Animality :: به نام تفاوت

به نام تفاوت

به نام تفاوت

درود به شما

با تشکر از اینکه از وبلاگ من بازدید می کنید.

به دلیل پاره ای مشکلات قسمت نظرات وبلاگ فعلن تا مدت نامعلومی غیر فعال هست...

یاهو مسنجر هم به کلی کیفیتش رو از دست داده ...

پس در صورت تمایل میتونید برای ارتباط با بنده از آیدی mycontactid در تلگرام استفاده کنید.

این هم لینک آیدی :

https://telegram.me/mycontactid

این آیدی تنها آیدی بنده و وابسته به این وبلاگ هست.

اگر هم ریپورت بودید و یا به هر دلیلی نمیتونستید پیام بدید میتونید در این کانال تلگرامی عضو بشید تا خودم بهتون پیام بدم

https://telegram.me/Phree

شاد و سلامت و موفق باشید.

این وقایع رو در ذهنتون مجسم کنید


دو نفر - یه دختر و یه پسر  وسط یه جنگل همدیگه رو پیدا می کنن... قانون اون جنگل اینه که اگر تنها باشی و ضعیف حیوونای جنگل تیکه پارت می کنن


پسر تنهاست... اما میدونه چطور از خودش توی اون جنگل مراقبت بکنه ! دختر هم به نظر تنها میاد اما خیلی ضعیف شده و ترسیده ! توی اون جنگل به هیچکس نمیشه اعتماد کرد


یه مدت به همدیگه نگاه می کنن ... در اعماق دل هردوتاشون یه حس اعتماد ناخوداگاه نسبت به فردی که در حال تماشاش هستن جاری میشه !

به هم نزدیک میشن... دست هم رو می گیرن... شروع می کنن با هم صحبت کردن... حالا دیگه 2 نفرن ! حیوونا سمتشون نمیان... 

با هم توی جنگل راه میرن... از هم جدا نمیشن... شب ها رو با هم صبح می کنن... صبح رو کنار هم شب می کنن


یه بار در حین قدم زدن توی جنگل دختر به پسر میگه چند وقت دیگه یه نفر میاد دنبالم ! و اون روز باید از هم جدا بشیم ! پسر میره تو فکر


ولی میگه "یه کاریش می کنیم" 


روزها می گذرن - اما شب ها دیگه به روال سابق نمی گذرن... پسر هر شب که می خواد بخوابه یاد اون روز می افته... اون روزی که به زودی قراره اونها رو از هم جدا بکنه ! روزی که نمیتونه جلوش رو بگیره چون خود اون دختر نمی خواد که کسی جلوی اون روز رو بگیره !

کم کم صدای حیوونا براش توی شب حکم یه کابوس رو پیدا می کنن... چون دیگه مثل قبل به تنهایی عادت نداره و تنهایی ضعیفش می کنه


ولی هیچی به اون دختر نمیگه !


خاصیت دیگه ی اون جنگل اینکه که اگر حیوونا بریزن سر یه نفر و تیکه پارش کنن - اون هم یکی از همونا میشه ... ولی تا کسی ضعیف نباشه نمیتونن این کارو باهاش بکنن ... قربانی اونها آدمای تنها و ضعیف هستند...


یه شب ساکت که دارن با هم توی جنگل راه میرن... دختر به طرز عجیبی صحبتی نمی کنه... انگار منتظر چیزیه که نمی خواد راجع بهش صحبتی بکنه...


و چند لحظه بعد یه جمله ی وحشتناک به گوش پسر میرسه : "من باید برم خدافظ"


و بعد مات و مبهوت به صحنه دور شدن دختر نگاه می کنه... و کسی که توی تاریکی منتظرشه ! همدیگه رو در آغوش می گیرن و از اونجا دور میشن 


و این نقطه تلاقی کابوس و حقیقته ! پسر حس می کنه نمیتونه تنها راه بره ... میشینه روی زمین... و بعد دراز می کشه


فکرش رو می کرد که اگر روزی دوباره تنها بشه شاید نتونه مثل قبل از پسش بر بیاد... اما انتظارش رو نداشت که تا این حد اثرش زیاد باشه


صدای نفس حیوونای درنده و برق چشمهایی که از لابلای درختا دارن بهش نزدیک میشن جز آخرین چیزاییه که قبل از تیکه و پاره شدنش تجربه می کنه




سال ها می گذره... از وسط جنگل یه گذرگاه امن احداث می کنن... مسیری که روزانه افراد زیادی ازش عبور می کنن و تفریحشون هم نگاه کردن به حیوانات درنده ایه که لابلای درختا دارن به عبور و مرورشون با وحشت نگاه می کنن


قوانین بازی تغییر کردن... "به نظر میاد" جای وحشتناک و وحشت زده عوض شده


و یک روز دختر جوان قصه ی ما به همراه یارش از اون مسیر عبور می کنن... دختر داره برای یارش تعریف می کنه که وقتی توی جنگل بود چقدر می ترسید و چه روزها و شب هایی رو "به تنهایی و با سختی" میون حیوونا گذروند


و با هم به حیوونا نگاه می کنن... حیوونایی که پشت درختا قایم شدن تا کمتر دیده بشن و با وحشت دارن به عبور و مرور آدما نگاه می کنن


دختر همینطور که داره داستان خودش رو برای یارش تعریف می کنه چشمش به چشم یکی از اون حیوونایی می افته که پشت یکی از درخت ها قایم شده و با نگاه خاصی داره به صحنه ی عبور اونها نگاه می کنه


و صحبتش رو قطع می کنه و چند ثانیه بهش خیره میشه


یارش ازش می پرسه چیه ؟ 


و دختر جواب میده که یکی از اون حیوونا خیلی به نظرم آشنا اومد... نمیدونم انگار قبلن توی این جنگل دیدمش ! نگاهش خیلی برام آشنا بود...


یارش میگه شاید یکی از همونایی بوده که ازشون می ترسیدی ! و دختر میگه نمیدونم... شاید !


و یارش با خنده میگه به هر حال الان که انگار اونا از ما ترسیدن... فرار کردن رفتن... و هر دو شروع به خنده می کنن


خوب ... داستان کوتاه ما که به خاطر حمله ی یه سری احساسات درونی به این شکل خلق شد ، در جمله ی بالا به پایان رسید و هرجور که می خواهید میتونید در موردش فکر بکنید...


اما شاید بهتر باشه در توضیح این داستان بگم که همه چیز اون طور که "به نظر میاد" نیست ! 


و جای وحشتناک و وحشتزده هم عوض نمیشه ! 


فقط جای حیوانات با هم عوض میشه... 


و همیشه اون که حیوان تره وحشتناک تره... 



نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی