637 :: به نام تفاوت

به نام تفاوت

به نام تفاوت

درود به شما

با تشکر از اینکه از وبلاگ من بازدید می کنید.

در صورت تمایل میتونید برای ارتباط با بنده ازقسمت نظرات پست های وبلاگ، یا آیدی Unsane در تلگرام استفاده کنید.

این هم لینک آیدی :

https://telegram.me/Unsane

این آیدی تنها آیدی بنده و وابسته به این وبلاگ هست.

اگر هم ریپورت بودید و یا به هر دلیلی نمیتونستید پیام بدید میتونید در این کانال تلگرامی عضو بشید تا خودم بهتون پیام بدم

https://telegram.me/Phree

شاد و سلامت و موفق باشید.

به نام خدا !


راستش هرچی تلاش کردم که مغزم به حالت عادی کارش رو ادامه بده و زیاد درگیر سربازی نکنمش نشد ! امروز در تاریخ 30 دی ماه 93 دقیقن 5 ماه از سربازی من می گذره و دوست دارم از این به بعد به صورت روزانه یا چندروزانه یا هفتگانه و یا شاید سالیانه و ... خاطرات و فراز و نشیب های این دوران رو بنویسم - اولش اصلن دوست نداشتم یک همچین کاری انجام بدم منتها الان که به 5 ماه گذشته نگاه می کنم میبینم خیلی چیزا میتونم ازش در بیارم و بنویسم 


خلاصه که این سربازی مشابه اسمش فقط با سر بازی می کنه ! ذهنم رو درگیر کرده و وقتی میام خونه دیگه فرصت زیادی ندارم تا به کاری برسم ! خدا رو شکر وضعیت رو خدا طوری رقم زد که جای خوبی افتادم ! امیدوارم همین طور باقی بمونه و بهتر هم بشه


به هر حال سعی می کنم از فردا شروع به نوشتن کنم - فعلا بیشتر خاطراتی که به ذهنم میرسه رو می نویسم تا برسم به روزی که درش قرار دارم و به خواست خدا بعدش به صورت روزانه اگر مطلب مهمی اتفاق افتاد قرارش میدم ! امیدوارم همه سربازها به بهترین نحو این دوره رو پشت سر بذارن و اون هایی هم که نرفتن سربازی یا بتونن از شرایط خاص استفاده بکنن یا جای خوبی بیفتن و راحت باشن


خوب - فعلن برم بخوابم که صبح ساعت 4 باید بیدار بشم - به خواست خدا فردا کلی حرف دارم برای گفتن

بدرود



خوب - امروز فردای دیروزه و من صبحم رو با یک تجربه یه مقدار بد شروع کردم

اما خدا رو شکر که کش پیدا نکرد - ولی خوب به این دلیل که از صبح به خاطر اون تجربه خیلی توی خودم هستم

گفتم بیام اینجا و شروع کنم به نوشتن تا شاید حواسم پرت بشه ... قید باشگاه رفتن رو هم زدم امروز

حوصله ندارم !

بریم سراغ داستان سربازی "حاج ساسان" 

یادمه قبل از اینکه برم سربازی خیلی اکتیو شده بودم و داشتم توی حوزه هایی که احساس می کردم در اونها استعداد دارم

به تبدیل انرژی بالقوه به بالفعل می پرداختم

با خودم می گفتم شاید سربازی باعث شد تا به کل نگرش من عوض بشه و خیلی بهتر بتونم از عهده این کار بر بیام

برسیم به روزی که من رفتم خدمت ... روز اول شهریور 93 - با همون موهای بلندم که چند سال بود گوشام از زیرشون بیرون رو ندیده بودن

رفتم و خودم رو به پادگان معرفی کردم - اون روز شنبه بود - بعد از کلی فرم پر کردن و اینطرف اونطرف رفتن بالاخره نوبت رسید به اینکه استحقاقی های ما ( یعنی همون وسایل و لوازمی که باید بهمون بدن ) رو بهمون بدن ... بعد هم گفتن برید تا شنبه هفته آینده و این خبر خیلی خوبی بود

1 هفته مرخصی همون ابتدای کار


روز خیلی خوبی بود - یه روز آفتابی - لباسای شیک - ادکلن خوشبو - 6 تیغ ! خلاصه خوشتیپ ... بعد هم با اولین دوستم اونجا هم صحبت شدم ... ولی یه مرتبه یه اتفاق عجیب افتاد ! گفتن یه سری از بچه ها این هفته 1 روز باید بیان نگهبانی بدن - و همون توی صف که بودیم روی برگه بعضی ها به صورت رندوم می نوشتن مثلا نگهبان روز 1 شنبه - یا دوشنبه یا ... تا جمعه !

روزی 3 تا نگهبان یعنی از حدود 130 نفری که توی گروهان ما بودن 21 نفر باید توی همون هفته اول میومدن پادگان ... این یعنی همون هفته باید کچل می کردن ! دیگه نمیتونستن مسافرتی برن یا کار خاصی بکنن و در کل اینکه اون هفته ناقص می شد


استرس افتاده بود توی وجودمون ! از همون روز اول حس کردم هیچکس جز خدا نمیتونه کمکم بکنه ! شروع کردم به دعا کردن ... اون هفته قرار بود برای ما یه سری مهمون بیان ... مهمونایی که ممکن بود سالی 1 مرتبه ببینیمشون و ممکن بود امسال آخرین سالی باشه که میان تهران


و خیلی برای من مهم بود که اون هفته رو خونه باشم - کچل هم نکنم ! به هر حال یه مقدار که به نحوه کار افسرای اونجا دقت کردم تقریبا دستم اومد که چطور نگهبانی میدن - یعنی حدودا هر 3 4 نفری که رد می شد 1 نفر رو میذاشتن نگهبان - برای همین دل و دادم دست خدا رو ریسک کردم - چند نفر رفتم عقب تر ایستادم و با صف رفتم جلو - 2 نفر مونده بود به من باز نگهبان شد و نفر جلویی من نشد ! نفسم توی سینه حبس شده بود که برگه مرخصیم رو نوشت ... یه نگاهی بهم کرد و گفت برو ! گفتم او ما گااااد ! یِس !! فرار ... در هنگام فرار پشت سرم رو نگاه کردم 

دیدم نفر بعدی من نگهبان شد !


خلاصه با همون اولین دوستم که خوشبختانه اون هم نگهبان نشده بود به سمت در پادگان حرکت کردیم - و رفتیم بیرون ... بعد هم که خواستیم از هم جدا شیم بهش گفتم امروز روز خوبی بود - گفت آره خیلی خوبه ! گفتم راستی اسمتو بهم نگفتی ! گفت "من عمادم" ... گفتم "منم ساسانم"


از هم خدافظی کردیم و رفتیم ... خوشحال بودم - قرار بود با پسر عموم بریم لوازمی که بهم داده بودن رو عوض کنیم و جنس خوب بخریم


باهاش قرار گذاشتم و رفتیم با موتور تا عصر توی تهران می چرخیدیم ... خیلی خوش گذشت ! یه رستوران رفتیم و یه غذای جالب خوردیم که هم کلی خندیدیم هم کلی خاطره تعریف کردیم و خاطره شد ! بعدش هم رفتیم لباسا و پوتین و ... رو عوض کردیم و از اونجا رفتیم سراغ اون فامیلامون که همون موقع رسیده بودن تهران


خیلی از دیدنشون خوشحال شده بودم ... ازشون دعوت کردم که بیان خونه ی ما ... قبول کردن منتها ...


به هر حال اون روز خوب گذشت - اما اون هفته خیلی عادی تر از چیزی که دوست داشتم گذشت ! بنا به دلایلی اون اقواممون نیومدن خونمون ! روزا بدون اینکه کار خاصی بکنم می گذشتن و هیچ استفاده ای نکردم تا اینکه شد 5 شنبه که با دوست عزیزم ( یکی از به دردخور ترین دوستایی که داشتم ) رفتیم یه استخر خارج شهر به عنوان نجات غریق و تا شب اونجا بودیم


بعد هم اومدیم خونه ! روز جمعه با خودم می گفتم شب سرم رو کچل می کنم ! اما نزدیکای ظهر زد به سرم ... به داداشم و دوستش گفتم بیاید من رو کچل کنید و اونها هم با کمال میل حمله ای رو به سمت سر من صورت دادند که نتیجه ی این حمله چیزی نبود جز یک سر حرفه ای براق !!!


اون نامردا هم با 0 زدن سرمو ... برقی میزد ... و نکته جالب این بود که اواسط کار ماشین اصلاح خراب شد و سر من به صورت خیلی افتضاحی نصفه و نیمه کچل شده بود و این موضوع عکاسان زیادی رو از اقسا نقاط شهر به اتاق من کشوند و تا چندین روز سوژه خبری و رسانه ایشون تکمیل شد


خلاصه این هم از موها ... بعدش هم رفتم با محمدحسین و محمدمهدی بیرون ... اونا هم که چند سال بود من رو با موهای بلند دیده بودن از دیدن برقی که سرم در امتداد انوار خورشید از خود ساطع می نمود بسی تعجب ( چقدر ادبی شد یهو !!! ) نمودند ! 


رفتیم و می چرخیدیم توی شهر و من از اینکه دیگه هیچی مو نداشتم شرمسار بودم و به مردم نگاه می کردم و خجالت می کشیدم ( آخه شب شده بود و هنوز داشت برق میزد ! ) 


خلاصه اون روز هم تمام شد ... با بچه ها خدافظی کردم و به سمت خونه اومدم - توی راه حس می کردم خیلی تنها شدم و باز هم شروع کردم با خدا حرف زدن ... 


اومدم خونه و فقط دوست داشتم از آخرین فرصت ها استفاده کنم منتها باید ساعت 5:30 صبح پادگان می بودم ... بنابراین کاری نتونستم انجام بدم جز اینکه بخوابم و برم به سراغ فردا ...


فردایی که خیلی با تصورات من تفاوت داشت ...




سلام ... امروز 1 خرداد 95 هست و من چند ساعتی هست که سربازیم به اتمام رسیده ! خدا رو شکر به خوبی و خوشی با تمام فراز و نشیب هاش به اتمام رسید ... بدون اضافه خدمت و حاشیه ... امروز بعد از اینکه برگه ی رهایی یا همون کارت پایان خدمت موقتم رو گرفتم رفتم یه سری به پادگان خودمون بزنم که دیدم رفیقام به این خاطر که فردا تعطیله و دیروز هم تعطیل بوده همه رفتن مرخصی و خلاصه هیچکس نبود 

چند تا از بچه ها ازم خواسته بودم یه سری از لوازمم مثل کلاه و ... رو به عنوان یادگاری بعد از اینکه تسویه کردم بدم بهشون ... من هم رفتم که ببینمشون و رسم رفاقت رو به جا بیارم منتها خبری ازشون نبود ... منم اون لوازم رو یه جا توی خیابون مخفی کردم و عکس گرفتم و عکس رو به همراه مختصات جفرافیایی محل اختفای گنج براشون فرستادم ... امیدوارم قبل از سارقین همیشه در صحنه دستشون به اون لوازم برسه

خلاصه بعدم فرنچم ( همون چیزی که تن سربازاست ) رو کندم و شروع کردم جیغ کشیدن و توی خیابون راه رفتن ... خیلی دوست داشتم بدوم منتها به دلیل پاره ای مشکلات فعلن به اون صورت امکانش نیست که انشالله اونم حل میشه

خلاصه جیغ می کشیدم و می گفتم Yeeeeeessssssssssssssssssssssssss ... و بعدم خودم رو رسوندم به وسایل نقلیه و کورس کورس تا اومدم خونه ... بعد از رسیدن به خونه وسایلم رو گذاشتم و رفتم شیرینی فروشی ... توی مسیر رفت به سعید یکی از بهترین دوستام زنگ زدم و یه سری اطلاعاتی که می خواست رو بهش دادم

وقتی هم که شیرینی رو خریدم در راه برگشت به خاله ام زنگ زدم ... خدا رحمت کنه خاله ی رفته ام رو ... خیلی دلم می خواست که می بود و بهش زنگ میزدم اما نبود ... توی راه که میومدم کلی باهاش حرف زدم توی دلم ... این خاله ام هم روزی که اعزام شده بودم به خدمت باهام تماس گرفت و گفت ساسان چشم روی هم بذاری روزی رسیده که خدمتت تمام شده و داری میگی خاله تموم شد ... و خدا رو شکر امروز همون روز بود

و برای همین به خاله ام زنگ زدم ... خلاصه بعد هم رسیدم خونه و در آغوش گرفتن اهل بیت و ... ناهار خوردیم و الان هم که اومدم جلوی سیستمم و دارم اینها رو می نویسم 


و اما این خاطره ی آخرین روز خدمتم بود ... درسته که قرار بود خاطرات خدمتم رو به صورت روزانه بنویسم اما به خاطر پاره ای مسائل و شرایطی که در خدمت وجود داره ... این کار آدم رو اذیت می کنه و به صورت دوبله روزشماری رو به آدم تحمیل می کنه ... برای همین تصمیم گرفتم این کار رو محول کنم به زمانی که خدمتم تمام شده یعنی از الان به بعد

و کم کم هرچقدر که ذهنم یاری بده سعی می کنم مسائلی که در خدمت به یادم موندن رو بنویسم تا برای خودم هم نگهشون دارم ... شاید بعدها خوندن همین خاطرات برای خودم هم جالب باشن ...

خاطرات روزهایی که فقط دوست داشتیم بگذرن و برن و رها بشیم ... شاید بعدن این خاطرات صورت دیگه ای پیدا بکنن ...

به هر حال 

اگر حوصله داشتید همراهم باشید در این بخش وبلاگم

...


صبح روز هشتم شهریور 1393 ... شروع رسمی دوره آموزشی

من به همراه پدرم صبح زود ساعت 4 بیدار شدیم ... یه صبحونه خیلی جمع و جور خوردیم و راه افتادیم ... گرچه من شب قبلش توی فکر و خیال بودم و به کل شب عجیبی رو گذرونده بودم ... با کله ی کچل و شرایطی که چه از لحاظ روحی چه جسمی و ... به کل یه شرایط خاص محسوب می شد

اما سعی کردم خونسرد باشم و برم تو دلش ... سوار ماشین شدیم و راه افتادیم ... هنوز دقیقن آدرس پادگانمون رو بلد نبودیم اما چون یه بار رفته بودم یه چیزایی میدونستم 

یادمه توی مسیر یه سرباز رو دیدیم که کنار خیابون ایستاده ... و اینجا بود که اولین بی تجربگی خودم رو انجام دادم ... بی تجربگی که از عدم اطلاع از شرایط و همینطور ظاهر سربازا ناشی می شد ...

به پدرم گفتم توقف بکنه و پیاده شدم و رفتم پیش اون سرباز ... گفتم آقا شما هم اگر آموزشی هستی و منتظر ماشینی - ما داریم میریم همونجا بیا با هم بریم !

یه نگاهی به سر تا پای من انداخت و با تعجب به چشمام نگاه کرد ... و خیلی خسته گفت : من منتظر سرویسم داداش !

اونجا بود که فهمیدم هر سربازی توی مسیر میبینیم سرباز پادگان ما اونم از نوع آموزشی نیست ... و بعدها متوجه شدم اون ساعت صبح به کل مال سربازاست و توی خیابونا فقط سرباز میبینیم ... البته دارم به گونه های انسانی جانداران اشاره می کنم وگرنه توی اون ساعت موجودات جالب دیگری هم دیده میشن ...

به هر حال ... سوار ماشین شدیم و یه مقدار پیش رفتیم و دوباره کنار یه دکه توقف کردیم و من یه کارت تلفن خریدم ...

با پدرم تا پادگان صحبت می کردیم و من دوست داشتم از این لحظات استفاده کنم چون نمیدونستم دقیقن چی در انتظارمه ...

بالاخره رسیدیم به پادگان و اونجا توی اون ساعت صبح جمعیت زیادی جمع شده بودم و داشتن با بچه هاشون که همه شرایط من رو داشتن خداحافظی می کردن 

من هم از پدرم خداحافظی کردم و یه نفس عمیق کشیدم و رفتم به سمت در پادگان ! و بعد از کمی توقف وارد پادگان شدم ...

خوب ... راستش رو بخواید این پادگان انگار اصلن اون پادگانی که هفته قبل واردش شده بودم نبود ... روز اول که واردش شدیم با موی بلند و با خنده و شوخی رفتیم و برگشتیم ... اما این بار انگار موضوع کاملن فرق می کرد ...

انگار هفته پیش روی اسکرین سیور بود پادگان و تازه این هفته قرار بود بفهمیم پادگان یعنی چی ...

این رو اضافه کنم که تمام داستان هایی که قراره تعریف کنم و حسی که در اونها به شما منتقل می کنم ... همه برخواسته از روحیات خاص من هستند ... افراد زیادی رو دیدم که حسی کاملن متفاوت داشتند ... و خوب روحیاتشون هم با من کاملن تفاوت داشت ... من روحیات خاصی دارم و وقتی توی اینجور شرایطی قرار می گیرم کاملن درگیر میشم ...

بگذریم ... به هر حال بعد از اینکه همه بچه های دم در رو به داخل هدایت کردن ... همه ما رو به صف کردن و شروع کردن به گشتن ساک هامون ... یه صف خیلی بزرگ و چند تا افسر وظیفه که مسئول گشتن ساک ها بودن ... و اگر گوشی یا وسایل برقی و خطرناک و ... پیدا می کردند جلبش می کردند ...

خوشبختانه من هیچی همراهم نبود ... خودم بودم و خدا و ساکم و لباسام ... 

بالاخره من رو هم گشتن و همه متفرق شدیم ... از هفته قبل به ما یه تیکه کاغد داده بودن که شماره یگانمون در اون نوشته شده بود

و من شروع کردم به پیاده روی توی پادگان و جستجوی یگانم ... و بعد از کمی گشتن بالاخره پیداش کردم ... رفتم به سمت یگان و نزدیک درش که شدم دیدم آرین روی زمین نشسته و لباس نظامی تنشه و سرش رو گرفته لای زانوهاش ... آرین رو هفته قبل دیده بودم و باهاش آشنا شده بودم ... مهندس کامپیوتر بود و پسر بدی هم نبود ... 

سلام کردم و ازش پرسیدم چطور لباس تنته ؟ گفت من دیروز اینجا نگهبان بودم و الان هم تازه پستم تموم شده ... دارم از بی خوابی میمیرم ! 

اگر یادتون باشه قبلن گفته بودم که هفته ی قبلش من نگهبان نشدم خدا رو شکر ... اما نفر بعدی من نگهبان شد ... اون نفر بعدی همین آرین بود که روز جمعه نگهبان شده بود ...

به هر حال ... رفتم داخل یگان ... کنار در درجه های نظامی ارتش رو به ترتیب روی یه تابلو چسبونده بودن و اسم هر درجه ای کنارش بود ...

اونجا برای اولین بار بود که من درجه های نظامی رو دیدم و یاد گرفتم ... یه بار نگاش کردم و سعی کردم ترتییشون رو یاد بگیرم 

و وقتی مطمئن شدم یاد گرفتم رفتم داخل آسایشگاه و اونجا بود که بچه های آشنای هفته گذشته رو دیدم ...

تا دیدمشون یکی از بچه ها بهم گفت  تو عطر زدی ؟ گفتم آره بوی ادکلن منه ! گفت بدبخت شدی ... امشب عروس اینجایی !

خندم گرفت ... گفتم پسر اوین اومدی مگه ؟ پادگانه ! گفت به هر حال خطرناکه ... منم خندیدم دوباره ...

بعد به پاچه شلوارش نگاه کردم و دیدم گتر شده ... گتر همون حالتیه که سربازا پاچه شلوار رو میدن داخل ... یه کش رو به صورت حلقه در میاریم و پا رو از داخلش رد می کنیم و بعد پاچه هاش شلوار رو میدیم داخلش !

تا اون لحظه من نمیدونستم چطور باید انجامش داد و اونجا بچه ها بهم یاد دادن ... فکر می کنم مهرداد بهم یاد داد ... مهرداد رو امروز وقتی که داشتم ترخیص می شدم دیدم ... از بچه های آموزشی بود که توی طول خدمت هم زیاد دیدمش ...

به هر حال لباس های نظامیمون رو تنمون کردیم و یکی از افسرهای آموزش اومد و گفت همه برید توی سلف برای صبحونه ...

همه راه افتادیم سمت سلف - هوا هنوز تاریک بود و ساعت حدود 6 - 6:15 بود ... وارد سلف شدیم 

راستش تا اون موقع من نمیدونستم صبحانه پادگان چطوره ... وارد سلف که شدم دیدم یکی از افسرهامون ایستاده و یه جعبه رطب گرفته دستش و همه یه دونه بر میدارن ازش - نفر بعدی یه تیکه نون لواش دستش بود و یکی هم از اون نون ها برداشتم ... نفر بعدی هم یه قالب خیلی کوچیک پنیر ...

اینها رو گرفتم و رفتم یه مقدار جلوتر ... و داشتم دنبال صبحونه می گشتم ! و بعد دیدم که یکی از افسرهای آموزش گفت سریع برید بیرون !

یه نگاه بهش کردم گفتم پس صبحونه چی ؟ گفت پس اون چیه توی دستت ؟ یه نگاه به دستم کردم و دیدم یه خرما دارم و اندازه یه کف دست نون لواش و یه قالب پنیر که معمولا توی صبحونه ای توی خونه می خوردم هر لقمه ام اونقدری بود !

یکم نگاش کردم و شبیه علامت تعجب شدم و دوباره افسر اموزشمون رو نگاه کردم و گفت برو بیرون !

منم رفتم بیرون و پنیر رو با باکسش مالیدم روی نون و خرما رو هم له کردم و مالیدم روش و خوردمش ! این اولین صبحونه پادگانی من بود ... و تازه فهمیدم منظور داییم از اینکه می گفت اونجا صبحونه هر روز آهو میدن بهتون و بوقلمون ... یعنی چی !

به هر حال صبحونه پادشاهیمون رو هم میل کردیم و دوباره جمع شدیم همه جلوی در یگانمون و افسرهای آموزشمون هم جلومون ایستادن و شروع کردن به معرفی کردن خودشون

افسر آموزش یه سربازه مثل خودمون که دوره آموزشی خودش رو گذرونده و درجه گرفته و حالا داره خدمتش رو می گذرونه و مسئولیت آموزش دادن سربازهای آموزشی رو بهش دادن ... معمولن افسرهای آموزش دوره کد هم میبینن !

دوره کد یه دوره آموزشی دیگست ... بعد از دوره ی آموزشی اصلی ... که اون هم 2 ماهه و سربازها یه سری آموزش های تخصصی میبینن

به فرض رژه تخصصی یا توپخانه یا مخابرات یا ... و افسرهای آموزش در نیروی زمینی معمولن دوره کد پیاده دیدن !

به هر حال افسرهامون خودشون رو معرفی کردن و آموزش ما از همون لحظه شروع شد ... 

اولین آموزش نظم و نظافت بود ... و من که هنوز داشتم به اون صبحونه شاهنشاهی فکر می کردم و این تاج و تختی که قرار بود 2 ماه به ما اعطا بشه !



ادامه ماجرا !

خوب دیگه تقریبن صبح شده بود و ما رو آوردن نشوندن جلوی یگانمون ... یعنی همون آسایشگاهی که توش بودیم ... به صف شدیم و آموزش هامون شروع شد ... 3 تا افسر آموزش خشن اومدن ایستادن جلومون و خودشون رو معرفی کردن ...  و بعد یک سری حرف های مقدماتی و قوانین و ... رو یادآور شدن و شروع کردند به توجیه کردن ما ...

اول یک تخت از آسایشگاه آوردند به همراه تشک و روکش روش و بالشتش و ... به همراه یک کمد

 اجازه بدید یه آهنگ پلی کنم امروز خیلی درس خوندم ( البته نه درس دانشگاه ) - مغزم خسته است اینطوری نمیتونم توضیح بدم :D

خوب - خلاصه بالشت و تخت و اینارو آوردن و شروع کردن به توضیح دادن نحوه ی آنکارد تخت و کمد !

معنی آنکارد توی سربازی یعنی مرتب کردن ... حالا توی آرایشگاه و ... هم ممکنه با این کلمه برخورد کنیم و همین معنی رو میده اما توی محیط های نظامی بیشتر استفاده میشه ...

آنکارد کردن تخت نحوه خاصی داره ... به طوری که صبح ساعت 4:30 که بیدار باش میدن هرکسی موظفه که بلند شه و تختش رو مرتب بکنه ... ملافه رو به یه حالت مخصوصی در میاره که بالشت و .. میرن زیرش و شبیه قوطی کبریت میشه ظاهرش و بعد هم پتو رو به همون شکل کبریتی روش پهن میکنه و تا میزنه ... و در نهایت طوری به نظر میاد که اینها از اول به هم چسبیده بودن ! و نکته جالب دیگه اینکه به ما یه جعبه دادن که داخلش واکس و برس واکس و یه شونه دستی بود ! همه براشون سوال شد که کچل شونه می خواد چیکار ! و بعد متوجه شدیم شونه برای پتومونه !

بعد از اینکه پتو رو مرتب کردیم باید روش رو با شونه قشنگ می کشیدیم تا پرزهای اضافه اش کنده بشه ! و بعد هم از وسط براش فرق باز می کردیم رو به طرفین ... و در نهایت گوشه هاش رو به سمت بالا فشن می کردیم ! خلاصه مسخره بازی ای بود ...

اینها رو به ما گفتند به اضافه اینکه توی کمد چطور باید وسایل رو بچینیم ... کفش یا دمپایی رو کجا قرار بدیم و ...

بعد هم یک سری توضیحات در مورد اینکه وضعیت کامل چیه و ناقص چیه ! وضعیت کامل به حالتی گفته میشه که به صورت کامل لباس نظامی می پوشیم ... یعنی لباس کامل + پوتین + کلاه و در بسیاری موارد 4بند + فانسقه ! چه روزایی بود - از تعریفشونم خوشم نمیاد !

وضعیت ناقص هم وضعیتیه که در اون دمپایی پامونه + لباس نظامی و بدون کلاه ! مثلن کسی حق نداشت دمپایی بپوشه و کلاه هم سرش باشه ...

و در مواقعی مثل خوردن ناهار یا رفتن به آسایشگاه می بایست وضعیت ناقص می کردیم ... 

کلی صحبت کردند که به علت علاقه ی بیش از حدی که به صحبت هاشون داشتم هیچکدومشون دیگه الان یادم نیست ... حرف مفت و ... بود بیشتر 

در نهایت هم لیستی تهیه کردند بر حسب حروف الفبا که اسم ما حدود 130 نفر داخلش بود و هرکس یه شماره داشت ... 

و گفتند از این به بعد صبحگاه که جمع میشیم جلوی یگان اسم کسی خونده نمیشه --- شماره اش خونده میشه و هرکس که شماره اش خونده شد بلند باید بگه "من" ! کسی نمیگه حاضر یا ...

به هر صورت این قوانین رو یاد ما دادن و بردنمون توی آسایشگاه و گفتند شروع کنید تخت هاتون رو آنکارد کنید میایم بازدید می کنیم ...

با توجه به اینکه من توی خونه فوق العاده آدم مرتبی هستم و شما کوچکترین اثری از بی نظمی نه تنها در اتاق من بلکه در کوچه و خیابون محل زندگیم هم  محاله پیدا بکنید ... با این فنونی که بهمون یاد دادن یه مقدار غریبه بودم ... همه مشغول مرتب کردن تختهاشون بودن و من و نوید که بر حسب حروف الفبا با هم هم تخت شده بودیم بعد از یه آشنایی مختصر شروع کردیم به تمرین ... و من داشتم برنامه ریزی می کردم برای ؟

آفرین ... برای فرار ! :D نمیشد که این کارا رو کرد ! می شد ؟ شما جای من بودین تخت مرتب می کردین ؟ 

یه ارزیابی کردم محیط رو ... تخت ما روبروی کانال کولر قرار داشت و تا دریچه کولر فاصله زیادی نداشت ... 

نوید گفت بالا می خوابی یا پایین ؟ یه نگاهی به سمت کولر کردم و گفتم پایین ;) نوید هم گفت دمت گرم منم میرم بالا باد مشتی میزنه حال می کنم

گفتم برو بالا حالشو ببر ... 

موضوعی که نوید توی محاسباتش لحاظ نکرده بود تغییرات آب و هوا بود ... هوا تقریبن از اواسط شهریور رو به خنک شدن میرفت ... اما کولر تا اول آبان که دوره بعد شروع می شد خاموش نمی شد ... در نتیجه بعد از طی مدت کمی هرکسی که اون بالا می خوابید شب ها دیگه از سرما خوابش نمی برد ... اونجا بود که باید پایین می خوابید و هرکسی که روی یه تخت می خوابید باید مرتبش می کرد !

من هنوز هم به نوید نگفتم که در جواب سوالش توی یه لحظه این همه محاسبه انجام دادم و بهش گفتم حالشو ببری !شاید اگه بفهمه خیلی ناراحت بشه از اینکه همون روز اول ازش استفاده ابزاری کردم !

خلاصه ... توی پرانتز این نکته رو بگم که من توی سربازی همیشه عصبی بودم و معمولن استرس داشتم ... دلیلش هم همین محاسبات زیادی بود که انجام میدادم تا همه چیز رو اوکی کنم ... خدا خیلی بهم کمک کرد ... منتها شرایط سربازی طوریه که قابل محاسبه نیست و خیلی پیش اومد که به خاطر یک اتفاق کوچیک که به دنبالش زنجیره ای از اتفاق های پیش  بینی نشده رخ میدادن کل محاسباتم به هم میریخت ... که حالا تعریف می کنم براتون در ادامه

قبل از اینکه برم آموزشی از پسرعموم که همونجا آموزشی رفته بود یه سری سوال پرسیدم که به محاسبات کثیفم کمک بکنن ... 

اومدیم بیرون از آسایشگاه و دوباره به خط شدیم ... بشین پاشو دادن بهمون تا یکم حال کنیم ... ول نمی کردن یادمه ! دلیل مشخصی هم نداشت ... اومده بودیم خدمت و روز اول باید بشین پاشو می رفتیم بی دلیل ... کم کم بچه ها داشتن صدای کلاغ میدادن که ول کرد ماجرا رو ... ! 

گفت بشینید ... نشستیم ... یکی از افسرها اومد گفت می خواهیم برای قسمت های مختلف یگان یک سری افراد رو تعیین کنیم ... افرادی که تعیین میشن یک سری مزایایی براشون داره و یک سری معایبی ! زیاد هم توضیح نمیدیم ... قسمت های مختلف رو اعلام می کنیم و هرکسی که خواست میتونه به صورت داوطلب بیاد ... اگر هم کسی داوطلب نشد خودمون به صورت رندوم انتخاب می کنیم ...

توی آموزشی منشی شدن بهترین حالته ... منتها توی گروهان ما منشی ها رو با پارتی بازی و ... از قبل انتخاب کرده بودند ... گرچه برای اون هم برنامه چیدم و انشالله بهش اشاره می کنم ... ولی در کنارش کارهای دیگه ای هم هستند که گاهی کسی فکرش رو نمی کنه که چقدر میتونن خوب باشن ...

افسر آموزش ما پرسید : اینجا کسی رو داریم که سابقه کار توی رستوران یا آشپزخونه داشته باشه؟ و من رفتم تو فکر !

اول همه با تردید به هم نگاه کردن و 2 نفر بلند شدن ... 2 تا از بچه هایی که خودشون رستوران داشتن توی شهرشون ... 

بعد افسرمون گفت که این افراد رو برای کار توی سلف می خواهیم ... من میدونستم که توی اون پادگان سربازا همیشه دارن رژه میرن ... اما در روز 3 وعده غذا داده می شد و سلف باید بعد از هر وعده غذایی کاملن تمیز می شد ... خود به خود کسی که توی سلف بود نمیتونست رژه بره چون درگیر بود

توی همین افکار بودم و داشتم سبک سنگین می کردم ... و بعد به نتیجه رسیدم و دستم رو بردم بالا ! افسر آموزشمون به من گفت شما هم بیا - رفتم پیشش بهم گفت تجربه داری ؟ گفتم بله ! گفت چه تجربه ای ؟ گفتم کارم اینه ;) البته فکر می کنم هنوزم متوجه نشده که منظور من از این حرف چی بود ! و داشتم به چه کاری اشاره می کردم ... گفت باشه پس بایست همین جا ...

خلاصه حدود 7 نفر رو جدا کردند و به بقیه دستور دادند که وضعیت کامل بشن و به خط شن جلوی آسایشگاه 

بعد افسر اومد پیش ما و یه ارشد از بین خودمون تعیین کرد ... فوق لیسانس بود و بقیمون لیسانس بودیم ... و گفت ما هوای بچه های سلف رو داریم چون کارشون زیاده و زحمت می کشن - شما نصف بقیه نگهبانی میدید و نگهبانیتون هم توی خود آسایشگاه و راحت ترین تگهبانیه

اما باید وظیفتون رو به نحو احسن انجام بدید ... و ما رو برد به سلف ... من داشتم به نگهبانی فکر می کردم ... چقدر افتضاحه نگهبانی ... و خدا رو شکر می کردم که نصفش رو پروندم ! رفتیم توی سلف و بهمون گفت وظیفه شما اینه که چند دقیقه قبل از تایم غذا برید از آشپزخونه غذا رو بگیرید و بیارید - تقسیم کنید بین بچه ها و در آخر قابلمه های غذا رو بشورید و سلف رو تمیز کنید 

توی دلم گفتم Fare Enough ... چون میدونستم این کار به نسبت کاری که اون بیرون قرار بود انجام بدیم چقدر ساده است ... 

خلاصه یه مقدار توضیح داد برامون و رفت ... وقتی که رفت بچه ها گفتند چیکار کنیم ؟ خیلی سخته که ! من رفته بودم کنار پنجره سلف و داشتم به یگانمون نگاه می کردم ... بچه ها به خط شده بودند و شروع کردند به رژه رفتن ... با داد و فریاد افسرهای آموزش و ... توی گرما !

و بچه ها رو صدا زدم - اومدن کنار پنجره ... بهشون گفتم فکر کنم ما خیلی شانس آوردیم که اینجاییم ... و بعد براشون توضیح دادم که چه کارهایی میتونیم انجام بدیم تا از زیر همه کارها به خصوص رژه رفتن های الکی در بریم ... 

بچه ها هم با خنده حرفامو تایید می کردن ...

اما از طرف دیگه فوق العاده اعصابم داغون بود ... و هرکاری انجام میدادم به این دلیل بود که ذهنم مشغول بشه و به وضعیت جدیدم کمتر فکر بکنم ...

کسی که تا دیروز کاملن آزاد بود و امروز باید دائم برای انتخاب بد از بین بدترها نقشه می کشید و فقط به فرار کردن از زوری که قرار بود بالای سرش باشه فکر می کرد ... 

حدود 10 دقیقه اونجا بودیم و داشتیم با محیط سلف آشنا می شدیم ... این رو هم بگم که هر گروهانی برای خودش سلف مجزا داشت ... یعنی کل پادگان نمیرفتن توی یه سلف بلکه گروهان ها که گروه های 120 تا 140 نفری سربازها بودن هرکدوم یه آسایشگاه و یه سلف مجزا برای خودشون داشتن ... هر گردان شامل 4 گروهان بود و در کل حدود 4 الی 6 گردان توی پادگان فعال بود که بسته به سهمیه سربازهای هر دوره این عدد متغیر بود

داشتم می گفتم - حدود 10 دقیقه اونجا بودیم که افسر آموزشمون اومد گفت فعلن اینجا کاری ندارید ... بیاید برید وضعیت کامل کنید برای رژه !

و من که یه مقدار نویز افتاده بود روی نقشه ای که برای اون روز داشتم با ناراحتی رفتم به سمت یگان ...

و روزی که فکر نمی کنم هیچوقت فراموشش کنم ... 

Thanks God - Its Gone By The Way
Its Done



خوب ... ما با بچه های دیگه ای که توی سلف بودیم راه افتادیم به سمت یگانمون و همینطور که می رفتیم بچه های دیگه رو میدیدم که داشتن به صف می شدن ...

خلاصه یه مقدار سرعتمون رو زیاد کردیم و به صف ملحق شدیم ... اما هنوز نمیدونستیم داستان چیه ... 

تا اینکه افسر آموزشمون اومد و ما رو به 12 صف تقسیم کرد و یادمون داد که چطور به صف بشیم ... طوری که 12 نفر جلو می ایستادن و به ترتیب هر نفر شماره خودش رو می گفت ... 1 ... 2 ... 3 ....... 12

و بقیه پشت سر اونها صف می کشیدن ... بعدش شروع کردیم به قدم رو رفتن و بدو رو رفتن !

قدم رو همون راه رفتن نظامی هست که 3 قدم رو معمولی برمیداریم و قدم 4ام رو محکم می کوبیم روی زمین ... و وقتی 120 نفر با هم این کارو انجام میدن صدای باحالی داره !

بدو رو هم همون حالته فقط به صورت دویدن انجام میشه ... 

خلاصه قسمت سخت آموزشی از همون لحظات شروع شد ... بچه هایی که تا حالا اصلن توی محیط اجتماعی خودشون رو قرار نمیدادن ... که خوب من از همشون بیشتر این صفت رو داشتم ... وارد یه گروه 120 نفره شده بودن تحت شرایطی با مینیمم آزادی ... و این باز برای من خیلی سخت بود چون تا قبلش و یا الان که بعد از خدمتم هست معمولن برای آزادی خودم و افکارم ارزش زیادی قائل می شدم و اونجا این آزادی حداقل از جسمم گرفته شده بود

بچه های دیگه ای که تا قبلش 3 متر ندویده بودن و حالا مجبور بودن بدو رو برن ! یا از نظر هماهنگی اعصاب و عضله هیچ چیزی در بک گراندشون نداشتن و حالا توی اجرای حرکات ساده نظامی هم دچار مشکل می شدن ...

خلاصه انواع و اقسام ناهماهنگی ها که حالا باید در این مدت 2 ماه همشون با هم تحت یک آرایش نظامی هماهنگ می شدن ... کار ساده ای نبود

روز اول روزیه که می خوان فرد رو به کل از محیط قبلی و افکار و وابستگی هاش جدا بکنن و بهش بفهمونن که کجا اومده ... برای همین سختگیری خیلی زیاده و با آخرین قدرت خوشامد میگن به افراد

دقیقن از اینکه چه اتفاقی افتاد به صورت واضح تصویری در ذهنم نمونده منتها یادمه یه تمرین طاقت فرسا از نظر روانی و جسمی بهمون دادن و بعدش فرصت دادن که بریم ناهار بخوریم ... 

ما که بچه های سلف بودیم باید اول ناهار بقیه رو میدادیم ... و بعد که تمام می شد خودمون ناهار می خوردیم و سلف رو برای وعده بعد تمیز می کردیم ...

البته این نظافت برای همه بود و هرکسی رو مسئول نظافت قسمتی میذاشتن و تا آخرین روز آموزشی همه گروهان باید هر روز قسمت مربوط به خودشون رو نظافت می کردن ... ما هم که قسمت سلف رو به عهده داشتیم

من خیلی اون روز بهم فشار اومد ... از نظر روحی ! یادمه غذای اون روز استنبلی بود ... یا شاید استمبلی ! مهم نیست حالا اسمش

من بعد که همه رفتن برای خودم غذا کشیدم و رفتم یه گوشه و به خودم می گفتم به جهنم خوش اومدی پسر ... داشتم با خودم دعوا می کردم 

و قصدم این بود که غذا بخورم ... شاید بتونم بگم برای اولین بار در زندگیم این حالت برام اتفاق افتاد که وقتی اولین لقمه غذا رو خواستم قورت بدم - از شدت بغضی که گلوم رو گرفته بود توی گلوم گیر کرد و در گرفت و شروع کردم به سرفه کردن ... 

بعدم آرنجم رو گذاشتم روی میز و با دستم صورتم رو گرفتم تا کسی صورتم رو نبینه چون یه مقدار گریم گرفته بود ... 

من بچه سوسولی نبودم و این ربطی به خدمت نداشت ! من فقط از نظر اجتماعی با این نوع محیط ها سازگار نبودم و حتا توی دوران دانشجوییم هم کاملن تنها بودم همیشه و قاطی نشده بودم با هیچ اکیپ و برو بچه ای ! حالا باید 2 ماه رو با این شرایط می گذروندم ...

نمیدونم هدفشون چی بود منتها من که تغییری نکردم ! حداقل از این لحاظ هنوز هم همونطورم و فکر می کنم روش خوبی نیست و خدمت سربازی اصلن از نظر روانشناسی بررسی ای روش صورت نگرفته ! 

خلاصه غذامو نتونستم بخورم و یکی از بچه ها که ارشد شده بود گفت بلند شید جمع و جورش کنیم و ما هم مشغول شدیم ... قابلمه پلو رو شستیم و سلف رو تر و تمیز کردیم و نشستیم به صحبت کردن ... 

اونجا متوجه شدم که به غیر از 1 نفر بقیه همه بچه های آذربایجان هستن ... ترک 6 سیلندر ! موتورشونم توی دانشگاه تقویت شده بود ...

و این موضوع بعدن داستان به وجود اورد که میگم به امید خدا ... 

من رفتم دم باجه تلفن عمومی پادگان و بعد از کلی انتظار موفق شدم زنگ بزنم خونه ! و اون بغضی که اونجا نگهش داشته بودم با شنیدن صدای مادرم ترکید و مادرم هم از اون طرف بغضش ترکید و خلاصه ماجرایی بود ! موفق نشدیم حرف بزنیم به جز اینکه سلام کردیم و مادرم پرسید چه خبر خوبه ؟ و به اینجا رسید و من به سختی گفتم خیلی مسخرست و مجبور شدیم قطع کنیم ...

یه آبی به صورتم زدم و برگشتم به صلف و بچه ها مشغول صحبت بودن که دیدیم همه بچه های یگان دوباره وضعیت کامل کردن و اومدن جلوی یگان ... این رو هم یادم رفت بگم که موقع غذا خوردن یا عصر که آموزش ها تموم می شد وضعیت ناقص می کردیم و با دمپایی و زیرپوش و بدون کلاه و اینا پرسه می زدیم

اومدن ما رو هم صدا کردن و رفتیم واسه رژه ! روزهای اول فقط سخت باهامون تمرین می کردن که رژه رفتن رو یاد بگیریم و بعدش اقدام کردن به تنظیم صف رژه و نفراتش و ...

اون روز خیلی اذیتمون کردن و تا ساعت 7 عصر ما رژه می رفتیم و سرمون داد می کشیدن و مسخره بازی های خاص خودشون

بعد هم بردنمون عکاسی پادگان که عکس بگیرن ازمون برای پرونده ها و ... هنوز اون عکسو دارم ! قیافه خسته و داغون با کله ای که نور خیره کننده ای داره و فیلم Sunshine رو برای بیننده تداعی می کنه

خلاصه به علت گذشت بیش از 2 سال و رخ دادن کلی ماجرا بعد از اون جریان من جزئیاتش رو نمی نویسم چون دیگه چیز خاصی نداشت روز اول !

جز اینکه توی عکاسی من یکی از دوستای قدیمم رو دیدم و تا آخر آموزشی همیشه با هم بودیم و اتفاقا یگان کناری ما بودن و همیشه با هم می رفتیم و میومدیم و اون هم مثل من تا روز آخر نتونست با شرایط تطبیق پیدا کنه و همه اش اعصابمون داغون بود از اون وضعیت نکبتی !

شب هم رفتم دوباره دم باجه و زنگ زدم خونه و با مادرم صحبت کردم ... ایندفعه موفقیت آمیز بود ... البته دقت که کردم دیدم وضعیت همه همینه و همه با چشمای قرمز باجه رو ترک می کردن !

شب شد و رفتیم برای خوابیدن ! خوابیدن هم داستان خاص خودش رو داشت و ساعت 10 به بعد دیگه کسی حق نداشت از یگان خارج بشه و بهش می گقتن قُرُق کردن ...

همه هم موظف بودن قبل از خواب پوتین هاشون رو واکس بزنن و بیارن بذارن دم در آسایشگاه .. اسمشون رو هم روش نوشته باشن ... که خوب من همیشه پوتینامو میذاشتم زیر تختم و با اون کسی که نگهبان آسایشگاه بود اون شب هماهنگ می کردم ...

من خیلی بد عادت هستم توی خوابیدن و البته توی چند سال اخیر اینطوری شدم ! اون هم اینه که جایی که می خوام بخوابم باید کاملن عاری از هرگونه آلودگی نوری و صوتی باشه ! توی خونه هم وقتی می خوابم در اتاقم رو می بندم و چشم بند میزنم و یه بالشت هم میذارم روی سرم !

ضمنن چند تا بالشت همیشه زیر سرمه و ارتفاع میدم به سیستم ! منتها اونجا هیچکدوم از اینا نبود ! 2 تا آسایشگاه 60 نفره که من توی یکی از اونها بودم... و هرکسی یه عادتی داشت ! یکی عادت داشت قبل از خواب صدای خروس در بیاره ! بر عکس خود خروس که معمولن این کارو بعد از خواب انجام میده !

یکی عادت داشت تمام پیامبران و ائمه رو با صدای بلند صدا بزنه ... یکی دیگه بلند قصه تعریف می کرد و چند نفر استقبال می کردن بلند !

یه سری هم به جنگ های قومیتی مشغول می شدن و با زبون خودشون به هم دری وری می گفتن که تا آخرین روز آموزشی هیچکدوم از طرفین جنگ ها متوجه نشدن اون یکی طرف دقیقن چی داره میگه ! ولی جنگ ادامه داشت ! بیشتر هدف اون جنگ ها روی اینکه کی صداش بلندتره متمرکز بود و برنده شدن قومیتی که صدای بلندتری داشت !

خلاصه داستانی بود ! باید 4 صبح بیدار می شدیم و تا 12 شب هر نوع صدایی شنیده می شد ! دیگه اون اواخر شنیدن صدای بوق کشتی هنگام حرکت و یا سقوط هواپیما عادی شده بود !

از لحاظ بالشت هم که یه بالشت داشتیم که ضخامتش به اندازه 2 تا دستمال کاغذی بود و من بعد از اینکه 18 بار تا زدمش اندازه اش باز مناسب نشد فقط خیلی کوچیک شد و وقتی خواستم بخوابم رفت توی گوشم ! خیلی مناسب حالم بود ! 

وقتی هم که صداها خوابید و همه خوابیدن و من هم قصد خوابیدن کردم تازه رژه رفتن نگهبان ها بالای سرمون شروع می شد ! صدای پوتینشون روی زمین و اینکه دائم رد می شدن !

مغزم درد گرفت اون شب و تا صبح خوابم نبرد ! اعصابم ریخته بود به هم !

فردا صبحش بیدار شدیم و ما رفتیم به سمت سلف تا صبحونه بچه ها رو آماده کنیم ... بقیه هم کم کم از خواب بیدار می شدن !

تمام فکر من این بود که راهی پیدا کنم که بتونم شبا برم خونه  ... کسانی که توی سلف بودن به این علت که کارشون سخت تر بود نگهبانی هاشون نصف بقیه بود ! یعنی اگر بقیه تا آخر آموزشی 10 بار نگهبانی میدادن ما باید 5 بار نگهبانی میدادیم !

نگهبانی هامون هم مربوط می شدن به آسایشگاه و آخر هفته ها هم بیشتر هوامون رو داشتن برای مرخصی های جمعه ...

خلاصه اون روز هم گذشت و ظهر گفتن که دفترچه هاتون رو بیارید برای مرخصی ... ولی ظرفیت مرخصی کمه اول کار !

همه دفترچه ها رو بردیم و عصر که کارمون تمام شد رفتیم و دیدیم نصف کسانی که دفترچه برده بودن رو بهشون مرخصی دادن و به بقیه ندادن !

خوشبختانه به من هم داده بودن و میتونستم تا فردا ساعت 5:30 صبح برم خونه ! همینم غنیمت بود ! خیلی خوشحال بودم و رفتم و شب رسیدم خونه !

انگار از جبهه برگشته بودم ! همه خوشحال ... ولی اینقدر خسته بودم که فقط دوست داشتم بخوابم ! بدون اینکه فکر کنم که باز صبح باید ساعت 5 اونجا باشم !

یادمه اون شب یه سری از آهنگای ملایمم رو پلی کردن و کلی آروم شد فکرم ! بعدم خوابیدم ! منتها صبح که از خواب بیدار شدم انگار همه چیز خراب شده بود روی سرم ! باز باید میرفتم پادگان ! ساعت 3 بیدار شدم ! تا 5:30 پادگان باشم ...

وقتی داشتم میرفتم هیچکس جز فیدل بیدار نبود ... بغلش کردم و یکم نازش کردن ... هنوزم خیلی به هم وابستگی داریم و در کل من این دو تا سگ رو خیلی دوست دارم و شبا هم توی رختخواب خودم می خوابن ! اونا هم خیلی به من وابسته ان و توی خونه هرجا که من باشم اونا هم هستن ...

خلاصه رفتم و رسیدم پادگان ... هر روز که از خونه می رفتم با یه امید میرفتم و اون این بود که تحمل کنم تا عصر برگردم خونه ! خوشبختانه باز پادگان ما عصر ما رو رها می کردن و مثل جاهای دیگه نبود که بریم و 2 ماه رنگ خونه رو نبینیم ! حتا کسانی که خونشون شهر دیگه ای بود عصر میرفتن بیرون و چرخ میزدن و شارژ می شدن و شب تا قبل از 9 بر می گشتن ...

و یه دلهره ای هم همیشه باهام بود که خدا کنه امروز نگهبان نشم یا نگه ندارن منو توی پادگان ...


حس مسخره ای بود ! باید توی شرایط باشید تا ببینید چی میگم ! من توی اون روزا حال و هوای آدمای تنها ... اسرای جنگی و خیلی چیزایی که هیچوقت بهشون درست فکر نکرده بودم رو با عمق وجودم درک می کردم ! زمان به کندی می گذشت و هر لحظه اش سرشار از فشار روانی بود ... من که خیلی اذیت شدم 

خلاصه اون روز رو هم به همین امید رفتم و تا ظهر تحمل کردم و ... ظهر نوبت مرخصی ها شد ... صبح ها که می رفتیم توی دفترچه تاریخ اون روز رو می نوشتیم و دفترچمون رو مینداختیم توی یه سبد ... و تا عصر اونایی که مجاز بودن دفترچشون امضا می شد که برن مرخصی تا فردا صبحش

ظهر رفته بودیم توی نمازخونه و یه مراسمی بود و نوید رفته بود دفترچه مرخصی هامون رو بگیره ... اومد پیشم نشست و گفت ساسان دفترچه هامونو گرفتم ! برای تو رو امضا نکردن ! چون دیروز رفته بودی مرخصی ...

خیلی حالم گرفته شد ! مثل کسی بودم که نفسش رو حبس کرده تا به یه زمان خاصی برسه و نفس بکشه و بعد که به اون زمان میرسه میبینه نمیتونه نفس بکشه !

اعصابم ریخت به هم ! نمیتونستم تحمل کنم که 1 شب دیگه باز توی پادگان بمونم ! رفتم باهاشون صحبت کردم و به هیچ نتیجه ای نرسیدم و اون شب باز مجبور شدم توی پادگان بمونم ! اون شب متوجه شدم یکی از بچه ها صدای شغال در میاره تا اونی که شبای قبل صدای خروس در میاورد بترسه !

چه شبایی بود ! البته با خودم جدول های باینری و سودوکو و چند تا کتاب برده بودم و از ساعت 7 تا حدود 10 روی تختم دراز کشیده بودم و اونها رو می خوندم ...

یکی از تفریحاتم هم شده بود خوندن یادگاری های زیر تخت ها و تاریخ هاشون ... بعضی ها اون موقعی که یادگاریشون رو می خوندم خدمتشون تموم شده بود و با خودم می گفتم پسر خوش به حالت ! الان چقدر راحتی ! می رفتم روی تخت بچه ها دراز می کشیدم و یادگاری های تخت هاشون رو می خوندم ! خیلی زیاد بودن !

خودم هم یه یادگاری قشنگ روی تختم کشیدم ! یه جدول با یه سری روابطت ریاضی که احتمالات رو بررسی می کرد و توی شرایط خدمت که همه چیز احتمال بود میتونست خیلی مفید واقع بشه ... سعی کردم ساده و پر استفاده باشه ... و البته بر می گشت به کتابایی که اون زمان می خوندم که معمولن توی اون حوزه بودن و انتخابشون کرده بودم تا توی اون شرایط بخونمشون ! کمکم کردن واقعن !

خلاصه اون شب هم گذشت و خدا رو شکر فردای اون روز من رفتم خونه و یه شب دیگه رو هم خونه خوابیدم ! و باز هم خدا رحم کرد و تا آخر هفته و حتا پنج شنبه هم نگهبانی بهم نخورد و پنج شنبه عصر رفتم خونه و جمعه رو توی خونه گذروندم و شنبه برگشتم ! شنبه رو هم گذروندم و یک شنبه که مصادف می شد با 16 شهریور رفتم و دیدم اسمم توی لوحه نگهبانیه !

خوب تا اینجای داستان رو فعلن داشته باشید تا زیادم نشه ... به امید خدا بر می گردم و باقیش رو تعریف می کنم 

Thanks God


خوب ... روز 16 شهریور رسید .. راستش قبل از اینکه به این روز برسیم با همکاری یه سری از آشناها و صحبت با فرمانده و ... من سعی کرده بودم که نگهبانی دادنم رو حذف کنم ... این هم به این دلیل بود که شبایی که قرار بود توی پادگان بمونم واقعن عذاب آور بودن برام ... 

و با توجه به اینکه حدود 8 روز بود که آموزشی ما رسمن شروع شده بود و من هنوز نگهبان نشده بودم فکر می کردم موضوع حل شده است ... 

اما روز 16 شهریور دیدم اسمم توی لوحه نگهبانیه ! راستش اون روز برای انجام یه کاری هم برنامه ریزی کرده بودم و فکر نمی کردم قراره بمونم توی پادگان ...

خلاصه من که دیدم اینطور شد رفتم توی باجه تلفن و زنگ زدم به خاله خدا بیامرزم ... یه نفر توی اون پادگان بود که با شوهر خاله ام دوست بود و گفته بود اگر مشکلی پیش اومد یا کاری داشتید به من بگید ... و من هم زنگ زدم تا اون آشنا رو پیدا بکنم ...

خدا رحمت کنه خاله ام رو ... رفته بودم توی سلف بعد از ناهار و داشتیم مرتبش می کردیم که دیدم یه سرباز اومد و صدام زد ... گفت باهام بیا

رفتیم و اواسط پادگان که رسیدیم دیدم اون دوست شوهر خاله ام منتظرمه ! و من رو برداشت و رفتیم پیش فرمانده گروهانمون که باهاش صحبت کنیم

خلاصه وقتی رفتیم اونجا من دیگه نرفتم و اینا خودشون با هم صحبت کردن ... خاله من هم به همراه همسرش داشتن میرفتن مکه و دیگه کسی نبود که اگر مشکلی پیش میومد باهاش تماس بگیرم و این بنده خدا رو پیدا کنم ... اما با خودش رفیق شدم ... 

خلاصه این موضوع از بی تجربگی های اولیه سربازی من بود ... در اینجور موارد اگر خود آدم بره پیش فرمانده یا مسئولش و باهاش صحبت کنه بهتره ! و من از همون اول کار رو با آشنا بازی شروع کردم ... فرمانده هم آب پاکی رو ریخته بود روی دستمون و گفته بود این مورد رو نمیشه کاریش کرد

و من اون روز نگهبان شدم و یه جورایی رفتم توی چشم افسرهای آموزشمون و فرمانده و ... 

بعدش هم این دوست شوهرخاله ام رو میدیدم اما با خودم گفتم اگر بهش چیزی نگم بهتره ! چون حس می کردم باعث ایجاد حساسیت میشه ...

منتها توی مدت آموزشی خیلی به دردم خورد و حتا بعدش ... هرموقع نظافت عمومی می شد روزهای سه شنبه و ما باید بعد از اتمام آموزش کل پادگان رو برق مینداختیم ... من می پیچیدم و میرفتم پیش این بنده خدا و با سربازاش می نشستیم دور هم و از دور صحنه رو تماشا می کردیم و لذتشو می بردیم ...

اما خلاصه من اون روز رو نگهبان شدم ... نگهبان آسایشگاه ! وظیفه ام هم این بود که تا صبح توی آسایشگاه قدم بزنم و مراقب باشم کسی سقوط نکنه یا اتفاقی نیفته یا اون خروسه که صدا می کرد در نره یا شغال شکارش نکنه و از این داستانا ... 

و اما من که بسیاااار هم به نگهبانی علاقه مند بودم ... تا حدود ساعت 12:30 منتظر موندم و افسر سر نگهبانی اومد و نگهبانا رو چک کرد ... افسر که میومد همه باید بیدار و آماده میبودن و حتا اگر کسی رو نشسته میدید گزارش میداد و فرد تنبیه می شد ! دیگه اینکه کسی توی خواب باشه و ... که خوب داستانی می شد

خدا رو شکر من بیدار بودم و همه چیز اوکی شد ... و چون میدونستم این افسر داستان داره میره که بخوابه و دیگه خبری نیست ... به محض خروجش از یگانمون رفتم گوشه اون آسایشگاهی که توی نگهبان بودم و یه تخت خالی پیدا کردم و جای شما هم خیلی خالی بود واقعن !

یادمه اون شب خوابیدم و ساعت 6 صبح بیدار شدم !!!!!! اصلن انگار نه انگار که نگهبانم ... یا باید برم سلف صبحونه رو آماده کنم و ...

با پوتین و لباس نظامی دادم درش تا صبح ... صبح هم از سر و صدا بیدار شدم و چون یه نقطه کور رو پیدا کرده بودم برای خوابیدن اصلن کسی متوجه من نشده بود ! خلاصه خیلی راحت خوابیدم و اصلن هیچی متوجه نشدم ! صبح هم خیلی شارژ بودم ... روزی که نگهبانی تموم میشه و میدونی بعد از گذشت روز قراره بری خونه خیلی شارژی ...

اگر خاطرتون باشه گفته بودم که اکثر اون 7 8 نفری که توی سلف بودیم بچه های ترک آذربایجان بودن ... یکی هم بچه کرج بود که نمیرفت خونه و نمیتونست بره چون راه زیاد بود ...

فقط من بودم که میرفتم خونه عصرا ... این باعث شده بود که صبح ها وقتی بچه ها میرن صبحانه رو تحویل بگیرن من اونجا نباشم ... و عصر هم که برای کارای شام میرن باز هم من نبودم ... اما قرار گذاشته بودم که ظهر ها همیشه من برای تحویل ناهار برم ...

و همه هم این رو پذیرفته بودن ! و دیگه کسی برای تحویل گرفتن ناهار نمیرفت و شام و صبحونه رو هم نوبتی میرفتن می گرفتن

روش تحویل گرفتنش هم به این صورت بود که با یه گاری ! کله کچل ... زیرپوش ... شلوار کماندویی و دمپایی ... عین این جنگ زده ها ... میرفتیم اون اواخر پادگان کنار آشپزخونه منتظر می شدیم و همه گروهان ها هم نمایندگان خودشون رو در اوزان مختلف می فرستادن اونجا

و بعد که نوبتمون می شد یه دیگ یه مقدار بزرگ که برای 120 نفر توش غذا بود و یه دیگ یه مقدار بزرگ دیگه حاوی خورش بهمون میدادن و با پیدا کردن چند تا سرباز دیگه که توی نوبت غذا بودن و علی گفتن ! دیگ رو بلند می کردیم و میذاشتیم روی گاری و هل بده بریم سلف !

نزدیک های سلف هم جاده وضعیتش خراب بود و یه تکون ناجور 120 نفرو گرسنه میذاشت ... خیلی باید دقت می کردیم

خلاصه این کار ظهر شده بود وظیفه من و ناجوانمردانه هم بود اما به خاطر اینکه برم خونه پذیرفته بودمش ...

منتها اون روز که رفتم توی سلف دیدم برادران ترک دارن به زبون خودشون با هم صحبت می کنن و به من زیرچشمی نگاه های شیطانی می کنن ...

گفتم گضیه چیه ؟ که یکیشون گفت ساسان تو صبحا نیستی و شبا هم نیستی ... گفتم خوب در این مورد که صحبت کرده بودیم به جاش ظهر جبران می کنم ... گفتن نه اگر تو می خوای بری خونه ما هم می خوایم بریم خونه !

من یه نگاه به اونها و یه نگاه به دوربین کردم ... و گفتم خوب برید خونه ! و در جواب یه پاسخ فوق العاده منطقی دادن ... گفتن ما نمیتونیم بریم خونه ! چون خونمون آذربایجانه !

و من اونجا بود که فهمیدم چقدر کوته فکرم و چرا خودم به این موضوع فکر نکرده بودم تا حالا ! گفتم خوب نرید خونه ! گفتن نه دیگه ... منطقی باش !

گفتم چجوری باید منطقی باشم ؟ و در جواب گفتن تو هم باید بمونی ! اصل منطق !

و شروع کردن به تشریح اصول منطقیشون و من هم گوش میدادم و هر چند لحظه یه بار برای اینکه روی هم تلمبار نشن یه نگاهی به دوربین می کردم و دوباره باهاشون همراه می شدم !

خلاصه اینها تصمیم گرفته بودن من رو اذیت کنن ... دلیلش هم این بود که من ترک نبودم و نمیتونستم باهاشون قاطی شم و خوشمم نمیومد ازشون در حقیقت ! آدمای جالبی نبودن ... و هر روز میشستن از افتخارات زندگیشون تعریف می کردن و من به حالتی که کلا نگاهم به دوربین بود و با خودم می گفتم "چقدر افتخار آخه؟چقدر؟" همراهیشون می کردم ... هیچوقتم وارد بحثاشون نشده بودم

یکیشون ورزشکار بود و هی بازوشو نشون و یه کتی راه میرفت و حال می کرد با خودش ... اون یکی مثلن رزمی کار بود و اوج افتخارش این بود که پاش رو میتونست تا روی صندلی ها بالا بیاره ! حرکات رزمی اجرا می کرد و من همچنان رو به دوربین بودم !

یکی مخترع بود و کل اختراعات آذربایجان رو در اختیار داشت ... در کل یه سری نخبه علمی و ورزشی جمع شده بودن و به بچه ها املت میدادن !

فقط نمیدونم این تبحرشون توی بخش آشپزخونه داری رو از کجا آورده بودن و کی وقت کرده بودن اینقدر در این زمینه حرفه ای بشن !

خودمونیم منم همیشه تو پیچ بودم و طوری هم این کارو انجام میدادم که کسی متوجه نمی شد ! موقع غذا پخش کردن من مامور حفظ نظم می شدم و وظیفه ام نگاه کردن به سربازا بود ! و این وظیفه رو نمی گم به نحو احسن ولی در حد توانم و چیزی که از دستم بر میومد انجام میدادم ! خوب نگاه می کردم ... حتا اواخرش یه دستی هم میتونستم نگاه کنم ...

اما خوب توطئه کرده بودن که من رو کله پا کنن و اذیتم کنن ... به خصوص اینکه می گفتن ما همه اینجا یه سری آپشن داریم و تو استعداد خاصی هم نداری ... حتا توی جارو زدن سلف !!!!

اون روز رو به بحث گذروندیم و یا یکی دوتاشون بحثم شد ... یکیشون که آخوندزاده هم بود و مثل ملاها صحبت می کرد همیشه عادت داشت به همه دستور بده و با انگشتش اشاره کنه که تو برو اونجا و تو برو اونجا و ... و نمیدونم چرا بقیه انجام میدادن ...

و اون روز بعد از اینکه بحث راه افتاد مجبورش کردم کف سلف رو تمیز کنه ! و بهش هم گفتم که اینجا این خبرا نیست که بیرون بوده ! از اون روز به بعد توطئه چینی اینا بیشتر شد و عصبانی شده بودن چون زیر بارشون نرفتم ...

فردای اون روز ما ورزش صبحگاهی داشتیم و اون زمان خدا رو شکر بدنم هم خیلی آماده بود ... اول چند دور دور پادگان دویدیم و بعدش همه پادگان ایستادن به نرمش کردن و یکی از فرمانده ها نرمش میداد بهمون ...

بچه های سلف هم به خصوص اونایی که ورزشکار بودن با یه ژست خاصی نرمش می کردن ... طوری که انگار هیچکس نمیتونه نرمش بکنه غیر از اونا ! و البته کارشون از نظر فنی بیشتر خاله بازی محسوب می شد تا نرمش !

خلاصه رسیدیم به جایی که فرمانده گفت پاهاتون رو یکم از طرفین بکشید تا از حالت خشکی در بیاد ! اون رفیقمون که فکر می کرد رزمی کاره داشت به من نگاه می کرد و پاهاش رو آروم باز می کرد اما خوب به حدود 102 درجه که رسید قفل شد ! و منم یه لبخند ملیحی بهش زدم و خیلی آروم پاهامو باز کردم و اولش با لبخندش مواجه شدم تا جایی که لبخند تبدیل شد به تعجب و وقتی پاهام 180 باز شد شروع کرد همه رو صدا زدن 

بچه های ورزشکار سلف همه با تعجب خاصی من رو نگاه می کردن و من هم یکم با لبخند همراهیشون کردم بلند شدم و خلاصه ورزش تموم شد !

بعد از اون جریان وقتی که داشتیم می رفتیم به سمت یگان ... دوتاشون اومدن پیشم و گفتن ساسان چرا نگفته بودی اینکاره ای ! چی کار می کنی ؟ و بعدش بهشون گفتم که منم ورزشکارم و یه جوری فهموندم بهشون که ادعا ضربدر عملکرد همیشه یه مقدار ثابت داره و هرچی ادعا میره بالاتر عملکرد پایین میاد !

اون حرکت باعث شد یه جور دیگه بهم نگاه کنن ... یکی دیگه از بچه های سلف هم ورزشکار بود اما پسر خوبی بود ! زیاد اهل اذیت کردن نبود و اگر اذیت هم می کرد برای این بود که جو رو عوض کنه ! و بعد از این موضوع خیلی بیشتر باهام قاطی شد ... 

تا یکی دو روز من رو می بردن توی سلف و اجسام شکستنی جمع می کردن و با حرکات نمایشی روی زمین و هوا میزدیم می شکوندیمشون و بعدم سلف رو تمیز می کردیم ... اما چند نفر که لگد به باسن گربه هم نزده بودن و حس می کردن دیگه ادعایی هم نمیتونن بکنن بهشون فشار میومد و هنوز قصدشون این بود که یه جوری من رو اذیت بکنن ... اینکه اصلن به بازی نمی گرفتمشون و وقتی میومدم مجبور می شدن اون شخصیت دیکتاتورشون رو بذارن کنار خیلی بهشون فشار می آورد ...

من هم داشتم برنامه ریزی می کردم که یه جوری خودم رو جابجا کنم ... هدف من از اینکه اومده بودم سلف این بود که نگهبانی کم بدم و بتونم برم خونه ... به خصوص آخر هفته ها ! اما با این وضعیت فقط حمالیش برام میموند و شب هم مجبور می شدم بمونم ... 

روز بعدش رفتم یه چرخی زدم و مناطق نظافت هر قسمت از یگان رو بررسی کردم که ببینم کدوم آسونه و کدوم سخته و چطوریاست !

و عصر اون روز رفتم با افسر آموزشمون صحبت کردم ... با یه سری دلیل موجه بهش فهموندم که من نمیتونم بمونم توی پادگان به خصوص اواخر هفته ... و توی سلف مجبور میشم بمونم !

بهم یه پیشنهادی کرد که من رو پشیمون بکنه اما دقیقن همون چیزی بود که می خواستم ! بهم گفت منطقه کاریت رو از سلف به سرویس بهداشتی تغییر میدم ... اما به جاش یه بار بیشتر توی کل آموزشی آخر هفته نگهت نمیدارم و بقیه اش رو میتونی بری ... وضعیت نگهبانیت هم همین که هست میمونه و زیاد نمیشه ... 5 تا نگهبانی میدی در کل !

گفت فکراتو بکن و بهم بگو و من هم چهره شکست خورده به خودم گرفتم و گفتم باشه ... اما موضوع این بود که دقیقن هدفم سرویس بهداشتی بود ! جایی که همه ازش فراری بودن و کسی نمی خواست تحویلش بگیره ! اما دقیقن مثل بحث جن بود بین مسلمونا ! ازش می ترسیدن چون اصلن نمیدونستن داستانش چیه !

تمام مناطق نظافت چک می شدن ... به دقت ... سرویس بهداشتی جایی بود که اصلن  فرمانده نمیرفت بهش سر بزنه ! بچه هایی که مسئول سرویس بهداشتی شده بودن از همه بیشتر می خوابیدن و صبح هم یه سطل آب بر میداشتن و از دور می پاشیدن توی راهروی سرویس بهداشتی و میرفتن ! و هیچکس هم به کارشون کاری نداشت !

و من همین کار رو هم لازم نبود انجام بدم ! چون صبح وقتی خودمو میرسوندم که سلط آبشونم پاشیده بودن و تمام شده بود قضیه !

بعد از اینکه مثلن فکرامو کرده بودم رفتم به افسر آموزشمون گفتم باشه قبوله ... درسته خیلی نامردیه ولی قبوله ! و در باطن لبخند شیطانی میزدم بهش ...

اون هم رفت سلف و به بچه ها گفت ایشون دیگه توی سلف سمتی نداره و جابجا شد ... من هم با سیاست کثیفی رفتم پیش بچه های سلف و گفتم آخر کارتونو کردید ؟ من رو گذاشتن تو سرویس بهداشتی !

بعضی ها که ساده تر بودن شروع کردن به قسم خوردن که به مولا ما نگفتیم و ... و اون بچه زرنگای خنده دارشون هم لبخند میزدن که یعنی آره کار ما بوده و دخلت اومد و ... و من هم که توی دلم داشتم بهشون می خندیدم و می گفتم حالا پلو بکشید و میز تمیز کنید ... 

خدا رو شکر این اتفاق که افتاد وضعیتم خیلی بهتر شد و میتونم بگم تنها کسی شده بودم توی یگان که از همه کمتر نگهبانی میداد ... هیچ وظیفه خاصی نداشت و هر روز میرفت خونه ! و نکته جالب تر این بود که همه هم به چشم یه ادمی که زیرآبشو زدن و دخلش اومده بهش نگاه می کردن و هر چند وقت یه نفر میومد می گفت داداش خدایی سلف خیلی خوب بود نامردا بدجوری زیرابتو زدن ولی ناراحت نباش ... و منم که همیشه با جواب "آره نامردا" حرفشون رو تایید می کردم ... 

خدا رو شکر از اون روز به بعد میرفتم خونه و قرارم هم با افسر آموزشمون این شده بود که اون آخر هفته ای که قرار بود بمونم رو هم خودم تعیین کنم ... 

روز 25 شهریور اسمم رو توی لوحه نگهبانی دیدم ... 3 شنبه بود ... اوکی بود ... اما بعدش افسرمون اومد گفت که برای جمعه نگهبان کم آوردیم ... جمعه رو هم میتونی بمونی ؟ گفتم قرارمون این بود که من خودم یه هفته رو انتخاب کنم ... گفت قرار سر جاشه ... فرض کن اینو خودت انتخاب کردی ... قول میدم بعدش تا آخر آموزشی 2 تا نگهبانی دیگه بیشتر ندی ... اون ها رو هم خودت هر روزی که خواستی بدی و آخر هفته هم نباشه ...  منم دیدم شرایط خوبیه و قبول کردم 

در حالت عادی باید بین نگهبانی های افراد چیزی بین 5 تا 7 روز فاصله می افتاد ... اما من به فاصله 3 روز یعنی یکی 25 ام و اون یکی 28 ام دو بار نگهبان شدم ... نگهبانی 3 شنبه رو که دادم و روز 5 شنبه هم که میرفتم خونه یه مقدار حالم گرفته بود ... روز جمعه صبح برگشتم پادگان ... 

این موضوع باعث شد من چند هفته استراحتی نداشته باشم ... چون اون جمعه رو هم که نگهبانی دادم ... گرچه روزهای تعطیل پادگان خالی بود و نگهبانی ای نبود به اون صورت ! میرفتیم توی آسایشگاه و می خوابیدیم روی تخت و تلویزیون میدیدیم ... اما خوب جمعه بود و دوست داشتیم خونه باشیم ...

هفته بعدش هم ما رو بردن اردوگاه که اون رو هم انشالله تعریف می کنم ...  به این صورت اون هفته هم پرید و بین یه استراحت 1 روزه با استراحت بعدی 3 هفته فاصله افتاد و اواخر این 3 هفته دیگه هنگ کرده بودم ! اما خوب بعدش بهمون یه میان دوره 4 روز دادن از روز نهم تا سیزدهم که البته من روز نهم که همه رفتن میان دوره نگهبان شدم دوباره ... 4 شنبه بود ... اما بهترین نگهبانی همون روز اول بود ... چون بعدش کل اون 3 4 روز رو میتونستیم استفاده بکنیم ازش و برنامه بریزیم براش ... اما اونهایی که به فرض وسط میان دوره نگهبان شده بودن خراب شده بود میان دورشون و هیچ جایی هم نمیتونستن برن 

خلاصه تا اینجا رو داشته باشید تا بعدن بیام باقی داستان رو هم تعریف کنم ... 

Thanks God

خوب

روز جمعه رو هم نگهبان شدم و خدا رو شکر بد هم نبود... چون آسایشگاه خالی بود و کار خاصی نداشتیم... منم نگهبان آسایشگاه بودم... وقتی نوبت نگهبانیمون میشد وضعیت کامل می کردیم و مینشستیم روی یه تخت و تلویزیون میدیدیم با باقی بچه ها... اون روز یادمه من رو به جای امیر گذاشته بودن نگهبان که فوتبالیست بود و اون روز مسابقه داشت و باید برای تیم ارتش بازی می کرد... البته چون فوتبالیست بود هیچی نگهبانی نداد تا آخرش... منم بعدن همیشه بهش می گفتم کاش منم بتونم از ورزشم استفاده بکنم توی خدمت و راحت خدمت کنم... 

یه امیر دیگه هم داشتیم که قد بلند و کشیده بود و پسر خیلی خوبی هم بود... اون روز اون هم نگهبان بود و همون بهونه ای شد تا با هم بیشتر صحبت کنیم و رابطمون گرمتر بشه... خلاصه کارمون شده بود اینکه هر دو ساعت یه بار یه نفر لباس نظامی و پوتین و...  بپوشه و بیاد دو ساعت سر جاش بشینه و بعد هم درش بیاره و دوباره همونجا بشینه

گرچه در شرایط عادی اینطور نبود و سر میزدن بهمون اما اون روز جمعه بود... 

سلف هم روزهای تعطیل دست نگهبانای اون روز بود و تا روز بعد و بهتر بگم تا صبحانه روز بعد رو باید آماده می کردن... همه اش برای خودشون بود اما صبحانه روز بعدش برای کل بچه ها بود که دیگه از مرخصی میومدن... 

یادش بخیر... چه شرایطی بود... پنج شنبه ها خیلی شارژ بودم... میرفتم استخر... اون موقع به خاطر آموزشی نمیرسیدم برم استخر ولی پنج شنبه ها میرفتم و خودمو تخلیه روانی می کردم... شارژ... اما به جاش جمعه و غروبش دخلمو میاورد... لباسا رو میشستم و اتو میزدم و آماده می کردم و با غصه میرفتم می خوابیدم... و شنبه که میرفتم با خودم می گفتم باز باید تا پنج شنبه بگذرونم... 

خدا رو شکر درسته سخت بود اما چون مشغول بودیم و سعی می کردن برنامه های مختلف رو اجرا کنن باهامون سریع می گذشت... البته روی هم رفته خیلی طول کشید تا تمام بشه... 

یادمه روزی که نگهبان بودم شب قبلش با یکی از دوستای خوبم معروف به هاج صکثی داشتیم از استخر بر میگشتیم... بهش گفتم حاج ثکسی این هفته نگهبانم و خبری از رفع خستگی نیست... اونم گفت حاج سِیتِن یه روزی داریم این مسیرو با هم از تمرین میایم و میگی هاج سکصی دیدی چه زود گذشت... اون روزو یادته که نگهبان بودم؟

و راستش این اتفاق هم افتاد و ۳ ۴ ماه پیش این صحنه با همین دیالوگ رخ داد... 

خلاصه از بحث دور شدیم... جمعه رو هم با صحبت و کتاب خوندن و جدول باینری و سودوکو حل کردن در کنار نگهبانی دادن رد کردیم... شنبه که شد خدا رو شکر کردم و فقط امیدوار بودم که این نگهبانی آخرین نگهبانی روزای تعطیلم باشه و افسر آموزشمون سر حرفش بمونه... 
شنبه بیست و نهم بود... یادمه بهمون گفتن که دوم مهر ماه قراره بریم اردوگاه...  

اردوگاه جاییه خارج از پادگان توی بیابون... معمولن خارج از شهر... سربازا رو میبرن حدود ۴ روز تا یک هفته اونجا... تا علاوه بر تجربه زندگی در شرایط سخت با مانورهای نظامی... آسمان شب... تیراندازی و وسایل نظامی مخصوص جهت یابی و... هم آشنا بشن... 

روزها گذشتن و رسیدیم به روز اول مهر... 

اول مهر زمانی که مدرسه میرفتیم هم روز مسخره ای بود... شروع درس و کلاس و اتلاف وقت به سبک آموزش و پرورش و پایان روزای خوش تابستون

و توی اون سال هم دوباره یه همچون حسی رو داشتم... و شاید بدتر... قرار بود ما بریم خونه و یه گونی! بگیریم و نخ شیرینی و... به همراه وسایل ضروری و... و صبح پادگان باشیم... صبح چهارشنبه تا حدود ظهر شنبه... نصف پادگان... نصف بقیه هم ظهر شنبه تا سه شنبه... 

گروه دوم به نفعشون شد چون جمعشون نپرید... ولی من که هفته پیشم هم پریده بود این هفته رو هم از دست دادم

خلاصه اون روز با علی دوستم که گفتم از دوستان سابقم بود و روز اول همو دیدیم و با هم بودیم... قرار گذاشتیم تا بریم وسایل رو بخریم

رفتیم و خرید کردیم و از هم خداحافظی کردیم و برای صبح قرار گذاشتیم

من وقتی داشتم بر می گشتم خونه که بخوابم و صبح بیدار شم بدجوری خراب بودم... دوست داشتم زمان متوقف بشه... شاید در شرایط عادی بگید این چقدر سخت می گرفته... اما باید توی شرایط باشید تا درک کنید... فشار روحی زیاد... به اضافه چهار روز زندگی تو بیابون و خونه نیومدن و... 

من خیلی بچه خونگی ام... امکان نداشت تا وقتی خونه نیام خستگیم در بره... عصرا یا شبا که میرسیدم خونه حدود دو ساعت آهنگ گوش میدادم و جوک می خوندم تا روحیه ام عوض شه و بعدم می خوابیدم... 

برای همین تحمل اون چهار روز برام سخت بود واقعن... گرچه حسم اولش اینطور بود... 

خلاصه من رفتم خونه و توی مسیر حس می کردم چقدر به محلمون علاقه دارم

انگار از زیر خاک درش آورده باشم و برام همه چیزش تازه شده باشه... 

قرار بود چهار روز رو با حدود ۸ نفر توی یه چادر بخوابم و رژه و سینه خیز توی خارا و کارای الکی... 

و وقتی داشتم می خوابیدم تا برای صبح آماده شم توی ذهنم با خودم حرف میزدم

پسر... برنامت واسه این یکی چیه؟ پسر هم جواب میداد یه کاریش می کنیم... اولین برنامه اینه که بریم و اوضاع رو ببینیم... بعد برنامه ریزی کنیم برای این ۴ روز

خدا رو شکر خدمت من علیرغم تمام سختی هاش کاملن روی برنامه پیش رفت

من حضور خدا رو حس می کردم و زیاد باهاش حرف میزدم... و تو بدترین شرایطم معمولن اتفاقی می افتاد که من می خواستم... گرچه خودم هم خیلی فکر می کردم و دائم دنبال پیدا کردن بهترین انتخاب... بهترین حالت... بهترین گزینه و بهترین حرکت بودم... اما یه جاهایی می گفتم خدایا این یکی دیگه خدایی درست نمیشه... و میشد... و حتا یه جاهایی من فکر میکردم بهترین اتفاق فلان اتفاقه و بعد عکسش رخ میداد... اولش فکر میکردم کارم تمومه اما بعد به جایی ختم میشد که متوجه میشدم بهترین اتفاق ممکن بوده... و اینجاها بود که احساس می کردم یه نیروی فوق العاده قوی به حرفام گوش میده و هوامو داره

اوایل یه سری اتفاقا می افتاد که خیلی عجیب بودن که کم کم تعریف می کنم به امید خدا... اولش می گفتم شاید به خاطر حرفاییه که با خدا زدم و سعی می کردم همینطوری بهش فکر کنم

اما منطقم می گفت این یه مورد شانسی بوده و قطعن دفعه بعد دوباره جفت شیش نمیاری... 

و دفعه بعدم همون اتفاق می افتاد... 

مثل این بود که دو تا شطرنج باز ده بار با هم مسابقه بدن و هر ده بار مساوی بشن... احتمالش میشه گفت غیر ممکنه اصلن اما این اتفاق می افتاد

برای همین بیش از پیش به برتری احساسم نسبت به منطقم پی بردم... انگار قلبم از چیزایی با خبر بود که مغزم یا در جریانشون نبود یا نمیتونست به خاطر بیارشون... 

در هر صورت توی خدمت علیرغم زرنگ بازی های مغزم... قلبم رو برنده اعلام می کنم... و شاید اگر صرفن به نظر مغزم توجه کرده بودم... یه جایی بدجوری باخت میدادم... 

در هر صورت خدمت این چیزاشه که از یه بچه مرد میسازه... هر بچه ای که خدا توی قلبش بیشتر جا باز کنه قلب بزرگتری پیدا می کنه و مردتر میشه... وگرنه سختی های فیزیکیش جز آسیب و شکنجه چیزی ندارن و ضرر و اتلاف وقته همه اش

خوب... الان دیروقته و من با گوشی این قسمت داستان رو نوشتم... خواستم اردوگاه رو تعریف کنم که حاشیه داستان و یا شاید بهتر باشه بگم جزئیاتش زیاد شد و اجازه نداد به اردوگاه برسیم... 

پس قرار ما برای قسمت بعد حرکت به سمت اردوگاه خواهد بود... 

Thanks God




صبح روز بعد با علی و امیر راه افتادیم به سمت پادگان ... خوشبختانه علی و امیر هم یگان کناری ما بودن و با ما میومدن اردوگاه...

شب قبلش علی بهم گفته بود که به جای فرنچ (همون پیرهن نظامی) پلوور نظامی رو تنم کنم و بیام که هم سبک تره و هم خوشتیپ تره !

هر سه تامون با همین سیستم یه جایی قرار گذاشتیم و رفتیم به سمت پادگان

یادمه اون روز به محض اینکه رسیدیم دژبان بهمون توپید که شماها نمیدونید این پلیور رو فقط واسه ورزش صبحگاهی می پوشن؟اینطوری باید بیاید پادگان ؟ و خلاصه برگه مرخصیمون رو گرفت تا گزارش کنه و اعصابمون خورد شد

پیگیرش نشدیم دیگه ... قرار بود ۴ روز بریم یه جا دیگه و بعد از ۴ روز اینا اسم خودشونم یادشون می رفت چه برسه به گزارش سوسول بازی های ما

رفتیم و صبح ما رو مجبور کردن به جمع و جور کردن آسایشگاه و تختا...همه باید ملافه و پتو و بالشت و ... خودشون رو برمیداشتن می کردن توی گونیشون ( که هنوزم نمیدوم اون گونی چی بود و چرا نگفتن کوله پشتی بیارید) و بعد آسایشگاه رو تمیز می کردیم و پلمپش می کردیم


بعدم که روی گونی ها اسممون رو می نوشتیم و شمارمون ... و اون رو میذاشتیم توی کامیونی که منتظر بود...

همه این کارا رو انجام دادیم و رفتیم که سوار اتوبوس بشیم ... علی و امیر هم غیبشون زد و من تنها شده بودم ...

کنار اتوبوس همه ما رو به صف کرده بودن تا نوبتمون بشه و بریم ... افسرها و ... هم به صحبت با هم مشغول بودن و منم گرسنم شده بود

این شد که پیچیدم ... رفتم توی بوفه پادگان و به خوردن مشغول شدم ... البته چیز خاصی نخوردم ... یه شیر کوکوآ ! با کیک خریدم و خوردم و برگشتم و یواشکی دوباره اومدم توی صف

و کم کم نوبتمون شد که سوار شیم ... من تو فکر بودم و وقتی اومدم سوار شم یکی از بچه ها گفت ساسان کلاتو بذار سرت که گیر میده الان

که یهو نگاه کردم کلام نیست ! کلاه کو ؟ تو بوفه ! وات دا فرییییییییک !

دوباره فرار کردم ... بوفه دور بود و منم مثل گوزن میدویدم ... اتوبوس اگه میرفت داستان می شد ... دعا می کردم کلاه رو کسی برنداشته باشه چون با توجه به اینکه توی اردوگاه کلی داستان نظامی داشتیم ... اگه کلاه نمیداشتم حسابی برام گرون تموم می شد ...

خدا رو شکر وقتی رسیدم بوفه کلام اوجا بود... گذاشتم سرم و دوباره مثل گوزن ...

خدا رو شکر رسیدم به اتوبوس و مشکلی پیش نیومد ... کسی هم بو نبرد ...

سوار شدیم و راه افتادیم به سمت اردوگاه ... توی مسیر حالم گرفته بود اما خودمو سرگرم دیدن خیابونا و ماشینا و آدما کرده بودم 

شاید براتون عجیب باشه اما این یه تفریح خیلی سطح بالاست توی آموزشی ... دلت برای آدما و زندگی عادی تنگ میشه ... 

و یادمه خیلی از بچه ها همه اش برای خالی کردن خودشون با هم قرار میذاشتن که وقتی آموزشی تموم شد برن مثلن توچال بگردن یا برن فلان پارک تفریح کنن یا از این چیزایی که ممکن بود در حالت عادی خیلی معمولی باشن ... ولی توی آموزشی خیلی رویایی می شدن

و جالب تر اینکه بعد از اتمام آموزشی هیچکس به وعده هاش عمل نکرد چون دوباره این مسائل عادی شدن !


خود من هم وقتی نگهبان می شدم می رفتم انتهای پادگان ... از یه دیواری میرفتم بالا و یه فرو رفتگی توش بود که جلوش کلی سیم خاردار و ... بود ... از اونجا میتونستم خیابون رو ببینم ... و می نشستم و بیرون رو تماشا می کردم ! شاید اولین باری بود که احساس می کردم خیابون و آدما اینقدر تماشایی و باحالن ... به هر حال از جایی که توش بودم خیلی بهتر بود 

بگذریم ... اتوبوس مدتی توی حرکت بود تا رسیدیم به اردوگاه ... پیاده که شدیم به هرکدوممون یه چیزی دادن که ببریم ... بعضی ها اسلحه ها ... بعضی ها وسایل ... خلاصه هرکسی یه چیزی رو برد با خودش ...

یه سربالایی بود که باید ازش می رفتیم بالا ... اونجا دوباره علی رو دیدم ... اومد پیشم گفت ای بابا ... گفتم چیه ! گفت اینجا وسط بیابونه ... من گوشی آوردم یواشکی ولی این سربازه که اینجا بود گفت اینجا اصلن آنتن نمیده !

علی هم خیلی سربازی بهش فشار میاورد و تقریبن مثل خودم بود ... اصلن نمیتونست تحمل کنه و حتا قرص اورده بود با خودش که بخوره و حالش بد بشه و یکی از افسرای پادگان که خیلی هم برشش زیاد بود و آشناشون بود بیاد و از اردوگاه ببرش !

یه دوست دخترم داشت که خیلی به هم وابسته بودن و باید باهاش حرف میزد تا آروم می شد ... برای همین اگر گوشی رو از دست میداد دخلش میومد ...

خلاصه ما رفتیم و بهش گفتم نگران نباش یه کاریش می کنیم ... و از هم جدا شدیم و هر یگان رفت سمت محل استقرار خودش

اون بالا که رسیدیم چادرها اسکلتشون آماده بود و فقط باید خود چادر رو می کشیدیم روشون ! همه رو به خط کردن و افسرمون یه سری رو به صورت رندوم انتخاب کرد که این کارارو انجام بدن و وقتی کامیون اومد گونی های بچه ها رو خالی کنن و ...

منم بهش گفتم من رو هم بذاره و یه نگاهی کرد و یه لبخند بهش زدم و گفت تو هم بچه خوبی هستی تو هم باش

چند تا از بچه ها که نزدیکم بودن آروم گفتن دیوونه الان اینجا باید وایسید حمالی کنید سرویس میشید !

گفتم عیبی نداره ... من میدونستم که بقیه رو میبرن میدون تیر و شنیده بودم که چه بلایی قراره سرشون بیاد ... به اضافه اینکه حمالی هم وقتی کسی بالای سرت نیست حال میده ... 

خلاصه اونا رو بردن میدون تیر و ما با بچه ها مشغول شدیم ... راستش خوب بود و اصلن ناراضی نبودیم ... بچه ها رو بردن چند کیلومتر اون طرف تر توی میدون تیر و ما چون توی ارتفاع بودیم از دور میتونستیم ببینیمشون ...

شروع کردیم به بستن چادرها ... یه نکته جالبی که بود این بود که چون حس و حال علی و امیر هم عین خودم بود معمولن هر تصمیمی که می گرفتم اونها هم می گرفتن ... و یهو دیدم علی و امیر هم اومدن و اونها هم شده بودن مسئول انجام همین کار توی یگان خودشون ...

چادرها رو نصب کردیم و توی نصبشون هم کلی ادا اصول در آوردیم و از میله ها مثل این حیوونا که اصلن نمیدونم اسمشون چیه آویز می شدیم با دست و با پا و ... 

راستش منم که با پا آویز بودن افسرمون یهو  سر رسید و منو دید تو اون حالت ... منم برعکس میدیدمش و بهش لبخند زدم و گفت تو انگار خیلی شارژیا ... گفتم باید انرژیمون رو با همین کارا حفظ کنیم وگرنه سریع خسته میشیم و این جمله پاسخ مناسبی بود ... خندید و گفت بیا پایین بقیشم ردیف کنید سریع و رفت ...

خلاصه چادرها رو سریع مرتب کردیم و دیگه کاری نداشتیم ... 

به ما گفته بودن توی اردوگاه بوفه پیدا میشه اما نگفته بودن که توی کارتخون نداره ! منم که همینجوری حواسم پرت بود و به همین خاطر برای اینکه پولی همرام نباشه که گم شه یه کارت با خودم آورده بودم ... اما وقتی رفتیم بوفشو دیدیم ... یه اتاق 2 در یک بود به صورت فوق فشرده ! که خود فروشنده هم نصفش زده بود بیرون ازش ! و اون اتاق باید 1500 نفرو ساپورت می کرد ! و بعد من دنبال کارتخون بودم توش !

خلاصه این شد که من تا آخر ین روز یه ریال هم پول نداشتم ... البته علی و امیر حسابی خجالتم دادن و اصلن نذاشتن این موضوع رو حس کنم و گفتن بعدن با هم حساب می کنیم که هیچوقتم این کارو نکردن با اینکه بارها ازشون درخواست کردم ...

ما رفتیم و یادمه علی 3 تا دلستر خنک خرید ... توی بیابون روزا هوا گرم می شد و شبا یخ میزد ... اون دلسترا چسبیدن ...

مثل سربازایی که توی فیلمای آمریکایی نشون میده اومده بودیم توی یه سایه کنار چادرا نشسته بودیم و دلستر می خوردیم و چند تا از بچه ها مسخره بازی در میاوردن و می خندیدیم ... 


داشتیم صحبت می کردیم که دیدیم صدای تیر اندازی اومد ... بلند شدیم نگاه کردیم دیدیم بچه هامون توی میدون تیر دارن تیر میزنن...

صدای اسلحه ژ3 خیلی زیاده و از چند کیلومتری راحت شنیده می شد و البته بچه ها رو هم میتونستیم ببینیم ... 

اینها شروع کردن به تیر اندازی و اون روز تا عصر حدود ساعت 4 نیاوردنشون سمت چادرا ! 

اتفاق جالبی که افتاد این بود که چادرای یگان ما و یگان علی اینا توی 4 تا ردیف طولی کنار هم بود که 2 ردیف مال ما بود و 2 ردیف مال اونا ... و از قضا چادر من و چادر امیر و علی دقیقن افتاده بود کنار هم ! این هم خیلی به نفعمون شد چون همدیگه رو گم نمی کردیم دیگه ...

بچه ها رو ساعت 4 که آوردن بالا داغون بودن ... ازشون پرسیدم چی شده بعد از کلی فحش آبدار فهمیدم که انگار یه پوکه گم شده !

سر و وضع بچه ها خاک خالی بود و کلی توی خاک و خار سینه خیز برده بودنشون و چرخونده بودنشون ! اما با این حال کسی اعتراف نکرده بود به اینکه پوکه رو برداشته ! 

ساعت 4 هم آوردنشون که ناهار بخورن ... ما ناهار رو آماده کرده بودیم و سریع پخش کردیم اما بعد از ناهار دوباره اومدن سراغمون و گفتن همه بیاید بریم و باید اون پوکه پیدا بشه ...

ما رو بردن کنار یه تپه خاکی با شیب و ارتفاع زیاد ... این قسمت دیگه شکنجه محسوب می شد ... بهمون می گفتن باید تو یه تایم خاصی از این تپه بریم بالا و بیایم پایین با سرعت و اگر زمان رو از دست بدیم این کار دوباره تکرار میشه ... 

راستش زمانش هم اینقدر کم بود که با توجه به شیب زیادش بچه ها به سختی میتونستن تو اون زمان به نوک تپه برسن ... چه رسد به پایین اومدن ... 

این شد که بچه ها توی بد وضعیتی قرار گرفتن ... البته من یه دفعه هم اون کار رو انجام ندادم ... افسرمون هم یه نگاهی بهم کرد و چیزی نگفت چون میدونست من اصلن توی میدون تیر نبودم ... اما باقی بچه ها نفله شدن ... 

آخر هم یکی از بچه ها موقع پایین اومدن تعادلش به هم خورد و با پشتک زدن و غلط خوردن اومد پایین و پایین تپه هم یه دیوار بود که با سر رفت توی دیوار و سرش شکست ... 

و بعد بلند شد و فحشو کشید به فرمانده و افسرامون و ... و تا جایی که میتونست فحش میداد ... و از سرش هم خون میومد 

اما هیچکس چیزی بهش نگفت چون اگر این موضوع جایی درز می کرد برای فرماندمون و بقیه خیلی بد میشد

و بعد هم جانشین پادگان خبردار شد و اومد اونجا و به فرماندمون گفت که این کارو متوقف کنه و حتا از بچه ها عذرخواهی هم کرد 

مرد خوبی بود ... یادش بخیر ...

بعد هم اون پوکه به طرز مشکوکی وسط میدون تیر پیدا شد ! جایی که حداقل 100 نفر چند بار گشته بودنش ! و فکر می کنم ناپدید شدن اون پوکه کار خودشون بود ... برای ایجاد بهانه ... که بچه ها رو تنبیه کنن و مثل روز اول آموزشی ... روز اول اردوگاه هم گربه رو دم حجله بکشن ... 

به هر حال خدا رو شکر اون روز هم خدا خیلی هوامونو داشت و حتا یه ذره خاکی نشدیم ... 

بچه ها داغون بودن ... اومدن و دیگه از ساعت 6 کار خاصی باهامون نداشتن و ول می چرخیدیم ... من و علی و امیر دائم هم رو پیدا می کردیم و یکم با هم صحبت می کردیم و دوباره متفرق می شدیم ... چرخ میزدیم توی اردوگاه تا همه جاشو پیدا کنیم

شب که شد اردوگاه تاریک بود و فقط چند تا دکل بزرگ اطرافش بودن با نور افکن های قوی ... و نور افکن ها رو می چرخوندن و سعی می کردن کل اردوگاه رو تحت نظر داشته باشن

کنار اردوگاه چند تا تپه خیلی بلند بود و پشت اون تپه ها بیابون خدا !

شب که شد توی  یه فرصتی رفتم برای خودم زدم به بیابون ... اولش خیلی تاریک بود اما یه مقدار که از نور مصنوعی اردوگاه دور شدم کم کم بیابون روشن شد ! خیلی وسیع بود ... سمت چپم رو که نگاه می کردم تهران مشخص بود ... برج میلاد ... چراغا ... 

به مردمی که داخلش بودن فکر می کردم ... به پارک هاش ! به شادی هاش ... خیلی این افکار رو توی اون شرایط نیاز داشتم ... از یه محیط کاملن خشک و خشن و غریب داشتم به یه محیط آشنا و باحال نگاه می کردم ... نشسته بودم روی زمین و شهر رو از فاصله خیلی دور تماشا می کردم ... سعی می کردم هرچیزی که حرکت می کنه رو پیدا کنم ... چون نشان از وجود یه آدم داشت ... و سعی می کردم خودم رو بذارم جای اون آدم ...

امیدوار بودم اون آدم افکارش خالی از هرنوع تشویش و اعصاب خوردی باشه و خیلی ریلکس در حال حرکت باشه توی تهران

خلاصه یکم که شارژ شدم برگشتم و برای حضور و غیاب شب خودم رو رسوندم ...

علی رو دیدم ... بهم گفت ساسان یه جایی رو پیدا کردم که گوشیم آنتن میداد ... گفتم تو هم رفته بودی خودتو خالی کنی ؟ گفت آره باهاش کلی حرف زدم خیلی اعصابم راحت شد ... 

گذشت و شب شد و باید میرفتیم توی چادرها ... اونجا هم از بچه ها چند نفرو نگهبان می کردن شبا ... من با خودم گفتم اگر اینجا نگهبان بشم مزیتش اینه که حالا که مجبورم اینجا باشم نگهبانی هام رو هم دادم و دیگه بعدش نگهبانی نمیدم

برای همین رفتم پیش افسر آموزشمون و بهش گفتم منو نگهبان بذاره !

بهم گفت نترس من هواتو دارم ... نگهبانی های اینجا اصلن حساب نمیشن و اینجا هر شب هم که نگهبان باشی باز باید توی پادگان نگهبانی بدی ... برای همین اینجا الکی خودتو با نگهبانی دادن خسته نکن و برو شبا بخواب ... 

اولش فکر می کردم می خواد اذیتم کنه تا حتمن توی پادگان نگهبان شم اما بعد از اینکه برگشتیم دیدم نه ! راست می گفت ... واقعن بعدش ثابت کرد که هوامو داره ! روزی که در مورد نگهبانی هام باهاش صحبت کرده بودم بهم گفت از اول باید به خودم می گفتی تا برات حلش کنم ... یه جوری هم حلش کرد که نه به من فشار بیاد نه حق کسی ضایع بشه !

به هر حال شب شد ... توی چادر رو طوری چیده بودیم که اون گوشه یه حالت اتاقک خیلی ریز ساخته بودیم و گونی هامون اونجا بود ... ملافه هامون رو هم چیده بودیم کف چادر و هشت نفر توی فضایی که شاید مخصوص 4 نفر بود باید می خوابیدیم ... من دقیقن دم در چادر بودم ... یه مقدار که از شب گذشت هوا به شدت سرد شد ! جوری که یادمه یه زیرپوش و یه فرنچ و پلیور و کاپشن نظامی تنم بود و رفته بودم زیر پتو ... اما از شدت سرما دندونام به هم می خورد و واقعن احساس سرما می کردم ! به خصوص که کنار در بودم و از یه طرف فقط بهم باد می خورد !

بچه های دیگه اون وسط لای هم خوابیده بودن و گرم می شدن ... 

اونجا یه توالت عمومی داشت که همون ساعات اول با هجوم 1500 نفر بهش دخل اکثرشون اومد ... معلوم نیست چیکار کرده بودن توشون که بعضی هاشون رو که نگاه می کردی فکر می کردی بمبی چیزی توش منفجر شده ! در و دیوار و پیکر شده بود ترکش !

حالا زیاد زوم نشیم رو این موضوع که تصویر جالبی هم نداره ... اما در کل فکر می کنم 3 تا توالت عملیاتی داشت ! یعنی می شد ازشون استفاده کرد ... 

و صبح که پا شدیم دیدیم که یه صف فوق العاده طولانی پشتش تشکیل شده !

هوا سرد ... منجمد ... اونجا هم یه تایمی داشتیم تا بریم دستشویی و بعد بیایم مثل پادگان چادرمون رو تمیز کنیم و جلوی چادر رو نظافت کنیم و همه چیز رو داخلش مرتب کنیم و بعدش هم بازدید می شد 

و بعد از اون میرفتیم برای آموزش ها ... روز دوم هم صبح بچه ها رو بردن تیراندازی و ما باز هم پیچوندیم ... به بهونه  نگهبانی چادر ها ! این بهترین نوع نگهبانی بود ... دراز می کشیدیم توی چادر و دلستر می خوردیم و حرف میزدیم ... خدا خیلی هوامونو داشت ...

ظهر هم تا عصر سپری شد و ناهار رو خوردیم و عصر گفتن هرکسی هم که نیومده میدون تیر باید بیاد ! رفتیم اونجا تا سهمیه تیرمون رو بزنیم ... 

تیراندازی نمره داشت و بر اساس این نمرات بود که مثلن آخر سر تقسیم می شدیم ...اما این روی کاغذ بود و در عمل چیز دیگه ای بود 

اولش همه می گفتن پارتی بازی شرط اوله توی تقسیم شدن ... یه روز افسرمون حرف قشنگی زد ... گفت پارتیتون خدا باشه ... راستش اون زمان منم به اینکه یه نفر برام پارتی بازی کنه خیلی دل بسته بودم و این حرف رو اونجور که باید درک نکردم ... 

اما جمله ای بود که توی دوران خدمتم روز به روز بیشتر به اهمیت قاب طلا گرفتنش ایمان پیدا کردم...

داشتم می گفتم ما رو بردن توی میدون تیر و اولش که کلی اذیت کردن بچه ها رو و هرکسی که کوچیکترین خطایی می کرد باید روی خارا سینه خیز میرفت ... من که سعی کردم نرم توی حاشیه و اصلن هم تمایلی به سینه خیز رفتن نداشتم و خدا رو شکر اینطور هم نشد

تا اینکه بردنمون برای شلیک ! به سیبل هایی که توی فاصله 200 متری بودن !

اولین باری بود که می خواستم با ژ3 شلیک کنم ... من از قبل هم کلی طلب تیر داشتم و باید خیلی تیر میزدم چون نوبت های قبلیم رو هم نزده بودم 

اما وقتی شروع کردم به تیراندازی تازه فهمیدم همون چند تا تیرم زیاده ! اسلحه فوق العاده قوی ای بود و وقتی تیر میزدیم از یه طرف صداش و از طرف دیگه لگدی که میزد خیلی اذیت می کرد ...

به خصوص که باید روی زمین دراز می کشیدیم و اسلحه رو درست نمیتونستیم کنترل کنیم و سخت بود !

یه نفر باید تیر میزد و اون یکی با کلاهش پوکه رو جمع می کرد ! وقتی که تیر میزدیم پوکه خودش مثل یه تیر شلیک می شد و باید کلاه جلوش گرفته می شد تا پرت نشه ! اگر هم دستمون رو پشت کلاه می گرفتیم و پوکه بهش می خورد درد زیادی داشت ... باید مراقب می بودیم که فقط با کلاه برخورد کنه و پرت نشه ...

از طرفی خیلی هم داغ بود و کلاهمون بعد از این کار از داخل سوخته بود ...

به هر حال من چند تا تیر که زدم دیدم واقعن مغزم داره تکون می خوره و با اینکه اسلحه روی حالت تک تیر بود شروع کردم تند تند تیر زدن تا سریع تر تیراش تموم بشن

یه جا که اسلحه گیر کرد فرماندمون که خودش تیرانداز خیلی قوی ای بود اومد و اسلحه رو با یه دست گرفت و بقیه تیرهای من رو همشون رو شلیک کرد روی زمین و آسمون و ...

بعد بهش گفتم که من همینجوری کلی تیر باید میزدم ! اینطوری که همینا رو هم نزدم ... گفت دیگه اون تقصیر خودته !

اما وقتی افسرمون داشت میرفت که سیبل ها رو ببینه که هرکسی تیرش کجا خورده ... توی مسیر داشت نمره ها رو وارد می کرد !

بهش گفتم شما که هنوز ندیدی تیرا کجا خورده ! گفت پس فکر کردی میریم دونه دونه تیراتونو رو سیبل پیدا می کنیم ؟ و اونجا بود که فهمیدم اصلن این اردوگاه اومدن ما از خود خدمت اومدنمون هم الکی تر بوده !

تا اینجا رو داشته باشید ... تا بیام جریانات علی و تلفنش ... ستاره شناسی و ... رو هم تعریف کنم ...

فعلن

Thanks God


بله ... رسیدیم به روزای بعد 

روزای بعد برنامه از این قرار بود که صبح ها ما رو می بردن روی تپه های اردوگاه و باهامون تکنیک ها و تاکتیک های جنگ رو کار می کردن ... به صورت تئوری و عملی ...

وسایل جنگی ... جهت یابی با قطب نما و ... و حقیقتش من اون احساسی که توی پادگان داشتم رو اینجا نداشتم ... 

توی پادگان در یه فضای تکراری بسته قرار داشتیم که حس جالبی نمیداد اصلن ... اما اینجا وسط بیابون بودیم ... نه دیواری دورمون بود و نه اون خبرا بودن ... 

باد ملایم می وزید و بوی خوبی هم به همراه داشت و خود افسرای آموزشمون هم بدشون نمیومد که کار خاصی انجام ندن 

فکر کنم این رو قبلن هم گفتم که افسرای آموزش خودشون هم سرباز بودن ... اما چند ماه زودتر از ما اومده بودن و سربازیشون داشت به این شکل می گذشت و به نوعی کمک حال و دستیار فرمانده گروهان ها بودن برای آموزش دادن سربازا 

برای همین اونها هم خیلی خسته می شدن و اگر جایی احساس می کردن که راه داره، بدشون نمیومد به جای زور زدن اضافه استراحت کنن

برای همین روی تپه ها وقتی مسائل تئوری رو توضیح میدادن بعدش شروع می کردیم به صحبت کردن ... جوک تعریف می کردیم ... معما می گفتن که حل بکنیم ... خلاصه کارای جالب انجام میدادیم که وقت بگذره و خسته هم نشیم...

منم که از دور به شهر و به آزادی هاشو و ... نگاه می کردم و در کل متوجه شده بودم که شرایط اردوگاه فقط از لحاظ جسمی سخته ... وگرنه از لحاظ روحی خیلی بهتر از پادگانه و متنوعه ... 

و وقتی از لحاظ روحی زیاد فشار روت نباشه به اون صورت متوجه سختی ها نمیشی !

در هر صورت این کلاس ها و موارد در حال گذر بودن ... 

یه چیزی رو در مورد آموزشی بگم و اون اینکه توی آموزشی یه مورد خیلی مخرب وجود داره و اون شایعه است ... هرکسی که آموزشی رفته قطعن این مورد رو تجربه کرده ...

به فرض قراره که ما رو در روز ایکس ببرن اردوگاه و یهو شایعه میشه که مثلن اردوگاه فلان جا مشکل پیدا کرده و قراره به جاش مثلن ما رو ببرن اهواز !

اینقدر شایعه زیاد بود که من یادم نمیاد اصلن ... و شاید اگر مرحله به مرحله پیش بریم یادم بیاد ... شایعه ای که در مورد اردوگاه پیچیده بود پدیده ای بود به نام "خشم شب"

می گفتن شب خوابیم و یهو میان با ژ3 رومون تیر میزنن و نارنجک میندازن و باید فرار کنیم و می گیرنمون و ... 

:دی خنده داره نه ؟ باحاله ولی ... و خود فرمانده ها هم دیگه حوصله نداشتن اسم دیگه ای روی این پدیده بذارن ... و روز دوم شنیدیم که فرمانده ها میگن امشب خشم شب داریم ...

رعب و وحشت ... همه به چشم یه مانع در هنگام فرار به هم نگاه می کردن ... نگاه های شیطانی هم چادری هات رو میدیدی که با لبخند پلیدی بهت می گفتن امشب دخلت اومده ... 

سربازایی که از کنارت عبور می کردن و می گفتن تو خشم شب میبینمت ... :دی

و البته با یه نگاه کلی به سیستم می شد تشخیص داد که اصل قضیه چیه و یکی از مواردی که اونجا من رو خندوند همین فاز بچه ها و این اسم خنده دار بود ... اینکه مثلن یکی زیاد به خودش فشار نمی آورد توی طول روز که برای خشم شب آماده باشه :دی

من و علی و امیر یه سری سوراخ پیدا کرده بودیم توی اردوگاه و میرفتیم اونجا با تلفن علی صحبت می کردیم ... البته من که صحبت خاصی نداشتم ... فقط اون شب یه بار گوشی علی رو قرض گرفتم که برم زنگ بزنم به خونه ... داشتم میرفتم به سمت همون بیابونی که یه بار رفته بودم ... یه قسمتی از مسیر یه سراشیبی بود که براش پله هم ساخته بودن

من گوشی رو گذاشته بودم توی پاچه شلوارم و پایین پاشه هم که گتر کشی بود و سفت بود ... ولی دقیقن جایی که اومدم ز جلوی چند نفر رد بشم گوشی یهو از پاچه شلوارم افتاد بیرون و قل خورد روی زمین ... شانسی که آوردم این بود که خیلی تاریک بود و متوجه نشدن ...

اگر متوجه می شدن سهیم می شدن تو برنامه و اگر هم می خواستی مقاومت بکنی لوت میدادن ...

خلاصه اون شب عروسی یکی از فامیل هامون بود و همه فکرم تو اون عروسی بود ... به تهران نگاه می کردم و می گفتم الان یه جا اون وسط عروسیه و من اینجام ...

بعد رفتم روی یه بوته بزرگ خار خوابیدم و زنگ زدم خونه و داداشم گوشی رو برداشت ... و بهم گفت که نرفتن عروسی به خاطر به وجود اومدن یه مشکلی ... حال منم گرفته شد ... چون وقتی تصورشون می کردم توی عروسی به منم حس خوبی دست میداد ... اما اون شب نه تنها نرفته بودن عروسی بلکه هیچکس خونه هم نبود و فقط داداشم خونه بود و پدر و مادرم رفته بودن بیرون که قدم بزنن با هم

و من نتونستم باهاشون صحبت کنم ... با داداشم هم گفتم که به این شماره زنگ نزنید که ممکنه یه جای حساس باشیم و گوشی لو بره ...

داداشم هم می خندید و می گفت براتون آرزوی موفقیت می کنم ... منم خندیدم و گفتم شتریه که به زودی رو خودتم می خوابه برادر :دی و الان این شتر روش خوابه و در این لحظه که این متن رو دارم می نویسم داداشم توی پادگانه و داره پست میده ! به هر حال ...

من برگشتم و علی رو پیدا کردم و گوشی رو دادم بهش ... امیر هم که متاهل بود با خانمش صحبت کرد یه ذره ... و بعد علی بهم گفت ساسان بیا بریم منم زنگ بزنم صحبت کنم تو هوارو داشته باش

گفتم باشه ... توی بدنه هر سازمانی یه سری آدم به درد نخور نخاله وجود دارن که معمولن از نظر رده ای هم خیلی پایین هستن و زندگیشون به انجام کارای مسخره می گذره که به حساب خودشون زرنگ بازی محسوب میشه ... 

اون شب هم یه افسری که فرمانده یکی از گروهان ها گردان خودمون بود ... با درجه ستوان یکمی ... داشت می گشت دور اردوگاه و بچه ها رو خفت می کرد ... از یکی سیگار می گرفت ... از یگی گوشی می گرفت و ... ولی نیت اصلیش باج گیری بود ! به قول خودمون از اون "گشنه" ها بود ...

من و علی حواسمون بهش بود ... میدونستیم داره اون اطراف پرسه میزنه ... اما علی اعصابش خیلی داغون بود ... من به زور متقاعدش کرده بودم که ادا اصولی در نیاره و این 4 روز رو طاقت بیاره ... و هرچی می شد می گفت امروز فلان کارو می کنم که بیان منو ببرن از اینجا ...

به هر حال خیلی فشار روش بود ... به خصوص اینکه عادت داشت عصرا می رفت پیش دوست دخترش ... و اون چند روز این مورد کنسل شده بود و تنها چیزی که براش مونده بود همین مکالمه های تلفنی یواشکی بود ... چند تا باتری اضافه هم با خودش آورده بود و خلاصه تجهیز بود ...

وقتی هم که با گوشی صحبت می کرد و صحبتش تموم می شد فوق العاده شارژ می شد و خوشحال و خندون میومد می گفت بریم ...

به هر حال اون شب چند بار بهش گفتم علی مراقب باش ... می گفت گوشی کوچیکه کسی نمیبینه ... رفته بود کنار یه دره کوچیک ... لبه پرتگاه نشسته بود و با گوشی حرف میزد ... من بهش گفتم علی نور گوشیت مشخص میشه از دور ... می گفت نه توی دستمه کسی نمیبینه !

بعد بهم گفت برو اونجا ( منظورش حدود 50 متر اون طرف تر بود ) و ببین گوشی معلومه یا نه ... و هرچی بهش گفتم که نیازی نیست برم و معلومه اصرار داشت که برم ببینم ...

و وقتی من رفتم و رسیدم اونجا دیدم این افسری که داشت دنبال بچه ها می گشت علی رو دید و شروع کرد دویدن سمتش ! منم دویدم که فقط اگرم خواست کاری کنه گوشی رو بگیره و یه وقت به خود علی چیزی نگه ... بیچاره علی هم که یه مرتبه دید طرف داره میاد سمتش گوشی رو قایم کرد منتها دیگه دیر شده بود 

طرف گوشی علی رو گرفت و رفت ! علی خیلی اعصابش خورد شده بود و هرچی از دهنش در اومد به زمین و زمان می گفت

مورد بعدی هم اینکه طرف گفت به فرماندتون میدمش و برو ازش بگیر ... و این هم باز خیلی برای علی بد می شد چون فرماندشون باهاشون لج افتاده بود چون برای هرکاری یه پارتی تراشیده بودن و خیلی به فرمانده فشار آورده بودن ... اگه گوشی میفتاد دست فرمانده دخلشن میومد تا آخر اموزشی ...

ما یه آشنایی پیدا کرده بودیم که توی گروهان خودمون اسلحه دار بود ... یه استوار بود که رابطش هم با بقیه خیلی خوب بود و بچه محل ما و علی و امیر می شد به نوعی ...

رفتیم پیش اون و باهاش صحبت کردیم و ازش خواستیم گوشی رو بگیره برامون ...

بهمون گفت باشه ... رفت و بعد از حدود یه ساعت برگشت و گفت این آدم گشنه ایه ... می خواد حق السکوت بگیره ... گفتیم یعنی چی ؟

گفت یعنی باید امشب براش شام بگیرید ... 

مشکلی که بود این بود که ما کل پولی که برامون مونده بود و هنوز هم بیشتر از 1 روز قرار بود اونجا باشیم 10 هزار تومن بود 

ولی چاره ای نداشتیم و رفتیم و یه تن ماهی و یه نوشابه برای جناب سروان گشنه منشیان خریدیم ... و بعد از حدود نیم ساعت دیدیم که استوار با گوشی علی اومد و گفت دیگه غلافش کن !

خدا رو شکر باز گوشی رو گرفتیم ... اما ما مونده بودیم و 4 تومن پول و 2 روز !

البته از بچه ها قرض گرفتیم و خدا رو شکر مشکلی پیش نیومد ...

اواخر شب شد و به خطرناک ترین قسمت داستان رسیدیم ! خشم شب ! دیدیم افسرا اومدن همه رو به خط کردن و به صف ما رو بردن به سمت تپه های کویر !

توی راه می گفتن فرض کنید یه گروهید که دارید از وسط دشمن می گذرید و هیییچ صدایی نباید ازتون بیاد...

رفتیم و رسیدیم به یه جایی روی تپه ها و اونجا نشستیم ... یکی از افسرای آموزش شروع کرد به توضیح دادن آسمون شب ! که خوب یه نفر اگر با آسمون شب آشنا می بود می فهمید که این بنده خدا خودش هم دقیقن نمیدونه داره چی میگه !

یادمه یه کلمه درست هم نگفت اما ظاهرش رو طوری جلوه میداد که شبیه خیام و کپلر جلوه کنه ! و بعد از اینکه توضیحاتش تموم شد از هممون خواست که بدون اینکه صدای نفس کشیدنمون هم بیاد همونجا بشینیم و از  دیدن صحنه پیش رومون لذت ببریم !

و اون صحنه باز هم چیزی نبود جز منظره تهران از فاصله دور توی شب ... خیلی خوب بود ... یه حس خوبی به هممون میداد 

بچه ها آروم پچ پچ می کردن و اونایی که مال تهران بودن داشتن حدود خونشون رو نشون میدادن و بچه های شهرستان هم درباره خاطراتشون توی تهران حرف میردن 

حدود یه ساعتی اونجا نشستیم و بعد همه رو برگردوندن توی چادرا ! نزدیک چادر که رسیدیم یکی از بچه ها که مثلن ! دکتر دندون پزشک بود و یکی از دکترهامون بود اومد به فرماندمون گفت جناب سروان من میدونم کیا میرن گوشه اردوگاه سیگار می کشنا ! می خواید اسمشونو بگم ؟

یه پسر چاق Fat Ass بود که حتا نمیتونست بدوه ! و هیچ کس هم باهاش حال نمی کرد ! فرماندمون هم یه نگاهی بهش کرد و گفت به جای اینکه دکتر شدی و هیکلت رو این شکلی کردی کاش یه ذره مرد می شدی ! برو دیگه نبینمت که حالمو بهم زدی !

و بچه ها همه شروع کردن برای فرمانده دست زدن و تحقیر کردن اون دکتر به درد نخور گروهان ... فرماندمون آدم خوبی بود ... یادش بخیر...

بعد هم حضور غیاب کردن و گفتن برید بخوابید ... و اینطوری بود که خطرناک ترین قسمت داستان یعنی خشم شب با پشت سر گذاشتن تصاویر فوق العاده وحشتناک و رد شدن کلی خطر از بیخ گوشمون به پایان رسید ! واقعن خشمگینانه بود !

رفتیم خوابیدیم و فردا صبح هم یه سری از همون کارای تکراری رو انجام دادیم و جمعه هم سپری شد و شنبه صبح هم بلند شدیم و وسایل رو جمع کردیم و تا حدود ظهر برگشتیم پادگان و گروه بعدی داشتن از پادگان میومدن اردوگاه...

پادگان که رسیده بودیم بچه ها فوق العاده خسته بودن و کثیف ... من رو هم دوباره اون غربت پادگان گرفت و رفته بودم یه گوشه و حالم گرفته بود ... اصلن حس خوبی بهش نداشتم 

بعدش رفتیم آسایشگاه ها رو مرتب کردیم و شستیم و تختا رو تمیز کردیم و وسایل رو چیدیم و دوباره مثل روز اول یگان رو درست کردیم تا برای روزای آینده آماده به کار بشه ... 

و اون روز حدود ساعت 3 به ما اجاز خروج دادن تا بریم خونه و سر و وضعمون رو مرتب کنیم و برای فردا برگردیم ... اون روز روز 5 مهرماه بود ... شنبه بود

یه نکته جالبی که بعد از خدمت متوجه اش شدم این بود که روزای سال رو با اینکه دقیقن هر روزی چند شنبه است ... چه در مورد زمانی که گذشته بود و چه در مورد زمانی که قرار بود بیاد ... تا آخرین روز خدمتم میدونستم ! بعد ها که رفته بودم توی یگان اصلیم و داشتم خدمت می کردم این موضوع برای فرمانده هامون و افرادی که گاهی باهاشون بیرون می رفتیم خیلی جالب بود !

به خصوص که مثلن داشتن با هم صحبت می کردن و می گفتن فلان تاریخ و من بهشون می گفتم چند شنبه بوده و چه اتفاقی افتاده و بعد که شک می کردن و به تقویم رجوع می کردن میدیدن دارن درست میگم و براشون خیلی جالب بود ... گاهی امیر خودمون ازم می پرسید که میدونی فلان تاریخ چند شنبه بوده و بهش می گفتم و دیگه به تقویم نگاهی نمی کرد ...

حالا نمیدونم این به خاطر روز شماری هایی بود که انجام میدادم و دائم سرم توی تقویم بود ... یا دلیل دیگه ای داشت ... به هر حال که ذهنم خیلی متوجه روزا و گذر زمان بود و هر روز میدونستم چندمین روز خدمتمه و چند روز ازش باقی مونده ! این رو یه جاهایی توی وبلاگ هم نوشتم 

در هر صورت اردوگاه هم به پایان رسید ... بعد از اردوگاه برنامه ها سبک می شدن و دیگه آموزش های تکراری تا آخرین روز آموزشی ادامه داشتن ...

خدا رو شکر یه مقدار زودتر مرخص می شدیم و ساعت مرخصی رفتتمون از حدود 7 شب که اون اوایل بود رسیده بود به ساعت 4 الی 5 و این خودش خیلی بود ! 2 ساعت در مقایسه با کل مرخصی که چند ساعت بیشتر نبود عدد بزرگی به حساب میومد ...

به هر صورت اون روز رو هم رفتیم خونه و یه حموم مشتی و کلی آهنگ گوش دادم به شخصه و ... یه حسی بهم می گفت که آخر اون هفته میان دورست ... با توجه به تعطیلی ای که روز 1 شنبه هفته بعدش یعنی روز سیزدهم توی تقویم بود ... بذارید یه نگاه به تقویم بکنم ببینم درسته ؟ شک کردم :دی

بله دقیقن ... بهترین زمان بود برای میان دوره دادن ... گرچه میتونستن اصلن میان دوره ندن اما امیدوار بودیم که بدن ... و خدا رو شکر این اتفاق هم افتاد ...

تا اینجای داستان رو داشته باشید ... منم برم یه مقدار به کارام برسم و به امید خدا بیام و بقیه داستان رو تعریف کنم ... سعی می کنم دفعه بعد که می نویسم آموزشی رو تموم کنم ...

موفق باشید

Thanks God For Everything



خووووب ... بریم سراغ ادامه ماجرا ... راستش یه سری مسائلی بودن توی آموزشی که دیگه خیلی جزئی بودن و من ننوشتم اما شاید بد نباشه یه اشاره ای بهشون بکنم ... اینکه به فرض اولین روزی که اومدیم خونه ... یعنی می شد روز 9 شهریور ... به علی زنگ زدم که فردا باهاش قرار بذارم و با هم بریم ... یادمه علی گفت ساسان من دیگه نمیرم ! فرار کردم !

گفتم علی 1 روزه تازه رفتی آموزشی فرار چیه ! گفت نمیتونم خدمت کنم ... یادش بخیر ... من و علی و امیر خیلی کارا با هم کردیم

یادمه یه جایی بود پشت بوفه پادگان که می رفتیم اونجا می نشستیم وقتی اعصابمون خورد بود ... علی برای اینکه روحیه خودش و ما شارژ بشه می گفت و بلند بلند می خندید ... اما به فرض ممکن بود چند لحظه بعدش با شنیدن یه داستان یه مقدار غم انگیز گریه بکنه !

یه دفعه همونجا داشت با گوشی حرف میزد زیر یه درخت ... یهو یه افسر دیدش و اومد سمتش ... اینم چاره ای نداشت ... گوشی رو انداخت زیر همون درخت ... داشتن درختا رو آبیاری می کردن و پر از آب بود زیرش ... گوشی رفت زیر آب و گل ... افسره هم دید ولی علی انکار کرد و افسره هم دیگه دستشو نکرد توی گلا به خاطر یه گوشی ! یادش بخیر گوشی رو در آورد علی و برد خونه گذاشت توی برنج

از فرداش آنتن دهیش بهترم شده بود :دی برای همین بود که توی اردوگاه اونقدر خوب آنتن میداد ... 

عصرا معمولن با هم بر می گشتیم ... امیر که به خاطر مشکل پزشکیش نگهبانی ها رو به کل پیچونده بود و نگهبانی نمیداد ... بعضی روزا فقط من و علی نگهبان می شدیم ... روزایی که یکیمون نگهبان بود حال گیری بود ... یکی میموند و بقیه میرفتن ...

خدا رو شکر که گذشت ... چه روزای بی فایده و بی هدفی بودن ...

به هر حال اردوگاه تمام شد و اومدیم خونه و فرداش برگشتیم پادگان و برنامه ها طبق روال طی می شدن ... با توجه به اینکه نصف پادگان اردوگاه بودن ... باید صبر می کردیم تا سه شنبه اونها هم برگردن و بعد ببینیم بهمون میان دوره میدن یا نه ! که بریم و چند روز خونه استراحت کنیم

گفته بودم که یکی از تفریحات من خوابیدن روی تختا بودن و خوندن یادگاری سربازای قبل از خودمون... یادمه روی یه تخت توی آسایشگاه دوم یگانمون نوشته بود ما اعزامی 1 شهریور 92 هستیم ( یک سال قبل از ما ) و در ادامه اش نوشته بود به ما میان دوره ندادن !

با توجه به اینکه شهریور و مهر تعطیلی زیاد نداره ... اینکه بخوان 4 روز پادگان رو تعطیل کنن خیلی سخته و اگر مناسبت خاصی نباشه میان دوره نمیدن ... تمام امیدمون به خدا بود ... اینکه اون 1 شنبه رو بهونه قرار بدن و شنبه رو بین التعطیل کنن ... 5 شنبه رو هم ببخشن بهمون و خلاصه یه 3 4 روز بهمون مرخصی بدن 

خدا رو شکر این اتفاق افتاد ... سه شنبه گفتن ممکنه 4 شنبه میان دوره بدن ... من رفتم پیش اون آشنامون که گفتم توی یگان ما اسلحه دار بود ... البته آشنا که نه ... بچه محل بود تقریبن ... برای همین هوامونو داشت

بهش گفتم بره با افسرمون صحبت کنه ... من رو اگر خواست توی میان دوره نگهبان بذاره عیبی نداره ... ولی همین روز اول بذاره ! خرابش نکنه ... 

رفت باهاش صحبت کرد و اومد گفت حله ! من حقیقتش بازم استرس داشتم که من رو وسط میان دوره نذاره نگهبان ... می خواستم چند روز پشت سر هم بدون فکر کردن به پادگان و ... فقط استراحت کنم ... واقعن دیگه کم اورده بودم ...

روز 4 شنبه که رفتیم پادگان هم تا ظهر تکلیفمون مشخص نبود ... ظهر سر کلاس بودیم ... در مورد کلاسا بهتون چیزی نگفتم ! کلاسای ما توی یه فضای باز درختی ... زیر سایه درختا ... روی یه سری صندلی چند طبقه ... مثل حالت صندلی تماشاگرای ورزشگاه ها برگزار می شدن ... جالب بودن ... حداقل یه محیط بسته نبود ...

اون روز هم سر کلاس بودیم که یهو یه نفر اومد گفت کلاس تمومه ... برید آماده شید برای میان دوره !

بچه های تهران رو توی میان دوره میذاشتن نگهبان ... بچه های شهرستان هم میرفتن شهرستانشون ... همه با هیجان دویدن سمت آسایشگاه و بچه های تهران هم دویدن سمت لوحه نگهبانی ! منم همینطور ...

دیدم اولین نفر اسم منه توی لوحه ! روز اول ! یعنی در حقیقت همون روز ... خیلی خوشحال شدم ! خیلی از بچه ها حالشون گرفته شد به خاطر نگهبانی وسط میان دوره ... بعضی ها بهم پیشنهاد میدادن که بیا جامونو عوض کنیم و به جاش بهت پول میدیم ...

اما افسرمون گفت جابجایی نداریم ... گرچه اگر هم داشتیم اصلن مایل نبودم ... خلاصه من اون روز نگهبان شدم ... همه رفتن مرخصی ... جالب اینجا بود که علی هم نگهبان شد توی یگان کناری ما ! 

چون پادگان خالی شده بود و فقط هر یگانی 3 تا نگهبان اسلحه خونه داشت و در یگان رو قفل کرده بودن ... 4 تا یگان گردان رو هم یه آسایشگاه بهشون اختصاص داده بودن و اون یگان علی اینا بود ... یگان ما بسته بود و فقط باید دم درش می ایستادیم !

تا شب هر 4 ساعت که می گذشت 2 ساعت پست میدادیم و شب که شد با بچه ها هماهنگ کردیم که به جای 2 ساعت یه مقدار بیشتر هرکسی بایسته و به جاش اینطوری فقط یه بار در طول شب مجبور بود بایسته و بعد هر 3 نفر که پست میدادن دیگه صبح شده بود و بچه های روز بعد میومدن و ما میرفتیم

بهترین نگهبانی همون روز بود ... هیچکس نبود ... افسر آموزشی هم که برامون به عنوان افسر نگهبان گذاشته بود یه سربازی بود که تازه دوره آموزشی و دوره کدش رو تموم کرده بود و اومده بود یگان ! 5 ماه خدمت بود ... برای همین زیاد بهمون سخت نمی گرفت ... 

ما هم توی راهروی یگان نشسته بودیم ... خاطره می گفتیم ... من رو زمین تکیه داده بودم ... علی سرشو گذاشته بود رو شونه ی من ... یکی دیگه از بچه ها هم دراز کشیده بود و سرش رو پای علی بود و خاطره می گفتیم

مثلن اینکه یه بار کلاس های عقیدتی سیاسی بود که دیدیم اومدن گفتن کی تایپش خوبه ؟ من سرعت تایپم بالا بود ... برای همین فرصت رو غنیمت شمردم و ازش برای پیچوندن کلاس استفاده کردم ! به خصوص که نشستن پشت یه کامپیوتر توی اون فضا یه حال دیگه ای داشت ! حتا اگه قرار بود با وورد کار کنی !

رفتم اونجا و دیدم علی هم اومد !!! همنطور که گفته بودم عین خودم بود ... دنبال فرصت بود برای پیچوندن و هرجا صحبت از پیچوندن بود من و علی راس قضیه بودیم ...

علی اومد و خندیدیم و تو اینجا چی کار می کنی و ... گفت خدا رو شکر ساسان من اصلن تایپم خوب نیست خدا خدا می کردم یکی باشه که من مجبور نشم تایپ کنم ... گفتم خیالت راحت تو بخون من می نویسم... بعد یه سری برگه دست نویس برامون آوردن و داخلش یه سری سوال 4 گزینه ای بود و ما متوجه شدیم سوالای امتحان عقیدتی خودمونه ! سربازایی که اونجا بودن حال نداشتن تایپش کنن و از ما سو استفاده کرده بودن 

اما این به سود ما شد ... همینطور که تایپ می کردیم براشون برنامه میریختیم که چطور سوالا رو کش بریم ! آخر که تایپمون تموم شد من سوالا رو یه جایی توی همون سیستم توی یه سری از فولدرهایی که هیچکس سمتشون نمیرفت توی دایرکتوری system32 ویندوز کپی کردم و اسمشون رو هم به کل تغییر دادم و ...

و چند روز بعد با خودم یه فلش بردم پادگان و توی یه فرصت که بیکار شدیم با علی رفتیم عقیدتی ... علی هم رفت با صحبت شروع کرد با مخ اون سراباز بازی کردن ... و بعد بهشون گفتیم ما کارمون تایپه اگر خواستید تایپ کنید به ما بگید ... هم ما خلاص میشیم از کلاسا هم شما استراحت می کنید 

از این حیله شیطانی ما در همون لحظه استقبال کردن و یه نامه بهمون دادن که تایپ کنیم ... و این شد که ما به بهونه تایپ خیلی سریع فلش رو وصل کردیم به سیستم ... البته این قسمت استرس زیادی داشت چون وقتی علی داشت فلش رو وصل می کرد یکی از افسرا اومد داخل و علی سریع برق سیستم رو قطع کرد از پشت ... افسر پرسید چیکار می کنید و ما هم گفتیم داشتیم نامه تایپ می کردیم برقش قطع شد الانم روشن نمیشه !

افسره هم گفت آره این برقش از اون سیما مشکل داره و به دست به سیما زد و گفت حالا روشن کنید ... و ما دکمه اش رو زدیم و باز روشن نشد ... چون از پشن خاموش بود ... افسره دوباره مشغول شد با سیما و علی توی یه لحظه دکمه رو از پشت زد و بار دوم که ازمون خواست دکمه رو بزنیم سیستم روشن شد و توی چشماش حس یه قهرمان رو میدیدم که یه مشکل جهانی رو حل کرده ! و از حقیقت ماجرا با خبر نبود 

خلاصه فایل ها رو ریختم توی فلش و موارد امنیتی رو هم پوشش دادم و نامه رو براشون تایپ کردیم و برای همیشه از دسترسشون خارج شدیم

و اعتراف می کنم که ما سوالات امتحان رو داشتیم و حتا آزمون های دیگه رو هم سوالاتشون رو به یه نحوی به دست آورده بودیم 

و تمام سوالات رو درست جواب دادیم ! در حقیقت جوابا رو حفظ بودیم ... چیزی که برامون جالب بود این بود که آخر دوره آموزشی از نفرات برتر آزمون های آخر دوره تقدیر شد ! و هیچ اسمی از ما نبود و به جاش یه افرادی ازشون تقدیر شد که هیچ استعدادی نداشتن و این در طول دوره کاملن مشخص شده بود ! و اونجا بود که به دست های پشت پرده و پارتی بازی و ... پی بردیم ... یادمه وقتی داشتن جایزه نخبه علمی پادگان رو میدادن فرمانده گروهان ما می خندید و می گفت هر روز واسه این بهم زنگ میزدن که براش پارتی بازی کنم ! نخبه هم شد !

خلاصه اگر قرار بود به نمره و ... درجه بدن و تقسیم کنن قطعن نفر اول بودیم ... اما اینطور نبود ! رندوم بود و افرادی که پارتی داشتن توی اولویت بودن ! گرچه پارتی ما خدا بود و این مشخص شد بعدن ...

یا مثلن خاطره یه روزی که گفته بودن هرکسی کسری یا معافی داره مدارکش رو بیاره مسجد تا پرونده اش تکمیل شه ... امیر متاهل بود و مدارکش رو آورده بود ... من و علی هم رفتیم مسجد و تا ظهر خوابیدیم ... ظهر هم که ازمون پرسیدن کجا بودید گفتیم رفته بودیم مدارکمون رو بدیم ...

خلاصه اون شب با اینکه نگهبان بودیم اما چون با علی با هم بودیم بهمون اصلن بد نگذشت ... صبحش هم با هم اومدیم خونه و خوشحال ... به علی گفتم چشم رو هم بذاری این 4 روز می گذره ! یادمه باید 14 مهر میرفتیم پادگان و اون روز دهم بود ! 

به هر حال اومدیم میان دوره و اون چند روز استراحت کردم و چرخیدم و کلی کارای مختلف انجام دادم ... اما سریع تموم شد 

روز دوشنبه که می شد 14 مهر ... وقتی برگشتیم پادگان هنوز 2 هفته حداقل از اموزشیمون مونده بود ... مثل روز اول بود ... همه پادگان اومده بودن و یه صف عظیم تشکیل شده بود جلوی دژبانی و همه رو می گشتن ... بچه های شهرستان خسته بودن ! دو روز توی راه بودن و فقط 2 روز خونه بودن ... 

و من به این فکر می کردم که کاش سریع تر این 2 هفته تموم بشه ... به هر صورت برنامه ها روز به روز خفیف تر می شدن و تقریبن فقط رژه می رفتیم و عصر ساعت 4 هم بر می گشتیم خونه !

من اون هفته 4 شنبه که می شد 16 مهر دوباره نگهبان شدم و این به انتخاب خودم بود ... چهارشنبه ها بهترین روز بود ... چون روز بعدش یعنی 5 شنبه ما تا ساعت 12 پادگان بودیم و سریع تموم می شد ... 

یه چیزی توی پادگان هست به نام گشتی و یه چیز دیگه ای هم هست به نام آماده ... یادمه جمعه هفته بعدش به یگان ما هم گشتی خورد هم آماده ! توی هرکدوم از این عملیات ها 60 نفر سرباز باید از یگانمون میموندن ! یعنی روی هم می شد 120 نفر ! چند نفر هم که نگهبانای اون روز بودن ...

هرجوری حساب می کردم یه نگهبانی جمعه باز می خورد بهم ... اما از اونجایی که گفتم خدا پارتیمون بود اون هفته تقریبن همه نگهبان شدن به جز من ! حتا اون افسر آموزشمون که بهم گفته بود نمیذارمت دیگه نگهبان اون روز مرخصی بود ... اما من فقط رفتم به اون یکی افسرمون گفتم که قرار بوده من دیگه نگهبانی ندم ... گفت باشه ! و من نگهبان نشدم ... واقعن خیلی برام ارزش داشت 

اصلن دیگه اون اواخر نمیتونستم تحمل کنم تو پادگان موندن رو ...

خلاصه من نفر اول رژه بودم و روزای آخر به بچه ها مرخصی هم میدادن حتا تا 2 روز ... ولی به من نداد فرماندمون و گفت تو اگر بری مرخصی کل رژه به هم میریزه ! من هم نرفتم و فقط رژه رفتیم... روزای آخر تموم نمی شدن ! و حتا توی دوره های قبل گاهی بچه ها رو یکی دور روز زودتر از اتمام ماه رها می کردن و مراسم پایان دوره آموزشی رو برگزار می کردن که بهش میگن مراسم تحلیف...

اما ما رو تا روز آخر کشوندن ... و روز تحلیف روز آخر مهر بود دقیقن و فردای اون روز اعزامی های جدید قرار بود بیان ! روز قبلش ما رو بردن و یه مراسم تحلیف آزمایشی مشابه مراسم اصلی برگزار کردیم ... بارون میومد و زیر بارون رژه رفتیم

خدا رو شکر فردای اون روز که آخرین روز آموزشی ما بود  هوا کاملن آفتابی بود ... بعد از حدود 2 ساعت سر پا ایستادن و تماشای مراسم و ... نوبت رژه رفتن شد ... اون روز کلی از اولیای سربازا هم دعوت بودن تا به صورت میهمان مراسم رو تماشا کنن ... و ما جلوی اونها رژه رفتیم و دیگه هرچی داشتیم رو کردیم ... وقتی رژه میریم کسی که اونجا پشت بلندگوعه ... که معمولن بالاترین درجه نظامی هست و اون روز امیر پادگانمون بود ... با گفتن جمله "گروهان - خیلی خوب" به ما میگه که وضعیت رژمون چطوره و ما باید با همون ریتم رژه جواب بدیم "سپاس - جناب" 

اگر 3 مرتبه به ما خیلی خوب بگه یعنی رژمون خیلی خوب بوده ... که خوب فرمانده پادگان ما اون روز به هیچ یگانی 3 تا خیلی خوب نداد ... به ما هم همینطور ... اما 2 تا خیلی خوب به ما داد که یعنی رضایت بخش بوده ... و وقتی داشتیم با رژه میرفتیم که میدون صبحگاه رو ترک کنیم یادمه افسر آموزشمون بهم گفت ساسان لایک داری ... پرچو بردی بالا ... قبلش بهم گفته بود تو پاهات خوب میاد بالا ... می خوام یه جوری بیاری بالا که یارو حال کنه

اون روزم پاهامو خیلی آوردم بالا و یادمه فرمانده پادگان پشت بلندگو گفت "ماشالله نفر اول"

:دی دلمون به چه چیزایی خوش بود ... من رو برای مراسم حرکات نمایشی و رزمی اون روز هم انتخاب کرده بودن ... اما چون نفر اول صف رژه بودم فرماندمون موافقت نکرد ... گرچه بهترم شد چون هر روز باید توی باشگاه پادگان میموندم و چوب و تخته می شکوندم !

خلاصه خدا رو شکر آموزشی ما تموم شد ... بچه ها اومدن توی آسایشگاه ... همدیگه رو بغل می کردن ... خداحافظی می کردن ... من هیچ حسی نداشتم ! حس خوشحالی درونم با فکر کردن به اینکه این تازه 2 ماهش بود خنثی می شد ... ولی خوشحال بودم که تموم شد ...

راستش همونطور که گفتم من دل بسته بودم به سفارش شوهر خالم و اون آشناهایی که اونجا بود و حس می کردم موقع تقسیم سفارش میشم و ...

یادمه هی زنگ میزدم به خالم و می گفتم خاله سفارش منو کردید ؟

این رو بگم که آموزشی ممکنه به دوره ای ختم بشه به نام دوره کد ! دوره کد یه آموزشی مجدده ... سربازا دوست ندارن کد بخورن معمولن ! چون دوباره باید از اول برن آموزشی و این بار به صورت تخصصی ... مثلن همزمان با دوره آموزشی ما بچه های دوره کد رژه توی پادگانمون بودن ... بدبختا هر روز تا ساعت 7 شب رژه میرفتن و نابود شده بودن

فکر کردن به یه آموزشی مجدد هم برام کابوس بود ... اما بهش فکر نمی کردم اصلن یعنی یه جورایی خیالم راحت بود ... یادش به خیر خاله خدا بیامرزم بهش می گفتم خاله من کد نخورم ! می گفت نترس خاله جان کد نمی خوری

اما آموزشی من مصادف شده بود با مکه رفتن خالم و شوهر خالم در نتیجه اصلن نبودن که من رو سفارش کنن ... 

زمانی که از مکه اومدن همون جمعه ای بود که گفتم 120 نفر نگهبان شدن و من نشدم ... من اون روز جمعه رفتم به استقبال و خوشامدگویی خالم و شوهرخالم

راستش اون افرادی که شوهر خالم ازشون خواسته بود موضوع رو پیگیری بکنن فکر می کنم فراموش کرده بودن ... با توجه به اینکه یه ماه هم هیچکس بهشون یادآوری نکرده بود 

و اون روز شوهر خالم به چند نفر زنگ زد تا جریان تقسیم من رو بهشون یادآوری کنه ...

به هر حال آموزشی تمام شد و اومدیم خونه ... تا 10 آبان بهمون مرخصی داده بودن ... گفته بودن روز 4 آبان بیاید امریه هاتون رو بگیرید 

توی امریه مشخص می شد کجا افتادیم ... قرار شد چند تا از بچه های تهران امریه شهرستانی ها رو براشون بگیرن و بفرستن 

روز سوم آبان بود که علی بهم زنگ زد ... گفت ساسان کجا افتادی ؟ گفتم نمیدونم ... گفت من افتادم تهران ... آشنامون کارمو ردیف کرده همونجایی که می خواستم افتادم ... توی ستاد نیروی زمینی ... 

این رو گفت و گفتم خدا رو شکر ... بعد بهم گفت تو مگه نگفتی شوهر خالت سفارشتو کرده به یکی از دوستاش که بندازنت همین تهران ؟

گفتم آره ... گفت پس چرا نیفتادی تهران ؟ گفتم هنوز که معلوم نیست ... گفت چرا بابا معلومه من اسم تورو هم از تو سیستم گفتم در بیارن 

افتادی اصفهان دوره کد خوردی ! گفتم علی شوخی نکن و خندیدم ... ولی یه مرتبه دیدم مشخصات کاملم رو بهم گفت ... اونجا بود که آب دهنمو قورت دادم و گفتم علی چی میگی اصفهان چیه ! گفت به خدا الان تو سیستم دیدم اسمتو دوره کد خوردی اصفهان ! دیگه هیچی نفهمیدم ...


باهاش خداحافظی کردم و سرم گیج رفت ! قرار بود تهران باشه که ! اصفهان چیه ! دوره کد چیه ! وای خدایا ... 

گوشی رو برداشتم زنگ زدم به مادرم گفتم مامان افتادم اصفهان که ! مادرم با ناراحتی گفت میدونم ... گفتم از کجا میدونید ؟ گفت خاله زنگ زد گفت انگار اون دوستشون یادش رفته ... وقتی هم بهش گفتن دیگه دیر شده بوده تقسیما انجام شده بوده !

اعصابم ریخت به هم شروع کردم به داد کشیدن و بعد هم بغضم ترکید ... یعنی فکر اینکه دوباره برم آموزشی هم نابودم می کرد

حالا باز این دوره آموزشی توی تهران بود و عصرا میومدم خونه ! دوره کد اصفهان بود ... دوره کد توپخونه هم بود یعنی بعدش تقسیم می شدیم توی نواحی مرزی کشور ... توی توپخونه ها ! بدترین جاها خلاصه ... 

انگار دنیا رو سرم خراب شده بود... نمیدونستم چیکار کنم ! داد می کشیدم و چند تا چیزم شکستم ! 

بعدم نشستم روی زمین و سرم رو گرفتم ووو فشار میدادم ... 

داشتم فکر می کردم که چیکار کنم حالا ... توی دوره آموزشی چند بار از جاهای مختلف اومده بودن و از بچه های تست گرفته بودن ... برای اینکه امریشون رو بزنن همون تهران ... برن توی کارای کامپیوتری و فنی و ...

من هیچکدوم از تست ها رو نداده بودم و خیالم به سفارش شدنم راحت بود ... اما انگار همه چیز خراب شده بود 

اما سربازی یه چیز بزرگ رو به من یاد داد که هیچوقت یادم نمیره 

پارتیت خدا باشه

ادامه داستان باشه برای بعد

Thanks A Lot God


خوب وارد  فاز جدید از داستان میشیم

فردای اون روز ما رفتیم پادگان و امریه هامون رو گرفتیم ... یادمه وقتی من رفتم امریه ام رو بگیرم افسر آموزشمون بهم گفت ساسان جای خوبی نیفتادی ... خودش خوبه ولی بعدش جاهای بدی میندازن آدمو چون توپخونه است ...

گفتم توکل به خدا ! اون روز با علی و امیر رفته بودیم ... اونا همیشه عجله داشتن ... یادمه رفتن یگانشون و امریه اشون رو گرفتن و جیم شدن ! 

گوشی و هندزفری منم توی ماشینشون بود ! خلاصه با هزار مکافات زنگ زدم بهشون و قرار گذاشتم باهاشون و رفتم ازشون گوشیم رو گرفتم ... 

و بعد با هم خدافظی کردیم ... ممکن بود دیگه فرصتی پیش نیاد که با هم باشیم دوباره ... علی افتاده بود تهران و امیر هم همین طور ! نامردا از همون اول کلی پی آشنا بازی و ... رفته بودن ...

خلاصه خدافظی کردیم و اومدم خونه ! 10 روز به ما مرخصی داده بودن و باید خودمون رو روز دهم آبان سال 93 معرفی می کردیم به پادگان بعدی ... 

مثل این بازی های کامپیوتری شده بود ... اینکه به چه مرحله ای وارد میشی از پیش تعیین شده بود ... تو فقط باید سعی می کردی توی هر مرحله خوب بازی کنی ... 

داشتم فکر می کردم که اینو چیکارش کنم ! فکری به ذهنم نمی رسید !

چند روز گذشت ... بعد از ظهر ها می رفتم استخر و تمرین می کردم که از فکرای منفی بیام بیرون ... یا میرفتم باشگاه و یکم کتک کاری می کردیم تا اعصابمون بیاد سر جاش ... اما به صورت ناخودآگاه خیلی بهش فکر می کردم ... 

یه روز بعد از تمرین استخر گوشه استخر تکیه داده بودم به دیوار و با پاهام داشتم آب رو شوت می کردم و توی فکر بودم که مربیمون اومد بالای سرم ! گفت چیییی شده بابا تو خیلی تو فکری ! میری خدمت می کنی تموم میشه دیگه فکر کردن نداره که !

گفتم آخه اصفهان افتادم - بعدشم معلوم نیست کجا بیفتم !  خندید و گفت میفتی روی لوله ی یه تانک لب مرز !

بعدش گفت تو مگه تکواندوکار نیستی ؟ چرا نمیری سراغش ؟ گفتم آخه ارتش تیم تکواندو نداره من ندیدم توی لیگ یا جای دیگه بازی کنه تیمش

گفت چرا بابا داره من خودم میدونم که داره ! برو اونجا بگو تکواندو کاری میبرنت توی تیم ! بعد هم مشخصات چند نفر رو توی تربیت بدنی نیرو زمینی بهم داد و گفت برو از اینا سوال کن میدونن !

خلاصه فردا صبحش پا شدم رفتم تربیت بدنی نیرو زمینی و اونجا پرسیدم در این مورد ... اولش طرف بهم گفت تیم پره فعلن بازیکن نمی گیره !

یهو اون یکی که کنارش نشسته بود گفت بابا این فرق داره قدش بلنده وزن بالاست ... ازم پرسید وزن چند بازی می کنی ؟ گفتم وزنای آخرم 

شماره مربی تیم تکواندو رو بهم داد گفت اگه کارت خوبه بهش زنگ بزن وزن بالاشون تعطیله دنبال یه وزن بالای خوب می گردن 

خلاصه زنگ زدم بهش و اتفاقن آشنا در اومد و از اساتید قدیمی بود و با استاد خودمون هم خیلی دوست بود ... 

قرار شد عصر همون روز برم محل تمرینشون برای تست ... خیلی خوشحال بودم انگار یه اتفاق امیدوار کننده داشت میفتاد 

عصر رفتم اونجا و یادمه دیر رسیدم ... اولش مربی بهم گفت که الان وقت اومدنه ؟ منتها بعدش گفت سریع لباساتو عوض کن بیا تو 

خیلی صحنه جالبی بود ... چند تا از بچه هایی که دوره نوجوانان روزگاری داشتیم با هم اونجا بودن ... خیلی از دیدنشون روحیه گرفتم و انگار برگشتم به روزای باحال ... سریع لباسامو عوض کردم و رفتم توی باشگاه و مشغول شدیم

یکم بزن بزن کردیم و یکی از بچه های قدیمی که رفیقم هم بود اومد گفت بیا استاد ... اینم وزن آخرت که می گفتی نگرانی... از این بهتر ؟ بچه های ما اینن ... خلاصه مربی هم خندید و گفت ساسان از همین الان توی تیمی ... 

قرار شد یکی از وزنای آخر بازی کنم ... وقتی داشتیم با بچه ها بر می گشتیم ازشون پرسیدم شرایط کسایی که توی تیم هستن چجوریه ! 

گفتن ما 6 ماهه رنگ پادگان رو ندیدیم - فقط روزی دو بار میایم اینجا تمرین می کنیم و میریم خونه ! گفتم یعنی نه پادگانی نه مو کوتاه کردنی نه نگهبانی دادنی نه هیچی ؟ گفتن هیچی ! فقط هفته ای 1 روز صبح میریم خودمون رو به پادگان تربیت بدنی معرفی می کنیم ! 

چقدر به نظرم عالی میومد ! سربازی رو هم توی باشگاه بگذرونیم ... 

در مورد اصفهان با مربی تیم صحبت کردم بهم گفت برو همونجا ما آشنا داریم ... بهشون می سپریم ظهرا ولت کنن بری برای خودت - فقظ تمرین بکن - برو بدو نفست چاق شه ... نفس داشته باشی بازی هات رو می بری ...

خلاصه روحیه ام کلی عوض شده بود ... به اینکه مربی شنام با یه پیشنهادش چقدر توی خدمت سربازیم تاثیر گذاشت همیشه فکر می کنم ...

گرچه ادامه مسیر پر از داستان های هیجان انگیز بود منتها در کل همه اش تاثیر توکل به خدا بود و پیشنهادایی که به خاطر همون توکل بهم می شد

میگن آدما یه نیروی فوق العاده درونشون هست که همه چیز رو تغییر میده ... من خیلی به خدا اعتماد کرده بودم و این باعث میشد اون نیرو درون وجودم فعال بشه ... میتونم بگم تا آخر خدمتم همه چیز اونطوری پیش رفت که خودم می خواستم ! به فرض با احتمال 5 درصد قرار بود یه اتفاق خوب بیفته و بعد از اون باز اگر اون اتفاق خوب میفتاد - اتفاق خوب بعدی احتمالش 2 درصد بود که بیفته ... و ...

اما همیشه همون اتفاقای خوب میفتادن ! همیشه همون درصد مظلوم پیروز می شد و اینا شانسی نبودن ... یه نیروی قوی پشتش بود که به دادم می رسید ... و نیروی درون من رو هم تقویت می کرد

خلاصه شب با بچه ها برگشتیم و قرار شد صبح دوباره سر تمرین باشیم ... 

من دیگه نرفتم خونه و رفتم خونه ی خاله ام خدا بیامرز ... صبح هم بیدار شدم و رفتم سر تمرین ...

مسئله ای که وجود داشت این بود که محل تمرین از خونه ی ما خیلی دور بود و گاهی 3 بار در روز تمرین بود ! در مقابل افتادن لب مرز به نظر بهتر میومد اما به تنهایی وقتی بررسی می کردم اینم یه مشکلی بود ... رفت و برگشتم چند ساعت طول می کشید ... و مجبور می شدم بمونم توی خوابگاه 

خلاصه از فکر این چیزا اومدم بیرون ... توی همون روزا بود که خاله ام زنگ زد بهم ... گفت ساسان ما تونستیم یه نامه برات بگیریم که اگر خودت بخوای از اصفهان منتقلت کنن به تهران همونجایی که آموزشی بودی ... 

پادگان آموزشی ما دوره کدش خیلی سخت بود ... همه اش رژه تا 7 عصر ! و اینکه اصلن روح بیمار اون پادگان دپرسم کرده بود ! دوباره نمیتونستم برگردم توش ... 

اما از طرفی تهران بود ... میتونستم برم خونه ... اونجا در اصفهان حتا اگر هر روزم من رو رها می کردن بازم باید 2 ماه اونجا میموندم 

خلاصه با خودم درگیر بودم ... زنگ زدم به مربی تیم بهم گفت ساسان اگه بتونی بیای تهران که دیگه عالیه ... صحبت می کنیم هواتو حسابی داشته باشن ... شاید تونستیم توی همون دوره کد بیاریمت توی تیم ... ( آخه توی آموزشی و دوره کد به کسی اجازه نمیدادن بره جای دیگه و تجدید دوره می شد اگر این کارو می کرد )

خلاصه بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم به این نتیجه رسیدم که توکل کنم به خدا ... بیام همین تهران

گرچه انتخاب جالبی بود و این رو هم از لطف خدا میدونم چون معمولن کسی اینقدر حق انتخاب نداره 

به هر حال رفتم اون نامه رو از شوهر خاله ام گرفتم و آوردم ... دایی من چندین سال پیش توی اون پادگان یکی از فرمانده ها بود ... قرار شد با داییم برم اصفهان و نامه رو بدیم و من رو منتقل کنن تهران 

شبی که داییم اومد دنبالم حالم گرفته بود ... یعنی استرس داشتم و نمیدونستم این کار چقدر طول می کشه ... قرار بود بریم که صبحش که می شد روز دهم بریم پادگان

روز دهم شنبه بود ... و اون هفته روز دوشنبه و سه شنبه مصادف می شد با تاسوعا و عاشورا ... و تعطیل بود

من با خودم فکر می کردم ممکنه به خاطر این تعطیلی ها کار من طول بکشه و بخوره به تعطیلی و مجبور بشم 1 هفته اصفهان بمونم ... 

خلاصه با داییم اومدیم و رسیدیم اصفهان ... نصف شب رسیدیم خونه مادربزرگم و همه از دیدن من با کله کچل و کوله پشتی سربازی و ... هیجان داشتن و مثل کسی که از قحطی اومده باهام رفتار می کردن و سعی می کردن هوامو داشته باشن

خلاصه وقتی رفتیم بخوابیم من رفتم با دایی کوچیکم توی یه اتاق که بخوابیم و قبلش با هم صحبت می کردیم ... به داییم می گفتم نمیدونم فردا چی میشه فکر کنم نگهم دارن باز ... گفت مرد حسابی تو انگار نمیدونی داری با کی میری ها ! بعد شروع کرد از خدمت خودش تعریف کردن و اینکه داییم چقدر هواشو داشته و چه کارایی براش کرده ! 

خیلی بهم روحیه داد حرفاش ... بعدم به خنده گفت فردا صبحونتو همین جا می خوری - میری - میای - نهار باز پیش خودمونی ! 

با اینکه حرفاش خیلی عجیب بودن اما داشتم به اتفاقای عجیب عادت می کردم ! انگار چیز خاصی نبود و واقعن چیزایی که به نظرم عجیب میومدن قدرت اتفاق افتادن رو داشتن 

احساس می کردم خدا توی وجودم یه نیروی جدیدی به واسطه اعتمادم بهش دمیده ... انگار وقتی بهش تکیه میدادم همه چیز تغییر می کرد
خلاصه خوابیدیم ... صبح من ساعت 7 بیدار شده بودم و استرس داشتم ... داییم خواب بود و انگار نه انگار !

خلاصه ساعت 9:20 دقیقه داییم بیدار شد از خواب ! رفتم گفتم دایی نمیریم ؟ گفت میریم دایی جان چه عجله ای داری انگار خیلی پادگانو دوست داریا !

یه صبحونه خوردیم و راه افتادیم ... لباسای نظامیمو تنم کردم که دایی کوچیکم همینطوری که صورتشو شسته بود و با حوله داشت خشکش می کرد اومد و یهو چشمش به من افتاد ... گفت واااااای ! گفتم چی شد ! گفت اصلن دپرس میشم این لباسارو میبینم چقدر بده سربازی !

گفتم دایی خسته نباشید واقعن یکم روحیه بدین --- بعد خندید و اومد بغلم کرد و گفت دایی ناهار اینجایی و یه چشمک زد و رفت ... دایی بزرگه ام هم داشت لبخند میزد ... انگار اونجا فقط من دقیقن نمیدونستم که چی به چیه و بقیه در جریان بودن 

خلاصه راه افتادیم و رفتیم پادگان و بعد از نیم ساعت توی ترافیک بودن و ... رسیدیم 

اونجا که رسیدیم اومدم پیاده شم که داییم گفت تو کجا ؟ گفتم بریم دیگه ! گفت برو تو ماشین بخواب بابا کجا بریم ؟ من خندیدم داییم هم خندید

گفت همونجا بشین تو ماشین تا من بیام !

من استرس داشتم ... همون موقع بچه های پادگان خودمون هم که اونجا افتاده بودن داشتن کم کم میومدن ... یادمه یکی از بچه ها امریه اش رو تهران جا گذاشته بود و بهش گفتن بره تهران امریه رو بیاره ! اعصابش داغون بود و برگشت تهران دوباره ! 

منم هیجان داشتم و نمیدونستم چی میشه و فقط می گفتم خدایا خودت درستش کن ... و باهاش حرف میزدم ... 

رفتم توی خیابون یه کیک و شیر کامائو خریدم ... یادمه توی مغازه یه دختره بود که تقریبن هم سن و سال خودم بود و اومده بود خرید 

بهم یه نگاهی کرد و یه لبخند ملیحی زد ... و این کارش رو حتا بعد از اینکه از مغازه خارج شدیم هم کرد ... با خودم می گفنم آخه الان تو این وضعیت این دیگه چی بود ! حالا عدل همین وسط باید یکی به من آمار بده ! با این کله کچل و این لباسای ضایع !

در کل اتفاقای عجیب و غیر قابل پیش بینی همینطور رخ میدادن ... من شیر کاکائو و کیکم رو خوردم و رفتم در دژبانی پادگان .... یکم با سرابازاش صحبت کردیم و ... بعدش حوصله ام سر رفت و رفتم توی ماشین دراز کشیدم ... و بعد خوابم برد ... چشمم گرم شده بود که دیدم در ماشین باز شد 

داییم اومد تو ماشین و من یهو یخ زدم ! گفتم خدایا چی شد ! بعد گفتم سلام چی شد دایی ؟ گفت به نظرت چی شد دایی ؟ و نامه ام رو داد دستم !

نگاه کردم دیدم پشت نامه نوشته تاریخ معرفی 17 آبان به تهران ! یعنی یه هفته هم باز بهم مرخصی داده بودن ... زیرش هم مهر و امضا فرمانده پادگان بود ... بعد داییم که قیافه منو دید زد زیر خنده و گفت حال کردی دایی ؟ فرمانده پادگان اینجا قبلن من فرمانده اش بودم ... حسابی رفیقیم با هم ... سه سوت کارتو راه انداخت - الانم اگر دیر اومدم چون نگهم داشته بودن به حرف زدن وگرنه کارت سریع تموم شد !

هنگ کرده بودم ! بدون هیچ دغدغه ای کارم تموم شد ! خدا خیلی کارش درست بود ... تازه 1 هفته هم مرخصی دادن بهم ... داییم هم بلند بلند می خندید و می گفت هنگ کرده ! منم واقعن هنگ بودم و فقط می گفتم دایی ممنون واقعن ... و داییم می خندید

بعد هم که رسیدیم خونه وقتی اون یکی داییم و بقیه دایی هام اومدن همه می خندیدن و داییم می گفت من بهش میگم ناهار اینجایی میگه نه بابا فکر نکنم ! بیا ناهارو بزن ... 

واقعن فکرم آزاد شده بود ... و تصمیم گرفتم دو سه روز اصفهان بمونم ... با دایی هام خوش گذروندیم و خلاصه کلی روحیه ام عوض شد

دایی کوچیکم می گفت ولی اگر همین اصفهان میموندی هم مطمئن باش بهت بد نمی گذشت ... 2 ماه حال می کردیم ... گفتم دایی با شما که بد نمی گذره اما توی خدمت همه چیز رنگش برای آدم عوض میشه ... داییم هم گفت آره واقعن اعصاب آدم داغونه و هیچیش دست خودش نیست

خلاصه همین الان که بهش فکر می کنم ... یعنی وقتی دارم تعریفش می کنم توی ناخودآگاهم همون استرس ها میان سراغم ... و وقتی به این قسمتش میرسم همون قدر دوباره راحت میشم .... انگار همین الان این اتفاق افتاده ... 

خدا خیلی هوامونو داره ... باید بهش اعتماد کنیم ... به اینکه چه تکیه گاهیه ... و چقدر میتونه به راحتی مشکلات رو حل کنه

خدا رو شکر تا اینجا هم درست شد و من 1 هفته دیگه فرصت گرفتم ... قرار شد شنبه هفته بعد خودم رو به تهران معرفی کنم ... 

ادامه داستان بمونه برای دفعه بعد ... امروز 24 آبان 95 هستش --- دو سال پیش این موقع من توی دوره ای بودم که قراره براتون تعریفش کنم به امید خدا

پس فعلن خدانگهدار تا دفعه بعد ...

And Thanks God - A Lot



خوب... چطورید ؟ امشب رفته بودم باشگاه و حالم بد شده بود ... یه حس سرگیجه و سیاهی رفتن چشم و ... داشتم ... می خواستم نرمش کنم اما حسش نبود ... اینه که به یکی دو تا از بچه های باشگاه گفتم بیان منو بزنن که یکم سر حال بیام ... واقعن احساس عجیبی بود - حس می کردم یخ زدم و باید یه کتک حسابی بخورم ... 

خلاصه بدجوری کتکم زدن ... یکی دو تا از ضربه هاشون که خورد توی بازو و ساعدم اینقدر سنگین بود که حس می کردم ریه هام گرفته و دیگه نمیتونم نفس بکشم ! راستش خیلی هم کتک خوردم اما بازم بدنم داغ نشد و حتا بعد از اینکه اونقدر زدنم و بدنم سرد شد حالم بدتر هم شد 

نشسته بودم گوشه باشگاه و سرمو انداخته بودم پایین و می خواستم بخوابم ! نمیدونم چم بود ! 

خلاصه اش اینکه دستم 3 تا ضربه عجیب خورد که اصلن قابل قیاس با ضربه هایی که توی دنده و کتف و ... ام خورده بود نیست و کبود شده و درد می کنه واقعن ... وقتی مبارزه می کردم کم پیش میومد یه همچین اتفاقی بیفته ! این حالت زمانی رخ میده که عین کیسه بکس وای میسی و کتکت میزنن و واکنش نشون نمیدی

و به علت همون حس عجیب و دردی که دارم حتا حس خوابیدن نداشتم ... داشتم به سربازی فکر می کردم ... ناخوداگاه رفتم توی گوگل یه سرچی زدم ... از همون سرچایی که چند روز مونده به خدمت میزدم ... که خدمت چجوریه و اینا ... و خاطرات سربازا رو خوندم ! 

اما این بار فرق داشت ! این بار همه چیزو خودم تجربه کرده بودم ! ریز به ریز حرفاشونو حس می کردم ! خیلی حس مسخره ای داره اما بازم بهش که فکر می کنم یه چیزاییش انحصاریه و فکر نکنم جایدیگه ای تجربه اش کنیم ... امیدهایی که توشه ... خوشی هایی که در حالت عادی اصلن متوجهشون نیستیم ... 

گفتم بیام یکم دیگه ادامه داستان خودم رو بنویسم ! 

تا اونجایی گفتم که رفتیم اصفهان و خدا رو شکر ردیف شد ... چند روز اصفهان موندم و اومدم ... یه نکته ای رو بگم ... من توی آموزشی که بودیم یه روز داشتم میومدم که بیام خونه - یادمه 5 شنبه بود ! از روی تصویر خاطره ای که توی ذهنمه و نور خورشید میتونم اینو بفهمم ... خلاصه داشتم میومدم که بیام که دیدم یکی از بچه های محلمون از کنارم رد شد ... من میشناختمش اما اون منو نمیشناخت ... کاملن هم بچه محل نبودیم ... تقریبن خونشون 1 کیلومتری با ما فاصله داشت ... اما زیاد دیده بودمش...

خلاصه وقتی از اصفهان اومدم تهران رفتم که پیداش کنم ... دوباره از روی تصویری که توی ذهنم بود یادم اومد که لباسا و درجه اش خیلی نو بودن ! حدس زده بودم که تازه اومده خدمت و نباید زیاد از من جلوتر باشه ! گفتم بهترین مورده که برم ازش سوال بپرسم

خلاصه رفتم پیداش کردم ... اسمش مهرداد بود ... جایی که کار می کرد رو پیدا کردم و رفتم تو و گفتم سلام آقا مهرداد ! یه نگاهی با تعجب بهم کرد و گفت سلام؟!؟!!؟ 

گفتم من یکی از بچه محلاتم - دیدمت چند بار ... یه بار هم توی پادگان دیدمت - سربازی ؟ یهو خندید و گفت مگه اونجایی ؟ گفتم آره و بحث شروع شد

خیلی هم گرم برخورد کرد و بهم گفت ساسان من خودم آموزشی تهران بودم ... دوره کد افتادم اصفهان و با یه نامه اومدم تهران دوباره - شرایطم عین خودت بود ... بعدش که اومدم تهران چون من در اصل سرباز اصفهان محسوب می شدم و آمارم اونجا رد میشد اینجا بهم سخت نگرفتن 

منو گذاشته بودن منشی ! نه رژه ای و نه هیچی ! خلاصه این حرفارو که زد خیلی خوشحال شدم ! گفتم یعنی منم داستانم همینه ایشالا ؟ گفت آره باید اینطوری بشه ... نباید ببرنت توی گروهان چون تو اصلن جزئی از آمار اینجا محسوب نمیشی !

خلاصه یه مقدار صحبت کردم و بعدش هم اومدم خونه و زنگ زدم به یکی دیگه از بچه ها که دوره کد توی پادگان ما بود ... و بهم یه مقدار توضیح داد در مورد جوش ... و یکی از فرمانده ها که تکواندوکار بود و گفت برو پیشش ( یادش بخیر - الان که فاکتور زمان حذف شده و همه این خاطرات رو کنار هم میبینم ... چقدر جالبن ... اون فرمانده رو بعدها چقدر میدیدم ... تقریبن اواخر خدمتم به شکل عجیبی توی یه مسیر قرار گرفته بودیم و رفیق بودیم با هم ... )

خلاصه یه مقدار اطلاعات تاکتیکی کسب کردم برای شروع دوره جدید ... و رسیدیم به شنبه و من رفتم پادگان دوباره ! روز 17 آبان ! یه نکته جالب این بود که در تمام طول خدمت من - شنبه ها استارت روزای حساس بودن ... شروع خدمتم ... پایان خدمتم ... شروع دوره کد - شروع رفتن به یگان ... شروع سال های 94 و 95 که بعد از عید باید میرفتیم پادگان ... همه اینها شنبه بودن ! جالبه !

خلاصه رفتم پادگان و دنبال یه جناب سرهنگی می گشتم که مهرداد گفته بود باید بری پیشش ! در حین جستجو منو ارجا دادن به یه استوار ... که اون استوار رو هم هرگز یادم نمیره ! و یادش در ذهنم میمونه تا آخر عمر ... امیدوارم سلامت باشه 

خلاصه من رفتم توی اتاق اون استوار و خودش اونجا نبود ! دیدم یه گروهبان نشسته پشت یه میز دیگه ... جوونم بود حدودن هم سن و سالای خودمون ... به من می گفت بشین تا استوار بیاد ... گفتم اوکی ام ! باز گفت بشین ! و چند بار گفت بشین که یهو بهش گفتم تورو کی گذاشتت پشت اون میز که هی به من میگی بشین ! بلند شو برو بیرون تا عصبانی نشدم ! گروهبان هم یه نگاهی بهم کرد ... گفتم چند روزه اومدی اینجا هی به من بشین پاشو میدی ؟

گفت من دیروز اومدم ! گفتم معلومه ... بذار برسی بعد دستور بده ! نکته اینکه من فکر می کردم سربازه مثل خودمون :دی و تازه اومده توی یگان و می خواد ادای گنده ها رو در بیاره ! برای همین قاطی کردم ...

یهو استوار اومد و یکم که صحبت کردیم گفت به سرکار بده کاراتو انجام بده ! وقتی اون گروهبان از جاش بلند شد و دیدم شلوارش نوار وظیفه نداره و کادریه تازه فهمیدم چه گندی زدم :دی 

خلاصه استوار و اون گروهبان مسئول پذیرش سربازا بودن اونجا ... و به راحتی میتونستن سربازا رو جایی بفرستن توی پادگان که عرب نی انداخته ! 

دوره کد از هفته قبل شروع شده بود و ما 3 تا بودیم که از جاهای دیگه با نامه اومده بودیم ! استوار گفت امروز سرم شلوغه شما برید و فردا بیاید تا کارتونو ردیف کنم ! منم خوشحال ! 

یه سربازی اونجا بود که پیش اینا کار می کرد ... استوار گفت پوریا برای اینا یه برگه  مرخصی بنویس بده من مهر و امضا کنم برن امروز فعلن

پوریا رو گه نگاه کردم یهو چند تا تصویر توی ذهنم فلش زدن ! خدایا این چهره چقدر آشناست ! 

پوریا خیلی خودشو می گرفت و به قولی به تازه واردا رو نمیداد ! اخماش تو هم بود ... بهش گفتم آقا پوریا ... با اخم یه نگاهی بهم کرد ... گفتم شما خونت فلان جا نیست ؟

یهو اخمش تبدیل به علامت سوال شد ! گفت چرا ! گفتم فلان خیابون ... ؟ گفت آره ! گفتم فلان کوچه رو بلدی ؟ گفت خونمون همونجاست و با یه حالت گیجی لبخند میزد و براش سوال شده بود که من از کجا میدونم ! 

یه نگاه به اسم و فامیلم کرد و گفت عه عه عه ! ... خیلی جالب بود ... پوریا همسایه یکی از عموهام بود و آخرین باری که من دیده بودمش بچه بود ... جالبه که من یکی دو بار لای در خونشون دیده بودمش فقط و یه صدایی که صداش زده بود پوریاااا و اینم سریع رفته بود توی خونه ! 

نمیدونم چطور بعد از حدود 10 15 سال هنوز یادم بود ... اما به هر حال ... پوریا هنوزم همسایه عموم اینا بود ... شروع کرد به خندیدن و گفت اتفاقن پسر عموتو صبح دیدم ... اون یکی هم که ایران نیست و چت می کنیم و ... 


و این هم باز از اون اتفاقای جالبیه که صحبتش رو کردم ... لای تو مخی ها سربازی یه چیزای جالبی هم پیدا میشه ... خلاصه پوریا یه مرخصی سفارشی برام نوشت و گفت ساسان هواتو دارم هرکاری داشتی بیا پیش خودم ... 

بعدم به استوار گفت رفیقمونه استوار هواشو داشته باش ... گروهبان هم اون گوشه لبخند میزد ... یه لبخند شیطانی ... 

خلاصه من اومدم خونه ... خونه عموم همون نزدیکی ها بود اما پسر عموهام یکیشون سر کار بود و اون یکی هم برای یه سفر کاری رفته بود اروپا و دیگه نمیشد من برم خونشون ... 

اومدم خونه و تلفن رو برداشتم و زنگ زدم به مربی تکواندوی تیم ارتش ... گقتم استاد من افتادم تهران خدا رو شکر ... شما گفتید اگر اینجا بیفتم نونم تو روغنه و ... گفتم باهاتون یه هماهنگی بکنم اگر قراره برم پیش کسی بهم بگید ... و ایشون هم بهم گفت برو پیش آقای فلانی توی تربیت بدنی و بگو من رو فلانی فرستاده  ... 

منم اوکی کردم و ... رفتم برای فردا

روز بعدش دوباره رفتم پادگان ... خواستن ما رو تقسیم کنن و همونطور که مهرداد گفته بود ما رو تحویل یگان ها ندادن ... می خواستن این 2 ماه رو توی قسمت اداری ازمون استفاده بکنن ... قسمت هایی که سرباز کم داشت ... برای همین اون دو نفر دیگه رو همونجا نگه داشتن ! یکی شد دستیار پوریا پیش خود استوار و یکی دیگه رو هم دادن اتاق کناری 

من هم رفتم تربیت بدنی و خودم رو معرفی کردم و از تربیت بدنی زنگ زدن به استوار که این سربازو بدید به ما ! استوار هم اوکی کرد و گفت اونم برای شما !

خلاصه من رفتم توی قسمت تربیت بدنی ! 

تربیت بدنی یه جایی بود گوشه پادگان که از کل پادگان جدا بود ! یه سالن داشت ... و چند تا سرباز ... وقتی رفتم اونجا سربازا ریختن دورم و یکیشون که ستوان سه بود ولیسانس بود و ارشدشون بود اومد و بهم قوانین رو گفت ! گفت اینجا رو ما باید تمیز نگه داریم و دست خودمونه و بهمون کمک بکن و ...

من به سروانی که توی تربیت بدنی بود و رفته بودم پیشش گفته بودم که من از تیم ارتش اومدم و قراره به تمرینام برسم ... قرار بود ظهر ها منو بفرستن خونه !

منم دلم می گرفت توی اون اتاق کوچیک تربیت بدنی و سریع جیم می شدم و میرفتم توی پادگان می چرخیدم و زنگ میزدم به مربی تیم که نامه من رو بزنه تا بتونم برم توی تیم ! قرار بود به کل یه نامه بزنن که من برم توی تیم و اصلن دیگه پادگان نرم و من برای یه همچین اتفاقی لحظه شماری می کردم ...

خلاصه من تا 4 شنبه توی تربیت بدنی موندم ... یه نکته ای که بود این بود که صبح ها که میومدم چون از همه سرباز ها جدیدتر بودم خیلی محترمانه ازم بیگاری می کشیدن ! سروان مسئول اونجا هم گفته بود حرف سربازا رو گوش بده که حرف منه !

خلاصه وقتی میومدم یه محوطه وسیعی رو باید جارو می کشیدم ! با این جارو دسته بلندایی که رفتگرها دارن ! و نکته اینکه چون پاییز بود - فردا دقیقن به همون شکل در میومد دوباره ...

بعد از این کار سرباز ارشد میومد نگاه می کرد و می گفت خوبه بیا صبحونه !

میرفتیم صبحونه می خوردیم و بعدش باز تمیزکاری ! من اونجا شیشه تمیز کردن با روزنامه رو یاد گرفتم ! نمیدونستم اینقدر حرفه ای شیشه رو برق میندازه روزنامه !

خلاصه بعد از این کار به بهونه تلفن کردن جیم می شدم ! و میرفتم زنگ میزدم به مربی های تیم که ببینم نامه ام چی شده و اونا هم می گفتن داریم اقدام می کنیم

خلاصه تا 4 شنبه به همین روال گذشت ... سه شنبه خاله خدا بیامرزم زنگ زد به مادرم و گفت به مناسبت اینکه از مکه اومدن قراره اصفهان شام بدن به اقوام ...

ما رو هم دعوت کردن ! من گفتم من چیکار کنم که خاله ام گفت یه کاریش می کنیم

فرمانده پادگان ما با داییم و شوهر خاله ام دوست و هم خدمتی بودن ! فرداش من رفتم پیش یکی از همسایه های خاله ام ... که البته قبلن توی آموزشی هم رفته بودم پیشش و نمیدونستم همسایه خاله ام هست و باهام برخورد جالبی نداشت ... اما اون روز که فهمیده بود من کی هستم خودش افتاد دنبال کارم

قرار شد بریم از فرمانده پادگان برام مرخصی بگیره ... که خوب وقتی رسیدیم اونجا دیدم داییم داره با فرمانده تلفنی صحبت می کنه ! شوهر خاله ام هم زنگ شده بود بهش ... خیلی جالب بود ... نمیدونستم اینقدر با داییم هم رفیقه !

خلاصه فرمانده همونجا گفت بفرستیدش 3 روز مرخصی که بره از خاله اش تشکر کنه به خاطر اینکه حمایتش کرده اینقدر 

منم که خوشحال ... اومدم یه برگه مرخصی از تربیت بدنی گرفتم و سروان تربیت بدنی گفت تو که صبح میای یه صبحونه می خوری غیب میشی تا ظهر - ظهرم که میای برگه میگیری میری ! الانم که 3 روزه اومدی داری 3 روز میری مرخصی ! گفتم بله دیگه ...

برگه رو داد و بردم پیش یه فرمانده دیگه که امضا بکنه ... و روز برگه ننوشتم 3 روز ... چون 3 روز می شد تا جمعه ! من 4 شنبه رو حساب نکردم و نوشتم تا 1 شنبه - یعنی شنبه رو هم برای خودم مرخصی نوشتم روی برگه که به صورت منطقی می شد از 5 شنبه تا شنبه یعنی 3 روز - اما توی پادگان 3 روز رو از همون روزی که داخلش هستی حساب می کنن که خوب نامردیه چون تا برسی خونه یه روزش رفته !

خلاصه بعد که قرارگاه برگه ام رو امضا کردن و آوردم که تربیت بدنی برام مهر تایید بزنه وقتی دید تا 1 شنبه زدم گفت این که شنبه رو هم زده مرخصی ! گفتم خوب 3 روزه دیگه ! یه جور عصبانی بهم نگاه کرد که یعنی تو خیلی داری زرنگ بازی در میاری و امضا کرد ... 


من اومدم خونه ... و خدا رو شکر اون 3 روز رو به همراه خونواده خودمون و خاله عزیزم رفتیم اصفهان ... اون روزا رو یادمه ... خاله ام ... خدا رحمتش کنه خاله ام رو ... چقدر بی نظیر بود ... واقعن وقتی فوت شد ... خدا رحمتش کنه ... خلاصه تا جمعه اصفهان بودیم ... بعدش هم اومدیم خونه و شنبه هم استراحت کردم و یکشنبه برگشتم پادگان ... صبح طبق معمول رفتم و جارو ... 

اون روز قرار بود برم تربیت بدنی ارتش و نامه ای که برام زدن رو بگیرم - بیارم بدم فرمانده پادگان تا منو بفرستن تحت نظر تیم ارتش ... 

این 1 هفته الان که بهش فکر می کنم اندازه 1 ماه گذشت برام ! از بس که زنگ میزدم بهشون که کارمو پیگیری کنن ...

خلاصه رفتم گفتم بهم یه مرخصی بدید که برم دنبال کارم ... یادمه مسئول تربیت بدنی گفت دعا کن کارت درست شه ... دیگه از دست هم خلاص شیم ... 

اون روز رفتم اونجا و اونجا که رسیدم داییم بهم زنگ زد ... گفت ساسان من با مسئول آموزش نیرو زمینی که دوست و همسایه دیوار به دیوارمونه صحبت کردم ... با توجه به اینکه تو خودت الان سرباز یه جای دیگه هستی و مامور شدی به این پادگان ... و همین خودش زیر علامت سواله ... اگر از اینجا باز مامورت کنن به جای دیگه احتمال اینکه هم غیبت بخوری هم تجدید دوره بشی خیلی زیاده ... بعد من جواب مادرتو نمیتونم بدم 

بیخیال تیم بشو تا دوره کدت تموم بشه ! بعدش تمام مسئولای تربیت بدنی دوستامن ... خودم هر تیمی بخوای میفرستمت ... 

خلاصه من اونجا توی پادگان تربیت بدنی نیرو زمینی مونده بودم بین زمین و هوا ! نامه توی مشتم بود اما گفتن بیخیالش شو ! 

داشتم به این فکر می کردم که باید این 2 ماه رو هر روز برم بیگاری بدم و جارو بکشم 1 ساعت و ... 

حالم گرفته بود ... خوب یه چیزی یادم اومد ... این  اتفاق مال روز 3 شنبه هفته قبلش بود ... چون من یادمه ما که توی مسیر اصفهان بودیم داییم به مادرم زنگ زد و می گفت بذارید بره - بعدش که دوره کدش تموم شد با خیال راحت بره توی تمرینای تیم ارتش

درسته ... که بعد من 4 بهشون گفتم که یه چنین حرفی بهم زدن و بیخیال انتقال شدم و باید بمونم

و 1 شنبه که دوباره رفتم پادگان ... یه سرهنگی بود که مسئول کل تربیت بدنی اونجا بود ! بهم گفت چه رشته ای هستی ؟ چه مقامایی داری و ... ؟ و بعدش با هم یه جلسه گذاشتن و سروان اومد بهم گفت ما اینجا نیروی کار می خوایم توی تربیت بدنی - کسی که توی تمرینه سخت میتونه اینجا کار کنه .... بعدم هیچی نگفت و طرفای ساعت 10 بود که بهم گفت برو شعبه وظیفه پیش استوار ( استوار و پوریا و ... ) - اونجا کار دارنت ! گفتم چیکار ؟ گفت نمیدونم برو خودت می فهمی !

خلاصه رفتم اونجا و دیدم استوار میگه زنگ زدن گفتن تو رو اونجا نمی خوان ! با شرایط تو به دردشون نمی خوری ! اونجا که میری باید همونجا بشینی - بعضی وقتا اصلن نری خونه ! تو هم که زنگ زدن گفتن ورزشکاری بذارن بری تمرینتو بکنی ... خلاصه نخواستنت دیگه !

گفتم استوار حالا من کجا برم پس ! گفت بذار زنگ میزنم قرارگاه برو اونجا !

قرارگاه یکی از مسخره ترین قسمتای پادگان بود ! مملو از نگهبانی و ... 

البته من به شرایط واقف نبودم اما بازم اگر هم واقف میبودم هرکای می خواستن میتونستن بکنن و من حق اعتراض نداشتم ! کما اینکه این اتفاق تا مرز وقوع هم پیش رفت و خدا رو شکر اوکی شد

خلاصه ... من رو فرستادن قرارگاه ... گفتن صبح که اومدی برو پیش فلانی ... فردا صبحش رفتم پیش همون فلانی ! جایی که رفتم پر بود از سربازای خسته ... ترکیده ... یه جو بد ! انگار وارد زندان داری میشی ! 

بعد که فلانی اومد و ازم پرسید و فهمید که من دوره کدی هستم  و داستم چیه باز من رو پس فرستاد و گفت ما اینجا سرباز می خوایم که دخلشو بیاریم ! این نهایتش 2 ماه اینجاست ... نمیتونیم روش حساب کنیم !

دوباره رفتم پیش استوار ! اعصابم داشت خورد میشد ... همون روزا بود که خیلی با خدا حرف میزدم چون خیلی رو اعصابم بود ! الان خودم هم نمیتونم درکش کنم - باید رفته باشید تا بدونید چی میگم ... هر لحظه احتمال داشت منو پاس بدن به یکی که دخلمو بیاره ! همینطور پاسگاری می شدم ...

خلاصه بعد باز زنگ زدم به علی ... گفتم علی اون رفیقت که توی پادگان بود و زمان آموزشی میرفتی پیشش کجاست ؟ آدرسشو داد و فرداش رفتم پیشش ... گفت من هواتو دارم بیا پیش خودمون

وقتی رفتم پیشش دیدم هم اتاقیش که یه سروان بود کشیدش کنار و دارن با هم بحث می کنن

فهمیدم به خاطر منه ! بعدش صداش کردم و گفتم به خاطر من بود نه ؟ گفت به کسی ربطی نداره تو بیا پیش خودم به اینا چه !

گفتم آقا من که نمیتونم بیام اینجا شما رو به دعوا بندازم که ! اگر بیام باید همه موافق باشن

خلاصه ... از اونجا هم رونده شدم ! اینها به این خاطر بود که من سربازی نبودم که بتونن ازم استفاده کنن ... ما 1.5 ماه قرار بود اونجا باشیم و عملن بلا استفاده بودیم مگر به صورت موقتی و توی کارای ریز ! 

اون دو نفری که با من اومده بودن قرار شده بود کارشونو درست کنن و بعد از دوره کد همونجا بمونن ... ولی من نه ! من تکلیفم دقیقن معلوم نبود 

خلاصه یادمه یه 4 شنبه رفتم پادگان و صبح نشسته بودم جلوی در اتاق استوار تا بیاد ... راستی توی این مدت استوار ازم چند تا کار خواسته بود ! 

یکیش اینکه برم دنبال مشکل یکی از آشناهاش که هم محله ای ما بود و ببینم حل میشه یا نه ! 

یادش بخیر با بچه ها چه جاهایی رفتیم ! یه سری لات سیبیل کلفت اومدن با ما مذاکره کنن ... بعد دیدیم خیلی اعصابشون داغونه از دست فامیل استوار و خلاصه حقم با اونا بود 

بعدش استوار خودش داشت ادامه تحصیل میداد و بهم گفت میتونم براش یه مقاله جور بکنم یا نه ؟ و منم یه مقاله حرفه ای براش بردم که کیف کرد 

توی اون اتاق پوریا بود که خوب باهام دوست بود ... استوار بود که ازم خوشش اومده بود و می گفت تو به درد می خوری ... و همون سرگروهبان که فکر می کردم سربازه ... خودش یه بوکسور حرفه ای بود و از وقتی فهمیده بود من ورزشکارم خیلی باهام خوب شده بود ... خلاصه بین اونا یه منزلت خاصی پیدا کرده بودم 

با اینکه لنگ در هوا بودم و هر روز که میرفتم پادگان معلوم نبود کی بر می گردم خونه ... کجا قراره بفرستن منو  و ...

تا اینکه اون 4 شنبه استوار اومد و دید جلوی در اتاقشم ... توی اون چند روز من چند دفعه رفته بودم پیش اون آشنای شوهر خاله ام که توی آموزشی میرفتم پیشش 

اون روز استوار گفت ساسان تو اینجا یه آشنا داری نه ؟ گفتم آره ... گقت اصلن نمی خواد پیش هیچکس بری

صبحا بیا پیش من که من بدونم اومدی ... بعد برو پیش همون آشناتون ... ظهرم بیا اینجا من برگه مرخصیتو بدم که بری 

اینو که گفت انگار دنیا رو بهم داده ! یعنی از این باحال تر نمیشد ! صبح برم پادگان تا ظهر - ظهرم بیام خونه ! 

واقعن خدا حفظش کنه چون خیلی هوامو داشت و این کارش رو فراموش نمی کنم ! 

و خدا رو شکر از فردای اون روز که البته میشد 5 شنبه ... تقریبن از شنبه اش دوره کد یه شکل جالبی پیدا کرد ! 

رفتم پیش آشنای شوهر خاله ام توی پادگان ... یه جایی دنج ! با سربازاشم که قبلن دوست شده بودم و خودم از خدا می خواستم که این اتفاق بیفته اما خیلی برام دور از ذهن بود 

اما همون طور که گفتم توی پست های اخیر وبلاگ - خدا به واسطه نزدیک شدن بهش یه کارای عجیبی برای آدم انجام میده ! 

انگار همه چیز باهات هم مسیر میشه ... من اینو احساس کردم ... و حالا به امید خدا وقتی سربازیم رو تعریف کنم به کرات بهش اشاره می کنم 

خلاصه این هم یکی از حرکت قشنگای خدا بود که به واسطه سیستم دقیق کاریش به اجرا در اومده بود ! قطعن خودش هم حواسش بود و هست ...

به هر حال تا به اینجای کارو داشته باشید تا من دوباره وقتی سرم خلوت شد بیام و باقی داستان رو بنویسم ! انگار این قصه سر دراز دارد

دستمم که درد می کنه و ...

Thanks God



خوب سلام ! می خواستم بخوابم که یهو دیدم یه بنده خدایی پیام فرستاده و می خواد بره سربازی اول دی ماه و داشت الفاظ رکیک میداد و ...

یکم دلداریش دادم و براش آرزوی موفقیت کردم ... و یهو یاد این قسمت از وبلاگ افتادم گفتم بیام بنویسم یه چیزایی تا وقتی که حوصله دارم ... چون خوابم میاد !

تا اونجایی گفته بودم که استوار اومد گفت برو یه جایی توی پادگان ول بچرخ و بیا ظهرا بفرستمت بری ! خیلی حالت شگفت انگیزی بود این حالت !

منم بیخیال تیم شده بودم و گفتم توی همین حالت دوره کند ! رو بگذرونم ... که البته افتاده بود رو دور تند خدا رو شکر !

کار من این شده بود که صبح ها میرفتم اون قسمت از پادگان که پرنده پر نمیزد ! یه زنگ میزدم به استوار که من اومدم و می گفت اوکی ... بعدم همونجا بودم

با چند تا از بچه های گل ... محسن ... علیرضا ... احمد و باقی بچه ها که هرکدوم داستان خودشون رو داشتن

بین اونها علیرضا افسر بود و 8 ماه از من زودتر اومده بود خدمت ! احمد هم حدود 4 ماه زودتر از من اومده بود ... محسن اما سال 91 اومده بود ! 

خیلی زودتر از ماها ! محسن یه پسر با مرام بود که قُد هم بود ! به همین خاطر حدود 8 ماه هم اضافه خدمت خورده بود !

بچه ی قم بود و متاهل هم بود ... اما به خاطر قد بازی هاش نمیذاشتن بره قم ! نگهش داشته بودن توی پادگان و تقریبن اون زمانی که من دوباره رفته بودم پیششون محسن باید خدمتش تموم شده  می بود اما باید 8 ماه دیگه میموند ! اونایی که رفتن سربازی میدونن بعد از 21 ماه خدمت 1 هفته اضافه خدمت چقدر دردناکه ! تصور اینکه این عبارت کثیف به ماه برسه واقعن سخته و چه رسد به اینکه یه نفر 8 ماه اضافه خدمت داشته باشه

علیرضا هم پسر خوبی بود و با من میونه اش خوب بود اما به دلایل شخصی به سربازا زیاد چراغ سبز نشون نمیداد و هر چند وقت یه بار یکیشون رو می فروخت به فرماندشون ... گرچه این رفتارا گاهی رفتارای کنترلی هستند و شخص مجبوره برای اینکه کنترل اوضاع از دستش در نره این کارو بکنه ... چون سربازای عادی بعضی هاشون خیلی همه رو اذیت می کنن ... و اگر اینطوری کنترل نشن پتانسیل اینو دارن که نه تنها خودشون بلکه برای همه اطرافیانشون هم یه مدت مدید اضافه خدمت جور کنن !

خلاصه من رفتم پیششون و چون مهمونشون بودم خیلی رفتارشون باهام خوب بود ... فرماندشون که با شوهر خالم آشنا بود گفته بود صبحونه زیاد بگیرن و این به نفع بچه ها هم شده بود ! با هم صبحونه مشتی میزدیم به بدن ... بعدش هم همونجا استراحت می کردیم

علیرضا کارش این بود که صبح حا که میومد روزنامه می گرفت و جدول ! کلی سرگرم می شدیم ! من قسمت ورزشی و حوادث روزنامه ها همیشه بخش های مورد علاقه ام بود ... بعدش هم با هم جمع می شدیم و با بچه ها جدول حل می کردیم !

خیلی جالب بود ... روزا اینطوری سریع می گذشت و سرمون هم گرم بود ! احمد داستان خاصی داشت که از من خواست با کسی در موردش صحبت نکنم هیچوقت ... و این داستان رو یه دفعه برام تعریف کرد تا هم دردو دل کرده باشه و هم اگر میتونستم راه حلی براش پیدا کنم

پسر خوبی بود ... یه دفعه اومد و گفت ساسان یه معما دارم ببینم میتونی حلش کنی ؟ و معماشو گفت ... منم حلش کردم و هی منو قسم میداد که تو اینو قبلن ندیده بودی ؟  و انگار باورش نمی شد که یکی حلش کرده باشه چون گویا قبل از اینکه من بیام با این معما دخل همه  ی بچه ها رو آورده بود ...

بعد از حلش احمد شب ها میرفت و دنبال معما می گشت و فرداش با معماهای جدید میومد ... منم که خیلی علاقه داشتم و همشون رو براش حل می کردم و بالاخره باورش شد که من قبلن ندیدمشون ! 

محسن هم که پدربزرگ محسوب می شد از نظر خدمت همیشه می نشست روی میز و هر روز یه فیلمی بازی می کرد و می خندیدیم ! عمده تخصصش توضیح المسائل بود و بچه ها با لفظ حاج آقا مسئلتُن سوال رو شروع می کردن و محسن روی میز جوابشونو میداد ! به هر حال بچه قم بود و خودش می گفت زیاد با متخصصین قم نشست و برخواست داشته ! 


چند تا سرباز دیگه هم اونجا بودن که چون دائم عوض می شدن من اسامیشون رو یادم نمیاد ... اینهایی که ثابت بودن همینا بودن 

بچه ها در خلال این کارها به ساخت صنایع دستی هم مشغول بودند ! یادمه محسن با هسته های خرمایی که می خوردیم صبح ها با صبحونه ... برای خودش گردن بند و تسبیح و ... می ساخت ... البته کلی روشون کار می کرد و آخرش که میدیدیم به سختی میتونستیم تشخیص بدیم که این ها هسته خرما هستند !

خلاصه روزهای جالبی بود ! بچه ها می گفتن ساسان تو دوره کدت داره اینطوری می گذره و در اصل توپخونه ای هستی ... به این وضعیت ساده عادت نکن چون یهو تقسیم میشی یه جای پرت و پلا و بعدش سختت میشه خدمت 

منم همیشه می گفتم خدا بزرگه ... تا اینجاشو که اوکی کرده بقیه اش هم با خودشه ! 

روزها گذشتن به همین روال ... یادمه حتا استوار چون 5 شنبه ها تا ساعت 11 و نیم بیشتر نبودن ... چند تا 5 شنبه رو هم به من آف داد ! واقعن لذت می بردم وقتی 5 شنبه ها میومدم خونه ... و واقعن این کارای استوار رو یادم نمیره و دلیلش رو هم هنوز نفهمیدم ! با سربازای دیگه خیلی جدی برخورد می کرد ! نمیدونم چرا اینقدر هوای منو داشت ... با اینکه اولین باری بود که همو میدیدیم ... کار خدا بود 

یه قسمت از دوره کد رو که من هیچوقت یادم نمیره دوست دارم تعریف کنم ... من از طرف تیم ارتش بعد ها چند تا مسابقه شرکت کردم ... برای همین اون روزها باید برای اون مسابقات خودم رو آماده می کردم و استوار هم در جریان بود ! عصرها همیشه میرفتم تمرین ... 

استوار رو خدا پدرشو بیامرزه ! حتا ورود من رو میزد ساعت 8 به جای 6:30 ... هیچ سربازی اینطوری خدمت نمی کرد ! 

توی دوره کد کسی درجه نداره ولی به من می گفت برای اینکه دم در بهت دژبان گیر نده ... درجه ستوانی بزن و بیا تو ! خلاصه کاراش مشتی بودن خدا پدرشو بیامرزه ... اما من طمع کردم و خداوند طمعکاران را دوست ندارد !

یه روز توی تمرین پای من آسیب دید ... البته واقعن آسیب دید اما با توجه به اینکه خیلی زیاد آسیب دیدم ... دیگه در رفتگی پا و حتا گاهی شکستگی های استخون پا در بعضی موارد عادی هستند و خدا رو شکر از زندگی نمیندازن آدمو ... فوقش چند هفته لنگ لنگون راه میرم و یا اینکه عصا استفاده می کنم اما نه در حدی که مجبور بشم استراحت مطلق بکنم و بخوابم توی خونه

وقتی رفتم دکتر پامو نشون دادم و عکس گرفتم و ... دکتر گفت باید مراعات بکنی ! گفتم دکتر من سربازم ... لطف کنید برام به استراحت بنویسید تا من ببینم میشه ازش توی پادگان استفاده کنم یا نه !

دکتر هم من رو میشناخت و این چند ساله دائم میرفتم پیشش و هر دفعه یه جام له شده بود ... برای همین اوکی کرد و نامه نوشت که من احتیاج به 10 روز مرخصی و استراحت دارم ... 

منم نامه دکتر و عکس پامو برداشتم و لنگون لنگون فرداش رفتم پادگان ... و با یه حس شیطانی داشتم میرفتم پیش استوار ! 

یه موضوع دیگه هم که کاملن یادمه اینه که برای این جریان کم با خدا صحبت کردم ! به خود خدا مراجعه نکردم !

خلاصه ... اون روز یه روز سه شنبه ی بارونی بود با هوای گرفته ! رفتم پیش استوار و جریان رو بهش گفتم ... استوار گفت باید بری بهداری پادگان و این مدارک همراهت رو ببری و ببینی بهت مرخصی میدن یا نه ! اینجا تا 3 4 روز میتونن بدن بهت ... 

با خودم گفتم همینم خوبه میرم شنبه میام ! مدارک رو برداشتم و رفتم بهداری ... وقتی نوبتم شد دکتر گفت دفترچه یگانت کو ؟ گفتم دفترچه ندارم ! گفت از کدوم قسمت اومدی باید دفترچشو بیاری ! خلاصه من رو ویزیت نکرد و گفت برو دفترچه رو بیار

برگشتم پیش استوار و جریان رو بهش گفتم ... استوار گفت برو قرارگاه چون ما زیر نظر قرارگاهیم ... بگو اسمتو بنویسن توی دفتر بهداری و دفتر رو بدن بهت که بری بهداری !

من هم رفتم قرارگاه ... اونجا که رسیدم یه سرباز بود و گفت از کدوم قسمتی و من گفتم که از کجا اومدم و بعد بهم گفت برو پیش فرمانده !

وقتی رفتم پیش فرمانده قرارگاه ... چون یه دفعه بهم مرخصی داده بود یهو من رو شناخت ... گفت به به ! ما هرچی دنبال شما گشتیم شما رو پیدا نکردیم ! میتونم بدونم شما الان کجای پادگان هستی که هیچ اثری ازت نیست ؟

و با امضای کی میری بیرون و میای ؟ اصلن مگه دوره کد نیستی ؟ چرا اینطوری داری خدمت می کنی ؟ 

من هنگ کرده بودم و گفتم وای خدایا دخلم اومد !  فرمانده قرارگاه به همین بسنده نکرد ! گوشی رو برداشت و زنگ زد به سرهنگ مسئول کل اون قسمت ها که فرمانده خودش هم بود !

و جریان من رو گفت ... بعد هم زنگ زد به استوار و گفت شما چرا سربازا رو بدون هماهگی با قرارگاه می فرستی برن ؟ ما اینجا هیچی نگهبان نداریم و شما این نیروهای مفت رو می فرستی برن خونه ؟ 

من دیگه فاتحه ی اعصابم خونده شد ! گفتم خدایا عجب غلطی کردم ! حالا من که اینجا آمارم ندارم ! اینا منو می گیرن و سربازا رو می فرستن خونه و شبا باید جای همشون اینجا پست بدم ! عجب اشتباهی کردم ...

خلاصه بهم گفت وایسا و من وقتی حواسش نبود فرار کردم از اتاقش و رفتم پیش بچه های خودمون ... علیرضا و محسن که منو دیدن فهمیدن یه طوری شده ! 

اومدن گفتن چی شده ساسان ؟ جریانو بهشون گفتم و گفتم با پای خودم رفتم دخل خودمو آوردم ! حدود نیم ساعت پیششون نشستم و در اصل دراز کشیده بودم گوشه آسایشگاه و دستم روی پیشونیم بود و خودم رو فحش میدادم !

تیم بهم گفته بودم مسابقه هایی که قراره بدی مشخص می کنه که میتونی توی تیم بمونی یا نه و اگر مقام نیاری جذبت نمی کنیم

و به همین دلیل باید هر روز میرفتم و تمرین می کردم ... گرچه تمرین های هوازی می کردم بیشتر چون پام آسیب دیده بود اما خوب بازم اگر توی پادگان نگهم میداشتن همه چیز بدجوری خراب می شد و ممکن بود کل سربازیم رو تحت تاثیر قرار بده !

خلاصه بعد از حدود نیم ساعت برگشتم و رفتم پیش استوار ... توی راه تا رسیدن بهش کلی با خدا حرف زدم ... رفتم پیشش و بهم گفت چیکار کردی ؟ 


گفتم هیچی استوار شما گفتید برو اونجا منم رفتم ! گفت خراب کردی ... همون موقع باز تلفنش زنگ خورد ... دوباره همون فرمانده قرارگاه بود ...

این بار به استوار گفته بود که هیچکس رو بدون هماهنگی با من نمیفرستی بره ... و برگه جدید مرخصی میسازی که زیرش جای دو تا مهر و امضا باشه ... مهر و امضای من ... و بعدش مهر و امضای خودت !

اگر من احتیاجی نداشتم میذارم برن ... 

همونطور که اولش هم گفته بودم ما سه نفر بودیم ... اونجا فرمانده قرارگاه ازم پرسید که غیر از تو چند نفر دیگه با این شرایط اونجا هستن و من اظهار بی اطلاعی کردم و اسم بچه ها رو نیاوردم 

اونجا پیش استوار هم بچه ها دائم می گفتن ساسان ما رو هم لو دادی و من گفتم که نه ! اما استوار گفت از این به بعد باید برید پیشش امضا بگیرید

من حالم اصلن خوب نبود ... نشسته بودم روی صندلی و دائم با خودم می گفتم حالا چیکار کنم ! علی بهم می گفت ساسان چقدر استرس داری ... فوقش می گن نگهبانی بدیم دیگه ! 

گفتم من شرایطم فرق داره نمیتونم بمونم توی پادگان ... بعدش بدجوری همه چیز خراب میشه ...

خلاصه اون روز استوار به من گفت امروزم با نامه من برو زیر سیبیلی ... و من با کلی استرس و اضطراب اومدم خونه

یادمه خیلی دعا کردم ... و یادمه با خودم می گفتم خدایا این یکیو دیگه می خوای چیکارش کنی ؟ بدجوری گند زدم این بار !

فردای اون روز وقتی میرفتم پادگان حالم با باقی روزا فرق داشت ... اصلن حال خوبی نداشتم ... از اینکه اون شرایط خوب رو خودم نابود کرده بودم خیلی ناراحت بودم و از اینکه اصلن معلوم نبود امروز که میرم قراره چی به سرم بیاد احساس خیلی بدی داشتم ...

توی تموم راه با خدا صحبت کردم و رسیدم پادگان ... وقتی رفتم استوار هنوز نیومده بود ! 

صبر کردم تا بیاد و با استرس ازش پرسیدم استوار چیکار کنم ؟ گفت هیچی برو پیش همون آشناتون فعلن تا بهت بگم ! 

منم رفتم و کلی استرس داشتم ! صبحونه نتونستم بخورم ...  و همه اش منتظر زنگ استوار بودم اما تا ظهر هیچ خبری نشد

ظهر هم من دیگه خودم طاقت نیاوردم و پا شدم رفتم پیشش ... دیدم اون دوتای دیگه که شرایط من رو داشتن دارن میرن که برگشون رو قرارگاه امضا بزنه !

اعصابم خورد بود که دیدم پوریا بهم چشمک زد ... گفتم چیه ؟ گفت یکم خرج داره اما چیکار کنم رفیقمونی دیگه ! بیا اینارو ببین

رفتم جلو و دیدم یه مشت از اون برگه مرخصی های قبلی توی کشوش داره ! گفتم خوب من که نمیتونم دیگه با اینا برم 

پوریا هم خندید و به استوار گفت : استوار اینو ! میگه نمیتونم برم ! تو استوارو نمیشناسی ؟ 

بعدم بهم گفت اینجا دم در امضای استوار زیر برگت باشه کسی جرئت نمی کنه چیزی بهت بگه ... چون تمام سربازا کارشون اینجا گیره ...

بعدم استوار گفت تو نمی خواد بری پایین ... از همینا بهت میدم با همینا مثل قبل از پادگان برو بیرون ... هرکسی هم هرچیزی گفت بگو استوار گفته ... اگرم حرف اضافه زدن بیا اسمشونو بهم بگو فقط

بعدم به پوریا گفت امروز 4 شنبست ... 5 شنبه رو هم بهش مرخصی بده بفرستش شنبه بیاد که آبا از آسیاب افتاده باشه !

من هنگ کرده بودم ! اصلن انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و اون مشکلی که اونقدر به نظرم پیچیده میومد به همین راحتی حل شد !

خلاصه ازشون تشکر کردم و اومدم و توی راه خیلی خوشحال بودم ! همه اش با خدا حرف میزدم و گفتم خدایا تو دیگه کی هستی ! واقعن که چیزایی که اینقدر بزرگشون می کنیم رو به چه راحتی میتونی حل کنی ... و بر عکسش اگه حواسمون نباشه و طمع کنیم چقدر راحت نشونمون میدی که به یه چشم بهم زدن دخلمون میاد ! 

خلاصه یه سری قول و قرار باهاش گذاشتم ... سعی کردم دیگه طمع کاری نکنم و از همین حالی که بهم داده و اینقدر برام آسونش کرده استفاده کنم ... گرچه جواب همین حس مثبتی که سعی کردم در خودم ایجاد کنم رو هم مفصل داد و رابطمون رو بازم قوی تر کرد ... 

که به امید خدا بعدن بهش اشاره می کنم ...

اون روز با خوشحالی اومدم خونه ... و اینکه 5 شنبه رو هم بهم مرخصی داد خیلی خوشحال ترم کرده بود !

خلاصه که این موضوع هم وقتی بهش فکر می کردم بعدها، خیلی چیزا بهم یاد میداد و مثل یه چراغ شده بود توی مسائل مشابهی که پیش میومد و باعث می شد یه جاهایی حتا افکارم رو زیر پا بذارم و به حس درونیم اعتماد کنم و خدا رو شکر جواب این اعتماد رو هم خدا بهم داد

در هر صورت این هم یکی از ماجراهایی بود که توی دوره کد برام اتفاق افتاد ... تا اینجا تقریبن نصف دوره کد رفته بود و بقیه اش باقی مونده بود ...

به امید خدا باقیش بمونه برای وقتی که دوباره فرصت کنم و بیام و بنویسمش

شاد باشید و موفق

And Thanks God



اینجا رو خیلی وقت بود که رها کرده بودم - گفتم بیام یه مقدار خاطره تعریف کنم ... 

تا اونجایی تعریف کرده بودم که توی دوره کد نزدیک بود گیم اوور بشم ولی خدا رو شکر نشدم ...

بعد از اون دیگه حواسم به کارم بود و آهسته و بی صدا میرفتم و میومدم ! سعی می کردم هم زیاد سخت نگذره بهم و هم تابلو نشم

صبح ها رو دیگه کم کم رسونده بودم به 8 ! ساعت 8 صبح میرفتم توی پادگان ... خیلی جالب بود ! از اون طرف هم حدود 12:30 میرفتم و برگ مرخصی و خدانگهدار !

این چند ساعت رو هم علیرضا یا باقی بچه ها میرفتن روزنامه می خریدن و مطالعه می کردیم و جدول هاش رو حل می کردیم ... جدول حل کردنمون خوب شده بود دیگه !


روزا می گذشتن و من فقط منتظر بودم که تمام بشن و برم ملحق شم به تیم ارتش... با مربیش هم در تماس بودم ...

قرار شد که برم مسابقه بدم براشون... به بهونه ی همین مسابقات حدودن 7 8 روز مونده بود به پایان دوره کد از استوار اجازه گرفتم که برم به تمرینم برسم ...


کاری هم که نمی کردم و فقط یه دردسر بالقوه بودم براشون... برای همین استوار موافقت کرد ... 

و رفتم خونه ! خیلی خوب بود ... گرچه تمرین نداشتم و از نظر بدنی هم اصلن آمادگی مسابقه دادن رو نداشتم ولی باز بهتر از هیچی بود...

خلاصه اینکه این مسابقات هم چند تا بودن و هی عقب و جلو می شدن... با همون آمادگی خیلی کم فکری و بدنی رفتم بازی کردم و خدا رو شکر نتیجه بد نشد... وارد جزئیاتش نمیشم ...

روزی که آخرین مسابقه رو دادیم مربی تیم اومد و گفت ساسان امریه ات رو گفتیم بزنن برای ستاد نیروی زمینی لویزان که دستمون بهت برسه !

حقیقتش شوهر خالم اینا همه تلاششون رو کرده بودن که من بیفتم یه جای دیگه و این حرفی که مربی بهم زد یهو یه شوک بهم داد و مونده بودم چیکار کنم !

یه لحظه حس کردم همه چیز از کنترلم دوباره خارج شده ... و باز چیزی پیش اومد که براش برنامه ای نچیده بودم ... اما خوب خدمت بود دیگه کاریش نمیشد کرد...

توکل کردم به خدا ... دوره کد حدودن دهم دی ماه تموم می شد و بعدش هم حدود 10 روز مرخصی میدادن بهمون که خوب من از چند روز قبلش اومده بودم خونه...

امریه ام رو از اصفهان فرستادن دست یه نفر آورد برام و رفتم ازش گرفتمش ... این روزایی که توی خونه بودم درسته مه پادگان نمیرفتم ولی هیچ استراحتی نداشتم و دائم میرفتم سر تمرینای تیم و چون خیلی هم باهام فاصله داشت واقعن اذیت می شدم و توی همین چند روز فهمیده بودم که تیم به درد من نمی خوره و اون چیزی که فکر می کردم نیست... و وقتی دیدم امریه ام خورده برای اونجا جالم گرفته شد...

البته کارای خدا همیشه از افکار من هوشمندانه تر بودن و اینو همیشه متوجه می شدم بعد از یه مدت ...

خلاصه اینکه تا مسابقات رو دادیم مرخصی من هم تموم شد و 2 3 روز ازش مونده بود و اعصابم خورد بود که هیچی هم استراحت نکردم و باید خدمت رو شروع کنم

این سه چهار روز هم گذشت... روزی که قرار بود برم خودم رو معرفی بکنم داییم قبلش زنگ زد و گفت فردا من باهات میام... 

خیلی خوشحال شدم ... داییم خیلی دنبال کار رو می گرفت... خلاصه صبحش با هم قرار گذاشتیم و رفتیم اونجا و دوباره گل کاشت !

اونجا خیلی ها رو میشناخت داییم و رفت پیش فرمانده ی اون قسمتی که امریه ی من خورده بود... اون سرهنگ یه زمانی جز کادر خودش بود و به نوعی داییم در گذشته فرمانده اش بود...

بهم گفت دایی، اینجایی که امریه ات رو زدن به درد نمی خوره و واقعن اسیر میشی - گفتم میدونم - گفت بذار میگم یه جایی بندازنت که راحت خدمت کنی !

گفتم باشه... داییم به همراه یکی از دوستانش اومده بود که اون هم بازنشسته بود و قبلن فرمانده ی اونجا بود و خلاصه خیلی خرشون میرفت

اون سرهنگی که اونجا بود گفت ما یه جای خیلی خاص داریم که هرکسی رو نمیفرستیم... اما دیگه مورد شما استثناست باید از بودجه خودمون خرج کنیم

و امریه ی من رو به کل تغییر دادن و فرستادنم اونجا ! که من نمیدونستم چجور جاییه و سپرده بودم به خدا...

بعد هم داییم اومد و رفت پیش فرمانده ترابری که اون هم از دوستان نزدیکش بود و مشکل سرویس و ایاب ذهابم رو که حل کرد هیچ ! از همونجا گفت زنگ زدن به قسمت امور وظیفه و یه هفته هم برام مرخصی نوشتن که دیگه من از اعماقم عروسی گرفته بودم ! مشکل استراحتم هم حل شد و میتونستم یه هفته استراحت کنم

اون روز بیستم دی ماه سال 93 بود... یادش بخیر ... حدود 2 سال و نیم پیش... 

اون روز انتهای خدمتم برای خیلی دور بود... ولی الان 1 سال هم بیشتر از انتهاش گذشته...

خلاصه داییم گفت بیا بریم محل خدمتتم ببین و بعد بریم که بری خونه

رفتیم جایی که قرار بود تا آخر خدمتم رو اونجا بگذرونم... محیط جالبی داشت - حالت اداری بود و یادمه وقتی رفتم داخل اولین کسی که دیدمش مهدی بود... مهدی سرباز راننده ی فرماندمون بود که بعدن من پیشش مشغول خدمت شدم... و بعدش هم احسان رو دیدم... احسان هم خونشون نزدیک خونه ی ما بود و بعدن فهمیدم تکواندوکارم هست و با هم تمرینم می کردیم

اون روز همه وقتی دیدن من با دو تا بازنشسته ارتش اومدم اونجا با خودشون گفتن این از اون پارتی کلفتاست ! گرچه خدا رو شکر وضعیت خوب بود ولی پارتی اصلی خدا بود که اینارو چیده بود کنار هم

رفتیم پیش حاجی ... که من اون موقع نمیشناختمش ... و بهشون معرفیم کردن و حاجی چند تا سوال پرسید و گفت الان باید بری سر خدمت؟ گفتم نه مرخصی دارم... گفت پس برو بعد از مرخصیت بیا که تکلیفت و جات و اینارو مشخص کنیم

من از اتاق اومدم بیرون و داییم و دوستش مشغول صحبت شدن با حاجی 

من بیرون یکی از سربازا رو دیدم که اتفاقن روزای آخر خدمتش بود... گفتم اینجا چه جوریه ؟ گفت بهترین جاست - گفتم نگهبانی و مداومت و ایناش چجوریه  ؟ گفت هیجی ! نداره ! خیلی خوشحال شدم و واقعن احساس شو و شعف بهم دست داد

و بعد برای اینکه بیشتر خوشحالم کنه گفت تازه 5 شنبه و جمعه هم تعطیله ! دیگه داشتم بال در میاوردم... مگه میشه دقیقن همونطوری بشه که می خوام ؟ با خودم می گفتم خدایا چقدر کارت درسته ... دمت گرم

خلاصه خیلی خوشحال شده بودم و اصلن بعد مسافتش تا خونه از یادم رفت و با خودم گفتم می ارزه ! حالا یکم دور هست ولی راحته به جاش

و بعد صحبت داییم با حاجی تموم شد و گفت بریم... اومدیم و داییم اصرار کرد که بریم خونه ولی نرفتم و خداحافظی کردم و اومدم خونه

خیلی خوشحال بودم و یه هفته هم میتونستم با خیال راحت استراحت کنم و بعدش هم برم خدمتم رو شروع کنم !

قرار بود حدود 16 17 ماه آینده رو اونجا باشم... با کلی داستان که الان که بهشون فکر می کنم بی اختیار یه لبخند میاد گوشه ی لبم ! و حس می کنم یه کار بزرگ رو انجام دادم... کاری که همه قبل از شروعش حس می کنن خیلی بزرگه اما کسی که تمومش کرده میدونه که بالاخره تموم میشه...

الان سربازا رو که توی خیابون میبینم براشون آرزوی راحت و سریع تموم کردنش رو می کنم و بعد خوشحال میشم که خودم پشت سر گذاشتمش...

خدا رو شکر


نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی