
سلام
امروز یه اتفاق جالب افتاد که دوست دارم توضیح بدم که هم یه ارسالی داشته باشم توی وبلاگ بعد از یه مدت و هم اینکه ... و هم اینکه ؟
خدا رو شکر می کنم اول ... بابت همه ی نعمت هاش
یه مدتی هست که از نظر روحی و ذهنی به خاطر برخی مسائل که اینجا در موردشون توضیح دادم و برخی دیگه که توضیحی ندادم درگیرم
خودم هم درگیر یه سری مشکلات کوچیک شدم که انشالله حل میشن ... خلاصه سرتون رو درد نیارم
امروز برای انجام یه سری آرمایش رفته بودم بیمارستان ... وقتی نوبتم شد که آزمایش بدم و داشتم آماده می شدم به خیلی مسائل فکر می کردم
در حین انجام آزمایش من سعی می کردم خودم رو خونسرد و بی تفاوت نگه دارم منتها حس می کنم نشد !
و من بدون اینکه بفهمم چی شده خودم رو توی یه فضای خیلی عجیب پیدا کردم ... به فضایی که نمیتونم توصیفش کنم و اصلن هیچ ارتباطی به دنیای ما نداشت
اولین باری بود در زندگیم که همچین حسی بهم دست میداد ... حس می کردم اصلن نمیتونم اون فضا رو درک کنم
و برای لحظاتی تنها فکری که به ذهنم خطور می کرد این بود که شاید مردم !
فضای خیلی جالبی بود ... انگار اصلن بعد زمان و مکان درش معنای خاصی نداشت و مثل فیلم های تخیلی قادر به درک خیلی مسائلی شده بودم که فکر نمی کنم در دنیایی که درش هستیم بتونیم این امکان رو به دست بیاریم
منتها راستش خیلی داشت به مغزم فشار وارد می شد و داشتم اذیت می شدم ... و بعد متوجه شدم که توسط یه نیرویی دارم از اون فضا خارج میشم
خیلی جالب بود ... حس می کردم دیگه هیچ چیز نمیتونه من رو از اونجا خارج کنه و داشتم با خودم می گفتم "بی فایدست" ... اون فضا طوری بود که احساس می کردم هیچ ارتباطی به جایی که قبلن درش بودم نداره ... نمیتونم توضیح بدم چه حسی داشتم ولی دارم سعیم رو می کنم
خلاصه بعد از مدتی احساس کردم دارم بر می گردم به جایی که برام آشناتره ... و بعد کم کم صدای پرسنل بیمارستان رو می شنیدم که صدام می زدن و من به محض اینکه حس کردم یه مقدار برگشتم به دنیای قابل درک خودمون اولین کاری که کردم این بود که دست یکی از اونها رو گرفتم
نمیدونم ... حس می کنم نمی خواستم دوباره برگردم به اون حالت ... به خصوص اینکه وقتی اون حالت یه مقدار کمرنگ شد حالت جسمی خوبی نداشتم و حس می کردم هیچ جای بدنم حس نداره و سنگین شده بودم و یه حس عجیبی کل بدنم رو فرا گرفته بود
من دوباره برگشتم به اون حالت منتها خیلی سعی کردم خودم رو هوشیار نگه دارم و زیاد فاصله نگیرم با دنیای قابل درک خودم
خلاصه بعد از چند دقیقه من یه مقدار نرمال شدم و بعد پسر خالم بهم گفت که چشمام باز بوده ولی به هیچ کس نگاه نمی کردم و انگار اصلن نبودم
به هر حال من به معنای واقعی عبارت خلسه رو تجربه کردم و تجربه فوق العاده عجیبی هم بود ! نمیدونم اونهایی که ادعای تجربه حالت خلسه رو دارن هم یه همچین چیزی رو تجربه می کنن یا نه ...
منتها خیلی عجیب بود و باید یه تحقیق در موردش بکنم ... خیلی دوست دارم بدونم اون فاز جدید از هوشیاری که بقیه ازش به عنوان بیهوشی یاد می کنن و اون دنیای جدیدی که درش قرار گرفتم ساخته ذهن من بوده و یا اینکه چیزی بوده که در مقابل ذهنم قرار گرفته و ذهنم شروع به تحلیلش کرده
البته چیزی که یادم میاد اینه که من در اون لحظه ذهنی نداشتم و برای اولین بار در زندگیم احساس می کردم که دیگه حتا نمیتونم فکر کنم
متاسفانه اون حالت الان برای خودم هم قابل درک نیست و چیز زیادی ازش نمیتونم بنویسم ... به جز توضیحات ناقصی که دادم و مطمئنم نمیتونن توضیح مناسبی باشن
در هر صورت ... به نظرم بد نیومد که یه مقدار به فکر فرو ببرمتون ... البته اگر دوست داشته باشید به این مسائل فکر کنید ... بابت بی سروته بودن موضوع هم بی تقصیرم - گاهی می نویسم که تا قادر به نوشتن هستم ثبت بشه و شاید بعدن همین نوشته ها بتونه به خودم در یادآوری بعضی مسائل و تفکر بهتر روی اونها در شرایط بهتر کمک بکنه
امیدوارم همه سلامت باشیم - باشید - باشند ... و اینکه
التماس دعا
امروز 18 دی 94 ... ساعت 8:35 صبح ...
مادربزرگم به شدت بیمار و در بیمارستان بستری بودند و مادرم به همراه خاله هام و دایی هام برای مراقبت از ایشون رفته بودند اصفهان ...
خاله ی عزیزم که آخرین و جوان ترین خاله ی من هم بودند پای راستشون مو برداشته بود و یه مدت توی گچ بود
2 روز قبل به خاطر فشار سر پا ایستادن حالشون بد شد و مجبور شدند ایشون رو برسونن به بیمارستان
و متوجه شدند در قسمت شکستگی پا یک لخته وجود داره که اومده بالا ... ایشون هم اتاق کناری مادربزرگم در بخش مراقبت های ویژه بستری شدند ... دیروز صبح من باهاشون صحبت کردم ... کلی خندیدم و شوخی کردیم - خیلی دوستشون داشتم و دارم ...
امروز صبح برادرم اومد از خواب بیدارم کرد و دیدم توی چشماش اشک جمع شده ... پرسیدم چی شده ؟ مامان بزرگ ؟ گفت نه ! گفتم پس چی ؟؟؟؟ گفت خاله ...
دوستان عزیزترین خاله ی دنیا - کسی که واقعن عاشقش بودم ... ماشالله خوشگل - خوشتیپ - جوان ...
وای ... با دو تا بچه ی 2 قلو که امسال پیش دانشگاهی هستند ... با یه همسر جوان و بسیار خوب که واقعن عاشق هم بودند ... در اوج ناباوری ... امروز صبح دار فانی رو وداع گفتند ...
الان که دارم این ها رو می نویسم واقعن دارم دیوونه میشم ... دوستان دعا کنید برای همه ...
برای همه ی ما ... همه ... برای عزیزانمون - مادربزرگم که به شدت حالشون بده و همه ی عزیرانم ...
دوستان برای شادی روح خالم دعا کنید ...
برای سلامتی همه ی عزیزانمون دعا کنید ...
خدایا امتحان سختیه ... وای خدا ...
خدایا ما رو ببخش ... خدایا ما رو ببخش ... خدایا ما رو ببخش به خودت پناه می بریم ...
سلام - دیدم مطالب قدیمی شدن گفتم یکم دست به آپدیت شم ... البته موضوع خاصی مد نظرم نیست ولی فکر کردم شاید بد نباشه یکی از اتفاقاتی که برامون رخ داده رو تعریف کنم ... یه مقدار هم جو عوض شه
خدمت سربازی سختی های خودشو داره منتها گاهی اتفاقای جالبی هم درش رخ میده و پر از شرایطی هست که آدم جز اینکه بسپرشون به خدا کاری از دستش بر نمیاد !
2 روز پیش توی پادگان بودیم ... ما قبلن توی قسمتی بودیم که چند تا افسر وظیفه با هم بودیم - یعنی چند قسمت رو طوری تنظیم کرده بودن که فرمانده های اون ها در یک اتاق بزرگ با هم قرار داشتند و وظیفه هاشون هم توی یه اتاق دیگه با هم بودن ! اونجا که بودیم چون فرمانده هامون توی یه اتاق دیگه بودن ما زیاد به خودمون سخت نمی گرفتیم و خیلی اوقات ظیطنت هامون باعث می شد که بیان سراغمون و دعوا کنن باهامون و ...
منتها اوایل شهریور من و دوستم محمد رو که هر دو در یک قسمت کار می کنیم رو به همراه امیرمون منتقل کردن به یه اتاق اختصاصی ! خوب اولش ناراحت بودیم که تنها میشیم و دیگه اون آزادی رو نداریم و ... منتها خوب سپردیم به خدا و خدا رو شکر خوبه ! اینجایی که اومدیم هم خوبی های خودش رو داره
منتها یه موضوعی که هست اینه که چون ما پیش یه امیر مملکت داریم کار می کنیم باید خیلی حواسمون باشه به رفتارمون و حرکاتمون و ... که یه وقت خدایی نکرده داستان نشه - البته خدا رو شکر امیر هم دیگه بعد از این همه مدت به اون صورت سخت نمی گیره به ما و گاهی میشینیم با هم صحبت هم می کنیم
منتها باز هم باید یه سری فواصل و ضوابط بین ما باشه
من و این دوستم هم 2 تا آدم به معنای واقعی کلمه روانی هستیم که وقتی با هم جفت میشیم اگر کسی ما رو ببینه به خودش هم شک می کنه ! یعنی دریغ از یه لحظه شبیه آدمیزاد بودن ! به کل داغونِ داغون !
ولی وقتی امیر میاد خیلی با شخصیت و متانت و ...
2 روز پیش امیر اومد و ما قرار بود یه سری نامه ی مهم از یه شهر دیگه برامون بیاد که برنامه های کاری رو تنظیم کنیم و ارسال کنیم - منتها حالا بنا به دلایل نا معلوم این نامه ها نیومده بودن ! امیر ما هم دست به تلفن شد و به اینطرف و اونطرف زنگ میزد تا ببینه موضوع چیه و در این بین اعصابش ریخت به هم
متاسفانه ما وقتی امیرمون عصبی میشه - چون عصبی شدنش خیلی باحاله گاهی بی اختیار خندمون می گیره ! فرض کنید یه نفر عصبی بشه و به کل طرف مقابلش رو بشوره بذاره کنار ( تا خشک شه برای مصارف یعدی )
قبلن که توی اتاق خودمون بودیم وقتی از ما عصبانی می شد میتونستیم بیایم توی اتاق خودمون و بعد شروع کنیم به خندیدن ! چون وقتی از ما ناراحت میشه از اصطلاحاتی استفاده می کنه که خیلی جالبن ! و طرز بیانش طوریه که آدم نمیدونه باید ناراحت شه یا بخنده ! یه چیزایی میگه ...
ولی توی این اتاق فاصلمون با امیر به کمتر از 2 متر میرسه و هر مشکلی پیش بیاد که باعث خنده ی ما بشه - باید خودمون رو کنترل کنیم و گاهی این کار خیلی سخت میشه ! معمولن هم وقتی این شرایط پیش میاد من و محمد به هم نگاه نمی کنیم چون در این صورت به یقین دیگه نمیتونیم خودمون رو کنترل کنیم !
اما توی این جریان 2 3 مرتبه امیر ما توی صحبت هاش با طرف مقابل از اصطلاحات خاص خودش و اون طرز بیان باحال و دوست داشتنیش استفاده کرد که ما خیلی بهمون فشار اومد که نخندیم و خدا رو شکر موفق به مهار قضیه شدیم
منتها در اواخر کار که دیگه موضوع داشت با خوبی و خوشی به اتمام می رسید یه مرتبه یه اصطلاح جالبی رو ایشون به کار بردن و بعدش هم موضوع کش پیدا کرد و نمیتونم بگم در این لحظه چقدر حفظ کنترل برامون سخت شده بود - ما هم روبروی امیر نشسته بودیم چون در خلال تماس هاش باید یه سری کارها رو انجام میدادیم و به فرض باید "اون لیستو میدادیم" یا "اون نامه رو میدیدم کجاست" یا "اونو پیگیری کردیم یا نه" و از این کارا
منتها بعد از اینکه اون چند لحظه سپری شد من یه اشتباه بزرگ کردم ... و اشتباه من این بود که یه لحظه برگشتم و به محمد نگاه کردم ... و این آغاز فاجعه بود ...
محمد قرمز شده بود و وقتی منو دید نتونست خودش رو کنترل کنه و من هم همین اتفاق برام افتاد - و وقتی دیدم دیگه نمیتونم خودم رو کنترل کنم - در شرایطی که زیر نظر امیر بودم - رفتم زیر میزم ! و با یه حالت التماس گفتم "وای خدا ! الان نه !!!" و یه صدای شیطانی تو مغزم شنیدم که گفت "اتفاقن الان حال میده ! می خندیم !" ... داشتم وانمود می کردم که یه چیزی افتاده و می خوام برش دارم منتها در اصل داشتم اون زیر منفجر می شدم ! همه چیز داشت خوب پیش میرفت که یهو محمد هم اومد زیر میز !
چشمتون روز بد نبینه ! ما اون زیر داشتیم منتحر می شدیم ( از عملیات انتحاری و القاعده و اینا گرفته شده این کلمه ) من به محمد می گفتم "اینجا نیفتاده برو ببین اون طرف نیست؟" که یعنی پاشو برو اونور دارم می ترکم تو هم اومدی این زیر - محمد هم می گفت "نه اونجا نیست" ولی حتا توان اینکه این جمله رو کامل کنه نداشت
خلاصه امیر ما رو صدا زد و ما نمیتونستیم بیایم بیرون ! و بعد محمد که دید شرایطش خیلی داره بد میشه سریع خودشو رسوند به میز کناری - و در کشوی میز رو باز کرد و سرش رو کرد داخل کشو !
یعنی مثلن داره می گرده ( دنبال چی ؟ خدا میدونه ! ) و من هم همچنان داشتم می گشتم و می گفتم خدایا دیگه نمیتونم ! کمک !
و واقعن هم دیگه نمیتونستم خندم رو بی صدا نگه دارم و به معنای واقعی کلمه داشتم منتهی می شدم ( منفجر و رسیدن به انتهای کار ) ... ولی محمد کم کم داشت صداش در میومد !
که امیر که عصبانی هم بود گفت : "تو چرا سرتو کردی توی کشو؟ این وظیفه های نادان ..." و ادامه ی صحبتش با تلفن - ولی توجهش به ما جلب شده بود که یعنی چی ! و بعد هم به من گفت "اون کجاست ؟ رفت زیر میز چیکار می کنه؟"
ما اوج حساسیتمون به همینه که بهمون بگه چیکار می کنید و قاطی کنه و به خصوص روی کلمه ی "نادان" خیلی حساسیم
و این جملات مثل این بود که یه گالن بنزین خالی کنن روی آتیش ما ! محمد به زور گفت "امیر دارم می گردم نیست!" و می شنیدیم که صداهایی میومد که "چی نیست؟" و دیگه کم کم صداها رو هم نمی شنیدیم !"
من دیدم هیچ راهی ندارم جز اینکه فرار کنم و الانه که دیگه نابود شم ! و خودم رو زدم به تشنج ! یعنی مثلن من حالم بد شده و دارم کف بالا میارم و سرفه و عطسه و خلاصه هر کاری که بلد بودم تا نشون بدم علائم حیاتیم داره قطع میشه ... و دیگه بدون اینکه حتا به امیر نگاه کنم بلند شدم و دویدم از اتاق بیرون و رفتم پیش سربازایی که توی آبدارخونه بودن و اونجا بود که دیگه منفجر شدم !
و چند لحظه بعد محمد که مثلن برای کمک به من اومده بود که ببینه "چی شده؟!!؟!" اومد و اون هم توی اتاق منهدم شد !
سربازای توی آبدارخونه هی می گفتن چی شده اینا چشون شده و ما نمیتونستیم توضیح بدیم و من واقعن از بس دلم درد گرفته بود اشکم در اومد و اومدم یه ذره آب بخورم تا خندم بند بیاد - آب پرید به گلوم و داشتم خفه می شدم و اصلن یه وضعی ! محمد هم که تو اون شرایط مسخره بازیش گرفته بود ( البته ما تو اکثر شرایط مسخره بازیمون می گیره ) میزد پشت منو می گقت طاقت بیار الان وقتش نیست ، تو باید طاقت بیاری و ...
خلاصه صدای امیر میومد که اینا کجا رفتن و ما همچنان در حال "بندری زدن" بودیم !
و بعد از چند دقیقه که حالمون بهتر شد - و من چشمام سرخ شده بود از بس خندیده بودم و اشک از چشمم میومد و سرفه می کردم - و محمد هم حال و روزی بهتر از من نداشت - با یه لیوان آب خنک رفتیم پیش امیر و وانمود کردیم رفتیم براش آب بیاریم
امیر هم مات و مبهم ما رو نگاه می کرد که یعنی این دیگه چیه ! آب چرا آوردن ! و می پرسید این آب برای منه یا خودتون ؟
چون معمولن این که پذیرایی بشه از امیر رو ما انجام نمیدادیم مگر اینکه شرایط خاصی پیش بیاد و خودمون بخوایم این کارو انجام بدیم و ... و این اقدام غیر منتظره بود ...
خلاصه خدا ما رو خواست وگرنه همون جا در حین انفجار اگر امیر پیگیر می شد ، ما رو کشف و خنثی می کرد ...
در هر صورت این اتفاقی بود که 2 روز پیش افتاد و خدا رو شکر به خیر گذشت ... خواستم این رو هم بگم که خدمت سربازی داخل همون سختی هاش و به خاطر شرایط روانی خاصی که بهش حاکمه - یه همچین مواردی رو هم داره و آدم دنبال یه دریچه می گرده برای تخلیه ی روانی خودش
و گاهی همین موضوع داستان هایی رو ایجاد می کنه که ...
به هر حال امیدوارم شاد باشید همیشه و برای همه دعا کنید که شاد و سلامت باشن و آرامش داشته باشن
اون آخرا برای ما هم دعا کنید - برای همه سربازا !
و من اون آخر آخر که یه مشکل ریزی هم برام پیش اومده و دیگه توکل به خدا !
حس جالبیه وقتی چند تا دوست با وفا پیدا می کنی ... دوستایی که خدا طوری تنظیمشون کرده که تمام تلاششون رو می کنن که یه جایی ... یه جوری ... رفاقتشونو بهت ثابت کنن ... دوستایی که اگر بهشون محبت کنی فراموش نمی کنن ...
حس باحالیه ... قبل از اذان صبح وقتی که هیچکس توی کوچه و خیابونا نیست باید بری پادگان ... از خونه میای بیرون و میبینی برقا قطع هستن و تاریکی همه جا رو فرا گرفته ... صدای نفس های خودتو می شنوی ... نه صدایی نه نوری ... وهم انگیز و عجیب
و خدا رو صدا میزنی و میگی " حس می کنم تنهام ... " و یهو یه صدای عجیبی می شنوی که ترجمش میشه " کی گفته تنهایی ؟ حواسم هست ... بچه ها رو فرستادم پیشت ... "
و بعد حس می کنی غیر از صدای پاها و نفسای خودت صداهای دیگه ای هم میاد ... و درخشش چند تا نور توی تاریکی که دارن به سمتت میان ...
اولش عجیبه ولی بعد که متوجه جریان میشی حس خیلی خوبی داره ...
بچه ها ...
میان کنارت و شروع می کنن به قدم زدن باهات ... شروع می کنی باهاشون حرف زدن و احوال پرسی ... و دعا می کنی که یه جوری بتونی محبت دوستاتو جبران کنی ...
همه ی دوستات - همه ی اونایی که خدا بهت هدیه داده ... تا توی تاریکی ... توی سرما ... توی اوج تنهایی و حتا ترس ... بیان کنارت و همه ی این مدل حس ها رو ازت دور کنن
باید از خدا تشکر کنی ...

In The Darkness
With Two Of Those Guys
Grey And White
!!! What a Gang
هنوزم چیزایی هست که فقط توی خواب میشه دید
خیلی بزرگ ... جوری که ذهن از تحلیلشون عاجزه
مثل یه کوه که دراز کشیدی جلوش و دوست داری نگاش کنی ولی اینقدر عظیمه که وقتی نگاش می کنی می ترسی
و وقتی نگاهتو می بری بالا حس می کنی الان از پشت میفتی ! هرچی چشمت میره بالاتر دستاتو به زمین محکم می کنی !
و ضربان قلبت میره بالا ... و با خودت میگی "پسر ... به نظرت من میتونم چشممو برسونم بالاش ؟"
حالت بد میشه ... سرت گیج میره ! اینجوریشو دیگه ندیده بودی ! حس می کنی زمین داره برعکس میشه ! مثل اینکه رو یه سطحی خوابیدی که شیبش داره بیشتر و بیشتر میشه ...
با خودت میگی این چه کوهیه ؟ و من چطور هنوز تونستم خودم رو جلوش نگه دارم ؟ چطور نمی افتم
و بعد عقلت به کمک تنها اطلاعاتی که میتونه درکشون کنه یه جواب مختصر بهت میده ... بهت میگه تو روی زمین خوابیدی و فقط یه کوه جلوته ! چطور می خوای بیفتی ؟ تو فقط فکر می کنی داری می افتی ! چون نمیتونی وضعیت رو درک کنی ...
بعد ازش می پرسی یعنی خیلی کوچیکتر از چیزیه که من دارم میبینم ؟ بهت میگه کوچیک نیست ... ولی خیلی معمولی تر از چیزیه که داری فکر می کنی !
3 بعدی به نظر میاد ولی اینطوری نیست ! تو فقط 3 بعدشو میتونی درک کنی پسر !
به مغزت میگی تو چی ؟
میگه منم مثل تو !
That Was Giant
But That Was Not There When I Decided To Show That To The Others
جمعه است ... نشسته بودم و توی تاریکی اتاقم فکر می کردم
به این چیزی که الان هستم ... راستش حس می کنم تنها چیزی که باید حس کنیم رو نمیتونیم حس کنیم و غرق شدیم در حاشیه ی موضوع
چیزی که الان هستیم ... به این فکر می کردم که شاید در آینده ای بسیار دور ... یا شاید جایی که دیگه زمانی مطرح نباشه و من دیگه اصلن انسان نباشم اما هنوز وجود داشته باشم، در حال فکر کردن به این لحظه باشم ... لحظه ای که در حال حاضر دارمش ... اما در اون زمان برای من مثل یک آرزوی محال باشه
اینکه توی این اتاق باشم ... و بعد بلند شم و برم طبقه بالا ... و وارد خونه بشم و مادر و پدر و برادرهام رو در حال مشاهده تلویزیون و صحبت با هم ببینم
شاید الان در همین لحظه بتونم به راحتی انجامش بدم ... ولی به این فکر می کنم که شاید روزی برسه که مدت ها گذشته از زمانی که دارم آرزو می کنم که دوباره بتونم این کار رو انجام بدم ... دوباره برگردم به خونه ای که یه زمانی درش زندگی می کردم روی کره زمین ... دوباره بتونم از اتاقم خارج بشم و برم طبقه بالا
دوباره راه پله رو طی کنم و به سمت نوری که از خونه به داخل راه پله تابیده میشه برم ...
و بعد از گذشت یه زمان بسیار بسیار طولانی به آرزوم برسم ... یک آرزوی محال که در حال درخششه ! و من بهش برسم ... وارد خونه بشم اعضای خونوادم رو ببینم ... مطمئنم دیگه در اون لحظه این یه صحنه ی معمولی نیست ... این قطعن قشنگ ترین و محال ترین چیزیه که من میتونم ببینم ...
فکر کردن به یه همچین روزی و اینکه همه ی اینها و حتا موجودیتی که در حال حاضر هستم تبدیل به یه خاطره و یه تصویر بشن برام خیلی سخته
شاید درک من هنوز خیلی تا رسیدن به حقیقت فاصله داره اما ...
راستش خیلی حس عجیبیه طوری که وقتی بهش فکر می کنم دلم برای خودم می سوزه ! اینکه اینقدر به این صحنه ای که ممکنه برام طبیعی شده باشه علاقه دارم که همین الان فکر می کنم در حال رسیدن به آرزوهام هستم ...
به این موضوع که فکر می کنم متوجه اصل قضیه و حاشیه اش میشم ... حاشیه اش چیزیه که در اون غرق شدیم ... اصل موضوع چیزیه که اگر روزی خاطراتی در ذهن ما باشه و بخواهیم یکیشون رو بر گردونیم ... برش می گردونیم ...
بقیه رو نمیدونم منتها خودم که فکر نمی کنم چیزی غیر از این رو بخوام ...
نمیدونم اصلن چرا خودم رو در افکارم بردم به یه همچین وضعیتی ... منتها فکر می کنم بد نباشه ... تا یه مقدار به چیزی که الان دارم فکر کنم
یه احتمال ریاضی 1 به بی نهایت که باعث شده من در این وضعیت قرار بگیرم ...
اوضاع فکری و روحیم خرابه و الان هم که این رو می نویسم حتا در وضعیتی نیستم که ادامه اش بدم ... نمیدونم میتونید این تصویر رو درک کنید یا نه ...
همین الان به یه خاطره مربوط به زمان کودکیتون فکر کنید ... یه خاطره خیلی خوش و دوست داشتنی ... و تصور کنید بتونید برای لحظه ای دوباره به اون خاطره برگردید و تجربه اش کنید ... وقتی برگردید هرگز دوست ندارید زمان بگذره و می خواهید تا ابد داشته باشیدش ...
و ممکنه با تکرار شدنش تازه بفهمید که چقدر ارزش داشته !
و حالا این موضوع رو درباره کل زندگیتون بررسی کنید ... در مورد عشق و علاقه ای که درون وجودمون هست ... و اینکه شاید روزی در موجودیت دیگری قرار بگیریم و این عشق و علاقه و خاطرات هنوز در وجود ما باشن اما حتا خودمون هم دیگه اینی نیستیم که الان هستیم
از خدا می خوام این آرزوی بزرگ رو برای همه ی ما تداوم ببخشه و قدر این لحظات رو بدونیم ... شاید اگر با عدد و رقم صحبت کنم بهتر باشه
فرض کنیم به دنیای دیگری رفتیم و تنها شدیم و هر روز آرزو می کنیم که یه بار دیگه بتونیم به این روزها برگردیم و پس از هزار سال آرزو کردن 1 روز به ما داده میشه که دوباره برگردیم به چیزی که در حال حاضر هستیم ...
حالا تصورش کنید ... فکر می کنم هر قدمی که بر میدارید رو می شمرید ... هر نفستون رو هم همینطور ! پدر و مادر و اعضای خونواده رو میبینید و در آغوش می گیریدشون دیگه نمی خواهید ازشون جدا شید ... حس می کنید ارزشش رو داشته که هزار سال دعا کنید ... و این همه سختی و تنهایی رو تحمل کنید
و وقتی اون روز بخواد به انتها برسه دوست دارید آخرین روز موجود بودنتون باشه ...
از خدای بزرگ که خدای همه ی رازها و آرزوهاست می خوام که همه ی ما و عزیزانمون رو حفظ کنه و تا ابد این حلقه ی ارتباطی بینمون که ساخته شده از عشق و محبت هست رو مستحکم نگه داره و 100 سال به عمر زمینی عزیزانمون اضافه کنه و هرگز این لحظات تبدیل به آرزو نشن
برای هممون آرزوی شادی و سلامتی و موفقیت می کنم ... و روزهای خوش غرق در برآورده شدن آرزوهای محال
سلام
یه جوری ام ! امروز داداشم هم رفت خدمت ! متاسفانه من خودم هم نبودم که همراهیش کنم ... افتاده شهرستان و من فکر می کردم حداقل امروز همون لحظه اعزام نمیشن و به فرض بهشون میگن برید وو عصر ترمینال باشید ...
راستش من هم آسیب دیده بودم و همین رو بهانه کردم تا هم آسیب دیدگیم خوب بشه به خواست خدا و هم بتونم همراهیش کنم و باشم ...
چون من میدونم چه حسی داره ... منتها خوب وقتی رسیدم خونه رفته بود !
امروز دو نفر دیگه از دوستام هم رفتن سربازی ...
دلم همه اش باهاشونه ...
میدونم چه حسی داره ... امشب ساعت حدود 9 داداشم زنگ زده خونه ... انگار هنوز نه بهشون جایی دادن و نه لباسی و ...
توی محوطه پادگان منتظر ! و توی حرفای مادرم یه جمله شنیدم ازش ... " دارم اذیت میشم" و فکر می کنم معنای این جمله رو خیلی خوب درک می کنم ... 14 ماه پیش یه همچین حسی داشتم و به طور کامل درکش کردم ! نمیشه توضیح داد !
و بعدش بیشتر ناراحت شدم چون اومدم توی اتاقم و دیدم به گوشی من هم زنگ زده ! شاید می خواسته با یه نفر صحبت کنه ! شاید من تنها کسی بودم که توی این شرایط می تونسته باهاش حرف بزنه و حرفش رو بفهمه منتها من نبودم !
خودم هم امروز رفتم تمرین ... رفتم استخر تا یه مقدار از این فکرا بیام بیرون و وقتی برگشتم خونه ناخودآگاه منتظر بودم وقتی وارد میشم داداشم یه گوشه ای باشه و سلام و احوال پرسی و ...
منتها دیدم محوطه کاملن تاریکه و در اتاق داداشم بسته است و تازه یادم اومد داستان چیه ! خودمونیم حالم بدجوری گرفتست !
نمیدونم چی بگم فقط امیدوارم به داداشم ... دوستام و همه ی بچه هایی که امروز رفتن خدمت و شاید یکی از غریب ترین روزای زندگیشون باشه امروز ... و به هیچ سربازی سخت نگذره ... و به هیچ آدمی ... به خصوص خوبا !
خلاصه براشون دعا کنید ... دیشب این موقع داشتم باهاش حرف می زدم و می گفتم نترس فردا میری وسایلتو میدن احتمالن 2 3 روز می فرستن بیاید تا آمادشون کنید ...
ولی خوب اینطور نشد و رفت و نگهشون داشتن ... در کل امیدوارم زود و راحت بگذره براشون و بعد هم همه اشون خدمت رو در بهترین و ساده ترین و ایده آل ترین حالت بگذرونن ...
پپپپپفففففففففففففففففففف ... همه اش تو فکرمه ! شدیم 2 تا ... اینم "اون یکی"مون

گرگ عاشق آهو شده بود
در شبی تاریک به دیدن او رفت
و درست هنگامی که برای دیدن آهو آماده می شد
با صحنه ای دردناک مواجه شد
آهو در حال عشقبازی با یک میمون بود ... پشت انبوه بوته های جنگل ... آنجا که گمان می کرد از چشم همه دور است
در تاریکی محض ... جایی که فقط یک گرگ می توانست آنها را ببیند
گرگ اندکی آنها را مشاهده کرد
از چهره اش نمی شد احساس خاصی را خواند ...
یک میمون ...
پس از اندکی درنگ ... راهش را عوض کرد و برگشت ...
شروع به دویدن کرد
حالا می شد غرور و خشم یک گرگ را در چشمانش دید
و حسی که فریاد می زد
از این به بعد آهو یک غذاست ...
چیزی که باید باشد ...

موسیقی متن
از اونجایی که ما از بچگی سگ داشتیم توی خونمون و هنوز هم داریم ( البته چندین سگ که هرکدوم به نحوی از ما جدا شدند تا به "فیدل" رسیدند ) من به سگ ها خیلی علاقه دارم
در کل من علاقه زیادی به سایر جانوران دارم و در نوشته هام از دایناسورها گرفته تا حیوانات زیاد دربارشون صحبت می کنم - منتها با سگ ها بهتر میتونم ارتباط برقرار کنم ... حس می کنم همونطور که من به اونها علاقه دارم اونها هم از من بدشون نمیاد و این حس از همون ابتدا بین ما رد و بدل میشه
خلاصه ... همین چند دقیقه پیش من داشتم از تمرین بر می گشتم و برای اینکه زودتر به خونه برسم از یه مسیر فرعی اومدم ... راستش نمیدونم این چه حسیه ولی وقتی با سگ ها برخورد می کنم درسته که هیچ حرفی بین ما زده نمیشه اما حس می کنم بعد از برخوردمون با هم حرف زدیم ! خلاصه توی راه که یه مسیر خیلی تاریک و شاید ترسناکی هم هست یه مرتبه چشمم به یه سگ افتاد که کنار راه ایستاده بود و داشت من رو نگاه می کرد !
راستش توی چهره اش یه خستگی و ناراحتی عجیبی دیدم و نتونستم جلوی خودم رو بگیرم ! یه مقدار جلوتر موتور رو خاموش کردم و پیاده شدم و برگشتم به سمتش ... سگ های ولگرد معمولن از آدم ها فراری هستند - البته این بستگی به محلی که اونها توش ولگردی می کنند هم داره و ممکنه اینطور نباشه
خلاصه اون سگ خیلی خسته شروع به حرکت کرد و من هم دنبالش راه می رفتم تا اینکه شروع کرد به تند تر راه رفتن ولی توان دویدن نداشت !
تا اینکه من صداش کردم ... حس می کنم از لحن صدامون متوجه حسمون میشن ! وقتی که صداش کردم سر جاش ایستاد و آروم سرش رو برگردوند و من هم شروع کردم باهاش حرف زدن ... دوست داشتم بدونه نمی خوام بهش آسیبی برسونم ... خیلی ناراحت بودم از اینکه چیز خاصی همراه ندارم تا بهش بدم بخوره ... به هر حال خیلی آهسته بهش نزدیک شدم - من فقط یه بسته پفک کوچیک توی جیبم بود که اون رو هم همینطوری خریده بودم که بخورم !
درش آوردم و یه دونه براش انداختم ... اومد نزدیک منتها نمیتونست ببینه پفک رو و حس و حال بو کردن هم نداشت
اما متوجه شد که می خوام چیزی بهش بدم که بخوره ! من هم دوباره یکی دیگه براش انداختم و دیدش و خوردش ! کم کم رسیدم بالای سرش ! سر بزرگی داشت اما جثه اش خیلی لاغر شده بود ... من یکی یکی بهش پفک میدادم و اون می خوردشون ... و بد کل بسته پفک رو براش خالی کردم ... خیلی گرسنه بود
دور گردنش یه قلاده و یه طناب خیلی سفت بسته شده بودند ... راستش هدف من از اول هم همونا بودن ! دستم رو گذاشتم روی سرش و نازش می کردم و آروم دستم رو بردم به سمت اون قلاده و تا دستم بهش خورد یه صدایی در آورد و دهنش رو باز کرد و برگشت به سمت دست من
من میدونستم که نمی خواد گازم بگیره و با این کارش می خواست بهم بفهمونه که دوست نداره به اون قلاده دست بزنم
البته اشتباه فکر می کرد چون نمیدونست من می خوام بازش کنم تا اذیت نشه دیگه ...
یه بار دیگه دستم رو بردم سمت قلاده و این دفعه تقریبن پارس کرد ... و من هم آروم سرش رو ناز کردم ولی فکر می کنم خیلی از سمت اون طناب و قلاده در عذاب بود و فکر می کرد من با این کارم ممکنه عذابش رو بیشتر کنم
بنابراین راهش رو کشید و رفت و هرچی صداش کردم دیگه برنگشت ... راستش از مسیری رفت که من نمیتونستم برم و از لای یه تور رد شد که من اصلا نمیتونستم از اونجا عبور کنم
فکری به سرم زد که برگردم و برم دور بزنم و بیام اون طرف تور سراغش ! اما تا برگشتم با صحنه جالبی مواجه شدم !
من توی یه گودی قرار داشتم که تقریبا از سطح زمین 2 متر پایین تر بود ... و به محض اینکه برگشتم دیدم بالای اون گودی حدود 10 تا سگ بزرگ و سر حال ایستادن ! برام جالب بود هیچ صدایی در نیاورده بودن و انگار داشتن این صحنه رو تماشا می کردن ! نمیدونستم از کی اونجا بودن ... اما راستش سگ ها در 2 حالت خطرناکن - یکی زمانی که توی قلمرو خودشون و یا صاحبشون هستند و یکی هم زمانی که به صورت گروهی با هم هستند و توی قلمرو خودشون قرار دارن ...
یه مقدار نگران شدم ...
ولی انگار اون سگی که رهبر اون دسته بود متوجه شد که من نیتم چی بوده ! معمولن در این شرایط سگ ها شروع به پارس کردن و حمله کردن می کنند اما اون سگ بی سرو صدا سرشو انداخت پایین و شروع کرد به دویدن و بقیه گروه هم پشتش رفتند ! و سگ داستان ما هم وقتی برگشتم خیلی دور شده بود
من سریع برگشتم خونه و یه مقدار خوراکی تهیه کردم و باز رفتم همونجا ! تقریبن متوجه شده بودم که محل زندگی این سگ ها کجاست و رفتم اونجا و داشتم دنبالشون می گشتم ...
نور ماه زمین رو روشن کرده بود و جز نور مهتاب روشنایی دیگه ای اونجا نبود ... همینطور که داشتم می گشتم دنبالشون متوجه یه جسم سفید روی یه برآمدگی از زمین شدم ... اون یه سگ بود که اونجا دراز کشیده بود ... وقتی اومدم نزدیکش بشم ترسید و بلند شد و رفت یه مقدار عقب تر ایستاد
من هم تمام چیزی که آورده بودم رو همون جا خالی کردم ... به امید اینکه این دوستای بی زبونم بیان و یه مقدار ته دلشون رو بگیره
راستش همیشه به این فکر می کنم که در طول زندگیم شاید نتونستم به هیچکس کمکی بکنم ... اما شاید نیاز این موجودات در حدی باشه که بتونم یه مقدار خوشحالشون کنم ... نمیدونم چرا این موضوع رو توی وبلاگم نوشتم در صورتی که موارد مشابه دیگری هم برام اتفاق افتاده
شاید این بار یه حس عجیبی داشت ! به خصوص وقتی برگشتم و دیدم یه گله سگ دارن بهم نگاه می کنن و بعد بدون هیچ صدایی رفتن !
من هنوز نمیدونم اونها در اون لحظه داشتن به چی فکر می کردن ... ولی مطمئنم چیزی هست که هنوز ما درکش نکردیم و اونها مدت هاست که دارن باهاش زندگی می کنن ... شاید یه حس خاص ... گاهی فکر می کنم اگر به صورت جزئی به موضوع نگاه کنیم - شاید در همه موارد نتونیم خودمون رو برترین موجود زنده بدونیم
در هر صورت ... هوا داره سرد میشه ... اگر شما هم مثل من هنوز اونقدر قدرتمند نشدید که به آدم ها کمک کنید - سعی کنید از همین حیوونا شروع کنید ... تمرین خوبیه !
