یک داستان کوتاه طولانی :: به نام تفاوت

به نام تفاوت

به نام تفاوت

درود به شما

با تشکر از اینکه از وبلاگ من بازدید می کنید.

به دلیل پاره ای مشکلات قسمت نظرات وبلاگ فعلن تا مدت نامعلومی غیر فعال هست...

یاهو مسنجر هم به کلی کیفیتش رو از دست داده ...

پس در صورت تمایل میتونید برای ارتباط با بنده از آیدی mycontactid در تلگرام استفاده کنید.

این هم لینک آیدی :

https://telegram.me/mycontactid

این آیدی تنها آیدی بنده و وابسته به این وبلاگ هست.

اگر هم ریپورت بودید و یا به هر دلیلی نمیتونستید پیام بدید میتونید در این کانال تلگرامی عضو بشید تا خودم بهتون پیام بدم

https://telegram.me/Phree

شاد و سلامت و موفق باشید.

کنار خیابون ایستاده بود


دائم دستشو بلند می کرد که یه ماشین جلوش بایسته 


همه ی ماشینا رد می شدن و می رفتن ... بعضی هاشون گاهی یه بوقم میزدن که معنیش رو متوجه نمی شد !


"یعنی چی؟"


یه مدت که  گذشت کم کم احساس کرد که هیچ ماشینی قرار نیست توقف بکنه 


به اطرافش نگاهی انداخت ... و با خودش گفت : "فکر کنم جای اشتباهی ایستادم" 


یه نگاهی به مسیر پیش رو انداخت و گفت : "البته شاید پیاده روی هم فکر بدی نباشه !"


هندزفریشو گذاشت توی گوشش ... دستاشو کرد توی جیبش ... راه افتاد و رفت ...


و انگار یه حسی بهش می گفت دیگه برنگرد و جاده رو نگاه نکن ... کسی قرار نیست به خاطرت توقف کنه


موضوع یه مقدار جالب تر شد وقتی که تصمیمش برای پیاده روی قطعی شده بود و بعضی ماشین ها کنارش توقف می کردن ... و حتا می پرسیدن که کجا میری مسیرت رو بگو ...


دوست داشت بخنده ! به اون لحظاتی فکر می کرد که اونقدر دست تکون داد و هیچکس بهش توجهی نکرد !


و الان دیگه حتا به سمت ماشینایی که خودشون براش توقف می کردن نگاه هم نمی کرد !


گاهی بعضی ها خیلی مصمم بودن و توقفشون بیشتر طول می کشید و بعد از اینکه با بی تفاوتیش مواجه می شدن سری به نشانه ی تاسف تکون میدادن و میرفتن ... و  ناخودآگاه یه جمله رو توی ذهنش میاورد :


"خدایا این چی میگه؟ ! """"فازش چیه ؟ """" "


انگار نه انگار که اصلن براش اهمیتی نداره این موضوع !


انگار دیگه هیچکس مهم نبود ... دستاش تو جیبش بود و راه میرفت ... نه ماشینایی که رد می شدن و میرفتن اهمیت داشتن ... نه اونهایی که میدیدنش ... نه بعضی ها که به هر دلیلی توقف می کردن !


گاهی آدم دیگه دوست نداره دستاشو از تو جیبش در بیاره و هندزفریشو بکشه بیرون از گوشش و تصمیمش رو عوض کنه ...


بعضی وقت ها وقتی تصمیم می گیری بقیه راه رو پیاده بری دیگه مهم نیست چند تا ماشین توی مسیر وجود داره ...


این یه داستان کوتاه بود ... ولی این داستان خیلی طولانیه !


بستگی داره چطور خونده بشه !



نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی