بایگانی بهمن ۱۳۹۴ :: به نام تفاوت

به نام تفاوت

به نام تفاوت

درود به شما

با تشکر از اینکه از وبلاگ من بازدید می کنید.

در صورت تمایل میتونید برای ارتباط با بنده ازقسمت نظرات پست های وبلاگ، یا آیدی Unsane در تلگرام استفاده کنید.

این هم لینک آیدی :

https://telegram.me/Unsane

این آیدی تنها آیدی بنده و وابسته به این وبلاگ هست.

اگر هم ریپورت بودید و یا به هر دلیلی نمیتونستید پیام بدید میتونید در این کانال تلگرامی عضو بشید تا خودم بهتون پیام بدم

https://telegram.me/Phree

شاد و سلامت و موفق باشید.

۱ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است

سلام


امروز یه اتفاق جالب افتاد که دوست دارم توضیح بدم که هم یه ارسالی داشته باشم توی وبلاگ بعد از یه مدت و هم اینکه ... و هم اینکه ؟


خدا رو شکر می کنم اول ... بابت همه ی نعمت هاش


یه مدتی هست که از نظر روحی و ذهنی به خاطر برخی مسائل که اینجا در موردشون توضیح دادم و برخی دیگه که توضیحی ندادم درگیرم


خودم هم درگیر یه سری مشکلات کوچیک شدم که انشالله حل میشن ... خلاصه سرتون رو درد نیارم


امروز برای انجام یه سری آرمایش رفته بودم بیمارستان ... وقتی نوبتم شد که آزمایش بدم و داشتم آماده می شدم به خیلی مسائل فکر می کردم


در حین انجام آزمایش من سعی می کردم خودم رو خونسرد و بی تفاوت نگه دارم منتها حس می کنم نشد !


و من بدون اینکه بفهمم چی شده خودم رو توی یه فضای خیلی عجیب پیدا کردم ... به فضایی که نمیتونم توصیفش کنم و اصلن هیچ ارتباطی به دنیای ما نداشت


اولین باری بود در زندگیم که همچین حسی بهم دست میداد ... حس می کردم اصلن نمیتونم اون فضا رو درک کنم 


و برای لحظاتی تنها فکری که به ذهنم خطور می کرد این بود که شاید مردم !


فضای خیلی جالبی بود ... انگار اصلن بعد زمان و مکان درش معنای خاصی نداشت و مثل فیلم های تخیلی قادر به درک خیلی مسائلی شده بودم که فکر نمی کنم در دنیایی که درش هستیم بتونیم این امکان رو به دست بیاریم


منتها راستش خیلی داشت به مغزم فشار وارد می شد و داشتم اذیت می شدم ... و بعد متوجه شدم که توسط یه نیرویی دارم از اون فضا خارج میشم


خیلی جالب بود ... حس می کردم دیگه هیچ چیز نمیتونه من رو از اونجا خارج کنه و داشتم با خودم می گفتم "بی فایدست" ... اون فضا طوری بود که احساس می کردم هیچ ارتباطی به جایی که قبلن درش بودم نداره ... نمیتونم توضیح بدم چه حسی داشتم ولی دارم سعیم رو می کنم


خلاصه بعد از مدتی احساس کردم دارم بر می گردم به جایی که برام آشناتره ... و بعد کم کم صدای پرسنل بیمارستان رو می شنیدم که صدام می زدن و من به محض اینکه حس کردم یه مقدار برگشتم به دنیای قابل درک خودمون اولین کاری که کردم این بود که دست یکی از اونها رو گرفتم


نمیدونم ... حس می کنم نمی خواستم دوباره برگردم به اون حالت ... به خصوص اینکه وقتی اون حالت یه مقدار کمرنگ شد حالت جسمی خوبی نداشتم و حس می کردم هیچ جای بدنم حس نداره و سنگین شده بودم و یه حس عجیبی کل بدنم رو فرا گرفته بود


من دوباره برگشتم به اون حالت منتها خیلی سعی کردم خودم رو هوشیار نگه دارم و زیاد فاصله نگیرم با دنیای قابل درک خودم


خلاصه بعد از چند دقیقه من یه مقدار نرمال شدم و بعد پسر خالم بهم گفت که چشمام باز بوده ولی به هیچ کس نگاه نمی کردم و انگار اصلن نبودم


به هر حال من به معنای واقعی عبارت خلسه رو تجربه کردم و تجربه فوق العاده عجیبی هم بود ! نمیدونم اونهایی که ادعای تجربه حالت خلسه رو دارن هم یه همچین چیزی رو تجربه می کنن یا نه ... 


منتها خیلی عجیب بود و باید یه تحقیق در موردش بکنم ... خیلی دوست دارم بدونم اون فاز جدید از هوشیاری که بقیه ازش به عنوان بیهوشی یاد می کنن و اون دنیای جدیدی که درش قرار گرفتم ساخته ذهن من بوده و یا اینکه چیزی بوده که در مقابل ذهنم قرار گرفته و ذهنم شروع به تحلیلش کرده


البته چیزی که یادم میاد اینه که من در اون لحظه ذهنی نداشتم و برای اولین بار در زندگیم احساس می کردم که دیگه حتا نمیتونم فکر کنم 


متاسفانه اون حالت الان برای خودم هم قابل درک نیست و چیز زیادی ازش نمیتونم بنویسم ... به جز توضیحات ناقصی که دادم و مطمئنم نمیتونن توضیح مناسبی باشن


در هر صورت ... به نظرم بد نیومد که یه مقدار به فکر فرو ببرمتون ... البته اگر دوست داشته باشید به این مسائل فکر کنید ... بابت بی سروته بودن موضوع هم بی تقصیرم - گاهی می نویسم که تا قادر به نوشتن هستم ثبت بشه و شاید بعدن همین نوشته ها بتونه به خودم در یادآوری بعضی مسائل و تفکر بهتر روی اونها در شرایط بهتر کمک بکنه 


امیدوارم همه سلامت باشیم - باشید - باشند ... و اینکه


التماس دعا