بایگانی بهمن ۱۳۹۵ :: به نام تفاوت

به نام تفاوت

به نام تفاوت

درود به شما

با تشکر از اینکه از وبلاگ من بازدید می کنید.

در صورت تمایل میتونید برای ارتباط با بنده ازقسمت نظرات پست های وبلاگ، یا آیدی Unsane در تلگرام استفاده کنید.

این هم لینک آیدی :

https://telegram.me/Unsane

این آیدی تنها آیدی بنده و وابسته به این وبلاگ هست.

اگر هم ریپورت بودید و یا به هر دلیلی نمیتونستید پیام بدید میتونید در این کانال تلگرامی عضو بشید تا خودم بهتون پیام بدم

https://telegram.me/Phree

شاد و سلامت و موفق باشید.

۸ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

جادی توی نوشته ی جدیدش یه حرف جالبی زده

نوشته در مورد سمپاد هست، یعنی سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان

من با چند تا از دوستام که اونجا درس می خوندیم گاهی در مورد اینکه چقدر موفق بوده در پیاده سازی ایده اش و خروجی خوب صحبت می کنیم، متاسفانه خیلی اوضاعش خرابه، حداقل توی ایران خیلی بد پیش رفت و الانم که دیگه خلوصش هم از دست داده و اصلن معلوم نیست توی آزمونای ورودیش دقیقن استعداد درخشان رو در کدوم قسمت میسنجه، حالا اینکه بعد از ورود چه اتفاقی می افته که به کل درباره اش صحبت نشه بهتره


اما موضوع جالبی که جادی بهش اشاره کرد این بود که بچه هایی که واقعن از هوش بالایی برخوردارن از خودشون جلو میزنن، عالی بود، در ادامه نوشته بود که به فرض طرف نمیدونه شیمی و فیزیک چیه دقیقن ولی اومده سوختی ساخته که توی JPL ناسا نمونه اش رو نساختن


یا نمونه اش که توی دنیای  مجازی میبینیم گاهی، طرف با داشتن اطلاعات خیلی معمولی از کامپیوتر و فقط به واسطه هوش بالاش و ترکیبش با خلاقیت، بزرگترین و خفن ترین سیستم هارو هک می کنه، از یه راهی که متخصصای امنیت اصلن فکرشم نمی کردن


و خوب یه نفر که به این مرحله میرسه یهو، سخت میشه بردش به راهی که بیاد از پایه اون مواردی که تهش رو دیده رو بخونه و کار کنه و... و نتیجه این میشه که یه آدمی از آب در میاد که در عمل خیلی کارا از دستش بر میاد ولی روی کاغذ هیچی نداره، یعنی خیلی کارا رو میتونه انجام بده ولی نمیتونه اثبات کنه یا رزومه یا مدرک مرتبط و یا حتا مطالعات خیلی گسترده ای نداره در رابطشون و خوب این آدم رو معمولن به رسمیت نمیشناسن،  

به خصوص توی ایران که دهنت باز نشده میگن مدرک؟ معدل؟ سابقه مرتبط؟ که خوب آدمای عادی با همین چیزا تعریف میشن اما اینا توی تعاریف ایده آل های آدمای خیلی باهوش و نابغه معمولن جایی ندارن... 


سمپاد سعی می کنه آدمای اینطوری رو جذب کنه و لباس سوپرمن بهشون بپوشونه، با زیاده روی توی همون چیزای عادی، یعنی در نهایت یه آدمیه که چیزای عادی رو میدونه اما مثلن چیزای عادی ای که قرار بوده ۴ سال دیگه بدونه رو الان میخورونن بهش، هیچ چیز جالب و متفاوتی توی سیستم آموزشیش نداره، گرچه اینم مال زمان ما بود، الان که از اسمش هم چیزی نمونده به اون صورت


خلاصه من اگر روزی بچه دار بشم، و خدا بخواد و خیلی باهوش و با استعداد بشه، به جای فرستادنش به پادگان های درسی یا هر پادگان مرتبط با استعدادش ، بهش آزادی میدم تا با خلاقیت و هوش خودش مسیر زندگیش رو به بهترین شکل انتخاب کنه و فقط سعی می کنم بهش مشاوره بدم و تجربیاتم رو در اختیارش قرار بدم، تا اینکه بفرستمش جایی که بگن مغزت در اختیار ماست و ما تصمیم میگیریم که تو چطور ازش به خنده دار ترین حالت ممکن استفاده کنی


و بعدم برسه به مرحله ی فرار از سیستم، فراموش کردن اصول پایه، یهو اوج گرفتن و یهو هم سرکوب شدن! 

بی سرو شکل بود یکم چون خلاصه اش کردم، اما بحث قشنگیه و شاید بعدن دوباره در موردش صحبت کنم، خیلی جای حرف داره... 



این داستان :

نه تنها "این رل" هستم ، بلکه لاکچری نیز میباشم !


جریان از این قراره که بروبچ خاکی و قشر متوسط جامعه که زیاد اهل بریز و بپاش نیستن ، گاهی از فشار روزگار تصمیم می گیرن یه دوست دختر/پسر خیلی خفن از قشر بی درد و شنگول جامعه برای خودشون بر بگزینن ! تا شاید فرجی شد و سری لای سرا در بیارن


موضوع رو از دید یه پسر بررسی می کنم 

به دوست دختر خیلی شاخ رو با هزار زحمت و عکس با ماشینای رفیقشو لباسای بچه محلاش و برنامه هک فالوور و ترفندای "فالو - فالو بک - آنفالو" و ... به چنگ میاره ! ( که البته دختره هم اینکارست - خودش بچه مگس آباده اما خوب تو نقشش حل شده و بچه مردمو گذاشته تو کف )

بعد از کلی این طرف و اون طرف با هم قرار میذارن و میرن بیرون ...


پسره شب قبلش با کلی زنگ زدن به اینو اون و هم کلاسی های دانشگاش که بچه جردن و فرشته و ... هستن یه محل شاخ برای قرار گیر میاره ...


از سه ماه قبلش هم مسیر دانشگاه تا خونه رو ( از صادقیه تا پیروزی ) پیاده میرفته که پولای کرایه اش رو برای این قرار ملاقات جمع کنه


خلاصه همه چیز طبق برنامه پیش میره و یه دست لباس شیک هم از دوست داداشش قرض می گیره و میره سر قرار و "کفتر" رو سوار ماشین ( مال همکلاسی یکی از همسایه هاشونه ) می کنه و میبره به محل مورد نظر ( کافی شاپ یا رستوران خیلی "خاص" )


اونجا که میرن یه منو میذارن جلوشون ... هیچکدوم بار اول نمیتونن مواردی که توی لیست نوشته رو درست بخونن اما به روی خودشون نمیارن و پسره که به هیچ قیمتی نمی خواد کم بیاره از خانم می پرسه که : "انتخاب کردی عزیزم؟"

دختره هم که از جوجه بالاتر نرفته و دیگه بعد از 20 و خورده ای سال - بدنش بهش اجازه نمیده که از این حد فراتر بره و خطر اووردوز تهدیدش می کنه - چون با هیچکدوم از اسامی توی منو آشنا نیست از فاز رومانتیک استفاده می کنه و میگه "هرچی آقامون سفارش بده"

پسره هم که سر از پا نمیشناسه - با یه جمله ی "ای جونم" رو به گارسون می کنه و با یه لبخند جنتلمن گونه ی خیلی خاص بهش میگه "2 تا خوراک سیمرغ جزایر گالاپاگوس"


گارسون هم اینکارست... یعنی در اصل کل اون مکان این کارست و ایجاد شده برای یه همچین مواردی ... با بودجه ی سالی بیست هزار و سیصد و سه تومن به راحتی می چرخه ... و در آدمش همین عدده به توان خودش !


خلاصه اینا گرم ابراز عشق میشن و چند لحظه بعد گارسون میاد ... 


دو تا نعلبکی دستشه ... توی هرکدوم به صورت رندوم بین 3 تا 5 عدد ارزن ، و یکی دو تا پر یاکریم وجود داره ... اما خوب چون یه نصف لیمو ترش کنار نعلبکیه مشخصه که این غذا!!! اوریجیناله 


پسره که خودش از کفتربازای تیر روزگاره تا پر یا کریمو میبینه رو به گارسون میگه داداش خوراک سیمرغ سفارش داده بودیماااا ! ( یعنی این چیه مرتیکه ! حداقل یه ذره گندم و قره ماش قاطیش می کردی که بین مسیر نعلبکی تا دهن گم نشه )


و گارسون با یه لبخند خیلی ملیح و معنی دار میگه : بله قربان درسته ! مگه مشکلی داره؟ 


پسره هم بین یه دوراهی سخت گیر می کنه - چون اگه بگه مشکلی نداره مجبوره همون ارزنا رو نوک بزنه و اگر بگه مشکل داره یعنی تا حالا خوراک سیمرغ جزایر گالاپاگوس ندیده ! ضایعست ! بچه پیروزی کم نمیاره که !


اینه که میگه : نه منظورم این بود که این دفعه رو یه نوشابه هم بیارید برامون... درسته که با این غذا نوشابه نمیخورن اما یه وقتایی آدم هوس می کنه ! 

دختره هم با یه حالتی که بغض توی گلوشه میگه موافقم... منم هوس کردم ...


گارسونم لبخند میزنه و میگه چشم قربان ... و میره تا براشون نوشابه بیاره 


اینا مشغول میشن و شروع می کنن به خوردن پر ! دختره خیلی با حوصله ( انگار که روتین روز و شبشه ) پر رو با چنگال نصف می کنه و خیلی ریلکس نصفش رو میذاره توی دهنش و شروع می کنه به جویدن و می پرسه : از خودت بیشتر برام بگو


پسره هم که تا حالا داشته نگاه می کرده ببینه اینارو باید چجوری خورد ( چون تا حالا ارزن رو فقط میریخته جلوی کفتراش و پرشونم آخر هفته جارو می کرده و میریخته دور ! ) شروع به خوردن می کنه و از کار و بیزینس و اینا میگه ! البته بیراه هم نمیگه ... باید یه چیز دهن پر کن بگه که با این پره بره پایین !


خلاصه پرو می خورن و دونه ها رو هم ( با یه مکافاتی ) با کارد نصف می کنن و می خورن با قاشق ( جالبه که پیشبند هم بستن که نریزه روی لباسشون ) ... و بعد نوشابه رو با ولع خاصی می خورن ! 

پسره تو دلش میگه کاش یه تیکه نون میاورد حداقل با این نوشابه می خوردیم

دختره هم میگه : ای بابا کاش با همون بچه محلای خودم اول رفیق می شدم یکم راه بیفتم ! 


و میرسیم به مرحله اصلی یعنی قسمت پرداخت - جایی که پسره با یه نمک خاصی که جنتلمنی ازش چیکه می کنه میگه  "آقا این جریمه ما چقدر میشه؟ هر هر ! "



طرف می پرسه : قربان مهمون ما باشید ! چی داشتید ؟

پسره هم میگه " 2 تا خوراک سیمرغ جزایر گالاپاگوس - با دو تا نوشابه - البته میدونیم نوشابه رو با این غذا نمیخورنا اما یه وقتایی آدم هوس می کنه دیگه !!! هر هر ! "


طرف میزنه توی سیستم و میگه آقا قابل دار نیست... 368 هزار تومن 😊


پسره سویچو میده به خانم و میگه شما تا من حساب می کنم برو تو ماشین بشین که سرده !


دختره هم میگیره و فرار می کنه - ببخشید ، میره خیلی با متانت و آروم ... 


پسره میگه آقا فرمودید 368؟ دو تا خوراک بیشتر نداشتیما ! 36 و هشتصد یا 368 ؟


طرف میگه قربان سه میلیون و ششصد و ... که پسره میگه اوکی متوجه شدم به ریال نگو دیگه !


زنگ میزنه به رفیقش ! ممد سلام - حاجی یه 250 داری برام کارت به کارت کنی بدجوری گیرم !

ممد میگه دادا صداتو ندارم چی ؟ و قطع می کنه ...


خلاصه این دوستمون با روال کار آشناست و میدونه باید حداقل به 53 نفر زنگ بزنه تا این مبلغ جور شه ... شروع می کنه به زنگ زدن ... 


خوشبختانه قبلش گوشیش رو 5 تومن شارژ کرده به عنوان سوپاپ اطمینان ( بچه پیروزی تیزه )


و بعد از چندین تماس بالاخره مبلغو جور می کنه ( اونم نه به صورت دوستانه ! با تهدید یکی از بچه ها که اگر نفرستی جریان پشت بومو تو محل بمب می کنم !!! )


پولو واریز می کنه و گوشی رو دوباره در میاره و همینطور که داره میره سمت در کافی شاپ یه فحش آبدار به اون دوستش که اینجارو بهش معرفی کرده بود میفرسته... طوری که دیگه همه پل ها با این فحش پشت سرش خراب شن تو این رفاقت ! اما شارژش تموم شده و موجودیش کافی نیست ... و درخواست پرداخت هزینه میره برای طرف که خوب خودتون میدونید چطور باهاش برخورد میشه !


به هر حال ... اینم یه مشکلی شده ! که جوونای مملکت فرق بین افکتای اینستاگرام و لاکچری ( لوکسوری تلفظ کنید ) های کپی پیست شده از اینو اون بدون داشتن هیچ ایده یا نقشی در تولید عکس و یا محتویاتش - فرق بین شاخ بودن توی اینستاگرام و تلگرام و ... با دنیای واقعی - فرق بین فالوور داشتن های کیلویی ( که فیک و اوریجینالش هم زیاد تفاوتی ندارن ) با داشتن یه نفر تو دنیای واقعی - فلسفه زندگی و جذابیت ! و در کل شت و گوشت کوبیده رو نمیدونن ! و یهو افکار انقلابی میزنه به سرشون !
آی وانا بی این رل ! آی وانا بی شاخ اند بی اِیبل تو ادعا کنم جلو بچه ها وقتی صحبت میشه !


پیشنهاد خود من هم به جوونا اینه که 4 تا فلافلم با رفیقاتون بخورید ... حداقل قیمتا دستتون میاد - تجربیاتشونو گوش میدید در حال فلافل خوردن ... 4 تا جا بهتون معرفی می کنن ... بعضیاشون شعور دارن حتا ! راهشو نشونتون میدن 


و در نهایت شما خوشبخت میشید واقعن !

نه گیر یکی باحال تر از خودتون بیفتید !

#کافی_شاپ_محل_هم_خوب_است

#دوست_دختر_از_مریخ_نیامده_است

#اونی_که_میخوای_باهاش_پز_بدی_خیلی_تکراریه

#ببین_خودت_چی_داری_بدون_فانتزیات

#ساده_و_جذاب_باشیم_نه_شاخ_تکراری
#راستی_شاخ_مال_گاو_است_نقطه




عکس های بالا رو نگاه کنید... جوونا و نوجوونای مملکت ما هستن... حدود ۳۰ ۴۰ سال پیش


اینجا جنگه... یعنی این جوونا میدونستن که یا قراره در راه رسیدن به هدفشون جونشون رو از دست بدن... یا اسیر بشن... یا یک عمر جانباز بشن... تمام این احتمالات رو میدادن... شاید خیلی هاشون به اینکه همونطور که از خونه اومدن اینجا دوباره برگردن خونه،صحیح و سلامت، اصلن فکر نمیکردن


اما دقت کنید به چهره هاشون... شاد، خوشحال، قوی، با روحیه... 


امروز توی استخر داشتیم با دوستم سرمون رو خشک می کردیم... دوستم یه شناگر فوق العاده بود که من رو هم کشید توی این مسسیر... از لحاظ درسی هم که حرف نداشت و یکی از بهترین رشته ها رو توی یکی از بهترین دانشگاهها خوند... از لحاظ اخلاق و ادب و شخصیت و... هم که خوب عالی


میشه گفت تمام دوستای من این خصوصیات رو دارن... خیلی باهوش، خیلی خاص و تقریبن هرکدوم حداقل توی یه زمینه تخصص دارن و معمولن ورزشکارن... 


یعنی از لحاظ داشته ها چیزی کم ندارن

این رفیقمم چند  وقته که با ما شنا نمی کنه و میاد به بچه ها آموزش میده فقط

همینطور که سرمون رو خشک می کردیم گفتم بیا شنا کن پیر میشیا

اونم گفت پیر؟ دیگه از این پیرتر؟ 

منم رفتم تو فکر... یه نگاه به دوستام کردم، دیدم همه ماشالله هم خیلی با سوادن، هم ورزش می کنن، اما همشون حداقل به صورت خفیف افسردگی دارن

من عمدن اسم نمیبرم، اما به فرض اون یکی دوستم هم چند وقته نمیاد سر تمرینا، یه مهندس عالی، یه ورزشکار عالی، داداشش هم همینطور... هر دوتا عالی

اما پیام که میدن، دائم به صورت غیر مستقیم دارن به اینکه ناراحت و افسرده هستن اشاره می کنن

حتا چند تا از دوستام که از دوران مدرسه با هم دوستیم و هنوز ارتباط داریم، تقریبن وقتی با هم صحبت می کنیم همه با این قضیه درگیریم... 

اوایل فکر می کردم که خوب شاید یکی از دلایلی که دوستای من اینطوری شدن همین درک و هوش بالاشونه، انتظاری که از خودشون دارن و فضای متفاوت با انتظاراتشون که جای رشد و ترقی رو اونطور که می خوان ازشون گرفته

شاید اینطور باشه، اما دلیل این مشکل این نیست

هرکسی رو میبینم این روزا تو خودشه... همه دپرس شدن

اون زمان چیزی به نام شبکه اجتماعی نبود، فقط اجتماع بود، دور هم جمع می شدن، محبت، خنده، صدا، تصویر، احساسات، همه قابل لمس بود... اگر مشکلی بود حل می شد، اگر خوب بودن بهتر می شدن، روابط گرم و صمیمی بود


الان گاهی دقت می کنم میبینم نصف مکالمات روزمره ی ما با اعضای خانوادمون هم این مدلی شده، توی چت برای هم قلب و ماچ و... میفرستیم اما یکیش هم واقعی انجام نمیدیم

شبکه اجتماعی فقط اجتماع یه سری آدم مفرده، یه مخلوط ناهمگن، هیچکس توی احساسات بقیه حل نمیشه، هیچکس مشکل کس دیگری رو حل نمی کنه، 


روابط ناقص هستند، همه بعد از یه مدت حس می کنن گمشده ای دارن، و هرگز پیداش نمی کنن، فقط روز به روز از گشتن خسته تر میشن، در صورتی که فقط کمبودهاشون زیاد شده، چیزایی که داشتن رو گم کردن، گم شده رو ساختن... و حالا دنبالش می گردن، دقیقن همونجایی که گمش کردن، همونجایی که خیلی چیزارو ازشون دزدید


خودم خیلی برام پیش اومده که یه نفر بهم پیام داده و حالم رو پرسیده اما خودش رو معرفی نکرده، دلیلش رو هم میدونم، دیگه حتا به اینکه قبول کنیم این چیزا در واقعیت هم شدنی هستند آلرژی داریم... 


برای یه جوک شکلک D: میفرستیم، برای یه مطلب غم انگیز :'( میفرستیم، برای ابراز محبت :-* میفرستیم و...


اما حالت چهره ی ما در تمام حالات بالا :-| اینه... 


وقتی این همه تضاد توی ارتباطات ذاتیمون به وجود اومده و با طبیعت و نیازای طبیعیمون داریم کشتی میگیریم

اصلن جای تعجب نداره که بین اونی که هستیم و اونچه که باید باشیم کلی فاصله بیفته

در حقیقت یادمون رفته کی هستیم و چی داریم

شدیم یه مشت آدم تنها که فقط یه گوشی دارن... هرچی هم که داشتن ریختن توی اون گوشی و از دنیای واقعی حذفش کردن... و بعد با دنیای طبیعی خداحافظی کردن... 


چیزی که نیاز داریم همون چیزیه که کردیمش این تو... چیزی که اصلن تو این گوشیا جا نمیشه... 

ما به هم احتیاج داریم... پیدا کردن همدیگه، این تو، خیلی سخته...


یک سری روشن فکر هم هستند که دنیا رو از یه روزنه ی خیلی باریک توی ذهنشون دیدن و در هنگام مشاهده هم یه سری روشن فکر تر از خودشون نظراتشون رو درباره زندگی بهشون دیکته کردن ... با یه دید محدود ... و یک سری عقایدی که بهشون دیکته شده و هیچ قدرتی حتا توی پذیرش یا عدم پذیرش اونها نداشتن و مثل یه ریکوردر ضبطشون کردن و پلی می کننشون ، به درجه ی روشن فکری رسیدن و سعی می کنن همه رو مجبور کنن که به دنیا و زندگی به همین شکل مسخره و خنده داری که اونها نگاه می کنن نگاه کنن...


یکی از احمقانه ترین و خسته کننده ترین کارای دنیا اینه که به یه احمق بخوای بفهمونی که احمقه ... 

متاسفانه آدم احمق حتا جایی که می خواد مفید واقع بشه هم با حماقت این کار رو انجام میده و معمولن نتیجه اعمالش چندان مفید نیستند و اگر خوش شانس باشیم میتونیم امیدوار باشیم که به ضرر ما کاری انجام ندن... حتا برای خودمون


نوشتن یک همچین چیزهایی خیلی سخته اما گاهی آدم در شرایطی قرار می گیره که مجبوره به یه نحوی خودش رو تخلیه بکنه !


مثل اینه که از یه نفر بپرسی بین A و B کدوم انتخاب بهتریه ...  و بهت بگه صد در صد B - و بعد که ازش می پرسی چرا هیچ جوابی نداشته باشه که بهت بده ... و آدم از خودش می پرسه که پس تو چطور به این "صد در صد" رسیدی ؟ چطور اینقدر مطمئنی ؟ و جالب تر اینکه در صورت انتخاب B و خراب شدن نتیجه اولین آواری باشه که روت خراب میشه ...


و در بسیاری موارد هم مشکل اصلی آدم این نیست که بین A و B کدوم گزینه بهتریه ! مشکل دقیقن "چرا" ی بعد از این سواله ! 


خیلی ها هستند که یه گزینه رو بهت معرفی می کنن ... نه خودشون میدونن چیه ... نه از نزدیک لمسش کردن و نه واقعن هیچ ایده ای درباره عواقب انتخاب این گزینه دارن ... یه جایی ضبطش کردن و به هرکس که میرسن پخشش می کنن...


اما عده ی خیلی محدودی هستند که بهت بگن این گزینه به نظر گزینه بهتری میاد ... چون این شرایط رو داره و بعد از انتخابش این مزایا و معایب رو داره و نسبت به اون گزینه که این مزایا و معایب رو داره با توجه به اینکه "تو" داری انتخابش می کنی قطعن نتیجه ی جالب تری داره... تجربه ی من هم در این زمینه این هست و شاید این هم به دردت بخوره... اما باز هم خودت تصمیم میگیری


و حتا بعد از اینکه در مورد انتخابت بهت کمک کردن - در راه رسیدن به اون گزینه هم از هیچ کمک و راهنمایی و زحمتی دریغ نمی کنن ...


اما متاسفانه همونطور که گفتم تعداد این افراد خیلی کمه ... و اکثریت اطراف تشکیل شده از کوچ هایی که کنار گود وایسادن و میگن لنگش کن ... 


کاش حداقل این اساتید فن که همیشه کنار گود هستند یاد می گرفتند کمتر بگن لنگش کن ... یا یه دفعه وارد گود شده بودن ( لنگ کردن پیشکش ) شاید آدم وقتی فکرش رو از چارچوب لنگ کردن های بیهوده و بی ثمر که اکثرن هم به نتیجه نمیرسن و خود آدم لنگ میشه و اون کوچ متخصص اولین کسیه که بهش خورده میگیره ، خارج بکنه ، فن جدیدی به ذهنش برسه یا حداقل همون فنی که بلده رو بتونه به بهترین شکل اجرا بکنه ... بدون ترس از اینکه اگر نشه چی میشه ... لنگ میشم یا قراره سرزنش بشم یا ...


خلاصه که یه وقتایی باید به بعضیا گفت ... ما را به خیر شما امیدی نیست ... شر مرسان دوست عزیز ... شما کار خودتو بکن بذار ما هم اندازه یه مثقال عقلی که خدا بهمون داده توی تصمیمات و افکار مربوط به چالش ها و تصمیماتمون سهیم باشیم ... 


واقعن بعضی وقت ها آدم به شنیدن هیچ جمله ای احتیاج نداره جز "برو دارمت" 


تا همون کاری که دوست داره و انجام میده رو به بهترین شکل انجام بده... تعریف کار درست هم یعنی همین


یه وقتایی می فهمی که غیر از خونواده هیچکس رو نداری... و خدا رو شکر می کنی به خاطر این گنجی که داری و کفایت می کنه


خیلی بچه که بودم یه همبازی دختر داشتیم که خیلی همو دوست داشتیم ...


 یه دفعه همینطور که داشتیم بازی می کردیم و مثلن من قطار شده بودم و اون هواپیما بود و داشت سوت می کشید و رد می شد (بوقم میزد گاهی ...  منم براش بوق میزدم ! خیلی پیشرفته خلاصه )  بهش گفتم تو چند تا پسرو دوست داری ؟ گفت دو تا !


 اولش از خودم پرسیدم دو تا؟ بعد از اون پرسیدم دوتا ؟ همینجوری که رفت دور زد و برگشت گفت آره - تو با جواد ! گفتم عه جواد کیه ! فرود اومد و گفت جواد فامیلمونه !


خلاصه منم رسیده بودم ایستگاه و همینجوری که مسافرا رو پیاده می کردم گفتم کدوممونو بیشتر دوست داری ؟ 

گفت جوادو... ولی تو رو هم خیلی دوست دارم ! بعد پرید ماچم کرد !

من که راه افتادم و رفتم نمیدونم مسافرا همشون پیاده شده بودن یا نه !

اصلن یه لحظه یادم رفت من قطار بودم یا هواپیما ! پرواز کردم با قطار که فقط سریع دور شم ! دستمم رو بوق مونده بود ! بییییییب....


بعدن که یه مقدار بزرگتر شدم تازه فهمیدم سیستم بازی زیادم با این خاطره فرقی نداره !


شاید برای همینه که دیگه با کسی همبازی نشدم


برا شما این داستان آشنا نیست ؟ 


اگرم بازیتون گرفت در حد موتوری دوچرخه ای چیزی باشید 


که اگه یهو بدون برنامه راه افتادید که برید مشکلی پیش نیاد !


#دری_وری_های_فی_البداهه

در مورد رویاهای جالب و فرشته و اینا که بهتون گفته بودم ؟


دیشب داشتم یه خوابی میدیدم ... توی خواب داشتم از یه جایی با یه مینی بوس قدیمی بر می گشتم خونه


روی یکی از صندلی ها نشسته بودم ... یه چند تا خانمی که شبیه کره ای ها یا چینی ها بودن هم کنارم و پشت سرم نشسته بودن


یادم نمیاد باهاشون صحبتی کرده باشم اما انگار یه بحث مفصل بین ما برقرار شد ... 


و توی اون بحث که یه حالت تلپاتی داشت یکیشون به من گفت که یه مشکلی برای اون بچه ای که همراهشونه پیش اومده 


و به همون صورت من راهنماییش کردم که مشکل رو چطور حل بکنه ... 


یادمه وقتی به چهره هاشون نگاه می کردم خوشم نمیومد انگار ... یه جوری بودن ... حتا با خودم توی دلم گفتم اینا چرا این شکلی هستن !


اما بعد از اینکه این کارو کردم به یکیشون که کنارم بود وقتی که نگاه کردم حس کردم یه حس آشنا توی وجودم ایجاد شد ! 


انگار اون چهره ای که داشتم بهش نگاه می کردم چهره ی اصلیش نبود و هرچی که بود میدونستم چیه ! که یه مرتبه دست من رو گرفت و یه حس آشنا بهم دست داد ... فکر می کنم در موردش بهتون گفتم ... یه جور بی اختیاری و حالت خیلی خوش 


و دیگه اون حس بد رو نداشتم در موردش ! مثل زمانی که یه جا گم شدید و یه نفر با یه نقاب میاد پیشتون و میگه نگران نباش ... و شما از صداش متوجه میشید که یه آشناست و خیالتون راحت میشه ! یه همچین حسی داشت


بعد هم با چشمش اشاره کرد بهم که جابجا شو ... یادمه صندلی کناری من خالی بود و من رفتم روش نشستم و اومد کنار خودم نشست ... 


و دستم رو فشار میداد ... خیلی حس خوبی بود ... بعد با یه نگاه و لبخند شیطنت آمیزی بهم نگاه کرد و با یه لهجه ی خاص به راننده گفت آقا ما پیاده میشیم همین جا ... و اسم اون منطقه رو هم گفت !یه اسم عجیب داشت اما به ذهنم موند


وقتی می خواستن پیاده شن اطراف رو نگاه کردم ... اون منطقه آشنا بود ... یه جاده ای که به یه سری روستا ختم میشه و با خونه ی ما فکر می کنم 20 30 کیلومتر فاصله داره ... و حتا یه سری تابلو اونجا بود که شکلشون دقیقن توی ذهنم هست ... 


نمیدونم چرا این بار این حس عجیب رو با یه سری کلمه که خیلی شبیه به رمز بودن و یه سری منطقه که برام آشنا بودن با هم دیدم ! 


دقیقن مثل زمانی که یه چیزی می خواد بهت سرنخ بده ! چند مرتبه توی رویا چیزی رو دیدم که جواب سوال ها یا درگیری هایی بوده که نتونستم حلشون کنم ! یه چیزی مشابه الهام شدن ...


این بار هم این تصاویر و این حالت عجیب و بعد هم اون منطقه و اون اسم عجیب که حتا الان هم دقیقن یادم نیست ... اما توی گوشیم وقتی که بیدار شدم سیوش کردم که از خاطرم نره !


حتا سرچش کردم اما به هیچ زبونی مشابهش پیدا نشد ... و احساس می کنم یه کلمه نیست ... شاید چند تا کلمه است توی یه کلمه یا یه چیزی که ناقصه و باید کامل بشه یا در شرایط و یا مکان خاصی معنیش رو متوجه میشم ...


به هر حال شاید عجیب باشه اما دوست دارم برم به اون منطقه ای که توی خواب دیدم و ارتباطش رو با اون کلمه که این خانم توی خواب برای توصیفش استفاده کرد ...  و ارتباط کل اینها رو با خودم بفهمم ...


خودم که خیلی عادت دارم تخیلی فکر کنم ... سوژه هم میدن دستمون ... 


نظر شما چیه ؟ به نظرتون فقط یه سری تصویرسازی ذهنی هستن که وقتی افکارم در روز خیلی پیچیده میشن توی خواب میان به سراغم ؟ یا واقعن چیزی هست که سعی داره پیچیدگی افکارم رو زمانی که ذهنم درگیره کاهش بده ؟


خیلی دوست دارم بدونم ... اصطلاحی که برای عنوان این نوشته استفاده کردم توی یه بازی استفاده می شد به نام Unreal - اسم بازی و فضاش هم تخیلی بودن - یه بازی جنگی که وقتی یه موجود عجیب رو می کشتیم بازیکن ما با غرور می گفت There's More Where That Came From 


تقریبن به این معنی که تازه کجاشو دیدی ... بازم هست اگه بخوای !


و در این مورد هم فکر می کنم یه چیزایی بیشتر از اونچه که دیدم و حس کردم هست ... اگر بخوام !

سلام 


این چند روز درگیر یه پروژه خیلی باحال بودیم با یکی از دوستام ... 


اکثرن این قبیل کارها رو دوست دارم تنهایی انجام بدم ... 


کارهایی که انجامشون شدنی هست رو شاید در قالب یه گروه انجام بدم ... و اتفاقن سعی می کنم خودم توی انجامشون توی حاشیه باشم ... علاقه ندارم به کارای روتین که نمونه ی قبلی دارن


اما کارهایی که انجامشون به نظر نشدنی میاد رو دوست دارم یا خودم انجام بدم یا در موردشون با افرادی صحبت کنم که بیشتر از داشتن تخصص در اون زمینه ... از خلاقیت و قدرت ایجاد ارتباط بالایی بین چیزای بیربط برخوردار هستند


این کاری که این چند روزه روش متمرکز بودم و همین الان هم هستم هم یکی از اون کارایی هست که شاید هر سال یا شاید بیشتر ... یه بار انجامشون میدم ... 


و معمولن کسی هم اگر قبل از من بهشون فکر کرده باشه فقط در همین حد بوده که "اگر می شد انجامش داد چی می شد..."


این دوستم هم یکی از بچه های خیلی باهوش و مستعد و خلاق هست ... از بچه های برق شریف که فوق العاده هم قبولش دارم


موضوع رو باهاش مطرح کردم ... در اینجور موارد راه حل های عادی که برای حل مسائل استفاده میشن هیچ کاربردی ندارن و باید اول یه مسئله جدید ایجاد کرد ... یعنی از یه زاویه دیگه به قضیه نگاه کرد و بعد راه حل براش خلق کرد


خلاصه سرتون رو درد نیارم ... به صورت خیلی جالبی موفق شدیم مسئله رو روی کاغذ حل کنیم ! و از نظر نوشتن راه حل روی کاغذ دیگه هیچ مشکلی نداشت ! اما تمام مراحل نوشته شده روی کاغذ کارهایی بودن که تا به حال انجامشون نداده بودیم ! تک به تک مراحل خودشون چیزایی بودند که اول باید یاد می گرفتیمشون و بعد میدیدم که آیا میشه اجراشون کرد یا نه !


حتا انجامشون هم بعد از اینکه یاد گرفتیمشون با مشکل مواجه شد و مجبور شدیم برای انجام دادنشون از راه حل های خلاقانه ی دیگه ای استفاده کنیم ... خلاصه این پروژه خیلی جالب بود برای من و خدا رو شکر تا مراحل پایانی انجامش دادیم ... فقط 2 مرحله ازش باقی مونده بود


و اولش که شروع کردیم فکر می کردیم به این مرحله اگر بتونیم برسیم کار تمومه ! یعنی مراحل قبلش برامون نشدنی تر میومدن نسبت به این مرحله


اما به بن بست خورد ... البته به صورت ظاهری ! وگرنه من احساس نمی کنم بن بستی وجود داشته باشه ... طبق محاسباتی که انجام دادم یه قسمتش که مربوط به کامپیوتر میشه - به یه "پردازنده ی کوچیک" احتیاج داره با فضای حداقل 4 ترابایت ... و زمانی حدود 83 روز محاسبه ی بی وقفه !


که خوب در حال حاضر یه همچین چیزی حداقل برای اینکه در دسترس من قرار بگیره ساخته نشده ... ! کوچیک بودنش که خوب خیلی مهمه اما قدرتی که در اون اندازه میشه پیدا کرد چیزی نیست که ما بهش احتیاج داریم ... دیشب که محاسباتش رو انجام دادم و به یه همچین اعدادی رسیدم ... به خصوص اینکه خیلی دچار کم خوابی شده بودم ... خودم هم هنگ کردم و ادامه ی کار رو موکول کردم به روزهای بعد ... دیشب هیچ ایده ای برای انجامش نداشتم ... 


اما شب که خوابیدم یه راه حال جالب به ذهنم رسید که فکر می کنم بتونم عملیش کنم به خواست خدا ... اما در کل از این چالش هایی که خودم ایجادشون می کنم و باهاشون درگیر میشم خیلی خوشم میاد ... شاید بشه کامپیوتر رو وارد بازی کرد !


موضوع این پست هست "چگونه یک هکر شویم" ... توی فرهنگ اشتباه ما واژه ی هکر برای افرادی استفاده میشه که به سیستم های رایانه ای نفوذ غیرقانونی می کنن ! همین ! حتا برام جالبه که یه سری کندذهن رو میارن توی تلویزیون و ازشون به عنوان هکر یاد می کنن و نشون مردم میدنشون ! 


تقریبن این کلمه ریشه اش بر می گرده به دانشگاه MIT که در اون یه سطح شیبداری - روی بوم یکی از ساختمونا پیدا کرده بودن و مسابقه گذاشته بودن که یه چیزایی رو پرت بکنن روش و نیفته ! مثلن اگر یه نفر میتونست یه توپ رو بندازه روی اون سطح و ایده ای داشته باشه که توپ قل نخوره بیاد پایین ... اون دیگه آخر هکر بود !


و در ادامه وارد دنیای آی تی شد ... به افرادی هکر گفته می شد ( و همین الان هم میشه ) که بسیار خلاق و باهوش بودند و قادر به "حل" مسائل پیچیده و "خلق" چیزهایی جدید بودند ... و اتفاقن در بین هکرهای واقعی کسانی که تمام هنرشون نفوذ به یه سیستم هست ( و معمولن خودشون هم نمیدونن دارن چیکار می کنن و کپی و پیست انجام میدن فقط ) رو بهشون میگن Cracker یا شکننده و بسیار هم ازشون بیزار هستند 


عنوان این پست از مقاله ای از اریک ریموند کپی شده ... اریک ریموند یک هکر شناخته شده و قابل احترام در جامعه ی هکرهاست و مقالاتی داره که خوندنش رو خیلی از هکرها توصیه می کنند ... گرچه خودش گفته بعد از اینکه یک هکر شدید و در جامعه ی هکرها شناخته شدید یه چیزی تحت این عنوان بنویسید - اما خوب من این رو ننوشتم که به کسی چیزی یاد بدم و در اصل خواستم مقاله ی خود اریک ریموند رو واردش کنم و اون توضیحات اولش فقط برای فضاسازی بودند - هنوز خودم رو در حدی نمیبینم که ایده ای بدم در این زمینه ... شاید اگر کسی نظرم رو بپرسه جواب بدم فقط


احتمال داره که یه نفر به واسطه سرچ عنوان مقاله در اینترنت به این پست وبلاگ من هدایت بشه ... برای همین می خوام قسمت هایی از این مقاله که پیرامون مسائل کلی هستند و زیاد مرتبط با کامپیوتر نیستند رو کپی کنم در ادامه ... چرا که هکر بودن یه شیوه و فرهنگ نگرش هست ... به نظر من یه دید و نوع خاصی از طرز فکر هست ... نه یه حرفه یا تخصص در زمینه خاص ! خودم همیشه مثالی که توی ذهنم براش دارم اینه که یه هکر اگر یه روز بره ماهیگیری و بفهمه که قلابش رو جا گذاشته ... بدون ماهی بر نمی گرده خونه ...


این قسمت های جالب از این مقاله رو بخونید و کل مقاله رو هم در انتهای این پست میتونید دانلود کنید ... برای ما هم دعا کنید که این پروژمون رو بتونیم انجام بدیم ... خیلی باحاله اگر بشه ! 




نگرش هکر محدود به 'هکر نرم افزار' نمی شود ، مردمانی هستند که منش هکر را به سایر زمینه ها

مانند الکترونیک یا موسیقی سرایت می دهند. در حقیقت شما می توانید این فرهنگ را در بالترین

سطوح هر علم و هنری بیابید. هکرهای نرم افزار این هم روحان را در هر جا می شناسند، آنان را 'هکر '

می نامند و برخی معتقدند که طبیعت هکر واقعا مستقل از زمینه ایست که او در آن کار می کند. اما در

تمام این مقاله ما بطور خاص بر مهارت ها و منش های هکر نرم افزار، و فرهنگ های مشترکی که واژه ی

'هکر' را بوجود آورد تمرکز خواهیم کرد.



جهان پر از مشکلت جذابی است که میباید حل گردند.

هکر بودن هیجان دارد، اما هیجانی که نیازمند تلاش فراوان است و تلاش کردن نیازمند انگیزه.

ورزشکاران موفق انگیزه خود را از لذتی که در جسمشان احساس میکنند، می گیرند؛ در گذر از حدود

جسمانیشان. شما نیز باید از حل مشکلاتتان مشعوف شوید. از پیشرفت مهارتتان و زورآزمایی اندیشه ی

تان.

اگر شما به طور ذاتی چنین شخصی نیستید باید این گونه گردید و گرنه انرژیتان با شهوت، پول، شهرت

و ... به هدر خواهید داد.

(همچنین باید به توانایی یادگیریتان ایمان آورید - باور به اینکه: گر چه تمام آن چه را لازم دارید نمی

دانید اما اگر تنها بخشی از آنرا کشف کنید توانایی حل باقی را بدست می آورید)




هیچ مشکلی نباید دوبار حل گردد اندیشه های خلاق گرانبها و محدودند.

ذهن های خلاق باارزش هستند، منابعی محدود. آنان نباید با دوباره کشف کردن چرخ، به هدر بروند در

حالی که هزاران معمای حل نشده جذاب باقی است.



آزادی خوب است.

هکرها ذاتا ضد استبدادند. هر که به شمادستور دهد، شما را از پرداختن به آنچه عاشق کشف آنید باز

می دارد؛ گر چه آنان همواره برای دستوراتشان دلیل ابلهانه ی خود را دارند. با منش استبدادی باید

مبارزه شود هر جا که پیدا شود چرا که شما و تمام هکرها را تحت فشار می گذارد



منش جایگزین مهارت نیست




نکاتی در باب طریقت :


نکاتی در باب طریقت باز می گویم که شما برای هکر شدن باید ساختار فکری هکری بدست آورید.

چیزهایی هست که هنگامیکه کامپیوتر ندارید می توانید انجام دهید. آنها جایگزین هک کردن نمی شوند

(هیچ چیز نمی شود) اما بسیاری از هکرها انجامشان را دوست دارند و احساس می کنند با انجام آنها به

نوعی به روح هک کردن نزدیک می شوند.

-بیاموزید که زبان مادریتان را خوب بنویسید. گرچه معروف است که برنامه نویس ها نمی توانند

بنویسند، یک تعداد غافلگیر کننده ای از هکرها (تمام بهترین هکرهایی که من می شناسم) نویسندگان

توانایی هستند.

-داستانهای علمی - تخیلی بخوانید. به جلسات داستانهای علمی بروید. (جای خوبی که می توانید هکرها و

هکر دوستان را ببینید.)

-ذن تمرین کنید و/ یا به هنرهای رزمی بپردازید (انظباط روحی در جهات بسیاری شبیهاند)

-گوش تان را به موسیقی حساس کنید. بیاموزید که نوع خاصی از موسیقی را درک کنید. نواختن

برخی آلات موسیقی را به خوبی فرابگیرید یا آواز خواندن یاد بگیرید.

-کار با جملت قصار و بازی با کلمات را به خوبی بیاموزید.

هر چه موارد بیشتری را قبل انجام داده باشید استعداد بیشتری برای هکر شدن دارید. چرا این موارد

خاص مهم هستند واقعا معلوم نیست. ولی ارتباط آنها با مهارتهای نیمکره ی چپ و راست مغز مربوط می

شود، هردوی این ها اهمیت فراوانی دارند؛ هکرها همانگونه که به منطق استدلالی نیاز دارند به شهود

عرفانی نیز محتاجند تا در لحظه ای خاص از شر منطق ناقص مشکلی خلاص شوند.

به همان میزان که بازی می کنید، کارکنید و همان قدر که کار می کنید، بازی کنید. برای هکر های واقعی

مرزی میان ” بازی“ ، ” فعالیت“ ، ”دانش“ و ”هنر“ وجود ندارد و این با پدیدار شدن سطح بالایی از

سرزندگی سازنده همراه خواهد بود. به هیچ وجه به اطلاعات مهارت های محدود اکتفا نکنید. برخلاف آن

که بسیاری از هکرها خود را یک برنامه نویس معرفی می کنند، دارای مهارت های بسیاری هستند -

مدیریت سیستم، طراحی وب و رفع اشکال های سخت افزارییکی از معمول ترین آن هاست. هکری  

که مدیر سیستم است، اغلب، یک برنامه نویس حرفه ای و یک طراح وب است. هکر هرگز کاری را نیمه

انجام شده رها نمی کند، اگر به موضوعی بپردازد در رابطه با این موضوع مهارت هایش را به اوج کمال

می رساند.





برای به پایان بردن بحث امروز یه پست توی کانال جادی دیدم که واقعن به هکر بودنش ایمان آوردم و اینجا با حذف لینک ها مینویسمش ...


"
شروع سری جدید دوره آموزش پایتون مقدماتی

Link

دوره قبلی آموزش پایتون که با گوتوکلس ضبط کرده بودم داره به آخر دوره می‌رسه. این دوره ۹ هفته است به همراه ویدئو، متن، تمرین نوشتنی و چیزهای مشابه و امتحان‌های میان‌ترم و پایان‌ترم. کاملا مبتنی بر دوره‌ پایتون مقدماتی edx و روی همون پلتفرم که آزاد هم هست. دوره دوم داره شروع می‌شه در نتیجه می‌خوام بهتون خبر بدم که اگر برنامه نویس نیستین ولی می خواین برنامه‌نویسی رو شروع کنین می‌تونین ثبت نام کنین.

- دوره مقدماتی پایتون جادی توی گوتوکلس: Link

معلومه که اگر مخاطب من هستین با کد تخفیف JadiFollowers که برام درست کردن ۴۰٪ تخفیف می‌گیرین و معلومه که من به حق یادگیری همگانی اعتقاد دارم و اگر کسی هست که واقعا نمی تونه هزینه کلاس ها رو بده، کافیه به من ایمیل بزنه تا رایگان به دوره اضافه اش کنم"





شاد و موفق و هکر باشید

به خودش اومد و دید وسط جهنم گیر افتاده


کاملن نا امید شده بود


آخر داستان داشت سر می رسید


که یهو صدایی شنید


"دیگه نترس من اینجام"


خودش بود...


"فرشته ی نجات"


NoGreaterLove