گره :: به نام تفاوت

به نام تفاوت

به نام تفاوت

درود به شما

با تشکر از اینکه از وبلاگ من بازدید می کنید.

به دلیل پاره ای مشکلات قسمت نظرات وبلاگ فعلن تا مدت نامعلومی غیر فعال هست...

یاهو مسنجر هم به کلی کیفیتش رو از دست داده ...

پس در صورت تمایل میتونید برای ارتباط با بنده از آیدی mycontactid در تلگرام استفاده کنید.

این هم لینک آیدی :

https://telegram.me/mycontactid

این آیدی تنها آیدی بنده و وابسته به این وبلاگ هست.

اگر هم ریپورت بودید و یا به هر دلیلی نمیتونستید پیام بدید میتونید در این کانال تلگرامی عضو بشید تا خودم بهتون پیام بدم

https://telegram.me/Phree

شاد و سلامت و موفق باشید.

داستان از وسط محوطه ی دانشگاه شروع شد 

روی تابلوی اعلانات و بیل بوردها خبر از یک اردوی دانشجویی بود

قرار بود جهت آشنایی بیشتر دانشجویان و ایجاد حس صمیمیت و در نهایت ارتقای فعالیت های مشترک دانشجویان یک اردوی 1 روزه به مناطق خوش آب و هوای شمال شهر برگزار بشه

به تابلو نگاه می کرد و فکر می کرد ! تا به حال موفق نشده بود با کسی رابطه ی صمیمی برقرار بکنه و در هیچ اردو و فعالیت دسته جمعی دیده نشده بود

به ساعتش نگاه کرد ! که البته این حرکت غیر ارادی بود و فکرش تنها چیزی رو که تحلیل نمی کرد گذر زمان بود

هم کلاسی هاش رو میدید که با خنده و هیجان و یک سری احساسات مثبت در این مورد به سمت محل ثبت نام برای اردو در حرکت هستند

نمیدونست باز باید در خونه چه کار بکنه - دوست داشت شرایط رو عوض بکنه و با خودش گفت : بریم ببینیم چی میشه ! شاید فرجی شد

رفت و به دفتر ثبت نام وارد شد و با همه ی همکلاسی هاش یک احوال پرسی ساده کرد

جو اونجا گرفته بودش ! هرکسی با یه نفر یا بیش از یه نفر اومده بود ! دختر و پسر  همه در حال صحبت با هم بودند 

توجه همه به کار خودشون بود ! داشت منصرف می شد ! حس می کرد این جور اردوها تنهایی اصلا مزه ندارن

ولی تا اینجا اومده بود و دوست نداشت تصمیمش رو عوض بکنه - رفت و فرم ثبت نام رو پر کرد و مراحل ثبت نام رو انجام داد و با یه حس پوچی از اون اتاق خارج شد !

با خودش می گفت : که چی ؟ اردو رفتنت دیگه چی بود ؟!؟؟!

دستاشو کرد توی جیبش و رفت - قرار بود 2 روز دیگه برن اردو !

2 روز گذشت ... نگاهی به خودش انداخت ... توی اتوبوس بود ! یه جفت هندزفری که همیشه تنها دوستاش بودن توی گوشش بودن و داشتن باهاش درگوشی حرف میزدن

کسی تمایلی نداشت باهاش صحبت بکنه و اون کسی هم که کنارش نشسته بود حواسش به حرف زدن با پشت سری هاش گرم بود

خوابید ! خواب بهترین راه بود ! خودش رو سپرده بود به قلم نویسنده که شاید داستان در انتها بهتر بشه ... اما این هم یه خیال امیدوارکننده و پوچ بود

نویسنده هم باید یه مورد جالبی برای به قلم درآوردن ازش میدید ! حوصله ی نویسنده رو هم نداشت !

رسیدن به مقصد ! پیاده شدن و یکی از اساتید پس از استقرار همه رو جمع کرد و شروع کرد ازشون در مورد خودشون توضیح خواستن 

می خواست یه کار گروهی ایجاد بکنه و از هرکسی که تواناییش رو داشت دعوت به شرکت در این فعالیت می کرد

شروع کرد به سوال پرسیدن - از همه سوالاتی می پرسید :

اسم شما چیه ؟ چند سالتونه ؟ چه توانایی هایی دارید ؟ 

سوال آخر سوال سختی بود ! جوابی براش نداشت ! به جواب بقیه خوب گوش میداد اما نقطه ی مشترکی با خودش در اونها پیدا نمی کرد

هرکس یه قابلیتی داشت ! هرکسی یه سری تجربه داشت و میتونست بخشی از کار رو به عهده بگیره


اما اون طی مدت اخیر تنها کار و تجربه ای که داشت هندزفری گذاشتن و غرق شدن توی یه سری افکار بود

تا اینکه متوجه شد مخاطب استاد قرار گرفته ! 

اسم شما چیه ؟ اسمش رو گفت ! 

چند سالته ؟ نمیدونست کدوم سن و سال منظور استاده ! گفت نمیدونم !

یه سری نیشخند همراه این حرفش لود شد !

استاد پرسید چه توانایی ها یا تجربیات خاصی داری ؟ و اون میدونست چیزی که برای این استاد خاص هست اصلا چیز خاصی نیست ! اون دنبال چیزایی بود که همه دارن و در اصل داشت "خاص" رو خراب می کرد

بنابراین در پاسخ گفت : هیچی ! و شونه هاش رو بالا انداخت ! ایندفعه نیشخندها تبدیل به خنده شدند و خودش هم لبخندی زد ! در سخت ترین شرایط هم - حتی وقتی به خودش می خندیدن با خنده ی بقیه همراه می شد ! گرچه طعم بعضی از اون خنده ها بسیار تلخ بود

استاد ازش عبور کرد و رفت سراغ بقیه ! انگار متوجه شد چیز خاصی در این موجود پیدا نمی کنه - گرچه این موجود هم انتظاری نداشت ! چون خودش هم چیز خاصی در خودش پیدا نکرده بود و شاید دیگه این رو پذیرفته بود !

بدون سرو صدا و اینکه نظر کسی رو جلب بکنه جمع رو ترک کرد ... خودش هم نمیدونست چرا همیشه دستاش تو جیبشن ! شاید چون همیشه خالی بودن و به هیچ جایی جز جیبش هم بند نبودن !

اون نزدیکا یه رودخونه بود ! رفت و کنارش نشست ! و غرق مسخره بازی های خودش شد ! پاهاشو کرد توی آب ! بعد قاب گوشیش رو در آورد و تو آب شست ! 

یه آب یخ !

بعد روی چمن و علف های هرزی که اونجا در اومده بودن دراز کشید و سنگای ریز کنارش رو برمیداشت و بی هدف به سمت آب اون رودخونه پرت می کرد

دیگه حتی حوصله ی مرور این اتفاقای تکراری رو هم نداشت ! آهنگا تکراری بودن و فقط دکمه ی Next رو فشار میداد !

خودش هم نمیدونست از چی فرار کرده و اومده به این اردو ! اصلا انتظار نداشت کسی صداش بکنه ! و این اتفاق هم نیفتاد ! 

گرسنه هم نبود ! خوابش برد ! توی خواب همه اش این سوال و اون صحنه توی ذهنش تکرار می شد ! 

و حتی توی خواب هم نتونست بهش جواب بده و همون اتفاق افتاد ! گرچه دیگه تکراری شده بود و اگر اتفاقی غیر از این می افتاد عجیب بود !

اردو داشت تمام می شد و باقی بچه ها اون پروژه های دسته جمعی رو هم انجام داده بودن و آخرم نفهمید که چی بودن ! 

داشت راه میرفت ! یکی صداش زد کجایی ؟ بیا داریم برمیگردیم ! چه سوال عجیبی ! "کجایی" !!!

نویسنده هم از اینکه داستان بی سرو ته یه همچین موجودی رو تعریف می کرد خسته شد !  پایانش هم مشخصه ...  و تکراری و پوچ !

نمیدونم قرار بود در این اردو چه اتتفاقی بیفته ! شاید اول داستان قرار بود اتفاق جالبی بیفته - خودمم نمیدونم !  - ولی به هر حال نیفتاد ! 

داستان تخیلی و فی البداهه همینه ! 

مثل پخش مستقیم ! 

تفاوتش با بقیه ی داستانای تخیلی این بود که این داستان زنده بود

شاید در داستان تخیلی بعدی اتفاق بهتری بیفته ! 

بستگی داره به اینکه اون موجود توی داستان اون روز حوصله ی همکاری با نویسنده رو داشته باشه یه نه!

خدا نگهدار !

نظرات  (۳)

سلام

حس بدی به آدم میده این اردوها!
حس تنهایی ! البته از اون مدل تنهایی ها که تلخه از اونها که فکر میکنی هیچکی دوست نداره از اون تنهایی ها که واسه دور کردنش میبینی بایدیکم اون غرور رو بزاری زیر پا و بعد از اون تظاهر به خنده و شادی کنی

این اردوها رو باید با یه دوست صمیمی و پایه رفت! هرچند ک این حس بد وقتی که  میبینی اون دوست هم کشیده شده سمت اون جمع و توجه ش نسبت به تو کم شده بازهم بوجود میاد
پاسخ:
سلام

ممنون درسته - منتها این داستان تخیلی بود ! من که تا حالا اردو نرفتم ! 

حاصل فکر کردنم به یه موضوعی بود که اینجوری نوشتمش ! و چون در رابطه با اون موضوع به نتیجه ای نرسیده بودم این هم اینطوری بی سر و ته شد !
kamelan hame chish moshakhase,
ama khob goftanesh gonge,chon heseo hale darunete.
:)
پاسخ:
بله :)
salam
weblog dari namigiiiiiiiiiiiiiii?
kojaii dash........
:d
پاسخ:
اوه اوه پیدام کردن :دی

سلام به سلطان هکرای ایران ! البته نباید بپرسم منو چجوری پیدا کردی چون اگه تو پیدام نمی کردی جای سوال داشت
و همین جا به همه ی بازدید کننده های وبلاگ از صمیم قلب تسلیت عرض می کنم 

چرا که : 

HashoR Is Now Here 

>:D

فقط سعی کنید تا جایی که میتونید دور شید

========================================


خیلی باحالی احسان 

رحمیلَ ( رحم کن :دی )

یه دونه ای
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی