Blank :: به نام تفاوت

به نام تفاوت

به نام تفاوت

درود به شما

با تشکر از اینکه از وبلاگ من بازدید می کنید.

در صورت تمایل میتونید برای ارتباط با من از آیدی Unsane در تلگرام استفاده کنید.

یعنی

https://telegram.me/Unsane

لینک کانال تلگرام :

https://telegram.me/Phree

شاد و سلامت و موفق باشید.

بایگانی

جمعیت مثل همیشه خیابان را زشت کرده بود


همه یک شکل ! همه یک جور ... همه تکرار !


او ماسک داشت ... او فقط یک ماسک داشت


او را کسی نمیدید ... اما ماسک را همه می دیدند


ماسک برای بقیه به یک "جاخالی" بدل شده بود و هرکسی از آموخته هایش استفاده می کرد تا این جاخالی را با کلمه ی مناسبی پر کند


کلمات هم مناسب بودند ! اما مناسب وضع و حال آنهایی که آن کلمات را می ساختند ... مناسب اما نه لزوما صحیح


ماسک می زند ! او زشت است ... ماسک می زند ... او سوخته ! ماسک می زند ! دلقک ! ماسک ؟ این هم نوعی جلب توجه !


جمعیت زشت بود و او ماسک داشت ! جمعیت خنده دار بود او ماسک داشت ... جمعیت در خود می سوخت اما او ماسک داشت ! تنها چیزی که در خیابان جلب توجه می کرد جمعیت بود ! اما او ماسک داشت ... 


ناگهان او ... او را دید ! او کسی که ماسک زده بود را دید ! 


ماسک ! چرا ماسک ؟ ...


مدتی گذشت ... او ماسک می زد و تنها راه می رفت ! تنها می نشست 


و از همه مهم تر اینکه ! تنها ماسک می زد


او به سمتش رفت ! مدتی بود او را دنبال می کرد


کنارش نشست ! هیچ چیز نگفت و فقط به او نگاه می کرد !


او نیز از پشت ماسک او را می دید ! شاید این بار او بود که تعجب کرده بود ! یک نفر بدون ماسک که حرف نمی زد و فقط نگاه می کرد


پرسید : "سوالی نداری؟ یا حرفی که پشت این ماسک رو توصیف بکنه ؟"


او گفت : "نه - دوست دارم خودت برام تعریف کنی"


شروع به صحبت کردند ! حرف هایی که از پشت ماسک بیرون می آمدند همه تازه بودند ! همه تفاوت داشتند ... همه همان چیزی بودند که او باید در زندگی پیدا می کرد


با هم قدم زدند ... چقدر خوب بود ! 


احساس جدیدی در او متولد شد ... !


تا به حال به یاد نمی آورد که تا این حد دوست داشته باشد چیزی را در آغوش بگیرد یا آن را ببوسد


مدتی گذشت ! او همچنان ماسک می زد و او هم با او قدم می زد و با هم حرف می زدند


ناگهان ایستاد - او را در آغوش گرفت ... ماسک را با تمام وجود بوسید 


گویی تمام دنیا پشت آن ماسک بود ! گویی همه چیز در محتویات یک ماسک ساده خلاصه می شد


دیگر تاب نیاورد ! به آرامی ماسک را از روی صورت او برداشت تا ببیند پشت این ماسک چیست !


او را دید


آنجا هیچ چیز نبود ! 


تنها چیزی که آنجا بود همان چیزی بود که باید می بود ! و اما همه چیز در همان ماسک بود


او را در آغوش گرفت ... او را بوسید و ماسک را به آرامی سر جایش قرار داد


حالا دوباره دنیایش را پیش روی چشمانش می دید


چیزی که هیچکس نداشت ! چیزی که هیچکس نمی توانست معنایش کند


چیزی که متعلق به همان کسی بود که توانست به معنایش پی ببرد


و حالا می توانست این جای خالی را با کلمه ی مناسب پر کند


ماسک !


ETP


نظرات  (۱)

هردو از درون یکی بودند.

پاسخ:
قشنگ بود