به نام تفاوت

به نام تفاوت

به نام تفاوت

درود به شما

با تشکر از اینکه از وبلاگ من بازدید می کنید.

در صورت تمایل میتونید برای ارتباط با من از قسمت نظرات استفاده کنید.

شاد و سلامت و موفق باشید.

بایگانی
توی پادگان بودم ... فرمانده ما 2 3 هفته ای هست که به علت یه عمل جراحی از قبل پیش بینی شده و یه عمل پیش بینی نشده بستریه و پادگان نمیاد ... به هر حال امیدوارم سریع تر بهبود پیدا بکنه و ازتون می خوام قبل از خوندن ادامه متن برای بهبودشون دعا کنید چند ثانیه ...

قبلن ما و یکی دیگه از قسمت های پادگان همگی یه جا بودیم ... فقط چند تا سرباز بودیم و فرمانده هامون جای دیگه بودن و فقط گاهی میومدن یه سری به ما میزدن 

اما چند هفته پیش ما به ساختمان جدیدی منتقل شدیم و هر قسمت جدا شد و الان فقط من و دوستم و فرماندمون توی یه اتاق هستیم ...

دوست من روز آخر هفته رو با من هماهنگ کرد و قرار شد بره مرخصی ... روز آخر هفته من تنها بودم ... مثل همیشه تنهایی فرصت خوبیه برای فکر کردن

یکی از سربازای پادگان وقتی مشغول فکر کردن بودم اومد پیشم و من داشتم با دقت بهش نگاه می کردم ... گفت سلام امروز چطوری؟

یکم حرف زدیم و رفت ... سوال جالبی بود ! "امروز چطوری ؟"

تمام افکارم متوجه موضوع جدیدی شدن ! اینکه آیا من واقعن وسط یه پادگانم ؟ آیا این دوستم واقعن یه سربازه ؟ 

با خصوصیات بعضی از بیمارای روانی آشنایی دارم ... البته اسمی که روشون میذارن بیمار روانیه اما ممکنه تنها آدمای سالمی باشن که تا حالا دیده شدن 

اونا ممکنه توی یه دنیای دیگه زندگی بکنند و واقعن چیزی که ما حس می کنیم رو حس نکنند ! به فرض اینکه توی یه آسایشگاه روانی بستری و تحت مراقبت باشن اما فکر کنن که مثلن توی یه پادگان در حال خدمت هستند !

به این فکر می کردم که از کجا معلومه که من الان یه بیمار روان پریش نیستم ؟ چطور بدونم الان تحت مراقبت نیستم ؟ افرادی که میبینم سربازن یا دکتر و پرستار ؟ اصلن چرا باید چیزی وجود داشته باشه و ما به هر دلیلی نتونیم ببینیمش و یا بهتر بگم - چیزی که میبینیم اون چیزی نباشه که بقیه میبینن !

این سوالات مثل یه بذری بودند که در ذهن من کاشته شدند ! و من رهاشون نکردم و توجهم رو متوجهشون کردم و مثل همیشه رشد کردند ! کم کم تبدیل به یه درخت شدند که شاخه های زیادی داشت

و شاید مشابه خیلی از مواردی که تا به حال رخ داده ... داشت به سمت نقض و یا شاید بهبود دیدگاهم نسبت به هرچیزی که تا به حال احساس می کردم رشد می کرد

کم کم این سوال اومد توی ذهنم دوباره ... که آیا اصلن چیزی که من میبینم وجود داره ؟ من مدتیه که دیگه به ذهنم به اون صورت اعتماد ندارم ... وقتی یه بیمار روانی میتونه دنیا رو به شکل دیگری ببینه ... یعنی میشه دنیا رو به اشکال دیگری هم دید ... البته زمانی که ذهن به صورت دیگه ای کار بکنه 

اما واقعیت کدومه ؟ شنیدم میگن بعد از مرگ آدم طعم واقعی همه چیز رو می چشه و زندگی رو با مرگ مثل جنینی که توی شکم مادرشه و انسانی که داره زندگی می کنه و دیگه همه چیز رو از طریق یه لوله دریافت نمی کنه مقایسه کردن !

ما با این درک محدود ... توی دنیایی که به جرات میتونم بگم هیچی ازش نمیدونیم قرار هست چه چیزی رو تجربه کنیم ؟ 

میتونم روزی رو تصور کنم که از این خواب بیدار میشم و با حقایق بیشتری آشنا میشم اما نمیتونم تصور کنم که اون حقایق چی هستند !

فقط میدونم و مطمئنم که در اون لحظه با خودم میگم "وای ! اینها همه جلوی چشم من بودند ... چطور متوجه اشون نشدم !"

من کاملن این رو حس می کنم که مغزم در اختیار خودم نیست و طوری که دوست داره کار می کنه ! من نمیتونم به چیزی که رنگش رو سبز میبینم بگم قرمز چون مغزم داره اون رو سبز میبینه ! من فقط دارم از اطلاعاتی که در اختیارم قرار می گیره استفاده می کنم !

با دوستم "باد" صحبت می کردم پریشب در این رابطه ! گفتم از کجا معلوم که تو اصلن وجود داشته باشی ، یا با فرض اینکه وجود داشته باشی من از کجا بدونم دارم تو رو به همون صورتی که هستی میبینم ؟ دراز کشیده بودم روی زمین و "باد" رو صندلی نشسته بود ! گفت من هستم ! گفتم خوب چطوری ثابت می کنی ؟ گفت چاقو بردار منو زخمی کن ! راه حلاشو دوست دارم همیشه ... گفتم خوب وقتی من تو رو اینجوری ببینم قطعن برای زخمی شدنت هم یه تصویری میسازم توی ذهنم ...

و واقعن چرا باید اون رو زخمی کنم ؟ خودم رو هم اگر زخمی کنم همون نتیجه رو داره ! منتها آیا من مقابل یه تبانی بین ذهنم و دنیایی که درونش زندگی می کنم قرار گرفتم  ؟ و یا شاید اون دنیا رو هم ذهنم ساخته تا من رو بیشتر متوجه اون تبانی بکنه تا خودش !

نمیدونم ... من نمیتونم دقیقن بگم الان کجا هستم !  فقط میدونم حس می کنم داخل اتاقم هستم و دارم به یه موزیک خیلی جالب گوش میدم و این مطالب رو می نویسم ! اگر این موزیک هم ساخته ذهن من باشه از داشتن یه همچین ذهنی راضی ام !

راستش قبل از نوشتن متن خیلی بهتری توی ذهنم بود منتها مشکل من اینه که عادت ندارم قبل از نوشتن جایی ذخیرشون کنم که از خاطرم نره ! در هر صورت اگر مطلب خاصی به ذهنم برسه که فراموشش کردم حتمن اینجا اضافه اش می کنم ...

من استدلال ضعیفی دارم ! حس می کنم جواب خیلی از سوالاتم رو خودم دادم قبلن منتها الان که به اون اطلاعات احتیاج دارم نمیتونم ارتباطشون بدم به این سوال ! برم فکر کنم یکم بیشتر ...

امروز 31 مرداد ! ساعت همین الان شد 9 - شب خوبیه خدا رو شکر ...


از صبح تا حالا دارم دائم با خودم میگم "اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ ... "


سال گذشته در همین لحظه داشتم توی این وبلاگ یه مطلب جدید می نوشتم ! 


یادمه داشتم در این مورد می نوشتم که فردا قراره برم سربازی ! و از حسی که داشتم و افکاری و سوالاتی که در موردش توی سرم بود صحبت می کردم !


و الان همه ی اون سوالات به همراه پاسخشون خاطره شدن !


1 سال گذشت ... 


سال گذشته رو یادمه که چقدر دوست داشتم سریع تر خدمتم شروع بشه ... و منتظر یه تغییر توی زندگیم بودم


و الان بعد از گذشت یک سال حس می کنم اون تغییر انجام شده و دوست دارم سریع تر تمام بشه خدمتم ...


خدا رو شکر می کنم ... همیشه همراهمونه ! امیدوارم هیچوقت ازش دور نشیم با کارامون ... خدا که از کسی دور نمیشه ...


راستش حرف زیادی برای گفتن ندارم - یعنی حرف هست منتها شاید فعلن اون حسی که کمک می کنه تعریفشون کنم وجود نداره


امیدوارم این مدت باقیمونده هم برای همه سربازا خیلی عالی بگذره ... امیدوارم سربازی برای هیچکس سخت نباشه ! و در کل امیدوارم زندگی همه براشون سرشار از آسایش و راحتی باشه و سلامتی و موفقیت و همه آپشن های خوبی که یه زندگی ایده آل میتونه داشته باشه


و در نهایت آرزوی سلامتی دارم برای عزیزانمون که در کنار سلامتی بهترین نعمت های خدا هستند 


برای همتون بهترین ها رو آرزو می کنم


ما رو هم آخر دعاهاتون به یاد داشته باشید 


درود ! یکی از مسائلی که این مدت من رو به خودش درگیر کرده موضوع جبر و اختیار هست ... گفتم سریع تر بنویسمش تا از یادم نرفته !


به این فکر می کردم که آیا واقعن ما در زندگی اختیار داریم ؟ خیلی اوقات از دید یه برنامه نویس به سیستم خلقت نگاه می کنم ! البته نه اینکه من برنامه نویس باشم - ولی دیدش جالبه !


به اینکه فرضن میشه دائم و دائم تر برنامه هایی نوشت که نسبت به برنامه های قبل از خودشون از هوشمندی بالاتری برخوردار باشند ... 


اصلن اساس ایجاد علمی به نام هوش مصنوعی در همین خلاصه میشه ... در برنامه های ساده ما از برنامه می خواهیم که در مواجهه با یک سری شرایط خاص اقدامات خاصی رو انجام بده ! کم کم که هوشمندش می کنیم شرایط خاص رو بهش میشناسونیم و یک سری آپشن در اختیارش قرار میدیم به همراه یک سری قوانین ... و ازش می خواهیم زمانی که با شرایط خاصی مواجه شد با بررسی قوانین و آپشن هایی که در اختیار داره بهترین تصمیم رو اتخاذ بکنه ...


و این موضوع دائم در حال پیشرفته - کم کم ما داریم به سمتی میریم که چیزی که از کامپیوتر می خواهیم به حداقل برسه یعنی ما دقیقن بهش نمیگیم ازش چی می خواهیم ... منتها داریم دامنه اطلاعات - قوانین - شروط و ... ای که برای رسیدن به هدفی خاص باید در اختیارش قرار بدیم رو افزایش میدیم ... یعنی سعی می کنیم هرچیزی که بهش احتیاج داره برای تحلیل کردن رو بهش بدیم ... و ازش بخواهیم خودش تصمیم بگیره 


اما سوال اینه که ... آیا واقعن کامپیوتر داره خودش تصمیم می گیره ؟ من موضوع رو آوردم توی کامپیوتر تا در ابتدا بتونم به صورت ساده تر مفاهیمی که توی ذهنم هست رو بیان کنم و بعد برسیم به اصل موضوع


چیزی که هست اینکه تمام عملیاتی که یک کامپیوتر انجام میده در نهایت ختم میشه به یک سری قوانین ریاضی و اعداد 0 و 1 ...


یعنی در اوج هوشمندی اگر بخواهیم میتونیم برنامه ای بسازیم که تشخیص بده یک کامپیوتر با توجه به اطلاعات و اختیاراتی که در اختیارش هست ( حالا هرچقدر کم یا زیاد ) زمانی که با مسئله X مواجه میشه چه تصمیمی می گیره ! اگر یه برنامه ساده باشه خودمون هم میتونیم محاسبه اش کنیم ... اگر برنامه سنگین باشه ممکنه ما به سادگی قادر نباشیم محاسبه اش کنیم - فرضن بازی شطرنج ! منتها میتونیم برنامه دیگه ای بسازیم که این رو برامون محاسبه بکنه


قصدم اینه که این موضوع رو راجع بهش صحبت بکنم که به هر حال میشه نتیجه رو محاسبه کرد ! به صورت کاملن دقیق ...


خوب این موضوع رو یه مقدار بازش کنیم و بریم سراغ خودمون ! ما دقیقی چی هستیم ؟ موجودات هوشمندی که فکر می کنند اختیار دارند ! نمیدونم درست فکر می کنیم یا نه منتها میشه بردش زیر سوال !


فرض کنید دارید توی خیابون با ماشین حرکت می کنید و یه مرتبه یه ماشین که از خیابون دیگری دور میدون داره وارد مسیر شما میشه بدون اینکه متوجه باشه میزنه بهتون ! ( خدا نکنه البته ) 


پیاده میشید و متوجه میشید طرف مسافرکش بوده ... و زمانی که مسافرش داشته کرایه مسیر رو بهش پرداخت می کرده دقیقن با زمانی که شما نزدیکش بودید مطابقت زمانی پیدا کرده و ایشون هم حواسش پرت شده و با شما تصادف کرده 


شاید با خودمون بگیم این آقا اختیار داشته و میتونسته در اون زمان حواسش رو جمع رانندگی بکنه ! اما آیا واقعن همینطوره  ؟


توی مبحث ژنتیک شاید بدونید که اطلاعات بسیاری درون ژنوم ( یا دقیق تر بگیم DNA ) موجودات وجود داره که خصوصیات اون فرد رو در نهایت تشکیل میدن 


سوال من اینه که آیا با توجه به خصوصیات اون افراد و شما - اتفاق دیگری هم میتونسته رخ بده ؟ یعنی اینکه اون فرد مسافر دقیقن در همون لحظه ( بنا به خصوصیاتیش که خودش هم از اونها بی خبره ) تصمیم میگیره کرایه بده و اون راننده هم دقیقن در همون لحظه توی اون شرایط که قرار می گیره تصمیم می گیره حواسش رو متمرکز گرفتن کرایه بکنه


اینکه اونها دقیقن در لحظه عبور شما در اون محل قرار داشتن هم با کمی تفکر میشه به همین خصوصیاتشون و شرایط دنیایی که در اون قرار داریم و ... مرتبط کرد ! یعنی اون مسافر بر حسب خصوصیات درونیش در لحظه ای خاص تصمیم گرفته که به جایی خاص بره و اون راننده هم در همون لحظه برای سوار کردنش در اون نقطه حضور داشته که اون هم بر می گرده به خصوصیات راننده ...   و بعد هم ادامه داستان طی شده و به این اتفاق منجر شده 


و خلاصه اینکه شما هم طبق خصوصیاتی که دارید در اون لحظه اونجا هستید و افکارتون طوری کار می کنند که کاملن حواستون جمع رانندگی نیست و تصادف می کنید


شاید بررسی این موضوع خیلی پیچیده  و سنگین باشه ... اما من حس می کنم اگر ما مجهز به سیستمی بودیم که میتونست تمام اطلاعات هستی رو در خودش جای بده و تحلیل بکنه ... دقیقن میتونست محاسبه بکنه که شما در این لحظه با هم تصادف خواهید کرد ... 


گرچه این اطلاعات رو حتا نمیشه مقدارش رو محاسبه کرد ... اما به هر حال اگر اینطور فرض کنیم که چنین سیستمی در اختیارمون بود شاید به راحتی به کمک قوانین جهان میتونستیم همه چیز رو پیش بینی کنیم


توی آیات قرآن هم زیاد داریم که در کتاب خدا همه چیز ثبت شده  با تمام جزئیاتش ! من خیلی به این فکر می کردم که اون کتاب چطور میتونه همه چیز رو در خودش داشته باشه و اگر چنین هست و همه چیز داخلش ثبت شده - حتا اینکه اگر برگی از درختی سقوط می کنه چند تا چرخ میزنه تا به زمین برسه ... پس اختیار ما چی میشه ؟ 


و بعد گفتم شاید دقیقن مشابه همون صفر ها و یک هایی هستیم که در کامپیوتر وجود دارند و به تنهایی فقط معنی درست و غلط میدن اما زمانی که به صورت گیگابایتی در کنار هم قرار می گیرن میتونن حتا چیزی شبیه به اختیار رو در سیستم شبیه سازی بکنند


اما شاید واقعن اختیار اونطوری که دیده میشه در کار نباشه - و در اصل اون خصوصیات تعریف شده و قوانین و آپشن ها هستند که به این صورت استفاده میشن فقط !


حتا اگر فرض کنیم آپشن ها و قوانینی که در اختیارمون هست هم به بی نهایت میل می کنند - شاید باز هم اینکه ما کاملن مختار هستیم یا نه احتیاج به تفکر داشته باشه


شاید کتاب خدا که در آیات بهش اشاره میشه چیزی جز قوانین دنیا نباشه که خوب این قوانین رو مشخصن فقط خدا میتونه درک بکنه ... اما اگر قانون رو در اختیار داشته باشیم میتونیم متوجه بشیم چه شرایطی به وجود میاد و اون شرایط ما رو به چه نتیجه ای خواهند رسوند 


برای خود من خیلی جالبه ... اینکه ما حس می کنیم اختیار داریم - اینکه من همین الان دارم به این فکر می کنم که میتونم دیگه ننویسم ! و این کار رو نمی کنم و می نویسم ! این هم شاید چیزی باشه که در وجود من تعریف شده 


اما باز هم در کنارش نظریه ای داریم به نام جهان های موازی - که قبلن هم در مودش گفتم ... در همین لحظه ساسان دیگری در جهانی دقیقن مشابه  این جهان وجود داره ... که تصمیم می گیره دیگه ننویسه و این کار رو انجام میده ! و از این جا به بعد زندگیش با زندگی من متفاوت میشه


اما احتمالن اون هم جز قوانینی هست که تعریف شدند ! یعنی شاید فرق من و اون ساسان فقط استفاده از 2 آپشن Continue یا Quit باشه که خوب بر میگرده به قوانینی که باعث شدن من الان اینجا باشم و دنیای اطرافم این شکلی باشه


و شاید چیز خیلی خاصی نباشه !


در هر صورت من هنوز به هیچ نتیجه ای در این مورد نرسیدم ! فقط خواستم از این زاویه هم به داستان نگاه بکنم ... دعا کردن ... کمک کردن ... تغییراتی که به وسیله دعا در دنیا میدیم و ... هم شاید خیلی ساده قابل تعریف و پیش بینی باشند و جزئی از خصوصیات ما باشند


اگر اینطور به موضوع نگاه بکنیم شاید تمام قوانینی که برای زندگی کردن در کنار هم ایجاد کردیم تغییر بکنند ! شاید هیچکس به خاطر عمل خوبش تشویق و هیچکس به خاطر عمل زشتش مجازات نشه ... چون چیزی غیر از این نمیتونسته رخ بده !


این موضوع در عین حالی که بسیار پیچیده هست بیانش خیلی سخت نیست ... به همین دلیل شاید چیزی باشه هنوز که بیانش کار من نباشه ! و من اون رو در افکارم لحاظ نکردم و شاید این نتیجه گیری خیلی سطحی باشه


من نمیدونم ! فقط یه بار دیگه ذهنم خودم و دنیای اطرافم رو برد زیر سوال 


شما هم بهش فکر کنید و اگر چیزی به ذهنتون رسید خوشحال میشم با من هم در میون بذارید تا در موردش صحبت کنیم


شاید فکر کنید خوندن این متن میتونه در روند افکارتون و دیدتون به برخی مسائل برای لحظه ای تغییر ایجاد بکنه - اما اگر بهتر به همین متن فکر کنید شاید باز به این نتیجه برسید که اون تغییری هم که احساس می کنید تغییره واقعن تغییر نیست و جزئی از روند ادامه کارتون بوده با توجه به ویژگی های درونیتون و اینکه در این لحظه به این شرایط خاص رسیدید !


بهتره بقیه اش رو بذاریم برای خلوت خودمون ! اما در هر صورت خدا پشت و پناهتون ... همین چیزاشه که باعث شده به راحتی بهش بگم خدا ... 


همینکه به این قشنگی مختار و جبار رو با هم درگیر کرده و الان هم داره صحبت ما رو در موردشون مشاهده می کنه ...


شاید جمله خیلی احمقانه ای باشه اما گاهی دوست دارم بدونم الان خدا به چی داره فکر می کنه !


و بعدش با خودم میگم اصلن نباید چیزی به نام فکر کردن رو به خدا نسبت داد چون فکر کردن نواقص زیادی داره و خدا بی نقصه و ... 


و کم کم باز بحث جدیدی باز میشه که ... 


از عوارض سربازیه جدی نگیرید !


شما رو به خدای بزرگ می سپارم !


 
 
WTF
 
 
He Knows Everything About It


6-3


موش آویزان ( تصویر 3-6 )


موش های آویزان حیوانات موزی و معمولن نفرت انگیزی هستند


تمرکز اصلی این جانوران روی آویزان شدن است


و در بسیاری از موارد سرقت نیز در لیست علاقه مندی های آنها ذکر شده است


همانطور که در تصویر مشاهده می کنید عضوی غیر طبیعی در اینگونه موجودات به آنها در آویزان شدن کمک می کند


به گونه ای که انسان نمی تواند این کار را انجام دهد ! بدون استفاده از پا یا دست آویزان می شوند


نکته ی دیگری که در عکس هم قابل مشاهده است عدم احساس خستگی از آویزان ماندن است ! 


مشاهده می کنید که موش از این کار لذت می برد


به گفته محققین ذات این موجودات ریز و خنده دار با آویز شدن پیوند خورده و هرگونه اقدامی جهت تغییر این ویژگی ذاتی در اینگونه موجودات کاملن بی نتیجه بوده و جز اتلاف وقت ثمره ای نخواهد داشت


شاید بهترین راه برای مقابله با این موجودات به حداقل رساندن آویزها ( هرچیزی که بتوان به آن آویزان شد ) و پاک کردن محیط از چیزهایی که این موجودات به آن علاقه دارند باشد


اطلاعات دقیقی در مورد چگونگی تولد و زاد و ولد این موجودات در دسترس نیست و رگ و ریشه آنها سوالیست که ذهن اندیشمندان را به خود مشغول کرده


موفق باشید






اینجا سرشار از سکوت است 


و من و او تنها هستیم


گرم صحبت ... از صحبت کردن با او خوشم می آید ! حس می کنم تنها کسی است که از گوش دادن به صحبت ها و بسیاری از چرندیاتی که تولید ذهن ناهنجار من هستند خسته نمی شود


اگر موضوع خنده داری را برایش تعریف کنم خوشش می آید و می خندیم ! اگر ناراحت باشم و مشغول صحبت باشیم به خوبی به حرف هایم گوش می دهد


خیلی اوقات واقعن من را تخلیه می کند ! تا به حال او را در آغوش نگرفته ام ... اما گاهی خیلی به هم نزدیکیم ! 


گرچه برعکس این موضوع هم زیاد اتفاق می افتد ... بسیار پیش می آید که با هم درگیر می شویم ! سرزنشم می کند ! و من هم در بسیاری موارد با او موافقم 


خیلی اوقات هم دوست ندارم سرزنشم کند ! انگار دوست دارم اشتباه کنم


اما خوب چه لحظات صلح و چه در لحظات این چنین - تاثیر خوبی روی من می گذارد


حداقل چیزی که بودنش کنار من دارد این است که احساس تنهایی نکنم ! 


گاهی دلم می خواهد با کسی به یک موسیقی گوش کنیم ! و او تنها کسیست که همیشه برای انجام یک همچین کارهایی حاضر است


یک هندزفری در گوش من و یک هندزفری در گوش او ! و یک موسیقی زیبا ... و صحبت درباره حسی که به من می دهد و اینکه این حس با وجود او قدرت پیدا می کند


خیلی اوقات در خیابان سر و کله اش پیدا می شود ! در میان جمعیت ... و ادامه مسیر را با هم طی می کنیم


گاهی اینکه با هم صحبت می کنیم باعث تعجب مردم می شود ! 


بگذریم ... هم صحبت خوبیست ! خیلی اوقات من را از شر خودم هم نجات می دهد ! 


فکر می کنم او تنها کسیست که من را درک می کند ! گرچه گاهی اوقات روی کاغذ می نویسم "من را با او تنها نگذارید - چون در تنهایی ممکن است چیزهایی از او یاد بگیرم که عمومیت چندانی نداشته باشند !"


اما خوب ... این کاغذ ها هم طعمه سطل آشغال می شوند ! انگار خودم هم بدم نمی آید ...


به هر حال ... در حال حاضر تازه از هم صحبتی با او برگشته ام و زمانی که نیست تمرکزم را رویش از دست می دهم


امیدوارم دفعه ی بعد خودش هم باشد تا بیشتر و بهتر توصیفش کنم ! شاید این نوشته را هم تغییر دادم چون چندان جالب نشد


اما به عنوان یک چرک نویس فعلن همین جا باشد 


راستی یادم رفت معرفیش کنم ! نام او "من" است !


بعضی ها زیاد میبازن 

اما بازنده نیستن

اگر فقط خودشون هم باقی بمونن و همه چیز از دست بره هنوز خیلی چیزا برای از دست دادن دارن

هنوز خودشون هستن ...

اما بعضی ها بازنده ان ! دیگه چیزی برای از دست دادن ندارن

چون نه هیچی دارن نه هیچی هستن !

به نظرم این خیلی مهمه که بازنده ها رو به حریممون راه ندیم ! 

اونایی که بازنده نیستن - هر باختی که تجربه کردن فقط یه راه بوده که به شکست ختم می شده

کسی که شکست می خوره بازنده نیست

و اگر به حریممون راهشون بدیم برنده میشیم

به راحتی راه هایی که به باخت ختم میشن رو یادمون میدن !

اما بازنده ها تنها چیزی که به ما منتقل می کنن

باخته !

به راحتی باخت رو به عنوان یه راه نشونمون میدن !

اگه به حریمت وارد شدن به صورت زامبی واری باختن رو بهت منتقل می کنن

و کم کم تو هم میشی یه بازنده !

برنده باش - حتا اگه قراره دیگه کسی رو توی حریمت راه ندی !

اصلا به قول پائولو کوئیلو ... برنده تنهاست !

( اینم شد حاصل شب زنده داری ما در این شب جمعه که داره پستشو تحویل صبح میده که بره استراحت کنه )

زیاد پیش می آید که شبی ساکت را تجربه کنم 


گاهی یک شب ساکت برای من فقط یک شب ساکت است ... 


من هم می خوابم ! 


گاهی خیلی ساکت است ... انگار هیچکس در دنیای من نیست !


به زحمت خودم را می خوابانم !


گاهی آنقدر ساکت است که به نظر می آید من در دنیای هیچکس نیستم !


خواب باشد برای بعد !

TF !