Mission :: به نام تفاوت

به نام تفاوت

به نام تفاوت

درود به شما

با تشکر از اینکه از وبلاگ من بازدید می کنید.

به دلیل پاره ای مشکلات قسمت نظرات وبلاگ فعلن تا مدت نامعلومی غیر فعال هست...

یاهو مسنجر هم به کلی کیفیتش رو از دست داده ...

پس در صورت تمایل میتونید برای ارتباط با بنده از آیدی mycontactid در تلگرام استفاده کنید.

این هم لینک آیدی :

https://telegram.me/mycontactid

این آیدی تنها آیدی بنده و وابسته به این وبلاگ هست.

اگر هم ریپورت بودید و یا به هر دلیلی نمیتونستید پیام بدید میتونید در این کانال تلگرامی عضو بشید تا خودم بهتون پیام بدم

https://telegram.me/Phree

شاد و سلامت و موفق باشید.

خسته ... بریده از همه جا ! 


دیگه حس می کرد کاری توی این دنیا نداره ! گرچه وقتی خوب دقت میکرد میدید از اول هم هیچ کاری نداشته !


میدونست شبا ... وقتی که خوب نمیشه دید نباید پاشو توی جنگل بذاره ! 


جنگل پر بود از جونورایی که چشماشون فقط توی تاریکی شب کار می کرد ! گرسنه بودن ... لقمه ی خوبی بود


براش مهم نبود ! داشت راه می رفت و هرلحظه منتظر بود که دخلشو بیارن ... حتی دیگه حوصله ترسیدن هم نداشت


فکرش اینقدر مشغول گذشته اش بود که دیگه به بعدش فکر نمی کرد


دوست داشت تموم شه ! به تموم شدن بی سروصداش ... به این اتمام پر درد و مسخره حس خنده داری داشت !


دنبال دلیل بود ! دلیل خاصی هم نداشت ... به این فکر می کرد که هرگز فرصت زندگی کردن نداشته ! گرچه خیلیا به این لعنتی می گفتن زندگی اما معنی زندگی برای اون خیلی فرق داشت !


زندگی یه طرفه و زنده و مرده جفتشون یه طرف دیگه ان 


توی افکار خودش راه می رفت که صدای جونواری جنگل افکارش رو فراری داد


خوب دیگه وقتش بود ! باید کم کم برای اون پایان مسخره و پردرد آماده می شد 


پشیمون نبود اما تاسف می خورد . برای اولین بار بود که حس می کرد به جونورای اون جنگل احتیاج داره . انگار تنها چیزی که میتونست زندگیش رو تغیر بده حس گرسنگی اونها بود که با یه سری دندون تیز معنی می شد


صداها بیشتر و نزدیک تر می شدن ... سعی می کرد به هیچ چیز فکر نکنه ! ناگهان در میان صدایی که هیچ بویی از انسانیت نمی داد صدایی شنید ! 


صدای فریاد ... صدای یک انسان !


"کمک" - "من نمی خوام بمیرم" - "نه - نه ..... " 


یه لحظه یاد خودش افتاد ! یادش اومد قبلا زیاد فریاد کشیده و هیچکس فریادش رو نشنیده ! همیشه از آدما به این خاطر که هرگز توی شرایط سخت کنارش نبودن و هیچکس نبوده که فریادش رو بشنوه فراری بود


توی دلش اونا رو دفن می کرد و ازشون فاصله می گرفت و فکر می کرد هیچکس به درد نمی خوره !


حالا یه نفر وضعیت مشابه اونو داشت ! داشت فریاد می زد و کمک می خواست ... معلوم نبود , شاید اون هم با دلیلی مشابه دلیل خودش توی اون شب تاریک وسط جنگل بود اما در لحظه های آخر پشیمون شده بود و احساس کرده بود که شاید هنوز هم امیدی باشه


به هر حال فرصت نداشت زیاد فکر بکنه ! دیگه به هیچ چیز فکر نمی کرد جز اینکه صاحب صدا رو پیدا بکنه و بهش کمک کنه !


شروع به دویدن به سمت صدا کرد ... صدا ادامه داشت و هر لحظه به شدت و وحشتی که درش بود اضافه می شد


ناگهان اون رو پیدا کرد ! کلی جونور گرسنه دورش رو گرفته بودن و هرکدوم توی یه فرصت بهش حمله می کرد ... بعضی ها هم گازش می گرفتند اما با آخرین توانش اونها رو از خودش دور می کرد و باهاشون می جنگید ... به نظر میومد آخر کارش رسیده


خوب در این شرایط باید شجاع می بود ... یه تیکه چوب از روی زمین پیدا کرد و با سروصدای زیاد و سرعت بالا شروع به دویدن کرد به سمت اونها 


جونورا از دیدنش جاخوردن و نظمشون به هم خورد ! حالا دو نفر بودن ...


با چوبش به سمت اونها حمله می کرد و با آخرین قدرتی که توی وجودش بود اونها رو میزد


حالا اون یکی هم فرصت داشت تا یه تیکه چوب و یا سنگ ا هرچی که به درد می خورد پیدا بکنه تا از خودش دفاع کنه


بالاخره با هم هماهنگ شدن ! جونورا بهشون حمله می کردن ... گاهی هم موفق می شدن گازشون بگیرن اما حالا هردوی اونها یه هدف مشترک داشتن و اون نجات بود ! داشتن از چیزی که اومده بودن تا تقدیم اون جونورا بکنن دفاع می کردن 


اما به نظر میومد نه برای خودشون ! بلکه حالا برای نجات کسی که به کمک اونها نیاز داشت


شاید این اولین باری بود که فرصت این رو پیدا می کردن تا به یه دردی بخورن


می جنگیدن ... درد می کشیدن ... اما تسلیم نمیشدن ... تا اینکه بعد از یه جنگ طولانی جونورا رو فراری دادن !


باید فرار می کردن و میرفتن به یه جای امن ... با آخرین توان شروع به فرار کردند ...


تا به جای امنی رسیدند ! 


برای اولین بار بود که معنی زندگی رو درک می کردن ... برای اولین بار بود که برای زندگی کردن جنگیده بودن !


انگار این یه فرصت بود تا بهتر درکش کنن و بیشتر بهش ارزش بدن ... اما یه نکته مهم وجود داشت !


شاید اگر اونها همدیگه رو پیدا نکرده بودن ... شاید اگر فریادی برای زنده موندن کشیده نمی شد و کسی رو از به زندگی دوباره دعوت نمی کرد هرگز این اتفاق نمی افتاد


مممم


راستش این داستان رو الان که شروع به نوشتن کردم ... فکر نمی کردم پایانش به یه جای امن و مطمئن ختم بشه ! 


فکر می کردم جفتشون میمیرن ... شاید این عجیب باشه اما من خودم هم نمیدونم چی می خوام بنویسم و فقط در افکار خودم غرق میشم


گاهی خودم خودم رو هدایت می کنم و گاهی اونها من رو هدایت می کنند ! مثل این دفعه ... برای همین آخرش رو نتونستم با توضیحات بیشتری به پایان برسونم چون اصلا انتظار یه همچین پایانی رو نداشتم !


مثل همیشه این داستان و جنگل و اتفاقایی که توش افتاد همه یه توضیح داستان وار از مسائل دیگری بودن که دوست دارم همینجوری بیانشون کنم ! اون افرادی که حسشون کردن راحت این نوشته ها رو درک می کنن


داشتم به این فکر می کردم که منم وسط یه همچین جایی قرار دارم ... حالا ممکنه یه نفر فریاد بزنه و به من هم بهونه ای بده تا به خودم بیام


اما بهترش اینه که یه عاملی من رو از این داستان بکشه بیرون ... گاهی آدم خسته میشه ... از اینکه حتی وقتی انتظار می کشه هم ... منتظر چیزای خوبی نباشه !


نمیدونم ... دیگه هرکسی به این وبلاگ سر میزنه از این حس تکراری که بهش حاکمه خسته میشه ... اما ... !


شاید مهمترین قسمت داستان این بود که اگر یه بهونه مناسب پیش بیاد ... همون فرد ضعیف و بی هدف تبدیل به جنگجویی میشه که هیچ جونوری حریفش نمیشه ! 


یه بهانه ... یه دلخوشی ... 


خدا رو شکر بابت همه نعمت هاش ... فقط تاسف بابت اینکه ... 


بیخیال ! خدا رو شکر ... 


خداروشکر که هنوز در افکارم کسی رو میسازم که بدون اینکه من بخوام هم داستان رو تغییر میده و پیروز میشه !


من بهش ایمان دارم ... حتی اگر خودم متوجه نباشم هم اون همه چیز رو تغییر میده


به قول پائولو کوئیلو


برنده تنهاست ... 


اوپس !



نظرات  (۲)

چرا با تنهاییت میجنگی؟در حالی ک خودتم میدونی به چی نیاز داری!!
پاسخ:
میدونم چیزی که بهش احتیاج دارم قاطی آشغالا پیدا نمیشه

فعلا پیدا نشده وگرنه من خیلی دنبالش گشتم و هنوز هم می گردم

باید جنگید و به دست آورد ... زندگی به امثال من اینجور چیزا رو هدیه نمیده
سلام!
نوشته ها یه مقدار طولانی بود، ولی عنوانهاشو خوندم. :D 
پست سال نو رو کامل خوندم فقط.
راستی سال نوء شما هم مبارک و میمون! ;)
گفتید رنگ و روی اینجارو عوض کردید، حیف... ما که قسمت نشد ببینیم.
موفق باشید.
پاسخ:
سلام

ممنونم - گرچه سعی کردم کوتاه بنویسم اما اون حجم مطلبی که می خواستم بیان کنم رو نمیتونستم کوتاه تر بنویسم

شما هم بی مصرف ترین پست این وبلاگ رو مطالعه کردید که جای تشکر هم داره 

ممنونم از اینکه به وبلاگم سر زدید

سال نو شما هم مبارک باشه 

موید باشید
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی