دیگر یخ زده بود و این را میدانست
تکراریست ... نه ؟
مدت ها بود نوری ندیده بود و شاید این دلیل قانع کننده ای برای حالت جدیدش بود
نمیدانست آن چاله چطور توانسته نور را تا این حد بشکند !
دیگر هیچ کس به سراغش نمی آمد ... دیگر پذیرفته بود که در گور نباید منتظر نور بود
و آن زمان بود که متوجه اطرافش شد - بر خلاف چیزی که تا به حال حس می کرد ... تنها نبود
در انتهای هر روز یک میهمان جدید به سراغش می آمد
نام این میهمان جدید شب بود
چیزی که پیوند آنها را قوت می بخشید این بود که هردو از روز فراری بودند ... شب به انتظار می نشست تا روز به پرسه اش در آن اطراف پایان دهد
سپس به سراغش می آمد
او هم به روز بی محلی می کرد تا زودتر او را تنها بگذارد تا بتواند با خیال آسوده به میزبانی میهمان جدیدش برود
کم کم به هم علاقه مند شدند ... گویی طلوع هم رنگ دیگری در زندگیش گرفته بود
حالا دیگر طلوع تاریکی بود که او را بیدار می کرد
شب دوست خوبی بود ... به سراغش می آمد تا او را آرام کند
تا صبح تمام صداها را قطع می کرد تا او را بخواباند ... در گوشش سکوت را لالایی می خواند
اما هرشب اتفاق جالبی می افتاد ... شب خوابش می برد و او شب را به رختخوابش می برد
گویی زمانی که با هم بودند ذهنش نمی توانست آرامش پیدا کند
هر صبح , او خوابش را به شب میداد و بعد هم رنگ شب میشد و با او به خواب می رفت ...
رنگ زیبایی بود ... در حقیقت زیبایی اش به این دلیل بود که هیچ رنگی نداشت ... سیاه بود و پاک
هرشب با تنهایی ترکیب می شد ... نتیجه ی این ترکیب یک واکنش بود که از او موجود دیگری می ساخت و تاریکی هم مثل یک کاتالیزور سرعت این واکنش را افزایش میداد
تا مدتی پیش یک هدفون در گوشش بود و با موسیقی های رنگی از شب که تازه رسیده بود جدا می شد
اما حالا تمام ترانه های رنگی اش جای خود را به فریادهای سیاهی داده بودند که معنایشان را می فهمید
زیبا بودند و ناهنجار ... مثل خودش ... او هم ناهنجار شده بود و دیگر مثل بقیه نبود ... و زمانی که هنجارها همه رنگ زشت یکنواختی و تکرار دارند ناهنجاری زیبا و خوش رنگ خواهد بود ... حتی اگر رنگی نداشته باشد
حالا دیگر به شب بی محلی نمی کرد و برای برای آمدنش لحظه شماری می کرد
برعکس - در اتاقش را به روی نور بسته بود ... آن نور باید زمانی می تابید که روزگارش رو به انجماد می رفت
حالا دیگر به نور نیازی نداشت
حتی گرمایش هم آزاردهنده بود چراکه سرما تاثیر بیشتری داشت ... هرچیز سردی گرما را بیشتر احساس می کند ... هرجا نوری نیست بهتر می توان دید
شاید این یک نعمت بود تا به جزئیات و تفاوت ها بیشتر دقت کند
نور را از همه چیز می گرفت و دور می ریخت ... میدانست تنها راهی که منتهی به پایان نورانی می شود تاریکیست - پس آن را ترجیح میداد
گاهی ماه تقلا می کرد تا سلام خورشید را به او برساند
اما تلاشش بی فایده بود و فقط به پاس دوستی دیرینه اش با شب بود که با او هم مثل دیگر غریبه ها رفتار نمی شد
.
.
.
بارها کسانی آمدند تا سرما را از او بگیرند ... بارها آمدند تا نور و گرما را به رگ های روح سرد او تزریق کنند
او را در آغوش گرفتند ... اما قدرت آنها به اندازه ای نبود تا این سیاه چاله را سیر کند
خودشان یخ زدند و روحشان در تاریکی این سیاه چال بلعیده شد
اما شب میدانست که پاره ی تنش است ... پس هرگز از پیوستن به او هراسی نداشت
ولی هرکس به سمتش قدمی برمیداشت یخ می زد و در خود می شکست و در تاریکی وجودش ناپدید می شد
دیگر هرکسی از همان ابتدا تنها حکم یک خاطره را داشت و به سرعت حکمش صادر می شد
خاطره می شد ... هیچ چیز پایدار نبود جز خودش و تنهایی زیبا و تاریکش
جاذبه ی زیادی داشت ... چرا که چاله ای که در روزگارش ایجاد شده بود حالا دیگر به یک سیاه چاله ی عظیم تبدیل شده بود
مرموز ... تاریک ...
دیگر هیچ چیز را به قلمروش راه نمیداد ... اگر هم چیزی بیش از حد به او نزدیک می شد پایانی جز نابودی را تجربه نمی کرد
او و شب یکدیگر را در آغوش می گرفتند ... خود را در آغوش هم تصفیه می کردند و هرکدام تفاله ی دیگری را به بیرون می انداختند
صبح تفاله ی شب بود و دیگر مصرفی نداشت ... او هم تفاله ی کسی بود که تا قبل از رسیدن شب چیز دیگری بود
به هر حال ... این داستان را به اتمام نمی رسانم ... چون باز هم شب شده و قرار است این قصه ی تکراری تکرار شود
این نوشته پایانی ندارد ...
نباید هر تعریفی به یک پایان ختم شود
خودم هم نمیدانم چه چیزی اینقدر قدرت دارد تا سیاهی را رنگ کند و خودش به سیاهی تبدیل نشود ...
و فکر هم نمی کنم چیزی با چنین مشخصاتی وجود داشته باشد ... و من هم دیگر نمی خواهم شرایط عوض شود
شاید جالب نیست ... درک می کنم ... چون دیگر حتی قدرت بیانش را هم ندارم ... این فقط لبه ی تاریکی بود
خودش تاریکیست و نادیدنی و من هم تعریف روشنی از آن ندارم ... اما زیباست
_______________________________________________________________

در جایی از این دنیا آبی جریان داشت
آبی بسیار روان که مسیر زندگی را برای زندگی می شکافت و پیش می رفت
هیچ چیز چلودارش نبود ! هر سختی ای را از پیش رو برمیداشت و به درزهای هر بن بستی نفوذ می کرد و آن را در خود غرق کرده و از آن عبور می کرد
وقتی در جایی حضور داشت همه چیز غرقش می شد ... قوی ... نافذ ... پایدار ... !
تا اینکه آسمان چیزی را به سمت روزگار نشانه رفت و آن چیز به روزگار پیش روی آب برخورد کرد و چاله ای عظیم در آن به وجود آورد
آب وقتی به چاله رسید در آن فرو رفت ولی این بار عمق چاله به قدری بود که آب نتوانست آن را در خود غرق کند
این اولین باری بود که آب در چیزی غرق می شد ! در حقیقت چاله چیزی نداشت که آب را در خود غرق کند
و همین عدم بود که آب را بلعیده بود
آب در خودش غرق شد ! سکون را تجربه کرد ! سکون هر روانی را روانی می کند
آب کمی به حرکتش در چاله هم ادامه داد اما ... !
مدتی در چاله ماند ولی می دانست که چیزی از عمق چاله کم نمی شود
می توانست به چاله نفوذ کند و در آن ناپدید شود ولی تمام قدرتش در پدیداری و پایداریش بود
نمی خواست بهای آزادیش این باشد که جذب چاله شود
نمی خواست غرق در چاله ی روزگار شود و بی هیچ اثری ناپدید شود
هوای روزگار سرد می شد ! آب سرما و تاریکی را حس می کرد
میدانست اگر جریان نداشته باشد می گندد ! پس با سرما دست دوستی داد
شروع به یخ زدن کرد ! ابتدا ظاهرش و سپس تمام وجودش منجمد شد
او موفق شد که از گندیده شدنش جلوگیری کند اما به این قیمت که به سخت ترین حالت ممکن در آمده بود
سخت ... سرد ... غیر قابل نفوذ و ساکن
دیگر نه چیزی در او غرق می شد نه می توانست به چیزی نفوذ کند !
شاید تنها چیزی که می توانست او را نجات دهد "چیزی مثل خودش" بود ! آبی که جاری می شد و او را از انجماد در می آورد
و آنگاه چاله پر می شد ! شاید این روح او بود که غرق در روح خبیث چاله ی روزگار شده بود
اما ...
در برهوت روزگار دیگر نشانی از آب نبود ...
شاید چاره ی کار هم باید از آسمان نازل می شد
شاید آسمان باید دوباره چیزی را به سمت روزگار نشانه می رفت
اما این بار باران را ...
و شاید باید او را فرا می خواند ! خورشید به گرمی به روزگار می تابید و او را از زمین جدا می کرد
و شاید ... !
همیشه تو خودم بودم ! یادش بخیر تو خودم خیلی خوب بود !
خیلی شلوغ بود ! همیشه یه داستانی واسه درگیری وجود داشت ! همیشه درگیر بودم
یادمه تا مدتی یپش که تو خودم بودم هرشب یه چیزی میومد رو کاغذ !
یهو شرایط تغییر کرد ! یه سری آدم به اطرافیانم اضافه شدند که ناخوداگاه باهاشون در ارتباطم !
یه سری چیزا عوض شدن ! در کل حس می کنم شرایطی پیش اومد که خودم خودم رو از تو خودم کشیدم بیرون !
میگن گرم شدی ! میگن حرف میزنی باهامون ! ولی احساس خوبی نسبت به حرفایی که میزنن ندارم
شاید اون حرفایی که قبلا می نوشتم تبدیل شدن به هزاران حرف "مفتی" که روزانه با این افراد جدید میزنم !
دوست دارم برگردم تو خودم ! اونجا خیلی خوب بود !
با خودم حرف بزنم ! حس داشته باشم ! حس می کنم هیچکس بهتر از خودم نمیتونه بهم کمک بکنه
این بیرون خیلی یه نواخت و تکراریه !
فکر می کنم با خودم راحت ترم !
یه زمانی شب ها بیدار بودم و روزها می خوابیدم ! از همیشه فقط تاریکیش رو میدیدم و تنهایی و انزوا
اون موقع بود که فکرم کار می افتاد ! میگن معاشرت بر دانایی می افزاید اما تنهایی مکتب نبوغ است
و من به این جمله رسیدم واقعا ! همین الان که دارم این مطلب رو می نویسم دیگه نمی دونم چی باید بنویسم !
چون از بودن با آدما و افکار تکراریشون چیزی که بهت اضافه نمیشه هیچ - افکارتم کم کم رنگشون عوض میشه
باید برگردم تو خودم ! خیلی امن و خوبه ...

چشمانش را باز کرد ...
گویا مدت زیادی بود که به خواب رفته بود ... به اطرافش نگاهی انداخت ! همه چیز عجیب به نظر می رسید
تمام چیزی که به خاطر داشت این بود که یک فرشته بوده ! آخرین تصاویری که در ذهنش ثبت شده بودند را به یاد می آورد
با فرشتگان دیگر مشغول پرواز و نغمه سرایی و شادی در آسمان بودند
ناگهان متوجه حس وحشتناکی شد ! بال هایش را احساس نمی کرد ... سرش را برگرداند ... درست بود ! او دیگر بالی نداشت
نمی دانست دقیقا چه اتفاقی برایش افتاده اما احساس می کرد که بال هایش شکسته اند
درد داشت اما نه در جایی که قبلا بال هایش آنجا بودند ... دقیقا نمیدانست چه اتفاقی برایش افتاده
او در آسمان مسئول رسیدگی به امور انسان ها بود و مثل هزاران فرشته ی دیگر کاری جز بررسی اعمال انسان ها نداشت
در کنارش هم همیشه اعمالی انجام میداد که گویا اختیاری در کنترل آنها نداشت ... اراده ای در فرشته بودنش نداشت
ولی از زندگی اش لذت می برد
این افکار برای چند ثانیه او را آرام کردند ولی باز به واقعیت بازگشت ! احساس سنگینی می کرد , انگار تا به حال چنین حسی نداشت ! وزن ... تنفس و ...
ناگهان حس وحشتناک دیگری به او دست داد ... کمی دقت کرد ! متوجه شد که چقدر شبیه انسان ها شده ! او اصلا تصورش را هم نمی کرد که بتواند در کالبد یک انسان برای یک لحظه زندگی کند
در نزدیکی جایی که از خواب بیدار شده بود یک برکه وجود داشت ... بوی هوای آنجا چندان دلچسب نبود ... گویی چیز یا چیزهای بدبویی در هوای آنجا معلق بود
سرش هم درد می کرد ... درد... حس عجیبی بود!
از جایش برخواست و به سمت برکه رفت ...
نگاهی به آب درون برکه انداخت - قورباغه ای با دیدن او از جایش پرید و شنا کنان در آب برکه ناپدید شد ! او همچنان داشت درون آب را نگاه می کرد ... چند ثانیه گذشت و آب ثابت شد و تصویرش در آب برکه نمایان شد
تا به حال خودش را ندیده بود ... تنها چیزی که متوجه اش شد این بود که یک انسان است !
حس دیوانه واری به او دست داد - شروع کرد به فریاد کشیدن ... داد میزد و عصبانیتش را بروز میداد
تنها چیزی که میشناخت خدا بود ... از خدا ناراحت شده بود و حس بدی به او داشت و دوست داشت تمام عصبانیت و بغضش را روی او خالی کند که متوجه موضوع عجیبی شد
تا به حال این حالتها به او دست نداده بود ... عصبانیت ... غم ... و اینکه از خدا ناراحت شود ! اصلا یادش نمی آمد که حسی به خدا داشته باشد ... تنها چیزی که در ذهن داشت این بود که بنده و خدمتکار او بوده بدون اینکه او را دوست داشته باشد یا از او عصبانی شود یا خوشحالی و ناراحتی را تجربه کند
گیج شده بود ! چیزی به تن داشت که نمیدانست چیست ... تا به حال آن را هم ندیده بود
در کل همه چیز برایش عجیب بود ... نگاهی به آسمان کرد ... کمی فریاد کشید ... اصلا دیگر نمیدانست چطور باید پرواز کند ! یادش رفته بود ...
کمی دوید و همچنان داد و بیداد می کرد ولی هیچ چیز تغییر نمی کرد ! دوست داشت پرواز کند و بتواند از این شرایط فرار کند اما نمی توانست...
گریه اش گرفت ! متوجه حس بسیار عجیبی شد ! نمیدانست این چه حسی است ... ولی تمام وجودش را گرفته بود
یک حس غربت و غم توام با نفرت ... او این وضعیت را دوست نداشت
در افکارش غرق بود که ناگهان صدایی شنید : "جوون اینجا چه کار می کنی ؟ مال این اطرافی؟ "
مات و مبهوت شد ! یک انسان را در مقابلش میدید ... نمیدانست باید چه بگوید ! کمی من و من کرد تا آن انسان دوباره سوال کرد : " چرا اینقدر آشفته ای؟ مال این روستایی ؟ "
بی اختیار گفت نه ! و راهش را به سویی کج کرد و شروع به حرکت کرد
صحبت کردن هم تجربهی جدیدی بود!
آن مرد به او گفت : "اگر مال این اطراف نیستی همین مسیر رو که ادامه بدی به شهر میرسی زیاد راه نیست میتونی سر جاده ماشین بگیری"
معنی این حرف ها نمی فهمید ! شهر ... جاده ؟! ماشین !!!
به هر حال همان مسیر را ادامه داد که متوجه صدایی عجیب شد ! "بوق بوق" برگشت ! وسیله ای را دید که حس می کرد قبلا هم آن را دیده ! شاید این همان ماشین بود ... مرد درون ماشین گفت : "کجا میری؟" او هم گفت : "شهر؟!!؟!"
- "بیا بالا"
سوار ماشین شد ! بوی بدی میداد ... راننده به او گفت "مال این اطرافی؟"
گفت : "نه !"
خیلی دوست داشت سریع تر موضوع را با یک نفر در میان بگذارد
گفت : " من فرشته ام ! من داشتم پرواز می کردم که ناگهان دیدم اینجا هستم ! شما نمی دانید من باید چه کار کنم ؟ "
مرد راننده از آیینه نگاهی به وی انداخت و پرسید : " حاجی تنظیمی ؟ چیزی که نزدی؟ "
او هم متوجه منظور راننده نشد ! و سکوت کرد ! به شهر رسیدند و راننده گفت : "بفرمایید رسیدیم " زمانی که می خواست پیاده بشه راننده گفت : "کرایه اش ؟"
او هم نمیدانست چه جوابی بدهد پس شروع به رفتن کرد ! راننده پیاده شد و به دنبالش راه افتاد و او را گرفت
-" مرتیکه عملی ! چت می کنی میری فضا می خوای ما رو دو در کنی ؟ کرایه ؟ "
او هم فقط نگاه می کرد و هیچی نمی گفت که ناگهان متوجه حس عجیبی شد ! مرد راننده با قدرت زیادی کف دستش را به صورت او کوبید ! حس بسیار بدی داشت...
چند ثانیه بعد دوباره این اتفاق افتاد و او هم همان کار را انجام داد ! کف دستش را به صورت مرد راننده زد
و بعد چیزی که حس می کرد این بود که زیر دست و پای راننده در حال کویبده شدن است
بعد از چند لحظه راننده خسته شد و رفت
او هم در حالی که همه جایش درد می کرد بلند شد و شروع به گریه کرد
چیزهایی را تجربه می کرد که تا قبل از آن حتی در فکرش هم نمی توانست آنها را مجسم کند
به شهر رسیده بود !
گویی حوادث جدیدی در انتظارش بودند
ادامه دارد ...
( روی این مطلب و اینکه چطور ادامه اش بدم هنوز فکر نکردم - شاید داستانش رو عوض کنم چون دوست دارم کوتاه باشه - در این مورد نظر بدید چون من هم مثل شما تازه باهاش برخورد کردم و چندین ایده برای تکمیلش دارم که نمیدونم کدومش رو پیاده کنم ... لطفا هرکس هرچیزی که دوست داره رو در قسمت نظرات در مورد نحوه ی ادامه اش بگه تا فکر من هم یه مقدار باز بشه)
وارد یک جنگل شدی و بازی شروع شده !
ولی این بازی مثل بازی هایی که تا به حال تجربه کردی نیست !
اینجا جنگل است ! با قوانین خاص خودش ... حالا باید انتخاب کنی که موجودیتت چی باشه !
جنگل قوانین قشنگی داره ... برخلاف اونچه که همه فکر می کنن این درندگی نیست که شرط دوام آوردن توی جنگله
اینجا هم تفاوت تو با بقیست که باعث میشه زندگی و سرنوشتت به دست خودت باشه یا زیر دندونای بقیه
خوب میریم سراغ گرگ ! خیلی زیباست ! خیلی قویه ... خیلی جذابه ولی چندتا ضعف بزرگ داره
گرگا همیشه تو چشمن ! وقتی قصد می کنن پارت کنن متوجه میشی ! قدرتشون به جنگیدنشونه
گرگ که باشی درگیر میشی ! یه روز گاز می گیری و پاره می کنی ... یه روز پاره میشی
شب که می خوابی یه چشمت بازه چون میدونی دشمن زیاد داری ... دلت که می گیره زوزه می کشی و همه متوجه میشن
تو دندونای تیزی داری ولی دندونای گربه ها از تو تیزتره ! باید مراقب باشی که شکار ببر و شیر و پلنگ نشی
اونها هم همین طورن ! هرکدومشون مراقبه که شکار اون یکی نشه ! این یعنی یه قدرت برابر که دیگه تعیین کننده نیست
نمیتونی ماهیتت رو عوض کنی ... همیشه گرگی - چه بسا خودتم شکار بشی ...
در مورد گوسفند و بز و بره و ... بحث نمی کنم . بحثم روی موجوداتیه که ما رو یاد قوانین جنگل میندازن ! به نوعی مجریان قانون جنگل
پس گرگ همیشه برنده نیست - چون اجتماعیه ... چون سلاحش توی دهنشه ... چون فکر می کنه گرگه پس نباید پنهان شه ... چون همیشه فکر شکاره
ولی یکی از قوانین طلایی جنگ هست که میگه اگر می خواهی خوب بجنگی اول یاد بگیر بهتر از بقیه مخفی بشی
دفاع یکی از قوانین طلاییه جنگه ! و مخفی شدن از بهترین انواع دفاع
ولی مار ... زندگی یه مار ستودنیه ...
وقتی کف جنگل راه بری همیشه باید حواست به این باشه که خیلیا دارن اونجا راه میرن - نمیدونی نفر بعدی که باهاش مواجه میشی طعمه ی توست یا تو طعمشی ! نمیدونی بعدی رو که می بینی باید بدویی دنبالش یا بدویی و فرار کنی
ولی وقتی این قابلیت رو داشته باشی که بری زیر زمین - بری روی درختا ! دست و پا نداشته باشی و حتی برای راه رفتنت هم بیشتر از بقیه فکر کنی و به این نتیجه برسی که اونجایی که زیرش سفته مال همه است و جای قدم برداشتن نیست
میتونی توی جنگل علاوه بر زنده موندن زندگی کنی ... همه رو میبینی ولی هیچکس تو رو نمیبینه ! به همه نزدیک میشی بدون اینکه متوجه بشن ! حمله می کنی در شرایطی که انتظارش رو ندارن ... پاره نمیشی چون اصلا دیده نمیشی
اگر از کسی خوشت بیاد تصمیم می گیری که بمونه یا نه ! و اگر از کسی متنفر باشی بدون هیچ مزاحمتی بهش نزدیک میشی و زهرت رو میریزی به عمق زندگیش ! بعد هم بدون اینکه بدونه از کجا خورده شروع می کنه به باختن ! و تو با غرور باختش رو تماشا می کنی
هیچکس نمیدونه چه حسی داری ! شادی و غمت رو فقط خودت میدونی و هرگز زوزه نمی کشی
همه ازت می ترسن ولی هیچکس حتی نمیدونه دقیقا باید از چی بترسه ! وقتی حواسشون به جلوشونه تو پشتشونی ! وقتی حواسشون به پشتشونه تو روی سرشون ظاهر میشی ... اونا نیاز دارن درگیر بشن و بجنگن ولی تو فقط به یک حرکت احتیاج داری
مثل هیچکدومشون نیستی ... اونا همه دندون دارن ولی تو هدفت رو توی ذهنت شکار می کنی !
هیچکس حریف تو نیست ... بهتر از همه میبینی ... حس می کنی ... دیده نمیشی و حس هم نمیشی
مار باش ... تنها بودن همینش خوبه ! حداقل میدونی اونجایی که هستی فقط یه نفر هست اونم خودتی
کسی به خودش نمیبازه ... کسی با خودش درگیر نمیشه !
مار هرموقع بخواد میزنه ! هرموقع بخواد درگیر میشه !
و هر زمان بخواد ناپدید میشه
و اگر درگیر بشه پاره نمی کنه ! فقط به کشتن فکر می کنه
مار سلطان جنگله

این نوشته به صورت کاملا فی البداهه در هنگاه صحبت با یکی از دوستان به ذهنم رسید
و همون موقع اینجا یادداشتش کردم
و در حقیقت گفتگوی من و دوستم بود
و از نظر بار ادبی یا منطقی جایگاه خاصی ندارد
یک نظر شخصی بود
به اتاقم وارد می شوم !
بی نظم ... به هم ریخته ! شبیه میدان جنگ یا به قول بزرگترها بازار شام !
بر خلاف انتظار بقیه ظاهر زیبایی ندارد ... همه دوست دارند مرتبش کنم ولی هیچکس نمی داند چرا ظاهرش اینطوریست !
موضوع یک جنگ است ... جنگی که روزانه ممکن است بارها اتفاق بیفتد ! در حقیقت این اتاق میدان جنگ است و نباید انتظار داشت ظاهری غیر از این داشته باشد
از همان لحظه ای که واردش می شوم کم کم بذر جنگ پاشیده می شود ! کم کم همه چیز رنگ می بازد ! به غیر از یک خودکار آبی هوس باز و یک سری کاغذ سفید بی گناه ! خودکار صدایم می زند ... من باید بستر ارتباطشان را فراهم کنم ... سرم فریاد می کشد ...
می دانم این خودکار عاشق کاغذها نیست - تنها دوست دارد برای مدت کوتاهی خود را روی آنها تکان دهد ! تا وقتی که جوهرش در بیاید و پاکی را از آنها بگیرد
تا وقتی که یک مشت کاغذ را بی مصرف کند ... به همراه "حرام زاده هایی" که در دلشان قرار داده ! معمولا ظاهر این حرام زاده ها که نتیجه ی هوس بازی خودکار و ورق هستند بسیار زشت است !
بسیار کم پیش می آید که این خودکار عاشق یکی از آن ورق ها شود ... مگر در شرایط بسیار خاص - و شاید همه چیز به من بستگی دارد
بارها به آنها در هوس بازیشان کمک کرده ام - بارها بستر کثافت کاریشان را فراهم کرده ام ... بارها گریه کرده ام و پیچ و تاب خوردن بی هدف خودکار را روی آن کاغذهایی که تا لحظاتی قبل پاک بودند دیده ام ...
می گویند توهم است ... ولی نیست ! واقعیت است ! اگر توهم است پس این همه تلفات چه هستند ؟
در حقیقت من آنها را تلف می کنم
وقتی می بینم چیزی دیگر پاک نیست مچاله اش می کنم و از خودم دورش می کنم
و این من را می رنجاند ! خوابم را از من می گیرد ! این همه کاغذی که می توانستند از آن خودکار فرزندانی داشته باشند باعث افتخار
ولی به این روز افتادند و حالا حتی از چشم بقیه هم حکم زباله را دارند ...!
وقتی گریه می کنم صدایی هست که می گوید این ها "هم" همه توهم هستند ... و من گریه می کنم ... آرام و بی صدا !
و برگه ای دیگر که تلف می شود ...
شاید خودکار تصور می کند چه عاشق باشد چه هوس باز مصرف می شود و دور انداخته می شود !
نیامده که بماند ! پس تمام زندگیش را خط خطی می کند ... با خشم و کینه ... تا جایی که دیگر فقط یک جسم مرده از خود باقی بگذارد
شاید این حرام زاده ها همان حرف هایی هستند که من نزده ام یا بقیه نشنیده اند !
و این من را می گریاند ! و این باعث شد تا برده ی یک خودکار شوم و عشق را نابود کنم
دیگر حوصله ندارم تعریف کنم ... خودکار خسته شده و دوباره برگشته سرجایش ! دیگر با من کاری ندارد
و یک مشت کاغذی که قربانی هوس بازی اش شدند و به گوشه ای افتادند !
آنها دیگر ارزش نگه داری ندارند ! این توهم نیست ! این واقعیت است !
واقعیت همین خط خطی های روی کاغذها اند
همین هایی که کسی به انها توجه نمی کند و به زباله دان افکار منتقل می شوند و فراموش می شوند
و در نهایت من که اگر نبودم این اتفاق نمی افتاد ...
و این مچاله هایی که چقدر شبیه چیزی هستند که در سر من قرار دارد !

این نوشته نا خودآگاه با گوش دادن به آهنگ زیر در ذهنم پدیدار شد
و موضوع توهم برگرفته از آن است

خاکی بودن شرط لازم برای آدم بودنه
ولی تبصره هم بهش می خوره ! یه جاهایی وقتی بفهمن خاکی هستی - سریع آسفالتت می کنن !
یه جاهایی خاکی که باشی یه مشت "کور" از روت رد میشن ! خاکی که باشی فکر می کنن به درد نمی خوری !
یه جاهایی خیلی خاکی ای ! به همه الکی خدمت می کنی ! داستانت میشه مثل جاشوا بِل ! اگه خودت به خودت ارزش ندی بقیه هم نمیدن ! اصلا ممکنه نتونن فرق بین خاکی و بی ارزش رو بدونن ! باید رو همه چیز قیمت بذاری ! این روزا چیزی که مفت به دست میاد ارزشی نداره
باید هر حرفی از دهنت در میاد کنارش صحبت از قیمت بکنی - همه چیزت رو مخفی کنی - هرچی مفت به دست آوردی بفروشی ! اینجوریه که مردم میگن اینا حتما ارزش داره که اینطوری ازشون محافظت میشه !
اگه بری هرچی میدونی بی منت به همه یاد بدی ... هدفت خدمت به امثال خودت باشه و اینا همه کشکه !
اینه که تصمیم می گیری دیگه حداقل خودت به خودت ارزش بدی ! اولین مرحله برای رسیدن به ارزشی که دیگران باید بهت بدن
دیگه کسی رو تحویل نمی گیری - زیاد میگی "وقت ندارم" - زیاد حواب نمیدی - زیاد سریع میری !
حالا ارزش میدن ! حالا همون کارایی که کردی رو تکرار کن ببین چطوری استقبال میشه ! همون حرفایی که مفت مفت اینور اونور میزدی و کسی محل نمیداد رو در قالب "همایش بزرگِ ... " یا "نشست بی سابقه ی ... " یا " سخنرانی بی نظیرِ ... " برگزار کن ! ببین چطوری میان و پول میدن و هزینه می کنن و تازه منت هم براشون میذاری که از وقتم زدم و بعدشم از سروتهش میزنی و ...
اینو می خوان ! مفت همیشه مفته ! مفت , مفت نمی ارزه !
از روی دریا که رد میشی - چیزی که توی چشمه همیشه یه مشت آت آشغاله که روی آب شناوره و دریا براشون تصمیم می گیره که کجا برن ! اینا رو میبینی و این چیزیه که همه میبینن ! این چیزیه که هر آشغالی میتونه بهش برسه ! کافیه آشغال باشی تا تو چشم باشی
ولی گنج که باشی - میری ته دریا ! اصلا دیده نمیشی ! ولی اون زمانه که گنجی ! باید بگردن تا پیدات کنن !
ارزش داری , وقت میذارن برات , وقتی میبیننت بال درمیارن ! سنگینی ! کلی ازت محافظت می کنن ! درسته دیده نمیشی ولی وقتی پیدات کنن دیگه به این سادگی ها از دستت نمیدن ! حداقل میدونی اونی که پیدات می کنه کلی گشته دنبالت ! اینکارست !
وگرنه 4 تا تیکه آشغال که ...
پس بهتره فکر عشق و حال و موج سواری و آشغال بودن رو به کل از سرت بیرون کنی
بهتره بری اون پایین مایینا ! تا مجبور شن بیارنت بالا - تا مجبور شن کاری کنن که همه بفهمن جات بالاست! بذارنت رو سرشون بشی تاج سر ! رو هیچ تاجی جای الماس قوطی نوشابه نبوده !
میتونی همین بالایی که فکر می کنی بالاست بمونی ! هیچ مشکلی هم نداره ! فقط اونجوری اونجا آخرین نقطه ی اوجته ! همونجا که هستی ! بعدم بدون اینکه بفهمن کی بودی گم و گور میشی ! مثل بقیه ی آشغالا !
گنج باش تا دنبالت بگردن !
از امروز دیگه مفت نباش !
خاکیِ خالی نباش !
گنج باش ...
"همه خاکیا گنج نیستن ولی گنجا همشون خاکین"

خدا چیست ؟ پاسخی برایش ندارم ... زمانی که زیاد به این موضوع فکر می کنم هر لحظه تعریف جدیدی برایش خلق می کنم و چه بسا در همان لحظه آن تعریف نابود می شود و جای خود را به تعاریف دیگری می دهد !
همیشه میان آنچه می پنداریم و آنچه هست تفاوت هایی وجود داشته - چرا که ذهن انسان نامحدود است و شناختش نسبت به محیط و وقایع پیرامون دائما در حال رشد ... حال هدف من از بیان این مورد چیست ؟ اینکه بین خدایی که برای خود ساخته ایم و خدایی که اعتقاد داریم مارا ساخته است و خدا و ... تفاوت های بسیاری وجود دارد
خدایی که ما تعریفش می کنیم دائما با سوال مواجه می شود : آیا هست ؟ یا نیست ؟ که هست ؟ چه هست ؟ کجاست ؟ و ...
و خوب - "اصل موضوع" بی تغییر هست , بوده و خواهد بود
شاید بهتر باشد اصلا از افعال وابسته به زمان استفاده نکنیم , چرا که آنها هم مخلوق اند. در حقیقت در افعال نمی گنجد ! یا باید بگوییم هست یا نیست یا امثالهم که خوب به مکان محدودش می کنیم خود به خود , یا باید بگوییم بوده و خواهد بود که ناخودآگاه به زمان محدودش می کنیم . در صورتی که تعاریف ما مطابق با درک ماست و درک ما محدود و رو به رشد .
ممکن است نظری که امروز درباره ی خدا داریم با نظر 2000 سال پیش و نظر 2000 سال بعد تفاوت کند پس این خداییست که ما ساختیم نه آنکه ما محیط ما و حتی فکر ما را ساخته
خوب یک مقدار ملموس تر اگر بخواهیم بیان کنیم باید از خود بپرسیم اصلا بشر چرا به فکر خداوند افتاد ؟ چه چیزی ما را به او پیوند داد ؟ جدای از بحث ذاتی این موضوع , چیزی که باعث پیوند ما و خدا می شود و اینکه خدایی در ذهن خود خلق کنیم عدم توانایی ما در توضیح مسائل , حل مسائل و رویارویی با مسائل مختلف است
اگر به گذشته برگردیم تقریبا در تمام ادیان خدا واحد نبوده ! رعد و برق خدا داشته , باران خدا داشته , در زمان کسوف مردم معتقد بودند که گرگ آسمان می آید و خورشید را می بلعد ! به نوعی برای آنها این یکی از خدایان بوده که کارش بلعیدن خورشید بوده ! چرا ؟ چون هنوز خداوند کپلر و گالیله و ... را نازل نکرده بود تا پاسخی برای این سوالات پیدا کنند
کپلر آمد و این خدا را نابود کرد ! دیگری آمد و خدای باد را به چالش کشید و رفته رفته از تعداد خدایان کاسته شد !
بشر بی وفاست . هرجا که توضیحی قانع کننده پیدا کند خدا را نابود می کند ! هر جا بتواند چیزی را تعریف کند دیگر خدایی به آن نسبت نمی دهد . در حال حاضر هم خداوند درونِ ذهن ما چیست ؟ : خدایی که ما را آفریده است ! چرا ؟ چون ما توضیحی دقیق برای تعریف خود نداریم و به ناچار به خدا متوسل می شویم
خدایی که جهان را آفریده است ! جهانی که هنوز نمیدانیم چیست
خدایی که بهشت و جهنم را خلق کرده ! که ما هیچ تعریفی از آنها نداریم و ناچاریم واژه ای به نام خدا را واسطه کنیم
منتها - به نظر من یک دلیل احساسی وجود دارد که می گوید خدا هست . خدایی متفاوت با آنچه می پنداریم
در تعاریف جای نمی گیرد ولی به طرز عجیبی ملموس است - گویی کاملا می دانیم که چیست
ذهن ما نا محدود است . و چون نا محدود است همیشه به شناختش افزوده می شود ! و اگر چیزی بی نهایت باشد همیشه با این ذهن کشف می گردد و باز مورد سوال قرار می گیرد و کشف می شود و ...
در نهایت احساس می کنم که یار در خانه است و ما گرد جهان می گردیم ! این شناخت هرگز کامل نمیشود چون اگر قرار بود کامل شود محدود بود و اگر محدود می بود بحثش مدت ها پیش تمام شده بود
شاید اگر می پذیرفتیم که خدا خداست دیگر به دنبالش نمی رفتیم ! زیرا نه می دانیم باید به دنبال که بگردیم , در کجا بگردیم , تا کی بگردیم و نه هیچ !
شاید بزرگترین بت پرستی هم تعریف خداوند به وسیله ی ذهن باشد ... خدایی که با ذهن بشر قابل تعریف باشد بت است ...
بت را باید در ذهن شکست ! برای لمس واژه ی خدا باید به قلب رجوع کرد ... چرا که در قلب هیچ بتی وجود ندارد
لمسش کرده ام ! فقط دوست دارم تعریفش کنم ! این هم از "آن" دوست داشتن هاست !
و هنوز پاسخ دادن به این سوال یکی از دغدغه های بزرگ من است که خداوند انسان را آفرید یا انسان خداوند را ؟
به قول نیچه : "به راستی بشر یکی از خطاهای خداست یا خدا یکی از خطاهای بشر ؟"
مثل اینست که در بینهایت به دنبال یک بی نهایت بگردیم ! ذهن ! خدا !
به هر حال بابت صحبت "بی نتیجه" ام عذر خواهی می کنم
ماهیت "خدا" اینطور ایجاب می کند
