یک سری روشن فکر هم هستند که دنیا رو از یه روزنه ی خیلی باریک توی ذهنشون دیدن و در هنگام مشاهده هم یه سری روشن فکر تر از خودشون نظراتشون رو درباره زندگی بهشون دیکته کردن ... با یه دید محدود ... و یک سری عقایدی که بهشون دیکته شده و هیچ قدرتی حتا توی پذیرش یا عدم پذیرش اونها نداشتن و مثل یه ریکوردر ضبطشون کردن و پلی می کننشون ، به درجه ی روشن فکری رسیدن و سعی می کنن همه رو مجبور کنن که به دنیا و زندگی به همین شکل مسخره و خنده داری که اونها نگاه می کنن نگاه کنن...
یکی از احمقانه ترین و خسته کننده ترین کارای دنیا اینه که به یه احمق بخوای بفهمونی که احمقه ...
متاسفانه آدم احمق حتا جایی که می خواد مفید واقع بشه هم با حماقت این کار رو انجام میده و معمولن نتیجه اعمالش چندان مفید نیستند و اگر خوش شانس باشیم میتونیم امیدوار باشیم که به ضرر ما کاری انجام ندن... حتا برای خودمون
نوشتن یک همچین چیزهایی خیلی سخته اما گاهی آدم در شرایطی قرار می گیره که مجبوره به یه نحوی خودش رو تخلیه بکنه !
مثل اینه که از یه نفر بپرسی بین A و B کدوم انتخاب بهتریه ... و بهت بگه صد در صد B - و بعد که ازش می پرسی چرا هیچ جوابی نداشته باشه که بهت بده ... و آدم از خودش می پرسه که پس تو چطور به این "صد در صد" رسیدی ؟ چطور اینقدر مطمئنی ؟ و جالب تر اینکه در صورت انتخاب B و خراب شدن نتیجه اولین آواری باشه که روت خراب میشه ...
و در بسیاری موارد هم مشکل اصلی آدم این نیست که بین A و B کدوم گزینه بهتریه ! مشکل دقیقن "چرا" ی بعد از این سواله !
خیلی ها هستند که یه گزینه رو بهت معرفی می کنن ... نه خودشون میدونن چیه ... نه از نزدیک لمسش کردن و نه واقعن هیچ ایده ای درباره عواقب انتخاب این گزینه دارن ... یه جایی ضبطش کردن و به هرکس که میرسن پخشش می کنن...
اما عده ی خیلی محدودی هستند که بهت بگن این گزینه به نظر گزینه بهتری میاد ... چون این شرایط رو داره و بعد از انتخابش این مزایا و معایب رو داره و نسبت به اون گزینه که این مزایا و معایب رو داره با توجه به اینکه "تو" داری انتخابش می کنی قطعن نتیجه ی جالب تری داره... تجربه ی من هم در این زمینه این هست و شاید این هم به دردت بخوره... اما باز هم خودت تصمیم میگیری
و حتا بعد از اینکه در مورد انتخابت بهت کمک کردن - در راه رسیدن به اون گزینه هم از هیچ کمک و راهنمایی و زحمتی دریغ نمی کنن ...
اما متاسفانه همونطور که گفتم تعداد این افراد خیلی کمه ... و اکثریت اطراف تشکیل شده از کوچ هایی که کنار گود وایسادن و میگن لنگش کن ...
کاش حداقل این اساتید فن که همیشه کنار گود هستند یاد می گرفتند کمتر بگن لنگش کن ... یا یه دفعه وارد گود شده بودن ( لنگ کردن پیشکش ) شاید آدم وقتی فکرش رو از چارچوب لنگ کردن های بیهوده و بی ثمر که اکثرن هم به نتیجه نمیرسن و خود آدم لنگ میشه و اون کوچ متخصص اولین کسیه که بهش خورده میگیره ، خارج بکنه ، فن جدیدی به ذهنش برسه یا حداقل همون فنی که بلده رو بتونه به بهترین شکل اجرا بکنه ... بدون ترس از اینکه اگر نشه چی میشه ... لنگ میشم یا قراره سرزنش بشم یا ...
خلاصه که یه وقتایی باید به بعضیا گفت ... ما را به خیر شما امیدی نیست ... شر مرسان دوست عزیز ... شما کار خودتو بکن بذار ما هم اندازه یه مثقال عقلی که خدا بهمون داده توی تصمیمات و افکار مربوط به چالش ها و تصمیماتمون سهیم باشیم ...
واقعن بعضی وقت ها آدم به شنیدن هیچ جمله ای احتیاج نداره جز "برو دارمت"
تا همون کاری که دوست داره و انجام میده رو به بهترین شکل انجام بده... تعریف کار درست هم یعنی همین
یه وقتایی می فهمی که غیر از خونواده هیچکس رو نداری... و خدا رو شکر می کنی به خاطر این گنجی که داری و کفایت می کنه
خیلی بچه که بودم یه همبازی دختر داشتیم که خیلی همو دوست داشتیم ...
یه دفعه همینطور که داشتیم بازی می کردیم و مثلن من قطار شده بودم و اون هواپیما بود و داشت سوت می کشید و رد می شد (بوقم میزد گاهی ... منم براش بوق میزدم ! خیلی پیشرفته خلاصه ) بهش گفتم تو چند تا پسرو دوست داری ؟ گفت دو تا !
اولش از خودم پرسیدم دو تا؟ بعد از اون پرسیدم دوتا ؟ همینجوری که رفت دور زد و برگشت گفت آره - تو با جواد ! گفتم عه جواد کیه ! فرود اومد و گفت جواد فامیلمونه !
خلاصه منم رسیده بودم ایستگاه و همینجوری که مسافرا رو پیاده می کردم گفتم کدوممونو بیشتر دوست داری ؟
گفت جوادو... ولی تو رو هم خیلی دوست دارم ! بعد پرید ماچم کرد !
من که راه افتادم و رفتم نمیدونم مسافرا همشون پیاده شده بودن یا نه !
اصلن یه لحظه یادم رفت من قطار بودم یا هواپیما ! پرواز کردم با قطار که فقط سریع دور شم ! دستمم رو بوق مونده بود ! بییییییب....
بعدن که یه مقدار بزرگتر شدم تازه فهمیدم سیستم بازی زیادم با این خاطره فرقی نداره !
شاید برای همینه که دیگه با کسی همبازی نشدم
برا شما این داستان آشنا نیست ؟
اگرم بازیتون گرفت در حد موتوری دوچرخه ای چیزی باشید
که اگه یهو بدون برنامه راه افتادید که برید مشکلی پیش نیاد !
#دری_وری_های_فی_البداهه
در مورد رویاهای جالب و فرشته و اینا که بهتون گفته بودم ؟
دیشب داشتم یه خوابی میدیدم ... توی خواب داشتم از یه جایی با یه مینی بوس قدیمی بر می گشتم خونه
روی یکی از صندلی ها نشسته بودم ... یه چند تا خانمی که شبیه کره ای ها یا چینی ها بودن هم کنارم و پشت سرم نشسته بودن
یادم نمیاد باهاشون صحبتی کرده باشم اما انگار یه بحث مفصل بین ما برقرار شد ...
و توی اون بحث که یه حالت تلپاتی داشت یکیشون به من گفت که یه مشکلی برای اون بچه ای که همراهشونه پیش اومده
و به همون صورت من راهنماییش کردم که مشکل رو چطور حل بکنه ...
یادمه وقتی به چهره هاشون نگاه می کردم خوشم نمیومد انگار ... یه جوری بودن ... حتا با خودم توی دلم گفتم اینا چرا این شکلی هستن !
اما بعد از اینکه این کارو کردم به یکیشون که کنارم بود وقتی که نگاه کردم حس کردم یه حس آشنا توی وجودم ایجاد شد !
انگار اون چهره ای که داشتم بهش نگاه می کردم چهره ی اصلیش نبود و هرچی که بود میدونستم چیه ! که یه مرتبه دست من رو گرفت و یه حس آشنا بهم دست داد ... فکر می کنم در موردش بهتون گفتم ... یه جور بی اختیاری و حالت خیلی خوش
و دیگه اون حس بد رو نداشتم در موردش ! مثل زمانی که یه جا گم شدید و یه نفر با یه نقاب میاد پیشتون و میگه نگران نباش ... و شما از صداش متوجه میشید که یه آشناست و خیالتون راحت میشه ! یه همچین حسی داشت
بعد هم با چشمش اشاره کرد بهم که جابجا شو ... یادمه صندلی کناری من خالی بود و من رفتم روش نشستم و اومد کنار خودم نشست ...
و دستم رو فشار میداد ... خیلی حس خوبی بود ... بعد با یه نگاه و لبخند شیطنت آمیزی بهم نگاه کرد و با یه لهجه ی خاص به راننده گفت آقا ما پیاده میشیم همین جا ... و اسم اون منطقه رو هم گفت !یه اسم عجیب داشت اما به ذهنم موند
وقتی می خواستن پیاده شن اطراف رو نگاه کردم ... اون منطقه آشنا بود ... یه جاده ای که به یه سری روستا ختم میشه و با خونه ی ما فکر می کنم 20 30 کیلومتر فاصله داره ... و حتا یه سری تابلو اونجا بود که شکلشون دقیقن توی ذهنم هست ...
نمیدونم چرا این بار این حس عجیب رو با یه سری کلمه که خیلی شبیه به رمز بودن و یه سری منطقه که برام آشنا بودن با هم دیدم !
دقیقن مثل زمانی که یه چیزی می خواد بهت سرنخ بده ! چند مرتبه توی رویا چیزی رو دیدم که جواب سوال ها یا درگیری هایی بوده که نتونستم حلشون کنم ! یه چیزی مشابه الهام شدن ...
این بار هم این تصاویر و این حالت عجیب و بعد هم اون منطقه و اون اسم عجیب که حتا الان هم دقیقن یادم نیست ... اما توی گوشیم وقتی که بیدار شدم سیوش کردم که از خاطرم نره !
حتا سرچش کردم اما به هیچ زبونی مشابهش پیدا نشد ... و احساس می کنم یه کلمه نیست ... شاید چند تا کلمه است توی یه کلمه یا یه چیزی که ناقصه و باید کامل بشه یا در شرایط و یا مکان خاصی معنیش رو متوجه میشم ...
به هر حال شاید عجیب باشه اما دوست دارم برم به اون منطقه ای که توی خواب دیدم و ارتباطش رو با اون کلمه که این خانم توی خواب برای توصیفش استفاده کرد ... و ارتباط کل اینها رو با خودم بفهمم ...
خودم که خیلی عادت دارم تخیلی فکر کنم ... سوژه هم میدن دستمون ...
نظر شما چیه ؟ به نظرتون فقط یه سری تصویرسازی ذهنی هستن که وقتی افکارم در روز خیلی پیچیده میشن توی خواب میان به سراغم ؟ یا واقعن چیزی هست که سعی داره پیچیدگی افکارم رو زمانی که ذهنم درگیره کاهش بده ؟
خیلی دوست دارم بدونم ... اصطلاحی که برای عنوان این نوشته استفاده کردم توی یه بازی استفاده می شد به نام Unreal - اسم بازی و فضاش هم تخیلی بودن - یه بازی جنگی که وقتی یه موجود عجیب رو می کشتیم بازیکن ما با غرور می گفت There's More Where That Came From
تقریبن به این معنی که تازه کجاشو دیدی ... بازم هست اگه بخوای !
و در این مورد هم فکر می کنم یه چیزایی بیشتر از اونچه که دیدم و حس کردم هست ... اگر بخوام !
سلام
این چند روز درگیر یه پروژه خیلی باحال بودیم با یکی از دوستام ...
اکثرن این قبیل کارها رو دوست دارم تنهایی انجام بدم ...
کارهایی که انجامشون شدنی هست رو شاید در قالب یه گروه انجام بدم ... و اتفاقن سعی می کنم خودم توی انجامشون توی حاشیه باشم ... علاقه ندارم به کارای روتین که نمونه ی قبلی دارن
اما کارهایی که انجامشون به نظر نشدنی میاد رو دوست دارم یا خودم انجام بدم یا در موردشون با افرادی صحبت کنم که بیشتر از داشتن تخصص در اون زمینه ... از خلاقیت و قدرت ایجاد ارتباط بالایی بین چیزای بیربط برخوردار هستند
این کاری که این چند روزه روش متمرکز بودم و همین الان هم هستم هم یکی از اون کارایی هست که شاید هر سال یا شاید بیشتر ... یه بار انجامشون میدم ...
و معمولن کسی هم اگر قبل از من بهشون فکر کرده باشه فقط در همین حد بوده که "اگر می شد انجامش داد چی می شد..."
این دوستم هم یکی از بچه های خیلی باهوش و مستعد و خلاق هست ... از بچه های برق شریف که فوق العاده هم قبولش دارم
موضوع رو باهاش مطرح کردم ... در اینجور موارد راه حل های عادی که برای حل مسائل استفاده میشن هیچ کاربردی ندارن و باید اول یه مسئله جدید ایجاد کرد ... یعنی از یه زاویه دیگه به قضیه نگاه کرد و بعد راه حل براش خلق کرد
خلاصه سرتون رو درد نیارم ... به صورت خیلی جالبی موفق شدیم مسئله رو روی کاغذ حل کنیم ! و از نظر نوشتن راه حل روی کاغذ دیگه هیچ مشکلی نداشت ! اما تمام مراحل نوشته شده روی کاغذ کارهایی بودن که تا به حال انجامشون نداده بودیم ! تک به تک مراحل خودشون چیزایی بودند که اول باید یاد می گرفتیمشون و بعد میدیدم که آیا میشه اجراشون کرد یا نه !
حتا انجامشون هم بعد از اینکه یاد گرفتیمشون با مشکل مواجه شد و مجبور شدیم برای انجام دادنشون از راه حل های خلاقانه ی دیگه ای استفاده کنیم ... خلاصه این پروژه خیلی جالب بود برای من و خدا رو شکر تا مراحل پایانی انجامش دادیم ... فقط 2 مرحله ازش باقی مونده بود
و اولش که شروع کردیم فکر می کردیم به این مرحله اگر بتونیم برسیم کار تمومه ! یعنی مراحل قبلش برامون نشدنی تر میومدن نسبت به این مرحله
اما به بن بست خورد ... البته به صورت ظاهری ! وگرنه من احساس نمی کنم بن بستی وجود داشته باشه ... طبق محاسباتی که انجام دادم یه قسمتش که مربوط به کامپیوتر میشه - به یه "پردازنده ی کوچیک" احتیاج داره با فضای حداقل 4 ترابایت ... و زمانی حدود 83 روز محاسبه ی بی وقفه !
که خوب در حال حاضر یه همچین چیزی حداقل برای اینکه در دسترس من قرار بگیره ساخته نشده ... ! کوچیک بودنش که خوب خیلی مهمه اما قدرتی که در اون اندازه میشه پیدا کرد چیزی نیست که ما بهش احتیاج داریم ... دیشب که محاسباتش رو انجام دادم و به یه همچین اعدادی رسیدم ... به خصوص اینکه خیلی دچار کم خوابی شده بودم ... خودم هم هنگ کردم و ادامه ی کار رو موکول کردم به روزهای بعد ... دیشب هیچ ایده ای برای انجامش نداشتم ...
اما شب که خوابیدم یه راه حال جالب به ذهنم رسید که فکر می کنم بتونم عملیش کنم به خواست خدا ... اما در کل از این چالش هایی که خودم ایجادشون می کنم و باهاشون درگیر میشم خیلی خوشم میاد ... شاید بشه کامپیوتر رو وارد بازی کرد !
موضوع این پست هست "چگونه یک هکر شویم" ... توی فرهنگ اشتباه ما واژه ی هکر برای افرادی استفاده میشه که به سیستم های رایانه ای نفوذ غیرقانونی می کنن ! همین ! حتا برام جالبه که یه سری کندذهن رو میارن توی تلویزیون و ازشون به عنوان هکر یاد می کنن و نشون مردم میدنشون !
تقریبن این کلمه ریشه اش بر می گرده به دانشگاه MIT که در اون یه سطح شیبداری - روی بوم یکی از ساختمونا پیدا کرده بودن و مسابقه گذاشته بودن که یه چیزایی رو پرت بکنن روش و نیفته ! مثلن اگر یه نفر میتونست یه توپ رو بندازه روی اون سطح و ایده ای داشته باشه که توپ قل نخوره بیاد پایین ... اون دیگه آخر هکر بود !
و در ادامه وارد دنیای آی تی شد ... به افرادی هکر گفته می شد ( و همین الان هم میشه ) که بسیار خلاق و باهوش بودند و قادر به "حل" مسائل پیچیده و "خلق" چیزهایی جدید بودند ... و اتفاقن در بین هکرهای واقعی کسانی که تمام هنرشون نفوذ به یه سیستم هست ( و معمولن خودشون هم نمیدونن دارن چیکار می کنن و کپی و پیست انجام میدن فقط ) رو بهشون میگن Cracker یا شکننده و بسیار هم ازشون بیزار هستند
عنوان این پست از مقاله ای از اریک ریموند کپی شده ... اریک ریموند یک هکر شناخته شده و قابل احترام در جامعه ی هکرهاست و مقالاتی داره که خوندنش رو خیلی از هکرها توصیه می کنند ... گرچه خودش گفته بعد از اینکه یک هکر شدید و در جامعه ی هکرها شناخته شدید یه چیزی تحت این عنوان بنویسید - اما خوب من این رو ننوشتم که به کسی چیزی یاد بدم و در اصل خواستم مقاله ی خود اریک ریموند رو واردش کنم و اون توضیحات اولش فقط برای فضاسازی بودند - هنوز خودم رو در حدی نمیبینم که ایده ای بدم در این زمینه ... شاید اگر کسی نظرم رو بپرسه جواب بدم فقط
احتمال داره که یه نفر به واسطه سرچ عنوان مقاله در اینترنت به این پست وبلاگ من هدایت بشه ... برای همین می خوام قسمت هایی از این مقاله که پیرامون مسائل کلی هستند و زیاد مرتبط با کامپیوتر نیستند رو کپی کنم در ادامه ... چرا که هکر بودن یه شیوه و فرهنگ نگرش هست ... به نظر من یه دید و نوع خاصی از طرز فکر هست ... نه یه حرفه یا تخصص در زمینه خاص ! خودم همیشه مثالی که توی ذهنم براش دارم اینه که یه هکر اگر یه روز بره ماهیگیری و بفهمه که قلابش رو جا گذاشته ... بدون ماهی بر نمی گرده خونه ...
این قسمت های جالب از این مقاله رو بخونید و کل مقاله رو هم در انتهای این پست میتونید دانلود کنید ... برای ما هم دعا کنید که این پروژمون رو بتونیم انجام بدیم ... خیلی باحاله اگر بشه !
نگرش هکر محدود به 'هکر نرم افزار' نمی شود ، مردمانی هستند که منش هکر را به سایر زمینه ها
مانند الکترونیک یا موسیقی سرایت می دهند. در حقیقت شما می توانید این فرهنگ را در بالترین
سطوح هر علم و هنری بیابید. هکرهای نرم افزار این هم روحان را در هر جا می شناسند، آنان را 'هکر '
می نامند و برخی معتقدند که طبیعت هکر واقعا مستقل از زمینه ایست که او در آن کار می کند. اما در
تمام این مقاله ما بطور خاص بر مهارت ها و منش های هکر نرم افزار، و فرهنگ های مشترکی که واژه ی
'هکر' را بوجود آورد تمرکز خواهیم کرد.
جهان پر از مشکلت جذابی است که میباید حل گردند.
هکر بودن هیجان دارد، اما هیجانی که نیازمند تلاش فراوان است و تلاش کردن نیازمند انگیزه.
ورزشکاران موفق انگیزه خود را از لذتی که در جسمشان احساس میکنند، می گیرند؛ در گذر از حدود
جسمانیشان. شما نیز باید از حل مشکلاتتان مشعوف شوید. از پیشرفت مهارتتان و زورآزمایی اندیشه ی
تان.
اگر شما به طور ذاتی چنین شخصی نیستید باید این گونه گردید و گرنه انرژیتان با شهوت، پول، شهرت
و ... به هدر خواهید داد.
(همچنین باید به توانایی یادگیریتان ایمان آورید - باور به اینکه: گر چه تمام آن چه را لازم دارید نمی
دانید اما اگر تنها بخشی از آنرا کشف کنید توانایی حل باقی را بدست می آورید)
هیچ مشکلی نباید دوبار حل گردد اندیشه های خلاق گرانبها و محدودند.
ذهن های خلاق باارزش هستند، منابعی محدود. آنان نباید با دوباره کشف کردن چرخ، به هدر بروند در
حالی که هزاران معمای حل نشده جذاب باقی است.
آزادی خوب است.
هکرها ذاتا ضد استبدادند. هر که به شمادستور دهد، شما را از پرداختن به آنچه عاشق کشف آنید باز
می دارد؛ گر چه آنان همواره برای دستوراتشان دلیل ابلهانه ی خود را دارند. با منش استبدادی باید
مبارزه شود هر جا که پیدا شود چرا که شما و تمام هکرها را تحت فشار می گذارد
منش جایگزین مهارت نیست
نکاتی در باب طریقت :
نکاتی در باب طریقت باز می گویم که شما برای هکر شدن باید ساختار فکری هکری بدست آورید.
چیزهایی هست که هنگامیکه کامپیوتر ندارید می توانید انجام دهید. آنها جایگزین هک کردن نمی شوند
(هیچ چیز نمی شود) اما بسیاری از هکرها انجامشان را دوست دارند و احساس می کنند با انجام آنها به
نوعی به روح هک کردن نزدیک می شوند.
-بیاموزید که زبان مادریتان را خوب بنویسید. گرچه معروف است که برنامه نویس ها نمی توانند
بنویسند، یک تعداد غافلگیر کننده ای از هکرها (تمام بهترین هکرهایی که من می شناسم) نویسندگان
توانایی هستند.
-داستانهای علمی - تخیلی بخوانید. به جلسات داستانهای علمی بروید. (جای خوبی که می توانید هکرها و
هکر دوستان را ببینید.)
-ذن تمرین کنید و/ یا به هنرهای رزمی بپردازید (انظباط روحی در جهات بسیاری شبیهاند)
-گوش تان را به موسیقی حساس کنید. بیاموزید که نوع خاصی از موسیقی را درک کنید. نواختن
برخی آلات موسیقی را به خوبی فرابگیرید یا آواز خواندن یاد بگیرید.
-کار با جملت قصار و بازی با کلمات را به خوبی بیاموزید.
هر چه موارد بیشتری را قبل انجام داده باشید استعداد بیشتری برای هکر شدن دارید. چرا این موارد
خاص مهم هستند واقعا معلوم نیست. ولی ارتباط آنها با مهارتهای نیمکره ی چپ و راست مغز مربوط می
شود، هردوی این ها اهمیت فراوانی دارند؛ هکرها همانگونه که به منطق استدلالی نیاز دارند به شهود
عرفانی نیز محتاجند تا در لحظه ای خاص از شر منطق ناقص مشکلی خلاص شوند.
به همان میزان که بازی می کنید، کارکنید و همان قدر که کار می کنید، بازی کنید. برای هکر های واقعی
مرزی میان ” بازی“ ، ” فعالیت“ ، ”دانش“ و ”هنر“ وجود ندارد و این با پدیدار شدن سطح بالایی از
سرزندگی سازنده همراه خواهد بود. به هیچ وجه به اطلاعات مهارت های محدود اکتفا نکنید. برخلاف آن
که بسیاری از هکرها خود را یک برنامه نویس معرفی می کنند، دارای مهارت های بسیاری هستند -
مدیریت سیستم، طراحی وب و رفع اشکال های سخت افزارییکی از معمول ترین آن هاست. هکری
که مدیر سیستم است، اغلب، یک برنامه نویس حرفه ای و یک طراح وب است. هکر هرگز کاری را نیمه
انجام شده رها نمی کند، اگر به موضوعی بپردازد در رابطه با این موضوع مهارت هایش را به اوج کمال
می رساند.
به خودش اومد و دید وسط جهنم گیر افتاده
کاملن نا امید شده بود
آخر داستان داشت سر می رسید
که یهو صدایی شنید
"دیگه نترس من اینجام"
خودش بود...
"فرشته ی نجات"

NoGreaterLove
امروز برای انجام کاری به یکی از ادارات رفته بودم ... از این کارهایی که خیلی ساده هستند ولی توی ادارات برای هر قسمتی چند تا فیش باید پرداخت کنیم و پولای الکی
خلاصه خیلی از اینکه اینهمه پول الکی برای کارای ساده رد و بدل میشه احساس بدی داشتم
تا اینکه فکری به ذهنم رسید
از یکی از پرسنل که میدونستم چه دسترسی هایی داره - با توجه به سمتی که اونجا داشت - درخواست کردم اطلاعات شخصیم رو برام پرینت بگیره - و البته انتخابش کرده بودم چون پرینتر نداشت
و خوب مجبور شد که برای انجام کار به شخص دیگری رجوع بکنه که پرینتر داشت ... من خودم رو مشغول مشاهده فضای بیرون از اتاق جلوه میدادم اما در حقیقت تمام حواسم جمع اطلاعاتی بود که اون فرد داشت به همکارش میداد برای ورود به سیستم اداری و پرینت اطلاعات من
خوشبختانه به حد کافی یوزرنیم و پسورد رو بلند گفت که من صداش رو بشنوم
و من هم توی گوشیم سریعن یادداشتشون کردم !
فقط میموند آدرس صفحه لاگین - که خوب اصلن برای همین درخواست پرینت اطلاعاتم رو داده بودم - همونطور که میدونید وقنی از یک صفحه وب پرینت می گیریم معمولن آدرس اون پیج بالای صفحه چاپ میشه
و وقتی پرینت صفحه رو بهم دادن دیدم که بله - آدرس چاپ شده
و با گوشی صفحه رو باز کردم و مشخصات رو وارد کردم و دیدم که وارد شد !
یه پنل بود که درش خیلی کارها میشد انجام داد - با دسترسی های بالا - که حداقل کار من رو راه مینداخت و دیگه نیازی به کاغذبازی ها و هزینه های الکی برای دریافت یه سری اطلاعات نداشتم و قطعن اگر کسی قصد سو استفاده میداشت هم دستش باز بود
خواستم اگر از مدیران یا پرسنل ادارات - سازمان ها یا شرکت هایی هستید که حاوی اطلاعات محرمانه یا طبقه بندی شده و شخصی هستند - حتمن نسبت به این موضوع در پرسنل آگاهی ایجاد بکنید چرا که هیچ بعید نیست قربانی بعدی حملات مهندسی اجتماعی خود شما یا یکی از افراد سازمان شما باشه
و بسته به فعالیتتون ممکنه این موضوع خیلی گرون تموم بشه براتون
شاد باشید
ساعت حدود 12:45 بامداد روز 18 دی ماه سال 95 هست
سال گذشته ... در چنین روزی ... در چنین ساعتی و در یه همچین لحظه ای ... یکی از عزیزترین هامون ... یه فرشته واقعی ... کسی که شاید توی اقواممون به راحتی و بدون شک بتونم بگم هیچکس رو به اندازه اش دوست نداشتم
و نکته ی خوب اینکه این حس متقابل بود ... و کسی بود که واقعن من رو دوست داشت ... همه رو دوست داشت و به همه محبت می کرد
همیشه می خندید ... به کسی گله نمی کرد ... نگران همه بود ... دنبال مشکل همه رو با تمام وجود می گرفت و هر کاری از دستش بر میومد انجام میداد
کسی که هرچیز بدی میدید سکوت می کرد و میریخت توی دلش و خیلی اوقات سفره دل هم رو برای هم باز می کردیم و شب تا صبح با هم از همه چیز حرف میزدیم و کلی حالمون خوب میشد
کسی که هرچی از خوبیش بگم کم گفتم ...
در همین لحظات ... سال گذشته ... نفسی رو فرو برد ... که دیگه هیچوقت برنگشت بیرون
چشمهایی رو بست که آرزوی دوباره باز دیدنشون به دل همه موند ...
جایی رو خالی گذاشت که دیگه هرگز پر نمیشه ...
خاله ی عزیزم سال گذشته در چنین لحظاتی بود که کاملن ناگهانی و زمانی که داشت خیلی عادی صحبت می کرد - یه مرتبه گفت پنجره رو باز کنید خیلی گرم و خفقانه ... و وقتی پنجره رو باز کردن و برگشتن ... دیدن از حال رفته ... و وقتی صداش کردن و اسمشو صدا زدن ... همینطور که داشت از حال میرفت فقط گفت "ها..."
و این آخرین صدایی بود که ازش شنیده شد ... و برای همیشه به عمیق ترین سکوت ممکن رفت ...
خودم کسی هستم که وقتی کتاب های علمی رو می خونم ... وقتی توی رویاهای خودم غرق میشم ... زمانی که در رویا به جهانی در موازات جهان خودمون میرم ... یا به گذشته سفر می کنم ... به محض ورود به مقصد رویاهام ... اول از همه به دنبال خاله ام می گردم !
رویایی که هنوز خاله ی من درش زنده است ... هنوز می خنده و به گرمی من رو در آغوش می گیره و میبوسه ... و هنوز دیدنش حس بی نظیری بهم میده ...
اما شاید کابوسه ... وقتی که از رویا خارج میشی ... میبینی جایی هستی که خیلی وقته از پیشت رفته ... نمیدونی کجا رفته ...
با خودت میگی : "ساسان ... دیگه خوابشو ببینی..." و بعد توی عمق کثیف و وحشتناک این جمله گم و گور میشی ...
خیلی دلم برای خالم تنگ شده ... نمیتونم حسم رو در مورد این جریان توصیف کنم ... اما خیلی احساس بدیه ...
واقعن هنوز خیلی ها رفتنش رو قبول نکردن ... هنوز بعد از گذشت 1 سال باور نکردیم ...
امروز هم برای مراسم سالگرد سر مزارش جمع شدیم ... 1 سال گذشت ...
همینطور که نشسته بودم دیدم مادرم هم پیامی برام فرستاد ... مملو از دلتنگی و ناراحتی و با یه حس مشترک ...
"جالب است وقتی همه میگویند ،،چه زود گذشت،،چه زود یکسال شد،،..ومن آهسته بادلم میگویم: به تو چگونه گذشت؟ انجماد زمان و لحظه هارا چگونه تجربه کردی؟ عبور سنگین لحظه هایی که تلخ بودند و مملو از اندوهی که نمیدانستی چگونه بغضش را فرو دهی....اصلا مگر میشد این بغض را فرو برد؟
مگر میشد بی او بودن را،ندیدنش را ،نشنیدن صدای خنده هایش را تحمل کرد؟مگر میشد باورکرد که دیگر نیست،نداری اش،تمام شد؟مگر میشود که بی او عقربه های ساعت را متحرک دید؟
اما شد....عقربه ها دویدند،بغضها را فرو خوردیم،انجماد زمان را هم به تلخی تجربه کردیم،و خودمان هم باورمان شد که زود گذشت،اما.... نبودن و نداشتنش را نه...نشد که باور کنیم و هنوز هم ناخودآگاه منتظر شنیدن صدای خنده هایش هستیم،هنوز بی اراده شماره اش را میگیریم تا قراری بگذاریم برای خرید،هنوزهم آخر هفته بی هوا به ذهنت میرسد که زنگ بزنی و بگویی بیایید دورهم باشیم و اوهم باخنده پاسخ دهد که زحمت میدهیم ،و هنوز هم.....با ناباوری میپذیریم که یکسال پراندوه سپری شد و کم کم باید باور کنیم که دیگر هرگز باز نخواهد گشت....روح مهربان و دوست داشتنی اش شاد."
برای شادی روح همه رفتگان به خصوص خاله عزیزم که بدجوری قالمون گذاشت و رفت دعا کنید
مطمئنم در آرامشه ... اما شاید روحش هم باز به خاطر ناراحتی ما ناراحت بشه
دوست دارم خاله ام شاد باشه ... نگرانمون نباشه...
نمیدونم دلش برامون تنگ میشه یا نه ... نمیدونم کجاست ...
اما اینجایی که ما هستیم ... دل همه براش تنگ شده ... خیلی زیاد ...
با آرزوی سلامتی و شادی و موفقیت و آرامش برای همه
خاله جان خیلی دوستتون دارم ... روحتون شاد...
یه سری فرشته هستن به نام فرشته ی نجات
من توی زندگیم زیاد بهشون فکر می کنم و بارها شده که خواستم در مورد این فرشته ها بنویسم ... اما ننوشتم
این بار هم در مورد اونها نمی خوام بنویسم ... برای همین مطلب به اسمشون نیست
این فرشته های نجات تمام فکر و ذکرشون مراقبت از بعضی آدماست ...
اولین نکته در موردشون اینه که این کار وظیفشون نیست ... بلکه به خاطر علاقه بیش از حدی که به بعضی از آدما دارن این کارو انجام میدن
زمانی که فرد توی خطر میفته ... به مشکلی بر می خوره ... توی شرایط خاصی قرار می گیره و در کل اتفاقی میفته که احتیاج به کمک یا همراهی داره ... میان کنارش
وقتی خطری تهدیدش می کنه با تمام وجود سعی می کنن متوجهش کنن ... صداش میزنن ... با ضمیر ناخودآگاهش ارتباط برقرار می کنن و یه جوری توی مسیر امن قرارش میدن
خیلی اوقات خیلی چیزا رو واسطه قرار میدن ... حتا من میدونم فرشته های نجات گاهی به خاطر این موضوع مریض میشن ...
یه مدت به خاطر این درگیری ها نمیتونن پرواز کنن ... به هر حال اونا هم روح دارن و ممکنه فشار روحی اذیتشون کنه
خلاصه اینکه با تمام وجود با مشکلات آدمایی که دوستشون دارن دست وپنجه نرم می کنن ... اما همیشه خوشحالن ... از اینکه میتونن با اون آدم ارتباط برقرار کنن
از اینکه صداشون رو میشنوه و ضمیر ناخودآگاهش از وجود این دوست وفادار با خبره ...
شاید شرایط دنیا طوری نباشه که بتونن با آدمای مورد علاقشون به صورت مستقیم ارتباط برقرار بکنن ... اما یه ارتباط عمیق بینشون هست که شاید گاهی خود آدم در خودآگاهش هم متوجه میشه که به نوعی با چیزی که قادر به دیدن و حس کردنش به صورت فیزیکی نیست در ارتباطه
اما داستان همیشه اینقدر قشنگ نیست ...
گاهی آدما به صورت کاملن ارادی شروع به پس زدن فرشته نجاتشون می کنن ... هر آدمی اولش که شروع به مخالفت با این دوست خوبش می کنه ناراحته
هرکاری که انجام میده و بر خلاف میل فرشته ی نجاته ... خودش رو هم ناراحت می کنه ! چون توی ناخودآگاهش صدای فرشته ی نجاتشو می شنوه ! صدای فریادش
صدای گریه هاش ...
اما به این دلیل که خیلی درگیر بعضی مسائل میشه کم کم سعی میکنه این صدا رو نادیده بگیره ... کم کم اون حس بدی که از شنیدن صدای ناراحت فرشته نجاتش بهش دست میده رو هم از دست میده !
کار به جایی میرسه که توی یه مسیر بد قرار می گیره و مشغول انجام کارایی میشه که قلب فرشته نجاتشو به بدترین نحو می کشنه !
نه به خاطر اینکه داره اون کار بد رو انجام میده ! به خاطر اینکه دیگه ناراحت نیست ... و خیلی هم خوشحاله ! و فرشتش رو نادیده می گیره و بهش لبخند میزنه ...
فرشته فریاد میزنه ... شروع به گریه می کنه ... میبینه که آدمی که اینقدر بهش علاقه داره چطور با میل خودش داره کارایی رو انجام میده که اصلن به نفعش نیست و به راحتی قلب فرشتش رو پاره پاره می کنه ... شاید این بدترین قسمت ماجراست ...
بعد فرشته ی نجات مریض میشه ... بال هاش کم کم خشک میشن و میفتن ... دیگه نمیتونه پرواز کنه ... همیشه گریه می کنه و با حسرت به این صحنه ی زشتی که آدما براش میسازن نگاه می کنه و قلبش تیر می کشه ...
دوست نداره نگاه کنه ... بدش میاد ... اما نمیتونه از آدمای مورد علاقه اش دل بکنه ! همیشه منتظره که دوباره صداشو بشنوه اون کسی که براش مهمه ...
اما گاهی هیچوقت این اتفاق نمی افته ... و بعد ... فرشته یه روز دیگه فریاد نمی کشه ... قلب زخمیش دیگه نمیزنه ! برای همیشه سکوت می کنه ... و میمیره
و اون آدم دیگه فرشته ی نجات نداره ! دیگه کسی نیست که همه جا مراقبش باشه ... بدون اینکه بفهمه ! اون آدم دیگه نجات پیدا نمی کنه !
یه فرشته که مرد ... و آدمی که داره میره پایین ... رها شده توی سقوط و داره از حس سقوط لذت میبره ! بدون اینکه بدونه چی در انتظارشه !
بدون اینکه فرشته ای باشه که مانع سقوطش بشه !
کاش همیشه متوجه این فرشته ها... در اطرافمون باشیم ... قلبمون رو پاک نگه داریم تا هیچوقت گوش دلمون روی صداشون بسته نشه ...
و هیچوقت دلشون رو نشکنیم ... حتا اگر بالشون بشکنه به خاطر ما ... خوب میشه ... اما اگر دلشون رو بشکنیم میمیرن ...
امشب ... البته شب که نمیشه گفت الان ساعت 10 دقیقه به 7 صبح هست
حالم خوش نبود ... به هر دری زدم که خودم رو مشغول کنم اما نشد
و سعی کردم چیزی بنویسم که هم به صورت غیر مستقیم حس درونیم رو توصیف کنه
هم زیاد با عقایدم منافات نداشته باشه
و خوب این شد ! حوصله پیچیده نوشتن هم نداشتم !
حس جالبی ندارم...
از بی احساسی اکثر آدما و بی توجهیشون به خیلی چیزا ناراحتم
بیچاره فرشته هایی که به این اکثریت بی احساس و شناور روی سطح کثیف زندگی علاقه دارن
امیدوارم شاد باشید
سلام
یه مدتی بود خدا رو شکر خوب تمرین می کردم ... البته که پزشکا تکواندو رو برام ممنوع کرده بودن به خاطر مشکل کمرم منتها خدا رو شکر من انجامش میدادم و اتفاقن بدنم رو هم خیلی قوی تر کرده بود و درد کمرم از بین رفته بود و حس خوبی داشتم
اینکه هر روز ورزش می کنم واقعن احساس خوبی بهم میده ! به خاطر آسیب هایی که بدنم داشت تصمیم گرفته بودم توی تکواندو دیگه مبارزه نکنم !
اما بعد از یه مدت و با بستن چند سری لوازم مبارزه روی هم تصمیمم عوض شد و مبارزه می کردم و خدا رو شکر با همه بچه های باشگاه که الان توی اوج هستن بزن بزن می کردم و میتونم بگم از نظر آمادگی حتا بهتر هم بودم از خیلی لحاظ
شنا هم که جای خود داشت ...
منتها چیزی که می خوام تعریف کنم بر می گرده به همون داستانی که در اوایل تشکیل وبلاگ نوشته بودم ! اینکه من تکواندو رو دوست دارم اما انگار اون به من علاقه ای نداره !
تا صحبت از مسابقه می کنم یه نیروی ناشناخته دخل منو میاره ! جوری که کلی درگیرش میشم !
از زمانی که نوجوان بودم که قبل از مسابقات جهانی کمرم گرفتگی شدید پیدا کرد و بعدش برای مسابقات بعدی پام شکست و بعدش برای مسابقات جوانان و بزرگسالان مچ پام به طرز وحشتناکی آسیب دید و بعدش هم که پارسال که باز قرار بود مسابقه بدم و فهمیدم کمرم آسیب داره
من اینها رو سعی می کنم توجه نکنم بهشون ! اما چند روزی بود که خیلی ذهنم درگیر این مسئله بود و دوست داشتم بازم مسابقه بدم
امروز برادرم رو هم بردم باشگاه با خودم و بهش گفتم بیا بریم و از این به بعد با هم مثل قدیم تمرین کنیم و آماده شیم !
داداشم هم با یه روحیه خوب استارتشو زد !
توی باشگاه هم به بچه ها گفتم که می خوام توی مسابقات پیش رو شرکت کنم و کلی هم خوشحال شدن ...
منتها توی تمرین یه اتفاق بد افتاد ! با یکی از بچه ها که حدود 110 کیلو وزنشه داشتم پا میزدم که یه مرتبه توی جربان مبارزه پریدیم بالا و با وزنش + وزن خودم به اتفاق اومدیم روی یه پای من و متاسفانه پام هم در وضعیت خوبی از نظر تعادل قرار نداشت در اون لحظه و زانوم از بقل تا شد به سمت بیرون ! البته نه به صورت خیلی شدید خدارو شکر ... اما کاملن حس کردم که کشکک زانوم رفت کنار زانوم و با یه صدای بد برگشت سرجاش
در مورد اینکه چقدر این صحنه و دردش وحشتناکه نمی خوام صحبت کنم ... اما خیلی حالم بد شد طوری که از شدت درد و ناراحتی داشتم بالا می آوردم و یه حالت بیهوشی بهم دست داد ...
بعدم که زانوم قفل کرد و ... هیچی خلاصه داداشم رفت خونه و ماشین رو آورد و سوار ماشین شدیم و رفتیم دکتر و عکس برداری و ...
و دکتر گفت به احتمال زیاد مینیسک و رباط پات پاره شدن و ممکنه احتیاج به عمل داشته باشه ... اما تا نتیجه ام آر آی رو نبینم نمیتونم نظر قطعی بدم
بعدش هم زانوم رو فیکس کرد و گفت ام آر آی بگیر و یکشنبه بیار تا ببینمت ...
فقط دارم به این فکر می کنم که چرا اینطوری میشه دائم ! کلی هزینه الکی فقط همین امشب شد ! البته خدا رو شکر می کنم ... و ازش می خوام که طوری نشده باشه و خدا رو شکر بازم ... میتونست خیلی بدتر از این باشه ...
اما دلم سوخت ! داداشم رو که دیدم که با یه چهره نا امید داشت بهم نگاه می کرد ... فکر کنم تو دلش می گفت خوب شد ما تصمیم گرفتیم بیایم تمرین که اینطوری شد !
از اون طرف یه مدت بود برنامه خوبی داشتم برای تمرین و بدنسازی و خدا رو شکر نتیجه اش داشت خوب می شد ! اما الان معلوم نیست چند وقت باز باید بخوابم گوشه خونه و پام دراز باشه !
اعصاب آدم میریزه به هم ! الان پام یه حالتی داره که نه میتونم خم کنمش و نه صاف ... انگار قفل شده و بی حس ...
خلاصه خواستم بعد از اینکه برای سلامتی خودتون و عزیزاتون و همه دعا کردید
برای منم دعا کنید که وضعیت خراب نباشه و در حد کشیدگی باشه و پارگی و عمل و ... نداشته باشه
خیلی داغون میشم وقتی میفتم گوشه خونه و نمیتونم ورزش کنم و تقریبن میشه گفت تعطیل میشم به کل !
من که از خدا می خوام دخلم نیومده باشه و سریع خوب بشه ... و البته نه فقط برای خودم ... امیدوارم همه سلامت باشیم و مشکلی برای هیچکس پیش نیاد
لطفن شما هم دعا کنید ...
شاد باشید