یکی از تفاوت های کشورهای جهان سوم با کشورهای توسعه یافته که خوب بیشتر قشر جوان جامعه تحت تاثیرش هستند - نحوه جذب متخصص و انتخاب و پذیرش نیروی کار هست - گرچه این سیستم هم ممکنه اگر ریشه یابی بشه برگرده به همون نظام آموزشی دوباره ... یعنی طبعن وقتی یه نفر برای قبولی در رشته برق باید بدونه که با کدوم پا باید وارد مستراح شد یا قسقنطنیه به عربی میشه چی - بعدن هم باید منتظر باشه که برای ورود به سیستم کاری اون کشور هم هرچیز بی ربط دیگری رو باهاش مواجه بشه
من یه دفعه برای انجام مصاحبه برای یه شرکت رفته بودم که خوب البته زمانی که رفتم اونجا فهمیدم اون چیزی که به من گفته بودند با اون چیزی که هست تفاوت داره و همون جا نظرم برگشت - اما گفتم مصاحبه اش رو انجام بدم و با رئیسش صحبت کنم ببینم چطوره
یادمه وقتی وارد شدم و نشستم اولین سوالی که ازم پرسید این بود که شما مگه نیومدی برای مصاحبه ؟گفتم بله ! گفت پس چرا شلوار لی پاته ؟
و بعد گفت چرا موهات بلنده ؟ و یه سری چرای دیگه که همشون به همین مسخرگی بودن
منم که خنده دار بود برام که یه همچین آدمی که برای این کار باید ازم خواهش بکنه داره این سوالا رو ازم می پرسه یه طوری جوابش رو دادم که آخرش کلی ازم عذرخواهی کرد و بعد هم اومدم بیرون و رفتم خونه... اما خوب بعد از اون جریان متوجه شدم که شرکت های خوب - به خصوص اونهایی که فعالیتشون و ارتباطاتشون بیشتر با کشورهای توسعه یافته درآمیخته است - معمولن اصلن به این موارد توجهی ندارن و به قول معروف کسی رو از روی جلدش قضاوت نمی کنن !
خیلی پیش اومده که دوستی رو دیدم که فقط ابرو برمیداشته و صورتش مثل کوسه سفید بوده - و یه مرتبه ریش گذاشته و انگشتر عقیق و ... و در توضیحش گفته که باید بره برای فلان ارگان دولتی مصاحبه بده !
و خوب فکرش رو بکنید که ( به خصوص در بخش دولتی ) وقتی روند گزینش تا این حد به ظاهر و مسائل بی ربط وابسته است - چه افرادی جذب میشن و بعد از یه مدت سازمان های دولتی با این متخصص های گزینش شده به کجا میرسن ( گرچه فکر کردن نداره - چه حاجت به بیان است ! )
حالا جالبه بدونید که به فرض توی کشورهایی مثل آلمان یا آمریکا - یه سری دوره آموزشی داریم به نام creativity and crazivity ! که در اون کمک می کنن به رها کردن فرد از چارچوب های دست و پا گیر ظاهری و فکریش و پرورش خلاقیت و قدرت ایده پردازیش
به فرض اینکه با دوچرخه بره سر کار - توی محل کار شلوارک پاش بکنه - به جای صندلی تخت خواب داشته باشه توی دفترش و ...
و اگر به عکس های شرکت های بزرگ دنیا نگاه کرده باشید این رو میبینید - مثلن میتونید عکس های شرکت گوگل رو یه نگاهی بهش بندازید - معمولن خبری از کت و شلوار نیست - اما پره از ایده و سواد و تخصص و ...
یا توی همون مصاحبه رئیس اون شرکت یه کت شلوار تنش بود و خیلی به ظاهر شیک بود - اما چند تا سوال ساده ازش پرسیدم که شاید یه بچه دبیرستانی میدونست و حداقل برای کسی که می خواد متخصص جذب بکنه دونستنشون ضروری بود - اما وقتی دید نمیتونه جواب بده عصبانی شد و گفت شما جوونا مغرورید و فکر می کنید اگر حرفای قلمبه سلمبه بزنید با سوادید ! و البته بعدش جوابی بهش دادم که دیگه هیچ راه فراری نداشت و موضوع رو بردم به سمتی که شرمنده شد !
و همونجا داشتم به استیو جابز یا لینوس توروالدز یا ریچارد استالمن و ... فکر می کردم - که توی بزرگترین کنفرانس ها و سمینارهاشون یه تی شرت تنشونه - با یه شلوار لی و یه جفت کفش اسپرت - ولی هر جمله ای که از دهنشون در میاد میلیون ها دلار ارزش پشتش خوابیده و برای خیلی ها فکر کردن بهشون هم رویا بوده !
یه چیز خوب در رابطه با ورزش و باشگاه رفتن - به خصوص استخر یا بدنسازی و ... اینه که آدم با کلی آدم دیگه آشنا میشه که در حوزه کاری هرکدوم با دیگری فرق داره ... باهاشون صحبت می کنه و کلی اطلاعات جدید از اطرافش پیدا می کنه
چیزی که یه مدته ذهن من رو به خودش مشغول کرده همین موضوعه که اکثر آدمای به درد بخوری که توی محیط های ورزشی دیدم - منظورم از لحاظ ذهنی و توانایی انجام کارهای فوق العادست - توی کشور ما از لحاظ کاری جایگاهشون مناسب با شخصیت و توانایی هاشون نیست
و برعکسش هم همینطور - آدم های فوق العاده به درد نخور و بی مصرفی که از لحاظ کاری هم جایگاهشون خیلی خوبه و هم روز به روز دارن پیشرفت می کنن - با لابی - با رشوه - با زیرمیزی و کثافت کاری و تظاهر و نقاب گذاشتن روی صورت
به نظرم این یکی از دردناکترین مسائلی هست که یه کشور میتونه باهاش درگیر باشه - بعد از مدتی به وضوح میشه آثار پسرفت رو در یک همچین سیستمی مشاهده کرد...
سیستمی که وقتی بهش نگاه می کنی دقیقن مثل دریاست - هرچی آشغال و زباله است رو میتونی ببینی ...
و هر گنج با ارزش و گرانبهایی رفته به اعماش و گم شده و هیچکس حتا از وجودش هم خبر نداره
امیدوارم - گرچه امیدوارم عبارتیه که فقط وقتی نا امیدیم میگیم معمولن - اما امیدوارم قوانین بازی تغییر بکنه - ایده آل نمیشه هیچوقت ولی تا این حد هم با چیزی که باید باشه در تضاد نباشه - چون خیلی داره تلفات مادی و معنوی و ارزشی و ... میده و قطعن دودش توی چشم همه میره
چیزی که زیاده زباله است و وقتی تجمع زباله یه جایی زیاد بشه - دیگه جا برای خود زباله ها هم نمیمونه !
کاش به جای شلوار پارچه ای یا مدل مو - توانایی و تخصص اجباری بشه
دست انداز رو جایی میذارن که سرعت ها بالاست و باید سرعت رو کاهش داد
واقعن برای سیستمهای لاکپشتی بسیاری که اطرافمون هست - و نقش کلیدی ای که در سیستم اصلی دارن - این همه دست انداز مسخرست ! باید یه مقدار هموار بشن وگرنه همون دست اندازها یه جایی گیرشون میندازه و یا درجا میزنن یا برمیگردن عقب
با ناصر داشتم صحبت می کردم
بحث به اینجا رسید که یه وقتایی هست که میگیم چرا x یا y یا z ... ما رو درک نمی کنه
چرا رفتارش اینطوریه ... چرا ...
این یه جریان اشتباه پیش رونده است... تعداد مجهول های این معادله دائم افزایش پیدا می کنه و یافتن هرکدوم از مجهول هاش هم کار بسیار سختیه
اما میشه یه راه حل خلاقانه استفاده کرد... مسئله رو از یه زاویه دیگه نگاه کرد !
مجهولش رو خودمون فرض کنیم... تنها معادله ! و وقتی این x رو پیدا کنیم مشکل حل میشه
یه وقتایی باید به خودمون بگیم تو x یا y یا z یا ... رو درک کن !
نیازی به حل کردن اونها نیست... اونها رو توی یه مسئله فرض کن که تنها مجهولش خودتی
و زمانی که خودت رو در اون مسئله پیدا کنی خود به خود بقیه اجزای مسئله هم جای خودشون رو پیدا می کنن و موضوع حل میشه
یه وقتایی نباید خودمون رو مرکز قرار بدیم و در دنیایی پر از مجهول در اطرافمون گرفتار بشیم
باید یاد بگیریم که حل کردن n معادله ی یک مجهولی خیلی راحت تر از حل کردن یک معادله ی n مجهولیه !
به خصوص زمانی که اون مجهول همیشه یه چیز باشه !
ما کجای داستانیم ؟
یعنی هدف از بودن ما دقیقن چی بوده ؟
خیلی وقت ها خیلی فکرم رو مشغول می کنه ! زیاد راه دور نریم و پای کل کیهان رو نکشیم وسط
از زمانی که منظومه شمسی ما شروع به فعالیت کرده حدود 4.5 میلیارد سال می گذره !
باز هم زیاد راه دور نریم و به عاقبت دنیا کاری نداشته باشیم ... 4.5 میلیارد سال دیگه از عمر منظومه شمسی باقی مونده و بعد خورشید عمرش به پایان میرسه و ...
خوب بعد از حدود 4.5 میلیارد سال که خورشید داشت به زمین نگاه می کرد آدما به وجود اومدن ... اومدن و رفتن ... اومدن و رفتن
و نوبت رسید به ما !
گاهی اوقات خیلی درگیر زندگی میشیم... یه زندگی مصنوعی که ایجادش کردیم و توش دست و پا میزنیم ... بدون اینکه بدونیم دقیقن باید باهاش چیکار کنیم !
شاید بشه گفت اگر از خیلی بالاتر به موضوع نگاه بکنیم... همه داریم یه زندگی شانسی رو تجربه می کنیم ! یه سری خوش شانسن یه سری بدشانس !
یعنی شاید حس کنیم که تحت کنترله و یا از کنترل خارجه ... اما از بالاتر که نگاه می کنیم میبینیم ما یه پدیده ی احتمالی بودیم که به وقوع پیوستیم... تو یه شرایط خاص که باعث شد اینی باشیم که الان هستیم
من فکر می کنم مدت زندگی ما اونقدری نیست که بدونیم دقیقن باید با زندگی چه کار کنیم !
خیلی کمتر از اونه که درک کنیم این زندگی چیه ! اینو به خصوص وقتی بهتر درکش می کنم که به آسمون نگاه می کنم ! به ماه ... به ستاره ها...
بعد به گرونی و ترامپ و 5+1 و عادل فردوسی پور و استیج فکر می کنم !
خیلی مونده تا این همه ناهمگونی بین ما و جهان برطرف بشه... خیلی مونده تا باهاش هماهنگ بشیم ...
نمیدونم چند سال دیگه قراره آدما زندگی بکنن ... اما بعدش چی ؟
بحث آدما رو هم که بذاریم کنار ... ما اومدیم که چیکار کنیم ؟ دویست سال دیگه احتمالن هیچکدوم از ما وجود نداریم... کجاییم ؟
دویست سال دیگه در چنین لحظه ای چه خبره ؟ چه اتفاقایی داره می افته ؟ چه تاثیری دارن اون اتفاق ها؟
اینهایی که تا حالا رخ دادن چی ؟ تاثیرشون چی بوده ؟
در مقایسه با عمر کائنات... اگر فرض کنیم ما صد و بیست سال عمر می کنیم... و عمر کائنات رو تا به حال حدود 12 میلیارد سال فرض کنیم... عمر ما در مقایسه باهاش مثل حدودن 3.7 ثانیه از عمر یه بچه ی 12 ساله است !
کدوم بچه ی 12 ساله ای اون 3 4 ثانیه رو یادشه ؟
مگر اینکه اون 3 4 ثانیه زیباترین 3 4 ثانیه ی زندگیش بوده باشه
خیلی درگیر این فکرم ... وقتی توی ستاره ها گم میشم و محو تماشاشون میشم خیلی به این فکر می کنم !
انگار کائنات 3 4 ثانیه به ما فرصت داده تا هرکاری میتونیم انجام بدیم... تا هیچوقت ما رو از یاد نبره !
و توی زندگی ما هم همینطوره !
قهرمانای خیلی از مسابقات المپیک - تمام قهرمانی هاشون رو مدیون لحظات بسیار کوتاهی هستن که از رقباشون جلوتر بودن ! شاید مثلن در مورد مایکل فلپس اگر تمام اختلاف زمانی هایی که با رقباش داشته و باعث شدن که تبدیل بشه به اسطوره المپیک رو با هم جمع کنیم - چیزی در حدود 3 4 ثانیه بشه
و اون 3 4 ثانیه مهمترین لحظات زندگیش هستند !
گاهی فکر می کنم شاید این دنیا خیلی بزرگ باشه - چه از لحاظ ابعاد چه از لحاظ زمانی که درش می گذره
اما شاید یه دلیلی داشته که من الان اینجام ! شاید جهان ما توی یه کورس با جهان های مشابه اطرافشه ! و به 3 4 ثانیه احتیاج داره تا بین همه ی اونها تبدیل به یه اسطوره بشه
شاید دلیل اینکه ما اینجاییم اینه ...
میدونم ممکنه خیلی دور از ذهن باشه... اما فکر می کنم ما قرار نیست هرگز فراموش بشیم...
حداقل زمانی که به ستاره ها نگاه می کنم و حس می کنم دنیا فراموشم کرده ... حس می کنم کل گیتی ما رو فراموش کرده... این فکر آرومم می کنه !
شاید روزی دنیا،من... شما ... و هرکس دیگه ای رو دوباره به یاد بیاره
نمیدونم اگر دنیا چیزی رو به یاد بیاره چی میشه ! حتمن یه اتفاق بزرگ می افته
اما امیدوارم همینطور باشه که فکر می کنم... ارزشش رو داشته باشه
در مورد دنیا... اجازه بدیم کارش رو انجام بده ! امیدوارم یه روزی متوجه این 3 4 ثانیه بشه
اما اگر قرار بشه یه خاطره 3 4 ثانیه ای داشته باشید که به کل زندگیتون زیبایی و معنا و رنگ می بخشه... دوست دارید اون 3 4 ثانیه چجوری باشه ؟
یعنی در عرض چه جور 3 4 ثانیه ای و طی چه اتفاقی کل زندگیتون تبدیل بشه به زندگی رویایی ای که همیشه دلتون می خواسته داشته باشید ؟
من که بهش فکر کردم
شما هم فکر کنید !
شاید دنیا 3 4 ثانیه برامون کنار گذاشت...
اینم همینطوری نوشتمش ! بدون هیچ فکر قبلی ! نهایتن روی هر جمله ای قبل از نوشتنش 3 4 ثانیه فکر کردم... گرچه قرار نبود خوندنش بیشتر از 3 4 ثانیه طول بکشه ... اما طولانی شد ! افکارم پراکنده شدن ! عین ستاره های توی آسمون
اما شاید یه روزی از یه جای دور که بهشون نگاه کردم ، به نظرم قشنگ بیان !

ساعت ۳ و ۴۴ دقیقه صبحه
و ضربان قلبم تازه یکم نرمال شده
یه خواب طولانی و مفصلی دیدم، توی ظلمات شب داشتم از یه جای خیلی دور فرار می کردم که خودم رو برسونم خونه
نزدیکای صبح شده بود... نزدیک خونه که رسیدم یه گله سگ اونجا بود و بهم حمله کردن
اما از اونجایی که سگا باهام رفیقن هیچ کاریم نداشتن و بعد بهشون تکیه دادم و من و دوچرخه ام رو تا در خونه رسوندن
نمیدونم توی خواب از چی فرار می کردم، فقط یادمه وارد اون خونه شدم و رفتم توی یکی از اتاقا و یواشکی و خیلی سریع داشتم لباسمو عوض می کردم، شبیه اتاق انباری خونه ی پدربزرگم بود دقیقن...
که یه مرتبه دیدم در کنار اون اتاق باز شد
انگار یکی از بیرون اومد،
من دویدم که در انباری رو ببندم تا اون آدم منو نبینه و همینطور که در داشت بسته می شد یه لحظه صورتشو دیدم... و با خودم گفتم امکان نداره !
خاله ی خدا بیامرزم بود
درو باز کردم و با تعجب و هیجان و ترس گفتم خالهههههه!؟؟! ؟! ؟
تا حالا اینقدررر واقعی ندیده بودمش توی خواب از زمانی که رفته...
صورتشو دستاش خیس بودن، انگار وضو گرفته بود، و با صدایی که هنوز توی گوشمه گفت دم درخاله بده، بیا تو
من گفتم خدایا مطمئنم دارم خواب میبینم
دویدم و گرفتمش محکم که ببینم واقعیه یا نه
دستشو محکم گرفتم... اونم دستمو گرفت و منو با خودش برد به سمت اتاق...
نمیدونم چرا اما توی اون اتاق یه سری از اعضای فامیل خوابیده بودن، زیر چشماشون سیاه بود و به یه سمتی خیره بودن همه
راستش زیر چشمای خاله ام هم سیاه بود...
من با تعجب فقط دستشو محکم گرفته بودم و داشتم به این فکر می کردم که یه کاری بکنم که از دستش ندم فقط...
و از طرفی با تعجب به اطرافم نگاه می کردم
و از شدت فشار از خواب پریدم.
میتونم بگم توی هیچکدوم از تمرینای لاکتیکی و هایپوکسیمون ضربان قلبم اینقدر بالا نرفته تا به حال
یعنی وقتی که از خواب پریدم به حدی قلبم تند و قوی میزد که سینه ام درد گرفته بود و واقعن احساس می کردم داره می افته بیرون
وای خدا...
چقدرررررر این بار واقعی بود، اصلن انگار خواب نبود، انگار واقعن یه تداخل فیزیکی بود... صدای خاله ام، دستش... هنوز دستش رو توی دستم حس می کنم...
من نمیدونم این خوابا چی هستن، اما یه سری از خوابایی که میبینم، معمولن توی یه شرایط خاصی از لحاظ فکری و روحی رخ میدن و بیش از حد واقعی هستن... این خواب هم همینطور بود
همه چیزش رو حس می کردم، به خصوص خاله ام رو...
حیف که همه چیز رو نمیشه با کلمات توضیح داد...
و نمیشه گفت چه حسی داشت!
توی اکثر این خوابای بیش از حد واقعی، یه چیزایی میبینم در آخرین لحظات که حس می کنم یه پیامی دارن، اما تا حالا موفق نشدم بفهمم...
قلبم درد گرفت... شاید خنده دار باشه اما حس می کنم چیز عجیبی نیست که بریم به ابعاد بالاتر و خارج از حوزه ادراک دنیای خودمون
شاید روزی در آینده حتا با توضیح علمی فرموله بشه
اما هرچه که هست جسم مادی خیلی مانع بزرگیه براش...
خدا رحمت کنه خاله ام رو، دلم براش یه ذره شده بود... چقدر راحت همه چیز توی ابعاد فیزیکی بالاتر از سه بعد به هم نزدیک میشن... جوری توی هم می آویزن که انگار جزئی از همدیگه ان، انگار از تمام فاصله های دنیای سه بعدی مشتق گرفته میشه و تموم میشن...
#Rest_In_Peace_Angel
#Astral_Projection
#We_Do_Not_UNDERSTAND
#I_Flew_Beyond_The_3D_Universe_Again
#And_This_Time_She_Was_There
یه سری از موجودات خدا هم هستند یه همچین حالتی دارن :
بهشون میگی به فرض من شنام خوبه ! میگن این که شنا نیست ! تو دریا اگه تونستی شنا کنی شناگری !
بعد باهاشون میری دریا - شنا می کنی میری تا مرز آبهای روسیه و بر می گردی ! میگن خوب دریا آروم بود ! دریا اگه یه ذره طوفانی و مواج باشه که تو که هیچی ، ماهی ها هم نمیتونن شنا کنن
فرداش دریا طوفانی میشه میزنی به آب - تا آذربایجان میری و میای تو همون امواج و "مواج"
میگن این که دریاعه ! کاری نداره که شنا هم نکنی رو آبی - اصلش رودخونست !
یه روز برنامه جور میشه میرید رودخونه و میزنی به آب - میری یه سر تا اون طرف رودخونه و بر می گردی همینجوری نرم !
میگن این رودخونه که رودخونه نیست ! سیل که میاد شنا کن اگه مردی !
عصرش بارندگی میشه و سیل میاد - کفشش میفته تو آب میپری هم یه تنی به آب میزنی هم کفشو از وسط سیلاب در میاری !
میگه این که خوب آب فشار داره عین توپ رو آب میمونی ! کفشم نمیاوردی خود آب میاوردش دوباره ! هنر نیست که !
تو گرداب هرکی شنا کنه خدایی روی منو کم کرده ( حالا خودش زیر دوش که میره تیوپ میبنده به خودش که کار از محکم کاری عیب نکنه و لیفشو بکشه ... ولی همه شناگرا باید روشو کم کنن )
خلاصه یه نگاه به دوربین می کنی و یه حسی بهت میگه که این آخرین باریه که داری یه نگاه به دوربین می کنی !
جور میشه میرید یه جایی که گرداب داره ! خیلی سخته که جور شه آدم بره یه جایی که گرداب داره ولی جور میشه با هر مکافاتی که هست !
شیرجه رو میزنی وسط گرداب ... زیر آب که میری میبینی مولکول های آب به اتفاق بهت میگن "شما عقل درست حسابی که نداری که به ساز امثال اینا میرقصی ... حداقل ایندفعه رو پیش خودمون بمون... بسه دیگه هی اومدی و رفتی و بهت خندیدیم گفتیم ولش کن عقل نداره"
خلاصه در همون حین که داری اون زیر میگی "بلپ ! بلپ " این رفیقمون اون بالاست و میگه : "بیا ! دیدی گفتم ؟ این شناگر نیست بابا من اندازه موها سرم شناگر دیدم! مال این حرفا نیست اصلن قیافه اش به این سیستما نمی خوره"
و شما هم از همون زیر داری می شنوی صداشو ! می خوای یه نگاه به دوربین بکنی ... اما متاسفانه دوربینا ضد آب نیستن و اون زیر جواب نمیدن ( همونجا که یه حسی بود داشت بهت می گفت این آخرین باریه که به دوربین نگاه می کنی اون من بودم ! هرکاری کردم بگیری قضیه چیه نگرفتی ! حالا بلپ بلپ کن )
و آخرین بلپ رو هم میگی و قضیه تموم میشه !
خلاصه که یکی از فاکتورهایی که هر آدم با شعوری داره اینه که با احمق های اطرافش بحث نمی کنه !
چون آدم های بی شعور و احمق اول سعی می کنن شما رو بیارن پایین ... یه جوری فاکتور شعور رو در شما از بین ببرن - و بعد که شما بی شعور شدید با پشتوانه ی یک عمر زندگی احمقانه و فاقد هرگونه شعور و با اتکا به تجربه ی عظیمی که در این زمینه دارن - شما رو در یک مبارزه ی خنده دار بیشعور - بیشعور شکست میدن !
هر جایی آدم احساس می کنه که باید برای اثبات خودش به بقیه زور بزنه ... اونجا دقیقن همون نقطه ای هست که باید بره پی کارش
چون آدم با شعور به راحتی ارزش ها و توانایی ها و استعدادها و فاکتورهای مثبت انسان رو تشخیص میده
و برای آدم بی شعور هر مقدار تلاشی در زمینه اثبات اینها بی فایدست! چون در اکثر موارد خودشون رو زدن به خواب - و کسی که خودش رو زده به خواب رو نمیشه بیدار کرد
خلاصه اگر هم توی دریای زندگی شناگر خوبی هستید - به اونایی که توی حاشیه زندگی وایسادن و تا حالا مرطوب نشدن توجهی نکنید... با شناگرا مسابقه بدید و اقیانوس ها رو فتح کنید... وگرنه دور از چشم همه... در اوج توانایی - در گرداب هایی که امثال اینها براتون میسازند غرق میشید ...
تا حالا شده دلتون برای یه چیزی، یه کسی، یه حسی یا... خیلی تنگ شده باشه و خودتونم دقیقن ندونید که چیه؟
فقط دلتنگش باشید...
انگار گاهی روح آدم از هیچ هم بهانه ای می تراشه برای دلتنگی... تا یه مقدار بهش توجه کنیم...
خودمم نمیدونم اما یه وقتایی خیلی دلم تنگ میشه برای یه چیزی که نمیدونم چیه...
گاهی فکر می کنم توی ناخوداگاهم میدونم چیه، اما اینقدر سعی کردم نادیده بگیرمش که دیگه اگر بخوام هم نمیتونم ببینمش...
یه چیزی که از یادم رفته، اما چیزی از درونم داره با تمام وجود تلاش می کنه که به یادم بیارش
من نمیتونم بفهممش... ولی کمبودش رو احساس می کنم
و در نهایت دلتنگ میشم...
و گاهی همه جا رو دنبالش می گردم، خیلی چیزارو امتحان می کنم تا شاید همونی باشن که دلتنگشم... اما نیستن!
آدم رو خسته می کنه، آدم احساس می کنه یه چیزی رو گم کرده، و حس وحشتی که باعث میشه آدم فکر کنه دیگه پیداش نمی کنه...
چون اصلن نمیدونه دقیقن چی هست... و احساس بدی که به آدم میگه ممکنه همیشه همینطور باشه...
گفتم شاید شما هم دلتنگ هیچی شده باشید
شاید حس کنید یه چیزی کمه، و یه وقتایی با خودتون بگید شاید اصلن توی این دنیا نیست...
جا گذاشتمش و اومدم اینجا...
بذارید در مورد موضوعی صحبت کنم که توی مراحل مختلف زندگی معانی مختلفی پیدا می کنه، شاید از همون سال از اول ابتدایی، اینکه چه مدرسه ای بریم، تاااااا... همین الان...
اینکه انتخاب کنیم قراره توی سیستمی که درش فعالیت می کنیم چه کسانی در راس باشند یا در چه سیستمی با چه کسانی در راسش شروع به فعالیت کنیم
بالاسری های ما انتخاب های ما هستن
پس یه نتیجه ی ساده میشه گرفت... اگه بالاسری ای داریم که چیزی رو برامون انتخاب می کنه که انتخاب ما نیست، ما خودمون انتخاب کردیم که اون چیزی که انتخاب ما نیست برامون انتخاب بشه
اگر توی یه مدرسه ای ثبت نام می کنیم که مدیرش یه معلم بی سواد و بد اخلاق رو به عنوان معلم کلاسمون قرار میده - ما خودمون اون مدرسه رو با مدیریت اون فرد انتخاب کردیم - و حالا اون انتخاب می کنه که باقی جریان چطور پیش بره...
البته بهتر اگر بخوام بگم اینه که والدین اون مدرسه رو برای ما که قدرت انتخاب نداشتیم انتخاب کردن ... و حالا ما مجبوریم شرایط بدش رو به خاطر انتخاب اشتباه اونها تحمل کنیم
به نوعی با این اتفاق به کسی که انتخاب کرده گفته میشه که: شما قدرت تشخیص و انتخاب خوب و بد رو ندارید، و به همین دلیل ما به عنوان انتخاب شما به عنوان بالاسریتون الان به دلیل ضعف شما در انتخاب (که خودمون هم شاملش میشیم ) و اینکه تشخیص دادیم که شما نمیتونید این رو تشخیص بدید که چی خوبه و چی بد، از این به بعد براتون انتخاب می کنیم...
حتا انتخاب می کنیم که انتخاب شما چی باشه...چون انتخاب "خوب" شما ما بودیم (و این خیلی بده و خودمون هم میدونیم و سعی می کنیم همینطور نگهش داریم - چون بقای ما به همین انتخاب های خوب شما با عدم تشخیص خوب از بدتون وابسته است)
در کل اینکه شما انتخابتون رو کردید،حالا نوبت ماست !
حتا انتخاب کنیم که از این به بعد همیشه ما رو انتخاب کنید و ما به جاتون همه چیز رو انتخاب کنیم... یعنی حتا باز اگر برگردیم به مثال مدرسه - مدیر اون مدرسه جریان رو طوری پیش میبره که شما سال بعد هم به همون مدرسه برید...
و این موضوع در ابعاد و رده های بالاتر قدرت بیشتری هم پیدا می کنه ! یعنی هرچه که بالاتر بریم ، حق انتخابی که از انتخاب های خودمون سرچشمه می گیره - کمتر هم میشه ! تا جایی که به کل خودمون در یک سیستم دیکتاتوری که به اشتباه فکر می کنیم زندگی بهمون تحمیلش کرده پیدا می کنیم... جایی که دیگه هیچ کاری از دستمون بر نمیاد جز "جزئی 'بی اختیار' از سیستم شدن"
به هر حال توی زندگی در موقعیت های مختلف فرصت انتخاب به ما داده میشه
انتخاب چیزی به نام حق انتخاب
این حق انتخاب رو با انتخاب اشتباه از خودمون نگیریم...
مثال مدرسه هم یه مثال جز از کل بود ... یه حاشیه از متنی که به دلیل یه سلسله انتخاب جالب... الان حق ندارم از روش بخونم...
انتخاب امروز ما ممکنه فردا تبدیل به اجباری بشه که حق انتخاب رو ازمون بگیره
پس با دقت - با تفکر - و با احساس مسئولیت انتخاب کنیم
و همیشه به تبعات انتخاب هامون و تاثیرشون روی خودمون - اطرافیانمون و جامعه و زندگی و دنیایی که بقیه هم در اون با ما سهیم هستند فکر کنیم
آزادی یعنی انتخاب درست
آزاد باشیم... و قدرش رو بدونیم...
جادی توی نوشته ی جدیدش یه حرف جالبی زده
نوشته در مورد سمپاد هست، یعنی سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان
من با چند تا از دوستام که اونجا درس می خوندیم گاهی در مورد اینکه چقدر موفق بوده در پیاده سازی ایده اش و خروجی خوب صحبت می کنیم، متاسفانه خیلی اوضاعش خرابه، حداقل توی ایران خیلی بد پیش رفت و الانم که دیگه خلوصش هم از دست داده و اصلن معلوم نیست توی آزمونای ورودیش دقیقن استعداد درخشان رو در کدوم قسمت میسنجه، حالا اینکه بعد از ورود چه اتفاقی می افته که به کل درباره اش صحبت نشه بهتره
اما موضوع جالبی که جادی بهش اشاره کرد این بود که بچه هایی که واقعن از هوش بالایی برخوردارن از خودشون جلو میزنن، عالی بود، در ادامه نوشته بود که به فرض طرف نمیدونه شیمی و فیزیک چیه دقیقن ولی اومده سوختی ساخته که توی JPL ناسا نمونه اش رو نساختن
یا نمونه اش که توی دنیای مجازی میبینیم گاهی، طرف با داشتن اطلاعات خیلی معمولی از کامپیوتر و فقط به واسطه هوش بالاش و ترکیبش با خلاقیت، بزرگترین و خفن ترین سیستم هارو هک می کنه، از یه راهی که متخصصای امنیت اصلن فکرشم نمی کردن
و خوب یه نفر که به این مرحله میرسه یهو، سخت میشه بردش به راهی که بیاد از پایه اون مواردی که تهش رو دیده رو بخونه و کار کنه و... و نتیجه این میشه که یه آدمی از آب در میاد که در عمل خیلی کارا از دستش بر میاد ولی روی کاغذ هیچی نداره، یعنی خیلی کارا رو میتونه انجام بده ولی نمیتونه اثبات کنه یا رزومه یا مدرک مرتبط و یا حتا مطالعات خیلی گسترده ای نداره در رابطشون و خوب این آدم رو معمولن به رسمیت نمیشناسن،
به خصوص توی ایران که دهنت باز نشده میگن مدرک؟ معدل؟ سابقه مرتبط؟ که خوب آدمای عادی با همین چیزا تعریف میشن اما اینا توی تعاریف ایده آل های آدمای خیلی باهوش و نابغه معمولن جایی ندارن...
سمپاد سعی می کنه آدمای اینطوری رو جذب کنه و لباس سوپرمن بهشون بپوشونه، با زیاده روی توی همون چیزای عادی، یعنی در نهایت یه آدمیه که چیزای عادی رو میدونه اما مثلن چیزای عادی ای که قرار بوده ۴ سال دیگه بدونه رو الان میخورونن بهش، هیچ چیز جالب و متفاوتی توی سیستم آموزشیش نداره، گرچه اینم مال زمان ما بود، الان که از اسمش هم چیزی نمونده به اون صورت
خلاصه من اگر روزی بچه دار بشم، و خدا بخواد و خیلی باهوش و با استعداد بشه، به جای فرستادنش به پادگان های درسی یا هر پادگان مرتبط با استعدادش ، بهش آزادی میدم تا با خلاقیت و هوش خودش مسیر زندگیش رو به بهترین شکل انتخاب کنه و فقط سعی می کنم بهش مشاوره بدم و تجربیاتم رو در اختیارش قرار بدم، تا اینکه بفرستمش جایی که بگن مغزت در اختیار ماست و ما تصمیم میگیریم که تو چطور ازش به خنده دار ترین حالت ممکن استفاده کنی
و بعدم برسه به مرحله ی فرار از سیستم، فراموش کردن اصول پایه، یهو اوج گرفتن و یهو هم سرکوب شدن!
بی سرو شکل بود یکم چون خلاصه اش کردم، اما بحث قشنگیه و شاید بعدن دوباره در موردش صحبت کنم، خیلی جای حرف داره...
این داستان :
نه تنها "این رل" هستم ، بلکه لاکچری نیز میباشم !
جریان از این قراره که بروبچ خاکی و قشر متوسط جامعه که زیاد اهل بریز و بپاش نیستن ، گاهی از فشار روزگار تصمیم می گیرن یه دوست دختر/پسر خیلی خفن از قشر بی درد و شنگول جامعه برای خودشون بر بگزینن ! تا شاید فرجی شد و سری لای سرا در بیارن
موضوع رو از دید یه پسر بررسی می کنم
به دوست دختر خیلی شاخ رو با هزار زحمت و عکس با ماشینای رفیقشو لباسای بچه محلاش و برنامه هک فالوور و ترفندای "فالو - فالو بک - آنفالو" و ... به چنگ میاره ! ( که البته دختره هم اینکارست - خودش بچه مگس آباده اما خوب تو نقشش حل شده و بچه مردمو گذاشته تو کف )
بعد از کلی این طرف و اون طرف با هم قرار میذارن و میرن بیرون ...
پسره شب قبلش با کلی زنگ زدن به اینو اون و هم کلاسی های دانشگاش که بچه جردن و فرشته و ... هستن یه محل شاخ برای قرار گیر میاره ...
از سه ماه قبلش هم مسیر دانشگاه تا خونه رو ( از صادقیه تا پیروزی ) پیاده میرفته که پولای کرایه اش رو برای این قرار ملاقات جمع کنه
خلاصه همه چیز طبق برنامه پیش میره و یه دست لباس شیک هم از دوست داداشش قرض می گیره و میره سر قرار و "کفتر" رو سوار ماشین ( مال همکلاسی یکی از همسایه هاشونه ) می کنه و میبره به محل مورد نظر ( کافی شاپ یا رستوران خیلی "خاص" )
اونجا که میرن یه منو میذارن جلوشون ... هیچکدوم بار اول نمیتونن مواردی که توی لیست نوشته رو درست بخونن اما به روی خودشون نمیارن و پسره که به هیچ قیمتی نمی خواد کم بیاره از خانم می پرسه که : "انتخاب کردی عزیزم؟"
دختره هم که از جوجه بالاتر نرفته و دیگه بعد از 20 و خورده ای سال - بدنش بهش اجازه نمیده که از این حد فراتر بره و خطر اووردوز تهدیدش می کنه - چون با هیچکدوم از اسامی توی منو آشنا نیست از فاز رومانتیک استفاده می کنه و میگه "هرچی آقامون سفارش بده"
پسره هم که سر از پا نمیشناسه - با یه جمله ی "ای جونم" رو به گارسون می کنه و با یه لبخند جنتلمن گونه ی خیلی خاص بهش میگه "2 تا خوراک سیمرغ جزایر گالاپاگوس"
گارسون هم اینکارست... یعنی در اصل کل اون مکان این کارست و ایجاد شده برای یه همچین مواردی ... با بودجه ی سالی بیست هزار و سیصد و سه تومن به راحتی می چرخه ... و در آدمش همین عدده به توان خودش !
خلاصه اینا گرم ابراز عشق میشن و چند لحظه بعد گارسون میاد ...
دو تا نعلبکی دستشه ... توی هرکدوم به صورت رندوم بین 3 تا 5 عدد ارزن ، و یکی دو تا پر یاکریم وجود داره ... اما خوب چون یه نصف لیمو ترش کنار نعلبکیه مشخصه که این غذا!!! اوریجیناله
پسره که خودش از کفتربازای تیر روزگاره تا پر یا کریمو میبینه رو به گارسون میگه داداش خوراک سیمرغ سفارش داده بودیماااا ! ( یعنی این چیه مرتیکه ! حداقل یه ذره گندم و قره ماش قاطیش می کردی که بین مسیر نعلبکی تا دهن گم نشه )
و گارسون با یه لبخند خیلی ملیح و معنی دار میگه : بله قربان درسته ! مگه مشکلی داره؟
پسره هم بین یه دوراهی سخت گیر می کنه - چون اگه بگه مشکلی نداره مجبوره همون ارزنا رو نوک بزنه و اگر بگه مشکل داره یعنی تا حالا خوراک سیمرغ جزایر گالاپاگوس ندیده ! ضایعست ! بچه پیروزی کم نمیاره که !
اینه که میگه : نه منظورم این بود که این دفعه رو یه نوشابه هم بیارید برامون... درسته که با این غذا نوشابه نمیخورن اما یه وقتایی آدم هوس می کنه !
دختره هم با یه حالتی که بغض توی گلوشه میگه موافقم... منم هوس کردم ...
گارسونم لبخند میزنه و میگه چشم قربان ... و میره تا براشون نوشابه بیاره
اینا مشغول میشن و شروع می کنن به خوردن پر ! دختره خیلی با حوصله ( انگار که روتین روز و شبشه ) پر رو با چنگال نصف می کنه و خیلی ریلکس نصفش رو میذاره توی دهنش و شروع می کنه به جویدن و می پرسه : از خودت بیشتر برام بگو
پسره هم که تا حالا داشته نگاه می کرده ببینه اینارو باید چجوری خورد ( چون تا حالا ارزن رو فقط میریخته جلوی کفتراش و پرشونم آخر هفته جارو می کرده و میریخته دور ! ) شروع به خوردن می کنه و از کار و بیزینس و اینا میگه ! البته بیراه هم نمیگه ... باید یه چیز دهن پر کن بگه که با این پره بره پایین !
خلاصه پرو می خورن و دونه ها رو هم ( با یه مکافاتی ) با کارد نصف می کنن و می خورن با قاشق ( جالبه که پیشبند هم بستن که نریزه روی لباسشون ) ... و بعد نوشابه رو با ولع خاصی می خورن !
پسره تو دلش میگه کاش یه تیکه نون میاورد حداقل با این نوشابه می خوردیم
دختره هم میگه : ای بابا کاش با همون بچه محلای خودم اول رفیق می شدم یکم راه بیفتم !
و میرسیم به مرحله اصلی یعنی قسمت پرداخت - جایی که پسره با یه نمک خاصی که جنتلمنی ازش چیکه می کنه میگه "آقا این جریمه ما چقدر میشه؟ هر هر ! "
طرف می پرسه : قربان مهمون ما باشید ! چی داشتید ؟
پسره هم میگه " 2 تا خوراک سیمرغ جزایر گالاپاگوس - با دو تا نوشابه - البته میدونیم نوشابه رو با این غذا نمیخورنا اما یه وقتایی آدم هوس می کنه دیگه !!! هر هر ! "
طرف میزنه توی سیستم و میگه آقا قابل دار نیست... 368 هزار تومن 😊
پسره سویچو میده به خانم و میگه شما تا من حساب می کنم برو تو ماشین بشین که سرده !
دختره هم میگیره و فرار می کنه - ببخشید ، میره خیلی با متانت و آروم ...
پسره میگه آقا فرمودید 368؟ دو تا خوراک بیشتر نداشتیما ! 36 و هشتصد یا 368 ؟
طرف میگه قربان سه میلیون و ششصد و ... که پسره میگه اوکی متوجه شدم به ریال نگو دیگه !
زنگ میزنه به رفیقش ! ممد سلام - حاجی یه 250 داری برام کارت به کارت کنی بدجوری گیرم !
ممد میگه دادا صداتو ندارم چی ؟ و قطع می کنه ...
خلاصه این دوستمون با روال کار آشناست و میدونه باید حداقل به 53 نفر زنگ بزنه تا این مبلغ جور شه ... شروع می کنه به زنگ زدن ...
خوشبختانه قبلش گوشیش رو 5 تومن شارژ کرده به عنوان سوپاپ اطمینان ( بچه پیروزی تیزه )
و بعد از چندین تماس بالاخره مبلغو جور می کنه ( اونم نه به صورت دوستانه ! با تهدید یکی از بچه ها که اگر نفرستی جریان پشت بومو تو محل بمب می کنم !!! )
پولو واریز می کنه و گوشی رو دوباره در میاره و همینطور که داره میره سمت در کافی شاپ یه فحش آبدار به اون دوستش که اینجارو بهش معرفی کرده بود میفرسته... طوری که دیگه همه پل ها با این فحش پشت سرش خراب شن تو این رفاقت ! اما شارژش تموم شده و موجودیش کافی نیست ... و درخواست پرداخت هزینه میره برای طرف که خوب خودتون میدونید چطور باهاش برخورد میشه !
به هر حال ... اینم یه مشکلی شده ! که جوونای مملکت فرق بین افکتای اینستاگرام و لاکچری ( لوکسوری تلفظ کنید ) های کپی پیست شده از اینو اون بدون داشتن هیچ ایده یا نقشی در تولید عکس و یا محتویاتش - فرق بین شاخ بودن توی اینستاگرام و تلگرام و ... با دنیای واقعی - فرق بین فالوور داشتن های کیلویی ( که فیک و اوریجینالش هم زیاد تفاوتی ندارن ) با داشتن یه نفر تو دنیای واقعی - فلسفه زندگی و جذابیت ! و در کل شت و گوشت کوبیده رو نمیدونن ! و یهو افکار انقلابی میزنه به سرشون !
آی وانا بی این رل ! آی وانا بی شاخ اند بی اِیبل تو ادعا کنم جلو بچه ها وقتی صحبت میشه !
پیشنهاد خود من هم به جوونا اینه که 4 تا فلافلم با رفیقاتون بخورید ... حداقل قیمتا دستتون میاد - تجربیاتشونو گوش میدید در حال فلافل خوردن ... 4 تا جا بهتون معرفی می کنن ... بعضیاشون شعور دارن حتا ! راهشو نشونتون میدن
و در نهایت شما خوشبخت میشید واقعن !
نه گیر یکی باحال تر از خودتون بیفتید !
#کافی_شاپ_محل_هم_خوب_است
#دوست_دختر_از_مریخ_نیامده_است
#اونی_که_میخوای_باهاش_پز_بدی_خیلی_تکراریه
#ببین_خودت_چی_داری_بدون_فانتزیات
#ساده_و_جذاب_باشیم_نه_شاخ_تکراری
#راستی_شاخ_مال_گاو_است_نقطه


عکس های بالا رو نگاه کنید... جوونا و نوجوونای مملکت ما هستن... حدود ۳۰ ۴۰ سال پیش
اینجا جنگه... یعنی این جوونا میدونستن که یا قراره در راه رسیدن به هدفشون جونشون رو از دست بدن... یا اسیر بشن... یا یک عمر جانباز بشن... تمام این احتمالات رو میدادن... شاید خیلی هاشون به اینکه همونطور که از خونه اومدن اینجا دوباره برگردن خونه،صحیح و سلامت، اصلن فکر نمیکردن
اما دقت کنید به چهره هاشون... شاد، خوشحال، قوی، با روحیه...
امروز توی استخر داشتیم با دوستم سرمون رو خشک می کردیم... دوستم یه شناگر فوق العاده بود که من رو هم کشید توی این م