WW III :: به نام تفاوت

به نام تفاوت

به نام تفاوت

درود به شما

با تشکر از اینکه از وبلاگ من بازدید می کنید.

در صورت تمایل میتونید برای ارتباط با بنده ازقسمت نظرات پست های وبلاگ، یا آیدی Unsane در تلگرام استفاده کنید.

این هم لینک آیدی :

https://telegram.me/Unsane

این آیدی تنها آیدی بنده و وابسته به این وبلاگ هست.

اگر هم ریپورت بودید و یا به هر دلیلی نمیتونستید پیام بدید میتونید در این کانال تلگرامی عضو بشید تا خودم بهتون پیام بدم

https://telegram.me/Phree

شاد و سلامت و موفق باشید.

خوابیده بودم...

در خواب خودم رو جایی دیدم در یک خیابون پهن و نسبتن خلوت... که البته ایران هم نبود... و هوای گرگ و میش
اما نور خیابون خیلی عالی بود و کاملن همه جا روشن بود...

داشتم قدم میزدم و میرفتم و فیدل هم باهام بود...

در ذهنم داشتم به خبری فکر می کردم که می گفت احتمال وقوع جنگ جهانی وجود داره...

که ناگهان دیدم یک هواپیمای جنگی از بالای سرم و در ارتفاع نه چندان زیاد با سرعت بسیار بالایی عبور کرد

محیط خواب شبیه به دموی بازی هایی مثل Crysis, Battlefield, Call Of Duty بود و خیلی وضوح و کیفیت جالبی داشت

 دید من هم اول شخص بود و بعد از دیدن این صحنه ناخوداگاه گفتم

WoW

و با خودم گفتم این واقعیه یا دارم بازی می کنم؟

که در همون لحظه یک هواپیمای دیگه با سرعت بسیار بیشتری به دنبال هواپیمای قبلی رفت...

من هم بهشون چشم دوخته بودم و صدای همهمه ی توام با ترس و وحشت مردم رو هم می شنیدم

که دیدم هواپیمای اول رفت چند کیلومتر جلوتر دور زد، اما هواپیمای دوم مادامی که اولی داشت دور میزد یک موشک به سمتش شلیک کرد و زدش...

صدای انفجار پیچید و هواپیمای اول همینطور که در دود و آتش غرق بود سقوط کرد و در فاصله ی نه چندان دوری از من پشت ساختمون ها افتاد و صدای مهیبی هم داد

هنوز مات و مبهوت بودم که دیدم یک هواپیمای دیگه مشابه اون هواپیمای دوم هم داره از روبرو میاد

اینطور که پیدا بود هواپیمایی که سقوط کرده بود خودی بود و بقیه، هواپیماهای دشمن بودند و ظاهر فوق العاده پیشرفته ای هم داشتند...

با خودم گفتم بیچاره شدیم، جنگ شد...

و نگاه به اطرافم کردم و دیدم فیدل داره فرار می کنه

جایی که بودم حالت ورودی یک فرودگاه رو داشت

دویدم دنبال فیدل اما هرچی صداش می کردم نمی ایستاد

و از جایی که کلی پله به سمت پایین داشت، شبیه به پله های مترو، شروع به پایین رفتن کرد

دویدم و بالاخره گرفتم و بقلش کردم و شروع کردم به فرار که صدای بمبارون ها شروع شد

انگار داشتند اون ناحیه رو میزدند...

فکری که به سرم رسید این بود که از یک مسیر دیگه برم...

نگاه کردم و دیدم یک جایی هست که بالا و پایینش بسته است و ببینش خالیه، و میشد سینه خیز از بینش رد شد...

چون در مسیر اصلی مردم با سرعت زیادی میدویدند و نمیشد از اون مسیر فرار کرد، به خصوص با فیدل

این شد که مسیر دوم رو انتخاب کردم و رفتم و دراز کشیدم روی زمین و داشتم با فیدل صحبت می کردم که اصلن نترس، من اینجام، الان رد میشیم و میریم سوار ماشین میشیم و فرار می کنیم...

یه پای فیدل رو گرفته بودم و جلوتر از من داشت میرفت، و من هم سینه خیز پشتش حرکت می کردم که از اونجا در بیایم

فضای خیلی تنگی بود و به سختی داشتم حرکت می کردم که یک صدای مهیب دیگه اومد و شوک شدیدی به منطقه داد، پای فیدل از دستم رها شد و حس کردم اون فضایی که بینش بودم تنگ تر شد و گیر کردم بینش

و اتفاق بدتر اینکه سرم رو بلند کردم و دیدم فیدل ترسیده و داره فرار می کنه

آخرین صحنه ای که دیدم، فیدل بود که دوید و قاطی سیل جمعیت گم شد و خودم که با ترس و نگرانی اسمشو فریاد میزدم و به سختی نگاهش می کردم و هیچ کاری از دستم بر نمیومد...

و هواپیمایی که از قسمتی از آسمون که به زحمت میتونستم از روزنه ی پیش چشمم ببینمش رد شد...

یک حس غم و تنهایی و ترس خاصی در اون لحظه بهم دست داد، چون در اون وضعیت وجود فیدل باعث می شد که نهایت تلاشم رو بکنم، و زمانی که رفت، بیشتر از اینکه نگران خودم باشم که اونجا چه بلایی به سرم میاد، چشم دوخته بودم به فیدل و با خودم می گفتم حالا چی سرش میاد...

خیلی احساس بدی بود...
 
مشغول فریاد کشیدن اسمش بودم که از شدت ترس و هیجان ناشی از اون احساس بد، از خواب پریدم...

عجب خوابی بود...

بعد از بیدار شدن تا چند دقیقه قبلم تند تند میزد...
 
خدا کنه هیچوقت جنگ نشه...

و همه ی جنگ ها به پایان برسند...





شبیه این منطقه از بازی GTA 5 بود تقریبن
و تقریبن هم آسمون همین رنگی بود
من اینجا زیاد میام چون یه ایستگاه مترو داره که میشه در عکس ورودیش رو دید
و نکته ی جالب اینکه زمانی که این عکس رو گرفتم
چند تا هواپیما و یک هلیکوپتر در آسمان در حال حرکت بودند...