پنجره :: به نام تفاوت

به نام تفاوت

به نام تفاوت

درود به شما

با تشکر از اینکه از وبلاگ من بازدید می کنید.

در صورت تمایل میتونید برای ارتباط با من از آیدی Unsane در تلگرام استفاده کنید.

یعنی

https://telegram.me/Unsane

لینک کانال تلگرام :

https://telegram.me/Phree

شاد و سلامت و موفق باشید.

بایگانی

توی این داستان ما پسری وجود داره که داستانش ممکنه جالب باشه !


پسر داستان ما یه پسر معمولی مثل بقیه بود ... اما در شرایط خاص تفاوتش با بقیه رو می شد تشخیص داد ...


با بقیه بزرگ شد ... تا اینکه به سنی رسیدند که با یک سری گزینه مواجه شدند ! اینکه به تکالیف خودشون بپردازن ... یا اینکه آزادانه تر رفتار بکنند


این پسر از همون روزای اول که تکالیفش مشخص شدند یک مقدار مسیرش از بقیه جدا شد ... توی اتاقش می نشست ... شروع می کرد به انجام دادن تکالیفش ...


از پنجره اتاق هم سن و سال هاش رو می تونست ببینه ... منظره جالب بیرون اتاق ... سرو صدا و هیجانات که بیرون از اتاق وجود داشتند ...


و صدای دوستاش که گاهی بلند فریاد می زدند : تا کی می خوای خودتو زندانی کنی ؟ بیا بیرون با ما باش !


هرموقع این صدا رو می شنید با خودش می گفت : من آدم آزادی هستم ... آزادی من هم یعنی همین که میتونم بین آزاد بودن یا توی اتاق نشستن انتخاب کنم ... اونها نمیتونن خودشون رو گاهی اسیر بکنند ... شاید اونها آزادی رو با اینی که هستند اشتباه گرفتن !


و در نهایت بلند می شد و پنجره رو می بست ...


اوایل برای بستن پنجره خیلی زحمت می کشید ... موانع بزرگی برای بستن اون پنجره داشت ... از تحریک دوستانش و منظره بیرون اتاق که دلربا و جذاب بود گرفته تا خود پنجره که به سختی بسته می شد و انرژی زیادی ازش می گرفت


اما رفته رفته هرچه که بزرگتر می شد انجام این کار براش ساده تر می شد ... 


خودش رو داشت عادت میداد به اینکه به محض احساس عوامل بیرونی که تحریکش می کردند بلند بشه و پنجره رو ببنده ... و بشینه پای انجام تکالیفش


پنجره اتاقش در روز بارها بسته می شد ... و وقتی که احساس می کرد بیرون از اتاق دیگه عاملی برای ترقیبش به پشت کردن به تکالیف وجود نداره اون رو باز می کرد ...


پنجره از بالا به پایین بسته می شد و برای بستنش باید اون رو می کشید به سمت پایین ... 


مدت ها گذشت ... تکالیف معمولش تقریبن به اتمام رسیده بودند ... اما برای خودش تکالیف جدیدی تعیین می کرد و شروع می کرد به انجام دادنشون ...


این وضعیت مدت ها ادامه داشت ... حتا اوایل اون تکالیف جدید بسیار تازه و متنوع جلوه می کردند و به نوعی احساس می کرد موفق شده به زندگیش تنوع خاصی بده ...


گذشت ... تا اینکه روزی در حین انجام تکالیفش یاد همون صداها و مناظر بیرون از اتاق افتاد ... احساس کرد خیلی وقته که پنجره رو به روی اونها بسته و حتا از آخرین باری که پنجره رو بسته بود و دیگه بازش نکرده بود هم مدت ها می گذشت ...


نگاهی به اتاقش انداخت ... اینطور احساس کرد که انگار برای آزاد بودن بیش از اندازه خودش رو زندانی کرده ! بیش از حد زندگی رو برای خودش یک نواخت کرده ... 


تصمیم گرفت پنجره رو باز بکنه تا نگاهی به بیرون بندازه ! بلند شد و رفت کنار پنجره ایستاد ... پنجره رو به زحمت کشید بالا ... و به محض اینکه رهاش کرد پنجره با صدای عجیبی سر خورد و دوباره بسته شد ... دوباره پنجره رو کشید بالا ... این کار زحمت زیادی رو به همراه داشت


منتها برای بار دوم هم به محض رها کردنش پنجره بسته شد ... 


اتفاق ناخوشایندی افتاده بود ... پنجره به علت پایین کشیدن های مکررش هرز شده بود ! و دیگه باز نمی موند !


هرچه که تلاش کرد بی فایده بود ... بنابراین به زحمت پنجره رو کشید بالا و خودش رفت لای پنجره ایستاد ... تا از مناظر بیرون اتاقش دیدن بکنه ...


اما فشاری که پنجره برای بسته شدن بهش وارد می کرد خیلی زیاد بود ... تمام تمرکز و انرزیش رو داشت صرف باز نگه داشتن اون پنجره می کرد و اصلن نمیتونست روی فضای بیرون از اتاق تمرکز بکنه ... 


بعد از چند ثانیه هم خسته شد و پنجره رو رها کرد ... پنجره با صدای عجیبی بسته شد ...


اومد گوشه اتاقش و نشست ... زانوهاش رو بغل کرد و شروع کرد به فکر کردن ! به اینکه آیا تا به حال آزاد بوده ... یا خودش رو اسیر و محروم کرده !


به اینکه از تک تک چیزهایی که بیرون از اتاق اتفاق افتادند محروم شده تا به انجام تکالیفی برسه که حتا این اواخر بر حسب عادت برای خودش تعیین می کرده و واقعن ضرورتی به انجامشون نبوده


اینکه میتونست از فضای بیرون از اتاق هم استفاده بکنه و نوعی تعادل ایجاد بکنه بین تکالیفش و هرچه که اون بیرون بود


و به اتفاق عجیبی که افتاده بود ... حالا دیگه اگر هم می خواست این کار رو انجام بده اون پنجره بهش اجازه نمیداد ... پنجره به بسته شدن عادت کرده بود و هر تلاشی برای دسترسی به فضای بیرونش با اتلاف انرژی زیادی جهت باز نگه داشتن اون پنجره مواجه می شد ...


چون با ساختمان پنجره جنگیده بود و اون رو خراب کرده بود ...


فکر می کرد ... به اینکه چقدر از بیرون صداش کردند ... چیزی که اگر اون بیرون بود براش اتفاق نمی افتاد ... و چه فرصت هایی براش ایجاد شده بود ... و فقط پنجره رو بسته بود 


سرش رو گذاشت بین پاهاش ... و به فکر تعیین یک سری تکلیف جدید افتاد ... به نظر میومد در مورد پنجره دیگه کاری ازش ساخته نبود !


اینکه گاهی بعضی پنجره ها رو به روی خودمون ببندیم خوبه

اما تعادل و هدیه ای که طبیعت بهمون داده رو نباید فراموش کنیم

طبیعت نسبت به هدایایی که بهمون میده حساسه

و در صورت مشاهده بی توجهی ما

یا سرکوبشون

ما رو از خودش میرونه

بعضی پنجره ها باید باز بمونن

رو به طبیعت !

با طبیعت آشتی کنیم

You Can't Fight Your Nature

Even If You Are Wild Enough To Fight

Don't Close a Window

Which Opens To Your Nature

Your Nature Finally

Forces You To Jump Out

And Remember 

You Are Not Superman , Who Flies Out Of The Window