طلوع تاریکی :: به نام تفاوت

به نام تفاوت

به نام تفاوت

درود به شما

با تشکر از اینکه از وبلاگ من بازدید می کنید.

در صورت تمایل میتونید برای ارتباط با بنده ازقسمت نظرات پست های وبلاگ، یا آیدی Unsane در تلگرام استفاده کنید.

این هم لینک آیدی :

https://telegram.me/Unsane

این آیدی تنها آیدی بنده و وابسته به این وبلاگ هست.

اگر هم ریپورت بودید و یا به هر دلیلی نمیتونستید پیام بدید میتونید در این کانال تلگرامی عضو بشید تا خودم بهتون پیام بدم

https://telegram.me/Phree

شاد و سلامت و موفق باشید.

دیگر یخ زده بود و این را میدانست


تکراریست ... نه ؟


مدت ها بود نوری ندیده بود و شاید این دلیل قانع کننده ای برای حالت جدیدش بود


نمیدانست آن چاله چطور توانسته نور را تا این حد بشکند !


دیگر هیچ کس به سراغش نمی آمد ... دیگر پذیرفته بود که در گور نباید منتظر نور بود


و آن زمان بود که متوجه اطرافش شد - بر خلاف چیزی که تا به حال حس می کرد ... تنها نبود


در انتهای هر روز یک میهمان جدید به سراغش می آمد


نام این میهمان جدید شب بود


چیزی که پیوند آنها را قوت می بخشید این بود که هردو از روز فراری بودند ... شب به انتظار می نشست تا روز به پرسه اش در آن اطراف پایان دهد


 سپس به سراغش می آمد


او هم به روز بی محلی می کرد تا زودتر او را تنها بگذارد تا بتواند با خیال آسوده به میزبانی میهمان جدیدش برود


کم کم به هم علاقه مند شدند ... گویی طلوع هم رنگ دیگری در زندگیش گرفته بود


حالا دیگر طلوع تاریکی بود که او را بیدار می کرد


شب دوست خوبی بود ... به سراغش می آمد تا او را آرام کند


تا صبح تمام صداها را قطع می کرد تا او را بخواباند ... در گوشش سکوت را لالایی می خواند


اما هرشب اتفاق جالبی می افتاد ... شب خوابش می برد و او شب را به رختخوابش می برد


گویی زمانی که با هم بودند ذهنش نمی توانست آرامش پیدا کند


هر صبح , او خوابش را به شب میداد و بعد هم رنگ شب میشد و با او به خواب می رفت ...


رنگ زیبایی بود ... در حقیقت زیبایی اش به این دلیل بود که هیچ رنگی نداشت ... سیاه بود و پاک


هرشب با تنهایی ترکیب می شد ... نتیجه ی این ترکیب یک واکنش بود که از او موجود دیگری می ساخت و تاریکی هم مثل یک کاتالیزور سرعت این واکنش را افزایش میداد


تا مدتی پیش یک هدفون در گوشش بود و با موسیقی های رنگی از شب که تازه رسیده بود جدا می شد


اما حالا تمام ترانه های رنگی اش جای خود را به فریادهای سیاهی داده بودند که معنایشان را می فهمید


زیبا بودند و ناهنجار ... مثل خودش ... او هم ناهنجار شده بود و دیگر مثل بقیه نبود ... و زمانی که هنجارها همه رنگ زشت یکنواختی و تکرار دارند ناهنجاری زیبا و خوش رنگ خواهد بود ... حتی اگر رنگی نداشته باشد


حالا دیگر به شب بی محلی نمی کرد و برای برای آمدنش لحظه شماری می کرد


برعکس - در اتاقش را به روی نور بسته بود ... آن نور باید زمانی می تابید که روزگارش رو به انجماد می رفت


حالا دیگر به نور نیازی نداشت


حتی گرمایش هم آزاردهنده بود چراکه سرما تاثیر بیشتری داشت ... هرچیز سردی گرما را بیشتر احساس می کند ... هرجا نوری نیست بهتر می توان دید


شاید این یک نعمت بود تا به جزئیات و تفاوت ها بیشتر دقت کند


نور را از همه چیز می گرفت و دور می ریخت ... میدانست تنها راهی که منتهی به پایان نورانی می شود تاریکیست -  پس آن را ترجیح میداد


گاهی ماه تقلا می کرد تا سلام خورشید را به او برساند


اما تلاشش بی فایده بود و فقط به پاس دوستی دیرینه اش با شب بود که با او هم مثل دیگر غریبه ها رفتار نمی شد

.

.

.

بارها کسانی آمدند تا سرما را از او بگیرند ... بارها آمدند تا نور و گرما را به رگ های روح سرد او تزریق کنند


او را در آغوش گرفتند ... اما قدرت آنها به اندازه ای نبود تا این سیاه چاله را سیر کند


خودشان یخ زدند و روحشان در تاریکی این سیاه چال بلعیده شد


اما شب میدانست که پاره ی تنش است ... پس هرگز از پیوستن به او هراسی نداشت


ولی هرکس به سمتش قدمی برمیداشت یخ می زد و در خود می شکست و در تاریکی وجودش ناپدید می شد


دیگر هرکسی از همان ابتدا تنها حکم یک خاطره را داشت و به سرعت حکمش صادر می شد


خاطره می شد ... هیچ چیز پایدار نبود جز خودش و تنهایی زیبا و تاریکش


جاذبه ی زیادی داشت ... چرا که چاله ای که در روزگارش ایجاد شده بود حالا دیگر به یک سیاه چاله ی عظیم تبدیل شده بود


مرموز ... تاریک ... 


دیگر هیچ چیز را به قلمروش راه نمیداد ... اگر هم چیزی بیش از حد به او نزدیک می شد پایانی جز نابودی را تجربه نمی کرد


او و شب یکدیگر را در آغوش می گرفتند ... خود را در آغوش هم تصفیه می کردند و هرکدام تفاله ی دیگری را به بیرون می انداختند


صبح تفاله ی شب بود و دیگر مصرفی نداشت ... او هم تفاله ی کسی بود که تا قبل از رسیدن شب چیز دیگری بود


به هر حال ... این داستان را به اتمام نمی رسانم ... چون باز هم شب شده و قرار است این قصه ی تکراری تکرار شود


این نوشته پایانی ندارد ... 


نباید هر تعریفی به یک پایان ختم شود 


خودم هم نمیدانم چه چیزی اینقدر قدرت دارد تا سیاهی را رنگ کند و خودش به سیاهی تبدیل نشود ...


و فکر هم نمی کنم چیزی با چنین مشخصاتی وجود داشته باشد ... و من هم دیگر نمی خواهم شرایط عوض شود


شاید جالب نیست ... درک می کنم ... چون دیگر حتی قدرت بیانش را هم ندارم ... این فقط لبه ی تاریکی بود


خودش تاریکیست و نادیدنی و من هم تعریف روشنی از آن ندارم ... اما زیباست




_______________________________________________________________



نظرات  (۲)

سلام,فکرمیکنم تاریکی داستان شما,استعاره ای است برای تنهایی درونیتان,وقتی تنهایی,نه گرمایی هست,نه نوری نه صدایی,سکوت تیره ای است که خون را در عروق منجمد میکند,یقینا شما شکستهای بزرگی را در مسیر زندگی تجربه کرده اید وچون از این شکستها تفسیری متفاوت از اطرافیانتان دارید,گوشه گیری وانزوارا به جمع ترجیح داده اید,اما این روش درستی برای جبران شکست نیست,تازمانی که نوزاد پروانه از پیله اش خارج نشود,قادر به نمایش زیباییهایش به جهانپیرامونش نیست,شما زیباییهایتان را در پیله سکوت و تنهایی پنهان کرده اید,هیچ معجزه ای درکار نیست,معجزه واقعی خود شمایید,پیله تان را که شکافتید,جلوه زیباییهایتان تجلی خواهد کرد,امید به اینده وتوکل به خدایی که همیشه حامی بندگان خوبش است,کلیدطلایی موفقیت است,پیشنهاد میکنم خودتان را باور کنید,خواهید دید که چقدر ساده وبه زیبایی در کمال قدرت طلوع خواهید کرد,به امیدسپیده دم کامیابی وتوفیق شما وهمه نخبگانی که خودرا باور ندارند,پیروزوسرافرازباشید.
پاسخ:
چه حرف های امیدوار کننده ای

به هر حال شاید شما من رو بهتر از خودم می شناسید

امیدوارم این اتفاق بیفته ! 

بیش از باور احتیاج به یاور دارم ! 

امیدوارم این یکی اتفاق زدوتر بیفته
هیچیک از این جملات راننوشتم که شمارا باشعار  به اینده امیدوار کنم,امید همان احساس درونی قوی است که میتوانیم در خود ببینیم یا ندیده بگیریم,انتخاب باماست,وقتی همه چیز را سیاه میببنیم,جایی برای امید باقی نمیماند,من درزندگی خودم قدم به قدم در بدترین شرایط جای پای خدارا دیده ام,حضورش را باتمام وجود حس کرده ام,نیازی نبوده کسی بگوید یا نشانش دهد,باورش کرده ام,اگر معتقد باشیم میتوانیم وتواناییمان را باور کنیم ,امید هم متولد میشود,فقط کافی است باور کنیم,انوقت هیچ چیز غیر ممکن نیست,قبول دارم که موانع زیادی برسر راه خواسته هایمان وجود دارد,اما هنر انسانهای موفق تواناییشان در ازسر راه برداشتن موانع است وهمین ویژگی وجه تمایز بین موفق وناکام است,من فکر میکنم هوشمند کسی است که از موقعیتها به موقع وبجا استفاده کند,اینجاست که شانس هم تعریف میشود,پس  اطمینان داشته باشید مرکز هستی شمایید,شما مخلوق بی نظیر خداهستید,همه ما بینظریم به شرط انکه باور کنیم,امیدوارم شما هم به این باور برسید,انوقت یاور قدرتمندی به نام اراده وایمان خواهید داشت که دوبال پرواز شما خواهندبود,باحمایت خدا پیروز خواهید بود,درپناه خداباشید.
پاسخ:
سلام

جملات شما همیشه وبلاگ رو از حالت تاریکی در میارن

منتها فکر می کنم احتیاج به کمی فرصت دارم تا باورشون کنم

همونطور که شما با گذشت زمان باورشون کردید 

فقط دوست ندارم این زمان بیش از اونچه که می خوام طول بکشه