بایگانی دی ۱۳۹۴ :: به نام تفاوت

به نام تفاوت

به نام تفاوت

درود به شما

با تشکر از اینکه از وبلاگ من بازدید می کنید.

در صورت تمایل میتونید برای ارتباط با بنده ازقسمت نظرات پست های وبلاگ، یا آیدی Unsane در تلگرام استفاده کنید.

این هم لینک آیدی :

https://telegram.me/Unsane

این آیدی تنها آیدی بنده و وابسته به این وبلاگ هست.

اگر هم ریپورت بودید و یا به هر دلیلی نمیتونستید پیام بدید میتونید در این کانال تلگرامی عضو بشید تا خودم بهتون پیام بدم

https://telegram.me/Phree

شاد و سلامت و موفق باشید.

۲ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

امروز 18 دی 94 ... ساعت 8:35 صبح ...


مادربزرگم به شدت بیمار و در بیمارستان بستری بودند و مادرم به همراه خاله هام و دایی هام برای مراقبت از ایشون رفته بودند اصفهان ...


خاله ی عزیزم که آخرین و جوان ترین خاله ی من هم بودند پای راستشون مو برداشته بود و یه مدت توی گچ بود 


2 روز قبل به خاطر فشار سر پا ایستادن حالشون بد شد و مجبور شدند ایشون رو برسونن به بیمارستان


و متوجه شدند در قسمت شکستگی پا یک لخته وجود داره که اومده بالا ... ایشون هم اتاق کناری مادربزرگم در بخش مراقبت های ویژه بستری شدند ... دیروز صبح من باهاشون صحبت کردم ... کلی خندیدم و شوخی کردیم - خیلی دوستشون داشتم و دارم ...


امروز صبح برادرم اومد از خواب بیدارم کرد و دیدم توی چشماش اشک جمع شده ... پرسیدم چی شده ؟ مامان بزرگ ؟ گفت نه ! گفتم پس چی ؟؟؟؟ گفت خاله ...


دوستان عزیزترین خاله ی دنیا - کسی که واقعن عاشقش بودم ... ماشالله خوشگل - خوشتیپ - جوان ... 


وای ... با دو تا بچه ی 2 قلو که امسال پیش دانشگاهی هستند ... با یه همسر جوان و بسیار خوب که واقعن عاشق هم بودند ... در اوج ناباوری ... امروز صبح دار فانی رو وداع گفتند ... 


الان که دارم این ها رو می نویسم واقعن دارم دیوونه میشم ... دوستان دعا کنید برای همه ... 


برای همه ی ما ... همه ... برای عزیزانمون - مادربزرگم که به شدت حالشون بده و همه ی عزیرانم ... 


دوستان برای شادی روح خالم دعا کنید ... 


برای سلامتی همه ی عزیزانمون دعا کنید ...


خدایا امتحان سختیه ... وای خدا ...


خدایا ما رو ببخش ... خدایا ما رو ببخش ... خدایا ما رو ببخش به خودت پناه می بریم ...

سلام - دیدم مطالب قدیمی شدن گفتم یکم دست به آپدیت شم ... البته موضوع خاصی مد نظرم نیست ولی فکر کردم شاید بد نباشه یکی از اتفاقاتی که برامون رخ داده رو تعریف کنم ... یه مقدار هم جو عوض شه


خدمت سربازی سختی های خودشو داره منتها گاهی اتفاقای جالبی هم درش رخ میده و پر از شرایطی هست که آدم جز اینکه بسپرشون به خدا کاری از دستش بر نمیاد !


2 روز پیش توی پادگان بودیم ... ما قبلن توی قسمتی بودیم که چند تا افسر وظیفه با هم بودیم - یعنی چند قسمت رو طوری تنظیم کرده بودن که فرمانده های اون ها در یک اتاق بزرگ با هم قرار داشتند و وظیفه هاشون هم توی یه اتاق دیگه با هم بودن ! اونجا که بودیم چون فرمانده هامون توی یه اتاق دیگه بودن ما زیاد به خودمون سخت نمی گرفتیم و خیلی اوقات ظیطنت هامون باعث می شد که بیان سراغمون و دعوا کنن باهامون و ...


منتها اوایل شهریور من و دوستم محمد رو که هر دو در یک قسمت کار می کنیم رو به همراه امیرمون منتقل کردن به یه اتاق اختصاصی ! خوب اولش ناراحت بودیم که تنها میشیم و دیگه اون آزادی رو نداریم و ... منتها خوب سپردیم به خدا و خدا رو شکر خوبه ! اینجایی که اومدیم هم خوبی های خودش رو داره 


منتها یه موضوعی که هست اینه که چون ما پیش یه امیر مملکت داریم کار می کنیم باید خیلی حواسمون باشه به رفتارمون و حرکاتمون و ... که یه وقت خدایی نکرده داستان نشه - البته خدا رو شکر امیر هم دیگه بعد از این همه مدت به اون صورت سخت نمی گیره به ما و گاهی میشینیم با هم صحبت هم می کنیم 


منتها باز هم باید یه سری فواصل و ضوابط بین ما باشه


من و این دوستم هم 2 تا آدم به معنای واقعی کلمه روانی هستیم که وقتی با هم جفت میشیم اگر کسی ما رو ببینه به خودش هم شک می کنه ! یعنی دریغ از یه لحظه شبیه آدمیزاد بودن ! به کل داغونِ داغون !


ولی وقتی امیر میاد خیلی با شخصیت و متانت و ... 


2 روز پیش امیر اومد و ما قرار بود یه سری نامه ی مهم از یه شهر دیگه برامون بیاد که برنامه های کاری رو تنظیم کنیم و ارسال کنیم - منتها حالا بنا به دلایل نا معلوم این نامه ها نیومده بودن ! امیر ما هم دست به تلفن شد و به اینطرف و اونطرف زنگ میزد تا ببینه موضوع چیه و در این بین اعصابش ریخت به هم


متاسفانه ما وقتی امیرمون عصبی میشه - چون عصبی شدنش خیلی باحاله گاهی بی اختیار خندمون می گیره ! فرض کنید یه نفر عصبی بشه و  به کل طرف مقابلش رو بشوره بذاره کنار ( تا خشک شه برای مصارف یعدی )


قبلن که توی اتاق خودمون بودیم وقتی از ما عصبانی می شد میتونستیم بیایم توی اتاق خودمون و بعد شروع کنیم به خندیدن ! چون وقتی از ما ناراحت میشه از اصطلاحاتی استفاده می کنه که خیلی جالبن ! و طرز بیانش طوریه که آدم نمیدونه باید ناراحت شه یا بخنده ! یه چیزایی میگه ...


ولی توی این اتاق فاصلمون با امیر به کمتر از 2 متر میرسه و هر مشکلی پیش بیاد که باعث خنده ی ما بشه - باید خودمون رو کنترل کنیم و گاهی این کار خیلی سخت میشه ! معمولن هم وقتی این شرایط پیش میاد من و محمد به هم نگاه نمی کنیم چون در این صورت به یقین دیگه نمیتونیم خودمون رو کنترل کنیم !


اما توی این جریان 2 3 مرتبه امیر ما توی صحبت هاش با طرف مقابل از اصطلاحات خاص خودش و اون طرز بیان باحال و دوست داشتنیش استفاده کرد که ما خیلی بهمون فشار اومد که نخندیم و خدا رو شکر موفق به مهار قضیه شدیم 


منتها در اواخر کار که دیگه موضوع داشت با خوبی و خوشی به اتمام می رسید یه مرتبه یه اصطلاح جالبی رو ایشون به کار بردن و بعدش هم موضوع کش پیدا کرد و نمیتونم بگم در این لحظه چقدر حفظ کنترل برامون سخت شده بود - ما هم روبروی امیر نشسته بودیم چون در خلال تماس هاش باید یه سری کارها رو انجام میدادیم و به فرض باید "اون لیستو میدادیم" یا "اون نامه رو میدیدم کجاست" یا "اونو پیگیری کردیم یا نه" و از این کارا


منتها بعد از اینکه اون چند لحظه سپری شد من یه اشتباه بزرگ کردم ... و اشتباه من این بود که یه لحظه برگشتم و به محمد نگاه کردم ... و این آغاز فاجعه بود ...


محمد قرمز شده بود و وقتی منو دید نتونست خودش رو کنترل کنه و من هم همین اتفاق برام افتاد - و وقتی دیدم دیگه نمیتونم خودم رو کنترل کنم - در شرایطی که زیر نظر امیر بودم - رفتم زیر میزم ! و با یه حالت التماس گفتم "وای خدا ! الان نه !!!" و یه صدای شیطانی تو مغزم شنیدم که گفت "اتفاقن الان حال میده ! می خندیم !"  ...  داشتم وانمود می کردم که یه چیزی افتاده و می خوام برش دارم منتها در اصل داشتم اون زیر منفجر می شدم ! همه چیز داشت خوب پیش میرفت که یهو محمد هم اومد زیر میز !


چشمتون روز بد نبینه ! ما اون زیر داشتیم منتحر می شدیم ( از عملیات انتحاری و القاعده و اینا گرفته شده این کلمه ) من به محمد می گفتم "اینجا نیفتاده برو ببین اون طرف نیست؟" که یعنی پاشو برو اونور دارم می ترکم تو هم اومدی این زیر - محمد هم می گفت "نه اونجا نیست" ولی حتا توان اینکه این جمله رو کامل کنه نداشت


خلاصه امیر ما رو صدا زد و ما نمیتونستیم بیایم بیرون ! و بعد محمد که دید شرایطش خیلی داره بد میشه سریع خودشو رسوند به میز کناری - و در کشوی میز رو باز کرد و سرش رو کرد داخل کشو !


یعنی مثلن داره می گرده ( دنبال چی ؟ خدا میدونه ! ) و من هم همچنان داشتم می گشتم و می گفتم خدایا دیگه نمیتونم ! کمک !


و واقعن هم دیگه نمیتونستم خندم رو بی صدا نگه دارم و به معنای واقعی کلمه داشتم منتهی می شدم ( منفجر و رسیدن به انتهای کار )  ... ولی محمد کم کم داشت صداش در میومد ! 


که امیر که عصبانی هم بود گفت : "تو چرا سرتو کردی توی کشو؟ این وظیفه های نادان ..." و ادامه ی صحبتش با تلفن - ولی توجهش به ما جلب شده بود که یعنی چی ! و بعد هم به من گفت "اون کجاست ؟ رفت زیر میز چیکار می کنه؟"


ما اوج حساسیتمون به همینه که بهمون بگه چیکار می کنید و قاطی کنه و به خصوص روی کلمه ی "نادان" خیلی حساسیم 


و این جملات مثل این بود که یه گالن بنزین خالی کنن روی آتیش ما ! محمد به زور گفت "امیر دارم می گردم نیست!" و می شنیدیم که صداهایی میومد که "چی نیست؟" و دیگه کم کم صداها رو هم نمی شنیدیم !"


من دیدم هیچ راهی ندارم جز اینکه فرار کنم و الانه که دیگه نابود شم ! و خودم رو زدم به تشنج ! یعنی مثلن من حالم بد شده و دارم کف بالا میارم و سرفه و عطسه و خلاصه هر کاری که بلد بودم تا نشون بدم علائم حیاتیم داره قطع میشه ... و دیگه بدون اینکه حتا به امیر نگاه کنم بلند شدم و دویدم از اتاق بیرون و رفتم پیش سربازایی که توی آبدارخونه بودن و اونجا بود که دیگه منفجر شدم ! 


و چند لحظه بعد محمد که مثلن برای کمک به من اومده بود که ببینه "چی شده؟!!؟!" اومد و اون هم توی اتاق منهدم شد !


سربازای توی آبدارخونه هی می گفتن چی شده اینا چشون شده و ما نمیتونستیم توضیح بدیم و من واقعن از بس دلم درد گرفته بود اشکم در اومد و اومدم یه ذره آب بخورم تا خندم بند بیاد - آب پرید به گلوم و داشتم خفه می شدم و اصلن یه وضعی ! محمد هم که تو اون شرایط مسخره بازیش گرفته بود ( البته ما تو اکثر شرایط مسخره بازیمون می گیره ) میزد پشت منو می گقت طاقت بیار الان وقتش نیست ، تو باید طاقت بیاری و ...


خلاصه صدای امیر میومد که اینا کجا رفتن و ما همچنان در حال "بندری زدن" بودیم !


و بعد از چند دقیقه که حالمون بهتر شد - و من چشمام سرخ شده بود از بس خندیده بودم و اشک از چشمم میومد و سرفه می کردم - و محمد هم حال و روزی بهتر از من نداشت - با یه لیوان آب خنک رفتیم پیش امیر و وانمود کردیم رفتیم براش آب بیاریم


امیر هم مات و مبهم ما رو نگاه می کرد که یعنی این دیگه چیه ! آب چرا آوردن ! و می پرسید این آب برای منه یا خودتون ؟ 


چون معمولن این که پذیرایی بشه از امیر رو ما انجام نمیدادیم مگر اینکه شرایط خاصی پیش بیاد و خودمون بخوایم این کارو انجام بدیم و ... و این اقدام غیر منتظره بود ...


خلاصه خدا ما رو خواست وگرنه همون جا در حین انفجار اگر امیر پیگیر می شد ، ما رو کشف و خنثی می کرد ... 


در هر صورت این اتفاقی بود که 2 روز پیش افتاد و خدا رو شکر به خیر گذشت ... خواستم این رو هم بگم که خدمت سربازی داخل همون سختی هاش و به خاطر شرایط روانی خاصی که بهش حاکمه - یه همچین مواردی رو هم داره و آدم دنبال یه دریچه می گرده برای تخلیه ی روانی خودش 


و گاهی همین موضوع داستان هایی رو ایجاد می کنه که ...


به هر حال امیدوارم شاد باشید همیشه و برای همه دعا کنید که شاد و سلامت باشن و آرامش داشته باشن


اون آخرا برای ما هم دعا کنید - برای همه سربازا ! 


و من اون آخر آخر که یه مشکل ریزی هم برام پیش اومده و دیگه توکل به خدا !