The Kiss Impolite :: به نام تفاوت

به نام تفاوت

به نام تفاوت

درود به شما

با تشکر از اینکه از وبلاگ من بازدید می کنید.

به دلیل پاره ای مشکلات قسمت نظرات وبلاگ فعلن تا مدت نامعلومی غیر فعال هست...

یاهو مسنجر هم به کلی کیفیتش رو از دست داده ...

پس در صورت تمایل میتونید برای ارتباط با بنده از آیدی mycontactid در تلگرام استفاده کنید.

این هم لینک آیدی :

https://telegram.me/mycontactid

این آیدی تنها آیدی بنده و وابسته به این وبلاگ هست.

اگر هم ریپورت بودید و یا به هر دلیلی نمیتونستید پیام بدید میتونید در این کانال تلگرامی عضو بشید تا خودم بهتون پیام بدم

https://telegram.me/Phree

شاد و سلامت و موفق باشید.

حسی که دارم

مثل پسر بچه ایه که توی عالم بچگی خودش توی همسایگیشون عاشق یه دختر بچه شده

چون فقط یه بار دیده که اون دختر وارد خونه ی یکی از همسایه ها شده

با فکر اینکه دختر رویاهاش اونجا زندگی می کنه

هر روز که از جلوی خونشون رد میشه تیپ میزنه

اون قسمت محلشون براش یه حال و هوای دیگه ای داره

وقتی از اونجا رد میشه حس خوبی داره

و فکر می کنه شاید اون دختر داره نگاش می کنه

و این موضوع سال ها ادامه داره

تا روزی که خیلی اتفاقی متوجه میشه

که اون دختر سال ها پیش از اونجا رفته

جایی که اصلن معلوم نیست کجاست

و اصلن معلوم نیست که حتا یک بار اون پسر رو دیده باشه

و حتا معلوم نیست که اصلن هیچ حسی بهش داشته یا نه

البته قصه ی من با داستانمون تفاوت داره اما برای تشبیهش میتونم از این ماجرا استفاده کنم ...

حس دردناکیه ... وقتی تمام شور و حالت رو معطوف چیزی می کنی

که وقتی به خودت میای

میبینی اصلن وجود نداشته ...

مخربه !

...

بعضی وقت ها دنبال چیزی می گردی که در رویای خودت میبینیش ... و این باعث میشه که یک دروغ خیالی بسازی و از آرامشی که برات ایجاد می کنه لذت ببری ... بی خبر از روزی که به خودت میای و متوجه واقعیت تلخ پشتش میشی ! 

یک فریب آرامش دهنده ... که بهتر از یک واقعیت آزاردهنده است ...

وقتی بخوای یک رویای ناب رو تجربه کنی باید چشم هات رو ببندی ... و وقتی میتونی حرکت کنی که چشم هات باز باشن ... کسی که از رویاهاش لذت میبره چشم هاش رو باز نمی کنه ... و دیگه حرکت نمی کنه ... در رویا باقی میمونه

گرچه من عکسش رو هم تجربه کردم اما باید دید نتیجه ی نهایی چیه ! در اون مورد هیچ نظری ندارم - ذهن و دلم همیشه با هم در این رابطه اختلاف داشتند


دارم فکر می کنم که آیا واقعن به ناهنجاری های تخلیم پی بردم ؟! یا اینکه در عین حالی که  احساس می کنم متوجهشون شدم هنوز دوست دارم باهاشون زندگی کنم ...

رویاهای زیبایی که در واقعیت اینقدر زشت بودند که هرگز دوست نداشتند با من زندگی کنند ...

و شاید من به رویا بیشتر از واقعیت علاقه دارم ... و در واقعیت اینقدر زشت بودم که رویای هیچ یک از رویاهام نباشم

وقتی شخصیت اول یا موضوع رویاهات کسی یا چیزی به غیر از خودت هست همیشه تلاش می کنی که بهش برسی ...

هرجا که هست - هر چه که هست

 اما زمانی که شخصیت اول رویاهات - حتا بدون اینکه توجه کنی -  خودت هستی -  ممکنه یک مقدار خطرناک بشه ...

ممکنه اینقدر در رویا غرق بشی و در اون شخصیت گم ... که دیگه نتونی اصل رویا رو پیدا بکنی ! حتا زمانی که در رویا به خودت میای متوجه میشی که اینقدر غرق در خودت شدی که موضوع اصلی رویا رو هم گم کردی ! دیگه حتا نتونی "خودت" رو پیدا بکنی ...  چه برسه به اینکه تلاش کنی تا به سمتی حرکتش بدی ...

و دارم به این فکر می کنم که شاید دیگه در رویاهام هم دارم کابوس میبینم ! همون کابوسی که برای ندیدنش چشم هام رو بستمو رفتم توی رویا... و شیرینی اون رویا به حدی بوده که نمی خوام تلخی این کابوس رو قبول کنم

و بیدار بشم ...

ساسان ... بیدار شو !

بیدار شو ... این تقلا کردنت نشون میده که دیگه رویا نیست ... داری کابوس میبینی ... 

بیدار شو پسر !

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی