خنده دار :: به نام تفاوت

به نام تفاوت

به نام تفاوت

درود به شما

با تشکر از اینکه از وبلاگ من بازدید می کنید.

به دلیل پاره ای مشکلات قسمت نظرات وبلاگ فعلن تا مدت نامعلومی غیر فعال هست...

یاهو مسنجر هم به کلی کیفیتش رو از دست داده ...

پس در صورت تمایل میتونید برای ارتباط با بنده از آیدی mycontactid در تلگرام استفاده کنید.

این هم لینک آیدی :

https://telegram.me/mycontactid

این آیدی تنها آیدی بنده و وابسته به این وبلاگ هست.

اگر هم ریپورت بودید و یا به هر دلیلی نمیتونستید پیام بدید میتونید در این کانال تلگرامی عضو بشید تا خودم بهتون پیام بدم

https://telegram.me/Phree

شاد و سلامت و موفق باشید.

قصه مربوط میشه به یه پسر 


یه پسر خنده دار که می خندید ! 


شاید خودش هم میدونست باید خندید !


قدیما پسری بود که به همراه برادرش مثل همه ی پسرهای دیگه دوست داشتن برن توی کوجه و با بچه ها بازی بکنن


اما پدرشون به اونها اجازه نمیداد ! بالاخره بعد از چند سال زمانی که محله ی اونها عوض شد پدرشون موافقت کرد که برن و بعضی روزها 1 ساعت جلوی در خونه بازی بکنند


حقیقت این بود که اونها تا به اون سن یعنی اواسط ابتدایی اصلا توی کوچه با کسی بازی نکرده بودند


در خیلی از بازی ها توانایی بچه های دیگه رو نداشتن ! 


اما موضوع اصلی این نبود ! روزای اول بچه های کوچه دورشون جمع می شدند و می خواستن بفهمن هم محله ای جدیدشون چه کسی هست


باهاشون خوب بودن ... پسر داستان ما هم به همراه داداشش خوشحال بودن که هم محله ای های جدیدشون اینقدر خوبن


اما داستان همونقدر قشنگ پیش نرفت ! بعد از مدتی یه روز که رفتن توی کوچه تا بازی کنن - اون پسر خواست برای هم بازی هاش یه چیزی که برای خودش خیلی جالب بود رو تعریف بکنه ! شروع کرد به تعریف کردن ... زمانی که داشت موضوع رو تعریف می کرد و توی عالم خودش بود متوجه حرکات عجیب بچه های محل می شد ! که ناگهان یکی از اونها شروع کرد به خندیدن و همه به دنبالش شروع کردند به خندیدن !


چیزی که بود این بود که حرف های اون حداقل به نظر خودش اصلا خنده دار نبودند ! و داشت به این فکر می کرد که دوستاش به چی می خندن و در این افکار بود که یکی از هم محله ای هاش گفت : "تو چقدر خنده دار حرف می زنی" و همه حرفش رو تایید کردند و به خندیدن ادامه دادند !


اون به کلی فراموش کرد که چه چیزی می گفت و ذهنش روی موضوعی متمرکز شد که تا به حال بهش فکر نکرده بود !


خنده دار!


گذشت و رفتند خونه ! فردای اون روز باز هم اومدند توی کوچه و بچه های کوچه بچه های محله ی نزدیک اونها رو آورده بودند که باهاشون فوتبال بازی کنند !


پسر داستان ما هم به همراه برادرش رفتند تا با اونها بازی کنند ! بازی شروع شد ... اونها به این دلیل که تازه فوتبال بازی کردن توی کوچه رو شروع کرده بودند نسبت به بقیه ی بچه ها که توی کوچه بزرگ شده بودند مهارت زیادی نداشتند !

به همین دلیل بازیشون نسبت به بقیه خوب نبود ! اواسط بازی یکی از بچه ها رو به اون کرد و گفت : "تو چرا اینجوری بازی می کنی؟" و بعد دوستش که دیروز بهش خندیده بود اومد و گفت: " یادتونه چی گفته بودم بهتون ؟ حالا نگاه کنید"  و بعد رو به اون پسر کرد و گفت : "میشه اون چیزی که دیروز داشتی تعریف می کردی رو برای بچه ها هم تعریف کنی؟ خیلی باحال گفتی ! " 

پسر داستان هم از موضوع بی خبر بود و شروع کرد داستانش رو تعریف کردن که ناگهان کل محله رفت روی هوا ! همه شروع کردند به خنده و مسخره کردنش ! او هم که دقیقا نمیدونست باید چی کار کنه فقط به اونها لبخند میزد !


این داستان مدتی ادامه داشت و کم کم تمام بچه های محل از اون به خاطر مدل حرف زدنش متنفر شده بودند ! در صورتی که خود اون پسر اصلا این رو نمی خواست و نمیدونست باید چه کاری انجام بده


داستان تغییر کرده بود - اینطور شده بود که اگر میرفت توی کوچه بچه های محله دنبالش می کردند و بهش می خندیدند و کم کم موضوع به دعوا کشیده شد و طوری شده بود که اگر می رفت توی کوچه همه دنبالش می کردند و کتکش می زدند !


اون واقعا نمیدونست چرا اینقدر خنده داره ! دیگه پیش اونها نمیرفت و از داداشش می خواست که باهاش بازی کنه به تنهایی ! ولی داداشش هم ممکن بود درگیر بشه و چند باری هم گیر بچه های محل افتادند و کتک خوردند ! 

تا اینکه یه روز همون اتفاق افتاد و وقتی داشت از دست اونها فرار می کرد و حس می کرد که برادرش اونجا نیست - ناگهان برادرش رو دید که در گوشه ای ایستاده و داره به این صحنه نگاه می کنه و هیچ عکس العملی نشون نمیده ! به نظر میومد از وضع موجود و اینکه مجبوره به خاطر برادرش بیخیال بازی با بچه های محل بشه راضی نبود و دوست داشت این موضوع تموم بشه ! یا حداقل دیگه ربطی به اون نداشته باشه


پسر داستان ما اون روز هم کتک خورد اما اون روز دردش خیلی بیشتر بود ! چرا که اون روز "تنها" کتک می خورد ! 


با خودش فکر می کرد که شاید واقعا خنده داره ! نمیدونست چرا وقتی حرف میزنه یا کاری انجام میده همه بهش می خندن 


کم کم بزرگ شد ! به علت بعضی مسائل مدرسه اش از مدرسه ی برادرش جدا شد ... تنها بود و دیگه برادرش هم کنارش نبود


برادرش هم با دوستان جدیدی آشنا شده بود و دیگه تنها دوستش این پسر خنده دار نبود ! 


یه روز توی محله ی قدیمیشون با پسر جدیدی آشنا شد که اون هم تازه وارد بود - با هم دوست شدند 


اون همیشه سعی می کرد جلوی اون پسر جدید کاملا عادی رفتار بکنه ! یه روز که داشتند با هم حرف می زدند دوستش گفت : " تو چرا اینطوری صحبت می کنی؟ خیلی خنده دار حرف میزنی" 


این جمله خیلی سنگین بود ! فکر نمی کرد که اون هم متوجه این موضوع شده باشه !


دیگه سعی می کرد از دور همه رو تماشا بکنه ! سمت بچه ها نمی رفت ! برادرش هم قاطی اونها شده بود و باهاش بازی نمی کرد


توی مدرسه هم اوضاع بهتر نبود ! بارها معلم ها به خاطر حرف های خنده داری که میزد از کلاس مینداختنش بیرون


یا مسخره اش می کردند و باعث می شدند کل کلاس بخنده ! 


روزایی که از کلاس اخراج می شد و با حسرت می رفت یه پفک می خرید و جلوی پنجره ی کلاس می نشست و اون رو می خورد به این فکر می کرد که چرا این خصوصیت بدش درست نمیشه ؟ چرا هیچوقت از این حالت خنده دار در نمیاد ؟ چرا همه ازش متنفر هستند ؟


درسش در مدرسه با داستان های تکراری این مدلی گذشت و وارد دانشگاه شد ! سال قبل از ورود به دانشگاه به علت مشکلاتی که با مدرسه پیدا کرده بود مدرسه رو رها کرد و خودش درس خوند ! از نظر درسی هم بسیار عالی ظاهر شد و تا اون موقع هم هیچ مشکلی با درس نداشت 


اما از مدرسه دیگه خوشش نمیومد ! وارد دانشگاه شد ! تصور می کرد اینجا همه چیز تفاوت داره !


ترم های اول با کسی دوست نشد ! کم کم دوستانی پیدا کرد ... روزی سر کلاس شروع به سوال پرسیدن از استاد کرد که ناگهان یکی از دوستانش با لحنی مسخره ادای او رو در آورد و به محض اینکه این کار رو انجام داد همه ی کلاس با هم خندیدند ! 


ناگهان تمام خاطرات بدش زنده شدند ! " اوه نه ! اینجا هم گند زدم ! "


و از اون به بعد به سوژه ی جدیدی در دانشگاه تبدیل شد ! هیچوقت موضوع رو به روی دوستانش نمی آورد و همیشه خودش هم با اونها به خودش می خندید - اما این فقط به این علت بود که اونها ناراحت نشن ! حقیقت این بود که این موضوع واقعا عذابش میداد !


یک روز که برای درس خوندن با دوستانش جمع شده بودند - توی اون جمع هم سوژه شد و 10 نفری بهش می خندیدند ! اون هنوز هم نمی دونست که چرا اینقدر خنده داره ! چرا همه بهش می خندن و چرا این داستان تمام نمیشه !


بعد از اون روز به خانه برگشت - رفت توی اتاقش و تنهایی فکر کرد ! چقدر آرامش داشت ! میتونست کلی با خودش حرف بزنه بدون اینکه صدای خنده ای بشنوه ! میتونست هرچی دلش می خواد بگه ! کسی بهش نمی خندید و این عالی بود !


از اون به بعد اتاقش بهترین دوستش شد ! یه دوست خوب که میتونست کل روز رو باهاش بگذرونه بدون اینکه حتی کمی بهش بخنده !


گاهی به دلایل مختلف از او تعریف می کردند - اما اون دیگه متوجه شده بود که خیلی خنده داره و همه دروغ میگن ! 

حقیقت این بود که اونها نمی خواستند ناراحتش بکنند ! گاهی بعضی از افراد با جدیت تمام از او تعریف می کردند 


او هم گاهی از اونها می پرسید : "شوخی می کنی درسته ؟ " و وقتی اونها در پاسخ از کلمه ی "نه" استفاده می کردند به این  فکر می کرد که اونها چطور اینقدر توجهشون به او کم بوده که متوجه خنده دار بودنش نشده اند ! 


می رفت توی فکر ! و سعی می کرد از اون به بعد از اون فرد فاصله بگیره ! چرا که اصلا دوست نداشت اون هم متوجه بشه که چقدر خنده داره


کم کم از همه فاصله گرفت ... یاد گرفت چطور با خودش - با میزش - با دیوارا و اتاقش - با کامپیوترش و با همه ی اونهایی که بهش نمی خندیدن حرف بزنه


خیلی اوقات دوست داشت موضوعی رو برای کسی تعریف یکنه ! اما میدونست هیچ کسی نه به مدل حرف زدنش علاقه ای داره و نه به داستانایی که تعریف می کنه !


بارها تلاش کرد کارهایی رو انجام بده که کسی قادر به انجامشون نیست ! این کار رو هم کرد اما نتونست برای کسی تعریف بکنه !


تبدیل شده بود به یه موجود خنده دار که فقط قهرمان دنیای خنده دار خودشه ! فقط کامپیوترش حرفش رو می فهمید و بهش نمی خندید ! با کامپیوترش به هرجا که می خواست می رفت ! تنهایی هواش رو داشت ! تاریکی اون رو در آغوش می گرفت و این زندگی جدید همون چیزی بود که می خواست


به کمک دوستان جدیدش تقریبا هرکاری که اراده می کرد رو انجام میداد ! اونها کمکش می کردند و دنیای مجازی هم صدای اون رو نمی شنید


کسی اونجا بهش نمی خندید و این موضوع باعث شده بود که اون کامپیوتر به با ارزش ترین دوستش تبدیل بشه


همه رو از خودش و خودش رو از همه دور می کرد - دوست نداشت کسی بهش نزدیک بشه و متوجه بشه که اون خنده داره !


ولی گاهی به این فکر می کرد که ای کاش اینقدر خنده دار نبود ! و میتونست حداقل یه دوست خوب داشته باشه که هرگز متوجه نشه که اون خنده داره !


کم کم داشت تایپ کردنش تمام می شد ! درسته این کامپیوتر دوست خوبی براش بود !


زیاد لبخند و شادی رو روی لبهاش نشونده بود و همدم شب های تاریکش بود ! 


اما ... 


!!!!


مردم فقط به این دلیل بهش می خندیدن که مثل اونها نبود ! اون هم می خندید - چون همه ی مردم مثل هم بودند


اون پسر این همه نوشت ! خاطراتش رو مرور کرد


اما باز هم متوجه نشد که برای خنده دار نبودن دقیقا باید چطور بود !


شاید جواب این سوال میتونست اون رو از این اتاق به بیرون ببره !



Good Friends Don't Let You Do Stupid Things Alone


I Think I Have My Good Imaginary Friends


Being Funny Is So Funny 


And It's Not So Good



نظرات  (۳)

سلام

چیزی که توی قصه توجه آدم رو جلب میکنه اینه که با وجود همه این مسائل پسر قصه هنوزم روی رفتار و حرکات خودش مونده و تغییری نکرده!
همه این ها رو تحمل کرده اما بازهم حاضر نشده که تغییر کنه!
پاسخ:
تلاش کرده موفق نشده !

شاید هرگز نتونه اونی بشه که بقیه انتظار دارن
سلام...
این یه داستان بود دیگه نه،واقعیت که نداره؟؟!!
پاسخ:
سلام

این یک داستان واقعیست ( دیدی این فیلمارو ؟ :دی )
چه واقعیت تلخی...کاش میفهمیدیم که سیرت آدم مهمتر از صورت و طاهره آدمه....
پاسخ:
البته مشکل از صورتم نیست 

صورتم مشکل نداره

گفتم که با چی مشکل داشتن
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی