بایگانی مهر ۱۳۹۶ :: به نام تفاوت

به نام تفاوت

به نام تفاوت

درود به شما

با تشکر از اینکه از وبلاگ من بازدید می کنید.

در صورت تمایل میتونید برای ارتباط با بنده ازقسمت نظرات پست های وبلاگ، یا آیدی Unsane در تلگرام استفاده کنید.

این هم لینک آیدی :

https://telegram.me/Unsane

این آیدی تنها آیدی بنده و وابسته به این وبلاگ هست.

اگر هم ریپورت بودید و یا به هر دلیلی نمیتونستید پیام بدید میتونید در این کانال تلگرامی عضو بشید تا خودم بهتون پیام بدم

https://telegram.me/Phree

شاد و سلامت و موفق باشید.

۵ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

اگر یک نفر خوب و درست به زندگی ای که در حال تجربه اش هستیم فکر بکنه 


قطعن دیوانه میشه


به نظر ساده میاد، یعنی ساده اش کردیم در ذهن خودمون تا بتونیم باهاش کنار بیایم


فقط به یک سناریو فکر کنید... اینکه همین زندگیمون دائم تکرار بشه... بدون اینکه این چرخه متوقف بشه


یک سناریوی دیگه، وقتی تمام بشه چشم باز می کنیم و متوجه میشیم خواب بودیم، و بعد اون زندگی ای که خوابش این زندگیمون بود رو به اتمام میرسونیم و از خواب می پریم و می فهمیم داشتیم خواب میدیدم... و این هم در یک چرخه ی بی انتها تکرار میشه... 


سناریوی بعدی اینکه تمام زندگی هایی که از دور و نزدیک دیدیم رو تجربه می کنیم، هر بار به جای یک نفر... 


سناریوی دیگه تجربه ی موازی بی شمار زندگی میتونه باشه، بی شمار من در حال تجربه ی بی شمار حالت از زندگی هایی که میتونم تجربه کنم... و بعد فاکتور زمان به کل معادله اضافه میشه و بی شمار زندگی بی شمار موازی پدید میاد، و این هم بی شمار حالت ازش پدید میاد، و این پدیده بی شمار بار رخ میده، و این رخداد یکی از بی شمار رخدادیه که در حال روی دادنه، و این هم یکی از بی شمار رویداده... 


و کلی سناریوی دیگه... که به عنوان کسی که نمیدونه دقیقن از کجا اومده، کجا هست و کجا قراره بره، میتونم بهشون مشکوک بشم... 


گاهی دیوانه کننده میشه... 


شاید تنها چیزی که باعث میشه حس لذت رو تجربه کنیم، اینه که به خودمون تلقین می کنیم اون تجربه ی  لذتبخش پایان خوبی داره... 


و اگر بدونیم غیر از اینه... یا بدونیم هیچ پایانی در انتطارمون نیست... 


خیلی پیچیدست... خیلی پیچیده تر از اونه که ذهن در شرایط معمولی بتونه تحلیلش کنه... 


گاهی از فکر کردن به بعضی مسائل هم فرار می کنم... 


سوالی که گاهی برنامه نویس ها از خودشون می پرسند


اگر من یک برنامه نویس نباشم و خودم هم یک برنامه باشم چی؟


و تمام تحلیلی که از محیطم انجام میدم، در حقیقت چیزی باشه باید انجامش بدم و هیچ کنترلی روش نداشته باشم


اگر همه اش تخیلی باشه چی؟ 


چطور میتونیم در مورد پاسخ اینکه آیا خواب هستیم؟ آیا برنامه هستیم؟ آیا همین چیزی که فکر می کنیم هستیم؟و... به یک پاسخ قطعی برسیم؟


جواب اینه که هرگز نمیتونیم، این تنها پاسخ این سواله... 


و هرچقدر به این ناتوانی بیشتر فکر کنیم... بیشتر رو به زوال میریم...


احتمالن کدی که پاسخ رو به ما نمایش میده، با کد نابودی ما یکیه... 



من در کل آدم گوشه گیر و مظلومی هستم 

و اصلن به قول داگریت استمیونییتر خودم رو Present نمی کنم - یعنی اگر هم کاری میتونم انجام بدم - ابرازش نمی کنم و تعریف نمی کنم از خودم - مگر اینکه موقعیتی پیش بیاد که انجامش بدم 


خلاصه این موضوع باعث میشه هیچوقت هیچکس ندونه آدم چیکارست 


در یک گروهی بودم که حدود 6 هزار نفر عضو داشت و همشون دنبال یک سری فایل خاص می گشتند که غیر قابل دسترسی بود و فقط یک جا که ایرانی هم نبود اون فایل ها رو گذاشته بودند برای فروش که خوب هیچکس هم نمیرفت بخره


رفتم یه نگاهی انداختم به منابع "دیگه" و خیلی راحت اون فایل ها رو به دست آوردم


و همینطوری بردم در اون گروه قرارش دادم ! و با خودم گفتم ممکنه چیز خاصی هم نباشه و اصلن دیده نشه بین این همه پیام


اما از عصر تا به حال حدود صد نفر بهم پی وی دادن... از چطوری و چه خبر و بچه کجایی گرفته و داداش دمت گرمه و آخه چطور و ... و ببخشید شما چند سالتونه و میتونم تلفنتونو داشته باشم و ... !


و اگر من میدونستم به همین سادگی میتونم تار عنکبوتای پی وی رو از بین ببرم - قطعن یه فکری به حالش می کردم !


خلاصه در کسری از ساعت غرق شدم در شهرت ! نمیدونم چه کار کنم با این همه مخاطب ! وقتشه اینستاگرام بسازم و کارمو شروع کنم  به عنوان یک خفن اینترنتی !


دور از شوخی فکر می کنم فوق العاده آدم جاهلی هستم ! شاید اگر خیلی های دیگه بعضی کارها از دستشون بر میومد - الان زندگیشون رو به کل زیر و رو کرده بودند !


کاش منم یاد بگیرم شبیه آدما زندگی کردن رو !



خیلی اوقات ترس از مواجه شدن با یک در بسته - خیلی باعث محدود شدن ما میشه... یعنی در حقیقت خیلی اوقات بعضی درها در ذهن ما بسته تر از چیزی هستند که در واقع هستند و ما ذهنمون رو محدود می کنیم به دری که از در بودن فقط بسته بودنش رو میبینیم... نه در بودنش رو

امروز ظهر آخر وقت رفته بودم جایی و یک جلسه ای دعوت بودم... اتاق یکی از همکاراشون خالی بود و منم گرسنه بودم... رفتم غذا خریدم و رفتم توی اون اتاق و داشتم غذا می خوردم...

حواسم هم پرت خیلی چیزها بود و غذا خوردنم رو هم نمی فهمیدم و بی میل بودم... در افکار خودم بودم که یه مرتبه دیدم بیرون از اتاقم و در بسته شده !
در از پشت دستگیره نداشت و کلید هم از داخل بهش بود... و حتا با کلید یدک نمیشد بازش کرد... وسایلم هم داخل اتاق بودند

این شد که عملیات باز کردن در رو استارت زدیم - و به کمک اون آقایی که اونجا بود - نه تنها در رو باز کردیم با یک سری روش خلاقانه و باحال ... بلکه خیلی چیزهای جالبی یاد گرفتم که تا به حال نمیدونستم و اصلن باعث شد از زوایای جدیدی به یک در بسته نگاه کنم

خلاصه مواجه شدن با یک در بسته گاهی عامل بسیار خوبی هست برای اینکه تشخیص بدیم یک در چقدر بسته است... و چقدر درها هستند که با توجه به ابزارهایی که در اختیار داریم - اونقدری که به نظر میان بسته نیستند... فقط باید استارت باز کردنشون رو بزنیم

این بحث دین و مذهبم که یهو یه جاهایی شروع میشه، یک سری که خوب طبق معمول حرفای تکراری رو پلی می کنن و فقط باید بزنیم بره جلو تا برسه به حرفای اون عده روشن فکری که یک پاراگراف، در حدی که فقط تفاوت زرتشت و کوروش و فردوسی رو بتونن تشخیص بدن مطالعه نکردن، و با یک ژست متفکرانه وارد بحث میشن، و با یک همچین جملاتی علم و فلسفه ی کره ی زمین رو آپدیت می کنند:


ببینید، دین یعنی همون که کوروش کبیر توی شاهنامه گفت

کردار نیک، رفتار نیک، گفتار نیک

بعد ادامه میدن و دوباره میرسن به جمله ی معروف کوروش در شاهنامه

گفتار نیک، دستار نیک، پرگار نیک

و بعد روشن فکرای دیگه که وارد بحث میشن و قصد تایید این صحبت رو دارند

این شعار به حالات دیگری هم تغییر می کنه که خوب هر حالتی داره جز چیزی که هست و این آرزو به دل مخاطب میمونه که یک نفر درستش رو بگه، اگرم نمیدونست از کیه عیبی نداره


حالا بماند که خود این شعار از کجا اومده و پیشینه اش کجاست


به این فکر می کنم که اینکه آدم به یک سری مفاهیم ابتدایی که همونها رو هم خوب درک نکرده مقید بشه و در همون مرحله هم بمونه و روی اونها تعصب پیدا بکنه و دیگه هیچ زحمتی برای رشد و ترقی به خودش نده و هیچ انعطافی نداشته باشه برای تفکر روی مسائل متفاوت، عاقبتش چیزی جز اینی که میبینیم نمیشه


 یعنی دین و مذهب عاملی میشن که هرکسی هر مدلی که دلش می خواد رفتار بکنه، مطابق درک نادرستش از مسئله ای که قاعدتن اگر به صورت درست دریافت و اجرا بشه بابد در همه جا به یک شکل باشه، و دقیقن برعکس هدف اصلی این سیستم که متحد کردن همه است برای پیاده سازی یک برنامه ی خوب جامع پیشرو و سازنده، رخ میده


این روزها کلیپ های زیادی مرتبط با ماهی که درش قرار داریم میبینم در فضای مجازی، از آتش زدن یک خیمه که درش آدم بود، تا قمه زنی های وحشتناک، تا خودزنی با کلاشینکف به عشق معشوق،و دعوا برای دریافت غذای بیشتر در مراسم و کلی مورد دیگه که اونها هم احتمالن حاصل مطالعه و تفکر روی کتاب شاهنامه ی کوروش کبیر هستند... 


وضعیت جالبی نیست... دیگه نه تنها کسی به خودش زحمت تفکر روی برنامه ی زندگیش رو نمیده و اکثرن به یک برنامه ی فرضی که خودشون هم نمیدونن از کجا اومده ولی در موردش کاملن مطمئن و مدعی هستند و هر روز هم شاخه ها و رنگ های  بیشتری پیدا می کنه،گرایش پیدا کردند و رفتارهاشون بیشتر تقلید از همدیگه شده تا پیروی از یک سری اصول استاندارد، بلکه با تفکر و مخالفت با این نوع برنامه و این شکل از زندگی هم به شدت مخالفت می کنند، و بسته به نوع مخالفت و حالت و شدتش، عواقب مختلفی از طرف عموم در انتظار اون فرد مخالف خواهد بود... 


ساعت ده شب هست حدودن... و یک بنده خدایی به نیت پاک شدن همه ی گناهانش از همین لحظه سیستم صوتیش رو روشن کرده و تا حدود یکِ شب خانواده های اطرافش باید منتظر شستشوی گناهان ایشون باشن و به عشق معشوق ایشون نخوابن... 


و اگر کسی به این موضوع اشاره بکنه که مطابق با ساعت بیولوژیک بدن، این ساعت از شبانه روز مخصوص  استراحت طراحی شده و بدن هم باهاش منطبق میشه خود به خود، اون فرد، ناهنجار و یا حتا شیطان پرست خونخوار محسوب میشه و باید منتظر عواقب این حرف نامربوط و این توهین بزرگش باشه... 


از کوروشیِ کهن پرست گرفته تا بقیه، اکثرن از یک صفت بهره مند هستند که خوب فکر نمی کنم لازم باشه بگم چی... 

اما اثرات جالب اون صفت متوجه افرادیه که ازش محروم هستند... 



مراسم وداع با تابستان و سلام به مدرسه هم اکنون در سراسر کشور با قدرت هرچه تمام تر در حال فروگذاریه😁


یه بچه رو دیدم، به نمایندگی از همه ی مدرسه ای ها، چه اشکی میریخت زبون بسته, کبود بود


یکی نیست به این مسئولین بگه این اشکا رو باید جواب بدید،این کبودیا... این مدرسه ای ها رو هم خدا آفریده، چرا اذیتشون می کنید؟ 


بیچاره ها😄 دوباره شروع شد


از جلو نظااااام (شعارهای رنگارنگ مرگ بر همه ی کره ی زمین) خبرداااااار (دوباره از همون شعارا)  و در نهایت کسب انرژی برای شروع یک روز زیبا😄


اول صبح روحیه ام عوض شد اصلن، با دیدن این جنایت هولناک... 😄


البته هنوز برام سواله که چرا مامانا اینجوری بچشونو میزنن وقتی که زار میزنه و میگه نمی خوام برم


قبلن که خودم قربانی حادثه ی اول مهر می شدم و این صبح زیبا رو با نام خدا و نریاچاگی بندگان خدا (پدر و مادر عزیزم) آغاز می کردم، می گفتم قطعن قراره اتفاق خیلی خاص و خفنی در پایان این راه برامون بیفته و ما بی خبریم... و برای همین کتک می خوریم تا دست از این نفهم بازی ها برداشته و آدم شویم...


البته شوخی می کنم، من خودم بغض می کردم و میرفتم، چون چه با دلیاچاگی، چه بی تیو تیچاگی بالاخره باید میرفتم... 


اما الان که پایان اون راه رو هم خاطره کردیم، اون سوال بیش از پیش قوت گرفته در ذهنم، که چرا میرفتیم، و الان چرا میرن، و چرا وقتی مقاومت می کنن کتک می خورن... و مثلن اگه امروز نیان چی  میشه، یا دیر بیان فرضن، کم کم بیان که یهو تسمه تایم پاره نکنن، از تابستون و پنج شنبه جمعه یهو برن به اول مهر و شنبه ! 


خلاصه بچه ها اشک میریختن و پدر مادرا با استفاده از فنون شرقی داشتن منحرفشون می کردن به راه راست که همون آغوش باز مدرسه که همون خانه ی دوم ما است باشه. 

یکیشون که می گفت دیگه نمیام😄 و فکر می کنم یه مقدار زود داشت این حرفو میزد... می خواستم بگم کجای کاری عمو، تازه اومدی، که دیگه دلم نیومد نمک به زخمش بپاشم... ضجه میزد و پیش میرفت به سمت در بنفش مدرسه و دیواری که روش عکس گربه نره و روباه مکار بود... 


به هر حال که سلام اول مهر، سلام شنبه، خیلی شنبه ای، خیلی خندیدیم😄


در نهایت امیدوارم همه موفق و سلامت باشن در پناه خدا...