Fugitive :: به نام تفاوت

به نام تفاوت

به نام تفاوت

درود به شما

با تشکر از اینکه از وبلاگ من بازدید می کنید.

به دلیل پاره ای مشکلات قسمت نظرات وبلاگ فعلن تا مدت نامعلومی غیر فعال هست...

یاهو مسنجر هم به کلی کیفیتش رو از دست داده ...

پس در صورت تمایل میتونید برای ارتباط با بنده از آیدی mycontactid در تلگرام استفاده کنید.

این هم لینک آیدی :

https://telegram.me/mycontactid

این آیدی تنها آیدی بنده و وابسته به این وبلاگ هست.

اگر هم ریپورت بودید و یا به هر دلیلی نمیتونستید پیام بدید میتونید در این کانال تلگرامی عضو بشید تا خودم بهتون پیام بدم

https://telegram.me/Phree

شاد و سلامت و موفق باشید.

همه ما گاهی درگیری های ذهنی ای داریم ... درگیر روزمرگی میشیم ... درگیر پیرامون میشیم و این درگیری ها ما رو آهسته آهسته از درونمون دور می کنه ... فرصت رجوع به خودمون رو ازمون می گیره ...

 شاید حتا گاهی تصمیم بگیرم که به خودمون رجوع کنیم ... اما در اون لحظه دقیقن نمیدونیم باید چه کار کنیم ... دقیقن یادمون نمیاد چیزی که قراره بهش رجوع کنیم چی هست ... 

و این موضوع مهمیه ... شاید اگر اینقدر برای رسیدن به چیزی که اسمش رو گذاشتیم هدف ... رویا ... آرزو ... درگیر محیط اطراف شدیم ... 

شاید اگر به خودمون رجوع می کردیم سریع تر و بهتر به نتیجه می رسیدیم ...

راستش من هم این درگیری ها رو دارم ... تلاش می کنم هرچند وقت یه بار حسابی با خودم خلوت کنم و خودم رو یاد خودم بندازم 

گرچه هر آدمی زیرساختش رو همیشه همراه خودش داره ... منتها اینکه اون زیرساخت چقدر به کارش بیاد بر می گرده به اینکه چقدر روش به ساخت و ساز مشغول شده باشه 

و اون زیرساخت اصلی رو چقدر مدفون کرده باشه ... زیر بنای چه ساختاری قرارش داده باشه ... و در نهایت چیزی که پدید آورده چقدر به اون زیرساخت مرتبط باشه 


گاهی نیاز به تخریبه و هر تخریبی نتایجی داره ... خسارت هایی ممکنه داشته باشه ... 

گاهی هم یه یادآوری کافیه ... تا از "تا ثریا کج رفتن دیوار" جلوگیری بشه و اگر زیرساخت چیز خوبی بوده ... دوباره الگو قرار بگیره 

خیلی اوقات افکار پیچیده ای به سراغم میان ... خواستم همه اونها رو در یه ارسال قرار بدم ... منتها جداشون کردم از هم ... اول داشتم به یه طرح عجیب از زندگیمون فکر می کردم ... منتها بعد که در افکارم عمیق شدم و موضوع با احساسات تلفیق شد ... روایت کردن اون طرح رو سپردم به یه ارسال دیگه و خواستم همون موضوعی که احساساتم رو تحریک می کنه رو نقل کنم

برای اینکه بهتر این حس رو درک کنید ازتون دعوت می کنم که 2 تا فیلم رو تماشا کنید ... فیلم مرد دوصد ساله یا Bicentenial Man با بازی بازیگر محبوب و دوست داشتنیم رابین ویلیامز که البته الان در بهشته و امیدوارم اگر از چیزی ناراحت بوده دیگه نباشه

و فیلم هوش مصنوعی یا Artificial Intelligence ... این دو فیلم به صورت دوبله شده و رایگان در اینترنت پیدا میشن ... کافیه به فارسی دانلودشون رو سرچ کنید در گوگل ...

موضوع اینها با هم مرتبط هست ... در هر کدوم از اونها یک روبات وجود داره که خیلی دوست داره انسان باشه ... احساسات رو درک می کنه ... علاقه مند میشه ... اما این موضوع که اون یه روبات هست با این مسائل در تناقضه و به همین دلیل از هیچ سمتی اونطور که می خواد مورد پذیرش واقع نمیشه 

ارتباط این دو فیلم با هم ... با افکار من ... با علاقه ای که به حیوانات دارم ... با موضوعی که بارها شنیدیم "من از خلقت انسان چیزی می دانم که شما نمیدانید" و اینکه هر دوی اونها از فیلم هایی بودند که وقتی تمام شدند به خاطر حسی که خودم هم نمیتونم توضیحش بدم و نمیدونم چیه شدیدن گریه می کردم ... یه ارتباطه وصف ناشدنیه 

احساس می کنم همه موجودات ... هر موجودی که به نحوی میتونه محاسبه انجام بده ... حتا شاید این دستگاه ... هم میتونه به برخی مسائل عادت بکنه ... خودش رو تا حدی ارتقا بده ... و هم تلاش می کنه که به موجود کامل تری تبدیل بشه یا با موجودات کامل تری ارتباط برقرار بکنه

شاید احساسات چیزی جز همین موضوع نباشه ... شاید هم باشه ! اما فکر می کنم تلاش برای تکمیل و به اشتراک گذاری اونچه که داریم با اونچه که دوست داریم داشته باشیم الفبایی از احساسات باشه 

گاهی سگ ها رو انسان فرض می کنم ... حس می کنم علاقه بیش از حدی به انسان ها دارن و نمیتونن بیانش کنن ... 

شاید دلشون می خواد انسان باشن ... نمیدونم دلیل علاقشون چیه ... اما گاهی حس می کنم دلشون می خواد حتا بعد از ابدیت هم با آدم باشن ...

این حس رو القا می کنن ... و حتا خیلی مسائل رو به شدت درک می کنن ... نمیدونم چرا دوست دارم در ادامه از سگ ها بنویسم ... شاید چون ارتباط زیادی باهاشون داشتم و دارم و یه حس عجیبی بهشون دارم ... یه حس دوستی و دوست داشتن خالص ... گاهی علاقشون رو به شدت حس می کنم ...

زمانی که سرباز بودم صبح ها توی تاریکی چند تا سگ که الان نمیدونم کجا هستند من رو بدرقه می کردن ... گاهی زمانی که منتظر ماشین بودم چشمای نگرانشون رو میدیدم که از دور توی تاریکی برق میزدن و من رو نگاه می کردن ... 

حتا صبح قبل از خروج از خونه فیدل بود که بیدار می شد و میومد می نشست و من رو نگاه می کرد ... همیشه از خودم سوال می پرسیدم وقتی که نه گرسنه است و نه کار خاصی داره ... چه دلیلی داره که از خواب بیدار بشه و اینطوری که چشماش رو از خواب به زور باز نگه میداره به من خیره بشه ؟

من هم سعی می کردم درکشون کنم و خیلی برام جالب و قشنگ بود وقتی که حس من رو می فهمیدن ! شاید تنها کسی بودم توی محله که اگر سگی میدیدش ... حتا برای بار اول ... مثل بقیه ازش فرار نمی کرد ...

و بعد که سگ ها باهام دوست می شدن همیشه احساس می کردم دوست دارن آدم باشن ... و بتونن این علاقشون رو با زبونی که من درک می کنم عنوان کنن

مثل یه روبات که در آرزوی آدم بودنه ...

خدمت من تمام شد و هنوز کارتم نیومده ... حدود دو ماه و نیم صبر کردم و خبری نشد و چند روز پیش رفتم محل خدمتم تا ببینم موضوع چیه ...

روز جالبی بود ... بعد از اینکه اونجا رسیدم و موضوع رو چک کردم بهم گفتن کارتت دیروز صادر شده ... دائم با خودم می گفتم خدایا من چرا امروز این همه راه اومدم اینجا پس ؟ و اگر به فرض فردا می خواستم بیام ... پلیس+10 بهم می گفت که کارتم درخواست صدورش اومده و دیگه لازم نبود من بیام اینجا

تو همین افکار بودم که تلفنم زنگ خورد و یکی از آشناهامون بود ... بهم گفت ساسان اگر میتونی بیا اینجا یه مشکلی پیش اومده ببین میتونی کاری انجام بدی

رفتم و دیدم همسایشون یه سگ خیلی ناز و خوشگل که یکمی هم از فیدل کوچکتر بود رو خیلی بی رحمانه از خونه انداخته بیرون !

وقتی سوال پرسیدم دیدم این سگ چند سال باهاشون زندگی کرده و حالا به خاطر اختلافات خودشون این بیچاره رو بیرون انداخته بودن !

واقعن توی شهر به اون بزرگی این سگ کوچولو کجا می خواست بره ؟ یه آقایی که چند تا ساختمون اون طرف تر سرایدار یه گاراژ بود این سگ رو برده بود پیش خودش ... یه گوشه ...

وقتی من رفتم توی گاراژ این یگ کوچولو اومد و یه نگاه سرشار از امید بهم کرد ... نمیتونم بیانش کنم ... نگاهی که منتظر بود یه آشنا ببینه و ببرش خونه ...

یه مقدار با یه حالت خاصی که توی چشماش بود من رو نگاه کرد و یه مرتبه حالت صورتش به کل تغییر کرد و غم خالص رو می شد در چهره اش دید

نمیدونم شاید من به خاطر ارتباط با سگ ها این چیزا رو احساس می کنم ... شاید اگر کسی بهش نگاه می کرد فقط یه سگ میدید ...

من به چند تا از بچه ها که دنبال یه سگ این مدلی می گشتن زنگ زدم ... و همشون خواستن که سگ رو براشون ببرم 

با خونه اش گذاشتمش توی ماشین و راه افتادم و یکمی که اومدم در خونه اش رو باز کردم ...

اومد توی ماشین ... با کنجکاوی زیادی اطرافش رو نگاه می کرد و بعد شروع کرد به قدم زدن 

و منم باهاش صحبت می کردم ... بعد از چند دقیقه اومد جلو و نشست روی پام ... و به صورتم نگاه می کرد ... 

خلاصه آوردمش خونه و اینقدر با نمک بود که همینجا موندگار شد !

اوایل خیلی غریبی می کرد و هنوز هم یه مقدار غریبی می کنه ... اما نسبت به من علاقه شدیدی از خودش نشون میده 

اتفاق جالبی هم افتاد ... بعد از اینکه آوردمش اینجا ... به همراه فیدل شبا یواشکی میومدن توی اتاق من و تو کمد لباسم می خوابیدن ...

و بعد که متوجه حضورشون شدم دیگه این کارشون رو علنی کردن و من هم مخالفتی نکردم باهاشون 

الان شبا میان میرن زیر پتوی خودم می خوابن ... خیلی برام جالبه که مثل بچه ها میان توی بقلم و دوست به یه سمت می خوابن که من کمرشون رو ناز کنم 

بعد هم که می خوابم تا زمانی که خوابم توی اتاقن و هرکسی میاد سمت اتاق چه خودی چه غیر خودی بهش حمله می کنن !

به این فکر می کنم که در مورد من به چی فکر می کنن ؟ آیا دوست داشتن انسان باشن ؟ دوستای صمیمی باشیم با هم ... من آدم نباشم و اونا سگ های من باشن ؟

برای همین همیشه سعی می کنم طوری رفتار کنم که اگر هم میتونن اینطور فکر کنن ... زیاد احساس بدی از اینکه سگ هستن بهشون دست نده ...

موضوع درک بیشاز حدشون رو زمانی متوجه شدم که چند روز پیش سعی کردم با ارگ برادرم یکی از آهنگی ملایمی که خیلی دوستش دارم رو بزنم ... یه آهنگ پیانوی خیلی زیباست 

و اومده بود و با فیدل کنارم نشسته بودن ... و وقتی آهنگو میزدم شروع می کرد به زوزه کشیدن ! مثل این بود که داره گریه می کنه

من فکر کردم روی صدای پیانو و آهنگش حساسه ... اما در روزهای بعد میدیدم هر آهنگ ملایمی که یه مقدار غم انگیزه رو وقتی توی کامپیوترم پلی می کنم میاد میشینه و شروع می کنه زوزه کشیدن

و یا وقتی دوست داره بهش توجه کنم میاد و با یه حالتی مثل صدای بچه ها صدام می کنه ... یه صدایی که خیلی به صدای آدما نزدیکه

جالبه بدونید همین الان هم این اتفاق افتاد ... و صدام کرد و الان روی پاهام نشسته و داره به مانیتور نگاه می کنه ... 

واقعن نمیدونم این چه نیروییه که در وجودمون هست ... فوق العاده بهمون نزدیک و در دسترسه اما فوق العاده احساس می کنم در کنترلش ضعیف هستیم

نیرویی که شاید اگر درک درستی ازش داشته باشیم بسیاری از مشکلات ما رو ناپدید کنه و باعث پیشرفتمون بشه

و شاید این حیوانات ... این سگ ها ... روبات هایی که در آینده قدرت تحلیل بالا و درک احساسات رو دارن ... بدونن چیه ... و فقط به یه زبان مشترک احتیاج داشته باشیم تا این درک و نحوه استفاده از این حس رو به هم توضیح بدیم 

یه زبانی فراتر از زبان خودمون ... زبانی که دست و پا شکسته داریم باهاش با هم ارتباط برقرار می کنیم .. اما هنوز خودمون هم نمیدونیم که توانایی صحبت به این زبان رو داریم

نیرویی که یک انسان داره ... چیزی که شاید باعث شده لقب اشرف مخلوقات سزاوارش بشه ... 

اما توی یه دنیای مادی بهش داده شده ... دنیایی که کاربرد این نیرو رو ازش مخفی می کنه ... و حواسش رو به قدرت های ناچیز یه دنیای مادی پرت می کنه

وقتی به این چیزا فکر می کنم و داداشم میاد میگه اینارو بد عادت کردی ... چرا میذاری بیان تو اتاقت بخوابن ... توضیح خاصی ندارم که بهش بدم 

فقط احساس می کنم وقتی میان پیشم تا نازشون کنم ... وقتی زوزه می کشن ... وقتی دلشون برام تنگ میشه و با نگاهشون باهام صحبت می کنن ... تجربه یه صحبت فراتر از ادراکم رو کسب می کنم ... انگار که کلی خالی میشم ... و انگار همون چیزیه که دوست دارم در موردش صحبت کنم ...

چیزی که هنوزم نمیدونم چیه ... ولی با این دو تا موجود با نمک هرشب در موردش صحبت می کنیم ... 

به هر حال این نوشته از جایی شروع شد که زیاد به این موضوع مرتبط نبود ... چون من روی نوشته هام فکر نمی کنم و همینطور می شینم و می نویسم ... در حقیقت نوشته هام من رو به سمتی که می خوان می برن ... انگار می خوان خودشون رو اینجا خالی کنن ... تبدیل بشن به حرفایی که گفته شدن ... 

کاش میتونستم حس این احساساتم رو هم درک کنم ... حس نوشته هام وقتی که آزاد میشن ... 

شاید همه چیز احساس داره ... و شاید احساس چیزی جز همه چیزی که نمیتونیم درست درکش کنیم نیست ...

راستش از اینکه خودم هم دقیقن نمیدونم چی گفتم یه مقدار یه جوری ام ! نمیتونم بعضی احساساتم رو بیان کنم

شاید اونقدرا هم پیچیده نباشن اما چون طوری بار اومدم که احساسات نهفته ام رو نهفته نگه میدارم ... قدرت بیانم رو از دست دادم و توضیح همه احساساتم برام سخت شده ...

احساسی که به خیلی چیزها دارم ... احساس مملو از عذاب و پیچیدگی و گاهی لذت ... باعث میشه به جای اونها فکر کنم... فکر کنم که در این لحظه دارن به چی فکر می کنن ... گاهی بتونم تشخیص بدم و گاهی نتونم و عذاب بکشم ... 

مثل زمانی که به آسمون شب نگاه می کنم ... خیره میشم و هرچند لحظه یه بار میگم وووووو ! هرچی بیشتر دقت می کنم ستاره های بیشتری میبینم ... باید خیلی دقت کرد ... انگار خیلی بهشون نزدیکم و انگار خیلی دورن ! انگار هرگز تموم نمیشن ... و به نظر میاد خیلی از اونچه که حس می کنیم به هم نزدیک تریم ... احساس می کنم دارن فریاد میزنن که اینو بهم بگن ... نشونم بدن که چقدر نزدیکیم و ساده است ... اما زبون همو نمیفهمیم ... اگر همه اجزای سازنده دنیا یه زبون واحد داشتن چقدر خوب بود ...

حس کنم نمیتونم درکشون کنم ... این اجزا ... آسمون و ستاره هاش ... هرچیزی که بهش نگاه می کنم و با نگاهش باهام حرف میزنه ... این دو تا با نمک ... و دائم مشغول بررسیشون باشم و تلاش کنم که رفتارم مطابق میل چیزی باشه که احساس می کنم دارن بهش فکر می کنن و می خوان عنوانش کنن ...

و یه موضوع آزاردهنده ... که خیلی بهش فکر می کنم ... و این فیلم ها من رو خیلی یاد این موضوع میندازن ... سالیان سال بعد ... مثلن صد سال بعد ... در این نقطه نه ساسانی وجود داره ... نه فیدلی ... نه این با مزه ... و آیا اون زمان هم چیزی وجود داره که این حس علاقه و این احساسات عمیق رو زنده نگه داره ؟ و همه چیز تمام نشه ؟ آیا ما همدیگه رو یادمون میمونه ؟ آیا کسی ما رو یادش میمونه ؟ آیا کسی میدونه که چیز خیلی با ارزشی اینجا در جریان بوده ؟ یا به بی توجهی این جهان مادی سپرده میشیم ؟ امیدوارم موضوع اینقدر تلخ نباشه و به صورت امیدوار کننده و دوست داشتنی ای همیشه در جریان باشه ... 

به هر حال این هم یه نوشته گنگ دیگه ... که من در خلقش تاثیر زیادی نداشتم و مثل یه سری فراری بود ... که از یه زندان فرار کردن ... نه میشه توی فرار اونها نظمی رو دید ... نه میشه سمتش رو مشخص کرد ... و نه انتظار خاصی میشه ازش داشت 

اصلا اسم این نوشته رو هم میذاریم فراری ... 




نظرات  (۱)

سلام
پست عریض و طویلی بود [چشمک]
والا اینو میتونم بگم که در مورد اون فیلم ها حرفات درباره ربات و احساسات پیشنهاد میکنم اگه این سریال رو ندید اینو حتما ببین Person Of Interest 
در مورد سگ هم انصافا حیوون وفادار و احساساتی و ظریفی هست. ولی من در کل گربه رو بیشتر راحت ام باهاش 

راستی ساسان تو یاهو پرسیدم انگار ندیدی پ.خ ام رو در مورد برنامه نویسی هوش مصنوعی چیزی داری؟
پاسخ:
سلام خوبی حاج سعید ؟ قربونت 

آره پست قرو قاطی ای بود - یه جور تخلیه بود ... هرچی میومد تایپ می کردم

نه توی یاهو احتمالن پیامتو ندیدم ... لای اسپمایی که یه سری مزاحم میدن گم شده احتمالن

در مورد هوش مصنوعی من چیزی ندارم در حال حاضر - جز برنامه های آیندمه و توی لیستمه منتها فعلن توی یه فاز دیگه ای هستم 

خیلی مبحث خوبیه اما باید توی شرایطی آدم کار بکنه که کاملا متمرکز بشه رو همون موضوع که فعلن من خودم تمرکزم چیز دیگه است

اون هکری که سونی و آیفون و ... رو هک کرده بود یه ماشین هوش مصنوعی ساخته بود ... ماشینه رانندگی می کرد و ... 

اگه ندیدیش یه سرچ بکن ببینش جالبه
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی