Please Don't Let It Go :: به نام تفاوت

به نام تفاوت

به نام تفاوت

درود به شما

با تشکر از اینکه از وبلاگ من بازدید می کنید.

به دلیل پاره ای مشکلات قسمت نظرات وبلاگ فعلن تا مدت نامعلومی غیر فعال هست...

یاهو مسنجر هم به کلی کیفیتش رو از دست داده ...

پس در صورت تمایل میتونید برای ارتباط با بنده از آیدی mycontactid در تلگرام استفاده کنید.

این هم لینک آیدی :

https://telegram.me/mycontactid

این آیدی تنها آیدی بنده و وابسته به این وبلاگ هست.

اگر هم ریپورت بودید و یا به هر دلیلی نمیتونستید پیام بدید میتونید در این کانال تلگرامی عضو بشید تا خودم بهتون پیام بدم

https://telegram.me/Phree

شاد و سلامت و موفق باشید.

یه سری فرشته هستن به نام فرشته ی نجات


من توی زندگیم زیاد بهشون فکر می کنم و بارها شده که خواستم در مورد این فرشته ها بنویسم ... اما ننوشتم


این بار هم در مورد اونها نمی خوام بنویسم ... برای همین مطلب به اسمشون نیست


این فرشته های نجات تمام فکر و ذکرشون مراقبت از بعضی آدماست ... 


اولین نکته در موردشون اینه که این کار وظیفشون نیست ... بلکه به خاطر علاقه بیش از حدی که به بعضی از آدما دارن این کارو انجام میدن 


زمانی که فرد توی خطر میفته ... به مشکلی بر می خوره ... توی شرایط خاصی قرار می گیره و در کل اتفاقی میفته که احتیاج به کمک یا همراهی داره ... میان کنارش


وقتی خطری تهدیدش می کنه با تمام وجود سعی می کنن متوجهش کنن ... صداش میزنن ... با ضمیر ناخودآگاهش ارتباط برقرار می کنن و یه جوری توی مسیر امن قرارش میدن


خیلی اوقات خیلی چیزا رو واسطه قرار میدن ... حتا من میدونم فرشته های نجات گاهی به خاطر این موضوع مریض میشن ... 


یه مدت به خاطر این درگیری ها نمیتونن پرواز کنن ... به هر حال اونا هم روح دارن و ممکنه فشار روحی اذیتشون کنه


خلاصه اینکه با تمام وجود با مشکلات آدمایی که دوستشون دارن دست وپنجه نرم می کنن ... اما همیشه خوشحالن ... از اینکه میتونن با اون آدم ارتباط برقرار کنن


از اینکه صداشون رو میشنوه و ضمیر ناخودآگاهش از وجود این دوست وفادار با خبره ...


شاید شرایط دنیا طوری نباشه که بتونن با آدمای مورد علاقشون به صورت مستقیم ارتباط برقرار بکنن ... اما یه ارتباط عمیق بینشون هست که شاید گاهی خود آدم در خودآگاهش هم متوجه میشه که به نوعی با چیزی که قادر به دیدن و حس کردنش به صورت فیزیکی نیست در ارتباطه


اما داستان همیشه اینقدر قشنگ نیست ... 


گاهی آدما به صورت کاملن ارادی شروع به پس زدن فرشته نجاتشون می کنن ... هر آدمی اولش که شروع به مخالفت با این دوست خوبش می کنه ناراحته 


هرکاری که انجام میده و بر خلاف میل فرشته ی نجاته ... خودش رو هم ناراحت می کنه ! چون توی ناخودآگاهش صدای فرشته ی نجاتشو می شنوه ! صدای فریادش


صدای گریه هاش ... 


اما به این دلیل که خیلی درگیر بعضی مسائل میشه کم کم سعی میکنه این صدا رو نادیده بگیره ... کم کم اون حس بدی که از شنیدن صدای ناراحت فرشته نجاتش بهش دست میده رو هم از دست میده !


کار به جایی میرسه که توی یه مسیر بد قرار می گیره و مشغول انجام کارایی میشه که قلب فرشته نجاتشو به بدترین نحو می کشنه !


نه به خاطر اینکه داره اون کار بد رو انجام میده ! به خاطر اینکه دیگه ناراحت نیست ... و خیلی هم خوشحاله ! و فرشتش رو نادیده می گیره و بهش لبخند میزنه ...


فرشته فریاد میزنه ... شروع به گریه می کنه ... میبینه که آدمی که اینقدر بهش علاقه داره چطور با میل خودش داره کارایی رو انجام میده که اصلن به نفعش نیست و به راحتی قلب فرشتش رو پاره پاره می کنه ... شاید این بدترین قسمت ماجراست ...


بعد فرشته ی نجات مریض میشه ... بال هاش کم کم خشک میشن و میفتن ... دیگه نمیتونه پرواز کنه ... همیشه گریه می کنه و با حسرت به این صحنه ی زشتی که آدما براش میسازن نگاه می کنه و قلبش تیر می کشه ... 


دوست نداره نگاه کنه ... بدش میاد ... اما نمیتونه از آدمای مورد علاقه اش دل بکنه ! همیشه منتظره که دوباره صداشو بشنوه اون کسی که براش مهمه ... 


اما گاهی هیچوقت این اتفاق نمی افته ... و بعد ... فرشته یه روز دیگه فریاد نمی کشه ... قلب زخمیش دیگه نمیزنه ! برای همیشه سکوت می کنه ... و میمیره

و اون آدم دیگه فرشته ی نجات نداره ! دیگه کسی نیست که همه جا مراقبش باشه ... بدون اینکه بفهمه ! اون آدم دیگه نجات پیدا نمی کنه ! 


یه فرشته که مرد ... و آدمی که داره میره پایین ... رها شده توی سقوط و داره از حس سقوط لذت میبره ! بدون اینکه بدونه چی در انتظارشه !


بدون اینکه فرشته ای باشه که مانع سقوطش بشه !


کاش همیشه متوجه این فرشته ها... در اطرافمون باشیم ... قلبمون رو پاک نگه داریم تا هیچوقت گوش دلمون روی صداشون بسته نشه ... 


و هیچوقت دلشون رو نشکنیم ... حتا اگر بالشون بشکنه به خاطر ما ... خوب میشه ... اما اگر دلشون رو بشکنیم میمیرن ...





امشب ... البته شب که نمیشه گفت الان ساعت 10 دقیقه به 7 صبح هست

حالم خوش نبود ... به هر دری زدم که خودم رو مشغول کنم اما نشد

و سعی کردم چیزی بنویسم که هم به صورت غیر مستقیم حس درونیم رو توصیف کنه

هم زیاد با عقایدم منافات نداشته باشه

و خوب این شد ! حوصله پیچیده نوشتن هم نداشتم !

حس جالبی ندارم... 

از بی احساسی اکثر آدما و بی توجهیشون به خیلی چیزا ناراحتم

بیچاره فرشته هایی که به این اکثریت بی احساس و شناور روی سطح کثیف زندگی علاقه دارن

امیدوارم شاد باشید

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی