یه مقدار همه چیز یه مرتبه تو ذهنم تازه شد - و این تازگی پیچیدگی خاصی همراه خودش داشت
گفتم تا تازه و پیچیدست یه جا ثبتش کنم ! داشتم به دنیایی که داخلش هستیم فکر می کردم ... اینکه چه خواصی داره - از 3 بعد متصل به اون یکی بعدش گرفته تا همه قوانین ساده و پیچیدش !
این دنیای ماست ! ولی خوب عادت کردیم همه چیز رو بنویسیم تا به صورت قانون در بیاد - و اگر به کمک روابط توضیح داده نشه - انگار که مربوط به خارج از این دنیاست
راستش من خیلی به این جهان فکر می کنم و اینقدر وارد جزئیاتش میشم که "حد نداره" و این بی حد بودنش به معنای واقعی کلمه جایگزینی در این جمله نداره
گاهی حس می کنم تمام قوانینش رو دارم درک می کنم - اما انگار به زبان بنی بشر نوشته نشدن که بشه توضیحش داد - نه میتونم بنویسم و نه میتونم چیزی رو که درک می کنم بیان کنم ... کار بسیار سختیه
اما خوب خیلی اوقات مثل یه راهرو یا لوله ای که خیلی بیش از ظرفیتش داره ازش عبور می کنه و این باعث شده که همه چیز داخلش گیر کنه - یه مرتبه بر اثر فشار یه چیزایی با فشار پرتاب میشه بیرون ! یعنی بالاخره بعضی چیزا بیرون میان اما به خاطر همون فشار ناشی از ظرفیت کم - ممکنه هیچ کنترلی روشون نباشه
به هر حال دارم روی نحوه کنترلش فکر می کنم
بچه تر که بودم این موضوع ذهن من رو مشغول کرده بود که نیرو با چه سرعتی منتقل میشه ؟ و به فرض اگر یه طناب از اینجا به مریخ متصل باشه و ما از این طرف بکشیمش ( طناب ایده آلی رو فرض می کردم ) دقیقا همون لحظه اون سمتش هم کشیده میشه ؟
و در ادامه با فرض اینکه پاسخ مثبت باشه - موضوع رو ربط میدادم به نسل جدیدی از ارتباطات و فناوری هایی که میشه از دل این موضوع خلق کرد - Teleport و یا مخابره پیام ها با سرعت خیلی زیاد و ...
الان پاسخ سوالاتم رو گرفتم و اما به علت خیلی محدودیت هایی که به اجبار باهاشون روبرو هستیم هنوز فرصت نشده که بهشون جامه عمل بپوشونم !
اما موضوع دیگه خارج شدن از این دنیای 3 بعدی و قوانینش بود ! و شاید هم در "جایی خیلی ریز در همین دنیا" !
نمیدونم چطور توضیحش بدم - کم کم پیش بریم - جاذبه زمین با دور شدن ازش کم میشه - نور خورشید در منظومه های دیگه در راه شیری به این شدت نیست - صدای زنگ مدرسه خونه ها مجاور رو اذیت می کنه اما خونه های توی یه شهر دیگه رو آزار نمیده
می خوام راجع به انواع و اقسام نیروها - قوانین و ... "فیزیکی" صحبت کنم - و اینکه شاید فیزیک خیلی محدوده !
احساسات ما در کجای این دنیا تعریف میشن ؟ چرا عشق مادر به فرزندش چه در فاصله 1 متری و چه در فاصله 1000 کیلومتری تغییری نمی کنه ؟
چرا حس علاقه حتی بعد از فوت یکی از 2 طرف تفاوتی پیدا نمی کنه ؟ چرا این مورد به فاصله و به ابعاد دنیای ما مربوط نمیشه ؟
و موارد شبیه بهش !
یه بحثی هست به نام جهان های موازی - که میگه جهان هایی داریم که در اونها باز هم از ما وجود داره - خیلی بحث جالبیه - همین لحظه ممکنه یه ساسان دیگه توی یه جهان دیگه تا همین جای زندگیش با من کاملا یکی بوده باشه و در این لحظه که من هنوز دارم به نوشتن ادامه میدم - اون نوشتن رو قطع کنه و همین موضوع باعث بشه که باقی زندگیش شکل دیگه ای پیدا بکنه
وقتی یه شکل 3 بعدی رو - مثل کره - به صورت 2 بعدی در میاریم ... شکلش شبیه به دایره میشه - حالا 2 نقطه روی کره رو فرض کنید ( 2 سر قطر کره ) ... زمانی که 3 بعد به 2 بعد تبدیل میشه و کره به دایره تبدیل میشه --- اون 2 نقط که ممکن بود روی کره فاصله بسیار زیادی از هم داشته باشن - حالا افتادن روی هم و دیگه از هم فاصله ای ندارن
مثل سایه ی یه آدم 3 بعدی که روی زمین افتاده - و دیگه پشت کمرش و روی نافش با هم فاصله ای ندارن !
حالا اگر همین بلا رو سر دنیایی با ابعاد بالاتر از 4 بعد بیاریم چی ؟ یعنی دنیای 4 بعدی ما سایه ی دنیایی با ابعاد بالاتر باشه ...
و یا از همین دنیا یه سایه ایجاد کنیم با ابعادی کمتر - که به فرض بعد 4 ام یعنی زمان حذف بشه و گدشته و حال آینده در دنیای جدیدی که ساختیم همه توی یه نقطه جمع بشن
شاید غیر قابل درک باشه - اما قبلا هم حس می کردم یه جاهایی توی زندگیم یه نفر که خارج از من نیست باهامه - همیشه با خدا صحبت می کردم و تنها یاور و باورم بود - اما یه جاهایی احساس می کردم واقعن خودم رو حس میکنم
حس می کنم بعضی نیروها ... یا چیزهای دیگه که شاید به صورت لفظی ازشون به عنوان نیرو یاد می کنیم ... وابسته به ابعاد دنیایی که داخلش هستیم نیستند ... و اگر این ابعاد روشون تاثیر نذاره معنیش اینه که نه فاصله اونها رو تغییر میده ... نه زمان و نه ... و به سادگی حتی از یه دنیای دیگه قابل انتقال هستند
گرچه هنوز نمیدونم چیزی که دارم راجع بهش صحبت می کنم دقیقن چیه ! ولی مطمئنم وجود داره ! نه به این خاطر که حسش می کنم ... به این دلیل که اگر بشر بخواد همیشه پیشرفت بکنه بالاره باید روزی به همچین چیزی برسه وگرنه در یه مرحله لی پیشرفتش متوقف میشه و دیگه چیزی توی این دنیا باقی نمونده که بخواد پیدا بکنه !
این ها بیانشون خیلی سخته ! دوباره مثال میزنم ... 2 تا سر 1 کاغذ رو در نظر بگیریم - روش 2 تا نقطه بذاریم - این رو فرض کنیم که دنیای ماست و فاصله اون 2 نقطه در حقیقت زمان هست - یعنی یکی از اون یکی خیلی جلو افتاده
حالا کاغذ رو تا کنیم تا 2 نقطه بیفتن روی هم - گرچه این از نظر علمی هم ثابت شده - اما من بیشتر به اثرش دارم فکر میکنم
اگر همچین اتفاقی بیفته چه اثری داره ؟ آیا من ... ساسان ... فقط همینی هستم که الان هستم ؟ اینی که الان هست چندتاست ؟ خود الان چی ؟ این چندمین باره که این "الان" داره تجربه میشه و چند تا ساسان دارن تجربش می کنن ؟
راستش دیگه توضیحش یه مقدار سخت شده - یه سری جمله توی ذهنم هست که گفته "بشر تا آخر ( که البته این "آخر" هم خودش جای بحث داره ) زندگیش هم به کل علم دست پیدا نمی کنه
و شاید اینها همون قوانینی هستند که هنوز باید روشون تحقیق کنیم - و منجر به انقلاب های عظیمی بشن در آینده و باز متوجه بشیم که چقدر "نمیدونیم"
و اینها دلایلی هستند که به خدایی اعتقاد دارم - چون اینطوری دارم احساسش می کنم - و این احساسات چیزی هستند که خیلی از علم جلوترند - ولی دارن ما رو به سمتی که باید هدایت می کنند
به هر حال اینها رو نوشتم که فقط یادم بمونه ! این فقط جنبه چک نویس داشت و ارزش دیگه ای نداره - خواستم این موارد رو یه جا داشته باشم دم دست - که برای مطالعاتم یه نگاهی بهشون بندازم
دنیای عجیبیه - و چقدر عمر کمه - حتی تحلیل 1 ثانیه از اون چیزایی که داره از این لوله کم ظرفیت رد میشه به چیزی بیشتر از عمر لوله احتیاج داره !
ای کاش وقتی عمرش داره تموم میشه یه چیزی بیشتر از یه لوله کم ظرفیت بودن رو تجربه کرده باشه !

و برای بار دوم در این وبلاگ
سال جدید رو به همه دوستان و بازدیدکنندگان عزیز تبریک عرض می کنم
با آرزوی بهترین ها برای شما در سال پیش رو
تا حالا خیلی چیزا یادم داده !
یادم داده از خودم سوال کنم خیلی آدما زورشون زیاده ولی چرا خدا رو وارد قضیه نمی کنیم ؟
یادم داد این همه خدا ما رو امتحان کرد این بار من امتحانانش کنم ( 20 میشه - ولی سواد من کمه راه حل های ابتکاریش رو نمره نمیدم و همش ازش می خوام همونی که من خواستم رو بنویسه ! )
یادم داد اگر می خوای بری جنگل - به جای اینکه با خودت بگی میریم جنگل یه حالی می کنیم و میایم - با خودت بگو جنگل هم خار داره هم مار !
پس نه دمپایی لا انگشتی پات کن نه شلوارک بپوش ! پوتین با شلوار کلفت ! اگر هم خیلی به تیپت اهمیت میدی شلوار لی بپوش !
اگه خار نداشت و ماری هم نبود ضرر نمی کنی ولی اگر باشه به نفعته که این مدلی فکر کردی ! در حالت بعد یه طرف قضیه هیچی نیست ولی اون طرف ضرره ! دیگه خود دانی
یادم داد وقتی یه عده همه یه جور باشن و هم سطح - وقتی سطح قضیه رو لمس می کنی خوش دسته ! اما وقتی یه عده می خوان خیلی زیاد از جمع بزنن بیرون ! در شرایطی که حقشون نیست و ظرفیتشو ندارن ! مثل میخ از وسط جمعیت میرن بالا ! اون وقته که وقتی قضیه رو لمس می کنی حس می کنی یه چیز خیلی تیز و دردناک رو لمس کردی ! اگر بخوای با قضیه همراه بشی و تا آخرش باشی همیشه باید درد این میخ هایی که اون وسط سبز شدن رو تحمل بکنی !
من چکش خوبی نیستم ! اما شاید خار توی قسمت قبل هم دلیلی داشته که نشده چمن !
وحشی شدن هم شاید قسمتی از این راز بقا باشه ! تا کی لگد شی و وظیفت باشه که سبز بمونی و حال بدی ؟ گاهی قانون عوض میشه ! راز بقا به جای اون حرف وسطش که 2 تا نقطه داره نقطه های تردیدشو به خار تبدیل می کنه و میشه چی ؟ رازِ بِ (ق+2) ا ... ؟ !
شایدم همینه رسمش !
دیگه چی یادم داد ؟ یادم داد اگه دنبال یه جنسی بودی ... هیچ جا پیداش نکردی و فقط یه مغازه با قیمت خیلی بالا میفروختش - به قیمتش نگاه نکن اگر بحث با 4 تا کاغذ حل میشه بخرش ! چرک کف دست رو بده بره به جاش چیزی که دوستش داری رو به دست بیار
اما ... اگه طرف بهت گفت قیمتش همونه ... منتها باید برقصی یکم بعد بخریش ... بزن تو دهنش !
یادت باشه هیچی رو از دست نمیدی ... اگر خریدیش دیگه هیچی نداری که از دست بدی چون در اصل اون بنده خدا همه چیزتو خریده !
نفروش خودتو ! بذار خدات همیشه دستت باشه - خودتم از دنیا پس بگیر ... ( بعدم برو مغازه کناری اون جنسو داره با قیمت خودش بخرش ! داستان اینجوریه معمولن )
یادم داد مرد هم گریه می کنه ! فقط گریشو کسی نمیبینه ! مرده و خداش ! واسه خدا هرچی گریه کنی کنتور نمیندازه ! اتفاقن مردای تنها واسه خدا گریه می کنن چون رفیقو همدم و همراه و همه چیزشونه !
یادم داد درک کنم ! یادم داد همیشه از این سخت ترم هست ! و همیشه ممکنه مال بقیه از اینم بدتر باشه ! بفهمم اینو ... الان منم شدم یکی از اون بقیه هایی که تا دیروز من نبودم ! دارم می فهمم اینو !
یادم داد " این همه در ! چرا قفلی رو این که قفله ؟ "
اون بالا که اومدم بنویسم استارتشو که زدم یه چیز جدید یاد گرفتم ! اینو فکر کنم خود اوستا کریم الان یادم داد ! "دهنده ی بی منت" . خیلی بهش میاد !
یادم داد بعضی چیزا هم جزئی از داستانه ! رد کن برو ! سریع بخون و ورق بزن که با بقیه داستان همراه بشی !
یادم داد دوست خوب چه گنجیه ! می ارزه آدم دنبالش بگرده ! و می ارزید که فهمیدم هنوز باید بگردم !
یادم داد به کم قانع نباشم ! یادم داد آروم حرف بزنم اما سریع فکر کنم !
یادم داد گاهی احتمالات قطعی تر از قطعیات هستند . مثل بقیه فکر نکنم
یادم داد موقعیت شناس باشم - هر تکنیکی رو یه جا باید اجرا کرد ! یادم داد تاکتیک یعنی این
یادم داد که نمی خواد یادم بده عوض شم ! حتا اگه شده همه چیزو عوض کنم ... اینو نمیدونم من یادش دادم یا اون یادم داد ! حالا اگرم من یادش دادم عیب نداره ! نمیشه که همه اش اون یادم بده !
یادم داد به جای اینکه بگم "هههههییییییی" بگم "هههههههههوووووووووفففففففففف" ! اینا خیلی فرقشه ! تازه فهمیدم اونایی که قبل از 7 بیدار میشن دومی رو زیاد میگن و اونایی که بعد از 7 بیدار میشن رو اولی بیشتر مانور میدن !
البته اونایی که بعد از 7 تازه می خوابن بیشتر میگن "خخخخخ - پپپپپپپفففففففف " که خوب اینا تو همون رختخواب باشن نیان تو داستان بهتره !
خلاصه کنم براتون ... فکر نمی کردم الان که می خوام اینو بنویسم این همه چیز یاد گرفته باشم ! به خصوص توی مدت 3 روز اخیر که شاید نصفش مربوط به این مدته !
راستی خیلیا می گفتن خدا بزرگه منم یاد گرفته بودم هرجا یه بدبختی رو میدیدم که دیگه کارش تموم بود می گفتن خدا بزرگه ! ولی تازه کمممم کممم دارم متوجه میشم خدا یعنی چی بزرگه ؟ یه 3 4 تا چشمه اومده برام ... که تشنه ترم هم کرده ! دیگه ول کنش نیستم همه اش باید برام چشمه تدارک ببینه !
خدایا یادم داده خوب به من چه ! یادگیریم بالاست ! مرسی !
سرتون رو درد نیارم ... هنوز خیلی باید یاد بگیرم و قول میدم هرچی یاد گرفتم میام می نویسم که شما هم یاد بگیرید !
امیدوارم شاد باشید
برای منم دعا کنید ... فعلن خدا نگهدار تا ...
آخرین ساعاتی هست که من خونه هستم و بعدش دیگه خدمت به صورت جدی شروع میشه
هفته قبل کلی امید داشتم - انگار یه حسی بهم می گفت میری میگن برو هفته بعد بیا و همین طور هم شد
اما برای این هفته کلی برنامه داشتم - منتها برنامه هایی که وابسته به تصمیمات بقیه بود - و به علت اینکه بقیه تصمیمات دیگری گرفتند همه برنامه های من هم خراب شدند
موضوع این بود که قرار بود یه سری از اقوام که خیلی وقت بود ندیده بودیمشون بیان خونه ما - برای یه کاری قرار بود بیان تهران
منم راستش بچه هاشون رو خیلی دوست دارم و خلاصه همه اش می گفتم کاش یه جوری بهم مرخصی بدن که اینا رو ببینم
اما با اینکه اومدن تهران - به خاطر به وجود اومدن یه سری مسائل نیومدن خونمون و در کل این هفته هم خیلی معمولی گذشت و هیچی ... !
و الان هم دیگه چیزی نمونده به اون لحظه ای که داداشم و دوستم دارن منو کچل می کنن و می خندن و عکس میگیرن و من دارم به این فکر می کنم که ای بابا ! عجب داستانیه ...
خلاصه تو افکار خودم منگ بودم و رفتم توی آشپزخونه تا یه چیزی بخورم ... تاریک تاریک بود
یه چراغ قوه خیلی کوچیک دارم که یه شعاع حدود 2 متری رو روشن می کنه - رفتم چراغ قوه رو گذاشتم کنار آشپزخونه و یه سفره پهن کردم و نون و پنیر و گوجه ! ساعت 3 صبح
میخوردم و فکر می کردم که یهو دیدم صدای ملچ مولوچ میاد ! نگو خانم فهمیده بودن که من اومدم و اومده بودن گوشه آشپزخونه وایساده بودن تا صداشون کنم
اسم این خانم فیدل هست - ایشون یه سگ کوچولوی خیلی خوشگل و با نمک هستند - و علاقه وافری به بنده دارن
اگر هم من وارد خونه بشم تا زمانی که غیبم میزنه پیش منه ! نمیدونم من رو چی میبینه دقیقن - از من استفاده ابزاری می کنه
چون تا منو میبینه فقط نگاهش به دستامه ! اگر با اشاره تکون بدم براش که بیا - می فهمه قضیه مربوطه به شکم
اگر ببینه من دارم میام می فهمه باز قضیه مربوطه به شکم اما نه اون شکم ! این دفعه نوازش شکم ! برای همین می خوابه رو زمین و به طرز عجیبی خودش رو لوس می کنه که هرکی ندونه فکر می کنه ایشون یه شاهزاده هستن و ما خدمت رسیدیم برای امر نوازش
خلاصه - منتظر بود ببینه چی میگم بهش - من نمیدیدمش - فقط دستم رو تکون دادم - اومد کنارم نشست !
منم شروع کردم مثل همیشه تعارف بارش کردن - سلااااااام به به به به به به به به ... بچه کوچول ! از این طرفاااااا ! اون هم خودشو لوس می کرد و میومد جلو با ناز و ادا ( گرچه من نمیدیدمش اما یکی از عادت هایی که داره اینه که تا شروع می کنم اینطوری باهاش حرف زدن اینقدر قیافه می گیره و با ناز راه میاد که آدم فکر می کنه واقعن داره می فهمه ! گرچه شایدم می فهمه ! چون هردفعه به فرض میره توی حیاط و میگم بیا تو می خوام درو ببندم اینقدر ناز می کنه و روشو اون طرف می کنه و بعد با هزار منت میاد و محل نمیده و ... که فکر می کنی داره تو دلش میگه " حالا به پیشنهادت فکر می کنم ولی خیلی دلتو خوش نکن " )
یکی از عادت های زجرآوری که داره اینه که میاد میشینه خیره میشه بهم ! به خصوص زمانی که دارم یه چیزی می خورم - هیچ حرکتی هم نمی کنه و فقط هر چند ثانیه یه بار زبونش رو در میاره و دوباره میکنه تو !
و امکان نداره من چیزی بخورم و نخوره ! نمیدونم چرا به من از شکمش هم بیشتر اعتماد داره ! هویج گوجه خیار پنیر سبزی و ...
ایندفعه هم موضوع نون و پنیر و گوجه بود که سر رسید ! هیچی دیگه منم یه لقمه می خوردم و یه لقمه برای اون می گرفتم تا بخوره ! و هر چند ثانیه بهش می گفتم آخه بچه کوچول ( این لقبیه که من بهش دادم ) کدوم سگی اینجوریه ؟ نون پنیر گوجه می خوری ؟ روانی ؟ :-|
و اون هم نمی فهمید من چی میگم فقط دمش رو تکون میداد که یعنی برو درسته - قضیه اوکیه ! بعدم یه نگاه به پنیرا می کرد که یعنی لقمه بعدی بی زحمت اگر امکان داره
اینا همه مقدمه بود ( مشکل روحی دارم من - 7 صفحه مقدمه می نویسم ) - داشتم به این فکر می کردم که خودمم نمیدونم چطوری بگم ! راستش مربوطه به زمان - چه زمانی میرسه که من دارم این خاطرات رو مرور می کنم ؟ چرا اون زمان میرسه ؟
فیدل تا کی من رو یادش میمونه ؟ آیا وقتی به هر دلیلی از هم جدا بشیم - تمام این ماجراها از بین میرن ؟ مثلن من بمیرم - یا اون بمیره - بعد این همه نون پنیر گوجه کجا میرن ؟
فضای جالبی بود - فیدل نصفش معلوم نبود - فقط نصف صورتش رو میدیدم - بهش می گفتم به نظرت یه روزی میرسه که تو به من بگی یادش بخیر ؟ و من بگم یه روزی فکر می کردم اگه از هم جدا بشیم همه چیز تمومه ؟
راستش این موضوع که توی ذهنمه اشاره به یه موضوع کلی داره که چون الان ذهنم خیلی آشفتست قدرت بیانش رو ندارم کاملن !
آخرش چی میشه ؟ اون سکوت توی آشپزخونه و اون فضا خیلی برام آشنا بود ! حس می کردم خیلی توش قرار گرفتم
اگر زندگی ما به همین چیزی که الان داخلش هستیم ختم بشه - به نظر من که زیاد ارزش نداره ! این مدل خلقت به ذهن خود منم می رسید !
این داستان هایی هم که در مورد بعدش میگن رو زیاد قبول ندارم - چون اینها هم خیلی مسخره به نظر میان - اصلن هم جالب نیستن و من یکی رو که هرگز راضی نکردن !
چه زمانی قراره چیزی رو تجربه کنم که در این دنیا یا اون دنیایی که میگن - امکان تجربه اش نیست ؟
آیا این اتفاق می افته ؟ ممکنه وقتی یه چیزی رو خیلی دوست داریم جزئی از ما باشه ؟ ممکنه یه روزی برسه که این خاطره دوباره زنده بشه ؟ و اما این دفعه من پنیر باشم ! یا گوجه - یا فیدل ؟ یا تاریکی یا اون چراغ قوه ی کوچیک !
چرا فیدل شد فیدل و من شدم من ؟ و این اتفاق ها افتادند ؟ این ها همه یک سری قوانین هستند ... شاید اینقدر دقیق هستند که کاملا مشخص بوده که تمامی این اتفاقات خواهند افتاد ... و اینقدر وسیع و بی حد هستند که هیچکس نمیتونه اونها رو پیش بینی بکنه !
یعنی خود به خود انجام میشن اما فکر می کنیم ما در انجامشون نقش اصلی رو داریم در صورتی که ما فقط یه قسمت از این موضوع هستیم
یه برنامه ساده کامپیوتری رو مثال میزنم - کارش اینه که به فرض با استفاده از یه سویچ و یا یه سری if و else و ... میاد یه عملیاتی انجام میده
یه عدد تصادفی تولید می کنه به فرض بین 1 تا 10 - و بعد میگه اگر عدد 1 بود بنویس یک - اگر 2 بود بنویس دو و الی آخر
این برنامه خروجیش 10 تا حالت داره - حالا فرض کنید این 10 حالت به 100 یا 1000 یا ... حالت برسن ! بعد مشتقاتی بهش اضافه بشه
اگر به فرض عدد مورد نظر 1 بود و هوا ابری بود و سر چهار راه ایستاده بود و 11 سالش بود و به فرض یه اتوبوس قرمز داشت میومد - اقدام به تصمیم گیری بکنه که باید چی کار کنه و حالا این تصمیم برمی گرده به حالت هایی که قبلا به وجود اومدن و تصمیماتی که گرفته و .........
و در کل یه خروجی ظاهر میشه - آقای 1 حرکت کن رد شو از چهارراه ! اما برای گرفتن این تصمیم یه عدد بسیار بزرگ که در مغز جا نمیشه - تابع و متغیر و عوامل بیرونی و ... تاثیر داشتند تا به این نقطه برسیم و این تصمیم گرفته بشه
اما اگر تمام اون توابع و فاکتورها و ... رو داشته باشیم ( سورس برنامه ) و یه ابر محاسبه گر - میتونیم مستقیما بریم سراغ این حالت و ببینیم در این حالت این آقای 1 چه تصمیمی میگیره
اگر جهان رو به نظمش می شناسند یعنی برنامه ریزی داره - در برنامه هم همه چیز قابل پیش بینی هست ! اینکه انسان نمیتونه بعضی چیزها رو پیش بینی کنه دلیلش اینه که مغزش ظرفیت انجام این کار رو فعلن نداره - اما مطمئن هستم اگر هر چیزی خارج از این برنامه بخواد عمل بکنه - اول اینکه اصلن چیزی نمیتونه این کار رو بکنه تا زمانی که داخل برنامه هست - یعنی شرط وجودش داخل برنامه اینه که جزئی از اون برنامه باشه و طبق الگوریتمش پیش بره
و حتا اگر اینقدر باهوش باشه که فکر کنه میتونه کاری بکنه که خلاف نظام برنامه است - اون فکرش هم جزئی از نظام اون برنامه خواهد بود !
در کل می خوام این رو بگم که اگر این دنیا نظام مند باشه - همه چیزش رو میشه پیش بینی کرد - چون اگر قرار باشه چیزی درش وجود داشته باشه که قابل پیش بینی نباشه - یعنی از نظم پیروی نمی کنه - یعنی اینکه نظام دنیا به هم میریزه و فکر نمی کنم کوچکترین بی نظمی ای اگر ایجاد بشه - لحظه ای بعد از اون دنیا وجود داشته باشه !
یادمه یه زمانی که کد میزدم - کافی بود یه کاراکتر غیر مجاز وارد بکنم - به خصوص زمانی که توی شبکه کد ارسال می کردم ! کل برنامه کرش می کرد و از شبکه هم دیسکانکت می شدم ! چون اون برنامه به سری قواعدی داشت - ولی قوانینش محدود بودند و از کاربر می خواست به علت محدودیت قوانینش - خودش رعایتشون بکنه تا مشکلی پیش نیاد و اگر رعایت نمی کرد - چیزی جز نابودی در پی نداشت
حالا همون رو اگر بسط بدیم به یه برنامه با قوانین نامحدود - قابل پیش بینی هست که چه اتفاقی قراره بیفته - اما شاید نشه انجامش داد
مثل محاسبه توان 2 میلیونم یه عدد 19 رقمی در 0.3 ثانیه توسط یه کرم فلج کندذهن ! منتها اصل موضوع اینه که این کار شدنیه اما نه توسط اون کرم فلج کندذهن
همونطور که به چهره فیدل نگاه می کردم و هر چند ثانیه زبونش رو بیرون می آورد اینها از ذهنم رد میشدند ! البته خیلی بیشتر از اینها بود - اما راستش من هم فقط بهشون فکر کردم و گاهی افکار آدم اینقدر پیچ در پیچ میشن که به سادگی نیمشه بیانشون کرد
فقط نمیدونم کجا باید دنبال پاسخ این سوال ها باشم ! گرچه میدونم فعلن هیچ جا ! اما ممکنه جایی در ذهن خودم پاسخشون وجود داشته باشه ؟
جایی جلوی چشمم ! مثلن در نیم رخ فیدل که به زور توی تاریکی دیده می شد ! چرا من اینقدر دوستش دارم ؟ و چرا اون اینقدر من رو دوست داره ؟ اینها حتمن دلایلی دارن - دلایلی که شاید اگر من بدونم - و برم دنبالشون - بتونم بفهمم بعدش چی میشه ؟
آیا چیز جدیدی به وجود میاد ؟ یا همین الگوریتم به روند اجراش خودش ادامه میده و بعدها پاسخ این سوالات رو به وجود میاره ؟
و سوال خیلی مهم تر اینکه - آیا زمانی که به پاسخ برسم - سوالی باقی مونده ؟ اگر صورت سوال پاک بشه چی ؟
یه مثال ساده بزنم و برم - فرض کنیم من قبلن یه بار زندگی کردم - و به فرض می خواستم بدونم بعد از این زندگی چه اتفاقی برام می افته ؟ یا یه همچین سوالی - الان در مرکز پاسخش قرار دارم اما دیگه اون سوال از بین رفته !
نکته اینجاست که دوام سوالات هم شاید به انقضای ما بستگی داشته باشن ! اما شاید هم نه ! شاید اینها از قبل سرچشمه می گیرن و سوالاتی که الان در ذهنم ایجاد شدن هم بنا به دلایلی که فعلن نمیدونم دارم ایجاد میشن !
و در نهایت ... آیا اصلن به حضور خود برنامه ریز داستان ( برنامه نویس این برنامه - خدای خودمون ) در طول مسیر نیازی هست ؟ فکر نمی کنم یه برنامه نویس حرفه ای اینطوری برنامه نویسی بکنه ! اگه دنیا رو یه هوش مصنوعی فرض کنیم - باید اینقدر کامل باشه که خودش تصمیم بگیره ! اما نمیدونم دعای ما ... نفرین - خیر و شر ... اینها کجا پردازش میشن ! نمیدونم ! شاید یه نفر همه اش رو میبینه اما پردازش رو سپرده به چیزی که طراحی کرده !
حاصل کارش رو میبینه و لذت میبره ( چقدر خدا رو خلاصه کردم ! )
در کل دنبال توضیح همه ی اینها هستم - خارج از یه سری قصه و روایت و حکایت ... چیزی که حتا بشه براش فرمول نوشت
و فکر می کنم در ناخودآگاه همه به این ایمان داریم - اگر دقت کنید هرچه پیش میریم داریم به دنیا شبیه تر میشیم !
داریم به سمتی میریم که دنیا رو درک کنیم ! اما شاید یه راه بی نهایت باشه و شاید هم همه این سوالات من تا چند صد سال دیگه به جواب قطعی برسن ! گرچه این خیلی خوشبینانست ! الکیه مگه ؟ :دی
به هر حال سرتون رو درد نیارم - این بچه کوچول امشب کار دستم داد ! شاید چون خیلی باحاله به این فکر کردم که قراره بعد از این رابطه باحال ما چی بشه و آیا این رابطه ابدی هست یا نه !
ببین خدمت چه می کنه با روح و روان ! عبرت بگیرید برادرا ! شوخی نیست ! من یک هزارم چیزی هم که در ذهنم گذشت موقع نون و پنیر و گوجه خوردن رو هم نتونستم بیان کنم ! بعضی چیزا رو واقعن باید خودتون بهشون فکر کنید
اما فکر کنید ببینید به جواب میرسید یا نه ؟ اگر نتونستید بهشون فکر کنید برید دفترچه اعزام به خدمت رو پر کنید - خود به خود این اتفاق می افته
در هر صورت - من فکر نمی کردم اینقدر بنویسم ! فقط خواستم بیام داستان گوجه خوردن فیدل رو بنویسم و اینکه آخرش خوشحال میشه و میاد جلوی در که من نازش کنم و برم ! می خواد بهم محبت هم بکنه دراز می کشه که نازش کنم ! فکر می کنه داره بهم محبت می کنه
کاش میتونستم بفهمم اون موقع گوجه خوردن دقیقن به چی فکر می کرد ؟ یا وقتی ازش می پرسیدم "ها؟" داشت به چی فکر می کرد ؟
زمستون سال قبل
که یهو از خواب بیدار شدم و با این صحنه مواجه شدم
اصلن هم تعارف نداره - قشنگ میاد زیر پتو جلوی بخاری و ...
بعد آدم به این فکر نکنه که این به عنوان یه سگ قراره چی بمونه براش/ازش ؟
خوب ! بالاخره نوبت رسید به آقای "ارتش یه نفره" که عضو یه ارتش واقعی بشه
یادش بخیر این اسم هدیه یه سری از بچه های ... بود !
امروز 31 مرداد ! ساعت همین الان شد 9 - شب خوبیه خدا رو شکر
از فردا صبح ساعت 7 سربازی من شروع میشه و کم کم دارم آماده می شم که برم
یه مدتی بود که زندگی من به حالت راکدی رسیده بود - البته در این مدت خیلی فعالیت داشتم
شاید بیشتر از تمام دوران زندگیم ورزش کردم - کتاب خوندم و کلی مطالب جالب نوشتم ! از مطالعاتی که داشتم تا چیزایی که به ذهنم می رسید و یاد داشت می کردم
الان که نگاه می کنم میبینم حدود 6 7 تا سر رسید شده ! توی یه مدت خیلی کم تقریبن از عید به این طرف ! توی سر رسید می نویسم چون راحت میشه اولش فهرست گذاشت !
منتها بیشتر از تمام دوران عمرم احساس می کردم که ذهنم از کار افتاده و حس می کردم دارم تقلای الکی می کنم برای اینکه ازش استفاده کنم
هنوزم نمیدونم قراره دقیقن چه زمانی از این اطلاعات و اکتشافات و زحمات استفاده بکنم و اون روز دقیقن کی هست
امیدوارم روزی برسه که یه نفر به غیر از خودم اینها رو درک بکنه ! فعلن که به کار کسی نمیان شاید چون کسی بهشون فکر نمی کنه و نیازی احساس نمیشه
به هر حال این مدت خیلی به قول دوستم Standby بودم
نمیدونم چرا ولی دوست دارم برم سربازی و شاید برای همین براش اقدام کردم - شاید بتونه یه تغییر اساسی توی زندگیم ایجاد بکنه و بعدش تبدیل به یه موجود دیگه ای بشم ! شاید بتونه یادم بده که چطور همونطور که خودم رو تغذیه می کنم از خیلی لحاظ - بقیه رو هم وادار کنم که به این سمت بیان
یه جوری احساس نیاز درشون به وجود بیارم - شاید این یکی از نیازهای من باشه
حرفام خیلی پراکنده هست میدونم - خیلی وقته که تمرکزم رو به کل از دست دادم و برام طبیعی شده که به فرض وقتی دارم مبارزه می کنم توی باشگاه یا دارم شنا می کنم یه مرتبه یاد مزه پفکی بیفتم که ماه قبل خوردم و فکرم بره به این سمت که چی توز خوشمزه تره یا پفک نمکی
و یهو شیفت بشم روی این موضوع که اسپیکر کامپیوتر روشنه یا خاموش و صداش کمه یا زیاد !
امیدوارم همه اش رو بتونم حل کنم ... فکر کنم بد نباشه برای اینکه یکم ایده بگیرم برای ادامه زندگی ! من یه چیزی از خودم ساختم که الان خودم هم دقیقن نمیدونم چی کار میشه باهاش کرد
به هر حال ... من الان یه سربازم و بهتره دیگه برم سراغ ادامه داستان
میگن فردا وسایل رو بهمون میدن و میگن برید آماده شید و چند روز دیگه بیاید ولی به صورت تئوریک - این وبلاگ از فردا به حالت Suspend در میاد و احتمالن فعلن فعالیتش متوقف میشه تا مدتی نا معلوم
اما لطفی که میتونید بهم بکنید اینه که نظر بذارید برام - نمیدونم چرا با این داستان مخالفید همتون ! میاید و میرید بی سر و صدا
شاید برای همینه که منم یه مدتیه دیگه صدایی ازم در نمیاد ! یکم سروصدا کنید تا منم امیدوارم شم
امیدوارم همتون موفق وشاد و سلامت باشید
برای منم دعا کنید
بدرود
مدتی می گذره و من اینجا چیزی ننوشته بودم ! دلایلش هم مشخصه
اصلن حتا این مدت نگاهی هم به این وبلاگ ننداخته بودم !
دیگه دلیلی نداشتم ! به علت تغییراتی که خواسته و ناخواسته در خودم و اعمال و رفتارم داده بودم ... اینجا رفته بود توی حاشیه !
اما نمیدونم چرا امشب یه داستان یادم اومده ! دوست دارم تعریفش کنم
یه روز یه مردی که خیلی گشته بود تا یه رفیق خوب پیدا بکنه بعد از مدت ها گشتن خسته شد ! فکرش دیگه کار نمی کرد
واقعن دیگه فکرش کار نمی کرد ...
آخرین چیزی که به ذهنش رسید این بود که تصورش رو عوض بکنه ! با خودش گفت : "چرا با همین چیزایی که اطرافمه چیزی رو که می خوام نسازم ؟"
به نظر میومد همه همین کار رو انجام میدادن !
شاید فقط به نظر میومد ! اون مرد هیچ ایده ای نداشت در این مورد
اما بازم نمیتونست با خودش کنار بیاد ! چیزی که می خواست یه چیز بی نظیر بود ... چیزی که دست هیچکس بهش نرسه
تصمیم گرفت یه مجسمه بسازه ... با موادی که در اختیار همه بود ... با ساختاری که به راحتی می شد به دستش آورد
اما احساس می کرد با همین ها هم میتونه چیزی شبیه به اونچه که می خواد رو بسازه
یه رفیق و همدم خوب ... یکی که شب تا صبح باهاش صحبت بکنه و هرچیزی که دلش می خواد بهش بگه !
خودشم نمیدونست ! به نظر احمقانه میومد اما در اون لحظه این تنها چیزی بود که به فکرش رسیده بود
رفت و مواد اولیه اش رو تهیه کرد ... خاک و آب و رنگ و هرچیزی که برای ساختن یه مجسمه لازم بود
و شروع به ساختنش کرد ! با علاقه ای وصف نشدنی کارش رو ادامه میداد و هرچند ساعت بک بار نگاهی بهش می انداخت !
دائم به نظرش میومد که این چیزی که داره میسازه یه چیزیش کمه ! سعی می کرد با تمام هنری که داره رنگش بکنه و همون چیزی که در ذهنش هست رو روش پیاده بکنه !
کارش تمام شد و مجسمه حاضر بود ! خیلی خوشحال بود ... کمی صبر کرد تا خشک بشه و بعد شروع کرد باهاش صحبت کردن !
"آه ... بالاخره پیدات کردم ... فکر میکنم تو همونی هستی که مد نظرم بود ... حالا می تونم با یه نفر صحبت بکنم ... در مورد هرچیزی که می خوام و هرچیزی که دوست داشتم راجع بهش با کسی صحبت کنم ! تو از الان به بعد دوست منی و ... "
صحبتش ادامه داشت ... گاهی مجسمه رو در آغوش می گرفت ... اما خوب اون خیلی سفت بود ! تصمیم گرفت یه مقدار اطرافش رو با چیزای نرمی که داشت بپوشونه تا زمانی که در آغوش می گیرش حس نکنه که "اون یه تیکه سنگه !"
از این لحاظ هم خیلی روش کار کرد اما یه مقدار ظاهر مجسمه تغییر پیدا کرد !
اون تکون نمی خورد ... این هم یه مشکل دیگه بود ! شاید اگر اون مرد هنوز هم یک پسر بچه بود این موضوع اذیتش نمی کرد و مثل تمام اسباب بازی هاش میتونست با این مجسمه هم بازی کنه
اما حقیقت این بود که دوران بازی دیگه گذشته بود ! به چیزی بیشتر از این ها نیاز بود !
سعی داشت این افکار رو از خودش دور بکنه اما نمیتونست ! کم کم نگاه بی احساس مجسمه اذیتش می کرد ! کم کم سکوت مجسمه توی سرش سوت می کشید و اعصابش رو به هم می ریخت ! دستای سرد مجسمه هرگز نتونستن فشار و گرمایی رو به دستای اون مرد انتقال بدن
و در کل ... احساس می کرد شکست خورده !
تا به حال همیشه با این مجسمه از نزدیک صحبت می کرد ... همیشه جزئیاتش رو به صورت مجزا می دید ... همیشه یه نگاه مثبت بهش داشت !
روزی تصمیم گرفت واقع بین باشه ... مجسمه رو به کناری گذاشت و ازش فاصله گرفت ! شاید این فاصله تنها چیزی بود که تا به حال تجربه اش نکرده بود
موضوع کاملن تغییر کرد ... چیزی که در حال مشاهده اش بود یکی از افتضاح ترین تصاویری بود که در ذهنش ثبت می شد
یه مجسمه بی روح - با رنگ آمیزی بسیار بد و تیکه های آشغال و پارچه ای که بهش چسبیده شده بود - کج بود و رنگ صورتش اصلن شبیه هیچ صورتی نبود
خیلی زشت بود و لبخند روی صورتش هم از دور بسیار ناموزون به نظر می رسید ! و نکته دیگه این بود که اون مجسمه ترکیب ساختش حتا بسیار معمولی تر از هر مجسمه دیگه ای بود !
حالا ازش فاصله گرفته بود ! حالا داشت چیزی رو میدید که تا چندی پیش فکر می کرد همون چیزیه که همیشه به دنبالش بوده !
اوپس ! نه اون حتی بد هم نبود ! اون افتضاح بود ! خودش هم نمیدونست چطور تونسته یه همچین آشغالی رو توی ذهنش اینقدری بزرگ بکنه که بخواد به کمکش جای گنجی رو که همیشه دنبالش بوده پر بکنه ! چه اشتباهی ...
خوب حالا هم دیر نبود ... چیزی که داشت میدید این بود که یه تیکه سنگ فضای اتاقش رو اشغال کرده
اون چیزی به جز یه بت بی خاصیت نبود ! و حالا داشت ماهیت اون مرد رو هم به یه بت پرست بی خاصیت تر تغییر میداد
وقت رو تلف نکرد ... اون رو از اتاقش بیرون برد و چند دقیقه بعد از اون مجسمه جز تکه های ریز و درشت چیزی باقی نمونده بود
نابودش کرد ... احساس می کرد حالا تازه فهمیده که چقدر زیبا فکر می کرده و چقدر احمقانه بوده که تسلیم شده و دست از تلاش برداشته !
یه نگاهی به اطراف انداخت ! رنگا واقعی بودن ! فقط باید خوب میدید ...
اول این رو بگم که در متن بالا از واژه "چیز" خیلی استفاده شده
و دلیلش هم اینه که دستتون باز باشه تا با هرچیزی که می خواهید
اون چیزها رو جایگزین کنید
بله !
مدتیه نبودم و راستش اصلن دیگه نمیتونم چیزی بنویسم
این هم با اینکه خیلی مسخره شد اما خوب ... خواستم یه تکونی بدم به خودم
به هر حال منظورم این بود که
خیلی وقته
به این نتیجه رسیدم
که گاهی برای اینکه ببینی چیزی که باهاش سروکار داری
تنظیم هست یا نه
باید ازش فاصله بگیری !
هرچقدر بزرگترش کرده باشی باید فاصله ات رو بیشتر کنی
و گاهی این فاصله هست که ماهیت اصلی یه چیزو بهت نشون میده
اگر چیزی که توی ذهنت ساختی از دور هم همونطور به نظر رسید و وقتی ازش فاصله گرفتی
تغییری نکرد
میتونی مطمئن باشی که کارت درسته بوده
و نتیجه تکمیلی بعدش که احتیاج به زمان داشت تا بهش برسم مهم تر بود
خیلی وقت ها بهتره در نابودی چیزی که تنظیم نیست
لحظه ای هم درنگ نکنیم !
قبل از اینکه اینقدر بزرگش کنیم تا همه بتونن ببیننش !
و دیگه نشه فراموشش کرد
طلا سخت پیدا میشه
اما این به معنی "آشغالی" شدن نیست !
اون چیزی که همه جا ریخته طلا نیست
و داشتنش هنریه که همه دارن !
نمیشه ازش چیزی ساخت که فقط با طلا میشه ساخت
و در نهایت
همه چیز ساختنی نیست
بعضی چیزا فقط یافتنی هستند
You Know What I Mean
☻
درود !
معمولن هرکسی که میاد یه پست رو مطالعه بکنه ابتدا عنوانش رو می خونه ! نمیدونم عنوان این پست رو چطور خوندید ... ولی اگر فقط 1 بار خوندینش پیشنهاد می کنم 1 بار دیگه هم بخونیدش ... 2 جور خونده میشه و معانی ای که داره مخالف هم هستند
بسته به این داره که شما چطور "بخواهید" بخونیدش !
اون دسته از دوستانی که ارتباطشون با من نزدیک تره میدونن که یه مدتیه که یه سری مسائل باعث شدن فکرم خیلی درگیر باشه و چون موضوع آینده کاری و حرفه ای من محسوب میشه خیلی ذهنم رو مشغول خودش کرده
همه چیز به یه انتخاب من بستگی داره ... یه چیزی که مثل عنوان این پست اگر درست انتخابش کنم یه حالتی پیش میاد و اگر اشتباه بکنم موضوع کاملن برعکس میشه
یه انتخاب ساده دارم ... با شرایط خوب و بد که خوب شرایطش در اصل اگر بخوام بگم خیلی خوبه و چیزیه که خیلی ها انتظارش رو می کشند اما برای من که هدفم یه مقدار حرفه ای تر هست یه شرایط معمولی به حساب میاد - اما قابل دسترس و آسونه
مورد دیگه انتخابی هست که 2 تا خروجی داره ! اگر همه چیز خوب پیش بره بسیار عالی میشه ... و همون چیزیه که دوست دارم اتفاق بیفته
اما اگر مشکلی پیش بیاد و نشه ... به عبارتی میشه گفت "دخلم میاد !" و موضوع کاملن عوض میشه و نابود میشم !
موضوع سر یه ریسک خیلی بزرگ هست ... اینکه به یه چیز معمولی قانع بشم و تعادل رو حفظ بکنم ... یا اینکه برای رسیدن به اون چیزی که دوست دارم ریسک بزرگی بکنم که احتمال داره نتیجه عکس بده ! خلاصه خیلی فشار روم زیاده !
خوشبختانه توی وبسایتم این امکانات رو قرار دادم که بشه فیلم هم قرار داد و چیز خوبی در اومده و دوستانی که آدرس سایتم رو دارن فیلم های باشگاه و استخر و ... رو دیدن و اونها هم نظرشون این بود که خیلی وضعیتم خوبه !
منتها با اینکه قبول دارم وضعیتم خوبه خدا رو شکر ... باید بگم اگر این ورزش نمی بود تا حالا نابود شده بودم و تنها چیزیه که باعث شده توی این شرایط روحیه خوبی داشته باشم
بریم کم کم برسیم به اصل مطلب و چیزی که به صحبت های اخیرم هم خیلی نزدیکه و یه تجربه جدیده !
یه سری از دوستانم هستند که البته ظاهرشون دوسته منتها در باطن موجودات دیگری هستند و من این رو از ابتدا میدونستم ! ولی خوب شرایط که بهتر می شد کم کم بیشتر به چشم میومد این موضوع ! در کنار همه مشکلاتی که صرفن برمیگردن به انتخاب من ... این دوستان هم هستند که با قدرت هرچه تمام تر سعی دارن به قولی من رو از داستان خط بزنن !
و دیگه علنن دارن اینو بهم میگن ... خودم حس می کنم جاشون تنگ شده حسابی ...
من 2 شب پیش خیلی درگیر این موضوع بودم و به یکی از این بندگان خدا فکر می کردم و اینکه چه کارایی قرار هست انجام بده علیه من و داشتم توی ذهنم باهاش بازی می کردم ... طرحریزی می کردم که چطور پیش برم تا اقدامات تروریستی ایشون تاثیری نداشته باشن
ذهنم خیلی درگیرش بود و واقعن راه حل های زیادی نداشتم ... خسته هم بودم و صبح باید زود بیدار می شدم - بنابراین خوابیدم
داستان از توی خواب من شروع شد ! خواب میدیدم یه جایی هستم وسط یه شهر با کلی ساختمون و یه شیر خیلی درنده و وحشی دنبالمه !
تنها چیزی که در اختیار داشتم یه اسلحه بود و یه توانایی که شیر اون رو نداشت و اون این بود که من خیلی راحت میتونستم از درو دیوار این ساختمونا برم بالا ! اما آپشنی که شیر در اختیار داشت این بود که نمیمرد ! دفعه اول که بهم حمله کرد فکر کردم کارم تمومه و آخرین کاری که از دستم برمیومد رو انجام دادم و ماشه رو کشیدم ! بعد متوجه شدم افتاده روی زمین !
اما تا به خودم اومدم بلند شد و دوباره بهم حمله کرد ! منم دوباره بهش شلیک کردم و فرار کردم ! اما زمانی که داشتم از روی این ساختمونای بلند بالا می رفتم برگشتم و دیدم که بلند شده ! نگاهی که به من می کرد یه نگاه پر از خشم و کینه بود که توی چهره یه شیر جمع شده بود و وحشت نگاهش رو چندین برابر می کرد ! و بعد گویا فکری می کرد و شروع می کرد به سمتی دویدن
به نظرم همه شهر رو بلد بود و میدونست از کجا باید بیاد تا دوباره بهم برسه ! و همین طور هم می شد ! زمانی که حس می کردم دیگه من رو گم کرده میدیدم سر و کله اش از جلوم پیدا شد ! و واقعن طوری بهم حمله می کرد که از ترس قلبم درد گرفته بود توی خواب ! و این موضوع که هرچی میزدمش نمی مرد و باز بلند می شد و اینقدر باهوش بود اعصاب من رو به هم ریخته بود !
خلاصه من اینقدر پیش رفتم که دیگه عاجز شدم و شروع کردم التماس کردن به سمت گزینه آخری که معمولن در این شرایط به ذهنمون میرسه !
البته شجاعتم خیلی زیاد شده بود و اینقدر عصبانی بودم که دیگه ازش نمیترسیدم ... یعنی دیگه راهی نداشتم جز اینکه باهاش مواجه بشم و برام مهم نبود که چقدر قویه چون تا به اینجا که موفق نشده بود ! به هر حال وقتی دوباره من رو دید من با خدای خودم درد و دل کردم و گفتم پس کی من رو از دست این نجات میدی و همین طور که داشتم میدویدم رسیدم به یه ساختمون نیمه کاره که به نظر میومد فوندانیسونش رو تازه بنا کردن و پر بود از میله هایی که به صورت عمودی کرده بودن توی زمین و سر تیزی هم داشتند ! من از اینا رفتم بالا و نوکشون خودم رو نگه داشتم و دیدم یه سری آدم اومدن ... نقشه ام این بود که شیر رو به سمت خودم بکشم تا وقتی که می پره من رو بگیره بیفته روی این میله ها و سرواخ سوراخ بشه !
نمیدونم اون آدما کی بودن اما توی خواب حس خیلی بدی بهشون داشتم و حس می کردم دنبال من هستن ! اما هرچی اونجا رو گشتن من رو پیدا نمی کردن ... جمله جالبی که یکی از اونها گفت این بود که "شاید اون بالا باشه" و اون یکی گفت "اون بالا "هیچی" نیست" !
انگار رابطه خوبی با اون بالا نداشتن و شاید همین باعث شد که من رو نبینن ! و در همون موقع شیر اومد ! شیر میدونست من کجام و بهم حمله کرد و همون اتفاقی افتاد که نقشه اش رو ریخته بودم و افتاد روی این میله ها و گیر کرد اما نکته ای که بود باز هم نمرد !
فقط بهم نگاه می کرد و نعره می کشید و داشت با نگاهش بهم می گفت من گیر افتادم ... اگه خلاص بشم ... و من هم خیالم خیلی راحت بود و حس می کردم یه نفر هوام رو داره که این جناب شیر اصلن عددی نیست ! از خواب پریدم !
حالا الان که دارم این خواب رو تعریف می کنم شاید اصلن حس خاصی نداشته باشه ! اما توی خواب حس بسیار عجیبی داشت و نمیتونم وصف کنم همه چیزی رو که احساس می کردم ! اون حس ترس ابتدای کار و اون حس آرامش آخرش !
تا اینکه دیروز که برگشتم خونه - بعد از اینکه شب قبلش به زور 2 ساعت خوابیدم و یه همچین خوابی دیدم و صبح زود رفتم بیرون تا عصر ... زمانی که برگشتم خونه حس می کردم دارم بیهوش می شم و در نهایت ساعت 8 شب خوابیدم و چشمام رو که باز کردم دیدم ساعت 2 بعد از ظهر امروزه ! خیلی زیاد خوابیدم و اصلن هم متوجه نشدم ! اما خوابایی که اینجا دیدم عجیب تر بودن !
شاید بگید این امروز فازش چیه اومده خواب تعریف می کنه اما با اینکه میدونم هیچ حسی ایجاد نمی کنه اما اگر جای من میبودید به هرکی میرسیدید تعریفش می کردید ! خیلی عجیب بود !
خواب میدیدم یه بنده خدایی که اون هم اتفاقن آشنا هست و دوستی و دشمنیش مشخص نیست رو یه جایی توی یه چیزی شبیه به مجلس یا ... دیدم ! نمیدونم چیکار می کرد اما حس می کردم دارم شیطان رو میبینم ! فکر می کنم هیچ کاری نمی کرد اما من افکارش رو می خوندم
و در نهایت اینقدر عصبیم کرد که ( البته نمیدونم خوابای من چرا جدیدن اینقدر اکشن شدن و من همیشه اسلحه همراهمه ! ) بهش شلیک کردم و کشتمش ! و بعد همه مات و مبهوت بهم نگاه می کردن که این که کاری نکرده بود چرا کشتیش و من نمیتونستم بهشون بفهمونم که چرا !
و فرار کردم ! و واقعن توی خواب حس یه قاتل فراری رو داشتم ... داشتم روانی می شدم و میدونستم که دنبالم هستند و حکم اعدام برام صادر شده و ... و خیلی هم عذاب وجدان داشتم و توی خواب با خودم می گفتم حالا فهمیدم حس قاتل بودن چیه ! و عذاب وجدانی که میگن چیه !
می خواستم برم خودم رو تحویل بدم اما نمی خواستم اینطوری بمیرم ! تصمیم گرفتم برم خودم رو سر به نیست کنم ! یادمه رفته بودم روی یه کوهی ایستاده بودم و باز با خدا حرف می زدم و می گفتم تو که میدونی من الکی نکشتمش و حق با من بود ! کاش خواب میدیدم ! کاش مثل توی فیلما از خواب می پریدم !
و همین هم شد ! زمانی که اومدم خودم رو سر به نیست کنم دوباره همون حس خوب بهم دست داد ! حسی که انگار یه نفر مراقبمه ! و من توی خواب از خواب پریدم ! گرچه هنوز داشتم خواب میدیدم اما نمیدونستم که هنوز هم خوابم !
خیلی خوشحال شده بودم و داشتم از خدا تشکر می کردم ! حس می کردم خواب نبودم و خدا در حقم لطف کرده و من رو از اون شرایط خارج کرده ! داشتم برای اون بنده خدایی که ذاتش رو توی خواب شناخته بودم برنامه می ریختم ! و یکی هم اومده بود و داشت به حرفام گوش میداد و من هم با جزئیات کامل خوابی رو که دیده بودم و تصمیمی که داشتم رو براش تعریف می کردم
و یه مرتبه حس بدی بهم دست داد ! به چشمای اون طرف نگاه کردم و تمام وجودم رو وهم فراگرفت ! و یه مرتبه حس کردم یه موجود شیطانی داشته به حرفام گوش میداده و تا متوجه شد که من این رو فهمیدم ... یه لبخندی زد و گفت پس فهمیدی باید چیکار کنی ! خوب شد که بهم گفتی ... و رفت !
من بقیه خواب یادم نمیاد اما توی کل جریان خوابم یه حضور آرامش بخشی وجود داشت که هم راهنماییم می کرد و هم حفظم می کرد !
من قبلن هم گفته بودم که حتا در مورد خدا به شک و تردید افتادم ... اما حسی که توی این خواب ها تجربه کردم دقیقن همون تعریفیه که از خدا داریم ! و شاید خیلی بیشتر از اون تعریف ! نمیشه دقیقن گفت که موضوع چیه اما خیلی اوقات حتا توی خواب هم چیزی رو با چشم نمیبینی اما کاملن اطمینان داری که کنارته !
و این حس رو به معنای واقعی تجربه کردم بعد از مدت ها ! یادمه آخرین باری که این حس رو تجربه کرده بودم 9 سالم بود
من یه جستجویی هم کردم که ببینم آیا دیدن یه شیر در خواب معنی خاصی داره ؟ و متوجه شدم اکثر جاها به این اشاره کردن که شیر یعنی یه دوست بسیار بد که نیت های خیلی بدی در مورد ادم داره و خیلی هم در کارش مصمم هست و قوی !
خواب دوم رو هرکاری کردم که بنویسم جزئیاتش یادم نیومد اما خیلی برام مهم تر از اون خواب اولم بود ! به خصوص زمانی که توی خواب از خواب پریدم ... حس می کنم قصه تازه از اونجا شروع شد ! که اگر یادم بیاد می نویسمش ! اما حس اصلی این خواب ها در این زمانی که من الان درش قرار دارم فقط روی این موضوع تاکید داره که یه چیزی که شاید حتا بلد نیستم بهش فکر بکنم خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر می کنم بهم نزدیکه !
راستش من تمام مشکلاتم رو در حقیقت سپردم به همین وجود نزدیک ! چون احساس می کنم کار زیادی از دستم ساخته نیست !
اما شاید در کنار همه این مسائل باید به اون همه هشداری هم که بهم داده شد در قالب خواب توجه بکنم ! به خصوص نگاه پر از کینه و نفرت اون شیری که خودم هم نمیدونم چطور نتونست من رو شکار بکنه !
اشتباه من اینه که به خدا هم منطقی نگاه می کنم ! دوست دارم اثباتش بکنم و این اشتباهه !
خدا رو باید حس کرد و هیچ راه اثبات خاصی جز احساسش وجود نداره ! از روش منطقی موفقیت آدم در تکذیب و اثباتش به یه اندازه است
و چیزی که من بهش میگم خدا دقیقن باید همین شرایط رو داشته باشه ! وگرنه خدا نیست ! اون چیزی که ثابت شده - یعنی در تعاریف جا شده و در ذهن ما تعریف شده خدا نیست ! فقط تصور ما از خداست ! من دوست دارم حتا تصور اشتباهی ازش نداشته باشم !
در عوض هرچند سال یک بار اینطوری در رویاهام احساسش بکنم ! شاید احساس ادم برتری خاصی نسبت به عقلش داره و من دقیقن نمیدونم کدوم اینها با روحش بیشتر در ارتباطند !
اما در ادامه ارسال قبلی که در وبلاگ داشتم ... خیلی به این معتقدم که یه روزی به همین شکل از خواب بیدار میشم و یادم میاد که همه اینها رو خواب میدیدم ! شاید تعریف بهتری پشت این نوع زندگی وجود داشته باشه - تا اینکه به کل از بین برم و یه موجود جدیدی خلق بشه !
این ارسال رو هم فقط جهت اینکه یادم بمونه در وبلاگ نوشتم ...
من که یه مدته حس می کنم به خواب فرو رفتم و هیچ کار مفیدی انجام نمیدم جز حرکت توی رختخواب ! امیدوارم سریع تر بیدار بشم و به یه کاری برسم ! گرچه به نظر فعال میام اما هنوز به چیزی که دلم می خواد نرسیدم ! و امیدوارم این اتفاق سریع تر بیفته !
تا زمانی که این همه انرژی برای رسیدن به تصویری که در ذهنمه دارم !
همونطور که از نوشتههای آخرم مشخصه - من مدتیه با افکاری زندگی میکنم که یه مقدار غیر طبیعی هستند و با هنجارهای جایی که توش زندگی میکنم و عقاید و باورها و طرز فکرشون همخونی زیادی ندارن !
یه مدته به این فکر میکنم که ما چقدر اطمینان داریم که در حال تجربه کردن یک زندگی واقعی هستیم ؟آیا هر چیزی که ما میبینیم یا احساس میکنیم واقعی هست ؟
سوالی که در ابتدا برام پیش اومد این بود که چرا نمیتونیم مرگ رو احساس کنیم ؟ و چرا همیشه به مرگ به چشم چیزی نگاه میکنیم که غیر قابل احساسه و فقط یه تجربست که مثل یه پل ارتباطی میمونه ؟
این پل ارتباطی چیه ؟ بین چی و چی ارتباط برقرار میکنه ؟ من به عمل کرد ذهنم - و اینکه حتا در ایده آل ترین شرایط در کنترل خودم هست یا نه شک دارم
آیا من به مغزم فرمان میدم یا اون داره به من فرمان میده ؟ آیا این بین چیزی هست که منو ذهنم هر دو از اون فرمان بگیریم ؟ آیا همه ی اینها درست هستند و اگر بهتر فکر کنیم متوجّه میشیم که میتونیم بگیم همشون صحیحن ؟
بذارید یه داستانِ کوتاه تعریف کنم - یه دانشمند خیلی کنجکاو و باهوش آزمایشی انجام داد - گرچه نمیدونم اون دانشمند هم جز چیزایی هست که ذهنم ساخته یا باید ساخته میشدن یا واقعی هستن ! اما داستان به این صورت بود
اومد به کمک قوانین سادهٔ عدسیها و نور - عینکی سخت که تصویر رو برعکس نشون میداد - و این عینک رو به چشمش بست ! یه مدت طولانی این عینک به چشمش بود - تا اینکه دیگه حس میکرد همه چیزو داره به صورت معمولی و نه وارونه میبینه !
بد از اینکه این اتفاق افتاد و دیگه تصاویر رو وارونه نمیدید و در اصل به وارونگی تصاویر عادت کرده بود - عینک رو درآورد ! اتفاق جالبی که افتاد این بود که حالا بدون عینک همه چیز رو برعکس میدید ! و مدتی طول کشید تا همه چیز به حالت اولش برگرده
سوال اینجا بود که آیا اون چیزی که بود رو میدید - یا همه چیز قبل از دیده شدن در ذهنش ساخته میشد ؟ بهتر بگم ... آیا چیزی رو میدید که میخواست ببینه ؟
الان که اینو مینویسم یه پماد سوختگی جلوی چشممه ! که من اونو نارنجی میبینم ! اما واقعا مطمئن نیستم که این نارنجیه ! یا اصلا پماد سوختگیی در کار باشه ! در حقیقت این پماد اینجاست چون من حس میکنم دستم سوخته ! و در اصل حس میکنم دستم سوخته چون احساس کردم چسبیدم به یه چیز داغ !
اما آیا این اتفاقا افتادن ؟ آیا اگر چنین احساسی نمیکردم این اتفاقا میافتادن ؟ آیا اگر دیشب توی باشگاه تصورم بعد از برگشتن شست پام نسبت به آسیبی که قراره ببینم تفاوت میداشت - ممکن بود هیچ آسیبی نبینم ؟ یا مثلن به جای اینکه پام اینطوری آسیب ببینه و خون ریزی داخلی بکنه ازش گل در میومد و یا میوه میداد !
چرا وقتی قراره درد بکشیم اتفاق خوبی نمیفته ؟ یا حتا یه فرشته نجات اگر میومد و با یه فوت یا یه عصای جادویی پام رو ترمیم می کرد هم ممکن بود در صورتی که منطقمون رو تغییر میدادیم منطقی به نظر بیاد و آسیب دیدگی در مخیله ما نگنجه !
بریم سراغ هدف اصلیم از این نوشته ! طبقه چیزی که توی اعتقادات ماست - ما اختیار داریم هرکاری میخوایم انجام بدیم - اما همه چیز از ابتدا ثبت شده
بعضیا میگن اگر همه چیز مشخصه پس اختیار چیه و بعضیا برعکس فکر میکنن
اما از چندین زاویه به این موضوع نگاه کردم - و اگر بخوام از زاویه که الان توی این نوشته دارم به زندگیم نگاه میکنم بهش نگاه کنم - میتونم بگم که جفتش درسته اگر ما همون چیزی رو اختیار کنیم که باید بکنیم
اگر هرچیزی که میبینیم فقط به نظر درست بیاد !
دو تا موضوع رو تعریف میکنم ! یه زمانی میخواستم یه کار خیلی بزرگی انجام بدم که اصلا سرو تهش برام مشخص نبود ! مثل اینکه بین هزار تا انتخاب باید ۱ انتخاب بکنی که اون انتخاب شامل هزار تا انتخاب دیگست - و تو فقط حق داری یه بار انتخاب کنی ! و حتا بهت نگفتن باید چی رو انتخاب کنی ! اما اگر اشتباه انتخاب کنی میبازی !
من حسابی گیج شده بودم و هیچ ایدهای نداشتم اما نمیدونم چرا احساس میکردم این کارو انجام دادم ! یعنی حس میکردم راه انجام دادنشو بلدم یا اینکه وقتی خیلی بهش فکر کردم حس میکردم خودم ساختمش ! و دارم از خودم سوال میکنم !
یعنی من کسی بودم که جوابو داشت !
نتونستم به جواب برسم و بد از یه شب خیلی سنگین از لحاظه فکری - خسته شدمو خوابیدم ! و توی خواب اون اتفاقی افتاد که گفتم ! من جوابو
میدونستم ! گرچه اینطور به نظر میومد که یکی دیگه طرحش کرده
اما حس میکردم اون منم ! به هر حل از خواب پریدم ! و رویایی که دیده بودم رو تعقیب کردم
و اون کار رو انجام دادم ! کار خیلی بزرگی بود و خیلی ها ازم پرسیدن چطور انجامش دادی
و شاید پاسخ دادن به این سوال سخت تر از انجام اون کار بود ! چون نمیدونتم چطور ! فکر میکردم بهم الهام شده ! از کجا ؟ از خودم !
موضوع بعد اینکه شاید شده باشه شما هم یه خواب سرشار از رمزو راز ببینید ! طوری که خودتونم گیج بشید ! مثلا توی خواب موسیقی هایی بشنوید که اصلا تا حالا نشنیدین ... خواب یه داستانی داشته باشه که وقتی از خواب بیدار میشید تعجب میکنید !
خودم از این خوابا زیاد دیدم - خوابای که تا لحظهی آخر نمیدونی چی در انتظارته ! خیلی پیچیده هستن !
بعد که از خواب بیدار شدم از خودم سوال کردم که اوپس ! یعنی همهٔ این داستانو مغز من به صورت ناخوداگاه سخته بود ؟ چطور مغز توی ناخوداگاه اینقدر پیچیده عمل میکنه که حتا در حالت خودآگاه به خوبی نمیشه درکش کرد ؟
بعد برام سوال پیش اومد ! آیا وقتی که از خواب بیدار میشم ... از خواب بیدار شدم ؟
آیا این زندگی که در حال تجربش هستم - واقعیه ؟ چطور میتونم مطمئن باشم که خواب نمیبینم ؟ آدمای اطرافم رو من نساختم ؟
چطور میتونم اطمینان حاصل کنم که این کامپیوتر که جلومه یه دستگاهه که قطعاتش رو شرکتای کامپیوتری ساختن - و سیستم عملش رو کسی به نام لینوس توروالدز یا ریچارد استالمن طراحی کردن و به اینجا رسوندن ؟
کلید پاورش رو که میزنم روشن میشه ! خوب منم همین انتظارو دارم ! وقتی روشن نمیشه یعنی برق نیست ! یا سوخته ... یا مشکلی داره
و اینا همه در حوزه انتظارات من هستند ! اتفاق دیگری نمیتونه افتاده باشه چون من انتظارشو ندارم
در حقیقت اتفاقاتی که میفتند در حوزه قابل درک ما هستن ! و شاید برای همینه که بالاخره براشون یه راه حلی پیدا میشه ! در حوزه قابل درک ذهن من هستن ! حتا اگر انتظارشون رو نداشته باشم - مثل اون خوابها ! میتونم بگم که ذهنم انتظار اونها رو داشته
خوب ! خیلی باید روی این موضوع فکر کنم - درد - ترس - و ... همش چیزی هستن که توی خواب تجربشون کردم - شادی - حتا خوابیدن رو توی خواب تجربه کردم
شاید دلیلش همینه که نمیتونم دقیقا بگم که این چیزی که الان دارم میبینم واقعیت داره !
با مرگ به خواب فرو میریم ؟ یا از خواب بیدار میشیم ؟ چرا ؟
اگر توی خواب هم بمیریم همین اتفاق برامون میافته ! و از خواب میپپریم
از کجا معلوم که بعد از مرگ از خواب نپپریم ؟ و این فقط یکی از خوابهای زندگی ابدی ما نباشه ؟ و بعد به یه خواب دیگه فرو بریم ! یه خوابی که اونجا هم نمیدونیم قراره خوب باشه یا بد ؟ !
چرا کسی که قراره عاشقش باشیم توی ذهن ما هست ؟ و ما اونو با آدمایی که میبینیم تطبیق میدیم ؟ چرا بعضیارو دوست داریم بعضیارو دوست نداریم ؟
من نمیدونم این آدمای که اطرافم هستند واقعا وجود دارند یا نه ؟ من اونهارو لمس میکنم و لامسه حسیه که مغز باید فرمانش رو صادر بکنه ! توی خواب هم میتونم لمس کنم گرچه بعد از اینکه می پرم متوجه میشم چیزی برای لمس وجود نداشته !
شاید شما هم این موضوع رو تجربه کرده باشید که دارید یه خواب زیبا میبینید و توی خواب یه چیزی دستتون و یه مرتبه از خواب میپرید ! اما هنوز انتظار دارید اون چیزی که توی دستتون بود رو حس کنید و با کمال نا باوری متوجّه میشید که دستتون خالیه !
روزایی که برای بدنسازی میرم با تیمِ شنا تمرین میکنم - گاهی اینقدر بهم فشار میاد که حس میکنم اگر به همین ترتیب تا آخر استخر شنا کنم ممکنه از هوش برم
یه بار به شنا کردن فکر نکردم ... به این فکر کردم که دارم توی یه جنگل میدوم و یه چیزی رو دنبال میکنم - اینقدر غرق این موضوع شدم که اصلا
متوجّه نشدم کی اون دور تموم شد ! ولی وقتی تموم شدو بهش فکر کردم متوجّه شدم که نمیتونم درست نفس بکشم و حس میکردم
قفسه سینه ام از فشار ریه ام داره میشکنه !
دفعههای بعد با فکر کردن به اینکه پدرم داره از کنار استخر تشویقم میکنه - یا اینکه دارم توی یه مسابقه تکواندو ثانیه آخر بازیو سپری
میکنم و چیزی نمونده که برنده یشم - فضای جدیدی ایجاد میکردمو به طرز عجیبی فشار تمرینا کاهش پیدا میکرد !
چی شد ؟ هیچی - به غیر از اینکه یه تصویرو توی ذهنم جایگزین یه تصویر دیگه کردم ! و اون حسی رو مغزم تجربه کرد که توی تصویر جدید وجود داشت !
شاید ما داریم چیزی رو حس میکنیم که مغزمون ساخته ! و اگر مغزمون ساخته باشه این جمله تغییر میکنه - شاید من دارم چیزی رو تجربه میکنم که مغزم ساخته و اصلا مایی وجود نداره
به صورت نورمال ما اگر بیفتیم توی آب و مدت زیادی بدون تجهیزات مخصوص زیر آب باشیم باید غرق بشیم ! ذهن ما همین انتظارو داره و فقط به این فکر میکنه که غرق نشه
اما کدوم قسمت مغز ماست که به ما قبولونده که ما زیر آب باید غرق بشیم ؟ و چرا به فرض یه مرتاض میتونه با تمرین زیاد مدت زیر آب موندن رو به چندین برابر یه انسان معمولی افزایش بده ؟ اگر دقت کرده باشید روی آتش راه میرن - زیر آب میمونن - روی میخ دراز میکشن ! ولی چرا آسیب نمیبینن ؟ چون این ذهنیتو که در چنین شرایطی باید آسیب ببینن از بین بردن یا به طرز عجیبی کاهشش دادن !
گرچه بازم میگم شاید اینم جز چیزایی که مغز من سخته ! و فقط یه راهنمایی باشه ! در این صورت من نمیدونم الان دقیقا دارم برای کی
مینویسم !
آیا من وجود دارم ؟ شاید ذهنم برای اینکه وجود داشته باشه باید من رو هم خلق میکرد ؟ من چیم ؟
راستش این ذهن خلّاقی که من میشناسم - و چیزی که ازش توی خواب هام دیدم - دیگه قابل اعتماد نیست ! و من حس میکنم ممکن سر منم کلاه گذشته باشه
جالبه که بهم اجازه میده اینطوری فکر کنم و بهش شک کنم
اما چیزی که میدونم اینه که عمل کرده ناخوداگاه نسبت به خودآگاه مثل نسبت قسمتی از یه کوه یخه که زیر آبه به اون قسمتش که روی آبه !
احتمال میدم قدرتش اینقدر زیاد باشه که حتا بهم اجازه نده بهش شک کنم و اینها هم اصلن در حوزه شک های اصلی تعریف نشن !
و فقط این خودآگاه ایجاد شده که من بتونم ناخوداگاهی که مغزم برام ایجاد کرده رو درک کنم !
اما چرا باید اینطور باشه ؟ اصلا اینطور هست یا نه ؟ آیا همه چیزی که دارم میبینم ساخته ذهن خودمه ؟ آیا من میتونم دنیارو تغییر بدم ؟
چقدر باید قدرت داشته باشم تا خودم رو تغییر بدم ؟ تا دنیا تغییر بکنه ؟ و آیا به ریسکش میرزه ؟ آیا دنیا تغییر میکنه اگر من بتونم ذهنم رو کنترل کنم ؟
خیلی وحشتناکه اگر همش رو خودم ساخته باشم ! و هیچ چیزی غیر از اون چیزی که خودم خواستم بسازم در انتظارم نباشه ! وحشتناک هست اما خیلی هم جالبه ! اگر درکش کنم جالبه و اگر نه وحشتناکه !
نمیدونم ...
شاید باید بیشتر به معنی این جمله فکر کنم
تو همانی که می اندیشی !