زالزالک :: به نام تفاوت

به نام تفاوت

به نام تفاوت

درود به شما

با تشکر از اینکه از وبلاگ من بازدید می کنید.

در صورت تمایل میتونید برای ارتباط با من از آیدی Unsane در تلگرام استفاده کنید.

یعنی

https://telegram.me/Unsane

لینک کانال تلگرام :

https://telegram.me/Phree

شاد و سلامت و موفق باشید.

امشب رفتم استخر، بعد از استخر با خودم گفتم برم به یکی از دوستانم که مربی شنا و ناجی هم هست سر بزنم یا نه، چون قرار بود شنبه بره سربازی... خلاصه دو دل بودم و بعد از تمرین خودم هم بود و حسابی  خسته شده بودم ولی بالاخره تصمیمو گرفتم که برم به بچه ها، توی یه استخری که تقریبن با ماشین نیم ساعت راه بود تا بهش برسم،سر بزنم 


رفتم اونجا و یه مرتبه چند تا از بچه های دبیرستانمون هم بدون هماهنگی اومدن اونجا و کلی از دیدن هم خوشحال شدیم و بعد هم یکی دیگه از بچه ها اومد و خلاصه وقتی استخر تعطیل شد همه موندیم و رفتیم توی آب و بگو و بخند و مسخره بازی و عکس و... که یه مرتبه یکی از بچه های استخر اومد گفت بچه ها بدوید که زلزله اومده... 


همه زدیم از آب بیرون و خداحافظی کردیم، و خانم حسین بهش زنگ زد گفت کجایی، بیا من تو خیابونم، ما هم پریدیم توی ماشین و رفتیم سمت خونه ی حسین اینا


مردم همه اومده بودن بیرون و ترافیک و... 


وقتی رسیدیم دیدیم خانم حسین توی ماشین نشسته و ترسیده بود، سوار ماشین ما شد و گفتیم بریم یه دوری بزنیم ببینیم چه خبره و یه سری لوازم هم برای سپری کردن شب توی ماشین گیر بیاریم... خیابونا شلوغ شده بودن و مردم اکثرن یا توی ماشینا در حرکت بودن یا یه گوشه ای چادر زده بودن و یا در ماشین هاشون بودن، خیلی ها هم کنار خیابونا ایستاده بودن

ما هم یه سری لوازم تهیه کردیم و برگشتیم سمت خونه ی حسین اینا که دیدیم پدرش و عموهاش و مادربزرگش و خلاصه ایل و تبارشون اونجا جمع شدن... 


آدمای شاد و باحالی هستند... همگی به اتفاق رفتیم توی یه فضای باز و در عرض چند دقیقه حاجی، پدر حسین، یه آتیش درست کرد که دمای هوای سیاره رو یکی دو درجه برد بالا... بعدم سیب زمینی  ریختن توی آتیش و سیب زمینی برشته خوردیم و بگو و بخند... 

خدا رو شکر زلزله به خیر گذشت... منم کلی کار فردا داشتم اما برنامه هام به هم ریختن، ولی در عوض خیلی فان بود... جدای از زلزله، اتفاقای امشب جالب بودند و خدا کنه اگر هم زلزله میاد در همین حد باشه و خسارتی نداشته باشه و فقط باعث بشه که یه عده آدم دور هم جمع بشن و بخندن و خوش باشن... 

خوشی چیزیه که این روزا کمتر شاهدش هستیم... 


فردا شب یلداست، اما ما که امشب رو بیدار موندیم... الان هم ساعت چهار صبح هست و من چون خیلی خوابم میومد خداحافظی کردم و اومدم...  


حسین هم توی ماشین خواب بود و خانمش و عموهاش و مادرش و خواهرش و... داشتن سیب زمینی میخوردن و نون تافتون آتیشی، که من جمعشون رو ترک کردم... حاجی هم که آتیش رو درست کرد و سیب زمینیش رو هم نخورد و خوابید توی ماشین... 


به هر حال امیدوارم همه شاد و سلامت باشیم... و هیچ زلزله یا بلای طبیعی یا مصنوعی ای رو در زندگی تجربه نکنیم...