بایگانی دی ۱۴۰۴ :: به نام تفاوت

به نام تفاوت

به نام تفاوت

درود به شما

با تشکر از اینکه از وبلاگ من بازدید می کنید.

در صورت تمایل میتونید برای ارتباط با من از قسمت نظرات استفاده کنید.

شاد و سلامت و موفق باشید.

بایگانی

۱ مطلب در دی ۱۴۰۴ ثبت شده است

...

خوب...

دارم تلاش میکنم که ذهنم رو نسبت به وقایع این روزها خالی بکنم و متمرکز بشم روی چیزی که میخوام بنویسم

نمیدونم چقدر قراره توی انتقالش موفق باشم... شاید دیگه مثل قبل توی این این کار مهارت ندارم... 

 

عنوانش رو همون اول گذاشتم ویوی سوم شخص که وسوسه نشم تغییرش بدم چون همون لحظه که میخواستم انتخابش کنم انتخاب های دیگه ای مثل Player 1 یا مواردی که خیلی سریع رد شدند و زیاد بهشون دقت نکردم هم به ذهنم خطور کردند 

 

اگر با این اصطلاح آشنایی ندارید، اینطور تعریفش کنم که اگر با دنیای بازی های کامپیوتری آشنا باشید احتمالا عبارات اول شخص یا سوم شخص رو شنیدید... در بازی های اول شخص بازی رو از دید بازیکنش میبینید و نهایتن دست ها یا ابزارهایی که دستش هست رو میبینید

 

در بازی های سوم شخص خود بازیکن رو هم میبینید از پشت... برای مثال بازی هایی مثل آی جی آی یا Doom اول شخص هستند و بازی هایی مثل مافیا یا GTA V به صورت پیش فرض سوم شخص هستند...

 

حالا چرا اسم این نوشته شده این ؟

 

چند وقته به این فکر میکنم که ویوی ما به زندگی اول شخص هست و چیز زیادی از خودمون رو در میدان دیدمون نداریم

ولی سایر آدم ها رو به صورت سوم شخص میبینیم... البته کنترلی روشون نداریم... صرفن یه ویو شبیه به اون داریم... شاید اسمش هست ویوی دوم شخص... 

 

توی بعضی بازی های مثل همون GTA میتونیم با زدن کلید V ویو رو تغییر بدیم و بین اول شخص و سوم شخص سویچ کنیم

گاهی انجام این کار به کلی روی تجربه ای که از بازیمون داریم تاثیر میذاره و شکل دیگه ای بهش میده

انگار از حالت یک من تنها خارج میشیم و حالا کنترل بهتری روی داستان داریم... حالا اونی که داره بازی میکنه دیگه ما نیستیم و ما داریم تماشاش میکنیم

 

معمولا توی بازی زمانی این کار رو انجام میدم که حس میکنم خیلی با فضای بازی در تضادم یا اینکه همه چیز علیه منه 

 

حالا توی زندگی این مورد ابعاد بیشتری هم پیدا میکنه

 

شاید توی بازی کمتر پیش بیاد که بخواهیم از دید یک بازیکن دیگه خودمون رو ببینیم 

معمولا فقط دو تا ویو داریم که یکی از دید بازیکن خودمون هست و اون یکی از دید خودمون که بازیکن رو هم در کادر داره

 

اما در زندگی واقعی - یا حداقل اون چیزی که ما اسمشو گذاشتیم واقعیت... گاهی پیش میاد که دوست داریم از دید بقیه خودمون رو ببینیم 

وقتی که صحبت میکنیم خودمون رو در نگاه کسی که داره به صحبتمون گوش میده تصور میکنیم

 

بله... اولش تصور هست... 

 

اما بسته به اهمیتی که این موضوع برای ما داره... شاید بسته به همون تضادی که ممکنه به هر دلیلی در اون فضا احساس بکنیم... این تصور قوی تر و قوی تر میشه

 

و بعد از مدتی تبدیل به یک ویژن میشه... یک ویوی نسبتن شفاف از خودمون 

 

مثل یک فرد نابینا که تلاش میکنه چیزی که اون بیرون هست رو ببینه... و حواس دیگری که داره رو تبدیل به حسی بکنه که نداره... و بعد از مدتی تا حدی هم موفق میشه...

 

تمرکز روی این نوشته برام خیلی سخت شده... ولی تلاشم رو میکنم...

ساعت سه و نیم شب هست... چراغ ها رو خاموش کردم و چند تا هالوژن روشن کردم و یک موسیقی خوب توی هندزفری پلی کردم که بتونم خودم هم درست تصوراتم رو بیان کنم...

 

یادمه یک نفر عینکی ساخته بود که وقتی به چشمش میذاشت همه چیز رو وارونه میدید... و بعد این عینک رو مدتی به چشمش گذاشت و کم کم مغزش به اون تصویر وارونه عادت کرد و اون شد دیفالتش... طوری که زمانی که عینک رو درآورد بدون عینک همه چیز رو برعکس میدید... در واقع این کار ذهنش بود...

 

این ویژن هم بعد از مدتی که یک فرد به انجام دادنش ادامه میده ممکنه تبدیل به یک حالت پیش فرض بشه... از چشم های دیگران نگاه بکنه... و خودش رو ببینه...

هم خودش رو بهتر میبینه هم میبینه که دیگران چی میبنند...

در واقع جای دید اول شخص و سوم شخصش جابجا میشه...

حالا کنترل بهتری روی نگاه دیگران داره... چون در واقع چیزی که دارن تماشا میکنن کاملا در اختیار خودشه... یا بهتره بگیم خود خودشه !

 

اما نمیخوام در مورد نگاه دیگران صحبت کنم... چیزی که باعث شد این رو بنویسم هنوز هم سمت خود منه... نگاه خودم... و چیزی که میبینم...

 

ذهنم به زدن اون دکمه V در شرایط خاص عادت کرده... و یکی از اون شرایط خاص هم زمانی هست که با خودم تنها هیستم...

تنها از نظر ذهنی و روجی... ممکنه این تنهایی وسط خیابون باشه... ممکنه در تنهایی فیزیکی اتفاق بیفته... یا به هر صورتی...

 

اما زمانی هست که ذهنم احساس میکنه حالا باید دکمه V رو فشار بده... دکمه V هم میتونست اسم این نوشته باشه... 

و زمانی که فشارش میده... تازه متوجه شرایط میشم

 

گاهی دکمه که زده میشه خودم رو میبینم که دارم با خستگی و کوفتگی بدن از فیزیوتراپی برمیگردم و میرم به سمت درمونگاه که دارو بگیرم برای اون یکی مریضیم و همزمان فکرم درگیر چیزهای دیگری هم هست که احساس میکنم اگر بیشتر از یک نفر میبودم راحت تر از پسشون برمیومدم و 

همه اش با هم برای یک بازی یک نفره خسته کننده و فرسایشیه... حالا دارم خودم رو میبینم و انگار که شدیم ۲ نفر...

 

گاهی زمانی که مغزم این ویو رو فعال میکنه خودم رو توی آشپزخونه میبینم... شب ساعت ۱۱ دارم خیار و گوجه رو خرد میکنم که با نون و پنیر بخورم... و چون از یه تمرین سنگین برگشتم دارم به ماکارونی فکر میکنم... 

 

گاهی توی یک جمع وقتی که همه راهی برای ارتباط با هم پیدا کردن و به بهترین شکل دارن ازش استفاده میکنن زمانی که اون ویو فعال میشه خودم رو در اون جمع نمیبینم... ممکنه توی یه گوشه ای از تصویر و خارج از اون جمع باشم و ممکنه جایی بیرون از اونجا توی فکرای خودم باشم... توی اتاق... توی حیاط یا جاهای دیگه...

 

حتا زمانی که دارم تلاش میکنم... توی ورزش تا به یک هدف برسم... توی مسابقه تا به نتیجه دلخواهم برسم... یه جایی در مواجهه با یک حیوون... تا به قلبش برسم... زمانی که با گرگی میخوریم زمین و داریم روی زمین همدیگه رو نگاه میکنیم و از درد به خودمون میپیچیم... و خیلی جاهای دیگه... خودم رو میبینم... انگار که دوست دارم خودم رو از بیرون ببینم... 

 

و خیلی اوقات میبرم... و بریدن هم بهونه خوبیه که خودم رو از بیرون ببینم... گاهی این هم که نمیتونم کار خاصی جز دیدن خودم برای خودم بکنم عاملی میشه که اون فضا رو تغییر بدم تا ویو از بین بره

در نتیجه شاید باز هم کمکم میکنه

 

نمیدونم این همه ویو چیه که از خودم دارم... و چرا نقش اول همشون خودمم ! ویوی سوم شخص... ویوی موازی... و خیلی حالت های دیگه...

 

این نوشته من رو دوباره یاد این جمله انداخت

 

گاهی اوقات آدم تبدیل میشه به دو نفر... 

یکی اونی که هست و یکی اونی که دوست داشت اونجا باشه... 

 

شاید (این یک شاید از روی یقینه) یکی هم هست که من رو در حالی که دارم خودم رو تماشا میکنم تماشا میکنه...