به نام تفاوت

به نام تفاوت

به نام تفاوت

درود به شما

با تشکر از اینکه از وبلاگ من بازدید می کنید.

در صورت تمایل میتونید برای ارتباط با من از قسمت نظرات استفاده کنید.

شاد و سلامت و موفق باشید.

بایگانی
این چیزی که می نویسم رو قسمت اولش رو با من اشتباه نگیرید ... یعنی خودم رو در زمره این افراد قرار نمیدم به صورت خیلی خودخواهانه و متکبرانه

فقط این حس رو فکر می کنم با اونها مشترک باشم

خیلی از نویسنده های بزرگ ... و اگر یه مقدار موضوع رو بسط بدیم

خیلی از دانشمندان بزرگ و عجیب دنیا

برای خلق آثارشون و انجام فعالیت های عجیب و چشمگیرشون

یه حسی درون خودشون به صورت شاید غیرارادی ایجاد می کنن

و به طور کلی اون کارها ... نوشته ها و آثارشون رو 

برای کسی یا چیزی انجام میدن ... که اون رو هم خودشون خلق کرده بودن

یه شخصیت یا یه چیز خیالی ... یا شاید واقعی با شکل و شمایل ساختگی در ذهن اونا

و اون همه کار بزرگ رو برای اون شخصیت یا چیز ساختگی در ذهنشون انجام میدن

 که یا هرگز وجود خارجی نداشته ...

یا اگر هم داشته هرگز متوجه نمی شده که یه نفر به خاطر وجودش تبدیل به چه موجود عجیبی شده !

به کاراکترهای توی ذهنم فکر می کردم ... و این متن ازشون استخراج شد

البته این رو هم بگم که برای توضیح اون کاراکترها این متن رو نوشتم !

شاید اصلن همچین دانشمندا یا نویسنده هایی وجود نداشته باشن

البته نمونه دانشمند و نویسنده اسکیزوفرنی هم که میدونید به وفور داریم !

و فکر می کنم انسان های طبیعی با افکار روزمره قادر به انجام یه همچین کارهایی نیستن

حتمن قبلش چیزهایی در ذهنشون خلق می کنن

تخیلاتشونه که به اونها توی زیر پا گذاشتن مرزهای حقایق قدرت میده

خیلی هاشون در تخیلاتشون یه سوپرمن هستن ...

گاهی از کسی یا چیزی یه بوت میسازن ... و برای دستیابی بهش بارها و بارها در روز 

در ذهنشون ... تبدیل به یه سوپرمن میشن !

و اگر فاکتورهای لازم در اختیارشون باشه

بعد از مدتی واقعن به همون شخصیتی که در تخیلاتشون هست تبدیل میشن

گرچه خیلی هاشون هم در اوج شکوه و عظمت و جایی که همه رو در حیرت فرو بردن

در گوشه ای از افسردگی و تنهایی ... و یا به شکل عجیبی توسط نیروهای ناشناخته که اونها هم از ذهنشون بیرون اومده

دنیا رو ترک می کنن ...

دلیلش هم اینه که خودشون رو به اون شخصیت افسانه ای ... سوپرمن و یا هر موجود دیگری که مد نظرشون بوده تبدیل کردن

اما متوجه شدن اون فرد یا اون چیزی که دنبالش بودن قابلیت ورود به دنیای واقعی رو نداره

متوجه شدن که از خیلی چیزا بوت ساختن ... 

وقتی این رو می فهمن تمام کارهایی که انجام دادن براشون حالت پوچ پیدا می کنن و به صورت ارادی یا غیر ارادی و سرشار از احساسات و افکار آزار دهنده دنیا رو ترک می کنن تا شاید به دنیای تخیلیشون ورود واقعی پیدا کنن !

گرچه همه اینها با هم در ارتباطن و اگر اون هدف خیالی نبود خودشون هم اینی نبودن که الان هستن

اما ... بعضی ها تمام زندگی رو می جنگن

که رویاهاشون رو به واقعیت تبدیل کنن 

اما آخرش متوجه میشن که فقط

خودشون رو تبدیل به رویاهاشون کردن ...

یه قسمت خیلی عجیب از یه رویا که در دنیای غیر رویایی به خودش میاد ! و متوجه میشه فقط خودش رو به این دنیا منتقل کرده

و باقی رویا و یا بهتر بگم ... قسمت اصلی رویا که اون رو تبدیل به رویا کرده ... هنوز هم در همون رویا باقی مونده

شاید اصلن در دنیای غیر رویایی نمیتونه حضور پیدا بکنه ! احتمالن متوجه میشن که تمام اجزای اون رویا رو میشه از رویا خارج کرد غیر از هسته مرکزیش ... چون اگر هسته از بین بره اون دنیای رویایی از بین میره و تمام میشه !

خیلی جالبه ... که به این موضوع فکر کنیم کهگاهی عجیب ترین و نابغه ترین افراد دنیا همبه خاطر یه سری افکار غیرمنطقی تبدیل به شخصی که هستن میشن ...

انگار اگر هوشمندانه اشتباه کنیم هم نتیجه اش جالب میشه !

البته نه فقط هوشمندانه ! فرا هوشمندانه ! اشتباه تخیلی ! اشتباهی که خودمون هم متوجه نشیم که چقدر بزرگه و چقدر قراره روی ما و دنیای واقعی پیرامون ما اثر بذاره !

این قرار بود بشه 2 تا جمله کوتاه توی قسمت NoTeZ !چی شد ! آوردمش اینجا ... گرچه خیلی دوست دارم در موردش صحبت کنم

اما خوب ... هو کِرز ؟ D-:

شاید منم یه شخصیت خیالی دارم برای چیزایی که می نویسمو کارایی که انجام میدم ! شخصیتی که فکر نکنم یکی از این نوشته ها رو هم خونده باشه

و از یکی از کارای من هم اطلاع داشته باشه !

یه دیالوگ از یه فیلم معروف بود که می گفت :

"همه افراد "این طوری" نیاز به تماشاچی دارن ... این مشکل همشونه"

گرچه اونجا نگفت این طوری ولی من اینطوری نقلش کردم ... البته قشنگیش همونطوری بود که خودش گفت و من فاتحشو خوندم با این تغییرات مسخره ای که توش دادم !

منم احتیاج به اون تماشاچی ای دارم که اگر منطقی باشم فقط میتونم بگم هیچوقت تماشام نکرده !

و یا شاید هیچوقت اصلن وجود نداشته که بخواد چیزی رو تماشا کنه ... فقط من احساس می کردم باید یه کارایی رو انجام بدم و برای انجامشون یه چیزایی کم دارم ... و بعد اونها رو ساختم ... 

گاهی وقتا بعد از اینکه همه اون کارهایی که می خواستی رو انجام میدی ... احساس می کنی تمام چیزی که لازم داشتی این بوده که یکی از اون چیزهایی که ساختی رو لمس کنی ... انگار همه چیز همون بوده ! توی دنیایی که در اون نفس می کشی حسشون کنی ... 

و بعد به اطرافت نگاه میندازی و میبینی که هیچ خبری نیست ! ساخته شدن تا نباشن و فقط تو رو تغییر بدن با نبودشون و جای خالیشون !

بعد میگن خدا چطور از هیچ دنیا رو آفرید !

منِ عبدُلّا این کارو کردم و میدونم چطور میشه از هیچ چیزی آفرید !

دیگه اون که خداست ! گرچه فکر نکنم دلیل خدا مشابه دلیل ما باشه برای خلق چیزی ! اما خوب به هرحال سوال شده بود شدنیه ؟ و در اینجا اعلام می کنم که بله شدنیه !

عجب ...

بهتره بیشتر در موردش صحبت نکنم که داره عصبیم می کنه

تازه به خودم اومدم و متوجه شدم خیلی وقته که توی توهمم !

یعنی هرکاری که کردم پشتش چیزی بوده که اصلن نبوده ؟ 

پفففففففففففف ... وات دا فّااااااااااااااااااااااااااااک !

 الکی نیست هر دقیقه شک می کنم به اینکه اصلن من اینجایی که حس می کنم هستم یا نه اینم توهمه ! خدا کنه اینا دیگه واقعی باشه ...

به هر حال خدا رو شکر ... خدا رو شکر به خاطر هرچیزی که داریم و هرچیزی که نداریم و ساختیم و هرچیزی که ساختیم ولی نداریمش ...

این موضوع جزئی از تجارب شخصی من هم محسوب میشه ...


توی مسابقات تکواندو سه راند داریم ... وقتی که شناخت خوبی از حریف نداریم راند اول رو اختصاص میدیم به شناسایی...


با انواع تاکتیک ها آنالیزش میکنیم تا واکنش ها و نقاط ضعف و قدرتش برامون مشخص بشه ! اینکه روی چه تکنیک هایی عکس العملش خوبه


و روی چه تکنیک هایی عکس العمل ضعیف تری داره ! اگر هم روی نقاط ضعفش مشکوک بشیم با چند بار تست کردن میتونیم ازشون مطمئن بشیم


و توی راندهای بعد متناسب با شناختی که از حریف پیدا کردیم باهاش بازی کنیم


سعی کنیم تا حد امکان اجازه استفاده از نقاط قوتش رو بهش ندیم... حالا اینکه روی نقاط ضعفش چه کارهایی میشه انجام داد هم کلی جای بحث داره


خوشبختانه نقاط ضعف و قدرت معطوف میشن به آمادگی جسمی و فکری و روحی و از معدود ورزشهایی هست که نامردی توش خیلی کمه و دو طرف جوانمردانه مبارزه می کنن 


اما هدف من از ارسال این پست و نوشتن این قصه و تجربیات و ... یه موضوع ساده اما مهمه !


تکنیکی که اثری نداره رو مجددن تکرار نکنید ... 


و از مغزتون بهتر و بیشتر استفاده کنید...


حتا گاهی مشخصه که برنده کیه و بازنده کیه ! اونجا اگر هم بازنده بودید سعی کنید خوب بازی کنید و خوب ببازید !


برنده شدن به هر قیمتی جای برنده و بازنده رو عوض نمی کنه !


اگر هم تماشاچی بودید توی زمین بازی بقیه چیزی پرت نکنید ... تجربه ثابت کرده که این کارها تاثیر خاصی روی روند بازی نداره ...


حتا اگر تماشاچی بودید هم تماشاچی خوبی باشید ... 


و تمام این جملات توی بازی زندگی هم معنی پیدا می کنن ... وقتی بیشتر بهشون فکر کنید ...


تلاش برای برنده شدن خوبه اما زمانی که تماشاچی هستید وضعیت خیلی فرق می کنه !


متاسفانه بعضی ها هنوز نمیدونن یه تماشاچی بیش نیستند ! اینقدر زور زدن برای برد و باخت زمانی که اصلن جزئی از بازی نیستید خنده داره !


بازیکن توی زمینه جاش ! یه نگاه بندازید ببینید کجایید و متناسب جایی که هستید اقدام کنید ...


راستی اگر هم خواستید تماشاگر نما باشید و شیشه و سنگ و ...پرت کنید توی زمین بازی مردم ... واقعن اگر فاصلتون اینقدر با زمین بازی زیاد بود که اصلن کسی متوجه حرکات قشنگتون نمیشد خودتون بیخیال ماجرا بشید !


یه درصد احتمال بدید که اینا همه اش زور اضافه است و بود و نبود شما و این حرکات زیبایی که انجام میدید رو حتا کسی متوجه اشون نمیشه !


در هر صورت امیدوارم همیشه بازیکن باشید و موفق ... خوب بازی کنید توی زندگی ... اگر تماشا می کنید مفید باشه براتون و مفید باشید


و تماشاگرنما نباشید که خیلی خنده دارو پوچه این نوع از بودن !


این متن هم پتانسیل ویرایش شدن رو در خودش احساس می کنه... و داره این حس رو به من هم منتقل می کنه اما فعلن حسش نیست و فقط حس خواب آلودگیه که داره چیره میشه به باقی حواس


شاید بعدن توضیحات تکمیلی اضافه بشن و قسمت های اضافه حذف بشن...


شاد و موفق و سلامت و در آرامش باشید

روزی یک گله شیر توی دشتی که گسترده شده بود تا محل سلطنت اونها باشه آزادانه و پرغرور میدویدن ... غرش می کردن و به هر موجودی که در اون اطراف بود با نگاه خاصی که به معانی مختلفی تجزیه می شد نگاه می کردن


هر رصد کننده ای با دیدن این صحنه مو به تنش سیخ می شد ... 


شیر داستان ما هم یکی از اونها بود ... با خودش فکر می کرد که جزئی از یک موج قدرتمنده که هیچ چیز جلودارش نیست و هرگز از حرکت باز نمیمونه ...


 به گله نگاه می کرد ... و حس می کرد که تا ابد در کنارشونه... با غرور قدم برمیداشت و پیش میرفت ... 


که ناگهان پاش توی یه تله گیر کرد و افتاد زمین ... از اون لحظه به بعد همه چیز تغییر کرد


گله به راه خودش ادامه داد ... هیچکدوم از شیرها برنگشتن و حتا متوجه نشدن که اون دیگه کنارشون نیست...  


این موضوع خیلی ناراحتش کرد و یه مرتبه تمام تصورش از اون گله و وضعیت و عاقبتش با اونها رو برد زیر سوال


و این تنها قسمت بد ماجرا نبود ... تا متوجه اطرافش شد فهمید که کفتارها دورش کردن ...


و قبل از اینکه ذهنش آمادگی پذیرش شرایط جدید رو داشته باشه ریختن سرش !


کفتارهایی که تا چند لحظه پیش جرئت نگاه کردن بهش رو هم نداشتن ...


اون یه شیر بود ... به این زودی ها میدون رو وا نمیداد ... تا جایی که میتونست پاره پارشون کرد


اما اونها هم تا جایی که میتونستن از این فرصت برای زخمی کردنش و آسیب رسوندن بهش استفاده کردن


و بعد متفرق شدن ...


هوا تاریک شد ... دراز کشیده بود وسط دشتی که فکر می کرد داره بهش فرمانروایی می کنه


خیلی ها دیده بودن که کفتارها چه بلایی سرش آوردن ... 


ناراحت بود ... غرورش شکسته بود ... به آسمون نگاه می کرد


به گله فکر می کرد ... گله گربه صفتی که تنهاش گذاشتن و رفتن


به بلایی که بعد سرش اومد ... به بهایی که برای شیر بودن پرداخته بود


و حالا دیگه اون یه شیر تنها بود ... 


بدون گله !


شب زخم هاش رو مخفی کرده بود ... کسی نمیتونست زخماشو ببینه !


شب دوست خوبی به نظر میومد ! گرچه تا به حال چندان توجهی بهش نکرده بود ... 


اما انگار تنها چیزی بود که در شرایط جدید به دادش رسیده بود ...


شب رو به عنوان دوست جدیدش پذیرفت ... تصمیم گرفت از اون لحظه به بعد هرجا میره با دوست جدیدش بره !


و زمانی که دوستش همراهش نبود هیچ جا "آفتابی" نشه ...


شیر و شب ... کلی زخم ... یه خاطره فراموش نشدنی


و یه درس بزرگ ...


مدت ها از اون اتفاق می گذره ... هنوز هم وقتی با دوستش تنهاست نگاهی به زخم هاش میندازه ... 


زخم هایی که هرگز خوب نشدن ! چون اون یه شیر بود ...


هنوز هم یه شیره ... و دوست جدیدش هم همیشه در تلاشه که این موضوع رو بهش یادآوری کنه ...


همینطور حس شکارش که قبلن یه حس هم تراز با باقی احساساتش بود ... و الان تبدیل شده به یه حس برتر که از سمت دوست جدیدش بهش منتقل میشه و گاهی دیگه هیچ کنترلی روش نداره ! 


روی طبیعتش ... روی شیر بودنش ... و هرچه که به دنبال عبارت "یه شیر زخمی و مطرود و یه شب تاریک" میاد...


کاش می شد به یه سری آدم غارنشین بی فرهنگ و هویت فهموند

که این ارسال نظر که توی سایت ها و وبلاگ ها میبینن

برای ابلاغ نظر مخاطب مطلب به پدید آورنده اش هست

در مورد همون مطلب ... در حدی که کفایت بکنه

کاش می شد بهشون فهموند که چت روم نیست ! 

اینا همونایی هستن که یادگاریاشون رو کنار خیابون ... توی توالت عمومی های بین راهی ... روی در خونه ی همسایه هاشون ... و هرجا که بشه یه چیزی نوشت پیدا می کنیم

توی محیط مجازی هم هرجا بشه نوشت هرچی می خوان می نویسن ! و کاش حداقل تعدادش رو میتونستن کنترل کنن ...

میتونم تصور کنم حالشون رو وقتی یه چیزی رو می نویسن و ارسال می کنن ... و بعد میگن "اَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَ ... رفت !!!!!!! خیلی حال داد ... یکی دیگه بنویسم چه حالی میده همه اش میره !"

میگن اگر خواستی کسی رو امتحان کنی ... بهش قدرت انجام خیلی کارها رو بده و ببین وقتی قدرت دارن چیکار می کنن

از خودم پرسیدم یه همچین موجوداتی وقتی از هر فرصتی استفاده می کنن و کوچکترین منفذی رو برای اعمال قدرت از دست نمیدن ... اگر روزی واقعن قدرتمند بشن قراره چی به سر خلایق بیارن ! خدا اون روز رو نیاره واقعن !

موجوداتی با این همه عقده و خلا و مشکل روانی ... یعنی یه وقتایی حقیقتن توی ذهنم نمی گنجه این همه پستی و بی همه چیزی

بعضی وقتا فکر می کنم در مقابل این مدل آدما چه اقدامی میشه انجام داد ! فقط و فقط به این نتیجه میرسم که دوری باید جُست !

یعنی امکان نداره چه در جهت مصالحه و چه مقابله با همچین موجوداتی قدم برداری و متضرر نشی و خسارات متعدد گریبانتو نگیره

اما خوب چه میشه کرد ... درخت رو تا وقتی که نهاله میشه بهش شکل داد و جهت رشدش رو تعیین کرد

وقتی شد درخت دیگه شکلشو گرفته ... مشابه همین غارنشینای بی هویتی که می خورن به تور من و امثال من

دیگه هیچ کاریش نمیشه کرد... فقط نادیده گرفتن ...

همینن !

همینطور بار اومدن متاسفانه ! و اگر نخوان کسی بدونه هم رفتارشون نشون میده کجا بار اومدن و توی چه محیطی رشد کردن

باید فاتحه این مملکتو خوند که یه همچین حیوانات نفهمی رو بعضا تا مدرک دکترا ساپورت می کنه

و من نمیدونم آدمایی با این سطح فرهنگ و شعور و فهم

دقیقن چی یاد گرفتن تو محیط آموزشی که این مملکت ساخته

وقتی نشونی از شعور ... فهم و فرهنگ توی یه سری آدم پیدا نکنی

دقیقن توی محیط آموزشی چیکار می کردن ؟ چی رو آموزش دیدن؟ 

پتانسیل بسیار بالاشون برای زیر سوال بردن هرچیز خوبی همیشه برام جالب بوده !هرجایی باشن ... در هر پست و مقامی

و در هر رده ای ... اونجا رو میبرن زیر سوال ! واقعن این مورد هم خیلی پتانسیل بالا و مقدار زیادی بیشعوری می طلبه

میدونم الان که این مطلب رو دارم در وصفشون می نویسم چه شور و حال وصف ناپذیری دارن ... یه روانشناس خیلی مجرب در مورد این نوع افراد می گفت اینها تشنه توجه هستن ! و اصلن براشون تفاوتی نداره که چطور دیده بشن ... و چون معمولن در حالت نرمال جایگاهی ندارن سعی می کنن با جلب توجه هایی به این شکل دیده بشن

میدونم الان خیلی خوشحال هستند که به عنوان یک سری خوک مزاحم دارم ازشون توی این وبلاگ صحبت می کنم و دارن پیش خودشون میگن "وای خدا !!! منو داره میگه ها... " و اشک شوق توی چشماشون حلقه زده از اینکه مورد توجه واقع شدن تا این حد


اما امیدوارم شعور اینو حداقل داشته باشن که بفهمن مخاطب این متن هستن

بازم با زبونی که خودم بلدم ... زبون آدمیزاد ... تقاضا می کنم قسمت نظرات اینجا رو با در مستراح های بین راه غار محل سکونتشون تا اولین شهر اون اطراف اشتباه نگیرن ... 

و شعور داشته باشن که اگر نظرات رو حذف یا به کل غیر فعال می کنن ... اگر رمز میذارن روی وبلاگ و هر اقدام مشابهی که انجام میشه به خاطر شعور و فرهنگ پایین و وجود منحوس اونهاست ... 

واقعن متاسفم که آدرس این وبلاگ ... علاوه بر مخاطبین خیلی خوب و همیشگی خودش ... در اختیار همچین افرادی هم قرار گرفته 

که متاسفانه هیچی برای از دست دادن ندارن و توی دنیایی سرشار از توهم و خیال پوچ زندگی می کنن و اینجا رو برای خالی کردن عقده هاشون مناسب دونستن ... 

من همونطور که گفتم نه در شان خودم میبینم و نه حتا بلدم که با همچین موجوداتی دقیقن چطور میشه برخورد کرد ... 

حالا اگر احساس می کنن که اون تحصیلات آکادمیک به دردی خورده لطف کنن به جای اضافه کردن پسوند و پیشوند به اسمشون ... توی رفتارشون تاثیر تحصیلات رو نشون بدن

و اگر زمانی هم به اشتباه در مسیرشون قرار گرفتیم گول همون پیشوند و پسوندهای پوشالیشون رو خوردیم و نمیدونستیم سیستم آموزشی اصلن در حد و اندازه تربیت کردن یه همچین موجوداتی نیست

من همیشه اعتقاد داشتم و همچنان هم دارم ... برای افرادی با این سطح فرهنگ و شعور - تحصیلات جز به خطر انداختن خودشون و ضرر رسوندن به جامعه هیچ چیز دیگری به همراه نداره ! یک بی شعور بی فرهنگ که حالا فاکتور ادعا و خودبزرگ پنداری و توهم هم به لیست صفات دوست داشتنیش اضافه شده

در هر صورت این موضوع داخل پرانتز بود ... 

متاسفانه این وبلاگ در پشت صحنه مخاطبین بی فرهنگ و بی شعور و نفهم و هیچی ندار زیاد داره و نظراتی که در زیر مطالب میبینید شاید 1 درصد از نظراتی رو تشکیل میدن که به این نوشته ها ارسال میشن و اکثرن نخونده پاک میشن

باز هم تشکر می کنم از دوستان خوبم ... خانم ها و آقایان عزیزی که همیشه بهترین همراه این وبلاگ بودن و با این همه کاستی همیشه طوری رفتار کردن که دوست داشتم فعالیت وبلاگ با اینکه خیلی کم فروغ و بی سروصداست اما ادامه داشته باشه

و عذرخواهی می کنم از شما ... به خاطر حضور یه همچین موجوداتی که واقعن جای هیچ حرفی رو دیگه باقی نذاشتن ... 

بهتره بیشتر در موردشون صحبت نشه چون نمیدونم واقعن چی خطابشون بکنم ... دیگه در عمق هیچ کلمه حقیری هم جایی ندارن توی دامنه واژه های ذهنم ...

فقط روزی که متوجه بشن این همه توهم و زور اضافه چقدر بی حاصل بوده ممکنه بدجوری تخریب بشن ... بهتره برای اون روز هم برنامه ریزی بکنن ... چون به امید خدا چیزی نمونده که به اون روز برسیم ... هرکسی روش خودشو داره توی مقابله با مشکلات

وقتی کسی به مشکل تبدیل بشه میدونم چطور باید "حل" اش کنم ... 

مثل شکر توی چای ... اینقدر دور خودش می چرخه تا هیچ اثری ازش باقی نمیمونه بعد از حل شدن

قطعن حاصل کار هم خیلی شیرین خواهد شد ...

بدرود



سلام


امشب به صورت خیلی اتفاقی بچه ها بهم پیشنهاد دادن که بریم آب تنی کنیم ... معمولن خودم می بردمشون اما این بار اونا پیشنهاد دادن و من هم اوکی دادم ... به هر حال رفتیم و جای شما هم خالی بود ... و الان رسیدم خونه ... توی راه چون من قبلش با دوچرخه رفته بودم پیش یکی از دوستام و بعد دوچرخه رو هم گذاشتم خونشون و رفتیم و ... 


بعد با دوچرخه برگشتم و به مسیر طولانی رو توی یه جاده تاریک طی کردم ... گرچه مسیر خونه اصلا از اون سمت نبود اما نمیدونم چرا دلم هوس یه همچین مسیری رو کرده بود ! تقریبن دور قمری زدم تا رسیدم خونه ...


جاتون خالی تا دلتون بخواد تاریکی بود و فقط نور آسمون ... و نور چراغ هایی که از دور سو سو میزدن 


و منم رکاب می زدم ! و داشتم فکر می کردم ... دقیقن این لحظه همون جاییه که من قصد کردم فکرام رو بنویسم که ناگهان این اتفاق می افته ...


اول صدای چند تا سگ که معمولا به کسی که روی موتور یا دوچرخه باشه یه همچین واکنشی نشون میدن ... و بعدش من که هرجا رو نگاه می کردم نمیتونستم ببینمشون چون خیلی تاریک بود و فقط صداشون رو می شنیدم که تعدادشون زیاد بود و داشتن نزدیک می شدن


منم شروع کردم به فرار ! اما چون دوچرخه روی دنده سبُک گیر کرده بود و نمی شد سنگین ترش کرد و سریع تر فرار کرد ... سرعتم به سرعت ایده آل برای فرار نرسید 


یه نگاه به عقبم کردم و دیدم یکیشون که خیلی درشت و گردن کلفت هم بود خیلی بهم نزدیک شده و اگه همینطوری ادامه بدم ... تجربه بهم می گفت که اونم ادامه میده و منو می گیره ! بعد بیا و درستش کن ... اینه که راه نگوشیِیشِن به ذهنم رسید ! چیزی که با صحبت قابل حله رو چرا به خاک و خون بکشیم !


اول برگشتم و سرش داد کشیدم ببینم میره یا نه که دیدم نرفت ! 


بعد یه مرتبه ترمز گرفتم و از دوچرخه پیاده شدم و اونم ایستاد ! بعدم کلی باهاش دعوا کردم ... که تو فرهنگ نداری ؟ شعور نداری ؟ تقصیر منه که اینقدر با شماها رفیقم و اینا ! و یه نگاهی سرشار از جمله ی "حاجی تو خیلی اوضات خرابه" بهم کرد و سرش و انداخت پایین و دوستاش هم یه سری به نشانه " این یارو رد داده" تکون دادن و متفرق شدن 


و فقط می خواستن من تا اینجا نوشتنم بره تو حاشیه و از اینجا به بعد اصل ماجرا رو بنویسم 


قبل از این حمله انتحاری داشتم به این فکر می کردم که اونطور که خوندم 99 درصد فضای اتم ها رو فضای خالی تشکیل میده ! و بدن ما و در کل هر چیزی از اتم تشکل شده اما میبینید که ساختارش طوری نیست که خالی به نظر بیاد !


درسته که از مجموعی از فضاهای خالی 99 درصدی تشکیل شده اما با اینکه اون فضاهای خالی ماهیتش رو تشکیل دادن ... چیزی که ساخته شده ممکنه اصلن فکر ما رو حتا به سمت این موضوع هم نبره ! و بگیم چطور  ممکنه !


و این رو با خودم مقایسه کردم ... اینکه من زمانی که دانش آموز بودم ... خیلی نویسنده قوی ای بودم اما فقط متن طنز می نوشتم !


یادمه زنگ های انشا رو بچه های کلاس به صورت داوطلبانه به من اختصاص میدادن و من هم داستان های طنز می نوشتم و کل زنگ رو می خوندمشون 


و یادم نمیره که علاوه بر بچه ها گاهی معلم هامون هم به حدی می خندیدن که اشک از چشماشون میومد ... بچه های کلاس هم که همه کبود می شدن ... 


خلاقیتم توی خلق نوشته های خنده دار مرگبار خیلی زیاد بود ... 


بعد به موسیقی هایی که گوش میدادم فکر کردم ! شادمهر عقیلی و گروه آرین و دیگه بعد که خیلی خارجی شده بودم اسکوتر و 666 و ...


در کل سبک های شاد و ریتمیک ...


رفتارهای اجتماعیم هم خیلی با حالا تفاوت داشت ... با دوستام ارتباط خوبی داشتم ... بگو ... بخند ... برو بیرون ! مسخره بازی ...


اما بعدش رو دقیقن یادم نمیاد ... یه فضای خالی که 99 درصد حالت فعلیم به اون مربوطه و وقتی بهش فکر می کنم تصور درستی ازش ندارم


چی شد که من به این سمت گرایش پیدا کردم ! دقیقن چه اتفاقی افتاد که تم شخصیتم به قول محمد دوستم "DooM" شد ؟


روابط اجتماعیم به سمت صفر میل کرد ... اعتماد به نفس به زیر خط زجر رسید ... آهنگ های مورد علاقه ام شدن موزیک های متال ( که توی وبلاگ قرار نمیدم معمولن ) و موزیک های روانگردان و تند و یا ملایم و خیلی آروم که خودش میتونه نشانه پیشروی به سمت چند قطبی شدن یا شاید حضور در این حالت باشه


و نوشته هایی که معمولن هیچ قسمت طنز و خنده آوری که درشون نیست هیچ ! اکثرن بک گراندهای تاریک و تیره و تار دارن !


گرچه الان بهتر شده و حس می کنم به خاطر اندروفینیه که قبلن نبوده و الان هست خدا رو شکر و امیدوارم همیشه باشه ...


اون فضای خالی مثل یه خواب میمونه ... انگار به یه خواب خیلی عمیق فرو رفتم ... خوابی که در اون روحم رو عمل کردن ... روحم به یه چیز دیگری تبدیل شده ... و بعد بیدار شدم ... اما اینی که بیدار شده دیگه اونی نبوده که به خواب رفته !


بعضی ها وقتی به عقب فکر می کنند ... منظورم اونهایی هست که تغییر کردن ... خیلی ناراحتن و عذاب می کشن و ...


شاید من هم یه دوره ای این حس بهم دست داد ! حسی که آدم با شخصیت جدیدش غریبست ! انگار یکی دیگه رو داره درون خودش تحمل می کنه ...


بعد از طی شدن دوران نقاهت ... که با افسردگی و ناهنجاری های مقطعی همراهه ... کم کم آدم با این شخصیت جدید خو می گیره ... کم کم شروع می کنه باهاش وارد مذاکره شدن و دیگه دعوایی باهاش نداره


و بعد که توضیحاتش رو گوش میده ... متوجه میشه که چندان هم بد به نظر نمیاد ! حتا کم کم به این نتیجه میرسه که میتونه مدت زمان زیادی رو باهاش سپری کنه بدون اینکه با آدمای آشنا با شخصیت قبلش ارتباطی داشته باشه و احساس نیازی نسبت به وجودشون داشته باشه


شاید تمام این اتفاق ها توی ناخودآگاه می افتن ... اما در کل این موجود جدیدی که رشد می کنه کاملن تفاوتش با موجودیت قبلش مشخصه !


و اون فضای خالی ... که شاید چون غرق درش شده بودم متوجه اش نبودم ! شاید اصلن خالی نبوده و فقط خیلی عمیق و گسترده بوده ! طوری که حس می کردم از همه طرف خالیه ! در صورتی که درش گم شده بودم و اصل ماجرا خیلی بزرگ و پر بوده !


به هر حال ... خواستم اگر این نوشته ها رو می خونید و به نظرتون خیلی دارک میان ... این رو مد نظر داشته باشید که من یه زمانی هم اونطوری که گفتم بودم ... و شاید اگر شرایطش پیش بیاد بتونم دوباره اون شخصیت رو هم زنده کنم


گرچه از بس با این شخصیت جدید بودم این مدت دیگه خودم هم علاقه ندارم که اون شخصیت بیدار بشه یا زنده بشه یا ...


اما شاید نیازی هم نباشه به این کار ! شاید بشه از روش تقلب کرد ... به هر حال جفتشون یه جا بودن ... 


الان هم دیگه حسابی خسته ام ... به محض ورودم به خونه هم این دو تا خوشکل رفتن تو اتاقم !


شاید بدونید که سگا از نظر هوشی مثل بچه های 2 ساله هستن ! از نظر احساسی و رفتاری هم دقیقن مثل بچه ها میمونن ...


اینا هم منتظرن که من برسم خونه ... و میرن توی اتاقم منتظر میشن تا من برم ... یکیشون میره زیر پتوم و اون یکی روی پتوم ...


منم یه دستم زیر پتو و اون یکی روی پتو و نازشون می کنم و سه تایی خوابمون می بره !


بچه ان دیگه ...


بریم بخوابیم که این بچه ها الان که نگاشون کردم غش کردن دقیقن وسط رختخوابم ! اگه یه ذره دیگه خوابشون عمیق بشه بیدار کردنشون خیلی بیرحمانست ... برم یه تکونی بدم بهشون وگرنه باید یه جا دیگه بخوابم :دی


شب بخیر !


راستی در مورد موضوعی که درباره اش صحبت کردم و یه سری موضوع جالب دیگه این مطلب رو مطالعه کنید




در پناه خدا ...



همون طور که در ارسال قبل هم گفتم ذهنم درگیر یه سری مسائل شده که دوست دارم کم کم در موردشون صحبت کنم 


مواردی که در این ارسال قصد دارم ازشون صحبت کنم مربوط به چیزهایی هستند که نمیدونم چطور باید بهشون فکر کنم 


برای شروع اینطور تصور کنیم که دنیای ما 2 بعدیه ... ما که در یک دنیای دو بعدی زندگی می کنیم توانایی درک یک دنیای 2 بعدی رو داریم ... ممکنه این دنیای دو بعدی مثل یک نقاشی روی کاغذ در یک فضای 3 بعدی قرار داشته باشه 


اما چون ذهن ما در یک دنیای 2 بعدی شکل گرفته اصلا متوجه اون فضای 3 بعدی پیرامونش نیست ... ممکنه حتا دنیاهای فوق العاده زیادی به صورت 2 بعدی مشابه دنیای ما در فاصله بسیار کمی از ما قرار داشته باشن ... اما ما قادر به درکشون نیستیم چون اگر بخواهیم اونها رو درک کنیم و یا مشاهده کنیم ناگزیر به درک فضایی با ابعاد بالاتر و حداقل 3 بعد میشیم ... و این همون کاریه که قادر به انجامش نیستیم



با این ذهنیت به دنیای خودمون فکر کنیم ... در جایی خوندم که در فاصله بین من و این مانیتور که الان روبروی منه دنیاهای بسیار وجود دارند 

البته در ابعاد بالاتر ... مثلن دنیاهای 9 بعدی ... اما چون ذهن ما قادر به درک دنیایی که ابعادش بیشتر از 3 بعد باشه نیست ... به همین دلیل هست که متوجه وجود اون دنیاها نمیشیم ! 


من به این موضوع هم فکر کردم که ممکنه جهان هایی با توجه به روابط ریاضی شاید نه چندان پیچیده ... در این جهان های چندین بعدی وجود داشته باشند ... که به اندازه جهان ما وسیع هستند ... و در یک فضای میکروسکوپی چندین بعدی بین صورت من و این مانیتور قرار گرفتند ...



شگفت انگیزه ! وقتی به یه همچین مسائلی فکر می کنم دغدغه ها و حتا فعالیت های روزمره خودمون به نظرم خیلی خنده دار و ابلهانه میاد 


گرچه ذهن ما به دلیل حضور در دنیایی با این ابعاد و این فیزیک شاید نمیتونه جور دیگه ای باشه ... اما شاید اگر در جهانی با ابعاد بالاتر بودیم ... در مقایسه با این دنیا اینقدر آپشن های متنوع تری میداشتیم که مشابه یه نقاشی که روی کاغذ دو بعدی  رسم شده و وقتی بهش فکر می کنیم میگیم چقدر محدوده ... وقتی به یک جهان 3 بعدی فکر می کردیم می گفتیم چقدر محدوده


گرچه این رو هم خوندم که دنیای ما با این قوانین فیزیکی اگر تعداد ابعادش کمتر یا بیشتر می بود از هم فرو می پاشید ... پس حتمن قوانین و افکار هم در جهان هایی با ابعاد متفاوت دستخوش تغییر میشن ... و ماهیت ما و اندیشه ما به کلی به هم میریزه


و این من رو به فکر کسانی که از دنیای ما میرن فرو برد ... صحبت هایی که در مورد تجربه پس از مرگ میشه ... شاید این فقط به انتقال باشه ... به سمت جهانی با ماهیت متفاوت که شاید همین الان هم ما در اون یا اون در ما باشه و فقط ما قادر به درکش نباشیم ... و احتمالن پس از اینکه من از این دنیا میرم وارد جهانی میشم که به کل افکارم و نوع دیدم رو به همه چیز تغییر میده ...


سوال بزرگ و عجیبیه ... در مورد پاسخش که خوب مطمئن نیستم و در حقیقت هیچ نمیدونم ... اما به تفکر و مطالعه به این شکل در موردش علاقه دارم ...


در این قسمت پایه سوالاتی که در ذهنم مطرح شده بود بر این اساس بودن که شاید جهانی که در اون هستیم ماهیت ذهن و تفکر ما رو شکل میده


و در ادامه این موضوع من رو برد به یه سمت دیگه ... اینکه اگر کسی در زمان جابجا بشه ... چه اتفاقی برای مکان قبلش می افته ! 


به فرض من الان جلوی چشم شما در زمان سفر می کنم ... و میرم به زمانی که شما 5 ساله بودید ... خوب این تجربه منه ! تجربه شما چیه که یه نفر جلوی چشمتون در زمان سفر می کنه ؟ و  اگر شما هم میرید به ادامه زندگیتون می پردازید ... پس اون کسی که من میرم پیشش و 5 سالشه کیه ؟ چون من احساس نمی کنم اگر من تصمیم بگیرم سفر کنم هرچیزی که اطرافمه نابود بشه


مگر اینکه فقط من باشم و بس !


و این باز من رو رسوند به بحث قبل ... شاید ما در این تجربه وارد ابعادی میشیم که ذهنمون به دلیل وجودمون در دنیای 3 بعدی قادر به درکش نیست ... شاید خیلی چیزها رو تجربه می کنیم بدون اینکه متوجه بشیم و فقط زمانی هوشیاری خودمون رو به دست میاریم که دوباره در یک فضای 3 بعدی با یک بعد زمانی قرار می گیریم !


و ما بین این موضوع هر اتفاقی که می افته رو ... حداقل به یاد نمیاریم ... شاید درکش کنیم اما زمانی که به حالت عادی بر می گردیم دیگه حتا اگر هم در ذهنمون باشه به این دلیل که ذهن قادر به تحلیلش نیست ... از یادمون میره ! و یا یادآوری نمیشه اصلن ...


شاید هم جفتش اتفاق می افته ... هم شما به زندگیتون میرسید و هم من بر می گردم به زمانی که شما 5 سالتونه ! 


اما اگر نه ... احتمالن تجربه ای خواهیم داشت که درکش نمی کنیم ... الان داشتم برای بار چندم فیلم جومانجی رو میدیدم ... فیلمی که احتمالن همه دیدیمش ... و زمانی که جومانجی به پایان رسید و همه چیز دوباره برگشت به 26 سال قبل یه سری از این سوالات دوباره در ذهنم جرقه اشون زده شد ... و فکر می کنم دوباره باید کتاب بخونم در این مورد ...


من گاهی از خودم می پرسیدم که اگر تمام چیزی که من میبینم و درک می کنم ساخته ذهنم باشه چی میشه ... بعضی اوقات به نظرم عادلانه میومد ... مثل یه بازی کامپیوتری ... که همه کاری می کنیم بدون اینکه هیچ تاثیری داشته باشه روی کسی و همه چیز مجازیه ...


گاهی می گفتم شاید خدا ما رو اینطور برنامه ریزی کرده که به کمک چیزی که ذهنمون میسازه و در دنیای ساخته ذهنمون زندگی کنیم ... و بعد از این مرحله عبور کنیم ... امتحانمون رو میدیم اما کسی تحت تاثیر قرار نمی گیره و فقط ما امتحان میشیم ...


و بعد یکم موضوع رو ساده تر کردم ... حتا ممکنه من در یک آزمایش علمی قرار گرفته باشم ... البته این ایده رو در جای دیگه ای هم خونده بودم 


که اگر ذهن ما در حال حاضر در یک آزمایشگاه متصل به یک سری کامپیوتر قرار داشته باشه و تمام چیزی که میبینیم و حس می کنیم یه محیط شبیه سازی شده باشه و ما رو مورد مطالعه قرار داده باشن چی ؟ 


احتمالن هرکاری هم که می کنیم الان داره برای اونها نمایش داده میشه ... خیلی جالبه ... آدم اینطوری که فکر می کنه دیگه خیلی توی انجام خیلی کارها احتیاط می کنه و میگه " اوه داره ضبط میشه همه اش :دی"


واقعن این هم محتمله و ممکنه این چیزی که من دارم میبینم شبیه سازی شده باشه ... شما اصلن وجود نداشته باشید ... هرگز مطمئن نیستم که شما واقعن وجود دارید اما خوب ... دوست دارم که وجود داشته باشید ... شاید میتونستم طور دیگه ای باشم ... اما فعلن اینطور هستم 


و این فاز دوم سوالاتیه که در ذهنم خلق میشه ... شاید جهان پیرامون من ساخته ذهنمه و ماهیتش رو ذهنم خلق کرده !


به هر حال هرچه که هست ... به عقیده من ما هنوز در استفاده از ذهنمون ناتوانیم ... من که فکر می کنم اگر کسی یاد بگیره که چطور میشه حداکثر بهره رو از قدرت ذهن برد ... دیگه مانعی براش وجود نداشته باشه ... به خصوص اگر جهان یا قسمتی از اون ساخته ذهن ما باشه و تمام محدودیت هامون برگرده به قوانینی که ذهنمون به خاطر عدم استفاده از قسمت های خاصیش ایجاد کرده تا همه چیز طبیعی به نظر بیاد ! یعنی طبیعی به نظر بیاد که نمیتونیم زیر آب نفس بکشیم یا پرواز کنیم توی آسمون یا ...


شاید همه اش ذهنی باشه !


در هر صورت این مدل افکار خیلی در ذهنم با هم درگیر میشن و گاهی دست از کارهای روزمره ام می کشم و میرم توی فکر ... که اصلن آیا این روزمرگی ممکنه باعث شده باشه من فراموش کنم که کی هستم و کجا هستم و اصلن هدف چیه از بودن من ؟


اینها من رو بیشتر به فکر خدا میندازه ... احتمالن یه جایی یه سری مانیتور وجود داره ... حالا شاید در اشکال و ماهیت های متفاوت .... و بله ! داره همه اش ضبط میشه ... 


اما امیدوارم واقعی باشه ... و به بهترین شکل پیش بره ... و روزی چشمام رو باز نکنم و ببینم یه موجود آزمایشگاهی بودم ...


و بهم بگن تبریک میگیم ... شما این آزمایش رو با موفقیت پشت سر گذاشتید ... 


البته اونطوری هم جالب میشه به شرطی که وقتی چشمام رو باز می کنم با چیز جالب تری مواجه بشم از اینکه الان هست ... و همه کسانی که دوستشون دارم رو هم داشته باشم و همه اش رویا نبوده باشه ...


که خوب در این موارد ذهنم پاسخی نداره اما قلبم داره می خنده و میگه "حاجی با کی کار داری ؟ برو بخواب که فیلم زیاد دیدی رد دادی !"


خوب ... اگر باز هم چرت و پرت نوشتم و تحمل کردید ازتون تشکر می کنم ... یادمه یه دفعه به صورت کثیفی به مکالمه 2 نفر در مورد این وبلاگ دسترسی پیدا کرده بودم 


و یکیشون سوال کرده بود خوب چی نوشته جدیدن ؟ و اون یکی گفته بود هیچی بابا همون ...های همیشگی !


:دی امیدوارم از این سه نقطه های همیشگی من زیاد خسته نشید ... مغزی که دائم توی رویا و توهمات خودشه سخته که چیز درست و حسابی ازش استخراج کنیم 


در حال حاضر که دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه یعنی این کیبوردم حواسم رو پرت می کنه ... اینقدر که کلی از حرفایی که می خوام بنویسم رو در هنگام نوشتن یادم میره ... 


شاید هم اون حرفا طوری نیستن که بشه نوشتشون و مغزم در حالت ناخودآگاهم فقط بهشون فکر می کنه !


ممم ... بهتره دیگه برم ... فعلن ...

همه ما گاهی درگیری های ذهنی ای داریم ... درگیر روزمرگی میشیم ... درگیر پیرامون میشیم و این درگیری ها ما رو آهسته آهسته از درونمون دور می کنه ... فرصت رجوع به خودمون رو ازمون می گیره ...

 شاید حتا گاهی تصمیم بگیرم که به خودمون رجوع کنیم ... اما در اون لحظه دقیقن نمیدونیم باید چه کار کنیم ... دقیقن یادمون نمیاد چیزی که قراره بهش رجوع کنیم چی هست ... 

و این موضوع مهمیه ... شاید اگر اینقدر برای رسیدن به چیزی که اسمش رو گذاشتیم هدف ... رویا ... آرزو ... درگیر محیط اطراف شدیم ... 

شاید اگر به خودمون رجوع می کردیم سریع تر و بهتر به نتیجه می رسیدیم ...

راستش من هم این درگیری ها رو دارم ... تلاش می کنم هرچند وقت یه بار حسابی با خودم خلوت کنم و خودم رو یاد خودم بندازم 

گرچه هر آدمی زیرساختش رو همیشه همراه خودش داره ... منتها اینکه اون زیرساخت چقدر به کارش بیاد بر می گرده به اینکه چقدر روش به ساخت و ساز مشغول شده باشه 

و اون زیرساخت اصلی رو چقدر مدفون کرده باشه ... زیر بنای چه ساختاری قرارش داده باشه ... و در نهایت چیزی که پدید آورده چقدر به اون زیرساخت مرتبط باشه 


گاهی نیاز به تخریبه و هر تخریبی نتایجی داره ... خسارت هایی ممکنه داشته باشه ... 

گاهی هم یه یادآوری کافیه ... تا از "تا ثریا کج رفتن دیوار" جلوگیری بشه و اگر زیرساخت چیز خوبی بوده ... دوباره الگو قرار بگیره 

خیلی اوقات افکار پیچیده ای به سراغم میان ... خواستم همه اونها رو در یه ارسال قرار بدم ... منتها جداشون کردم از هم ... اول داشتم به یه طرح عجیب از زندگیمون فکر می کردم ... منتها بعد که در افکارم عمیق شدم و موضوع با احساسات تلفیق شد ... روایت کردن اون طرح رو سپردم به یه ارسال دیگه و خواستم همون موضوعی که احساساتم رو تحریک می کنه رو نقل کنم

برای اینکه بهتر این حس رو درک کنید ازتون دعوت می کنم که 2 تا فیلم رو تماشا کنید ... فیلم مرد دوصد ساله یا Bicentenial Man با بازی بازیگر محبوب و دوست داشتنیم رابین ویلیامز که البته الان در بهشته و امیدوارم اگر از چیزی ناراحت بوده دیگه نباشه

و فیلم هوش مصنوعی یا Artificial Intelligence ... این دو فیلم به صورت دوبله شده و رایگان در اینترنت پیدا میشن ... کافیه به فارسی دانلودشون رو سرچ کنید در گوگل ...

موضوع اینها با هم مرتبط هست ... در هر کدوم از اونها یک روبات وجود داره که خیلی دوست داره انسان باشه ... احساسات رو درک می کنه ... علاقه مند میشه ... اما این موضوع که اون یه روبات هست با این مسائل در تناقضه و به همین دلیل از هیچ سمتی اونطور که می خواد مورد پذیرش واقع نمیشه 

ارتباط این دو فیلم با هم ... با افکار من ... با علاقه ای که به حیوانات دارم ... با موضوعی که بارها شنیدیم "من از خلقت انسان چیزی می دانم که شما نمیدانید" و اینکه هر دوی اونها از فیلم هایی بودند که وقتی تمام شدند به خاطر حسی که خودم هم نمیتونم توضیحش بدم و نمیدونم چیه شدیدن گریه می کردم ... یه ارتباطه وصف ناشدنیه 

احساس می کنم همه موجودات ... هر موجودی که به نحوی میتونه محاسبه انجام بده ... حتا شاید این دستگاه ... هم میتونه به برخی مسائل عادت بکنه ... خودش رو تا حدی ارتقا بده ... و هم تلاش می کنه که به موجود کامل تری تبدیل بشه یا با موجودات کامل تری ارتباط برقرار بکنه

شاید احساسات چیزی جز همین موضوع نباشه ... شاید هم باشه ! اما فکر می کنم تلاش برای تکمیل و به اشتراک گذاری اونچه که داریم با اونچه که دوست داریم داشته باشیم الفبایی از احساسات باشه 

گاهی سگ ها رو انسان فرض می کنم ... حس می کنم علاقه بیش از حدی به انسان ها دارن و نمیتونن بیانش کنن ... 

شاید دلشون می خواد انسان باشن ... نمیدونم دلیل علاقشون چیه ... اما گاهی حس می کنم دلشون می خواد حتا بعد از ابدیت هم با آدم باشن ...

این حس رو القا می کنن ... و حتا خیلی مسائل رو به شدت درک می کنن ... نمیدونم چرا دوست دارم در ادامه از سگ ها بنویسم ... شاید چون ارتباط زیادی باهاشون داشتم و دارم و یه حس عجیبی بهشون دارم ... یه حس دوستی و دوست داشتن خالص ... گاهی علاقشون رو به شدت حس می کنم ...

زمانی که سرباز بودم صبح ها توی تاریکی چند تا سگ که الان نمیدونم کجا هستند من رو بدرقه می کردن ... گاهی زمانی که منتظر ماشین بودم چشمای نگرانشون رو میدیدم که از دور توی تاریکی برق میزدن و من رو نگاه می کردن ... 

حتا صبح قبل از خروج از خونه فیدل بود که بیدار می شد و میومد می نشست و من رو نگاه می کرد ... همیشه از خودم سوال می پرسیدم وقتی که نه گرسنه است و نه کار خاصی داره ... چه دلیلی داره که از خواب بیدار بشه و اینطوری که چشماش رو از خواب به زور باز نگه میداره به من خیره بشه ؟

من هم سعی می کردم درکشون کنم و خیلی برام جالب و قشنگ بود وقتی که حس من رو می فهمیدن ! شاید تنها کسی بودم توی محله که اگر سگی میدیدش ... حتا برای بار اول ... مثل بقیه ازش فرار نمی کرد ...

و بعد که سگ ها باهام دوست می شدن همیشه احساس می کردم دوست دارن آدم باشن ... و بتونن این علاقشون رو با زبونی که من درک می کنم عنوان کنن

مثل یه روبات که در آرزوی آدم بودنه ...

خدمت من تمام شد و هنوز کارتم نیومده ... حدود دو ماه و نیم صبر کردم و خبری نشد و چند روز پیش رفتم محل خدمتم تا ببینم موضوع چیه ...

روز جالبی بود ... بعد از اینکه اونجا رسیدم و موضوع رو چک کردم بهم گفتن کارتت دیروز صادر شده ... دائم با خودم می گفتم خدایا من چرا امروز این همه راه اومدم اینجا پس ؟ و اگر به فرض فردا می خواستم بیام ... پلیس+10 بهم می گفت که کارتم درخواست صدورش اومده و دیگه لازم نبود من بیام اینجا

تو همین افکار بودم که تلفنم زنگ خورد و یکی از آشناهامون بود ... بهم گفت ساسان اگر میتونی بیا اینجا یه مشکلی پیش اومده ببین میتونی کاری انجام بدی

رفتم و دیدم همسایشون یه سگ خیلی ناز و خوشگل که یکمی هم از فیدل کوچکتر بود رو خیلی بی رحمانه از خونه انداخته بیرون !

وقتی سوال پرسیدم دیدم این سگ چند سال باهاشون زندگی کرده و حالا به خاطر اختلافات خودشون این بیچاره رو بیرون انداخته بودن !

واقعن توی شهر به اون بزرگی این سگ کوچولو کجا می خواست بره ؟ یه آقایی که چند تا ساختمون اون طرف تر سرایدار یه گاراژ بود این سگ رو برده بود پیش خودش ... یه گوشه ...

وقتی من رفتم توی گاراژ این یگ کوچولو اومد و یه نگاه سرشار از امید بهم کرد ... نمیتونم بیانش کنم ... نگاهی که منتظر بود یه آشنا ببینه و ببرش خونه ...

یه مقدار با یه حالت خاصی که توی چشماش بود من رو نگاه کرد و یه مرتبه حالت صورتش به کل تغییر کرد و غم خالص رو می شد در چهره اش دید

نمیدونم شاید من به خاطر ارتباط با سگ ها این چیزا رو احساس می کنم ... شاید اگر کسی بهش نگاه می کرد فقط یه سگ میدید ...

من به چند تا از بچه ها که دنبال یه سگ این مدلی می گشتن زنگ زدم ... و همشون خواستن که سگ رو براشون ببرم 

با خونه اش گذاشتمش توی ماشین و راه افتادم و یکمی که اومدم در خونه اش رو باز کردم ...

اومد توی ماشین ... با کنجکاوی زیادی اطرافش رو نگاه می کرد و بعد شروع کرد به قدم زدن 

و منم باهاش صحبت می کردم ... بعد از چند دقیقه اومد جلو و نشست روی پام ... و به صورتم نگاه می کرد ... 

خلاصه آوردمش خونه و اینقدر با نمک بود که همینجا موندگار شد !

اوایل خیلی غریبی می کرد و هنوز هم یه مقدار غریبی می کنه ... اما نسبت به من علاقه شدیدی از خودش نشون میده 

اتفاق جالبی هم افتاد ... بعد از اینکه آوردمش اینجا ... به همراه فیدل شبا یواشکی میومدن توی اتاق من و تو کمد لباسم می خوابیدن ...

و بعد که متوجه حضورشون شدم دیگه این کارشون رو علنی کردن و من هم مخالفتی نکردم باهاشون 

الان شبا میان میرن زیر پتوی خودم می خوابن ... خیلی برام جالبه که مثل بچه ها میان توی بقلم و دوست به یه سمت می خوابن که من کمرشون رو ناز کنم 

بعد هم که می خوابم تا زمانی که خوابم توی اتاقن و هرکسی میاد سمت اتاق چه خودی چه غیر خودی بهش حمله می کنن !

به این فکر می کنم که در مورد من به چی فکر می کنن ؟ آیا دوست داشتن انسان باشن ؟ دوستای صمیمی باشیم با هم ... من آدم نباشم و اونا سگ های من باشن ؟

برای همین همیشه سعی می کنم طوری رفتار کنم که اگر هم میتونن اینطور فکر کنن ... زیاد احساس بدی از اینکه سگ هستن بهشون دست نده ...

موضوع درک بیشاز حدشون رو زمانی متوجه شدم که چند روز پیش سعی کردم با ارگ برادرم یکی از آهنگی ملایمی که خیلی دوستش دارم رو بزنم ... یه آهنگ پیانوی خیلی زیباست 

و اومده بود و با فیدل کنارم نشسته بودن ... و وقتی آهنگو میزدم شروع می کرد به زوزه کشیدن ! مثل این بود که داره گریه می کنه

من فکر کردم روی صدای پیانو و آهنگش حساسه ... اما در روزهای بعد میدیدم هر آهنگ ملایمی که یه مقدار غم انگیزه رو وقتی توی کامپیوترم پلی می کنم میاد میشینه و شروع می کنه زوزه کشیدن

و یا وقتی دوست داره بهش توجه کنم میاد و با یه حالتی مثل صدای بچه ها صدام می کنه ... یه صدایی که خیلی به صدای آدما نزدیکه

جالبه بدونید همین الان هم این اتفاق افتاد ... و صدام کرد و الان روی پاهام نشسته و داره به مانیتور نگاه می کنه ... 

واقعن نمیدونم این چه نیروییه که در وجودمون هست ... فوق العاده بهمون نزدیک و در دسترسه اما فوق العاده احساس می کنم در کنترلش ضعیف هستیم

نیرویی که شاید اگر درک درستی ازش داشته باشیم بسیاری از مشکلات ما رو ناپدید کنه و باعث پیشرفتمون بشه

و شاید این حیوانات ... این سگ ها ... روبات هایی که در آینده قدرت تحلیل بالا و درک احساسات رو دارن ... بدونن چیه ... و فقط به یه زبان مشترک احتیاج داشته باشیم تا این درک و نحوه استفاده از این حس رو به هم توضیح بدیم 

یه زبانی فراتر از زبان خودمون ... زبانی که دست و پا شکسته داریم باهاش با هم ارتباط برقرار می کنیم .. اما هنوز خودمون هم نمیدونیم که توانایی صحبت به این زبان رو داریم

نیرویی که یک انسان داره ... چیزی که شاید باعث شده لقب اشرف مخلوقات سزاوارش بشه ... 

اما توی یه دنیای مادی بهش داده شده ... دنیایی که کاربرد این نیرو رو ازش مخفی می کنه ... و حواسش رو به قدرت های ناچیز یه دنیای مادی پرت می کنه

وقتی به این چیزا فکر می کنم و داداشم میاد میگه اینارو بد عادت کردی ... چرا میذاری بیان تو اتاقت بخوابن ... توضیح خاصی ندارم که بهش بدم 

فقط احساس می کنم وقتی میان پیشم تا نازشون کنم ... وقتی زوزه می کشن ... وقتی دلشون برام تنگ میشه و با نگاهشون باهام صحبت می کنن ... تجربه یه صحبت فراتر از ادراکم رو کسب می کنم ... انگار که کلی خالی میشم ... و انگار همون چیزیه که دوست دارم در موردش صحبت کنم ...

چیزی که هنوزم نمیدونم چیه ... ولی با این دو تا موجود با نمک هرشب در موردش صحبت می کنیم ... 

به هر حال این نوشته از جایی شروع شد که زیاد به این موضوع مرتبط نبود ... چون من روی نوشته هام فکر نمی کنم و همینطور می شینم و می نویسم ... در حقیقت نوشته هام من رو به سمتی که می خوان می برن ... انگار می خوان خودشون رو اینجا خالی کنن ... تبدیل بشن به حرفایی که گفته شدن ... 

کاش میتونستم حس این احساساتم رو هم درک کنم ... حس نوشته هام وقتی که آزاد میشن ... 

شاید همه چیز احساس داره ... و شاید احساس چیزی جز همه چیزی که نمیتونیم درست درکش کنیم نیست ...

راستش از اینکه خودم هم دقیقن نمیدونم چی گفتم یه مقدار یه جوری ام ! نمیتونم بعضی احساساتم رو بیان کنم

شاید اونقدرا هم پیچیده نباشن اما چون طوری بار اومدم که احساسات نهفته ام رو نهفته نگه میدارم ... قدرت بیانم رو از دست دادم و توضیح همه احساساتم برام سخت شده ...

احساسی که به خیلی چیزها دارم ... احساس مملو از عذاب و پیچیدگی و گاهی لذت ... باعث میشه به جای اونها فکر کنم... فکر کنم که در این لحظه دارن به چی فکر می کنن ... گاهی بتونم تشخیص بدم و گاهی نتونم و عذاب بکشم ... 

مثل زمانی که به آسمون شب نگاه می کنم ... خیره میشم و هرچند لحظه یه بار میگم وووووو ! هرچی بیشتر دقت می کنم ستاره های بیشتری میبینم ... باید خیلی دقت کرد ... انگار خیلی بهشون نزدیکم و انگار خیلی دورن ! انگار هرگز تموم نمیشن ... و به نظر میاد خیلی از اونچه که حس می کنیم به هم نزدیک تریم ... احساس می کنم دارن فریاد میزنن که اینو بهم بگن ... نشونم بدن که چقدر نزدیکیم و ساده است ... اما زبون همو نمیفهمیم ... اگر همه اجزای سازنده دنیا یه زبون واحد داشتن چقدر خوب بود ...

حس کنم نمیتونم درکشون کنم ... این اجزا ... آسمون و ستاره هاش ... هرچیزی که بهش نگاه می کنم و با نگاهش باهام حرف میزنه ... این دو تا با نمک ... و دائم مشغول بررسیشون باشم و تلاش کنم که رفتارم مطابق میل چیزی باشه که احساس می کنم دارن بهش فکر می کنن و می خوان عنوانش کنن ...

و یه موضوع آزاردهنده ... که خیلی بهش فکر می کنم ... و این فیلم ها من رو خیلی یاد این موضوع میندازن ... سالیان سال بعد ... مثلن صد سال بعد ... در این نقطه نه ساسانی وجود داره ... نه فیدلی ... نه این با مزه ... و آیا اون زمان هم چیزی وجود داره که این حس علاقه و این احساسات عمیق رو زنده نگه داره ؟ و همه چیز تمام نشه ؟ آیا ما همدیگه رو یادمون میمونه ؟ آیا کسی ما رو یادش میمونه ؟ آیا کسی میدونه که چیز خیلی با ارزشی اینجا در جریان بوده ؟ یا به بی توجهی این جهان مادی سپرده میشیم ؟ امیدوارم موضوع اینقدر تلخ نباشه و به صورت امیدوار کننده و دوست داشتنی ای همیشه در جریان باشه ... 

به هر حال این هم یه نوشته گنگ دیگه ... که من در خلقش تاثیر زیادی نداشتم و مثل یه سری فراری بود ... که از یه زندان فرار کردن ... نه میشه توی فرار اونها نظمی رو دید ... نه میشه سمتش رو مشخص کرد ... و نه انتظار خاصی میشه ازش داشت 

اصلا اسم این نوشته رو هم میذاریم فراری ... 




سلام ... یه مدته پستی ارسال نکردم ... گفتم یه گرد گیری بکنم ...


دیشب یکی از دوستای خوبم که کلی گردنم حق داره بهم زنگ زد و گفت فردا یه آزمونی هست فلان جا ... و یکی دیگه از دوستامون به همراه خودش  می خواستن برن آزمون بدن ... منتها اون یکی دوستمون یه مشکلی داشت و نمیتونست بره امتحان بده ... و این رفیقم ازم خواست که هماهنگ بشیم و من به جاش برم توی امتحان شرکت کنم 


منم اوکی دادم و ... امروز اومد دنبالم و رفتیم ...


امتحان یه امتحان عملی/عملی بود ... یعنی اول قسمت عملی 1 و بعد در صورت کسب نمره حداقلی در نظر گرفته شده - امتحان عملی2 رو باید میدادیم ...


وقتی رفتیم اونجا چند نفر بودن که من رو هم میشناختن و بعد از احوال پرسی داستان رو بهشون گفتیم


یکی از اونها یکی از مسئولین برگزاری امتحان بود ... البته درسته که آشنا بود منتها کسی نبود که به درد ما بخوره ... یعنی کاری نداشت ولی اگر اوضاع وخیم می شد به کل خودش رو بی اطلاع میدونست از موضوع و حتا علیه ما موضع می گرفت


خلاصه بهش گفتم که من به جای فلانی اومدم آزمون بدم و گفت باشه اما مسئولیتش با خودت ...


آزمون عملی اول رو دادیم و رسیدیم به مرحله دوم ... خدا رو شکر نمره خیلی بالایی هم توی آزمون اول کسب کرده بودیم من و دوستم 


در مرحله دوم گروه گروه میرفتن و امتحان میدادن و ما هم منتظر بودیم تا اون اواخر بریم و آزمون بدیم


اما یه مرتبه متوجه شدیم بعد از اینکه افراد قبول میشن ... برای اینکه اسمشون در لیسن قبولی نهایی ثبت بشه چهره فرد رو با عکس و مشخصات ثبت نامیش تطبیق میدن و یه سری سوالات ریز هم می پرسن ازش در مورد مشخصاتش


و خوب من اون سوالات ریز رو باهاشون مشکلی نداشتم اما از نظر چهره هیچ شباهتی به اون دوستمون نداشتم ... 


که ناگهان اون فردی که آشنای ما بود سر و کله اش پیدا شد و بهم گفت ساسان برو ... اگه اینجا لو بری آبرو و حیثیت ما و همه میره و اصلن ممکنه آزمون کنسل بشه و گزارش بشه و ...


منم خودم با دیدن این شرایط تصمیم گرفتم که برم و داشتم میرفتم که دیدم رفیقم تلفنش رو برداشت و زنگ زد به اون دوستمون و گفت باید خودتو برسونی ... ما اگر آزمون رو جات بدیم لو میریم و همه چیز خراب میشه 


البته من حس می کردم این تماس داره همه چیز رو خراب می کنه ... 


خلاصه اون رفیقمون از یه مسافت خیلی دور و با کلی مشغله خودش رو رسوند و لحظات آخر آزمون رسید !


اما کسانی که داشتن آزمون رو برقرار می کردن کاملن حواسشون جمع بود و تا ایشون وارد شد و گفت مرحله اول رو قبول شدم و می خوام مرحله دوم رو بدم همه متوجه شدن که اصلن تا حالا توی محل برگزاری آزمون نبوده !


و خلاصه موضوع به شکل کثیفی لو رفت ...


ازش پرسیدن تو چطور نبودی اما این نمره رو گرفتی تو مرحله اول و اون دوستمون تنها زرنگی ای که کرد این بود که در جواب گفت این سوالو من باید از شما بپرسم ... چطور من نبودم و بهم نمره دادین ... من مشکل داشتم و دیر رسیدم ...


اما گند قضیه در اومده بود ... و یه شری به پا شد ... من رفته بودم بیرون که دیدم یکی از همکارامون که اونجا توی هیئت برگزاری بود اومد و گفت ساسان چیکار کردین آبرومون رفت ... و بعد هم اونجا یه جنگی به پا شد و طرف می خواست گزارش بده و ...


اما خوشبختانه با تجربه ای که بچه ها توی این موضوع داشتن و یه مقدار مهندسی اجتماعی بازرس رو آروم کردن ...


اما به گوش من رسید که حتا اسم من رو هم به بازرس داده بوده یه نفر ... که البته فکر می کنم معلوم بود کیه 


و همون شخص اومد بهم گفت تو واسه خودت خیلی مشکل بزرگی ایجاد کردی 


منم گفتم شما اگر میدونستی مشکل ایجاد میشه چرا اجازه دادی این کارو بکنیم ؟


خلاصه توکل کردیم به خدا ... اون دوستمون رو هم با هزار این طرف و اون طرف اذیتش نکردن خدا رو شکر و غیبت زدن براش


و به امید خدا بعدن توی دوره بعد باید دوباره بره و آزمون بده 


اما فکر می کنم کلی آبروریزی شد و به خاطر وجود یه سری آدم با افکار و شخصیت های نچسب - احتمال اینکه بعدن حرف و حدیث پیش بیاد هم هست 


اما توکل به خدا


به هر حال پروژه رفیقمون شکست خورد و نتونست آزمون رو بده ... فقط خدا رو شکر مشکلش رو شرح داد و علت عدم حضورش ... و همین باعث شد بهش خورده نگیرن و اذیتش نکنن


به هر حال امروز روز هیجان انگیزی بود ... الانم ساعت نزدیک 2 هستش و من بعد از اون جریان رفتم استخر و یکی از بچه ها هم دوربین ضد آب آورده بود و خلاصه کلی عکس و فیلم های اکشن گرفتیم زیر آب و استرس و هیجانمون رو تو آب تخلیه کردیم و تا همین 1 ساعت پیش توی استخر بودیم ... استخر هم خالی کرده بودیم و خلاصه جاتون خالی


اینه که ... توضیه های ایمنی رو جدی بگیرید ... آبروی چند نفرو بردیم خدا میدونه :-D خدا کنه که مشکلی ایجاد نشه 


من هم دارن برام نقشه می کشن ... انشالله خدا همه اش رو به خیر کنه خلاصه ... :-D


هَو عه نایس تایم اند دونت دو ایت عَت هوم ...


 I Used To Think I Don't "Need" To Sleep At Night
Because 
I'm Not Tired
So I Didn't Sleep For Two Days
And After That 
I Could Sleep
But For Only One Night
And The Night After
I Was The Same Insomniac Guy
And
I Found That
I Don't "Want" To Sleep
Because

I'm Tired

This Is Not About The Body
Or Even The Mind
This Is Related To The Soul
And Sometimes
It Affects The Other Two



Thanks God

You Are Trying To Show Me Something

In This Darkness

Please Help Me



A Short Science Fiction Story

یه روز سرد زمستونی بود .... اون یه بچه 10 ساله بود

داشت از مدرسه بر می گشت ... توی یه کوچه در حال حرکت بود که یه مرتبه یه مرد قد بلند نسبتن جوان با یه پالتوی سیاه و چهره ای که به نظر آشنا میومد جلوش ظاهر شد

اول یه مقدار نگاهش کرد ... و بعد خم شد و گفت : "شاید الان که من رو نگاه می کنی من رو نشناسی ...

 شاید این حرفی که می خوام بهت بزنم رو الان متوجه نشی ... اما تو پسر باهوشی هستی و میدونم که همه چیز رو به خاطر می سپری...

در مورد انشایی که توی کلاس خوندی ... اون رو انجامش میدی ... اون اتفاق می افته ...

اما من به عنوان کسی که مطمئنه که اون اتفاق می افته بهت میگم که سعی کن قبل از اینکه رخ بده توی ذهنت چند بار مرورش کنی ...

 شاید اگر دوباره مرورش کنی دفعه بعد من مجبور نشم شخصن اینجا باشم تا اینو بهت بگم ... کارت عالیه پسر ... خیلی خوب انشا می نویسی ..."

و بعد هم دستی به سرش کشید و رفت ... 

اون پسر اومد خونه و تمام روز و حتا روزهای بعد رو به انشایی که نوشته بود فکر می کرد ...

نوشتن رو دوست داشت اما در این مورد خاص ... انگار چیزی رو می نوشت که بیشتر براش یک خاطره بود نه یک آرزو

سال ها می گذشت ... و اتفاق عجیبی در حال رخ دادن بود ... موضوع این بود که چهره اون مرد نسبتن جوان رو نمیتونست هرگز فراموش بکنه ... و هر روز اون چهره به نظرش آشنا تر میومد ... انگار که خیلی زیاد دیده بودش

خیلی زیاد اون چهره رو به یاد می آورد

به خصوص زمانی که توی آینه به خودش نگاه می کرد 

و "زمان" ای که در مسیر عادی خودش در حال حرکت بود ...