بایگانی آذر ۱۳۹۲ :: به نام تفاوت

به نام تفاوت

به نام تفاوت

درود به شما

با تشکر از اینکه از وبلاگ من بازدید می کنید.

در صورت تمایل میتونید برای ارتباط با بنده ازقسمت نظرات پست های وبلاگ، یا آیدی Unsane در تلگرام استفاده کنید.

این هم لینک آیدی :

https://telegram.me/Unsane

این آیدی تنها آیدی بنده و وابسته به این وبلاگ هست.

اگر هم ریپورت بودید و یا به هر دلیلی نمیتونستید پیام بدید میتونید در این کانال تلگرامی عضو بشید تا خودم بهتون پیام بدم

https://telegram.me/Phree

شاد و سلامت و موفق باشید.

۴ مطلب در آذر ۱۳۹۲ ثبت شده است

قانون سوم نیوتون ! 


هر عملی عکس العملی داره ! مساوی با اون عمل و در خلاف جهتش !


اصطلاح ایرانی ها : از هر دستی بدی از همون دست می گیری


چند روز قبل با یکی از دوستان که شاید دوست نداشته باشه اسمش رو اینجا بگم صحبت می کردیم


به من گفت : من از همه بدم میاد و نفرت دارم و به بعضی ها هم که خوبن هیچ حسی ندارم


به قول خودش نسبت بهشون "سِر" هست !


ازش پرسیدم چرا ؟ گفت نمیدونم !


میدونم توی ذهنش داشت از من می پرسید که مگه خودت اینطور نیستی ؟ 


و من که میدونستم این سوال در ذهنش مطرح شده - گفتم من "میدونم" چرا از بقیه بدم میاد !


به نظرم نفرت حسی هست که باید پشتش کلی منطق باشه ! آدم نمیتونه زندگیش رو بر پایه ی نفرت بنا بکنه


نفرت مثل یک عامل ویران کنندست - نمیشه باهاش چیزی ساخت


زندگی به پایه ی محکم تری احتیاج داره


اما نفرت به خودی خود وجود نداره ! نفرت مثل سرماست ! جایی که گرما نباشه سرما خود به خود به وجود میاد


اگر گرما داشته باشی و بتونی عاشق باشی - میتونی تصمیم بگیری که این گرما رو به کجا بتابونی


و از کجا بگیریش ! اما اگر نداشته باشیش حتی اگر هم بخواهی نمیتونی ! و در حقیقت هیچی نداری !


پوچ ! پوچ گرایی یعنی مبارزه با قوانین چیزی که جزئشی ! نمیتونی با قوانینی که خودت رو هم به وجود آوردن بجنگی


فقط میتونی توی استفاده از اونها و اینکه هرکدوم رو کجا اعمال بکنی حق انتخاب داشته باشی


نمیشه توی یه صفحه ی 2 بعدی حجم داشت ! و نمیشه توی این دنیا چیزی رو از بین برد ! شاید بشه مخفیش کرد و یا نادیده گرفتش ! و کسی که قانونی رو نادیده می گیره باید پای همه چیزش بایسته !


میتونی به کسی اعتماد نداشته باشی - با کسی ارتباط نداشته باشی - اما از کسی متنفر نباشی !


اون کسی که باید بهش حس نفرت داشته باشی خود به خود این حس رو در تو به وجود میاره ! نیازی نیست تو به وجودش بیاری


و حتی اگر تمام آدمایی که تا به حال دیدی نفرت انگیز بودن نمیتونی بگی تمام آدمای باقی مونده هم همین طور هستند


نفرت عاطفه رو توی وجود آدم می کشه ! احساس رو از بین می بره و کسی که احساسات خوبی نداشته باشه نمیتونه مفید باشه


چون نه دلش برای کسی می سوزه نه به فکر کسیه ! اون شخصی که صحبتش رو می کنم هم به نظر میاد رگه هایی از بی احساسی در وجودش پدیدار شدند و اگه زود به داد خودش نرسه تبدیل به یه آدم معمولی میشه مثل همه ی آدمای معمولی دیگه !


اگه کسی بخواد باهاش صحبت کنه - اون به اولین چیزی که فکر می کنه نفرته ! و بعد حتی به حرفش گوش نمیده


در صورتی که خیلی اوقات ممکنه یه نفر بخواد آخرین صحبتش رو با تو بکنه ! و تو غیر مستقیم مسئولی ! حداقل در مورد وظیفه و حس انسانیت نسبت به یه همنوع !


خود من سرشار از نفرتم ! اما میدونم باید از چه کسانی متنفر باشم و دلیلش رو هم میدونم ! 


تا به حال نشده از یه غریبه متنفر باشم ! حتی اگر خیلی بهش بدبین باشم 


حداقل اگر خیلی بهم فشار بیاره و بدبین بودنم بیش از حد باشه شرایطی رو ایجاد می کنم که اون فرد امتحان بشه ! 


اجازه میدم بهم اثبات بکنه خودش رو ! 


توی رشته ی ورزشی خودم توی بازی هامون یه چیزی داشتیم به نام "تحریک" ! زمانی بود که حریفت فقط یه شوک سریع به سمت جلو به بدنش میداد که تو فکر کنی می خواد بهت حمله بکنه ! 


و هرکسی توی رشته ی ما این رو میدونست که اگه به کسی که تحریکت می کنه حمله بکنی امتیاز می گیره ازت !


چون اون بهت حمله نکرده ! بلکه از احساسات تو طوری استفاده کرده که فکر کنی می خواد بهت حمله بکنه و در اصل توی گارد ضد حمله بوده تا روی حمله ی تو برای خودش امتیاز بگیره !


و این یه درس بزرگ توی زندگی بود ! تا وقتی کسی بهت حمله نکرده بهش حمله نکن ! چون یا ممکنه در موردش اشتباه کرده باشی و یا اینکه خواسته ی اون همین بوده باشه و در هر دو صورت میبازی بهش


توی زندگی باید جنگید اما جنگیدن هم یه نوع هنره ! که هرکسی نداره ! بعضی ها تا اسم جنگ میاد یاد کلمه ی حمله میفتن !


ولی حمله فقط یه قسمت از جنگه و شاید یه قسمت خیلی کوچیکش ! 


و قوانین نیوتون هم نشون دادن که فیزیک علم توصیف دنیاست ! حتی توصیف روحی که در کالبد دنیا جریان داره ! حتی توصیف رفتار دنیا با ما !


چرا که هر عملی انجام بدیم ! عکس العملش مساوی با اون عمله اما در خلاف جهت ! 


اگر از همه متنفر باشی تخم نفرت رو در احساسات اونها نسبت به خودت می کاری


اگر یه روزی بدون منطق حس بدی به یه نفر داشته باشی - روزی میرسه که کسی که دوستش داری کاملا بی اساس از تو بدش میاد


یا نسبت بهت "سِر" میشه !


دنیا معمولا فلسفه ی خودت رو سر خودت پیاده می کنه ! 


جمله ای معروف هست که میگه هرچیزی رو که برای خودت دوست داری برای دیگران هم دوست بدار و آنچه برای خود نمی پسندی برای دیگران نیز مپسند !


من این جمله رو دوست دارم ! به نظرم نباید رفتاری داشته باشیم که نمی خواهیم باهامون داشته باشن


فاصله گرفتن از بقیه - حتی کسانی که از اونها با دلایل منطقی بیزاریم گاهی خیلی بهتره ! حداقل باعث میشه اونها هم از ما فاصله بگیرن


و در مورد اونهایی که شناختی ازشون نداریم هم باعث میشه به ما نزدیک بشن و فرقشون رو با بقیه نشون بدن ! 


یه فاصله ی منطقی با احساسات منطقی بهترین عملکرد در زمان مواجه شدن با افراده ! 


شاید بهتر باشه حتی اگر در ظاهر بی تفاوت نشون میدیم - در عمل سریع و حرفه ای و دقیق فکر کنیم !


و کلی فرقه بین آدمی که یه تیکه پنیر تبریزی رو یه سری سوراخ میبینه که دورشون رو بر حسب اتفاق پنیر احاطه کرده 


و کسی که پنیر  رو میبینه و میگه که ای کاش این سوراخاش هم پر از پنیر بودن


زیبا نیست وقتی کسی رو که همه دوستش دارند دوست نداری 


این زیباست که خیلی ها بدونن حداقل یک نفر هست که دوستشون داره و اون تو باشی !


شاید این همون چیزی باشه که خودت هم دنبالشی !


و خیالت هم راحت ! نیوتون توضیح داده که هر طور باشی باهات همونطور رفتار میشه ! حتی گاهی دنیا خودش بهت جایزه میده !


خیلی اوقات خیلی ها به واژه ای میرسند به نام بی کسی ! و اونجاست که دنیا جایزه اش رو میده ! 


هرکسی نون دلش رو میخوره ! آدمی که به همه محبت می کنه و تا جایی که میتونه خودش رو وقف انسانیت و محبت می کنه بالاخره یه جایی دنیا از خجالتش در میاد !


نفرت هم باید زاده ی عشق بی حد و مرزی باشه که قدرش رو کسی ندونسته !


نفرت حسیه که بقیه به تو میدن ! حسی نیست که تو به بقیه داری ! پس وقتی میسازیش در حقیقت برای خودت ساختیش و باید منتظر منفور شدن باشی


نفرت تفاله ی عشقیه که از تو به وجود میاد و مثل آدامس جویده میشه و تف میشه بیرون !


تو نمیسازیش ! بقیه میسازنش !


اجازه بده قلبت مثل آب باشه ! خودش میدونه کجا یخ بزنه و کجا بجوشه !


اما سنگ این رو نمیدونه ! سنگ "هیچی" نمیدونه !


و اگر روزی هم تصمیم گرفتی سنگ باشی سعی کن دلیلت هم برای اون تصمیم به اندازه ی سنگ  محکم باشه




این نوشته 

شاید بشه بهش گفت دردودل

یا یه چیزی مثل این !

حرف دلم بود ! شاید همه خوب نباشن

ولی نفرت چاره اش نیست

میتونی فاصله بگیری ! 

نفرت یه نقطه ضعف بزرگه

داستان از وسط محوطه ی دانشگاه شروع شد 

روی تابلوی اعلانات و بیل بوردها خبر از یک اردوی دانشجویی بود

قرار بود جهت آشنایی بیشتر دانشجویان و ایجاد حس صمیمیت و در نهایت ارتقای فعالیت های مشترک دانشجویان یک اردوی 1 روزه به مناطق خوش آب و هوای شمال شهر برگزار بشه

به تابلو نگاه می کرد و فکر می کرد ! تا به حال موفق نشده بود با کسی رابطه ی صمیمی برقرار بکنه و در هیچ اردو و فعالیت دسته جمعی دیده نشده بود

به ساعتش نگاه کرد ! که البته این حرکت غیر ارادی بود و فکرش تنها چیزی رو که تحلیل نمی کرد گذر زمان بود

هم کلاسی هاش رو میدید که با خنده و هیجان و یک سری احساسات مثبت در این مورد به سمت محل ثبت نام برای اردو در حرکت هستند

نمیدونست باز باید در خونه چه کار بکنه - دوست داشت شرایط رو عوض بکنه و با خودش گفت : بریم ببینیم چی میشه ! شاید فرجی شد

رفت و به دفتر ثبت نام وارد شد و با همه ی همکلاسی هاش یک احوال پرسی ساده کرد

جو اونجا گرفته بودش ! هرکسی با یه نفر یا بیش از یه نفر اومده بود ! دختر و پسر  همه در حال صحبت با هم بودند 

توجه همه به کار خودشون بود ! داشت منصرف می شد ! حس می کرد این جور اردوها تنهایی اصلا مزه ندارن

ولی تا اینجا اومده بود و دوست نداشت تصمیمش رو عوض بکنه - رفت و فرم ثبت نام رو پر کرد و مراحل ثبت نام رو انجام داد و با یه حس پوچی از اون اتاق خارج شد !

با خودش می گفت : که چی ؟ اردو رفتنت دیگه چی بود ؟!؟؟!

دستاشو کرد توی جیبش و رفت - قرار بود 2 روز دیگه برن اردو !

2 روز گذشت ... نگاهی به خودش انداخت ... توی اتوبوس بود ! یه جفت هندزفری که همیشه تنها دوستاش بودن توی گوشش بودن و داشتن باهاش درگوشی حرف میزدن

کسی تمایلی نداشت باهاش صحبت بکنه و اون کسی هم که کنارش نشسته بود حواسش به حرف زدن با پشت سری هاش گرم بود

خوابید ! خواب بهترین راه بود ! خودش رو سپرده بود به قلم نویسنده که شاید داستان در انتها بهتر بشه ... اما این هم یه خیال امیدوارکننده و پوچ بود

نویسنده هم باید یه مورد جالبی برای به قلم درآوردن ازش میدید ! حوصله ی نویسنده رو هم نداشت !

رسیدن به مقصد ! پیاده شدن و یکی از اساتید پس از استقرار همه رو جمع کرد و شروع کرد ازشون در مورد خودشون توضیح خواستن 

می خواست یه کار گروهی ایجاد بکنه و از هرکسی که تواناییش رو داشت دعوت به شرکت در این فعالیت می کرد

شروع کرد به سوال پرسیدن - از همه سوالاتی می پرسید :

اسم شما چیه ؟ چند سالتونه ؟ چه توانایی هایی دارید ؟ 

سوال آخر سوال سختی بود ! جوابی براش نداشت ! به جواب بقیه خوب گوش میداد اما نقطه ی مشترکی با خودش در اونها پیدا نمی کرد

هرکس یه قابلیتی داشت ! هرکسی یه سری تجربه داشت و میتونست بخشی از کار رو به عهده بگیره


اما اون طی مدت اخیر تنها کار و تجربه ای که داشت هندزفری گذاشتن و غرق شدن توی یه سری افکار بود

تا اینکه متوجه شد مخاطب استاد قرار گرفته ! 

اسم شما چیه ؟ اسمش رو گفت ! 

چند سالته ؟ نمیدونست کدوم سن و سال منظور استاده ! گفت نمیدونم !

یه سری نیشخند همراه این حرفش لود شد !

استاد پرسید چه توانایی ها یا تجربیات خاصی داری ؟ و اون میدونست چیزی که برای این استاد خاص هست اصلا چیز خاصی نیست ! اون دنبال چیزایی بود که همه دارن و در اصل داشت "خاص" رو خراب می کرد

بنابراین در پاسخ گفت : هیچی ! و شونه هاش رو بالا انداخت ! ایندفعه نیشخندها تبدیل به خنده شدند و خودش هم لبخندی زد ! در سخت ترین شرایط هم - حتی وقتی به خودش می خندیدن با خنده ی بقیه همراه می شد ! گرچه طعم بعضی از اون خنده ها بسیار تلخ بود

استاد ازش عبور کرد و رفت سراغ بقیه ! انگار متوجه شد چیز خاصی در این موجود پیدا نمی کنه - گرچه این موجود هم انتظاری نداشت ! چون خودش هم چیز خاصی در خودش پیدا نکرده بود و شاید دیگه این رو پذیرفته بود !

بدون سرو صدا و اینکه نظر کسی رو جلب بکنه جمع رو ترک کرد ... خودش هم نمیدونست چرا همیشه دستاش تو جیبشن ! شاید چون همیشه خالی بودن و به هیچ جایی جز جیبش هم بند نبودن !

اون نزدیکا یه رودخونه بود ! رفت و کنارش نشست ! و غرق مسخره بازی های خودش شد ! پاهاشو کرد توی آب ! بعد قاب گوشیش رو در آورد و تو آب شست ! 

یه آب یخ !

بعد روی چمن و علف های هرزی که اونجا در اومده بودن دراز کشید و سنگای ریز کنارش رو برمیداشت و بی هدف به سمت آب اون رودخونه پرت می کرد

دیگه حتی حوصله ی مرور این اتفاقای تکراری رو هم نداشت ! آهنگا تکراری بودن و فقط دکمه ی Next رو فشار میداد !

خودش هم نمیدونست از چی فرار کرده و اومده به این اردو ! اصلا انتظار نداشت کسی صداش بکنه ! و این اتفاق هم نیفتاد ! 

گرسنه هم نبود ! خوابش برد ! توی خواب همه اش این سوال و اون صحنه توی ذهنش تکرار می شد ! 

و حتی توی خواب هم نتونست بهش جواب بده و همون اتفاق افتاد ! گرچه دیگه تکراری شده بود و اگر اتفاقی غیر از این می افتاد عجیب بود !

اردو داشت تمام می شد و باقی بچه ها اون پروژه های دسته جمعی رو هم انجام داده بودن و آخرم نفهمید که چی بودن ! 

داشت راه میرفت ! یکی صداش زد کجایی ؟ بیا داریم برمیگردیم ! چه سوال عجیبی ! "کجایی" !!!

نویسنده هم از اینکه داستان بی سرو ته یه همچین موجودی رو تعریف می کرد خسته شد !  پایانش هم مشخصه ...  و تکراری و پوچ !

نمیدونم قرار بود در این اردو چه اتتفاقی بیفته ! شاید اول داستان قرار بود اتفاق جالبی بیفته - خودمم نمیدونم !  - ولی به هر حال نیفتاد ! 

داستان تخیلی و فی البداهه همینه ! 

مثل پخش مستقیم ! 

تفاوتش با بقیه ی داستانای تخیلی این بود که این داستان زنده بود

شاید در داستان تخیلی بعدی اتفاق بهتری بیفته ! 

بستگی داره به اینکه اون موجود توی داستان اون روز حوصله ی همکاری با نویسنده رو داشته باشه یه نه!

خدا نگهدار !

هههههههههههییییییی


حس خوبی ندارم ... شایددیگه تکراری شده باشه ولی در حقیقت اینجا رو تبدیل کردم به سطل آشغال ذهنم 


هرچیز بدی که توشه میریزم اینجا


در حال حاضر دارم به خودم فکر می کنم ! خیلی ها میگن تو خیلی باهوشی ... منتها خوب که فکر می کنم می بینم موضوع کاملا بر عکسه ! عجب ابلهی هستم !


آدمای دور و ورم خیلی عجیبن ! نمیشه اونها رو شناخت ... من همیشه یک حس بدبینی به همه ی آدمای دورم داشتم منتها به این دلیل که به صورتی ذاتی بدبین نیستم ... در رویارویی با افراد این حس قدرتش رو از دست میده ! حتی به کسانی که میدونم پتانسیلش رو دارن که به بدترین دشمنای آدم تبدیل بشن خوبی می کنم 


چه بسا همون لحظه هم جواب خوبی رو با بدی میدن ... ولی خوب  ... هرکی یه جوره دیگه


راستش احساس پاکی می کنم - اما احساس سبکی ندارم ... خیلی سنگینم 


احساس پاکیم به این دلیله که خودم رو با بعضیا مقایسه کردم ... دیدم زیاد بد نیستم ...


اگر کسی حرف های من رو بشنوه ... لحن حرف زدنم ... حرفایی که میزنم ... شخصیتم و ... 


توی روی آدما ... پشت سرشون ... توی اس ام اس زدن ... چت کردن ... و ... 


همه جا یه جوره ! گرگ نیستم تو لباس بره ! اگر از کسی خوشم بیاد بهش میگم ... اگر خوشم نیاد هم بهش میگم


دوست دارم همه تکلیفشون رو با من بدونن ! قبل از اینکه با کسی ارتباط برقرار کنم خوب روش فکر می کنم و تحلیلش می کنم - به این نتیجه می رسم که اصلا ارتباطم با اون شخص ضرورتی داره ؟ اصلا خوشم میاد ازش ؟ یا بر عکس اون خوشش میاد اصلا ؟


نمیدونم ... من فکر می کردم اینها چیزاییه که توی زندگی همه هست ... فکر می کردم همه همینطوری فکر می کنن ... آخه منطقیش همینه من نمیدونم چه دلیلی داره که آدم یه چیز دیگرو نشون بقیه بده به جای خودش ! اونم نه یه چیز ثابت ! به هرکسی یه چیزی ! به من مثلا فرشته نشون بده ... به یکی دیگه جوانمرد ! واسه یکی دکتر باشه و روانشناس ... واسه یکی سنگ صبور باشه و در اصل همه اش الکی باشه 


و خودش اصلا شبیه اینها نباشه 


از همه ی این شخصیت سازی ها یه هدف داشته باشه ...


راستش امروز یه کاری کردم که خوب شاید اصل کار جالب نباشه ... اینکه بی اجازه بری سراغ چیزای شخصی یه نفر 


منتها معمولا این کار رو فقط واسه این انجام میدم که تکلیفم رو با طرف بدونم و بهتر بشناسمش گرچه ممکنه هیچکس خوشش نیاد ولی آنکه حسابش پاک است ... از محاکمه چه باک است


خلاصه داشتم صحبت هاش رو با بقیه می خوندم ! اونجاهایی که به من مربوط بود !


طرف تکلیفش رو با خودشم نمیدونه ! جا خوردم ! تعجب می کردم ! یه گوشی اَپِل داشت که اس ام اس ها به صورت مکالمه ( مثل چت ) توش سیو شده بود ! راستش اولش شک کردم که شاید من دارم بر عکس می خونم اس ام اس ها رو و اینها مال طرف مقابله و اون سری متن ها که فکر می کردم مال طرف مقابلن مال خودشن


منتها دیدم نه ! خودشه ! یعنی بهتر بگم این خود خودش بود !


چه شخصیت زشتی داشت ! سرم درد گرفت چون  نمیتونست موضوع رو هضم کنه !

چقدر بی هدف ... بی حس ... خطرناک و به درد نخور بود


گاهی طرف خودش رو غرق در یک سری احساسات به یه نفر میبینه منتها در شرایط که قرار می گیره به راحتی اون فرد رو با هر فرد دیگه ای تعویض می کنه


در حقیقت مهم نیست که اون فرد چه کسی باشه ! شاید در اون لحظه که ایشون غرقش شده شخص دیگه ای دم دست نبوده وگرنه دوبله سوبله غرق می شده تو این همه احساس


احساستو ...


تازه فهمیدم چرا بعضیا اینقدر روی اطلاعات گوشیشون حساسن


شاید در اصل روی شخصیت های فرعیشون حساسن ... توی گوشی خیلی جاها خودشوننن !


کسی که فکر می کنی دوستته رو می بینی که به راحتی پشت سرت حرف می زنه ! بگو و بخند و نقل مجلس شدی خلاصه ! حرف مفت ! فقط واسه خنده ! می فهمی در حد یه روانی نسبت بهت احساسات منفی داره و شاید این راهیه که خودش رو تخلیه می کنه باهاش تا به روت نیاره


ولی چرا ؟ چرا مردم با خودشون راحت نیستن ؟ چرا وقتی با یکی اینقدر درگیرن توی ذهنشون بی خیالش نمیشن ! جوری می چسبن به آدم که گاهی فکر می کنی عاشقت شدن


یکی به تو یه چیزی میگه که خوشت نمیاد ! میان اول کلی طرف رو خراب می کنن پیشت و طرفداریتو می کنن


بعد میبینی با طرف هم همینطور حرف زده و نوشته فلانی بره به درک ! 


واقعا چرا ؟ من نمیتونم درکش کنم منطقی نیست اصلا ! 


اولش که قصد داشتم فضولی کنم تو کارش خدا خدا می کردم که ارزشش رو داشته باشه


منتها آخرش که کارم تموم شد دیدم ارزشش رو داشت ... و اتفاق بد اینکه دوباره این حس پارانویا به من هجوم آورد ! نمیتونم جلوش رو بگیرم ! باعث ایجاد یه شخصیت دو قطبی درون وجودم میشه که از یه طرف نمی خواد اطرافیانش رو برنجونه و از طرفی نمیتونه تحملشون کنه و دائم با خودش درگیره !


بعضیا می خوان همه چیز  رو با هم داشته باشن و بدیش هم اینه که می گردن بهترین ها رو پیدا می کنن و می خوان با هم همشون رو داشته باشن


در صورتی که همین موضوع نشون میده که یه سری آشغالن که پس مونده های ته سطل آشغال زندگی هم زیادشونه ! به این دروغ ! به اون دروغ ! مخفی کاری ! زیرآبی رفتن  و زیر و رو کشیدن ! واقعا چرا ؟ 


به قول پدر اینشتین هیچکس نمیتونه همزمان سوار دو تا اسب بشه


کسی که به هر قیمتی می خواد به همه چیز برسه قیمت خودش رو از دست میده 


کسی هم که قیمتش رو از دست داد دیگه خریدار نداره ... پس به هیچی نمیرسه !


تنهایی بهترین چیزه ! و همه ی این اتفاقات یه مهر تاییدن روی این جمله که دیگه بهش ایمان دارم


اگه تنهایی خوب نبود ... خدا هم یکی نبود !


اوکی ! بگذریم ! باز دوباره رفتم تو فکرش ! خیلی چیزای مهم تر و قوی تر هستند که واقعیتش اصلا نمیدونم چطور بنویسمشون ! 


اومدم که اونها رو بنویسم ولی چون منطقی نیستند نمیتونم تحلیلشون کنم و نتیجه اش رو بیارم رو این صفحه ی جلوم 


حالا شاید تمرین کردم ولی عادت ندارم بعدا بهش فکر کنم ! همین الان میرن تو یه قسمتی از ذهنم و شروع می کنن به یخ زدن ! و سرماشون باعث میشه نتونم از یاد ببرمشون


منتها کاش می شد اونها رو بنویسم ! خالیم نکرد این نوشتن ! میمونه توم و می گنده ! 


یخ گندیده !


و من رو پر از احساسات منفی می کنه ! 


انزوا ! نفرت ! بدبینی ! 


اونی که توی سطل آشغال دنبال بوی عطر می گرده خیلی خوش خیاله


اینجا باید از همه تنفر داشت ! 


شاید یه روزی یکی اینقدری مایه داشت که عکسش رو ثابت کنه ...



دیگر یخ زده بود و این را میدانست


تکراریست ... نه ؟


مدت ها بود نوری ندیده بود و شاید این دلیل قانع کننده ای برای حالت جدیدش بود


نمیدانست آن چاله چطور توانسته نور را تا این حد بشکند !


دیگر هیچ کس به سراغش نمی آمد ... دیگر پذیرفته بود که در گور نباید منتظر نور بود


و آن زمان بود که متوجه اطرافش شد - بر خلاف چیزی که تا به حال حس می کرد ... تنها نبود


در انتهای هر روز یک میهمان جدید به سراغش می آمد


نام این میهمان جدید شب بود


چیزی که پیوند آنها را قوت می بخشید این بود که هردو از روز فراری بودند ... شب به انتظار می نشست تا روز به پرسه اش در آن اطراف پایان دهد


 سپس به سراغش می آمد


او هم به روز بی محلی می کرد تا زودتر او را تنها بگذارد تا بتواند با خیال آسوده به میزبانی میهمان جدیدش برود


کم کم به هم علاقه مند شدند ... گویی طلوع هم رنگ دیگری در زندگیش گرفته بود


حالا دیگر طلوع تاریکی بود که او را بیدار می کرد


شب دوست خوبی بود ... به سراغش می آمد تا او را آرام کند


تا صبح تمام صداها را قطع می کرد تا او را بخواباند ... در گوشش سکوت را لالایی می خواند


اما هرشب اتفاق جالبی می افتاد ... شب خوابش می برد و او شب را به رختخوابش می برد


گویی زمانی که با هم بودند ذهنش نمی توانست آرامش پیدا کند


هر صبح , او خوابش را به شب میداد و بعد هم رنگ شب میشد و با او به خواب می رفت ...


رنگ زیبایی بود ... در حقیقت زیبایی اش به این دلیل بود که هیچ رنگی نداشت ... سیاه بود و پاک


هرشب با تنهایی ترکیب می شد ... نتیجه ی این ترکیب یک واکنش بود که از او موجود دیگری می ساخت و تاریکی هم مثل یک کاتالیزور سرعت این واکنش را افزایش میداد


تا مدتی پیش یک هدفون در گوشش بود و با موسیقی های رنگی از شب که تازه رسیده بود جدا می شد


اما حالا تمام ترانه های رنگی اش جای خود را به فریادهای سیاهی داده بودند که معنایشان را می فهمید


زیبا بودند و ناهنجار ... مثل خودش ... او هم ناهنجار شده بود و دیگر مثل بقیه نبود ... و زمانی که هنجارها همه رنگ زشت یکنواختی و تکرار دارند ناهنجاری زیبا و خوش رنگ خواهد بود ... حتی اگر رنگی نداشته باشد


حالا دیگر به شب بی محلی نمی کرد و برای برای آمدنش لحظه شماری می کرد


برعکس - در اتاقش را به روی نور بسته بود ... آن نور باید زمانی می تابید که روزگارش رو به انجماد می رفت


حالا دیگر به نور نیازی نداشت


حتی گرمایش هم آزاردهنده بود چراکه سرما تاثیر بیشتری داشت ... هرچیز سردی گرما را بیشتر احساس می کند ... هرجا نوری نیست بهتر می توان دید


شاید این یک نعمت بود تا به جزئیات و تفاوت ها بیشتر دقت کند


نور را از همه چیز می گرفت و دور می ریخت ... میدانست تنها راهی که منتهی به پایان نورانی می شود تاریکیست -  پس آن را ترجیح میداد


گاهی ماه تقلا می کرد تا سلام خورشید را به او برساند


اما تلاشش بی فایده بود و فقط به پاس دوستی دیرینه اش با شب بود که با او هم مثل دیگر غریبه ها رفتار نمی شد

.

.

.

بارها کسانی آمدند تا سرما را از او بگیرند ... بارها آمدند تا نور و گرما را به رگ های روح سرد او تزریق کنند


او را در آغوش گرفتند ... اما قدرت آنها به اندازه ای نبود تا این سیاه چاله را سیر کند


خودشان یخ زدند و روحشان در تاریکی این سیاه چال بلعیده شد


اما شب میدانست که پاره ی تنش است ... پس هرگز از پیوستن به او هراسی نداشت


ولی هرکس به سمتش قدمی برمیداشت یخ می زد و در خود می شکست و در تاریکی وجودش ناپدید می شد


دیگر هرکسی از همان ابتدا تنها حکم یک خاطره را داشت و به سرعت حکمش صادر می شد


خاطره می شد ... هیچ چیز پایدار نبود جز خودش و تنهایی زیبا و تاریکش


جاذبه ی زیادی داشت ... چرا که چاله ای که در روزگارش ایجاد شده بود حالا دیگر به یک سیاه چاله ی عظیم تبدیل شده بود


مرموز ... تاریک ... 


دیگر هیچ چیز را به قلمروش راه نمیداد ... اگر هم چیزی بیش از حد به او نزدیک می شد پایانی جز نابودی را تجربه نمی کرد


او و شب یکدیگر را در آغوش می گرفتند ... خود را در آغوش هم تصفیه می کردند و هرکدام تفاله ی دیگری را به بیرون می انداختند


صبح تفاله ی شب بود و دیگر مصرفی نداشت ... او هم تفاله ی کسی بود که تا قبل از رسیدن شب چیز دیگری بود


به هر حال ... این داستان را به اتمام نمی رسانم ... چون باز هم شب شده و قرار است این قصه ی تکراری تکرار شود


این نوشته پایانی ندارد ... 


نباید هر تعریفی به یک پایان ختم شود 


خودم هم نمیدانم چه چیزی اینقدر قدرت دارد تا سیاهی را رنگ کند و خودش به سیاهی تبدیل نشود ...


و فکر هم نمی کنم چیزی با چنین مشخصاتی وجود داشته باشد ... و من هم دیگر نمی خواهم شرایط عوض شود


شاید جالب نیست ... درک می کنم ... چون دیگر حتی قدرت بیانش را هم ندارم ... این فقط لبه ی تاریکی بود


خودش تاریکیست و نادیدنی و من هم تعریف روشنی از آن ندارم ... اما زیباست




_______________________________________________________________