Beautiful Mind :: به نام تفاوت

به نام تفاوت

به نام تفاوت

درود به شما

با تشکر از اینکه از وبلاگ من بازدید می کنید.

در صورت تمایل میتونید برای ارتباط با من ازقسمت نظرات پست های وبلاگ، یا آیدی Unsane در تلگرام استفاده کنید.

توجه داشته باشید که نظرات هر پست ۲ روز بعد از ارسال اون پست بسته میشه به صورت خودکار

این هم لینک آیدی تلگرام:

https://telegram.me/Unsane

لینک کانال تلگرام :

https://telegram.me/Phree

شاد و سلامت و موفق باشید.

همه چیز زیر آن درخت جریان داشت - درختی بود بسیار بزرگ و بر خلاف درخت های دیگر تنها یک میوه نداشت 


تقریبا هر میوه ای را می توانستی در آن پیدا کنی - زیر آن درخت را که نگاه می کردی خانواده های زیادی را میدیدی 


به نظر می آمد رقابتی بزرگ زیر آن جریان داشت - همه سعی داشتند از آن درخت میوه ای بچینند ! منتها شرایط اینگونه بود :


میوه هایی که روی شاخه های پایینی ( نزدیک به زمین ) قرار داشتند میوه های کاملا عادی بودند - می توان گفت هرکسی توان چیدن آنها را داشت


 هرچه به سمت بالای درخت می رفتیم کیفیت میوه ها بهتر می شد چرا که در معرض نور بهتری قرار می گرفتند و به طبع رشد آنها نیز بهتر از میوه های پایینی صورت می گرفت


منتها گویا رقابت اصلی بر سر همان میوه های پایینی بود چرا که رسیدن به شاخه های بالایی درخت کار آسانی نبود


پدر و مادرها که دیگر نه توان این کارها را داشتند و نه حوصله اش را , تمام انرژیشان را صرف تشویق فرزندانشان می کردند


هرکسی فرزندش را تشویق می کرد تا میوه ای بچیند - بچه ها را در حالی میشد مشاهده کرد که هرکدام در حال پریدن به سمت بالا بودند تا دستشان به شاخه ای برسد و میوه ای بچینند ! بعضی از آنها قد بلندتر بودند و به راحتی دستشان به همان شاخه های پایینی می رسید به همین دلیل تلاش زیادی نمی کردند  


برخی هم علی رغم تلاش زیاد موفق نمی شدند چیزی بیشتر از بقیه بچینند چرا که شرایط لازم برای انجام چنین کاری در آنها نبود اما به هر حال به دلیل  تلاش بسیار موفق می شدند مشابه بقیه میوه بچینند 


گویی زمان مسابقه محدود بود و زمان زیادی برای میوه چیدن در اختیار نبود


جو رقابت هیجان بالایی داشت طوری که حواس آدم به حواشی اش پرت نمی شد


اما در گوشه ای از این تصویر اتفاقاتی متفاوت در حال روی دادن بودند


پدر و مادری که به همراه فرزندشان در گوشه ای ایستاده بودند و در حال صحبت با وی بودند ! 


پدر هر چند لحظه یک بار تحت تاثیر جو این رقابت قرار می گرفت و سر پسرش داد می کشید و می گفت : برو میوه ای بچین ! حداقل یک میوه ! برای تو که کاری ندارد ! یعنی از همه ی اینها مانده ای !؟! 


با نگاهی به مادر می شد متوجه نگرانی اش شد ! از طرفی میدانست پسرش به چه چیزی فکر می کند و از سویی دیگر نگران بود که به علت بی تجربگی زمان را از دست بدهد - به همین دلیل با او صحبت می کرد و می گفت : زمان مسابقه رو به اتمام است . اگر می توانی برو و میوه ای بچین ! فرصت را از دست نده ! 


پسر هم عصبی به نظر می رسید ! گویی قسمتی از حرف های آنها برایش اهمیت داشت منتها نمی خواست در تمام امور برایش تصمیم بگیرند ! با نگاهی به او میشد فهمید که به راحتی توان چیدن میوه های شاخه های پایینی درخت را دارد 


قد بلندی داشت ! شاید از تمام بچه هایی که آنجا بودند بلندتر بود - چاق هم نبود و به نظر می آمد حتی به راحتی می تواند بپرد 


منتها اگر به چهره اش خیره می شدی متوجه میشدی که در حال ارزیابی و آنالیز محیط است ! هر چند لحظه یکبار به اطراف خودش می نگریست ! کمی به صحبت های پدر و مادرش  گوش میداد و با حالتی نگران دوباره سعی می کرد فکرش را متمرکز موضوع اصلی که در ذهنش جریان داشت بکند ! 


گاهی تا زیر درخت میرفت و کمی بالا می پرید اما دستی دراز نمی کرد - گویی اصلا تمایلی به چیدن میوه نداشت و به چیز دیگری فکر می کرد ! پدر و مادرش دقیقا نمیدانستند به چه چیزی فکر می کند ! پدرش تنها نگران بود که فرزندش از بقیه جا بماند ! فریاد می کشید و می گفت زود باش ... 


مادرش هم دائما به زمان باقی مانده اشاره می کرد و می گفت تصمیمت را بگیر ! گویی مادرش تصمیم نداشت به جایش تصمیم بگیرد و فقط شرایط را به او یاد آوری می کرد 


هر چند لحظه یک بار پدر یا مادری از یکی از خانواده های دوست یا آشنا به سمت آنها می آمدند - ابتدا از میوه ای که فرزندشان چیده صحبت می کردند و بعد راجع به فرزند آنها سوال می پرسیدند ! "پسر شما چطور؟" پدر هم با نا امیدی می گفت : "فعلا که هیچ" - گویی دیگر از او نا امید شده بود


مادر هم می گفت " زیر درخت است - احتمالا الان او هم میوه ای می چیند" 


بچه هایی دیده می شدند که به سمت پدرومادرشان می دویدند و میوه ای که چیده بودند را نشانشان میدادند ! حتی گاهی میوه ای روی زمین می افتاد و یکی از آنها آن را برمیداشت و با ذوق و شوق به سمت پدرومادرش میدوید !  اگر در آن لحظه به چهره ی پدر او نگاه می کردی متوجه میشدی که چگونه با حسرت به این صحنه ها نگاه می کند !


پسر حرف های آنها را می شنید و همه ی آن صحنه ها را میدید  ولی اهمیتی نمی داد ! آرامشی درون وجودش بود - گویی میدانست می خواهد چه کار کند


اندکی بیشتر به پایان مسابقه نمانده بود ! تقریبا تمام میوه های پایینی درخت چیده شده بودند اما میوه های بالایی درخت کاملا دست نخورده بودند ! گویی هیچکس حتی فکر چیدن آنها را هم نکرده بود


ناگهان همه متوجه موضوعی عجیب شدند ! پسرک با کمک همان چیزهایی که آنجا بود و بعضا دور ریخته شده بودند ابزارهایی ساخت ! یک سکوی ساده و به همراهش چیزی شبیه طناب - به زیر درخت رفت - سکویی که ساخته بود را در نقطه ای معین قرار داد و بعد دور خیز کرد - سپس به سمت سکو دوید و از روی آن به سمت شاخه ها پرید ! 


عجب پرشی ! هیچکس تا به حال آنقدر نپریده بود - به دلیل وجود سکو ارتفاع پرشش هم بیشتر شده بود و به میان شاخه ها رفت و خود را محکم به شاخه ای گرفت - سپس به کمک طنابش خودش را به شاخه ها می بست و بالا می رفت ! مادرش بسیار نگران بود ! نگران اینکه مبادا بیفتد ! پدرش گویی اصلا انتظار چنین چیزی را نداشت


مرد کوچک داستان از شاخه ها بالا رفت و رفت ! گاهی مادرش فریاد میزد "دیگر کافیست همان جا خوب است" منتها گوش پسرک همچنان بدهکار نبود ! آنقدر بالا رفت تا به بلندترین نقطه ی درخت رسید - مطمئن بود از آن بالاتر دیگر جایی نیست ! سپس شروع به چیدن میوه ها کرد ! میوه ها را می چید و می انداخت ! برای خودشان - برای بقیه افرادی که آنجا بودند ! به نظر می رسید تنها به فکر خودش نیست - برای همه از ان میوه ها می انداخت 


حالا دیگر همه تشویقش می کردند ! تبدیل شده بود به قهرمان داستان - زمان زیادی نداشت ولی جمعیت زیادی آنجا بود 


چند تا از بچه هایی که آنجا بودند هم از او ایده گرفتند ... طنابی ساختند و پریدند ! او هم آنها را راهنمایی می کرد


چند تا از آن بچه ها به میانه ی درخت رسیدند و حالا انگار تازه این رقابت روح گرفته بود ! تا قبل از آن هرکس به فکر خودش بود ! اما حالا او نه تنها به جایی رسیده بود که بقیه حتی فکرش را هم نمی کردند - بلکه به بقیه هم آموخته بود که تا کجا می توان رفت ! 


رفتارش چنان می نمود که انگار هیچ محدودیتی برایش وجود ندارد و به هر جا بخواهد می رسد ! 


مادرش به پدرش می گفت : من میدانستم که در فکر او چه می گذرد ! فقط باید به او اعتماد می کردیم ! پدرش هم همچنان حیرت زده بود و شروع به تشویقش کرد


به کمک فکر او تقریبا تمام میوه های درخت چیده شدند ! بهترین میوه ها را او چید ولی به بقیه هم کمک کرد تا میوه هایی که توان چیدنشان را دارند بچینند سپس از درخت پایین آمد و در میان موج هیجان و عشق جمعیت غوطه ور شد


همه دیگر او را می شناختند ! فکرش را می ستودند و نامش را به خاطر سپردند ! او نیز همین را می خواست ! چیزی بیشتر از چیدن چند  میوه ی  معمولی - چیزی بیشتر از آنچه که هرکسی توان رسیدن به آن را دارد ! 


او به همه آموخت که پرش های بزرگ نیاز به سکوی پرش و دورخیز دارند ! و در ادامه نیاز به چیزی که بعد از پرش ما را محکم نگه دارد و مانع از سقوط شود ! و تمام این ها نیاز به برنامه ریزی و زمان دارند ! شاید در ابتدا همه از او پیشی گرفتند اما چون فکر او متفاوت بود در نهایت به چیزی رسید که برای همه آرزو بود !  و بعد همه را به آرزویشان رساند !


درخت زندگی میوه های زیادی دارد ! چه بسا افرادی که فقط به بالاترین نقاط آن فکر می کنند و قربانی جو حاکم بر زندگی و رقابت های بی ارزش می شوند ! چه بسا افرادی که درک نمی شوند و مجبور به پذیرش افکار دیگران می شوند ! 


و هستند افراد بسیاری که حتی سرشان را بالا نگرفته اند تا ببینند درخت زندگی چه شکلیست ! 


و مانند قهرمان داستان ما هستند افرادی که در افکارشان روی بلندترین شاخه های این درخت ساکن اند و اگر قربانی شرایط نشوند نه تنها خودشان بلکه دیگران را هم از بهترین میوه های این درخت بهره مند میسازند ! 


به امید موفقیت تمام آنهایی که متفاوت می اندیشند و اهل پروازند




نظرات  (۱)

بهترین قسمتش از نظر من همون تحت تاثیر جو قرار نگرفتن و تمرکز داشتن روی تفکرات و تصمیمات خودش بوده .
درایت ، شناخت مادر از پسر و همچنین اعتماد داشتن به اون هم قابل تقدیره
پاسخ:
سلام 

ممنونم بابت نظرتون - سعی کردم در عین حال که یک داستان تخیلی به نظر میرسه به بعضی واقعیت ها نزدیک باشه

البته در پایان ناخواسته اونطوری تمامش کردم و راستش تا وقتی که اون پسر نرفته بود روی درخت منم نمیدونستم می خواد چه کار کنه ! 

خیلی سریع فکر می کرد بر خلاف آرامشی که داشت ! خودش قصه رو اونطور تمام کرد !