آن جانور وحشی با خشم در چشمانش نگاه میکرد.
تمام وجودش پر از درندگی بود و هر لحظه امکان داشت که به او حمله کند.
اما او با آرامش در چشمان جانور نگاه میکرد.
او یک فرشته بود.
وقتی به چشمان آن جانور مینگریست، پشت چشمانش را میدید.
جایی که سرشار از تاریکی بود، و کودکی تنها و ناراحت از آن دو روزنهی نور، بیرون را تماشا میکرد.
صدا میزد و کمک میخواست اما صدایش را کسی نمیشنید.
جانور نمیگذاشت که صدایش به گوش آنهایی که بیرون بودند برسد.
آن کودک معصوم درون این جانور گرفتار شده بود.
هیچکس صدایش را نمیشنید و کسی نمیداشت که درون این جانور، چه چیزی وجود دارد.
اما فرشته زمانی که به چشمان این جانور نگاه میکرد، کودک را میدید.
جانور غرش کرد، تهدید به حمله میکرد، خشمش را با تمام وجود ابراز میکرد، اما فرشته به عمق نگاهش و کودکی که درونش بود زل بده بود و با آرامش تماشایش میکرد.
کمی که گذشت، فرشته به جانور نزدیک و نزدیک تر شد.
جانور گارد حمله گرفته بود ولی فرشته بی اعتنا بود.
نزدیکش شد، دستش را دراز کرد و جانور را لمس کرد.
و بعد حرکتش را به سمت درون جانور ادامه داد. دستش را به درون دل جانور فرو کرد.
دست کودک را گرفت و آهسته او را بیرون کشید.
جانور از حال رفت.
کودک فرشته را در آغوش گرفت...
فرشته کودک را تماشا میکرد...
معصوم، بی گناه، گمشده و درمانده بود...
پس از چند لحظه، فرشته دست کودک را گرفت و با هم رفتند...
کودک درون آن جانور، هیچ ربطی به آن نداشت...
اما فقط کار یک فرشته بود که او را ببیند، صدایش را بشنود و از دل آن جانور بیرونش بکشد...