به نام تفاوت

به نام تفاوت

به نام تفاوت

درود به شما

با تشکر از اینکه از وبلاگ من بازدید می کنید.

در صورت تمایل میتونید برای ارتباط با من از قسمت نظرات استفاده کنید.

شاد و سلامت و موفق باشید.

بایگانی

همه چیز زیر آن درخت جریان داشت - درختی بود بسیار بزرگ و بر خلاف درخت های دیگر تنها یک میوه نداشت 


تقریبا هر میوه ای را می توانستی در آن پیدا کنی - زیر آن درخت را که نگاه می کردی خانواده های زیادی را میدیدی 


به نظر می آمد رقابتی بزرگ زیر آن جریان داشت - همه سعی داشتند از آن درخت میوه ای بچینند ! منتها شرایط اینگونه بود :


میوه هایی که روی شاخه های پایینی ( نزدیک به زمین ) قرار داشتند میوه های کاملا عادی بودند - می توان گفت هرکسی توان چیدن آنها را داشت


 هرچه به سمت بالای درخت می رفتیم کیفیت میوه ها بهتر می شد چرا که در معرض نور بهتری قرار می گرفتند و به طبع رشد آنها نیز بهتر از میوه های پایینی صورت می گرفت


منتها گویا رقابت اصلی بر سر همان میوه های پایینی بود چرا که رسیدن به شاخه های بالایی درخت کار آسانی نبود


پدر و مادرها که دیگر نه توان این کارها را داشتند و نه حوصله اش را , تمام انرژیشان را صرف تشویق فرزندانشان می کردند


هرکسی فرزندش را تشویق می کرد تا میوه ای بچیند - بچه ها را در حالی میشد مشاهده کرد که هرکدام در حال پریدن به سمت بالا بودند تا دستشان به شاخه ای برسد و میوه ای بچینند ! بعضی از آنها قد بلندتر بودند و به راحتی دستشان به همان شاخه های پایینی می رسید به همین دلیل تلاش زیادی نمی کردند  


برخی هم علی رغم تلاش زیاد موفق نمی شدند چیزی بیشتر از بقیه بچینند چرا که شرایط لازم برای انجام چنین کاری در آنها نبود اما به هر حال به دلیل  تلاش بسیار موفق می شدند مشابه بقیه میوه بچینند 


گویی زمان مسابقه محدود بود و زمان زیادی برای میوه چیدن در اختیار نبود


جو رقابت هیجان بالایی داشت طوری که حواس آدم به حواشی اش پرت نمی شد


اما در گوشه ای از این تصویر اتفاقاتی متفاوت در حال روی دادن بودند


پدر و مادری که به همراه فرزندشان در گوشه ای ایستاده بودند و در حال صحبت با وی بودند ! 


پدر هر چند لحظه یک بار تحت تاثیر جو این رقابت قرار می گرفت و سر پسرش داد می کشید و می گفت : برو میوه ای بچین ! حداقل یک میوه ! برای تو که کاری ندارد ! یعنی از همه ی اینها مانده ای !؟! 


با نگاهی به مادر می شد متوجه نگرانی اش شد ! از طرفی میدانست پسرش به چه چیزی فکر می کند و از سویی دیگر نگران بود که به علت بی تجربگی زمان را از دست بدهد - به همین دلیل با او صحبت می کرد و می گفت : زمان مسابقه رو به اتمام است . اگر می توانی برو و میوه ای بچین ! فرصت را از دست نده ! 


پسر هم عصبی به نظر می رسید ! گویی قسمتی از حرف های آنها برایش اهمیت داشت منتها نمی خواست در تمام امور برایش تصمیم بگیرند ! با نگاهی به او میشد فهمید که به راحتی توان چیدن میوه های شاخه های پایینی درخت را دارد 


قد بلندی داشت ! شاید از تمام بچه هایی که آنجا بودند بلندتر بود - چاق هم نبود و به نظر می آمد حتی به راحتی می تواند بپرد 


منتها اگر به چهره اش خیره می شدی متوجه میشدی که در حال ارزیابی و آنالیز محیط است ! هر چند لحظه یکبار به اطراف خودش می نگریست ! کمی به صحبت های پدر و مادرش  گوش میداد و با حالتی نگران دوباره سعی می کرد فکرش را متمرکز موضوع اصلی که در ذهنش جریان داشت بکند ! 


گاهی تا زیر درخت میرفت و کمی بالا می پرید اما دستی دراز نمی کرد - گویی اصلا تمایلی به چیدن میوه نداشت و به چیز دیگری فکر می کرد ! پدر و مادرش دقیقا نمیدانستند به چه چیزی فکر می کند ! پدرش تنها نگران بود که فرزندش از بقیه جا بماند ! فریاد می کشید و می گفت زود باش ... 


مادرش هم دائما به زمان باقی مانده اشاره می کرد و می گفت تصمیمت را بگیر ! گویی مادرش تصمیم نداشت به جایش تصمیم بگیرد و فقط شرایط را به او یاد آوری می کرد 


هر چند لحظه یک بار پدر یا مادری از یکی از خانواده های دوست یا آشنا به سمت آنها می آمدند - ابتدا از میوه ای که فرزندشان چیده صحبت می کردند و بعد راجع به فرزند آنها سوال می پرسیدند ! "پسر شما چطور؟" پدر هم با نا امیدی می گفت : "فعلا که هیچ" - گویی دیگر از او نا امید شده بود


مادر هم می گفت " زیر درخت است - احتمالا الان او هم میوه ای می چیند" 


بچه هایی دیده می شدند که به سمت پدرومادرشان می دویدند و میوه ای که چیده بودند را نشانشان میدادند ! حتی گاهی میوه ای روی زمین می افتاد و یکی از آنها آن را برمیداشت و با ذوق و شوق به سمت پدرومادرش میدوید !  اگر در آن لحظه به چهره ی پدر او نگاه می کردی متوجه میشدی که چگونه با حسرت به این صحنه ها نگاه می کند !


پسر حرف های آنها را می شنید و همه ی آن صحنه ها را میدید  ولی اهمیتی نمی داد ! آرامشی درون وجودش بود - گویی میدانست می خواهد چه کار کند


اندکی بیشتر به پایان مسابقه نمانده بود ! تقریبا تمام میوه های پایینی درخت چیده شده بودند اما میوه های بالایی درخت کاملا دست نخورده بودند ! گویی هیچکس حتی فکر چیدن آنها را هم نکرده بود


ناگهان همه متوجه موضوعی عجیب شدند ! پسرک با کمک همان چیزهایی که آنجا بود و بعضا دور ریخته شده بودند ابزارهایی ساخت ! یک سکوی ساده و به همراهش چیزی شبیه طناب - به زیر درخت رفت - سکویی که ساخته بود را در نقطه ای معین قرار داد و بعد دور خیز کرد - سپس به سمت سکو دوید و از روی آن به سمت شاخه ها پرید ! 


عجب پرشی ! هیچکس تا به حال آنقدر نپریده بود - به دلیل وجود سکو ارتفاع پرشش هم بیشتر شده بود و به میان شاخه ها رفت و خود را محکم به شاخه ای گرفت - سپس به کمک طنابش خودش را به شاخه ها می بست و بالا می رفت ! مادرش بسیار نگران بود ! نگران اینکه مبادا بیفتد ! پدرش گویی اصلا انتظار چنین چیزی را نداشت


مرد کوچک داستان از شاخه ها بالا رفت و رفت ! گاهی مادرش فریاد میزد "دیگر کافیست همان جا خوب است" منتها گوش پسرک همچنان بدهکار نبود ! آنقدر بالا رفت تا به بلندترین نقطه ی درخت رسید - مطمئن بود از آن بالاتر دیگر جایی نیست ! سپس شروع به چیدن میوه ها کرد ! میوه ها را می چید و می انداخت ! برای خودشان - برای بقیه افرادی که آنجا بودند ! به نظر می رسید تنها به فکر خودش نیست - برای همه از ان میوه ها می انداخت 


حالا دیگر همه تشویقش می کردند ! تبدیل شده بود به قهرمان داستان - زمان زیادی نداشت ولی جمعیت زیادی آنجا بود 


چند تا از بچه هایی که آنجا بودند هم از او ایده گرفتند ... طنابی ساختند و پریدند ! او هم آنها را راهنمایی می کرد


چند تا از آن بچه ها به میانه ی درخت رسیدند و حالا انگار تازه این رقابت روح گرفته بود ! تا قبل از آن هرکس به فکر خودش بود ! اما حالا او نه تنها به جایی رسیده بود که بقیه حتی فکرش را هم نمی کردند - بلکه به بقیه هم آموخته بود که تا کجا می توان رفت ! 


رفتارش چنان می نمود که انگار هیچ محدودیتی برایش وجود ندارد و به هر جا بخواهد می رسد ! 


مادرش به پدرش می گفت : من میدانستم که در فکر او چه می گذرد ! فقط باید به او اعتماد می کردیم ! پدرش هم همچنان حیرت زده بود و شروع به تشویقش کرد


به کمک فکر او تقریبا تمام میوه های درخت چیده شدند ! بهترین میوه ها را او چید ولی به بقیه هم کمک کرد تا میوه هایی که توان چیدنشان را دارند بچینند سپس از درخت پایین آمد و در میان موج هیجان و عشق جمعیت غوطه ور شد


همه دیگر او را می شناختند ! فکرش را می ستودند و نامش را به خاطر سپردند ! او نیز همین را می خواست ! چیزی بیشتر از چیدن چند  میوه ی  معمولی - چیزی بیشتر از آنچه که هرکسی توان رسیدن به آن را دارد ! 


او به همه آموخت که پرش های بزرگ نیاز به سکوی پرش و دورخیز دارند ! و در ادامه نیاز به چیزی که بعد از پرش ما را محکم نگه دارد و مانع از سقوط شود ! و تمام این ها نیاز به برنامه ریزی و زمان دارند ! شاید در ابتدا همه از او پیشی گرفتند اما چون فکر او متفاوت بود در نهایت به چیزی رسید که برای همه آرزو بود !  و بعد همه را به آرزویشان رساند !


درخت زندگی میوه های زیادی دارد ! چه بسا افرادی که فقط به بالاترین نقاط آن فکر می کنند و قربانی جو حاکم بر زندگی و رقابت های بی ارزش می شوند ! چه بسا افرادی که درک نمی شوند و مجبور به پذیرش افکار دیگران می شوند ! 


و هستند افراد بسیاری که حتی سرشان را بالا نگرفته اند تا ببینند درخت زندگی چه شکلیست ! 


و مانند قهرمان داستان ما هستند افرادی که در افکارشان روی بلندترین شاخه های این درخت ساکن اند و اگر قربانی شرایط نشوند نه تنها خودشان بلکه دیگران را هم از بهترین میوه های این درخت بهره مند میسازند ! 


به امید موفقیت تمام آنهایی که متفاوت می اندیشند و اهل پروازند




قلمی به دست داشتم و او گفت : "شروع شد" ! 


نمیدانستم یعنی چه ! کسی سوالی نکرد ! همه یک قلم در دست داشتند و با تعجب ... !


پرسیدم : "ببخشید ! چه چیزی شروع شد ؟ ! "


پاسخ داد : "قلم در دستان توست ! از من می پرسی ؟ بنویس ! "


گفتم : "دقیقا باید چه بنویسم ؟ " 


پاسخ داد :"موضوع آزادست ! هرچه که می خواهی بنویس ! هرطور که می خواهی !"


گفتم نمی شود حداقل موضوع بدهید تا بنویسیم ؟ پاسخ داد خیر ! ما فقط یک "قلم" دادیم تا بنویسید - دیگر اینکه چه می نویسید و چطور می نویسید به ما مربوط نیست ! در پایان هم نوشته ی شما در معرض دید عموم قرار می گیرد و نمره تان را دریافت می کنید


پرسیدم می شود حداقل ابتدایش را برای همه ی ما دیکته کنید ؟ نگاهی عمیق به من انداخت و باقی سوالم در عمق نگاهش غرق شد !


نمیدانستم چه باید بنویسم ! دوست داشتم کسی برایم دیکته کند تا بنویسم ! 


کنار من چند نفر نشسته بودند - یکی از آنها تا کلمه ی  "دیکته" را از من شنید به چند نفر از کناری هایش گفت : "عیبی ندارد من دیکته می کنم و شما بنویسید !" آنها هم که هیچ ایده ای برای نوشتن نداشتند گویی منتظر شنیدن یک همچین جمله ای بودند 


با خوشحالی گفتند بگو تا بنویسیم - او هم آرام می گفت و آنها می نوشتند ! من هم وسوسه شده بودم - چند خطی را با آنها نوشتم - ناگهان کمی مکث کردم و شروع به خواندن چیزهایی که نوشته بودم کردم ! چقدر مسخره بودند ! فقط به خاطر کمی عجله آن همه دری وری روی کاغذ پیاده کرده بودم  ... !


از پشت سر صدایی می آمد که می گفت : من به راحتی می نویسم - دقیقا همان چیزی که از پدرم در نوشتن آموختم ! این هم ایده ای شد برای برخی دیگر ! صدایی از میان جمع به آهستگی برخواست :" راست میگویی چرا به ذهن خودمان نرسید" 


آنها هم شروع به نوشتن کردند ! هنوز با خودم درگیر بودم - سوال کردم : " ببخشید من میتوانم اینهایی که نوشتم را دور بریزم و از اول بنویسم ؟" او گفت : "از اول هرچه نوشتی نوشتی ! اول همان اول بود و حالا دیگر اولی وجود ندارد ! اینجا به بعد را بهتر بنویس ! "


پرسیدم :" چقدر فرصت داریم ؟ " لبخندی زد و با حالت شوخی گفت :"یک عمر !"


به اطرافم نگاه کردم ! یک سری خوابیده بودند ! گویی چیزی برای نوشتن نداشتند ! یک سری با هم صحبت می کردند و به کل نوشتن یادشان رفته بود !  نمیدانستم چرا هیچکس به کسی کاری ندارد و نسبت به اینکه این "انشا" را برای هم "دیکته" می کنند واکنشی نشان نمیدادند ! پرسیدم :" مشکلی ندارد ؟ " و اشاره ای به آنها کردم ! او لبخندی زد و گفت : " اگر مشکل نمیداشت که تصمیم نمی گرفتی آنهایی که برایت دیکته کرده بودند را دور بریزی ! " 


پاسخش قانع کننده بود ! متوجه شدم که یک راه حل خوب پیدا کرده ام ! اینکه بنویسم ! هرچه می توانم بنویسم ! و سعی کنم مثل کسی ننویسم ! هرچه به ذهنم میرسد ! حداقل اگر نمره ی کمی هم بگیرم نمره ی خودم را گرفته ام ! فکر کردم این ارزشمند است ! اینکه به قول او به اندازه ی یک عمر وقت داشته باشی و کسی برایت دیکته کند کمی ابلهانه به نظر می رسید ! 


تا به حال فکر می کردم این یک املای از قبل نوشته شده است و برایمان دیکته می شود و باید آن را بنویسیم ! همیشه پذیرش این موضوع  برایم سخت بود ولی از زمانی که وارد اینجا شده بودم نظرم عوض شده بود ! گویی هرچه بود و نبود , خودت می نوشتی ! 


شروع به نوشتن کردم ! گاهی خوشم می آمد ! گاهی اصلا به دلم نمی نشست ! گاهی دوست داشتم قسمتی را دور بریزم  اما نمی شد - فقط می توانستم آن را به خاطر داشته باشم تا دوباره اشتباه نکنم ! کم کم نوشتنم بهتر شد ! فشار و وسوسه از این سو و آن سو زیاد بود ! سعی میکردم کار خودم را انجام بدهم ! گاهی صدایی از پشت سر می گفت :"دوست داری بقیه اش را من برایت بگویم و تو بنوسی؟" توجهی نمی کردم - صدای دیگری می گفت :"اگر خسته شده ای من برایت بنویسم ! " ولی می دانستم که کسی نمیتواند برای کس دیگری بنوسید ! حداقل خطشان قابل تشخیص است و موضوع خنده دار می شود ! 



دیگر صدای آزار دهنده ی کسی که دیکته می کرد ! کسی که درباره ی پدرش صحبت می کرد ! آنها که درباره ی گذشتگانی که اصلا ندیده بودند صحبت می کردند و کسانی که در مورد آینده توضیح می دادند من را اذیت نمی کرد ! هرکس در دنیای خودش بود و کار خودش را می کرد ! من هم در دنیای خودم بودم و می نوشتم - مطمئن بودم مثل هیچکس نیست ! یا اینکه حداقل تقلید نبوده است ! در میان آنها کسانی را میدیدم کارهایی متفاوت می کنند ! یکی از آنها نوشته هایش را آتش زد و رفت ! دیگری نوشته اش را تزئین می کرد و انواع و اقسام کارهایی که از جنس  آدمی زاد بر می آمد


روی زمین پر بود از نوشته هایی که از این و آن به جا مانده بود ! پرسیدم اینها چه هستند ! گفتند می توانی بخوانی ! فرصت نداشتم همه را بخوانم ! خودم هم باید می نوشتم ولی نیم نگاهی به چندتایی از آنها انداختم ! بعضی ها ارزش همان نیم نگاه را هم نداشتند ! بعضی ها هم بسیار زیبا بودند و انسان را وسوسه  به تقلید و یا حتی تقلب می کردند 


ولی تصمیمم را گرفته بودم ! نوشتم و نوشتم تا اینکه متوجه شدم کم کم دارند نوشته ها را جمع آوری می کنند ! دوست داشتم بهتر و بیشتر بنویسم ولی انگار فرصت نبود ! بعضی ها حواسشان نبود و ناگهان نوشته هایشان را از زیر دستشان می کشیدند ! 


بعضی گویی لحظه شماری می کردند که تحویل بدهند و بروند ! بعضی هم که گویی اصلا برایشان فرقی نداشت ! 


من سعی کردم پایانی زیبا برایش بنویسم ! به عقب برگشتم !  چقدر نوشته بودم ! زیبا - زشت - خط خطی ... ! تمرکزم را روی پایانی زیبا گذاشتم و سعی کردم پایانش را هم خودم بنویسم ! او هم که از ابتدا مراقب ما بود گفت سعی کن آخرش را زیبا تمام کنی ! چون معمولا توجه همه به پایان نوشته ات است ! تا جایی که توانستم این کار را کردم و سپس ناگهان مجبور شدم نوشته ام را تحویل دهم ! فکر نمی کردم به این زودی نوبت من شود ! 


داشتم می رفتم ! از او پرسیدم :"می شود بگویید این نوشته ی ما دقیقا چه بود؟"


لبخندی زد و گفت :  " همان که خیلی ها فکر می کنند برایشان دیکته شده و یا باید بشود ! نمیدانند که این یک انشاست نه املا "


پرسیدم : " دقیقا یعنی چه؟"


پاسخ داد : " یعنی سرنوشت " ...  



مقابلم ایستاده بود


چشم در چشم هم دوخته بودیم 


با چهره ای خسته و یخ زده که با خشمی قدیمی آرایش شده بود به من می نگریست


گویی این آرایش دیگر هیچوقت پاک نمی شد ...  چهره ای آرام با آرایشی غلیظ !


هیچ حسی در او نمیدیدم 


شبیه کسانی بود که از فرط تجربه های ناموفق نفرت تمام وجودشان را فراگرفته


تجربه هایی که عاملش بقیه بودند ! و شاید بتوانم اینگونه بگویم که عاملش خود او بود که مثل بقیه نبود


قدرت زیادی در نگاهش بود 


ولی آنقدر به دوردست ها خیره شدن را تمرین کرده بود که گویی دیگر اصلا نزدیکش را نمیدید


دور و برش را نمیدید ! حتی من را هم نمیدید 


من به او زیاد باخته بودم ... تنها کسی بود که همیشه به او میباختم ! تنها عاملی که جلوی حرکت من را می گرفت


دوست داشتم حسش را در مورد خودم بدانم - واقعا دوست داشتم بدانم چرا به من فکر نمی کند


او همچنان به من نگاه می کرد - زیر چشمانش گود افتاده بود - انگار او هم شب ها را بیداری می کشید و روزها را بی خیالی


می دانسنم تنها لحظه ای از من روی بر می گرداند که من این کار را انجام دهم ... می دانستم از همه متنفر است و من تنها کسی بودم که تا به حال به من خیره شده بود


هرچه نگاهش می کردم نمی توانستم بفهمم که چه چیزی در وجودش دارد که من آن را لازم دارم ولی این را می دانستم که چیزی هست ...



حرفی نمی زد ! گویی حرفی نداشت که با من بزند  ... می دانستم دوست دارد یقه ام را بگیرد و کمی با هم درگیر شویم ولی این را هم می دانستم که هر چقدر هم به خود فشار آورد نمی تواند 


پس نگاهم را ادامه میدادم


گرچه تمام درگیری من هم با او بود ولی نه با یقه اش ! 


شاید اگر او نمی بود مشکل من هم حل می شد ... شاید اگر می توانستم او را از سر راهم بردارم تمام موانع با او به کنار می رفتند ولی افسوس ... مانع بزرگی بود ! تنها مانعی که نتوانسته بودم از میان بردارم !


کمی به هم نگاه کردیم ... سوال ها بی جواب ماندند ! دوباره داشتم خسته می شدم ... او هرگز قبل از من خسته نمی شد


تصمیم گرفتم بروم ... به او لبخندی سرد زدم ... او هم بدون لحظه ای درنگ این کار را کرد


می دانستم دوباره او را می بینم ولی ای کاش روزی مشکلم با او حل شود !


آیینه را سر جایش قرار دادم و رفتم ...


خورشید به قهر و آشتی هایش ادامه می دهد


دیوانه ها با قهر خورشید آشتی کرده اند


دیوانه ها با دنیا قهر کرده اند ... دیوانه ها در فکر جدایی اند


دیوانه اند ! چرا که در امتداد تکرار این شب های تاریک به دنبال روزنه ای از نور امید هستند


امیدی نیست ! پایان شب سیه تاریکیست 


خورشید قهر می کند - دیوانه ها بیدارند ... دیوانه ها در شب به تماشا می نشینند ! خیلی می بینند ! اما نه جز تاریکی



تاریکی دیدنیست ! تاریکی روشنیست ! روشن ها همه تاریک اند ... آشتی ها همه قهر !


نوشته ی مسخره ای بود ! وقتی حست با تاریکی "معلول"  شب هم بستر می شود ثمره ای جز این متون ناقص الخلقه به بار نمی آید ! 


تاریکی هم دیگر زیبا نیست ...


تاریکی هم دیگر حس معاشقه با این دیوانه را ندارد ...


بی حس





In The Darkness

خوب موضوع این پست کمی دلنشین تره - البته نظر شما هم محترمه


پارانوید ! نمی دونم چرا تا این اسم میاد همه یاد یه آدم مریض یا به اصطلاح روان شناسا "بیمار" میفتن ! 


اصلا چه کسی گفته که پارانوید یک بیماری هست ؟ خوب اگر شما هم عقیده دارید که یک بیماری هست - بنده به عنوان یک بیمار مشخصات این بیماری رو ذکر می کنم ( ضمنا در این لحظه که این پست رو می نویسم حتی 1 ثانیه به اینکه چی قراره بنویسم فکر نکردم پس این متن رو همین طور که هست از من بپذیرید )


یک پارانوید رو میشه به یه گرگ تشبیه کرد - میگن گرگ ها حتی زمانی که می خوابن یک چشمشون باز هست ! البته نمیدونم این گفته تا چه حد صحت داره چون من سگ زیاد دیدم ولی گرگ ندیدم از نزدیک ! به هر حال با استناد به این جمله ما میگیم گرگ ها هم پارانوید هستند ! خوب گرگ معروفه به شکارچی ! هیچوقت از گرگ به عنوان یک طعمه یاد نمیشه ! 


در مورد یک بیمار پارانوید هم میشه گفت همین طوره ! من اسمش رو میذارم یک حس هوشیاری بسیار قوی و فعال - که در ضمن به قوی شدن بخش محاسباتی مغز هم کمک شایانی می کنه ! یک پارانوید همیشه در حال محاسبه است ! بدترین حالت رو به وسیله ی احتمالات به دست میاره و سپس نسبت به بدترین حالتی که قراره اتفاق بیفته ( معمولا در ارتباطات ) برنامه ریزی می کنه 


خوب دنیایی که در حال حاضر بنده در اون قرار دارم بیشتر شبیه یک میدان جنگ هست تا عرصه ای برای زندگی ! در هر مرحله ای از این چیزی که اسمش رو میذاریم زندگی قبل از چیزی که اسمش هست زندگی باید خوب بجنگی ! با همه چی ! حتی میشه گفت نصف مبارزاتت با خودته اگر خیلی مبارز خوبی باشی ! خوب در این میدان با این همه موجود درنده ... فکر می کنم بهترین نعمتی که به یه نفر داده میشه همین پارانویا هست !


شاید بشه گفت افراد پارانوید بیشتر حواسشون به پشتشون هست تا جلوشون ! چون چشمشون هوای جلو رو داره و فقط حواسشون باید هوای پشت رو داشته باشه - شاید بشه اینطور گفت که انتظار بدترین ضربات رو از نزدیکترین افراد دارند 


و خوب این به نظر من عالیه ! شاید بگید اینطوری از هیچی لذت نمی بریم ! و من اینطور پاسخ میدم که از چی می خواستید لذت ببرید ؟ و لذتی که به یک پایان تلخ بینجامد به نظر من خودآزاری هست نه لذت ! شاید شما در این لحظه بگید ایشون روانی هستند و خوب طبعا بنده هم همین رو میگم ! شما به پارانوید جماعت میگید روان پریش ! من هم به مزوخیست جماعت این لقب رو میدم


به نظرم یک پارانوید اگر دوستی پیدا بکنه - اون آدم از هر لحاظ "آدمه" - چون مرد می خواد که از فیلتر یک پارانوید رد بشه


به طور خلاصه میشه گفت همیشه همه چیز بده مگر اینکه عکسش اثبات بشه ! خوب در خیلی از موارد عکسش اثبات میشه و هر ابهامی برطرف میشه منتها در اکثر موارد این پارانویاست که پیروز میدانه ! 


تحقیقات بنده هم نشون دادن که اکثر افرادی که شکست می خورند - چه در امتحان - چه در مسابقه - چه در روابطشون و چه در هر چه ! بسیار خوش بین بوده اند نسبت به نتیجه ی اون موضوع ! خوب من به طبیعت هم حق میدم که پس از این همه سال در کنار انسان ها بودن به بیماری هایی مثل سادیسم مبتلا شده باشه ! دقیقا زمانی که احساس کنید بهترین نتیجه در انتظار شماست موضوع بر عکس میشه و طبیعت زهرش رو میریزه  ! 


خوب البته من منطقی هستم ! قبول دارم این حس پارانویا که در وجودم هست به خاطر تجربیاتیه که کسب کردم و فقط یک نظر شخصی به حساب میاد منتها خوب ! قوانین مرفی در بسیاری از جوامع و محافل پذیرفته شده اند حتی برای افراد سالم ! 


حالا شاید شما بگید که برادر اصلا کی از پارانوید حرف زد که شما اومدی اینجا منبر میری ؟ در پاسخ باید بگم که هیچکس ! در حال گوش دادن به یه موسیقی بودم و تفکر درباره ی یک سری موضوعات که خوب این موضوع به ذهنم رسید !


فقط من با یک مشکلی مواجهم ! که البته میشه گفت سوال شده برام ! عقیده ی یک پارانوید این هست که همیشه همه چیز بده مگر اینکه عکسش ثابت بشه ! به فرض من یه عکس که می بینم ( به خصوص در کامپیوتر ) همیشه بهش مشکوکم که ممکنه در این عکس از تکنیک های استگانوگرافی استفاده شده باشه و یک پیامی درش نهفته باشه و خیلی اوقات عکس ها رو دیکد می کنم ! البته در یک یا دو مورد حق با من بود ! منتها سوال من اینه که آیا منطق بنده در خطر هست یا خیر ؟ یعنی ممکنه بنده چیزی ( چیز بدی ) رو خودم خلق کنم برای اثبات فرضیاتم یا خیر ؟ خوب این بدترین حالته  ! که اول خودم از یه چیزی که در واقع بد نیست یک چیز ( کاش واژه ای معادل "چیز" اختراع می شد ! آزار دهندست ) بد بسازم و بعد فرض رو به اثبات برسونم


یک مقدار اگر بخواهیم منطقی تر صحبت کنیم - در خیلی از موارد درستی فرض اثبات نمیشه و مخاطب اون فرد پارانوید ترک زمین رو به مبارزه ترجیح میده ( جمله ی معروف بیخیال آقا تو راست میگی اصلا )


و خوب اینجاست که یک پارانویدِ با منطق شک می کنه ! : نکنه زیاد فشار آوردیم به داستان ! بعد به خودش مشکوک میشه ! به پارانویدش یه حس پارانویا پیدا می کنه ! حالا می تونید به این پارانوید بگید روانی و بنده مشکلی ندارم !


به هر حال همونطور که در ابتدای موضوع عرض کردم نه وضعیت خوبی دارم در حال حاضر از لحاظ فکری و نه فکر کردم در این مورد ! هرچی اومده نوشتم - الان هم راستش دیگه تمرکز ندارم که این موضوع رو چطور به پایان برسونم !  خوب یه جمع بندی کنیم 


پارانوید بسیار هم خوب است ! اگر پارانوید باشید ممکن هست هرگز چیزی به دست نیارید منتها مطمئن باشید اگر چیزی بدت بیارید واقعا ایده آل هست ! البته این نوع تفکر مربوط به افراد ایده آلیست هست ( صفر و یکی = کامپیوتریا ) که خوب متاسفانه یا خوشبختانه بنده همین طور هستم - برای همین چیز زیادی ندارم اما چیزهایی که دارم رو دوست دارم ! بقیه رو به عنوان زائده می شناسم که اصلا به من مربوط نبودند ! به هر حال این یه مورد


مورد بعدی اینکه همیشه با کسی که قراره شما رو دور بزنه حداقل همگام هستید - یعنی زمانی که داره شما رو دور میزنه یه حسی دائم به شما از داخل هشدار میده ! طرف داره دور میزنه دلتون راهنما میزنه ! و خوب در اکثر موارد موضوع همونطوری میشه که پیش بینی می کردید ! اگر به تعداد دوستانی که الان دارید دقت کنید شاید تعدادشون زیاد باشه منتها اگر دقت کنید میبینید عمرشون ( عمر دوستیشون ) کمه و از قدیم دوستان زیادی باقی نموندن ! میان و میرن و این نشون میده که به درد نمی خورن پس بهتره که اصلا نذارید بیان ! 


چقدر دارم شما رو گمراه می کنم ! دوست ندارم عقاید خودم رو قالب کنم به بقیه ! فقط یک سری نظر شخصی هست - البته من که تا به حال پشیمون نشدم  در مورد این نوع احساساتم ! شما هم اگر کمی با دقت به روابط ناموفقتون فکر کنید میبینید بهترین راه اینه که اصلا دیگه به وجودشون نیارید - مگر اینکه قبل از شروع بتونید به خودتون اثبات کنید که موفق خواهند بود 


نه مثل این کمدی هایی که جدیدا میبینیم و دیگه تکراری شدن ! بگذریم ! 


پارانوید باشید - خوشحال باشید - بی آزار باشید - گرگ باشید - هوشیار باشید 


موفق باشید  



در زمان های قدیم شهری وجود داشت که به داشتن علمای دینی و دعاگویان و خداپرستان شهرت داشت - مردم آن شهر بسیار "خداشناس" و خدا دوست بودند و هرکس گره ای در کارش پدیدار می شد به آن شهر می رفت تا مردمش برای وی دعا کنند


روزی غریبه ای وارد شهر شد و پس از چندی گشت و گذار در شهر و آشنایی با مردم ادعا کرد که تا به حال هیچ یک از مردم این شهر کار خاصی برای کسی انجام نداده اند و اگر هم مشکل کسی به واسطه ی دعای خیر این مردم حل شده نه جادویی در زندگی اش تاثیر گذاشته و نه نیرویی خارجی و حتی خدا هم دستی جهت باز گردن گره ی کارش دراز نکرده


مردم و علمای شهر با شنیدن این جملات بسیار خشمگین شدند - بعضی از آنها از وی تقاضای ترک شهر کردند و برخی هم خواستار مجازات وی شدند منتها مرد غریبه نسبت به عقیده اش کوتاه نیامد و در مقابل خشم و نفرت مردم شهر تقاضا کرد که درستی این موضوع را به صورت دسته جمعی آزمایش کنند 


مردم شهر که بسیار از جانب خویش مطمئن بودند گفتند که به زودی این مرد جوان به نادانی خود پی خواهد برد و خواهد دید که ما به واسطه ی دعای خویش چگونه خداوند را به انجام آنچه می خواهیم وا می داریم و عقیده داشتند که هر مشکلی به واسطه ی دعا و حمد و ثنای خداوند حل خواهد گشت و تقاضای آن مرد بیهوده و صرفا نوعی اتلاف وقت است


در مقابل غریبه عقیده داشت که خداوند در هیچ یک از امور مربوط به ما مداخله نمی کند و حتی اگر هم دعایی می کنید در حقیقت باعث تقویت نیروهای درونی و بیرونی که بر شما تاثیرگذار هستند می شوید و اظهار می کرد که حتی در آینده می توان نتیجه ی یک دعا را با روابط ریاضی پیش بینی کرد - مردم شهر هم وی را مورد انتقاد و بعضا تمسخر قرار میدادند و از وی خواستار تجدید نظر در مورد عقاید پوچ و ابلهانه اش بودند


منتها در میان آنها عالمی وجود داشت که تقاضا کرد این موضوع را به دست آزمایش بسپارند و به این دلیل که این عالم در میان مردم شهر جایگاهی والا و قابل احترام داشت تقاضایش مورد پذیرش واقع شد و قرار شد فردای آن روز , روز پیروزی حق بر باطل باشد


بالاخره فردا آمد - غریبه همه ی مردم شهر را به پای بلندترین ساختمان شهر خواند - سپس پرسید " چه کسی در میان شما نزد خداوند عزیز تر است - مردم شهر اشاره به پیرمردی کردند که در جلوی جمعیت ایستاده بود - سپس غریبه ادامه داد : اگر  برای شما "مشکلی" پیش آید آیا خداوند مشکلتان را حل خواهد کرد ؟ و مردم قبل از پیر مرد پاسخ دادند که " بله البته , تا کنون مشکلی پیش نیامده که این مرد نتواند با دعای خویش آن را حل کند - نهایتا اگر مشکل خیلی بزرگ باشد ما هم به وی در دعا کردن کمک خواهیم کرد و مشکل حل می شود"


سپس غریبه گفت : بسیار خوب - لطفا به بالاترین نقطه ی ساختمان برو ! مردم کمی شگفت زده شدند و با تعجب به یکدیگر نگاه می کردند  - پرسیدند دلیل این کار چیست و غریبه پاسخ داد که قرار است آزمایش را شروع کنیم و ضمنا بالاترین نقطه ی این شهر به خدا هم نزدیک تر است و دعای شما زودتر به گوش خدا حواهد رسید !


سپس پیرمرد به بالای ساختمان رفت - مرد غریبه رو به مردم کرد و گفت : من می خواهم از وی تقاضا کنم که ابتدا دعا کند و سپس از آن بالا بپرد - شما نیز دعا کنید که وی صحیح و سالم به زمین برسد و اگر هم به خدای خویش شک دارید می توانیم آزمایش را در همین جا قطع کنیم و من پیروزمندانه شهر را ترک می کنم


مردم شهر ابتدا با شک و تردید به هم نگاه کردند - مرد غریبه گفت : فکر نمی کنم خداوندی که از وی صحبت می کنید اینقدر خودخواه باشد که برای لحظه ای و فقط جهت حفظ جان یکی از عزیزترین بندگانش جاذبه را دستکاری نکند ! پیرمرد از آن بالا فریاد زد که ای مردم دست به دعا بردارید - با اطمینان دعا کنید و نترسید - من از این بالا خود را پرت می کنم و به محض اینکه به سلامت به زمین رسیدم خودم این مرد نادان را از شهر بیرون می کنم و همه ی مردم فریادی به نشانه ی تایید گفته های پیرمرد سر دادند


در این میان عالمِ داستان که خواستار برپایی این برنامه شده بود در گوشه ای ایستاده بود و دستی به محاسنش می کشید و با دقت به این مراسم نگاه می کرد


مردم شهر دست به دعا گشودند و پیرمرد هم در آن بالا دعاهایشان را با صدای بلند به گوش خدا می رسانید - مادامی که مردم دعا می کردند ابری به تدریج آسمان شهر را فراگرفت و پس از چندی شروع به باریدن کرد - پیرمرد از بالای برج فریاد زد : ای مردم - خداوند صدای ما را شنید و این هم نشانه ای از طرف اوست - من برای پریدن  آماده ام


مردم شهر هم دوباره فریادی سر دادند و غریبه گفت : ضمنا می توانی زمانی که بین آسمان و زمین قرار داری هم دعا بکنی و اگر هم نکته ای را فراموش کرده بودی در همان لحظات به خداوند یادآوری کنی - پیرمرد هم لبخندی زد و گفت : برای خروج از شهر آماده شو ای مرد نادان - سپس رو به آسمان کرد و گفت : خدایا به امید تو - و پرید ...


چند ثانیه بعد صدای مهیبی برخواست و سکوتی سنگین در جمعیت حکم فرما شد - مغز پیرمرد قسمتی از کف خیابان و پیاده رو را پوشانده بود و صورتش هم متلاشی شده بود


مرد غریبه نگاهی به مردم کرد و پرسید : پس چرا دعایتان نتیجه نداد ؟ مردم به دور پیرمرد جمع شدند و یکی از آنها ناگهان فریاد زد : 

به چهره اش نگاه کنید  - او بسیار ترسیده بوده و انگار قبل از رسیدن به زمین ایمانش را از دست داده و نا امید شده است


چند تن از مردم هم گفته های وی را تایید کردند - مرد غریبه پرسید خوب نتیجه چه می شود - یکی از مردم پاسخ داد ما این آزمایش را دوباره تکرار خواهیم کرد منتها یک نفر کافی نیست , ما باید با هم به روی برج برویم - مرد غریبه گفت مشکلی ندارد همگی می توانید به آن بالا بروید


مرد دیگری که به نظر فهمیده تر می آمد پاسخ داد : ای غریبه - فکر نمی کنی ما در این مورد به زمان بیشتری برای دعا احتیاج داریم ؟ مرد غریبه گفت : بسیار خوب - مثلا چقدر ؟ و آن مرد پاسخ داد : من 3 روز زمان لازم دارم و به همراه دوستانم به خانه می رویم و دعا می کنیم 


مرد غریبه نیز پاسخ داد : بسیار خوب از همین الان سه روز شما آغاز شد


سپس آن مرد به مردی که قرار بود با دوستانش به بالای برج بروند گفت : این کار را نکنید - شما باید زمان بیشتری برای دعا بگذارید و مرد که به همراه دوستانش مشغول رفتن به سمت برج بودند گفت : فکر می کنم همین مقدار کافی باشد و خداوند نمی گذارد خون بیشتری ریخته شود ! 


سپس به بالای برج رفتند و پس از چندی دعا و نیایش زمانی که خورشید تقریبا غروب کرده بود گفتند : ما آماده ایم - سپس کمی دعا کردند و از آن بالا به پایین پریدند و در مقابل چشمان حیرت زده ی مردم مغزشان بر اثر اصابت به زمین متلاشی شد


مرد عالم که تا به اینجا همه چیز را مشاهده کرده بود با چهره ای متعجب و مملو از سوال جمع را ترک نمود 


سه روز بعد مردم جهت مشاهده ی آخرین دعاگویان و نتیجه ی دعایشان زیر برج جمع شدند


دعاگویان با چهره ای مضطرب به بالای برج رفتند و تقاضای اندکی زمان بیشتر کردند - غریبه هم پذیرفت و آنها باز هم دعا کردند و سپس آمادگی خود را اعلام کردند


سپس خود را از آن بالا پرت کردند و باز هم کف خیابان منظره ای ناخوشایند به خود گرفت !


غم و نا امیدی و همین طور تعجب را می شد از چهره ی مردم شهر خواند ! زمزمه هایی از گوشه و کنار جمعیت مبنی بر اینکه خداوند در مرگ دوستانشان مقصر اصلی بوده و به دعاهایشان گوش نداده شنیده می شد - ناگهان مرد عالم سکوت جمع را شکست و به غریبه گفت : من هم می خواهم شانس خود را امتحان کنم ! مرد غریبه پاسخ داد : بسیار خوب - آیا آماده ای ؟ عالم پاسخ داد بله اماده ام و به سمت برج رفت 


چند دقیقه بعد به بالای برج رسید و مشغول دعا شد , منتها این بار  اتفاق دیگری افتاد


مردم شهر که نگاهشان به بالای برج بود ناگهان دیدند که مرد عالم از در پایین برج خارج شد و مشغول حرکت به سمت خانه شد


مرد غریبه پرسید : پس چه شد ؟ و مرد عالم پاسخ داد : فکر می کنم دعای من مستجاب شد !  و من نپریدم !


مرد غریبه از شنیدن این سخن بسیار خوشحال شد و رو به مردم گفت : به راستی که این مرد از داناترین دعاگویان شهرتان است ! 


سپس در حالی که آماده ی خروج از شهر می شد گفت : قبل از دعا تا جایی که می توانید از آنچه به شما داده شده است استفاده کنید !  و قبل از انجام هرکاری مطمئن شوید که آن کار با دعایی که کرده اید در تناقض نباشد - اگر قرار بود قانون جاذبه هم تابعی از دعای شما باشد مدت ها قبل زمین خوراک خورشید شده بود - قبل از اینکه دست به دعا بردارید اطمینان حاصل کنید که با یک مشکل مواجه شده اید ! گاهی خودتان مشکل اصلی هستید - گاهی آنقدر غرق در دعا می شوید که از خود موجودی ضعیف و بی اراده می سازید - دعا "در اوج قدرت" زیباست ...


یکی از مهم ترین چیزهایی که خداوند به شما داده عقل است ! فکر میکنم اگر درست از آن استفاده کنید کمتر مزاحم خدا می شوید و ضمنا کمتر وی را در پیروزی ها و شکست هایتان دخیل می دانید


و با چهره ای سرشار از پیروزی لبخندی زد و جمعیت را به قصد خروج از شهر ترک گفت




این پست نسخه ی داستانی موضوع "خدا را چه دیدی" بود


"سری که درد نمی کند را به دستمال نیازی نیست !" 

به نقطه ای رسیدی که احساس می کنی به همه مدیونی 


یک حس بدهکاری شدید در خودت احساس می کنی ! حس می کنی در قبال تمام زحماتی که عزیزانت برای تو کشیده اند هیچ کار مفیدی انجام نداده ای  ! احساس دین ! به همه ! احساس مسئولیت در قبال همه ! دوست داری اول به دیگران توجه کنی شاید به این خاطر که حس می کنی کسی به تو توجه نمی کند !


حتی می توانی احساس کنی که حیوانات خانه هم نسبت به تو هیچ حسی ندارند 


همیشه احساس شرم می کنی - دوست نداری هیچ جا از تو صحبت کنند ! چون معمولا چیزی که تو از لای صحبت ها می شنوی زیاد شیرین نیست ! دوست نداری راجع به این موجود بی مصرف صحبتی شود و این موضوع آزار دهنده عنوان شود


دوست داشتی می توانستی بهتر باشی - می توانستی جبران کنی ! دوست داشتی حداقل یک همچین زالویی نمیبودی ! بی مصرف و مصرف کننده !


یادت می آید زمانی را که اگر کار درست و با ارزشی انجام میدادی می گفتند وظیفه ات بوده - درست است ! آن زمان وظیفه ات را انجام میدادی اما حالا فقط یک انگل هستی ! خودت هم از خودت خسته شده ای ! از اینکه شاید می توانستی خیلی موفق باشی ولی حالا به هیچ دردی نمی خوری ! از اینکه اینقدر بی مصرف هستی ! 


گاهی اوقات با خودت می گویی : " من به هیچ دردی نمی خورم ... من هیچ جذابیتی ندارم ... من هرگز نتوانستم وظایفم را به خوبی انجام دهم"


گاهی حس می کنی دیگر هیچ کس به تو علاقه ای ندارد ! حس می کنی نباید سمت کسی بروی چون تو را ترد می کنند - حس می کنی تنهایی را دوست داری چون غیر از این انتخاب دیگری نداری ! گاهی هم حس می کنی چقدر عقبی ! همه رفتند و تو ماندی ! 


به این فکر می کنی که اگر در این لحظه به ناگهان نیست شوی هیچ اتفاق خاصی نمی افتد - فقط شاید چند نفر به این علت که به وجودت عادت کرده بودند برای مدت کوتاهی کمی ناراحت شوند منتها فکر اینکه بعد از نیست شدنت یادت هم زیاد زنده نمی ماند عذابت می دهد ! 


در رویاهایت خودت را مجسم می کنی - موفق - جذاب - دوست داشتنی ... منتها همیشه غرق در این رویاهای کودکانه ای ! کاش کمی به رویاهایت شبیه بودی 


یک زالو حتی اگر نخواهد زالو باشد نمی تواند - چون به محض اینکه تصمیم بگیرد به موجود دیگری تبدیل شود بساط نابودی اش فراهم می شود

ولی باز هم درود بر آن زالویی که نابودی را به زالو بودن ترجیه می دهد !


حس می کنی همه نسبت به تو بی حس هستند - در کل تو فقط در حال حس کردن هستی ! و تنها چیزی که در زندگی تو درست بوده همین بوده


همیشه درست حس می کنی


کاملا با تو موافقم !


تابع نرمال ! آدمای نرمال !


آدمای تکراری - توضیحشون سادست - زیادن ...


موضوع از جایی شروع میشه که تنهایی ولی هنوز جدا نشدی - یه عقابی قاطی کلاغا !


دوست داری سریع تر راه بری - بدویی - ولی کسی که میدوه باید بیشتر مراقب سنگای توی راه باشه


باید بیشتر مراقب باشه که اینایی که جلوشن یه وقت شیطونی نکنن - سنگی - لنگی چیزی خلاصه ! واسه اونا دویدن تعریف نشده !


آدما به حرکت عادی خودشون ادامه میدن - زندگیشون مثل یه خونه ی آروم و دنجِ - تورو ترد می کنند - زمونه تبعیدت می کنه به زیرزمین


خوب داستان شروع میشه - اولش میترسی - یهو همه جا تاریک میشه - زیر زمین سرده - هیچکس اونجا نیست !


دلت تنگ میشه - می گیره - یه مدت با گذشته درگیری !


بعدش متوجه میشی که یه حسی داره تو رو به اینجا پیوند میده - انگار از اولش مال همین جا بودی - بعد متوجه میشی وقتی هیچکس دورت نیست چقدر دورت آرومه


میفهمی وقتی تاریکه چقدر بهتر میبینی - متوجه میشی چقدر بیشتر و بهتر درک می کنی - انگار دوباره متولد میشی


زندگی زیرزمینی - اون بالا تو اون خونه ها کسی نمیتونه به این خوبی ببینه ! کسی به این خوبی مراقب خودش نیست - کسی این آرامش رو نداره


تو هم به خاطر اینکه توی اون تابع نرمال اون وسط مسطا نبودی و همیشه "یه گوشه" برا خودت نشسته بودی و "کسی اونجا نبود" افتادی تو زیرزمین





تو اقلیت بودی !


حالا سرجای خودتی - بهتر از همه فکر می کنی - تصمیم می گیری - هیچ کسی نیست که جلوت رو بگیره یا اظهار نظری بکنه در مورد کارات


هیچکس نیست که ارزیابیت کنه - اون هم به غلط و با معیارهای اشتباه


حالا خودتی و خودت و یه دنیای تاریک و سرد و سرشار از تنهایی که بی انتهاست - خاصه - مزاحمی هم نداری 


حالا آزادی - اون زیرزمین اسمش زیر زمینه - ولی سقف نداره - میتونی به هرجایی که دوست داری پرواز کنی 


کم کم همه صدای بال زدنت رو میشنون - همه متوجه میشن که تو کی هستی - ولی هیچکس نمیتونه تورو پیدا کنه


حالا همه دوست دارن زیرزمینی بشن - ولی اون کسی که زیرزمینی نیست "نمیتونه" زیرزمینی بشه


اینجا مال آدماییه که "نرمال" نیستن - به چشم نمیان چون مثل کسی نیستن ! 


ولی یه چیزاییش همیشه باهات هست - درسته که الان مال خودتی - فکرت بهترین فکره - کارات کارایی هستن که هیچکس تو اون خونه ها "نمیتونه" انجامشون بده و هزارتا حسن دیگه


ولی تنهایی - به سرما عادت کردی انگار وجودت یخ زده - دوست نداری هیچکس پاشو بذاره تو زیرزمینت

دیگه دوست نداری برگردی به روزای مثل همه بودن و با هم بودن - حس می کنی بینهایتی ولی بازم یه چیزی کمه توی وجودت


راستش منم که الان دارم اینا رو برات می نویسم نمیدونم اون چیه ! ولی خوب شاید می ارزه یه چیزایی رو از دست بدی ولی دیگه مثل هیچکس نباشی و بتونی راحت خودت باشی - نه ترد بشی به خاطر اینکه مثل بقیه نیستی - نه سرمای گذشته بپیچه توی زیرزمینی که بهش تبعید شدی


دیگه از الان زندگی سرده - زندگی همینه - پس سرما معنی نداره وقتی چیز گرمی وجود نداره - پس دیگه گذشتت هم سرد نیست ...


خوشحال باش 


Now You Are Free


Now You Are Infinite


"Now You Are "Underground


می گویند بهشت زیر پای مادران است


و من به تازگی با معنای این جمله آشنا شده ام


مادر هر آنچه که زندگیش را بهشتی می کرد به زیر پا افکند - بهشتی از آرزوهای زیبا , بهشتی که زندگی راحتی در آن جریان داشت , بهشتی سرشار از آسایش و شادی و رفاه 


و این بهشت به زیر پا افکنده شد تا بهشتی در یک زندگی دیگر شکل گیرد


به راستی که هرجا بهشتی هست مادری بوده که بهشتش را به زیر پا افکنده


و فکر می کنم بازگرداندن این بهشت به مادر آرزویی محال است


آیه ای می گوید پس از هر سختی , آسانیست ... شاید باید زودتر از اینها به این موضوع شک می کردم که پس سختیِ این همه آسانی کجاست


شاید باید زودتر از اینها متوجه می شدم که هر آسانی و آسایش از سختی های فراوان زاده شده ولی یکی بوده که همه ی انها را به جان خریده و حاصلش را به تو تقدیم کرده


صادقانه بگویم ,  بهشت چه بهای سنگینی دارد ...


تقدیم به مادرم که بهشتم و هرچه در آن است از اوست


من به کسی میگم کور که با چشمش قضاوت می کنه

 چون چشم به قلب ( و بعضا به یه وجب زیر ناف ) متصله نه به مغز
 اون "بینایی" هست که به مغز متصله
 اگر فقط نگاه کنی و هیچی نبینی کوری
 سعی کن درست نگاه کنی
 سعی کن ببینی

 Try To Connect What You See To Your Mind - Not To Your Heart Or Your Private Organs
 Heart Is Only Related To What You Can Not See
 Let It Be Only For "God" To Situate