تو چی شدی :: به نام تفاوت

به نام تفاوت

به نام تفاوت

درود به شما

با تشکر از اینکه از وبلاگ من بازدید می کنید.

در صورت تمایل میتونید برای ارتباط با بنده ازقسمت نظرات پست های وبلاگ، یا آیدی Unsane در تلگرام استفاده کنید.

این هم لینک آیدی :

https://telegram.me/Unsane

این آیدی تنها آیدی بنده و وابسته به این وبلاگ هست.

اگر هم ریپورت بودید و یا به هر دلیلی نمیتونستید پیام بدید میتونید در این کانال تلگرامی عضو بشید تا خودم بهتون پیام بدم

https://telegram.me/Phree

شاد و سلامت و موفق باشید.

داشتم به این فکر می کردم که دنیای آدم ها چقدر برای بعضی از آدم ها مسخره و تاریک و پوچه...


به این دلیل که قوانینش و نظام حاکم بهش توسط اکثریت شکل گرفته 


و هرچقدر یک  فردی درخشان تر و غنی تر باشه و تفاوتش با بقیه بیشتر باشه - این غلبه ی تاریکی ها و پوچی ها بیشتر اذیتش می کنه...


امشب جایی بودم و با برادر داشتیم خاطرات سربازیش رو مرور می کردیم...

و موضوع سویچ شد روی یکی از سربازها... به نام علیرضا


علیرضا زمانی که من کلاس چهارم دبستان بودم کلاس پنجم بود

یادمه اون زمان هر مسابقه ی علمی ای که برگزار می شد بین مدارس منطقه - همیشه نفر اول بود


و خیلی هم روی این موضوع که با نمره ی کامل اول بشه  حساس بود و اگر اول می شد و نمره ی کامل نمی گرفت حسابی ناراحت می شد


آخر اون سال هم نفر اول آزمون ورودی مدارس نمونه دولتی شد


یادم میاد بعدش اسمش افتاده بود سر زبونا... من سال بعدش آزمون استعدادهای درخشان قبول شدم و رفتم اما با دوستام که هم مدرسه ای بودن باهاش، وقتی صحبت می کردم - می گفتن یکی هست توی مدرسه به نام علیرضا که واقعن مخه... و تقریبن همه ی هم سن و سال هامون اون زمان می شناختنش...


دوران راهنماییش که تمام شد آزمون ورودی مدرسه ی ما رو شرکت کرد و قبول شد...


این حرف رو به نقل از حسین عزیز میزنم که یکی از دوستان سال بالایی ما بود و اون زمان در مدرسه ی ما همکلاسی علیرضا بود وقتی که علیرضا اونجا قبول شد


حسین الان برای خودش کسیه... خودش رتبه ی 5 زبان شد در کنکور سراسری و در مقطع ارشد و دکترا هم رتبه ی اول رو کسب کرد و واقعن انسان با استعداد و با سواد و غنی ایه از همه لحاظ


حسین می گفت علیرضا واقعن مخه... یادمه اون موقع می گفت با اینکه از یه مدرسه ی دیگه اومده اما هممون رو سوسک کرده !!!!


علیرضا در مدرسه ی ما هم دانش آموز ممتاز شد و بعد از یک سال تصمیم گرفت برگرده و بره دبیرستان نمونه... جایی که دوستان دوران راهنماییش بودند... و می گفت من این درس رو اونجا هم میتونم بخونم...


یادمه باز وقتی که برگشت به مدرسه ی نمونه همه می گفتند آینده ی بسیار درخشانی داره... حتا روی اینکه رتبه ی کنکورش زیر 100 میشه شرط میبستن


اما خوب معمولن افرادی که اینطوری هستند زیاد نمیتونن با بقیه ی افراد جامعه هم قطار بمونن و بالاخره یک جایی این تفاوت هاشون ممکنه مشکل براشون ایجاد بکنه


علیرضا در کمال ناباوری وقتی که کنکور داد... سال اول قبول نشد...


برای کسی قابل باور نبود... و همه می گفتند احتمالن زیر 100 نشده و گذاشته برای سال بعد...


اما سال بعد هم نتیجه اش بهتر نشد... و یک رشته ای که نمیدونم چی بود قبول شد و رفت...


من به بچه ها می گفتم که کنکور برای همچین افرادی یک آزمون عجیبه و نمیتونن باهاش ارتباط برقرار بکنند


بعد از کنکور در دانشگاه دوباره میشه همون علیرضایی که بود...

گذشت و دیگه ازش خبری نداشتم تا اینکه برادرم رفت سربازی...


و بعد از اینکه رفت یگان... یک روز اومد و گفت ساسان علیرضا رو یادته؟ گفتم آره... گفت توی پادگان ماست...

گفتم درجه اش چیه ؟ دکتره ؟ 


گفت نه سرباز صفره !!!!


گفتم یعنی چی یعنی لیسانس هم نداره ؟ 

گفت نه دیپلمه... !


خیلی جا خوردم... و بعد که برادرم باهاش صمیمی تر شده بود علیرضا بهش می گفت که من توی خونه فشار زیادی رومه... و مجبور شدم به خاطر اون فشار برم در دانشگاه رشته ای رو بخونم که اصلن دوست نداشتم... و در نهایت نتونستم ادامه بدم و انصراف دادم و اومدم سربازی...


در خدمت هم سربازهای دیگه خیلی اذیتش می کردند و کلی بیگاری ازش می کشیدند... برادرم ارشد اونجا شده بود و وقتی این موضوع رو فهمید یک روز یک دعوای مفصل با سربازها کرده بود و تنبیهشون کرده بود و گفته بود شما میدونید این آقا کیه  ؟ هزارتای شما رو هم که بذارن کنار هم یه دونه آدم اینطوری ازتون در نمیاد


چون با ادبه و ساکته و حرفی نمیزنه اذیتش می کنید ؟


یادمه داداشم می گفت بهش می گفتند چایی بریزه و ظرفارو بشوره و ...


که البته من به داداشم سپردم و فوق العاده از اون به بعد هواشو داشت و سعی کرد باقیمونده ی خدمتش  رو خیلی خوب بگذرونه


اما همیشه داداشم می گفت که  با اینکه فوق العاده مودبه و فوق العاده احترام میذاره و دوست داشتنیه - اما خیلی افسرده است و معلومه که از یک سری مسائل واقعن داره رنج میبره...


و من دقیقن میدونستم که چرا افسرده است و از چه چیزی داره رنج میبره چون میدونستم که چطور آدمیه و چه ذهن درخشان و بزرگی داره... و در چه زندانی گیر افتاده و چقدر بد داره تلف میشه...


خدمت علیرضا هم تمام شد و دیگه بعد از اون ازش خبری ندارم... اما با توجه به شرایط جامعه به نظرم با اینکه این موضوع خیلی دردناکه اما دور از ذهن نیست...


گرچه دوستان بسیار دیگری هم دارم که شرایط مشابه دارند... حتا بعضی هاشون بعد از فارغ التحصیلی از بهترین دانشگاه های ایران به این وضعیت دچار شده اند


خیلی دلم میسوزه ... که یک همچین افرادی که به معنای واقعی کلمه قدرت این رو دارند که تاریخ رو تغییر بدن به همچین وضعیتی دچار میشن... طوری که حتا در حد آدم های عادی هم به چشم نمیان...


و در عوض افرادی جولان میدن که به اندازه ی یک تار موی این افراد هم نمی ارزن و نه از لحاظ شخصیتی - نه فکری - نه... نه هیچی ! اصلن قابل قیاس که هیچ... اصلن به چشم نمیان در مقابل این افراد اما دنیا برعکس داره کار می کنه و این به چشم نیومدن فقط روی کاغذه و در دنیای واقعی معادلات نتیجه ی عکس میدن...


به هر حال امیدوارم تمام کسانی که در یک همچین وضعیتی قرار دارند وضعیتشون بهتر بشه و بره به سمت ایده آل هاشون و اینقدر از اینکه در زمان و مکان اشتباهی متولد شده اند همیشه در عذاب نباشند...