داستان مرد غریبه و شهر دعاگویان :: به نام تفاوت

به نام تفاوت

به نام تفاوت

درود به شما

با تشکر از اینکه از وبلاگ من بازدید می کنید.

به دلیل پاره ای مشکلات قسمت نظرات وبلاگ فعلن تا مدت نامعلومی غیر فعال هست...

یاهو مسنجر هم به کلی کیفیتش رو از دست داده ...

پس در صورت تمایل میتونید برای ارتباط با بنده از آیدی mycontactid در تلگرام استفاده کنید.

این هم لینک آیدی :

https://telegram.me/mycontactid

این آیدی تنها آیدی بنده و وابسته به این وبلاگ هست.

اگر هم ریپورت بودید و یا به هر دلیلی نمیتونستید پیام بدید میتونید در این کانال تلگرامی عضو بشید تا خودم بهتون پیام بدم

https://telegram.me/Phree

شاد و سلامت و موفق باشید.

در زمان های قدیم شهری وجود داشت که به داشتن علمای دینی و دعاگویان و خداپرستان شهرت داشت - مردم آن شهر بسیار "خداشناس" و خدا دوست بودند و هرکس گره ای در کارش پدیدار می شد به آن شهر می رفت تا مردمش برای وی دعا کنند


روزی غریبه ای وارد شهر شد و پس از چندی گشت و گذار در شهر و آشنایی با مردم ادعا کرد که تا به حال هیچ یک از مردم این شهر کار خاصی برای کسی انجام نداده اند و اگر هم مشکل کسی به واسطه ی دعای خیر این مردم حل شده نه جادویی در زندگی اش تاثیر گذاشته و نه نیرویی خارجی و حتی خدا هم دستی جهت باز گردن گره ی کارش دراز نکرده


مردم و علمای شهر با شنیدن این جملات بسیار خشمگین شدند - بعضی از آنها از وی تقاضای ترک شهر کردند و برخی هم خواستار مجازات وی شدند منتها مرد غریبه نسبت به عقیده اش کوتاه نیامد و در مقابل خشم و نفرت مردم شهر تقاضا کرد که درستی این موضوع را به صورت دسته جمعی آزمایش کنند 


مردم شهر که بسیار از جانب خویش مطمئن بودند گفتند که به زودی این مرد جوان به نادانی خود پی خواهد برد و خواهد دید که ما به واسطه ی دعای خویش چگونه خداوند را به انجام آنچه می خواهیم وا می داریم و عقیده داشتند که هر مشکلی به واسطه ی دعا و حمد و ثنای خداوند حل خواهد گشت و تقاضای آن مرد بیهوده و صرفا نوعی اتلاف وقت است


در مقابل غریبه عقیده داشت که خداوند در هیچ یک از امور مربوط به ما مداخله نمی کند و حتی اگر هم دعایی می کنید در حقیقت باعث تقویت نیروهای درونی و بیرونی که بر شما تاثیرگذار هستند می شوید و اظهار می کرد که حتی در آینده می توان نتیجه ی یک دعا را با روابط ریاضی پیش بینی کرد - مردم شهر هم وی را مورد انتقاد و بعضا تمسخر قرار میدادند و از وی خواستار تجدید نظر در مورد عقاید پوچ و ابلهانه اش بودند


منتها در میان آنها عالمی وجود داشت که تقاضا کرد این موضوع را به دست آزمایش بسپارند و به این دلیل که این عالم در میان مردم شهر جایگاهی والا و قابل احترام داشت تقاضایش مورد پذیرش واقع شد و قرار شد فردای آن روز , روز پیروزی حق بر باطل باشد


بالاخره فردا آمد - غریبه همه ی مردم شهر را به پای بلندترین ساختمان شهر خواند - سپس پرسید " چه کسی در میان شما نزد خداوند عزیز تر است - مردم شهر اشاره به پیرمردی کردند که در جلوی جمعیت ایستاده بود - سپس غریبه ادامه داد : اگر  برای شما "مشکلی" پیش آید آیا خداوند مشکلتان را حل خواهد کرد ؟ و مردم قبل از پیر مرد پاسخ دادند که " بله البته , تا کنون مشکلی پیش نیامده که این مرد نتواند با دعای خویش آن را حل کند - نهایتا اگر مشکل خیلی بزرگ باشد ما هم به وی در دعا کردن کمک خواهیم کرد و مشکل حل می شود"


سپس غریبه گفت : بسیار خوب - لطفا به بالاترین نقطه ی ساختمان برو ! مردم کمی شگفت زده شدند و با تعجب به یکدیگر نگاه می کردند  - پرسیدند دلیل این کار چیست و غریبه پاسخ داد که قرار است آزمایش را شروع کنیم و ضمنا بالاترین نقطه ی این شهر به خدا هم نزدیک تر است و دعای شما زودتر به گوش خدا حواهد رسید !


سپس پیرمرد به بالای ساختمان رفت - مرد غریبه رو به مردم کرد و گفت : من می خواهم از وی تقاضا کنم که ابتدا دعا کند و سپس از آن بالا بپرد - شما نیز دعا کنید که وی صحیح و سالم به زمین برسد و اگر هم به خدای خویش شک دارید می توانیم آزمایش را در همین جا قطع کنیم و من پیروزمندانه شهر را ترک می کنم


مردم شهر ابتدا با شک و تردید به هم نگاه کردند - مرد غریبه گفت : فکر نمی کنم خداوندی که از وی صحبت می کنید اینقدر خودخواه باشد که برای لحظه ای و فقط جهت حفظ جان یکی از عزیزترین بندگانش جاذبه را دستکاری نکند ! پیرمرد از آن بالا فریاد زد که ای مردم دست به دعا بردارید - با اطمینان دعا کنید و نترسید - من از این بالا خود را پرت می کنم و به محض اینکه به سلامت به زمین رسیدم خودم این مرد نادان را از شهر بیرون می کنم و همه ی مردم فریادی به نشانه ی تایید گفته های پیرمرد سر دادند


در این میان عالمِ داستان که خواستار برپایی این برنامه شده بود در گوشه ای ایستاده بود و دستی به محاسنش می کشید و با دقت به این مراسم نگاه می کرد


مردم شهر دست به دعا گشودند و پیرمرد هم در آن بالا دعاهایشان را با صدای بلند به گوش خدا می رسانید - مادامی که مردم دعا می کردند ابری به تدریج آسمان شهر را فراگرفت و پس از چندی شروع به باریدن کرد - پیرمرد از بالای برج فریاد زد : ای مردم - خداوند صدای ما را شنید و این هم نشانه ای از طرف اوست - من برای پریدن  آماده ام


مردم شهر هم دوباره فریادی سر دادند و غریبه گفت : ضمنا می توانی زمانی که بین آسمان و زمین قرار داری هم دعا بکنی و اگر هم نکته ای را فراموش کرده بودی در همان لحظات به خداوند یادآوری کنی - پیرمرد هم لبخندی زد و گفت : برای خروج از شهر آماده شو ای مرد نادان - سپس رو به آسمان کرد و گفت : خدایا به امید تو - و پرید ...


چند ثانیه بعد صدای مهیبی برخواست و سکوتی سنگین در جمعیت حکم فرما شد - مغز پیرمرد قسمتی از کف خیابان و پیاده رو را پوشانده بود و صورتش هم متلاشی شده بود


مرد غریبه نگاهی به مردم کرد و پرسید : پس چرا دعایتان نتیجه نداد ؟ مردم به دور پیرمرد جمع شدند و یکی از آنها ناگهان فریاد زد : 

به چهره اش نگاه کنید  - او بسیار ترسیده بوده و انگار قبل از رسیدن به زمین ایمانش را از دست داده و نا امید شده است


چند تن از مردم هم گفته های وی را تایید کردند - مرد غریبه پرسید خوب نتیجه چه می شود - یکی از مردم پاسخ داد ما این آزمایش را دوباره تکرار خواهیم کرد منتها یک نفر کافی نیست , ما باید با هم به روی برج برویم - مرد غریبه گفت مشکلی ندارد همگی می توانید به آن بالا بروید


مرد دیگری که به نظر فهمیده تر می آمد پاسخ داد : ای غریبه - فکر نمی کنی ما در این مورد به زمان بیشتری برای دعا احتیاج داریم ؟ مرد غریبه گفت : بسیار خوب - مثلا چقدر ؟ و آن مرد پاسخ داد : من 3 روز زمان لازم دارم و به همراه دوستانم به خانه می رویم و دعا می کنیم 


مرد غریبه نیز پاسخ داد : بسیار خوب از همین الان سه روز شما آغاز شد


سپس آن مرد به مردی که قرار بود با دوستانش به بالای برج بروند گفت : این کار را نکنید - شما باید زمان بیشتری برای دعا بگذارید و مرد که به همراه دوستانش مشغول رفتن به سمت برج بودند گفت : فکر می کنم همین مقدار کافی باشد و خداوند نمی گذارد خون بیشتری ریخته شود ! 


سپس به بالای برج رفتند و پس از چندی دعا و نیایش زمانی که خورشید تقریبا غروب کرده بود گفتند : ما آماده ایم - سپس کمی دعا کردند و از آن بالا به پایین پریدند و در مقابل چشمان حیرت زده ی مردم مغزشان بر اثر اصابت به زمین متلاشی شد


مرد عالم که تا به اینجا همه چیز را مشاهده کرده بود با چهره ای متعجب و مملو از سوال جمع را ترک نمود 


سه روز بعد مردم جهت مشاهده ی آخرین دعاگویان و نتیجه ی دعایشان زیر برج جمع شدند


دعاگویان با چهره ای مضطرب به بالای برج رفتند و تقاضای اندکی زمان بیشتر کردند - غریبه هم پذیرفت و آنها باز هم دعا کردند و سپس آمادگی خود را اعلام کردند


سپس خود را از آن بالا پرت کردند و باز هم کف خیابان منظره ای ناخوشایند به خود گرفت !


غم و نا امیدی و همین طور تعجب را می شد از چهره ی مردم شهر خواند ! زمزمه هایی از گوشه و کنار جمعیت مبنی بر اینکه خداوند در مرگ دوستانشان مقصر اصلی بوده و به دعاهایشان گوش نداده شنیده می شد - ناگهان مرد عالم سکوت جمع را شکست و به غریبه گفت : من هم می خواهم شانس خود را امتحان کنم ! مرد غریبه پاسخ داد : بسیار خوب - آیا آماده ای ؟ عالم پاسخ داد بله اماده ام و به سمت برج رفت 


چند دقیقه بعد به بالای برج رسید و مشغول دعا شد , منتها این بار  اتفاق دیگری افتاد


مردم شهر که نگاهشان به بالای برج بود ناگهان دیدند که مرد عالم از در پایین برج خارج شد و مشغول حرکت به سمت خانه شد


مرد غریبه پرسید : پس چه شد ؟ و مرد عالم پاسخ داد : فکر می کنم دعای من مستجاب شد !  و من نپریدم !


مرد غریبه از شنیدن این سخن بسیار خوشحال شد و رو به مردم گفت : به راستی که این مرد از داناترین دعاگویان شهرتان است ! 


سپس در حالی که آماده ی خروج از شهر می شد گفت : قبل از دعا تا جایی که می توانید از آنچه به شما داده شده است استفاده کنید !  و قبل از انجام هرکاری مطمئن شوید که آن کار با دعایی که کرده اید در تناقض نباشد - اگر قرار بود قانون جاذبه هم تابعی از دعای شما باشد مدت ها قبل زمین خوراک خورشید شده بود - قبل از اینکه دست به دعا بردارید اطمینان حاصل کنید که با یک مشکل مواجه شده اید ! گاهی خودتان مشکل اصلی هستید - گاهی آنقدر غرق در دعا می شوید که از خود موجودی ضعیف و بی اراده می سازید - دعا "در اوج قدرت" زیباست ...


یکی از مهم ترین چیزهایی که خداوند به شما داده عقل است ! فکر میکنم اگر درست از آن استفاده کنید کمتر مزاحم خدا می شوید و ضمنا کمتر وی را در پیروزی ها و شکست هایتان دخیل می دانید


و با چهره ای سرشار از پیروزی لبخندی زد و جمعیت را به قصد خروج از شهر ترک گفت




این پست نسخه ی داستانی موضوع "خدا را چه دیدی" بود


"سری که درد نمی کند را به دستمال نیازی نیست !" 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی