بایگانی ارديبهشت ۱۳۹۳ :: به نام تفاوت

به نام تفاوت

به نام تفاوت

درود به شما

با تشکر از اینکه از وبلاگ من بازدید می کنید.

در صورت تمایل میتونید برای ارتباط با من از آیدی Unsane در تلگرام استفاده کنید.

یعنی

https://telegram.me/Unsane

لینک کانال تلگرام :

https://telegram.me/Phree

شاد و سلامت و موفق باشید.

۲ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۳ ثبت شده است

یه چیزی بیشتر از یه مدته که درگیرم !


خیلی چیزارو نمیشه به همه گفت ! به خصوص این موارد ... کم پیش میاد کسی در این موارد روی حرفت فکر کنه !  بیشتر واکنش نشون میدن و گارد می گیرن تا اینکه بخوان فکر کنن !


خیلی فکر می کردم به قوانین طبیعت ... به اینکه ما سوای اینکه حالا انسان هستیم و ... - در اصل یکی از قوانین طبیعت هستیم  !


و غیر از این نمیتونستیم باشیم ... چیزی که تابع قوانین جهان نباشه به نظر من نمیتونه به وجود بیاد


به این فکر می کردم که چرا یه ادم معمولی قدش بین 160 تا 180 سانته ؟ چرا مثلا 180 متر یا 180 میلیون متر یا 160 میکرومتر نیست ؟


چی باعث شده ما اینقدری بشیم ؟ آیا هوش انسان تاثیری در فیزیکش هم داشته یا نه ؟ به فرض اگر خیلی بزرگتر بودیم ( منظورم خیلی خیلی بزرگتره ) ممکنه بود حتی زمانی که می خواهیم بدویم تبدیل به مسافر زمان بشیم ! 


یا اگر خیلی کوچک تر بودیم ممکن بود هرگز بازی فوتبال اختراع نشه و کریس رونالدو الان یه آرایشگر می بود !


بعد از کلی فکر به چیزای این مدلی موضوع رو ادامه دادم به سمت هرچیزی که ( حس می کنیم ) روی ما تاثیر میذاره 


مثل دعا ! مثل این کارایی که ما می کنیم ولی حیوانات انجامشون نمیدن ! برام جالبه که یه آهو شکار میشه ... یه پلنگ شکار می کنه 


یه آدمی که میره مسجد هم ممکنه قربانی بشه و یه آدمی که تا حالا توی زندگیش هیچ دعایی نکرده هم ممکنه به راحتی شکار بکنه


به این فکر می کردم که واقعن اگر هیچ خدایی در کار نباشه چی ؟ اگر همه اش توهم ما باشه چی ؟


واقعن این حرف نیچه جای فکر داره که به راستی انسان اشتباه خدا بود یا خدا اشتباه انسان ؟


من هیچ نظری در این مورد ندارم و فقط بهش فکر می کنم ! مرز بین وجود و عدم وجود چیزی که بهش میگیم خدا به اندازه یه تار مو هم نیست !


چند وقت پیش با ماشین میرفتم اصفهان پیش یکی از اقوام ... طبق معمول وقتی تنها هستم این آهنگای بی شرفم رو پلی می کنم و سرعتم هم معمولن زیاده ! همیشه عادت دارم قبل از شروع یه سفر یا هر کاری یا حتا طول روز آیت الکرسی می خونم 


نمیدونم چرا ولی چون از بچگی این رو می خوندم دوستش دارم و حس خوبی بهم میده ! خلاصه اون روز هم همین کار رو کردم


وقتی رسیدم اصفهان دقیقن در خونه ی فامیلمون که رسیدم دیدم چرخ ماشین داره بادش خالی میشه ! نگاه کردم دیدم چرخ ساییده شده


و این اتفاق اگر چند دقیقه زودتر می افتاد به صورت چرخشی و رعایت قوانین گریز از مرکز به خاطرات می پیوستم !


این موضوع رو با یکی از دوستان بی خدای خودم مطرح کردم و گفتم فکر میکنم این آیه بی تاثیر نیست ! 


اون هم جوابی رو داد که خودم هم قبل از اینکه باهاش حرف بزنم بهش فکر کرده بودم ! گفت این فقط یکی از احتمالات ممکن بوده و تو توی اون حالت قرار گرفتی ! ممکن هم بود چرخ توی راه بترکه و منهدم بشی ! 


درسته ممکن بود ! ولی چرا نشد ؟ حالا موضوع اینه که آیا خوندن این آیه کار خاصی انجام میده ؟ اگر بخوام طبق برداشت از صحبت هایی که اول این پست کردم به این موضوع نگاه کنم باید بگم که این دعا خوندن هم احتمالن یکی از قوانین طبیعته ! که ما انجامش میدیم ولی خودمون خبر نداریم که دقیقن داریم چه کاری انجام میدیم


ممکنه بعدها اثر خوندن یه دعا رو بشه به وسیله فرمول های ریاضی توضیح داد و به قوانینش پی برد ! اما به این فکر می کنم که در این قسمت ایمان مهمه یا خود دعا ؟


مثلن اگر من از بچگی به جای خوندن آیت الکرسی - یه توپ دارم قلقلیه رو می خوندم و ایمان داشتم که این شعر منو از حوادث حفظ می کنه ... آیا باز هم ممکن بود که واقعن این اتفاق بیفته ؟


نمیدونم چطور بیانش کنم ... منظورم اینه که آیا این آیه اثر خاصی داره یا یه انرژی و یا نیروی کشف نشده ای هست که ما با ایمان داشتن به یه چیزی به محیط میدیم و عکس العمل محیط همون چیزیه که بهش فکر می کنیم ؟


شاید همین طور باشه ! من خیلی به خدا فکر می کنم و احساس می کنم تنها حالتی که میتونه وجودش رو اثبات کنه اینه که ما هیچ اثری ازش نبینیم ! اگر در قوانین دنیا دست ببره - اگر به کسی کمک بکنه و در کل اگر خودش وارد عمل بشه خیلی خنده دار و بچگونه به نظر میرسه و نشان از ناقص بودن قوانینش داره


مثلن عدالت و حکمتش و برنامه ریزیش میره زیر سوال ! فرض کنید یه برنامه نویس یه برنامه ای بنویسه که مجبور بشه مرتب دستکاریش کنه ! مثلن ویندوز رو که میساختن اینقدر ضعف میداشت که ما نمیتونستیم برطرفش کنیم و باید یکی از اکسپرت های ماکروسافت میومد و هی بهش سر میزد و نواقصش رو برطرف می کرد !


حس می کنم اگر خدا در امور دنیا دخالتی بکنه خدا نیست ! و  اگر هم دخالتی نکنه ما هیچ راهی برای اثباتش نداریم مگر اینکه بگیم این دنیا رو خدا آفریده که اون هم فرض ماست ! ممکنه درست نباشه !


اگر هیچ خدایی وجود نداشته باشه ... اگر فقط یکی از نیاز های ما به وجود آوردن یک خدا باشه چی ؟


شاید شما از خوندن این نوشته ها خوشتون نیاد و من رو یه ابله فرض کنید اما بهتون اطمینان میدم که هرچی بیشتر به این موضوع فکر کنید بیشتر به عقب برمی گردید و به پوچی می رسید ! منطق بشر نمیتونه به درستی جوابی به این سوال بده ! 


گرچه گفتم عقب چون بنا به عقیده خیلی ها کسی که این مدلی فکر می کنه عقب موندست ! و سعی کردم به عقیده شمایی که الان این حس رو به من داری احترام بذارم ! گرچه قبولش ندارم 


تصور خدایی که نشسته تا یکی از بنده هاش یه آیت الکرسی بخونه تا 4 تا فرشته رو بفرسته که چرخ ماشینش رو تا مقصد ساپورت بکنن ... یا خدایی که اصلن وجود نداره و ما می پرستیمش ... و اینکه ممکنه بعدن خنده دار به نظر برسیم ! مثل زئوس که یه زمانی خدا بود و الان فقط یه افسانست !


اینها همه تصورشون سخته ! بعضیا میگن اصلن چرا بهشون فکر می کنی ؟ زندگیتو بکن بیکاری مگه ؟ 


اما عادت داشتم از بچگی که هرچیزی میدادن دستم دل و روده اش رو می ریختم بیرون تا ببینم چطور کار می کنه ! 


و حالا هم دوست دارم بدونم این زندگی که دستمه چطور کار می کنه ؟ چقدر اختیار دارم توش ؟


شاید تنها موضوع اینه که تصور دنیای بدون خدا - بدون کسی که به ما کمک می کنه - بدون یه آینده روشن و ... خیلی سخت و ترسناکه ! و فقط انسان مجبور شده خدا رو خلق کنه ! یا شاید هم نه ! نمیدونم


به قول ولتر اگر خدا وجود نداشت لازم می شد خلقش کنیم ! 


و شاید هم این کار رو انجام دادیم ! امیدوارم جواب این سوالات رو بگیرم ! من خدا رو حس می کنم اما نمیتونم اثباتش کنم و حتا دقیقن نمیدونم این حس رو خود به وجود اوردم یا خدا ؟


امیدوارم به یه جایی برسم که از این سدرگمی در بیام


خیلی سوال توی ذهنمه که اگر بخوام اینجا بنویسم خودش یه وبلاگ میشه ! تا همین جا فعلن کافیه شاید بعدن دوباره اومدم یه قسمت دیگه اش رو انتقال دادم اینجا !


بدرود



قدرت ... بزرگترین ضعف !


نوشته در خط بالا شروع شد اما اگر اون خط رو به عنوان ترجمه عنوان در نظر بگیریم می خوام نوشته خودم رو با اولین جمله ای که از یه هکر افسانه ای شنیدم شروع کنم ! اون افسانه ای هست چون من نمیدونم چه کسی این جمله رو به من گفت !


"یه هکر بزرگ اونیه که همه میشناسنش ! اما یه هکر بی نظیر و افسانه ای کسیه که هیچکس نمیشناسش" 


فکر می کنم اون آدمی که این حرف رو به من زد ... قبل از اینکه من بدونم هکر به چه کسی میگن ... احتمالا تمام چیزی رو که می خوام اینجا بنویسم اون زمان میدونست !


حالا چه ربطی داره به موضوع ؟ من توی ربط دادن مسائلی که به ظاهر بی ربط هستند به هم استعداد خوبی دارم


یه مدت بود درگیر یه سری کارا بودم و همیشه عطش فراگیری و علم آموزی در من وجود داره ... نمیتونم ببینم که کسی توی زمینه ای که من فعالیت می کنم چیزی بیشتر از من میدونه ! حسادت نمی کنم ... تنها کاری که می کنم اینه که اگر حس کنم کسی از من بیشتر میدونه سعی می کنم تمام چیزی رو که میدونه یاد بگیرم ... و بعد بیشتر یاد بگیرم ! البته نه از خودش ! پیدا می کنم و یاد می گیرم چون به این معتقدم که بزرگترین استاد ادم خودشه ! البته اگر بخواد


منتها این حس هرگز نمیذاره آدم آرامش داشته باشه ... چون هرگز به جایی نمیرسی که بگی خوب ... دیگه کسی باقی نمونده ! و اتفاقا تعداد آدمایی که حس می کنی خیلی بیشتر از تو میدونن - هرچی پیش میری بیشتر میشه ! و حس می کنی روز به روز نادان تر میشی !


یه موضوعی چند وقت پیش اتفاق افتاد ... مربوط به یه مشکل اینترنتی بود ! من داستان های هکرها رو دنبال می کنم و به این اخبار علاقه مندم !


همه هکرهای "بزرگ" شروع به استفاده از اون نقطه ضعف کردند ! و من هم مثل تمام اونایی که هیچی از کامپیوتر نمیدونن و فقط عشقشو دارن ... خیلی دوست داشتم که میتونستم مثل اونا باشم !


 آدمای تیزهوش با اطلاعات بالا که هرکاری انجام میدن ! اگر یه نقطه ضعفی روی اینترنت پیدا بشه اولین کسانی هستند که میرن سراغش ... همیشه زودتر از اونایی که مسئول برطرف کردن اون نقاط ضعف هستن ! چرا ؟ واضحه چون خودشون پیداش می کنن !


به هر حال ... همه رفتن سراغ این نقطه ضعف یزرگ ... اما مشکلی که براشون پیش اومد این بود که اون نقطه ضعف برطرف شد و بعد هیچ هکری رو اونجا نمیدیدی !


یه مدت بود که باشگاه می رفتم زمان طفولیت ! توی باشگاه حریف هایی که باهاشون تمرین می کردیم همه حرفه ای بودن ! اما بازم کتک نمی خوردیم ! به نوعی میشه گفت همه قدرتمند بودیم و اصلن با مبتدیا کار نمی کردیم دیگه ! چون حس می کردیم اونا دیگه چیزی برای گفتن ندارن جلومون و به نوعی بهشون رحم می کردیم !


اما یه مرتبه از روی اجبار مجبور شدم با یه نفر که حتا کمربند نداشت مبارزه کنم ! براش دعا کردم که طوریش نشه - البته مراقب بودم و اصلن نمی خواستم باهاش کار کنم ! منتها در همین افکار بودم که دیدم یه ضربه عجیب اومد به طرفم ! تا به حال از آدمای حرفه ای همچین چیزی ندیده بودم و انتظار نداشتم ببینم 


و تا اومدم به خودم بجنبم نابود شدم ! چه ضربه ای ؟؟!!؟!؟؟!!!!؟! 


تنها مزیتی که من جلوی اون فرد ضعیف داشتم - قدرتم بود ... اینکه خوب مبارزه می کردم ! اما ضعف اون و بی تجربگیش باعث شد تا قدرت من به بزرگترین ضعفم تبدیل بشه !


من خیلی با این موضوع درگیر بودم ! کم کم به این فکر کردم که چی می شد اگر اون هکرهایی که اول داستان ازشون صحبت کردم همیشه در صحنه باشن ؟ و زمانی که یه ضعف امنیتی به وجود میاد ناپدید شن ؟ 


چی میشد اگر به جای فرستادن قهرمانای یه باشگاه به مسابقه - افراد مبتدی رو بفرستن ؟


آیا ضعف همون چیزیه که ما تعریفش می کنیم ؟! و بعد شروع کردم به برعکس فکر کردن !


اولین اتفاقی که افتاد این بود که توی اینترنت وقتی با کسی چت می کردم ... به این فکر می کردم که اگر یه هکر اینجا بود میتونست بره توی سیستم طرف و اون رو دیسکانکت بکنه ! و من یه هکر نبودم !


و به این فکر کردم که چرا همه چیزای خوب باید مال هکرا باشه ؟ و عصبانی شدم و این جمله رو 100 بار توی پنجره چت کپی کردم و 100 بار اون متن 100 بار کپی شده رو برای طرف فرستادم ! و بعد ازش عذر خواهی کردم 


و گفتم که عذر می خوام عصبانی بودم ! اما جوابی نمیداد ! چند بار صداش کردم و جوابی نداد ! و بعد یه مرتبه پیغام عجیبی داد : " چی کار می کنی روانی ! از بس پی ام دادی هنگ کردم دیسکانکت شدم ! "


من هیچ کاری نکرده بودم جز پی ام دادن ! که اساس کار چت بود ! یعنی اگر پی امی نبود چتی هم نبود ! اما اون دیسکانکت شد ! درسته ! یه مساله همیشه حداقل 2 راه داره ! یه راهی که همه بلدن ... و یه راهی که تو به وجودش میاری !


از اون به بعد تبدیل شده بودم به یه انگل اینترنتی که کارش دیسکانکت کردن افراد بود ! دنبال هکرا می گشتم ! باهاشون شرط بندی می کردم که اونا نمیتونن کسی رو دیسکانکت بکنن اما من میتونم ! و شرط رو می بردم 


کم کم ابتکار هم قاطی قضیه شد و بدون اینکه چیز خاصی ارسال کنم - با چیزایی که در پس زمینه ارسال می کردم و کسی اونا رو نمیدید این کارو می کردم و معروف شده بودم !


این موضوع این ایده رو که "چرا همیشه باید دنبال نقاط ضعف باشیم ؟ و چرا به نقاط قوت به صورت دیگری نگاه نمی کنیم" پر رنگ تر کرد


بعد از مدتی وارد سایت ها می شدم ! و مدت ها صرف فکر کردن به اینکه نقاط قوت اصلیشون چیه و چه چیزایی دارن که همه جا پیدا میشه فکر می کردم !


و کم کم یاد گرفتم از اونها استفاده کنم ! این موضوع اینقدر پیش رفت که منجر به اتفاقات بسیار عجیبی شد ! 


که من خودم هم هرگز فکرش رو نمی کردم ! و نکته جالب این بود که اگر کسی می خواست جلوی اون اتفاقات رو بگیره - کل سیستم رو باید نابود می کرد ! چون عامل اصلی اون اتفاقات نقاط قوت سیستم بودن ! و مزیت من این بود که آدمی بودم که هیچی از کامپیوتر نمیدونست و مجبور بود برای انجام بعضی کارا جور دیگه ای فکر بکنه ! در حقیقت این موضوع قفط به یه احمق احتیاج داشت !


من متوجه شدم که همه چیز نسبی هست و به این بستگی داره که شما چطور بهش نگاه می کنید !


ممکنه چیزی که برای شما یه ضعف هست برای دیگری یه مزیت به حساب بیاد ! 


همونطور که ماهی زمانی که یه کرم بیچاره و بی حرکت رو میبینه که ضعیفه و آمادست برای خوردن ! وقتی اونو میذاره توی دهنش متوجه میشه که یه قلاب بهش وصله و در حقیقت خودش قرار بود خورده بشه ! نه اون کرم !


تام و جری یه سری صحنه های خنده دار داشت ... که البته به شدت سزاوار تفکر بودند ! زمانی که تام در حال فرار از دست اسپایک ( اون سگ بولداگ خطرناک ) بود وقتی به خونه می رسید اینقدر حواسش پرت بود که متوجه ورود اون سگ پشت سرش نمی شد ! و بعد شروع می کرد به سرعت به درو دیوار و پنجره ها میخو تخته زدن 


بعد که کارش تمام می شد نفسی می کشید و با خیال راحت میومد که بره استراحت کنه و میدید اسپایک پشت سرش ایستاده ! و تمام کارایی که برای حفظ امنیتش انجام داده بود حالا نتیجه عکس داشتن و اون دیگه هیچ راه فراری نداشت


یا توی این فیلمای اکشن خارجی دایلوگ معروفی داریم که میگه : "بهم توضیح بده چی شده جک ؟" بعد جک میگه "هرچی کمتر بدونی بهتره چون اگه تو هم چیزی بدونی اونا میان دنبالت" !


گاهی دونستن زیادی هم دردسره ! در صورتی که خیلیا فکر می کنن نادونی دردسره !


کمربند ایمنی خیلی اوقات جون افرادی که از خود تصادف جون سالم به در بردن رو می گیره ! 


و موارد زیاد دیگری که خودم تجربشون کردم و می کنم و بسیار هم لذت بخش هستند 


چون اگر دنبال یه ضعف باشیم ! این ضعف همیشه با خطر برطرف شدن مواجه هست ! اما عده زیادی نیستند که بخوان یه سری مزیت یا نقطه قوت رو به نقطه ضعف تبدیل بکنند و در حقیقت بقای نقاط قوت خیلی بیشتره و روز به روز به اونها افزوده میشه !


حالا حرف اون هکر بی نام و نشان که در ابتدای این نوشته ازش نقل قول کردم رو به یاد بیارید !


تنها چیزی که باعث میشه یه هکر به دام بیفته ... دستگیر بشه ! موفق نشه و یا ... اینه که بقیه به قدرتش پی ببرن و به زبان ساده بفهمن که اون یه هکره ! در اصل تمام نقطه ضعف یه هکر ... قدرتیه که داره !


اما همین فرد رو در نظر بگیرید که هیچکس نمیدونه کیه ! هیچکس نمیدونه اون قدرتمنده و در حقیقت تنها نقطه ضعفش رو مخفی نگه میداره ! به نظر من هم اون یه فرد افسانه ای و بی نظیره !


جمله جالبی هست که میگه : مشکلی نیست که تو یهو یه سوسک تو اتاقت ببینی ! مشکل از جایی شروع میشه که سوسک یهو ناپدید میشه !


مثال های زیادی میشه در این باره زد ! به دانشمندان بزرگ نگاه کنید ! چیزی که باعث شده زندگی خیلی از اونها بسیار سخت بشه همون قدرت تفکر بی نظیرشونه که اونها رو از جامعه جدا می کنه و اکثر افراد رو در مقابلشون قرار میده و افراد عادی مثل یه سد میشن برای پیشرفتشون یا انتشار عقایدشون !


یه ورزشکار تا زمانی که رکورد نزده نگران هیچ چیز نیست ! اما زمانی که رکورد زد همیشه نگرانه که کسی رکوردش رو بزنه ! و بزرگترین چیزی که یه ورزشکار بهش میرسه یه نگرانیه مادام العمره ! جالبه نه ؟


و رئیس جمهور یه مملکت تا قبل از رسیدن به مقام ریاست جمهوری چند تا محافظ اضافه برای جلوگیری از ترور شدن نداره !


شاید برای همینه که حتی حیوونای وحشی هم وقتی می خوان یه چیزی رو شکار کنن پنهان میشن و استتار می کنن ! اونا از چیزی نمیترسن ! فقط نمیخوان قبل از اینکه وقتش برسه چیزی رو بترسونن ! چون ترس میتونه تبدیل بشه به یه نقطه قوت برای طعمشون تا فرار بکنه و قدرت ترسوندن احمقانه ترین نقطه ضعف هست در این شرایط !


در کل کسی که قدرتمنده یا چیزی که یه مزیتی داره و یه نقطه قوتی داره ... همیشه چیزی برای از دست دادن داره !

و اون میتونه هر چیزی باشه ! من حس می کنم در کنار اینکه فکر کنیم چه چیزایی نداریم و باید داشته باشیم باید به این هم فکر کنیم که چه چیزایی داریم و ممکنه از دستشون بدیم


خود من که با تغییر نوع فکرم و نگاهی که به اطرافم داشتم به چیزایی رسیدم که هیچکس بهشون نرسیده و شاید اصلن بهشون فکر نکرده ! و خودم هم هرگز فکر نمی کردم که اینها ممکنه روزی تبدیل بشن یه چیزایی که من رو به خیلی چیزایی که آرزوشون داشتم پیوند میده و حفظم می کنه ( چقدر "چیز چیز" می کنم ! )


اما شدند ! شاید بهتر باشه دوباره به همه چیز نگاه کنیم !


فکر می کنید باید به همه چیز دوباره نگاه کنید ؟ و نقاط قوتتون رو هم در نظر بگیرید به عنوان یه نقطه ضعف ؟


با عرض پوزش باید بگم که این نوشته اگر روی شما تاثیر گذاشته باشه باعث میشه یه طرز فکر مکمل به افکارتون اضافه بشه 


و در ادامه در زمانی که فکر می کنید دارید بهتر فکر می کنید متوجه میشید که در عین قدرتمندی چقدر ضعف دارید ! و این در شما یه حس جدید ایجاد می کنه که خودتون میدونید چیه !


 حالا به نظرتون باید اینطوری فکر کنید یا نه ؟ ;-)

 


Hide Your Powers - Stay Powerful 


The Quieter You Become - The Safer You Become - The More You Are Able To Hear