Whisper :: به نام تفاوت

به نام تفاوت

به نام تفاوت

درود به شما

با تشکر از اینکه از وبلاگ من بازدید می کنید.

به دلیل پاره ای مشکلات قسمت نظرات وبلاگ فعلن تا مدت نامعلومی غیر فعال هست...

یاهو مسنجر هم به کلی کیفیتش رو از دست داده ...

پس در صورت تمایل میتونید برای ارتباط با بنده از آیدی mycontactid در تلگرام استفاده کنید.

این هم لینک آیدی :

https://telegram.me/mycontactid

این آیدی تنها آیدی بنده و وابسته به این وبلاگ هست.

اگر هم ریپورت بودید و یا به هر دلیلی نمیتونستید پیام بدید میتونید در این کانال تلگرامی عضو بشید تا خودم بهتون پیام بدم

https://telegram.me/Phree

شاد و سلامت و موفق باشید.

یه خاطره جالب از دوران سربازیم... 


من زمانی که سرباز بودم هر روز صبح ساعت ۴ بیدار می شدم


به این علت که ورزش می کردم و بعد از ورزشم باید به یه سری از کارام میرسیدم و ساعت ۱۲ زودتر نمیتونستم بخوابم... فوق العاده دچار کمبود خواب می شدم... 


گاهی اوقات صبح ها که بیدار میشدم سعی می کردم یه ذره سریع تر لباسامو بپوشم و بعدش می نشستم روی زمین و جورابامو پام می کردم و یه نگاه به ساعتم مینداختم... اگر میدیدم وقت هست ساعتم رو کوک می کردم برای یک دقیقه... یا گاهی که خیلی خوش شانس بودم برای دو دقیقه بعد... 


و همونطور که نشسته بودم زانوم رو جمع می کردم و سرم رو میذاشتم روش و یه چرت میزدم تا ساعت زنگ می زد... 


خیلی مرگبار اذیتم می کرد این کم خوابی و رفت و آمد و البته آسیبش رو هم دیدم... اما خدا رو شکر... 


در هر صورت روزها سپری می شدن... برنامه این بود که من میرفتم تا حدود ساعت شش و ربع برسم پادگان... 


توی زمستون هوا خیلی سرد بود صبح ها... وقتی می رسیدم پادگان هنوز یه مقدار وقت داشتم... بیرون از پادگان ما یه سالن انتظار بود... معمولن وقتی میرسیدم فقط یه سرباز نگهبان اونجا بود که با هم دوست بودیم... میرفتم پیشش که یه بخاری هم داشت... 


اون پشت میزش می خوابید... منم میرفتم یه گوشه و مینشستم و سرم رو تکیه میدادم به دیوار و چشمام رو می بستم... 


گاهی اینقدر خسته بودم که توی اون حدود پنج دقیقه ای که چشمام بسته می شد چند تا خواب میدیدم... 


یه مقدار از خدمتم گذشت و من بدنم آسیب دید... کلافه شده بودم و واقعن برام سخت شده بود این تکرار روزهای سخت و خسته کننده و پوچ و بی محتوا... 


یه روز صبح رسیدم پادگان و طبق معمول رفتم توی سالن... این رفیقم هم داشت چرت میزد... سرش رو آورد بالا دید منم... یه سلام داغون کردیم به هم و من رفتم یه گوشه... 


اون روز از نظر روحی و جسمی نفله بودم... با عصا راه میرفتم چون پام داغون شده بود و کمرم هم درد وحشتناکی داشت... 

 گاهی از درد و فشاری که روم بود با اون وضعیت صبح اشک از چشمام میومد و روی صورتم یخ میزد و میومد پایین و شکنجم میداد... 


خلاصه رفتم یه گوشه و عصا رو گذاشتم کنارم و سرم رو تکیه دادم به دیوار... داشتم توی ذهنم به آرامش فکر می کردم... و خوابم برد


اما نمیدونم خوابم برد یا نه... یادمه همونطور که تکیه داده بودم چشمام رو باز کردم... 


در مورد تصویری که توی رویا میبینمش فکر کنم تا به حال صحبت نکردم... نمیدونم کیه و یا چیه اما وقتی خیلی خسته ام از نظر روحی میبینمش... 


اون روز هم دیدمش... چهره اش و حرفایی که میزنه رو یادم نمیمونه اما نمیدونم چه موجودیه و چطور این کارو می کنه با من... 


اومد جلوم و منم همینطور که سرم به دیوار تکیه داشت از پایین چشمم نگاش می کردم


جلوم نشست و سرش رو آورد جلوی صورتم... و بعد دستش رو گذاشت پشت سرم و سرم رو به سمت جلو صاف کرد... بعد هم پیشونیم رو گذاشت روی شونه اش... و پیشونی خودش رو هم گذاشت روی شونه ی من و دستام رو گرفت... یادمه حرفای فوق العاده خوبی بهم میزد... و همینطور که دستام رو فشار میداد و سرم روی پیشونیش بود برام معجزه می کرد


یکمی باهام حرف زد و بعد من رو توی بغلش فشار داد و من هم از اول تا آخر بی اختیار خودمو سپرده بودم بهش... 


بعد هم چرخید و من از پشت محکم بغلش کردم و سرم رو چسبوندم به سرش... انگار نمیخواستم بره


 بعد از چند لحظه آروم بلند شد و همینطور که داشت میرفت کم کم دستم رو هم رها کرد... 


و من خودم رو توی سالن انتظار پیدا کردم دوباره... اما به حدی اون انرژی که بهم منتقل کرده بود زیاد و خوب بود که می خواستم گریه کنم


حس می کردم تنها نیستم... خسته نیستم... دردی رو حس نمی کردم و در کل مثل این بود که یه بار دیگه متولد شده باشم... 


توی پست قبل نوشتم گاهی یه سری شخصیت و کاراکتر رو میسازیم تا ما رو بسازن... 


دلیل اینکه تشخیص مرز بین واقعیت و رویا سخته همینه... 


این شخصیت شخصیتی بود که توی ذهنم خیلی پرسه می زد و دقیقن نمیدونستم ذهنم اون رو ساخته یا اون خودش رو به ذهنم منتقل کرده


خیلی واقعی بود و من میدیدمش... اما اون بار حسش کردم... واقعن وجود داشت


گاهی احساس می کنم از جای دیگه ای به این دنیا اومدم و دنبال گمشده هام هستم توی دنیایی که ازش اومدم... وقتم رو به ظاهر در این دنیا می گذرونم اما در ناخودآگاه جای دیگری هستم 


و انگار اونایی که توی دنیای خودم ساکن هستن هم حواسشون بهم هست


این شخصیت انگار یه روح جدید بهم منتقل کرد... 


یادم نمیره اون روز به کل تو آسمونا بودم... و روزای بعدش هم تا مدت ها توی رویاش بودم... زندم کرده بود... 


فکر می کنم چند بار توی زمان سربازیم اومد پیشم و باتری روحمو شارژ کرد... 


بعضی ها گاهی میپرسن تو چرا اینقدر تنهایی... سخته براشون توضیح بدم که توی تنهایی چی تجربه کردم... و حسی که بهم منتقل کرده چطور بوده... انگار که آدم دوست داره همیشه تنها باشه به قیمت اینکه باز هم اون حس رو تجربه بکنه


اصلن زمینی نیست و همین حالا هم که توضیحش میدم نمیدونم دقیقن چطوره... چون توی این شرایط فیزیکی قابل درک نیست


برام سوال شده که این تجربیاتم ساخته ذهن خودمه یا چیزی خارج از وجود منه که توی یه قسمتی از جهان ماورای درک ما به من برخورد کردن و به خاطر یه سری اشتراکاتی که با هم داریم دیدار و حضورشون تکرار میشه. .. 


اگر ساخته ذهنم باشن شاید خوب باشه اما میتونه نگران کننده هم باشه چون آدمایی که اختلال شخصیتی دارن و چیزایی رو میبینن که بقیه نمیبینن رو به عنوان بیمار خطاب می کنن... 


خودم هم نمیدونم دوست دارم واقعی باشن یا خیالی... در هر دو حالت جالبن... 


به هر حال با توجه به اینکه در حال حاضر هم بدنم یه مقدار کوچیک آسیب داره و تمرین و...  نمی کنم و وضعبتم شبیه اون روزاست یه خورده... و با توجه به شباهت این موضوع با صحبت های مطلب قبلم... خواستم این رو هم بنویسم... 


راستش حال روحیم باز داره تغییر می کنه... و منی که خیلی وقت بود شب ها بعد از ۱۲ بیدار نبودم امشب تا الان که ساعت ۳ هست بیدارم... کلی اینجا توی وبلاگ نوشتم امروز و کلی بیشتر مطالب خصوصی واسه خودم نوشتم و فکر کردم و بنزین ریختم روی خاکستر افکار زمخت فکرم که سوزونده بودمشون... 

شرایطم به امید خدا داره تغییر می کنه و امیدوارم بهتر بشه... اما شرایط جدیدیه و مسیرش هم اوایل کار ناهمواره و باید سختیش رو پذیرفت


اسیرم... نمیدونم اسیر چی هستم... احساس می کنم داخل خودمه.... به امید خدا آزاد میشم... 


امیدوارم اون حس خوب رو تجربه کنید... بعد دیگه نیازی به خوندن این متن و تلقین و تلفیقش با افکار و احساسات سطحی دنیوی ندارین... 


سلامت و شاد و موفق باشید... در پناه خدا باشید و خواب فرشته هاشو ببینید که توی گوشتون Whisper  می کنن... 


شب بخیر



نظرات  (۳)

سلام
این روح یا شخصیت مبهمه به خاطر اینکه افکار خودت اینجوریه 
یادته یه حرفی زدی در مورد ماست و عوض کردن ماسک 
به نظر من اینجوری این رو پدید آوردی که مبهم باشه  این از وجود خودت میاد.
=========
داشتم یه چیزی رو برات مینوشتم دیدم خیلی طولانی شد پاک کردم 
ساسان نبین نظر کم میدم میام و میخونم دل گرم آینده باش خوش حال و سر زنده باشن [چشمک] 
درکل خیلی عزیزی 
مواظب خودش باش
فعلا
پاسخ:
سلام

آره منم فکر می کنم کرم از درخته ... نمیدونم اما گاهی به اینکه سالمم یا نه شک می کنم

تو هم که بعد از عمری یه دفعه میای یه چیزی بنویسی پاکش می کنی ...

بازم دمت گرمه که میای این چرت و پرت ها رو می خونی... شاید جالب باشه بدونی خودم هم نمی خونمشون !

و گاهی با خودم میگم آخه کی اینارو می خونه !

در کل مرسی ... یه دونه ای ... به برو بچه های پایگاه سلام زیاد برسون


سلام خوبی؟خبر نمی گیری یادی نمی کنی
خیلی هوس آهنگای وبلاگتو کرده بودم اومدم سبدمو پر کنم اجازه هست؟البته نوشته هاتم دارم می خونم و با گذشته مقایسه می کنم به نظرم یه سری تغییراتی کردن حالا بازم باید بخونم ببینم میتونم کشفت کنم یا نه
مرسی بابت این آهنگای خیلی قشنگ واقعا(به قول تو واقعن)اثر خوبی دارن
راستی سربازی مبارکه تموم شدنش راحت شدی.مسافرت خوش گذشت؟خیلی مشکوک و رمزی حرف میزنی تو بعضی نوشته هات آدم نمیدونه داری چیکار می کنی.
پاسخ:
به به به به به بهههه

ببین کی اینجاست... چه خبر ؟ با این همه معرفت چه می کنی؟

خدا رو شکر منم خوبم... آره اجازه هست سبدتو پر کنی :دی البته اگه تا الان همشو بار نزده باشی...

آره خودم هم احساس می کنم تغییر کرده نوشتنم... قبلن فکر کنم جالب تر می نوشتم... واقعن !
بابت سربازی هم تشکر آره خدا رو شکر تموم شد رفت ... مسافرتم هنوز در جریانه و داریم محموله ها رو آماده می کنیم :دی

سمت خودمون که اوضاع خرابه گفتیم یه هزار کیلومتر بیایم اینطرف تر ببینیم اوضاع درست میشه یا نه...این نشون میده که رحم نکردی و همه مطالبو خوندی... سراغ پیج مخفی ها نرفته باشی فقط که آبرومون میره :دی

در مورد رمزی حرف زدنم دیگه عادت کردم ... بعضی چیزا رو دوست داری بگی اما تنظیم کنی که فقط مخاطبای خاصش بخوننش ... دیگه حالا اگر متوجه شدی که هیچ اگرم نشدی که بازم هیچ :دی

سر بزن به ما بیشتر... خوشحال میشیم مارو تحویل می گیرید...
خدا رو شکر که خوبی و خوب بمونی.پس من سبدهامو میچینمو سوا میکنم. محموله چیه کجا رفتی خطرناک بودی خطرناکتر شدی!!!!!هزار کیلومتر به کدوم سمت؟بگو تا ببینم عمق خطر چقدر شده. بله ما هم عادت کردیم به رمزی حرف زدنتون آقای متفاوت اما داستان سربازیتو خوندم خیلی خوبه حتما ادامشو بنویسش.مثل این سریالا شده که آدم منتظره ببینه بعدش چی میشه. برای ما مخاطبای عااااااااااااام هم یه چیزی بذار آقای خاصصصصص.راستی من که خیلی تحویلت میگیرم تو تحویل نمیگیری هه از وبلاگتم نمیشه هیچی کپی کرد همه چیزت قفلو بند داره و رمزیه
پاسخ:
سلام شما راحت باش :دی

نه بابا خطر کجا بود یه مسافرته حالا 4 تا محموله هم کنارش!!!

البته نه از اون محموله ها... محموله حاوی تکنولوژی... چیزای باحال... خطرناکم نیستن خیلی هم حرفه ای ان ...

اونم انشالله برگشتم ادامشو می نویسم... امکانات و وقت لازم واسه نوشتن متنای طولانی می طلبه که انشالله خونه که رفتم می نویسم...

شاید هم اینجا سیستم یکی رو قرض گرفتم اگر بیکار شدم ادامشو نوشتم...

اینجا همه مخاطباش خاصن مخاطب عام نداره... خودم به همه دادم آدرسشو... اما یه چیزایی رو دیگه باید خودتون زحمتشو بکشید من بیشتر از این نمیتونم کمک کنم :دی

کپی هم به خاطر بعضی مسائل و سو استفاده های بعضی افراد مجبور شدم ببندم... هرکدوم رو خواستی بگو برات بفرستم... البته خبری نیست همچین چیزای جالبی هم نیستن این دری وریا اما خلاصه اگر خواستی میتونم کلش رو برات بفرستم اصلن... 

و اینکه بله...


ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی