She Was There :: به نام تفاوت

به نام تفاوت

به نام تفاوت

درود به شما

با تشکر از اینکه از وبلاگ من بازدید می کنید.

به دلیل پاره ای مشکلات قسمت نظرات وبلاگ فعلن تا مدت نامعلومی غیر فعال هست...

یاهو مسنجر هم به کلی کیفیتش رو از دست داده ...

پس در صورت تمایل میتونید برای ارتباط با بنده از آیدی mycontactid در تلگرام استفاده کنید.

این هم لینک آیدی :

https://telegram.me/mycontactid

این آیدی تنها آیدی بنده و وابسته به این وبلاگ هست.

اگر هم ریپورت بودید و یا به هر دلیلی نمیتونستید پیام بدید میتونید در این کانال تلگرامی عضو بشید تا خودم بهتون پیام بدم

https://telegram.me/Phree

شاد و سلامت و موفق باشید.

ساعت ۳ و ۴۴ دقیقه صبحه

و ضربان قلبم تازه یکم نرمال شده

یه خواب طولانی و مفصلی دیدم، توی ظلمات شب داشتم از یه جای خیلی دور فرار می کردم که خودم رو برسونم خونه

نزدیکای صبح شده بود... نزدیک خونه که رسیدم یه گله سگ اونجا بود و بهم حمله کردن

اما از اونجایی که سگا باهام رفیقن هیچ کاریم نداشتن و بعد بهشون تکیه دادم و من و دوچرخه ام رو تا در خونه رسوندن 

نمیدونم توی خواب از چی فرار می کردم، فقط یادمه وارد اون خونه شدم و رفتم توی یکی از اتاقا و یواشکی و خیلی سریع داشتم لباسمو عوض می کردم، شبیه اتاق انباری  خونه ی پدربزرگم بود دقیقن... 

که یه مرتبه دیدم در کنار اون اتاق باز شد

انگار یکی از بیرون اومد، 

من دویدم که در انباری رو ببندم تا اون آدم منو نبینه و همینطور که در داشت بسته می شد یه لحظه صورتشو دیدم... و با خودم گفتم امکان نداره ! 

خاله ی خدا بیامرزم بود

درو باز کردم و با تعجب و هیجان و ترس گفتم خالهههههه!؟؟! ؟! ؟

تا حالا اینقدررر واقعی ندیده بودمش توی خواب از زمانی که رفته... 

صورتشو دستاش خیس بودن، انگار وضو گرفته بود، و با صدایی که هنوز توی گوشمه گفت دم درخاله بده، بیا تو

من گفتم خدایا مطمئنم دارم خواب میبینم

دویدم و گرفتمش محکم که ببینم واقعیه یا نه

دستشو محکم گرفتم... اونم دستمو گرفت و منو با خودش برد به سمت اتاق...

نمیدونم چرا اما توی اون اتاق یه سری از اعضای فامیل خوابیده بودن، زیر چشماشون سیاه بود و به یه سمتی خیره بودن همه

راستش زیر چشمای خاله ام هم سیاه بود... 

من با تعجب فقط دستشو محکم گرفته بودم و داشتم به این فکر می کردم که یه کاری بکنم که از دستش ندم فقط... 

و از طرفی با تعجب به اطرافم نگاه می کردم

و از شدت فشار از خواب پریدم.

میتونم بگم توی هیچکدوم از تمرینای لاکتیکی و هایپوکسیمون ضربان قلبم اینقدر بالا نرفته تا به حال

یعنی وقتی که از خواب پریدم به حدی قلبم تند و قوی میزد که سینه ام درد گرفته بود و واقعن احساس می کردم داره می افته بیرون

وای خدا... 

چقدرررررر این بار واقعی بود، اصلن انگار خواب نبود، انگار واقعن یه تداخل فیزیکی بود... صدای خاله ام، دستش... هنوز دستش رو توی دستم حس می کنم... 

من نمیدونم این خوابا چی هستن، اما یه سری از خوابایی که میبینم، معمولن توی یه شرایط خاصی از لحاظ فکری و روحی رخ میدن و بیش از حد واقعی هستن... این خواب هم همینطور بود

همه چیزش رو حس می کردم، به خصوص خاله ام رو... 

حیف که همه چیز رو نمیشه با کلمات توضیح داد... 

و نمیشه گفت چه حسی داشت!

توی اکثر این خوابای بیش از حد واقعی، یه چیزایی میبینم در آخرین لحظات که حس می کنم یه پیامی دارن، اما تا حالا موفق نشدم بفهمم... 

قلبم درد گرفت... شاید خنده دار باشه اما حس می کنم چیز عجیبی نیست که بریم به ابعاد بالاتر و خارج از حوزه ادراک دنیای خودمون

شاید روزی در آینده حتا با توضیح علمی فرموله بشه

اما هرچه که هست جسم مادی خیلی مانع بزرگیه براش... 

خدا رحمت کنه خاله ام رو، دلم براش یه ذره شده بود... چقدر راحت همه چیز توی ابعاد فیزیکی بالاتر از سه بعد به هم نزدیک میشن... جوری توی هم می آویزن که انگار جزئی از همدیگه ان، انگار از تمام فاصله های دنیای سه بعدی مشتق گرفته میشه و تموم میشن... 

#Rest_In_Peace_Angel

#Astral_Projection

#We_Do_Not_UNDERSTAND

#I_Flew_Beyond_The_3D_Universe_Again

#And_This_Time_She_Was_There

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی