به نام تفاوت

به نام تفاوت

به نام تفاوت

درود به شما

با تشکر از اینکه از وبلاگ من بازدید می کنید.

در صورت تمایل میتونید برای ارتباط با من از قسمت نظرات استفاده کنید.

شاد و سلامت و موفق باشید.

بایگانی

بچه که بودیم شب که می شد پدرم صدامون میزد، دراز می کشید و ما میرفتیم روی پاهاش و کمرش می ایستادیم و آروم راه میرفتیم

نمیدونم این کارمون سودی برای پدرم داشت یا نه، اما به مرور دیگه همین رو هم نتونستیم انجام بدیم
بزررررگ شدیم! 
و هرچه که فکر می کنم دیگه کار خاصی برای پدر یا مادرم انجام ندادم... 
خیلی از اون روزها که پدرم صدامون میزد تا به یه دردی بخوریم می گذره و خیلی از اون دوران دور شدیم، و الان تا چشم کار می کنه یه موجود به درد نخور مشاهده میشه... 
نمیدونم از وقتی که بزررررگ شدیم وقتی پدرم کمرش یا پاش درد می گیره چه کار می کنه
و خیلی بده که احساس کنی به درد اونی که باید به دردش بخوری نمی خوری!
انگار به درد هیچی نمی خوری...
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

این پست رو "تا انتها" بخونید 


چندین سال پیش وقتی که خیلی به رمز و رمزبازی علاقه داشتم - صبح بیدار بودم و "ناگهان" یکی که این جریان رو میدونست متن پایین این نوشته رو برام فرستاد


در نگاه اول فقط یه شعر زیبا به نظر میاد... اما ببینم میتونید متوجه بشید  چه پیامی در "این نوشته" نهفته است؟


من "چند بار خوندمش" تا متوجه شدم و "ذخیره اش کردم..." 


"خیلی دنیای رمز و رمزی صحبت کردن قشنگه"


راستی مراقب باشید علائم به کار رفته توی متن "گولتون نزنه"


این یکی از "عالی ترین" نمونه های کریپتوگرافی هست که در "دنیای واقعی" هم بسیار پر کاربرده


خود اون استادی که این پیام رو برای من فرستاد طوری بود که با کلماتی که به صورت ناخوداگاه وقتی توی "اتاقم تنها" بودم می نوشتم جمله میساخت و دقیقن می فهمید دارم به چی فکر می کنم ! چیزی که توی ناخوداگاهم بود و خودم هم نمیدونستم ! 


و "بعد" از خوندن این پیام و نمونه های بعدش دید من به دنیا "عوض شد" و به خیلی چیزها به صورت "پیام های رمز شده" نگاه می کنم






[04:11]<Done> "Gofti k man az tayfye sangdlanm bkhoda na"


"ya asheqe in hastamo ya asheq anam bekhoda na"

[04:11]<Done> "har ja ke to raftio be har kas ke rsidi" "gofti ke man az qome jodaei talabanam bekhoda na"


"chon ahle sokutam"

[04:12]<Done> "na ahle hayahu"


"to teshney tarifio man baste dahanam"

[04:13]<Done> "penhan shode"  "dar sokoot"o "hayejanam"


"Taqsir ze man nist" "divaneye to ahle sokhan nist"

[04:14]<Done> "har bar delam khast ta yek dele basham"


"har bar delam khast" "harfi zade basham"


"didam ke haman lahzeye goftan negaranam" "to teshneye tarifio man baste dahanam"

[04:15]<Done> "Lahzeye sokhtanam

[04:16]<Done> "Sineye afrukhteam"


"Aasheqi amukhtanam"

[04:17]<Done> "Hame taqdime to bad"

[04:18]<Done> "Hey nagu harf bezan yek jahan she'ero sokhan qesehaye dele man"

[04:18]<Done> "Hame taqdime to bad"

[04:19]<Done> "Hame taqdime to bad"

[04:19]<Done> 😉



اگر با رمزنگاری آشنا باشید ممکنه بدونید چند نوع الگوریتم رمز داریم... بعضی هاشون رو بهشون میگن "برگشت ناپذیر" که از نمونه های اونها میشه به "هش" اشاره کرد... هش رو گاهی با # هم مشخص می کنند... "که به هیچ وجه قابل برگشت به نمونه ی اولیه نیستند !"




اگر فکر می کنید متوجه پیام پنهان در نوشته شدید "نتیجه" رو با پیام دادن به من به اطلاعم برسونید.



😊😉


#RANSOM_decryptER

#حساس_به_حروف_بزرگ_و_کوچک

#Psypher

#Was_a_Genius

#Was_a_Psycho

#He_Is_Still_The_One

#Da_Vinci

به قول آرین دوست عزیزم


There Is a Secret Behind Everything


فکر کنم اگر جنگ جهانی سوم خدایی نکرده روزی شروع بشه ... من اون آدمی هستم که طراحی یه "ماشین انیگما" رو بهش می سپرن


و طوری طراحیش می کنم که این بار بر خلاف بار قبل - و بر خلاف چیزی که می خوان - به جنگ پایان بده... 


حیف که خیلی حوصله سر بر میشه وگرنه وبلاگ رو تبدیل می کردم به جایی که هیچ چیز جز رمز درش قرار داده نمیشه ! خیلی لذت بخشه طراحی رمزی که حتا کلیدش هم فقط در دست افرادی قرار داره که رمز انتخابشون می کنه !


خیلی دوست دارم این کار رو انجام میدادم... و این کانال محتوای مفیدتری میداشت


مطمئنم مغزتون عضله می آورد ! اما مطمئن نیستم مخاطب وبلاگ باقی میموندید که مغزتون عضله بیاره


این کاری بود که چندین سال به طور مداوم انجام میدادم طوری که یه مدت وقتی با بعضی ها صحبت می کردم اصلن متوجه حرف زدنم نمیشدن ! از بس که به صورت ناخوداگاه دائم همه چیز رو کد می کردم !


و الان دوباره بهش گرایش پیدا کردم... 


چیزی که خیلی خوشحال کنندست اینه که بعضی ها میتونن بعضی از رمزها رو بشکونن !


اما نکته ناراحت کننده اش اینه که اون افراد معمولن اینقدر تعدادشون کمه و غیر قابل دسترس هستند که بعضی رمزها هرگز شکسته نمیشن !


میگن توی نقاشی های نقاش های نابغه یا نوشته های نویسنده های نابغه چیزهایی نهفته بوده که حداقل در اون زمان هیچکس متوجهشون نمیشده ! 


و بعد از گذشت قرن ها - با پیشرفت علم و تکنولوژی و ظهور نوابغ دیگه - تازه اون رمزهای پنهان کشف شدند !


و الان استگانوگرافی یا کریپتوگرافی نمونه های ضعیفی هستند که کامپیوتر با تقلید از ذهن و طرز تفکر همین افراد سعی در ارائشون داره...


معمولن طراحای رمز میمیرن بدون اینکه چیزی خوشحالشون کنه !


حداقل میتونیم بگیم... روحشون شاد !



به یه نفر فکر کنید که لبه ی یه پرتگاه ایستاده، 

بعضی از افرادی که لبه ی پرتگاه می ایستن میگن می خوایم تمومش کنیم، بعضی ها اسم اون حرکت رو میذارن پرواز


هرچه که هست معلومه که به ضررشه


حالا دوباره بهش فکر کنید، با علم به اینکه میدونید قراره چی بشه بهش نزدیک میشید


در یکی از حالات رو به شما می کنه، و میتونید باهاش صحبت کنید


شما رو میبینه، کم کم میرید جلو و بهش میگید بیا، اونم گوش میده و با حرفاتون قانع میشه، و میاد به سمتتون و از اون لبه دور میشه


اما در یه حالت دیگه پشت می کنه بهتون، با کوچکترین حرکتی به سمتش ممکنه بپره، اصلن نمی خواد به حرفتون گوش بده، اصلن نمی خواد حرفی بزنه، پشتش به شماست... 


توی این حالت اصلن نباید خودتون رو بهش نشون بدید، اگر شما رو ببینه ممکنه دیگه هیچ کاری از دستتون بر نیاد


باید خارج از محدوده دیدش بهش نزدیک بشید، خیلی آهسته، و وقتی به اندازه کافی نزدیک شدید، با سرعت برید طرفش و بگیریدش، احتمالن می ترسه

ولی بعد میگید گرفتمت... 

قطعن این کار حتا اگر هم بترسونش، حتا اگر هم موافق با اونچه که می خواد نباشه، براش مفیده


ممکنه همون لحظه که می شنوه یکی میگه گرفتمت خیلی احساس خوبی پیدا بکنه


ممکنه چند وقت بگذره تا متوجه بشه گرفتیدش


ممکن هم هست که هرگز متوجه نشه و شما رو مقصر بدونه


ولی شما گرفتیدش، و میدونید که چرا... 


بعضی ها آزادی رو اینطور معنی می کنند که یعنی هرکاری دلمون می خواد انجام میدیم


در اکثر موارد کارهایی که "دلمون می خواد" انجام بدیم تحت تاثیر بقیه شکل می گیرن ! یعنی بدون اینکه متوجه بشیم یک سری افراد با استفاده از نقاط ضعفمون ما رو به انجام بعضی کارها وادار می کنن


پس این آزادی نیست ... اتفاقن برعکسه ! 


آزادی یعنی واقعن قادر به انجام خیلی کارها باشی اما بتونی بدون تاثیر پذیری از بقیه انتخاب بکنی که انجامشون بدی یا ندی !


خیلی اوقات وقتی با بقیه تفاوت داری خیلی آزادی ! یعنی به بقیه که نگاه می کنی حس می کنی داری یه سری زندانی رو میبینی که با هم توی یه دنیای فانتزی اسیر شدن و خود بخ خود تمام رفتارهاشون شده مثل هم ! هیچ نشونه ای از یه ذهن آزاد که میتونه از این زندان رهایی پیدا بکنه در اونها پیدا نمی کنی 


شاید یه مثال خوب براش گلوله ی توپ باشه ! شاید وقتی شلیک میشه حس آزادی بهش دست بده ! بگه من رها شدم ! حتا احساس کنه داره پرواز می کنه !


اما نه نقشی توی انتخاب مسیرش داشته و نه حتا دقیقن میدونه هدفش کجاست ... شلیک شده و نهایت کارش تخریبه !


اون توپچی  که نشسته پشت توپ آزاد تره ... چون حداقل هرجا رو بخواد هدف می گیره ... 


به هر حال خیلی دوست داشتم که معنی آزادی با بی بند و باری و بی اختیاری و ... عوض نمیشد


دنیا رو آدمای آزاد که ذهن رهایی دارن پیش میبرن ...  و آدمایی که توهم آزادی دارن خرابش می کنن...


یه جمله قشنگی یه جا نوشته بود که زیاد هم تکرارش می کنم ... قطاری که از ریل خارج شده فکر می کنه آزاده... اما در حقیقت دیگه قرار نیست به جایی برسه


امیدوارم آزادی فکری... آزادی اندیشه و رهایی از بند توهم آزادی نصیب هممون بشه


تا به حال شده در رویا چیزی رو ببینید و تجربه کنید که بعدش احساس کنید خیلی واقعی تر از تمام وقایع زندگیتونه ؟

مثل اینکه زندگی یه خواب عمیق باشه و برای چند لحظه در اون رویا از خواب بیدار میشیم... در جایی که حقیقت ما درش قرار داره ، در اون زندگی واقعی که درش به خواب رفتیم

از کجا معلوم ؟ شاید کل زندگی ای که در حال حاضر داریم تجربه اش می کنیم فقط یه خواب باشه !

و وقتی احساس می کنیم یه خواب خیلی واقعی دیدیم - در حقیقت برای چند لحظه در واقعیت پشت این زندگی بی خواب شدیم !

گاهی به این فکر می کنم که ممکنه - و البته با احتمال خیلی زیادی هم ممکنه - که در حال تجربه یک رویا باشیم ... و چیزهایی که در رویاهام میبینیم وقتی در این رویا به خواب میریم - واقعیت اصلی ماجرا باشن !

 شاید برای همینه که توی خواب خیلی چیزها به نظرمون خیلی آشنا میان

و وقتی که از خواب بیدار میشیم همه چیز تغییر کرده و هیچ چیزی رو در اون رویا نمتونیم شناسایی کنیم


فکر کردن به اینکه همزمان میتونیم چندین زندگی موازی داشته باشیم - فکر کردن به اینکه در ابعاد بالاتر ممکنه ماهیت دیگه ای داشته باشیم - فکر کردن به اینکه الان در این مرحله هستیم - فکر کردن به ماتریکس - اینسپشن - پری دستینیشن و در نهایت رویاهایی که گاهی میبینم - و در اونها چیزهایی به نظرم آشنا میان - یا بهتر بگم - به یاد میارمشون - که فقط توی رویا قابل تحلیل هستند و وقتی بیدار میشم هیچ ایده ای در موردشون ندارم ... گاهی من رو به این فکر میندازه که شاید تمام درک من از این زندگی که در حال حاضر دارم تجربه اش می کنم زیرمجموعه ای از یه مجموعه بزرگتره 


 و شاید خود اون مجموعه هم زیرمجموعه ای از مجموعه بزرگتری باشه ... و معلوم نیست که دقیقن این حلقه تا کجا ادامه داره... من رو یاد نسبت طلایی و عدد معروفش میندازه !

شاید برای شما هم پیش اومده باشه که بخوابید و حس کنید خواب بودید و تازه بیدار شدید !

شاید باید یه دفعه از اون افرادی که در خواب میبینیمشون سوال کنیم.. که خواب بودیم یا بیدار شدیم ؟

به هر حال همیشه امیدوارم خواب و بیداری هر دوشون قشنگ و رویایی باشن - چون واقعن تشخیصشون از همدیگه در بعضی موارد سخت میشه ...

"فکر کنم غریزه مون بهمون میگه که دنبال یه معنا بگردیم - و اگر معنایی نبود خودمون بسازیمش !

چون واقعیت و فانتزی ناسازگار هستند - در یک مکان جفتشون وجود ندارن! "



یکی از تفاوت های ویندوز و لینوکس اینه که ویندوز فایل ها رو از روی پسوندشون می شناسه ! یعنی اگر شما پسوند یک فایل اجرایی رو از exe به jpg تغییر بدید - ویندوز اون رو به عنوان عکس می شناسه و وقتی که اجراش بکنید با برنامه نمایش عکس بازش می کنه ! خنگه خلاصه و ظاهر داستان به سادگی گولش میزنه

اما یه سیستم لینوکسی اصلن به پسوند احتیاجی نداره ! و معمولن فایل ها در سیستم عامل های گنو/لینوکسی پسوند ندارن ... لینوکس فایل ها رو از Magic Number اونها میشناسه و میدونه چطور باهاشون رفتار بکنه

و از طرفی ویندوز اجازه نمیده که شما ببینید در بک گراند چه خبره اما لینوکس ساخته شده برای همین !

حالا نمیدونم آدم هایی که از نظر شخصیتی به همین شکل هستند میرن سراغ لینوکس یا آدم هایی که میرن سراغ لینوکس کم کم یه همچین شخصیتی پیدا می کنن

اما در کل من خودم یه لینوکسی هستم ... و منم در افراد بیشتر از ظاهر توجهم به Magic Number اونهاست ! یعنی معمولن ظاهر افراد رو زیاد مد نظر قرار نمیدم و میرم سراغ اون چیزی که پایه شخصیتشونه و قراره بعد از اینکه شخصیتشون اجرا میشه اونها رو تعریف بکنه !

یه همچین نگاهی به آدما باعث میشه که حتا با تغییر ظاهر هم ماهیت اصلیشون قابل تشخیص باشه !

و اگر ماسکی چهره اصلی اونها رو پوشونده باشه خیلی کارایی نداشته باشه

و به راحتی اینطوری میشه بنا رو به راستگو بودن افراد گذاشت ... یه تحقیقی نشون داده که افرادی که بنا رو به راستگو بودن افراد میذارن تشخیص دروغ براشون خیلی ساده تر میشه به مرور زمان ! 

البته اگر این موضوع باعث نشه که پارانوید بشن

به هر حال ... این موضوع رو غیر مستقیم بیان کردم...

شاید بعضی ها فکر کنن از قابلیت های اینترنت و دنیای مجازی میشه به عنوان یه ماسک استفاده کرد ! چه برای  تغییر شخصیت و چه برای پنهان کردنش !

اما یه فاکتور خیلی مهم دیگه ای که لینوکسی ها به خصوص نوع ایرانیش دارن اینه که بهتر از هرکسی استفاده از قابلیت های اینترنت رو یاد گرفتن ، حداقل برای اینکه بتونن لینوکسی بشن... 

پس اگر کسی سکوت می کنه خیلی اوقات این سکوتش یه ماسکه برای اینکه مخاطبش متوجه خنده ای که ماسک خنده دار و بی مصرفش به لبای اون نشونده نشه !

خیلی اوقات وقتی از کسی سوالی میشه به این معنی نیست که جواب سوال رو نمیدونیم ! شاید کاربرد دیگری داشته باشه

یه نظریه ای در فیزیک هست که پایه ریاضی داره و فرض می کنه که کل هستی نا محدوده، 

از نظر ریاضی احتمالات محدود هستند و زمانی که یه محدود در یه چیز نا محدود قرار بگیره،  احتمال تکرارش میره بالا

مثال ساده اش تکرار شدن یه روز در هر ساله، مثلن ۲۲ اردیبهشت یا ۱ تیر یا... که هر سال یک بار تکرار میشن

اتفاق ها هم در یه دنیای بیکران میتونن این حالتو داشته باشن

و ما میتونیم تکرار بشیم، چه در زمان متفاوت و چه در مکان متفاوت و چه در هر دو و یا در حالتی که هیچکدوم با هم اشتراکی ندارن

داشتم به این فکر می کردم که آیا میتونم قبل از اینکه بمیرم به یه بچه براکیوزاروس هویج بدم؟ 

اولش گفتم نه! شاید تا اون زمان هیچ ماشین زمانی اختراع نشه

بعدش فکر کردم شاید حتمن نیاز به اختراع ماشین زمان نباشه و ماشین مکان هم کارمو راه بندازه.

و البته الان که فکر می کنم میبینم شاید در اون حد هم مجبور نباشیم پیش بریم و بتونیم امیدوار باشیم که همین نزدیکی های خودمون توی یه سیاره دایناسور زندگی بکنه! 

یا همینجا یکیشون رو زنده کنن حداقل! 

امیدوارم به یکیش برسم تا قبل از ترک این دنیای محدود

و امیدوارم به امید خدا وقتی بهش رسیدم اون بچه براکیوزاروس هویج خیلی دوست داشته باشه

مثل فیدل نباشه که بعضی وقتا می خوره بعضی وقتا هم فقط بو می کنه و میره 

این وقایع رو در ذهنتون مجسم کنید


دو نفر - یه دختر و یه پسر  وسط یه جنگل همدیگه رو پیدا می کنن... قانون اون جنگل اینه که اگر تنها باشی و ضعیف حیوونای جنگل تیکه پارت می کنن


پسر تنهاست... اما میدونه چطور از خودش توی اون جنگل مراقبت بکنه ! دختر هم به نظر تنها میاد اما خیلی ضعیف شده و ترسیده ! توی اون جنگل به هیچکس نمیشه اعتماد کرد


یه مدت به همدیگه نگاه می کنن ... در اعماق دل هردوتاشون یه حس اعتماد ناخوداگاه نسبت به فردی که در حال تماشاش هستن جاری میشه !

به هم نزدیک میشن... دست هم رو می گیرن... شروع می کنن با هم صحبت کردن... حالا دیگه 2 نفرن ! حیوونا سمتشون نمیان... 

با هم توی جنگل راه میرن... از هم جدا نمیشن... شب ها رو با هم صبح می کنن... صبح رو کنار هم شب می کنن


یه بار در حین قدم زدن توی جنگل دختر به پسر میگه چند وقت دیگه یه نفر میاد دنبالم ! و اون روز باید از هم جدا بشیم ! پسر میره تو فکر


ولی میگه "یه کاریش می کنیم" 


روزها می گذرن - اما شب ها دیگه به روال سابق نمی گذرن... پسر هر شب که می خواد بخوابه یاد اون روز می افته... اون روزی که به زودی قراره اونها رو از هم جدا بکنه ! روزی که نمیتونه جلوش رو بگیره چون خود اون دختر نمی خواد که کسی جلوی اون روز رو بگیره !

کم کم صدای حیوونا براش توی شب حکم یه کابوس رو پیدا می کنن... چون دیگه مثل قبل به تنهایی عادت نداره و تنهایی ضعیفش می کنه


ولی هیچی به اون دختر نمیگه !


خاصیت دیگه ی اون جنگل اینکه که اگر حیوونا بریزن سر یه نفر و تیکه پارش کنن - اون هم یکی از همونا میشه ... ولی تا کسی ضعیف نباشه نمیتونن این کارو باهاش بکنن ... قربانی اونها آدمای تنها و ضعیف هستند...


یه شب ساکت که دارن با هم توی جنگل راه میرن... دختر به طرز عجیبی صحبتی نمی کنه... انگار منتظر چیزیه که نمی خواد راجع بهش صحبتی بکنه...


و چند لحظه بعد یه جمله ی وحشتناک به گوش پسر میرسه : "من باید برم خدافظ"


و بعد مات و مبهوت به صحنه دور شدن دختر نگاه می کنه... و کسی که توی تاریکی منتظرشه ! همدیگه رو در آغوش می گیرن و از اونجا دور میشن 


و این نقطه تلاقی کابوس و حقیقته ! پسر حس می کنه نمیتونه تنها راه بره ... میشینه روی زمین... و بعد دراز می کشه


فکرش رو می کرد که اگر روزی دوباره تنها بشه شاید نتونه مثل قبل از پسش بر بیاد... اما انتظارش رو نداشت که تا این حد اثرش زیاد باشه


صدای نفس حیوونای درنده و برق چشمهایی که از لابلای درختا دارن بهش نزدیک میشن جز آخرین چیزاییه که قبل از تیکه و پاره شدنش تجربه می کنه




سال ها می گذره... از وسط جنگل یه گذرگاه امن احداث می کنن... مسیری که روزانه افراد زیادی ازش عبور می کنن و تفریحشون هم نگاه کردن به حیوانات درنده ایه که لابلای درختا دارن به عبور و مرورشون با وحشت نگاه می کنن


قوانین بازی تغییر کردن... "به نظر میاد" جای وحشتناک و وحشت زده عوض شده


و یک روز دختر جوان قصه ی ما به همراه یارش از اون مسیر عبور می کنن... دختر داره برای یارش تعریف می کنه که وقتی توی جنگل بود چقدر می ترسید و چه روزها و شب هایی رو "به تنهایی و با سختی" میون حیوونا گذروند


و با هم به حیوونا نگاه می کنن... حیوونایی که پشت درختا قایم شدن تا کمتر دیده بشن و با وحشت دارن به عبور و مرور آدما نگاه می کنن


دختر همینطور که داره داستان خودش رو برای یارش تعریف می کنه چشمش به چشم یکی از اون حیوونایی می افته که پشت یکی از درخت ها قایم شده و با نگاه خاصی داره به صحنه ی عبور اونها نگاه می کنه


و صحبتش رو قطع می کنه و چند ثانیه بهش خیره میشه


یارش ازش می پرسه چیه ؟ 


و دختر جواب میده که یکی از اون حیوونا خیلی به نظرم آشنا اومد... نمیدونم انگار قبلن توی این جنگل دیدمش ! نگاهش خیلی برام آشنا بود...


یارش میگه شاید یکی از همونایی بوده که ازشون می ترسیدی ! و دختر میگه نمیدونم... شاید !


و یارش با خنده میگه به هر حال الان که انگار اونا از ما ترسیدن... فرار کردن رفتن... و هر دو شروع به خنده می کنن


خوب ... داستان کوتاه ما که به خاطر حمله ی یه سری احساسات درونی به این شکل خلق شد ، در جمله ی بالا به پایان رسید و هرجور که می خواهید میتونید در موردش فکر بکنید...


اما شاید بهتر باشه در توضیح این داستان بگم که همه چیز اون طور که "به نظر میاد" نیست ! 


و جای وحشتناک و وحشتزده هم عوض نمیشه ! 


فقط جای حیوانات با هم عوض میشه... 


و همیشه اون که حیوان تره وحشتناک تره... 



هندزفری اسم یکی از دوستای خیلی خوب منه

که خیلی جاها باهام بوده و هست - و جای خالی خیلی چیزارو پر می کنه

منتها هدف از پست تعریف و تمجید از این دوستم نیست ! به اندازه ی کافی تعریف کردم ازش


در این پست قصد دارم به عنوان یه دوست یه سری از اخلاقای بدش رو به روش بیارم - وظیفه ی یه دوست خوب همینه


یکی از اخلاقای بدی که ایشون داره اینه که خدا نکنه بذارمش توی جیبم - و توی اون جیب غیر از ایشون اقلام دیگری هم وجود داشته باشه - مثل کیف پول - کارت - کلید و ...


وقتی می خوایم درش بیاریم تا تمام اون چیزهایی که توی جیب هست رو با خودش نکشه بیرون ، بیرون نمیاد ! یعنی به همشون یکی دو تا گره خورده ! و من هنوز نمیدونم چطوری !!! آخرین نمونه اش همین امشب که وسط خیابون ما رو چند دقیقه ...ِ خودش کرد !


بعدم که گذاشتمش توی گوشم گفت داداش یه سکه ته جیبت بود اونو هرکاری کردم نیومد بیرون قربون دستت خودت زحمت اونو بکش !


یکی دیگه از اخلاقیات ( به قول یکی از بچه ها ) جالبش که اکثرن هم باهاش آشنایید اینه که شما هرجایی بذاریش - بعد که بیای میبینی انواع و اقسام گره ها که در نظریه ی گره ها در ریاضیات تعریف میشن رو به خودش زده ...

یعنی حتا دیده شده که هندزفری رو از سقف آویزون کردن به صورت کاملن صاف و بدون گره - و بعد که اومدن برش دارن شبیه تار عنکبوت بوده ! خلاصه مسلطه به این حرکت

از نمونه رفتارهای دیوانه کننده ی دیگه اش اینه که به چیزایی گیر می کنه که در احتمالات - احتمال اینکه یه چیزی به اونها گیر بکنه با احتمال اینکه یه کلاغ بتونه آهنگ آینده ی شادمهر عقیلی رو زیر آب مثل خودش بخونه یکیه !

آخرین هندزفری هام رو به این صورت از دست دادم ! یکیشون گیر کرد به شیر گاز آشپزخونه و وقتی حرکت کردم نصفش همونجا موند و بقیه اش با من اومد

و اون یکی هم توی ماشین جلوی نونوایی که پیاده شدم نون بگیرم ( نان آور خانه ) گیر کرد به ترمز دستی ماشین و کشیدش بالا و در گوشم گفت "دستی رو همیشه بکش" و بعد هم جان به جان آفرین تسلیم کرد


یکی دیگه از مواردی که به نوبه ی خودش از مورد قبلی هم آزار دهنده تره و حاضرم اون مورد اتفاق بیفته ولی این نه ، قطع و وصل شدن یکی از جفت های هندزفریه - یا اینکه صدای یکی از اون یکی کمتر باشه - و یا اینکه یکی از کار بیفته ! 


بارها شده که هندزفری رو به خاطر این رفتار شنیعش با غبار یکسان کردم و تنها تکه سیمی از اون به یادگار باقی مونده برای ثبت در خاطرات

اما خوب جدای از این همه اذیت و آزارش - یکی از بهترین دوست های من بوده و هست... و تقریبن همه جا با منه ! و شاید همین که من رو به دنیایی متفاوت از این دنیای عجیب خودمون متصل می کنه  کافی باشه تا بشه تمام این ایراداتش رو نادیده گرفت و باهاشون کنار اومد

معمولن ایراد دوستامو توی جمع نمی گم اما این دوستم یه مقدار با بقیه فرق داره...


البته امیدوارم به اندازه ی کافی دوستای خوب داشته باشید تا هندزفری هاتون اضافه کاری نکنن و یه دوست معمولی باشید با هم...


منم بارها بهش گفتم بیا دوست معمولی باشیم و در جواب گفته خوب بعدش؟ و خودم به اشتباهم پی بردم و صمیمی موندم باهاش !


شاد باشید