاره کردم و اونها هستند که شنا در دریا رو سخت می کنند - بهتره شنای غورباقه انجام داد و خیلی نرم شنا کرد - و هرجا احساس خستگی به آدم دست میده برگرده و به پشت بخوابه و آروم پا بزنه و خستگی در بکنه - البته این موارد هم احتیاج به تمرین دارند

این رو یادتون باشه که هرگز در دریا تنها شنا نکنید – حالا دریای خزر خوشبختانه جانور وحشی به اون صورت نداره – اما در دریاها یا آبهایی که جانور وحشی دارند که اصلن شنا کردن خودش زیر علامت سواله – چه رسد به تنها شنا کردن

برای اینکه به این نوشته پایان بدم و بحث رو خلاصه کنم – باید این رو بگم که در دریا آب تنی کنید – شنا نکنید – اگر شنا کردید حواستون به فاصله های گول زننده باشه و زیاد پیش نرید چون هرچقدر برید چند برابرش رو باید برگردید – و اگر هم حرفه ای شنا می کنید تنها نرید اون وسط – اونجا شرایطی پیش میاد که دیگه اصلن به غرق شدن فکر نمی کنید – به اینکه سکته میکنید یا با سلامت قلبی و ذهنی برمیگردید فکر می کنید – مثل این هست که وسط بیابون کسی جن زده بشه... اینها رو نمیگم که بترسید – میگم که بدونید دریا خیلی بزرگه و آدم غرق در بزرگیش میشه... وقتی کسی میره جلو یک مرتبه خودش رو مثل یک پشه میبینه که چه اطرافش چه زیر پاش رو نمیتونه تخمین بزنه که چقدر آبه و همین فکر روانش رو به هم میریزه و ممکنه توهمهایی بهش دست بده که قدرت نفس کشیدن رو هم ازش بگیره – چه رسد به شنا کردن

من خودم فین شنا (همین کفشهایی که غواص ها پاشون میکنند – اما ورژن کوچکترش که مخصوص شنا هست) رو پیشنهاد میکنم – اگر پای آدم باشه خیلی خوب میتونه از جریانی که به داخل دریا میکشه آدم رو،فرار بکنه – اما خوب خودش ممکنه آدم رو خسته بکنه و قبلش باید باهاش تمرین کرده باشید


راستی یک جریانی هم هست در دریا به نام جریان شکافنده – ممکنه در ساحل دریا ببینید که موج ها دارند به سمت ساحل میان و وسطشون خالیه و موج نیست – اونجا بسیار خطرناکه و آب از زیر با فشار زیادی داره برمیگرده به سمت دریا – اصلن سمتش نرید و اگر خدایی نکرده داخلش افتادید سعی نکنید که در خلافش شنا کنید – نفس رو حبس کنید و اجازه بدید که شما رو ببره – یک مقدار که ببره از قدرتش کم میشه وبعد میتونید از طرفینش خارج بشید


به هر حال این فانتزی من هم تبدیل شد یه یک تجربه و خاطره – اون توهم وحس وسط دریا رو فکر نکنم هیچوقت فراموش بکنم - به قول شاعر که در این رابطه میفرماید : خاطرات محال - شماله یادم بره !

امیدوارم همیشه سلامت باشید و هرجا که میرید بهتون خوش بگذره



خوب به مناسبت روزی که دائم داره کم فروغتر میشه اثر دوست داشتنیش مطلبی رو مینویسم

من - نمیدونم درست هست یا نه - اما احساس می کنم به بیماری بیخوابی دچار شدم و تواناییم رو برای خوابیدن در شب به طرز وحشتناکی از دست دادم

این باعث شده که صبح ها که ساعت 5:30 از خواب بیدار میشم و می خوام از رختخواب خارج بشم احساس کنم که دارم یک تریلی 18 چرخ رو از زمین بلند می کنم... چون در بهترین حالت 2 ساعت قبلش خوابیدم و گاهی اصلن تا همون لحظه خوابم نمیبره و مجبورم بلند شم

این موضوع منجر به این میشه که من تمرکز - شادابی و نشاط - انرژی و بازدهیم رو در طول روز به مقدار بسیار زیادی از دست بدم و تقریبن میشه گفت که به خصوص این اواخر دیگه در طول روز هیچ بازدهی ندارم و هرکاری هم که مجبورم انجام بدم رو با سختی بسیاری انجام میدم و وقتی هم که برمیگردم خونه مثل یک جنازه بیهوش میشم و دوباره یکی دو ساعت بعدش بیدار میشم و شب از نو و شبی از نو !

به این فکر کردم که دقیقن چه اتفاقی افتاد که وضعیت به این روز در اومد...

ریشه یابیش کردم و به نتایج جالبی رسیدم...

سالها پیش من دچار افسردگی شدیدی شدم و زندگیم حالت جدیدی پیدا کرد


از اون زمان به بعد شب ها که خیلی احساس بدی بهم دست میداد برای فرار از اون حس میرفتم و در اینترنت میچرخیدم... گاهی وارد چت رومها میشدم و صحبت کردن بقیه رو با هم تماشا می کردم...

همون زمان ها بود که چند تا دوست هم پیدا کردم... یکی از دلایلی که با من دوست شدند این بود که من زیاد اهل صحبت کردن نبودم و کنجکاو  میشدند که بفهمند من چجور آدمی هستم و بعد ارتباطمون دوستانه تر میشد... راستش من هم این موضوع رو دوست داشتم چون اون زمان کسی نبود که باهاش صحبت کنم


اما این دوستی ها پایدار نبودند و به دلایل مختلفی زود به پایان میرسیدند...

بهتر بگم... بعد از مدتی متوجه شدم که من به درد یک همچین دوست ها و دوستی هایی نمیخورم و یا شاید یک همچین چیزی به درد من نمی خوره و از اون چیزی که باید باشه خیلی دوره چون باز هم نمیتونستم با کسی اونطور که می خوام صحبت کنم...

حتا اگر هم فرصتش پیدا میشد که با یک نفر صحبت بکنم و یک مقدار احساس سبکی بکنم... به نظرم میومد که از صحبت هام هیچ چیزی متوجه نمیشه و بعدش ناپدید میشد... طوری که من گاهی انتظار داشتم که اون کسی که باهاش صحبت کردم دوباره بیاد و با هم باز هم صحبت کنیم اما این اتفاق نمی افتاد - یعنی از نظر خودم صحبتم نیمه تمام مونده بود ولی انگار از نظر اون آدم تمام شده بود و این یکی از قسمت های بد داستان بود...


این موضوع تکرار میشد... شاید برای کسی - یا بهتر بگم برای اون افرادی که با من صحبت می کردند اصلن اهمیتی نداشت... ولی من نمیدونم چرا حس می کردم که ممکنه به این موضوع اهمیت بدن... برای همین انتظار داشتم که باز هم باهاشون صحبت کنم... 

بعد از مدتی من همچنان شب ها منتظر بودم تا یکی از افراد قدیمی یا حتا یک شخص جدید بیاد و من باهاش یک مقدار صحبت کنم... الان که فکرش رو می کنم به نظر خودم هم عجیب میاد... اما تقریبن نزدیک به یک دهه است که این موضوع پیش اومده و دائم هم شدید و شدید تر شده

نکته ی جالب اینکه در این زمان تعداد افرادی که باهاشون صحبت می کردم کمتر و کمتر شد تا اینکه تقریبن به صفر میل کرد و چند شب پیش که مشغول ریشه یابی بودم متوجه شدم که مدتهاست با هیچکس صحبت نکردم 


اما در تمام این مدت انگار یک شخصیت جدید در وجودم شکل گرفته بوده که اون صحبت های ناتمام قدیمی رو دائم در ذهنم تکرار می کرده و نمیذاشته از یادم برن


به همین دلیل همیشه منتظر بودم که ادامشون بدم و هرگز گذر زمان رو حس نمی کردم


شب ها تا صبح به این فکر می کردم که الان یک نفر پیداش میشه و صحبت می کنیم... اما این خیال باطلی بیشتر نبوده


شخصیت های خیالی ای ساخته شده بودند در ذهنم و گاهی میومدند و بهم آرامش میدادند اما اون هم کار ناخودآگاه ذهن خودم بود و نوعی سوپاپ بود برای تخلیه ی فشار و نجات خودش... 


در واقع هیچکس قرار نبوده که بیاد و با هم صحبت کنیم... و شاید حتا دیگه دوست نداشتم با کسی صحبت بکنم اما این نیاز رو خیلی زیاد در اعماق وجودم احساس می کردم... انگار که دیگه یک نفر نبودم... تبدیل شده بودم به دو نفر و یا شاید هم بیشتر... که هرکدوم در زمان های مختلفی گیر کرده بودند و با هم در یک کالبد زندگی می کردند... 

من فکر می کنم تمام این مدت یک همچین مسئله ای باعث شده که من دیگه نتونم شبها بخوابم - یعنی احساس کنم که روزم هنوز به پایان نرسیده... چون روز برای اکثر مردم زمانی به پایان میرسه که کارهای مهمشون رو انجام داده باشند و من مدت هاست مهمترین چیزی که بهش فکر می کنم همین هست که با یک نفر عمیقن صحبت بکنم و این اتفاق رخ نمیده


و هیچکدوم از روزهای من به پایان نمیرسند... فقط من از خستگی و ناچاری از حال میرم و به محض اینکه یک مقدار خستگیم برطرف میشه میپرم و باز هم این جستجوی بی پایان ذهنم ادامه داره...

نمیدونم این چه مشکلیه اما احساس می کنم دیگه آدم سالمی نیستم و با این شرایط هم شاید دیگه به درد هیچ کسی نخورم


به این دلیل که اگر هم یکی از مواردی که ذهنم به دنبالشون میگرده سر راهم سبز بشه - اینقدر حرف های پراکنده و پرت و پلا و بی انتها برای گفتن روی هم تلمبار شدن که حوصله اش رو سر میبرن و فراری میشه - از طرفی دیگه خودم هم مطمئن نیستم که اون آدم فقط با یک نفر مواجه بشه ! ممکنه احساس بکنه که با بیشتر از یک نفر طرفه - با چند نفر که شباهت چندانی هم به هم ندارند...

احتمالن وارد یک حلقه ی بی انتها شدم... نمیدونم شاید فقط یک معجزه بتونه من رو از این گرداب در بیاره


فعلن دارم میچرخم و میچرخم و میچرخم... هر روز دوباره از اول... 

اما خوشبختانه هنوز غرق نشدم... فقط سرم خیلی گیج میره و خسته شدم ولی هنوز روی گردابم...

امیدوارم قبل از بلعیده شدن ازش خارج بشم...



God Knows What I'm Talking About