They Don't Feel :: به نام تفاوت

به نام تفاوت

به نام تفاوت

درود به شما

با تشکر از اینکه از وبلاگ من بازدید می کنید.

به دلیل پاره ای مشکلات قسمت نظرات وبلاگ فعلن تا مدت نامعلومی غیر فعال هست...

یاهو مسنجر هم به کلی کیفیتش رو از دست داده ...

پس در صورت تمایل میتونید برای ارتباط با بنده از آیدی mycontactid در تلگرام استفاده کنید.

این هم لینک آیدی :

https://telegram.me/mycontactid

این آیدی تنها آیدی بنده و وابسته به این وبلاگ هست.

اگر هم ریپورت بودید و یا به هر دلیلی نمیتونستید پیام بدید میتونید در این کانال تلگرامی عضو بشید تا خودم بهتون پیام بدم

https://telegram.me/Phree

شاد و سلامت و موفق باشید.

روزی رهگذری در کویری خشک و بی آب و علف و فاقد آبادی یا حتی رهگذر , در حال راهپیمایی بود !


رهگذر در حال سفر بود ! سفری که امیدوار بود او را به سر منزلی راحت و آسوده برساند !


برایش مهم نبود که در میانه ی راه با چه چیزی مواجه شود ! تنها فکرش این بود که این راه را هرچه سریعتر طی کند !


در میانه ی راه صدایی شنید ! صدایی شبیه به آه کشیدن ! و به همراهش ناله هایی که به نظر می امد از همان نزدیکی ها باشد


کنجکاو شد ! نه حسی به آن صدا داشت و نه دوست داشت حتی اندکی از زمانش را تلف کند 


فقط کنجکاو شد ! و به دنبال صدا رفت 


ناگهان چشمش به چاهی افتاد ! به سمت دهانه ی چاه رفت


وقتی به دهانه ی چاه رسید متوجه شد که بسیار عمیق است


و از طرفی صدایی که شنیده بود نیز از همین سمت آمده بود ! 


در حال بررسی چاه بود که دوباره صدایی شنید ! 


"ههههِههههیییییییییییییییی"


به نظر می آمد کسی آن پایین باشد!


رهگذر فریاد زد "سلام"


این کارش باعث شد که صدا قطع شود ! کمی گوش داد و متوجه شد که دیگر همان صداهای قبلی هم به گوشش نمیرسند !


پس این بار دوباره فریاد زد : "سلام - کسی اون پایینه ؟ "


و صدایی از ته چاه شنید : "سلام ! باورم نمیشه !"


رهگذر از اینکه کسی اون پایین هست و می توانست برای مدت کوتاهی با او هم صحبت شود خوشحال شد 


و  پرسید : "چرا؟"


صدای ته چاه گفت : "اصلا باورم نمیشه که یک نفر حتی از این اطراف عبور بکنه ! چه برسه به اینکه بیاد سر همون چاهی که من داخلش هستم " !"


رهگذر پرسید : "تو کی هستی ؟ اون پایین چه کار می کنی ؟ "


صدایی از ته چاه شنید : "راستش من مدتیه اینجام ... خیلی سختی کشیدم اما هیچکس رد نشده ! من فکر نمی کردم کسی از اینجا عبور بکنه !"


رهگذر گفت : "پس گیر افتادی !" و صدا پاسخ داد : "آره گیر کردم ! خیلی هم عمقش زیاده و من نمیتونم بیام بیرون ! "


رهگذر هنوز هم داشت به اینکه سریع تر به "هدف اصلی" اش برسد فکر می کرد ! زیاد تمایلی به این نداشت که وقتش را خیلی تلف کند


برایش اهمیتی نداشت که چه کسی ته چاه است  ! هرکسی می خواست باشد ! او فقط می خواست فردی که ته چاه قرار دارد را بیرون بکشد و بعد هم به مسیرش ادامه دهد ! 


اما دوست داشت با او صحبت کند و حداقل یک مقدار به وی روحیه تزریق کند !


خودش هم مدت کوتاهی بود که با کسی حرف نزده بود و در این کویر این فرصت کوتاه هم یک غنیمت بود !


صدای ته چاه شروع به صحبت کرد : " خیلی وقته که اینجام ! اینجا خیلی تاریک و ترسناکه ! خیلی بهم فشار اومده ! خیلی گریه کردم و خیلی بهم سخت گذشته ! شاید در حال حاضر بزرگترین آرزوی من فقط همین باشه که از اینجا بیام بیرون ! من فکر می کنم تو فرشته ای ! تو اومدی که من رو نجات بدی ! باورم نمیشه ! شاید تو همون کسی هستی که من منتظر اومدنش بودم ! "


رهگذر این حرف ها رو می شنید اما درک درستی از آنها نداشت ! و همین طور که به صحبت هایش گوش میداد به دنبال چیزی می گشت که او را بیرون بکشد ! و برود ...


فردی که ته چاه قرار داشت بسیار امیدوار شده بود و از او می پرسید : " طناب همرات داری ؟ اگر داشته باشی که خیلی عالی میشه "


و همان لحظه رهگذر چشمش به طنابی افتاد که در آن نزدیکی بود ! یک طناب بلند که به نظر می آمد مدت هاست اینجاست !


اما حوصله ی اینکه برود و وقتی به جایی رسید طناب محکمی پیدا کند و  برگردد و دوباره این مسیر را برای نجات فردی که ته چاه بود طی کند نداشت


به همین دلیل پاسخ داد : " آره طنابم دارم ! نترس می کشمت بیرون " 


و رفت و طناب را برداشت و به ته چاه انداخت ! 


کسی که ته چاه بود بسیار خوشحال شده بود و با روحیه ای سرشار از امید طناب را گرفت و مشغول بالا آمدن شد


همین طور که بالا می آمد با خوشحالی از او تشکر می کرد ! " تو فرشته ی نجات منی ! من داشتم می مردم ! واقعا باورم نمیشه که یه نفر اومد سراغم ! " و همین طور با خوشحالی از وی تشکر می کرد و بالا می آمد


رهگذر هم در دلش فقط دوست داشت که آن فرد زودتر در بیاید و او بتواند به راهش ادامه دهد ! 


فردی که در چاه بود مشغول بالا آمدن بود که ناگهان طناب پاره شد ...


او که تا حد زیادی بالا آمده بود این بار به بدترین حالت و در شرایطی که حتی قادر نبود تعادلش را حفظ کند و اصلا باورش نمی شد که حتی اگر طنابی به سمتش می آید پوسیده باشد - به اعماق چاه سقوط کرد ! استخوان هایش شکست و برای چند لحظه پس از سقوط او و فریادی که از وحشت و نا امیدی برای آخرین بار کشیده بود - دیگر هیچ صدایی شنیده نشد !


رهگذر به خودش آمد ! شروع کرد به فریاد کشیدن 


"واااای ! چی شد ! خدایا من چه کار کردم ! جواب بده ! بگو که صدامو میشنوی ! جواب بده ! ... "


هیچ صدایی از ته چاه بیرون نمی آمد ! فردی که ته چاه قرار داشت نمیدانست که ممکن است طناب پوسیده باشد ! 


نمیدانست که ممکن است اگر کسی به سراغش می آید فقط یک رهگذر باشد که حتی نمی تواند اندکی افکارش را به صورت کامل روی او متمرکز کند ! 


حال دیگر مهم نبود که رهگذر تمام حواسش را روی او متمرکز کند ! دیگر مهم نبود که محکم ترین طناب دنیا را برایش پرت کند 


مهم نبود که رهگذر دیوانه شود و خودش را هم به درون آن چاه پرتاب کند ! و دیگر هیچ چیز شرایط را تغییر نمیداد


شاید اگر آن رهگذر می توانست برای لحظه ای روی حرف های آن فرد تمرکز کند ! حسش را درک کند ! و بداند که واقعا تبدیل به کسی شده که می تواند برای وی حکم فرشته ی نجات را داشته باشد , به دنبال راه بهتری می گشت ! 


شاید فرد درون چاه هم راه بهتری را برای رساندن او به مقصد می دانست


شاید موضوع بر عکس می شد و کسی که در چاه بود فرشته ی نجات رهگذر بود و رهگذر با دستان خودش او را نابود کرد !


و شاید اگر او نمیبود - فرد درون چاه حداقل درد و وحشت و نا امیدی در هنگام سقوط را تجربه نمی کرد !

شاید دیگر حتی اگر استخوان هایش هم خوب شوند ! حتی اگر زنده مانده باشد ! از نا امیدی و درد بمیرد !


تنها به این خاطر که فکرش را هم نمی کرد که نباید به طناب هر رهگذری چنگ زد !


و اگر آن رهگذر نمی بود آخرین حسی که آن فرد تجربه اش می کرد فقط تنهایی بود !


آرام و بی صدا 


 و در عمق فراموشی ... 


و بدون درد و امیدی که به بدترین حالت به نامیدی تبدیل شد !


پایانی تلخ اما واقعی 


برای بسیاری از افرادی که در این روزگار اسیر چاهی عمیق اند و در پایان به طناب رهگذرانی چنگ می زنند که فقط رهگذرند و فکر رفتن

و به هر چیزی که در مسیرشان قرار می گیرد تنها به چشم یک سرگرمی می نگرند




توی این دنیا آدمای زیادی هستن که میان و میرن

و فقط ازشون یه تیکه طناب پوسیده به یادگار باقی میمونه

کسانی که فکر می کنی اومدنشون به خاطر تو بوده

و بعد می فهمی داشتن رد می شدن !

و مهم نبوده که تو تو مسیرشون باشی یا هرکس دیگه!

دست خودشونم نیست

همیشه فقط رد شدن !

نه عادت داشتن بمونن ! نه تونستن بفهمن !

و وقتی برات طناب میندازن تازه معنی درد و رنج رو می فهمی

درد اینکه چرا درکت نکردند

درد اینکه چرا طنابشون محکم نبود

درد اینکه کاش صدات در نمیومد و گیر آدمایی که حتی اگه میان طرفت واسه تغییر حال خودشونه نمیفتادی

و هزار تا درد دیگه ای که وقتی میخوری ته چاه همشون رو تجربه می کنی

و دیگه یاد میگیری حتی ته چاه هم ناله نکنی !

و خیلی خوش خیاله اونی که فکر می کنه

یه فرشته ی نجات با یه طناب کت و کلفت داره تو بیابون دنبالش می گرده !






نظرات  (۲)

همیشه شنیده بودیم نباید با طناب پوسیده دیگران رفت تو چاه..اما گاهی هم نباید با طناب پوسیده یه عده دیگه از چاه دراومد...جالب بود
پاسخ:
سلام آرمین چطوری ؟ 

بالاخره اومدی ؟ 

خوش گذشت ؟ حال کردی ؟
یه جاهایی فقط باید سکوت کرد و شنید  مثل الان

پاسخ:
yeah
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی