انتهای اون چاه...
شکسته بود... درد داشت...
از شدت درد به خودش میپیچید و گاهی آرزوی مرگ میکرد...
سقوط دردناکی بود...
امیدش، تلاشش، احساس ناب و بی نظیر خروج از اون چاه تاریک...
همه و همه، بعد از سقوطش به انتهای چاه روش خراب شدند...
دردش حالا فقط درد تنهایی، ته اون چاه نبود...
حالا خرد و خمیر هم شده بود و وقتی به اون طناب پوسیده فکر میکرد، تمام وجودش رو درد فرا میگرفت...
ناگهان صدایی شنید... صدای عبور یک نفر از اون برزخ بی روح...
این بار حتا فکر نکرد... فریاد کشید... طوری با ناله فریاد میکشید که انگار با تمام وجودش از وضعیتی که درش قرار داشت بیزار بود...
باید میرفت بیرون...
درست شنیده بود... رهگذری که در حال عبور بود، به کنارهی دهانهی چاه اومد، و گفت: "چه بلایی سرت اومده؟ اون پایین چکار میکنی؟!"
براش داستان رو توضیح داد... رهگذر خیلی ناراحت شد...
گفت نگران نباش... هرطور شده میارمت بیرون...
و همینطور که به ظلم زمونه بد و بیراه میگفت، یک طناب محکم براش فرستاد پایین...
اون هم بی معطلی سر طناب رو گرفت...
اما تمام بدنش درد میکرد... نمیدونست چطور باید بره بالا، و فقط فکر پایان دادن به این وضعیت برزخی بود که بهش انرژی میداد...
یک مقدار که رفت بالا، احساس کرد دستش تیر میکشه...
به طناب نگاه کرد... پر از خارهای تیز بود...
دستش زخمی شد !
به رهگذر گفت: "این چجور طنابیه... این که سیم خارداره... من چطور بقیهاش رو بیام بالا؟!"
رهگذر گفت: "راستش تا الان هم خیلی طولش دادی... زودتر بیا بیرون..."
گفت: "من خیلی درد دارم... خیلی سختمه... حداقل یکم فرصت بده... این طنابت هم که همش خاره..."
رهگذر گفت: "همینو داشتم... حالا میتونی بیای بیرون یا یه فکر دیگه بکنم؟... "
گفت:" منظورت چیه؟ چه فکری؟ طناب دیگهای داری؟"
رهگذر گفت:" نه... فقط خسته شدم... میشه زودتر بیای بالا؟ "
خیلی ناراحت بود... نه دیگه توان تحمل سقوط داشت...
نه میتونست با اون سرعت و در اون شرایط و با اون طناب بره بالا...
دیگه کم کم صدای رهگذر درومد... "دیگه نمیتونم نگهش دارم... اگر ولش کردم منو ببخش"
در اون شرایط این صدا خودش منبع تولید درد بود...
پایین رو نگاه کرد... عمق زیاد بود...
بالا رو نگاه کرد... فاصله زیاد بود...
دستاش رو نگاه کرد...
زخم...
تصمیمش رو گرفت... یک بار برای همیشه...
به رهگذز گفت: "ممنونم بابت تلاشت... اما فرشتهی نجات من، تو نیستی... "
و بدون اینکه منتظر جواب بشه، طناب رو رها کرد...
اما این بار...
پایین نرفت...
رشد کرد... پرواز کرد... با تمام دردی که داشت...
یادش اومد که بال داشت برای پرواز...
به خاطر آورد که چطور کارش ختم شده بود به انتهای اون چاه...
بال زد... درد داشت اما بال زد...
بالا رفت... رفت و رفت...
تا جایی که دیگه دردی نبود...
چاهی نبود... رهگذری نبود... طناب پوسیده یا پر از خاری نبود...
آزادی... رها کرد خودش رو...
فقط خودش بود و خدا و بی کرانگی...
پرواز رو در آغوش گرفت...
بدرود گفت به اون پرندهی مردنی...
و حالا
فرشتهی نجات... برگشته بود سر جاش...
جمعه ۲۸ آذر ۹۹
۴:۳۳ بامداد
مدتها بود که اینجا چیزی ننوشته بودم...
سال ۹۷ مصادف شد با آخرین فعالیتهای جدی من در این وبلاگ
این فرزند تنهای من، که از افکار من زاده شد، الان حدود ۸ سالشه
در این دو سال و اندی، پر تلاطم ترین روزهای زندگیم رو سپری کردم
اتفاقها، رویدادها و حوادثی که کم کم شروع شدند، شتاب گرفتند، و مثل تاثیر شتاب هواپیمای جنگنده به روی خلبانش، من رو مدهوش و از خود بیخود کردند...
حالم رو نمیفهمیدم...
روح من، جایی خارج از این جسم که من رو با خودش به این سو و اون سو میبرد و تعقیب میکرد و میدوید و میجنگید و میترسید، ایجکت کرده بود...
منِ سرگردان، از خودم دور شدم... از روحی که جاذبه داشت... قدرتمند بود...
من گم شدم...
همه جا سرد و تاریک شده بود و من، هراسان، بی هدف، به دنبال یک گم شده میگشتم
من فراموش کرده بودم...
حتا نمیدونستم گمشده چیه... کیه...
از غریبهها سراغ گم شدهام رو گرفتم... کسی نشانی نداشت...
وحشی شده بودم... یاغی... زامبی...
سیلی خوردم... کتک خوردم... زخم خوردم...
و به شبهایی رسیدم که مرگ رو در یک قدمی خودم احساس میکردم... یک جسم بی روح که هنوز جان داشت...
بی هویت شده بودم... گرمایی نداشتم، یخ زده بودم... قدرتی نداشتم، ضعیف شده بودم...و هیچ جاذبه ای نداشتم...
نقش بر زمین شدم...
تنها...تاریک... سرد...
خدا رو صدا میزدم... و خوابم برد...
یک حس خوشایند، کم کم به سراغم اومد... به من نزدیک شد...
احساس میکردم که شاید این مرگه...
چیزی رو در خواب احساس میکردم...
یک احساس آشنا... یک یار قدیمی...
دستهاش رو روی صورت من گذاشت...
چقدر گرم بود... چقدر نزدیک بود...
بدنم کم کم داشت گرم میشد...
"چشمهای من باز شدند..."
گمشدهی من... من رو در آغوش گرفته بود...
قوی... مهربان... پر از آرامش... بی نیاز...
همونطوربود که در ناخودآگاهم... در عمق کندوکاوهای من ثبت شده بود...
این روح سرگردان... که دو سال و اندی، مجبور شد به کناری بره و ناپیدا بشه...
و تبدیل شده بود به گمشدهای که میان آدمها دنبالش میگشتم... بعضیها رو باهاش اشتباه گرفتم... و در سرمای وجودشون دفن و گم و گور شدم...
بعد از توقفم... بعد از اینکه خودم موندم و خودم... و خدا رو صدا زدم...
به سراغم اومد... برگشت... من رو در آغوش گرفت... تمام وجودم رو از خودش پر کرد...
گرم بود... بعد از اون سرمای عجیب... حالا داشتم میپختم... حالا وقت پخته شدن بود... و چه لذتی داشت...
من خودم رو گم کرده بودم... و به دنبالش میگشتم...
ساسان... ساسانی که قدرتمند بود... آرام بود... جاذبه داشت... نافذ بود...
من گمش کرده بودم... شتاب زیادی گرفتم، و این بر خلاف طبیعت و ذات آرامم بود...
ننتیجه هم چیزی جز یک تکه گوشت بی ارزش، و یک مردهی متحرک که برای زنده موندن و اثبات وجود خودش حقیر هم شد، نبود...
تنهایی در سرما و تاریکی و دور افتادگی، چیزی بود که باید تجربه میکردم...
تا دوباره به خودم برسم... به همون آدمی که کم بود...
به چیزی که گمش کرده بودم...
حالا قدرش رو میدونم...
دوباره دارم قوی میشم... آرام... نافذ... جاذب...
گاهی با خودم میگم، که ای کاش در این مسیر، در مواجهه با غریبهها، همون روح و شخصیتی با من همراه میبود، که همیشه داشتمش... کاش خودم میبودم... کاش گم نمیشدم...
اما دلیل قرار گرفتنم در این مسیر، گمشدهام بود... و اگر ساسان خودش رو گم نمیکرد، مسیر هم این نمیبود...
خدای بزرگم رو شکر، صدای من رو شنیده و میشنوه...
بعد از مدتها، احساس آرامشی رو تجربه میکنم که نداشتمش...
تقریبن تمام اون سرما، زخمها، اون حقارت... همهاش رو فراموش کردم...
از کسی ناراحت نیستم... دوباره قلبم بزرگ شده... چون تمام این اتفاقات، و این مسیر، لازم بودند تا بفهمم، گمشدهی من جایی خارج از وجودم نبود...
بفهمم من نصفه نبودم که به دنبال نیمهی دیگر خودم بگردم...
بفهمم غول چراغ جادوی من، تمام این مدت توی آینه بود...
من حالا بزرگ شدم... حالا برگشتم به خودم... بی نیاز... قوی... نزدیکتر به خدایی که هرگز تنهام نذاشت... و پختهتر از اون گوشت منجمد و بی روح...
خدایا شکرت...
شکرت به خاطر اینکه دستم رو گرفتی... و معجزه کردی...
من از تو ام خدا... معجزهی من رو جایی بیرون از من قرار ندادی...
تو درون منی...
من معجزهی توام برای خودم...
(روح) بازگشته
۵:۲۱ بامداد
دژاوو... به فارسی به معنی آشنا پنداری هست... زمانی که چیزی رو میبینیم، و احساس میکنیم که "قبلن" دیدیمش... توضیح دانشمندا در این مورد این هست که به علت اختلالی که در عملکرد حافظه پیش میاد رخ میده، و این اختلال گاهی باعث میشه که فرد با دیدن یک صحنه یا قرار گرفتن در یک محیط، خاطره ای در ذهنش تداعی بشه که توان به خاطر آوردنش رو نداره، اما احساس میکنه که قبلن اون رو دیده... یا عده ای بر این باورند که به علت اختلال در پردازش و انتقال اطلاعات ورودی، در حافظه ی بلند مدت و کوتاه مدت، فرد چیزی رو که الان دیده رو به شکل چیزی احساس میکنه که مدتها قبل دیده... اما ایدهای هم هست در این مورد که ایدهی جالبیه... اینکه ممکنه یک اتفاق واقعن در حال به یاد آورده شدن باشه... اما این بار، از آینده! تا بحال به یادآوری یک خاطره، که هنوز حتا رخ نداده در زندگی فیزیکی، فکر کردید؟ چیزی که تعریف میکنم یک مثال هست... یک خاطره، که حتا زمانی که برای اولین بار رخ داد هم خاطره بود... یادم میاد توی یک رستوران بودیم... من طبق معمول غذام رو خورده بودم... چون سرعت غذا خوردنم بالاست... و اون آروم آروم داشت غذاش رو میخورد... و من هم با تمام وجود مشغول تماشاش بودم... این زیباترین تصویری بود که در زندگیم میدیدم... هر چند لحظه یک بار نگاهی به من میکرد و میخندید... و من هم بهش لبخند میزدم... چیزی که در حال تعریفش هستم... اون خاطره که اونجا به یاد من اومد... از همین الان، که در حال نوشتنش هستم، یادآوری شد... اون احساس چیزی بود که از این لحظه به من منتقل میشد... از زمانی که اون لحظه رو مینویسم، در حالی که به یک خاطره تبدیل شده... همینطور که بهش لبخند میزدم، ناگهان یک حس بسیار بد بهم دست داد... انگار که در حال تماشای بهترین خاطرهی زندگیم هستم... خاطرهای که مدتهاست تمام شده... سعی میکردم این حس رو درون خودم خفه بکنم اما قدرتش خیلی زیاد بود... ناگهان فشار غیر قابل وصفی رو تجربه کردم... خیلی واقعی بود... اصلن شبیه به یک خیال نبود... سرش پایین بود و با لبخند قشنگش داشت با غذاش بازی میکرد، و من همینطور تماشاش میکردم، که یک مرتبه سرش رو بالا آورد، نگاهی به من کرد... و لبخندش محو شد... من هنوز لبخندم روی لبم بود... اما با حرفی که زد متوجه شدم که اتفاق دیگری هم افتاده... "ساسان! گریه؟ عزیز دلم چی شد؟" این حرف رو هنوز با حالت بیانش به خاطر دارم... و به خودم اومدم... و دیدم که روی گونههام خیسه! و موضوع این بود که نمیتونستم توضیح بدم که چه اتفاقی برام افتاده... شروع کرد به گریه کردن و اوضاع خیلی بد شد... و من از اون حالت خارج شدم و سعی کردم براش توضیح بدم که به خاطر خستگی، چشمهام اینطور شدن... چون در اون لحظه توضیحی نداشتم براش... طفلک... غذاش رو دیگه نتونست بخوره... گفت بریم... رفتیم و دستش رو محکم گرفته بودم... و بهش گفتم... یعنی اگه واقعی بوده باشه چی؟ گفت چی؟ گفتم اینکه یه روزی نباشی... دستم رو محکم فشار داد و گفت ساسان! من همیشه باهاتم... حتا توی اون دنیا... الان ،قسمتی از اون همیشهای هست، که قولش رو بهم داد... و سر قولش هم موند... خودش رفت... اما حتا یک روز هم فکرش از من جدا نشد... تبدیل شد به شیرین ترین و دلچسب ترین و تلخ ترین و دردناک ترین خاطره ی زندگیم... تمام حس این روزهام، تمام شخصیتم، رفتارم... و هرچیزی که بهش تبدیل شدم رو مدیونم بهش... به موندنش... به اینکه هرگز رهام نکرد... حتا بعد از اینکه رهام کرد، طوری که انگار هرگز وجود نداشتم... مطمئنم فراموشم کرده و روحشم خبر نداره که در طول روز، چند بار بهش فکر میکنم... چه در خواب، چه بیداری... من به دژاوو اعتقاد دارم... فقط باید روحمون، اینقدر تحت تاثیر یک موضوع باشه، که از چارچوب مکانی و زمانی خودش خارج بشه، و درک بین گذشته و حال و آینده، به صورت دیگری در بیاد... من قبل از اینکه بره، دیدم که رفت... و دیدم که دارم به صورتش نگاه میکنم، در حالی که اشک توی چشمهای قشنگش بود و میگفت من موندنیام... من میدونستم که موندنیه... حتا اگر بره... تا بحال دژاوو رو تجربه کردید؟...
خیلی وقته که دیگه شبها نمیتونم بیدار بمونم... به خاطر شرایطم... اما از زمانی که خودم رو شناختم، با شب خیلی دوست شدم... انگار که مثل تکههای پازل همدیگه رو کامل میکنیم... شاید بدنم در روز بهتر کار بکنه، اما ذهنم شبها در بهترین حالت خودش قرار داره... قوی، خلاق، هوشیار و مجهز به تخیل... و شاید این قدرت تخیل بوده که من رو نجات داده... قدرتی که باعث شده دنیایی رو در ذهنم خلق بکنم و اون نیمهی بد خودم رو متصل کنم بهش... من اون قسمت بد خودم رو خفه نمیکنم، نمیکشمش... چون اگر باهاش درگیر بشم، اون برنده میشه... فقط سعی میکنم گولش بزنم... تا به دنیای واقعی کاری نداشته باشه، و در یک فضای فانتزی، هرجوری که دوست داره باشه و
عمل بکنه... منم سعی میکنم که طوری براش فضاسازی بکنم که ارضا بشه...
من خودم میدونم که چقدر میتونه قوی و خطرناک باشه... و اگر روی زمین توی دنیای واقعی قدم بزنه، ممکنه اصلن نتیجهی خوبی نداشته باشه... راستش توی بعضی از فصلهای زندگیم... به جایی رسیدم که احساس کردم شخصیت خوبم اصلن به درد این دنیا نمیخوره... فوق العاده آسیب پذیره و ازش سو استفاده میشه... و در مقابل، من این هیولا رو هم درون خودم داشتم، که خیلی دوست داشت از ضعیف شدن و نا امید شدن اون قسمت خوب وجودم استفاده بکنه و خودی نشون بده... من رو متقاعد بکنه که باید رهاش بکنم، اجازه بدم با بقیه اونطوری رفتار بکنه که اعتقاد داره حقشونه... اگر من رو اذیت کردند زندگیشون رو ویران بکنه... اگر از خوبیم سو استفاده کردند، پشیمونشون بکنه... و در کل، من رو تبدیل به کسی بکنه که این دنیا میخواد...
و زمانی که شبها باهاش تنها میشم، شروع میکنه به صحبت کردن با من... خیلی از اتفاقهای بد زندگیم رو بهم یادآوری میکنه... و بعد هم طرحهای پیشنهادیش رو ارائه میده... و من فقط براش فضاسازی میکنم، و در اون فضا همشون رو عملی میکنه و نتیجه رو نشونم میده... و دائم در حال کلنجار رفتن با منه تا بیارمش به دنیای واقعی... و شاید گفتنی نباشه اما من برای اینکه نذارم این موجود عجیب، با واقعیتها و واقعیهای زندگیم روبرو بشه، بهای سنگینی پرداخت کردم... بعضی زخمهایی که بهم زده شده هنوز خوب نشدند... و این قسمت بد هم دردش رو حس میکنه و از درون من رو میخوره که راه به بیرون باز کنه و بره برای تسویه با هرکسی که زخمارو زده...
بارها سناریوش رو برام مرور کرده... حتا گاهی فکر میکنه و نقشههاش رو بی نقص و بی نقص تر میکنه... اما هرگز نتونستم بهش اجازه بدم که نقشههاش رو عملی کنه... چون هر زخمی که از دیگران خوردم رو، وقتی که نگاه میکنم، و خوب بررسی میکنم، به تیغی میرسم که خودم دادم دستشون... به نظرم کسی نمیتونه دیگران رو به خاطر حماقتهای خودش محکوم بکنه... حتا اگر طبیعتش بخواد که این کار رو انجام بده... حتا اگر درد بعضی از زخمهاش بارها تا مرگ برده باشش... باید راهی پیدا کرد برای آروم کردن اون هیولای درون... با تصویرسازی ذهنی، با گول زدنش، با نوشتن، با مناجات... باید زخمها رو خوب کرد... بدون اینکه مشابهش رو جایی ایجاد کرد... نباید حیوان بود...
در نهایت ازم خواست که برای لحظاتی رهاش کنم... گفت ماسک میزنم... فقط بذار منم چند لحظه توی دنیای واقعی باشم... گفتم باشه... ازش عکس گرفتم... همونجوری که بود... بهم گفت به نظرت، این ماسک داره چهرهی ما رو مخفی میکنه، یا داره چهرهی واقعیمونو نشون میده؟ به نظرت تو واقعی تری یا من؟ خیلی این حرفش من رو به فکر فرو برد... اینکه اونی که کردمش توی قفس واقعیه، اونی که ساخته شده برای بودن توی راس هرم این دنیا، با کلی قدرت... یا اینی که بیرونه، و آسیب پذیره، و اصلن مال اینجا نیست... و دائم درد میکشه و زخم میخوره و توی چشمای کاراکتر ضعیف و زخمزن دیگران نگاه میکنه و سکوت میکنه... کدوم حقشه که روی این زمین قدم بزنه؟ این زمین و محتویاتش، حقشون کدومه؟
عکسش بد نشد... موزیک روی این ویدیو رو هم خودش انتخاب کرد... گفت با این موزیک و موارد مشابهش توی دنیایی که براش ساختم خیلی کارا میکنه... وقتی روبروم قرار گرفته بود تا این عکسو ازش بگیرم ، ازم پرسید میدونی الان چند نفری ؟
داشتم نگاهش میکردم و با اون ماسک عجیبش بهم لبخند میزد... انگار اون بهتر از خودم جوابو میدونست...
فیدل، دوست ۶ دنگم
یکی از بهترین هدیههایی که خدا بهم داد در زندگیم... بعد از تحمل حدود دو ماه درد و مریضی، در حالی که توی بقلم بود و داشتم باهاش حرف میزدم و بهش میگفتم نره، رفت...
توی این مدتی که حالت خیلی بد بود من اونجور که باید پیشت نبودم عزیز دلم، در حالی که توی بدترین شبای زندگیم هرگز تنهام نذاشتی...
همیشه با تمام وجود کنارم بودی و دوستم داشتی، منم همیشه دوستت داشتم قربون چشمات برم...
الان راحت شدی، رفتی پیش خالم... میدونم الان یه جایی توی بهشت کنارش نشستی و داره نازت میکنه...
نفسکم راحت شدی...
منو ببخش اگر این چند سال بهت سخت گذشت، اگر دلت گرفته بود و من نبودم، اگر اومدی بالای سرم و من خواب بودم...
اگر این مدت میخواستی باشم و نتونستم زیاد باشم کنارت...
تو بهم یاد دادی که دوستی به حرف نیست، چون بلد نبودی حرف بزنی ولی بهترین هم صحبتم بودی...
قشنگ نازم دلم برات تنگ میشه... فیدلکم ببخشید اگر جایی که خوابیدی دیگه مثل پتوی من گرم و نرم نیست...
همیشه به یادتم رفیق بی نظیرم... تو هم از پیشم رفتی و تنهام گذاشتی، خیلی تنها شدم دیگه، ولی بدون تا ابد توی قلبمی و هرگز فراموشت نمیکنم...
دوستت دارم فیدلم... دوستت دارم مِیبال... دوستت دارم مِیبولیور... دوستت دارم دخمل من... دوستت دارم موچّخ...
بچه ی خوشکل من... جانمک من... عزیز دلم...
آروم بخوابی... یه روزی دوباره همو میبینیم قشنگم... قصهات تموم نشده ناز من...
۸ سال تنهام نذاشتی... عشق رو با تمام وجود ازت یاد گرفتم... ممنونم ازت بابت همه چیز فیدلکم...
آروم بخواب آروم جونم... داغت میمونه رو دلم بچهاک من...
دیگه نمیتونم بنویسم خوشکلکم... هرگز از یاد و دلم نمیری...
در آغوش خدا راحت بخواب، سپردمت به همون خدایی که تو رو بهمون داد...
آخ فیدلم...
خدانگهدارت...
فیدل
۵/۲/۹۱
۲۶/۱/۹۹
...
اگر روی blog.ir وبلاگ دارید بهتره که از محتوای وبلاگتون یک بک آپ بگیرید.
با توجه به خبرایی که دارم، این شرکت چند وقتیه که به حالت نیمه معلق درومده و فقط چند نفر میرن و سرویس ها رو آنلاین نگه میدارن. اگر در این سرویس وبلاگ داشته باشید حتمن دقت کردید که دیگه لیست آخرین نمایش ها، گزارش کپی برداری ها و... رو بالا نمیاره و این هم احتمالن به این دلیله که کسی دیگه نظارت نداره بهشون
خلاصه که ممکنه برای وبلاگتون زحمت زیادی کشیده باشید و خواستم در جریان باشید که ممکنه که یک مرتبه نیست و تاپدید بشن
گرچه به نظر من قوی ترین سرویس وبلاگ ایرانی بود، اما شاید به پایان عمرش داریم نزدیک میشیم
خدا کنه خودم هم فرصت و حالش رو پیدا بکنم که از وبلاگم بکاپ بگیرم.
امروز برای یک مسیر طولانی اسنپ گرفته بودم، و این مدت به دلیل شیوع این ویروس لعنتی اصلن با خودم پول حمل نمیکنم و فقط کارم شده کارت به کارت کردن، حتا برای دادن کرایهی ماشین. این بار کارت راننده مشکل داشت و مجبور شدم نزدیکای خونه کنار یک عابر بانک بایستم تا پول بگیرم و کرایه رو بدم
.وقتی که رفتم کنار عابر بانک یک آقای سن و سال داری مشغول کار کردن باهاش بود
.در این مواقع من نه به قصد فضولی، بلکه به این دلیل که برای بعضی افراد مسن کار با سیستم های جدید یک مقدار سخته، یک نگاهی به مانیتور میندازم تا اگر به کمکی احتیاج داشتند ازشون بخوام که کمکشون بکنم...
خلاصه نگاه کردم و دیدم که اون آقا زل زده به صفحه ی مانیتور و داره به دقت نگاهش میکنه. مثل وقتی که داریم صفرهای پول رو میشمریم. منم توجهم جلب شد و دیدم روی صفحه نوشته پنجاه هزار ریال. یعنی ۵ هزار تومن. بعد اون آقا کلید دریافت مبلغ رو فشار داد. و در مانیتور پیام "موجودی کافی نیست" ظاهر شد. یک نفس عمیقی کشید و یک مقدار به دنبال دکمهای گشت که کارتش رو پس بده.تا اون لحظه متوجه حضور من نشده بود. کارت رو گرفت و برگشت و ناگهان با یک حالت خیلی پریشونی من رو نگاه کرد و و من هم مات و مبهوت نگاهش میکردم. بعد هم با یک حالتی که نمیتونم توصیفش کنم آروم آروم رفت.
من همونجا خشکم زده بود، انگار یک نفر یک سطل آب یخ ریخته بود روم و بعد هم زیرم آتیش روشن کرده بود و گذاشته بودم زیر دستگاه پرس! گیج بودم! احساس عذاب وجدان شدیدی داشتم. بیش از اینکه از این ناراحت باشم که اون صحنه رو با جزئیات و حالتی که اون آقا داشت دیدم، از این ناراحت بودم که اون آقا من رو دید، و یک لحظه احساس کردم خجالت کشید و این حس خیلی بد بود.
چند ثانیه نگاهش کردم و نمیدونستم چکار بکنم. تا اینکه به خودم اومدم و رفتم کنار دستگاه و تند تند عددارو وارد کردم، هر مبلغی رو وارد میکردم دستگاه ارور میداد به خاطر کمبود اسکناس هاش! حتا نمیدونستم تصمیمی که گرفتم درسته یا نه. میگفتم شاید اگر به روی خودم بیارم اون آقا خیلی بیشتر ناراحت بشه، بنابراین یک عدد مسخره وارد کردم و دستگاه پول رو داد.
سریع گرفتمش و رفتم به اون مسیری که اون آقا رفته بود... غیب شده بود، هر طرفی رو که نگاه کردم نبود، پول راننده رو در حالی دادم که نگاهم متوجه اطرافم بود. راست، چپ، روبرو، پل هوایی... هیچ جا نبود! ناپدید شد! و انگار یک تیکه از من رو با خودش برد...
حتا همین الان هم نمیدونم دقیقن چه حسی دارم... من خودم این روزها از لحاظ روحی خیلی احساس بهم ریختگی و پریشونی دارم. وضعیت این روزهامون هم که جالب نیست.
ولی لابلای تمام دغدغههای ریز و درشت ما، یک نفر میره کنار خودپرداز، و ۵ هزار تومن هم موجودی نداره. خدا میدونه توی دلش چی میگذره، چه وضعیتی داره، اصلن کورونا در بین مشغلههای فکریش جایی داره؟ کسی رو داره؟ و این آدم در فاصلهی کمتر از یک متر از ما قرار میگیره و وضعیتش هیچ فرقی نمیکنه. و یکی مثل من اینقدر هاج و واج نگاه میکنه تا بره و ناپدید بشه! و بعد میاد اینجا و قصه مینویسه!
رفتم کلی دویدم، مدتها بود اینقدر ندویده بودم، تقریبن دو برابر همیشه. از بس ذهنم درگیر بود حتا احساس خستگی یادم رفته بود...
غمگین بودم، الانم هستم. از اینکه به هیچ دردی نخوردم و فقط یک حس بد رو منتقل کردم فوق العاده ناراحتم... ناراحتم که یک نفر به خاطر ۵ هزار تومن جلوی من آه کشید. ناراحتم از خیلی چیزا...
شاید نباید وضعیت هیچکس در این کشور اینطور میبود، ولی منم یکی از همونایی بودم امروز که دید، هیچ کاری نکرد، و فقط یک حس بد رو منتقل کرد. خراب کرد. یک جزء از کلی که باعث شده وضعیت مردم اینطور بشه... نمیدونم... گیجم! کاش نگاه نکرده بودم! اون ۵ هزار تومن خیلی گرون تموم شد...
بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی
سلام
با اندکی تاخیر سال جدید رو تبریک میگم
در سال گذشته تجربیاتی کسب کردم که خیلیاشون خیلی تلخ و اذیت کننده بودند و برخی هم خوب بودند
خدا رو شکر
امیدوارم امسال سالی سرشار از موفقیت و سلامتی و شادی و آرامش و برکت باشه برای هممون و این قرن رو با دل خوش به پایان برسونیم
دعا کنیم برای هم
در پناه خدا
گفتم بیام و بعد از مدتی بنویسم
در حقیقت خیلی وقته که به صورت منظم ننوشتم - و این عدم تمرین باعث شده که در این زمینه به شدت ضعیف بشم
یادمه زمانی رو که وقتی مینشستم پای کامپیوتر - بالاخره چیزی میومد به ذهنم که بتونم به عنوان استارت یک نوشته استفادش بکنم و این قابلیت هم در من وجود داشت که به اون جرقه شکل بدم - و روشن و روشن ترش بکنم
گاهی یک ستاره میساختم از یک جرقه
گاهی یک کهکشان قابل تعریف رو از عمق وجودش میکشیدم بیرون
اما حالا - شاید تنها چیزی که بتونم انتظارش رو داشته باشم یک شمع باشه
خود به خود زمانی که به یک شمع فکر میکنیم زیاد واژه هایی مثل درخشش یا تابش یا ... در ذهن تداعی نمیشن
بلکه فقط تصویر یک تاریکی در ذهنمون مجسم میشه که روشنایی خفیفی داره از مطلق شدن حفظش میکنه...
الان این نوشته حکم اون شمع رو داره ...
چیز خاصی به ذهنم نمیرسه - شاید چون ذهنم خیلی زیاد درگیره - اینقدر که دیگه نمیتونه فکر بکنه
گم شده شاید !
شاید ذهن من هم بعد از مدتی تقلا و بیتابی در تاریکی مطلق به یک شمع رسیده بود - و مادامی که داشت دنبال چیزی میگشت که آتش و گرمای اون شمع رو بهش انتقال بده و فضا رو روشن تر بکنه - از دستش داد !
شاید حس موندن در تاریکی خیلی بهتر از تاریکی - روشنایی (و امید) - و دوباره تاریکی باشه !
اگر قبل از روشنایی هم ذهن رو در تکاپو برای یافتن اون کورسوی نور میدیدیم - بعدش دیگه دوست داره بره یه گوشه بشینه - و به این فکر کنه که آیا این نور اصلن وجود داشته ؟ یا در ذهنش خلقش کرده بوده ؟
آیا هرگز اون چیزی که حس میکرد دیده واقعیت داشته ؟ یا فقط خلقش کرده بوده چون احتیاج داشته که ببینش ؟
متاسفانه هنوز هم در یک جهان مالیخولیایی و موهومی حضور دارم که اینقدر با دنیای فیزیکی که درش زندگی میکنم قاطی شده و بهش تصویر و تجسم تزریق میکنه که دیگه خودمم نمیدونم چی واقعیه و چی نیست
تنها اتفاقی که افتاده اینه که تقلا کردنم داره کاهش پیدا میکنه و در بازه های زمانی مختلف و بر حسب نوع شرایطی که درش قرار میگیرم - این اتفاق میفته که یه مرتبه یه ندایی بهم میگه کجایی ؟ چیکار داری میکنی ؟ واقعی نیست - دوباره توهم زدی ! داری اشتباه میری... وایسا ! برگرد !
خوب حالا چرا کامبوج ؟ نمیدونم ! ذهن من از اولشم خلاق بود - از هیچی خلق میکرد... من بهش یه چیزی میدادم و اون باهاش خیلی چیزا میساخت - کامبوج هیچ معنی ای نداره و فقط انتظار داشتم یه چیزی ازش بسازه برام !
ولی شاید نتونست ! شایدم همینیه که دارید میخونید !
دارید میخونید ؟ مگه هستید ؟
اصلن نمیدونم دیگه کسی اینارو میخونه یا نه ! نگاه کردم دیدم بیشتر از دویست تا نوشته اینجا دارم ! ولی شاید یک درصدش هم مخاطب نداشتن
هیچوقت دنبال مخاطب نبودم - انگار خودمو با این نوشته ها نقاشی میکردم اینجا... که یه تصویر مبهمی ازم بمونه - یه زمانی که...
هیچوقت نقاشیم خوب نبود - برای همین شاید گنگ باشه
کامبوج ! چرا ؟
این چند روزه خیلی گیجم ! دیگه ذهنم توانایی پردازش بعضی از اتفاقهایی که میفتن رو نداره و حتا نمیتونه بهشون فکر بکنه ! فقط تلاش میکنه بایپس بکنه و رد شه ازشون...
نمیدونم میتونه یا نه - به من که چیزی نمیگه ! نمیدونم اون تو داره چیکار میکنه اصلن ! فقط حس میکنم وضعیتش زیاد جالب نیست !
بومممم ! اوهوم ! گاهی به اینم فکر میکنم - یعنی صداشو میشنوم که داره اداشو در میاره - بومممم - دوباره میزنه عقب و - بومممم
خوشش میاد !
کامبوج ! پیرپکاجکی ! چکش ! داشته باشم ! دیعصر ! هلیکوپتر ! ... ! ... !
آآآآآره !
خوب اینم از این ! اگه خودم فهمیدم چی نوشتم یکی دیگه هم اگر بخونش میفهمه...
کورونا اومده - تعظیل شده همه چیز - حتا ورزش
البته من قبل از اینکه کورونا تعطیلم کنه رفتم تعطیلات... و نمیدونم کی برمیگردم...
میدونی ؟ (کی؟) هیچوقت از این تعطیلات خوشم نمیومد... و سالها سخت زندگی کردم چون دوست نداشتم به همچین تعطیلاتی برم...
و حالا به عنوان مزد اون همه سختی و اون سالهای پر از تنهایی - این تعطیلات بهم هدیه داده میشه !
مثل اینکه به یه زندانی برای اینکه خیلی بی آزاره و حوصله ی همه رو سر برده حکم انفرادی بدن ! همون چیزی که به خاطر تجربه نکردنش بی آزار شده بود !
من برم دیگه...
قبل از اینکه برم حسی که دارم رو بنویسم - دو سال قبل رفتم وسط دریا و اون وسط سرم رو کردم زیر آب - احساس کردم یه چیز خیلی بزرگ کف آب بود - که دیده نمیشد و تصویر خیلی مبهمی داشت از سطح آب - اما خیلی بزرگ بود !
من رو خیلی ترسوند... شاید مدت ها بود اونقدر نترسیده بودم
یه همچین حسی رو الان به خودم دارم - احساس میکنم شناور شدم روی سطح خودم - و دیگه نمیدونم چقدر عمق دارم و چی در درونم دارم
و از روی سطح که به خودم نگاه میکنم - یه چیز خیلی بزرگ در اون عمق میبینم... خیلی عظیم
نمیتونم خوب ببینمش - نمیتونم از این سطح پایین تر برم و قدرتم رو از دست دادم... انگار رها شدم روی پوسته ی خودم...
اون کورسوهای نور و امید بهانه هایی شده بودند در ذهن من که یک مقدار فضا رو برای خودم روشن بکنم - که ببینم اون چیه که اونجاست
اما توهم بودند... و فقط انرژیم رو گرفتند
از خدا میخوام بهم انرژی بده - تا برم و ببینمش - ببینم چیه که اونجاست - خودم باید پیداش کنم - مطمئن شدم که هیچکس بهم کمک نمیکنه چون حتا کسی نمیتونه ببینش...
صحبتای بچگونه ایه ! نباید در موردش حرف بزنم حتا - اما اینجا هم مثل اینجایی که الان نشستم و اینو مینویسم برهوته - پس مثل صحبت کردن با خودمه
به یکم انرژی احتیاج دارم - چیزی که از دستش دادم فقط ، در راه به دست آوردنش - در مسیر توهم !
احساس میکنم توی جاده ای افتادم که خدا در انتهاش منتظرمه - نمیدونم اینی که اومد و بعد از افتادنم زیر شونه هامو گرفت کی بود - شاید خدا فرستادش برام - شایدم دیگه کسی رو نمیفرسته - شاید خودش بود...
ولی در طول مسیر هم همیشه باهامه... من باید بتونم به جای کامبوج به اون چیزی فکر کنم که ذهنم پیداش کرده اما دستش بهم نمیرسه که بدتش بهم !
باید برم به سمت ذهنم و کشفش کنم - باید قلبمو دنبال کنم - اون راهو بلده...
خدانگهدارمون !
مدتی بود پشت عضلات پام درد میکرد و من از تمام این ماجرا فقط دردش رو حس میکردم
با یک سری از اساتید مشورت کردم و ماساژ رو توصیه کردند
چند روزی مشغول ماساژ دادن پاهام شدم و ماساژ رو تا عمق عضله پیش میرفتم، تا متوجه شدم یک قسمتهایی در اون اعماق، یک سری چیزهای توده مانند تشکیل شده که وقتی لمسشون میکردم دقیقن با منشا درد مواجه میشدم... اصطلاحن بهشون Trigger Point یا نقاط ماشهای گفته میشه و در ورزشکاران خیلی رایج هست و باید بهشون رسیدگی بشه
خلاصه کار من یک مدته که شده ماساژ عضلات داخلی پام بعد از تمرین و تلاش برای رفتن به عمق عضله و باز کردن اون نقاط ماشهای، که احتیاج به زمان و صبر داره
همین اتفاق بعضن با گوش دادن به یک موسیقی برای ذهنم رخ میده
یعنی یک موسیقی گاهی من رو به عمیق ترین لایههای فکرم میبره، و میرسم به یک سری توده که بهشون بی توجهی کردم یا اونطور که باید رسیدگی نکردم بهشون
این بی توجهی باعث نشده که دفن بشن یا از بین برن، فقط اونجا تبدیل به توده شدن و به صورت خوداگاه و ناخوداگاه روی خیلی از افکار من تاثیر میذارن
گاهی همین رسیدن بهشون، و لمس کردنشون، خیلی اثر خوبی داره، اونها رو میکشه بیرون
در بسیاری موارد هم راه حل همینه، اما خیلی از موارد هم بیرون کشیدنی و دور انداختنی نیستند
احتیاج به یک متخصص دارند که اولن محلشون رو تشخیص بده و دومن قدرت نفوذ به اون عمق و باز کردن اون گرهها رو داشته باشه
خیلی تخصص لازم داره... اینکه خودت هم گاهی نمیدونی درد کجاست، و یکی میاد پیداشون میکنه، مثلن یک روانشناس با تجربه
و در مقابل به حرفهی قضاوت فکر کردم... به اینکه یک سری قراردادهای فوق العاده سطحی، استفاده میشن تا در مورد آدمهایی که هرکدوم میتونن از لایههای بسیار زیاد و عمیقی تشکیل شده باشند، قضاوت بشه و حکم صادر بشه
قراردادهای انسانی که به علت اینکه عمومیت داشته باشند، نمیتونن زیاد عمیق باشن، چون شخصیت و عمق کاراکتر هر آدم مثل یک اثر انگشت میتونه منحصر بفرد باشه، و یک قضاوت عادلانه و بینقص، به معنای واقعی کلمه کار خداست فقط... اما خوب خیلی ها این جرئت رو پیدا کردند که بشینن جای خدا...
در بعضی موارد قضاوت به اونچه که باید انجام بشه نزدیکه اما در خیلی موارد هم فرسنگها با اونچه که باید، فاصله داره
به خصوص زمانی که فرد قضاوت کننده نمیتونه درکی از عمق چیزی داشته باشه که داره در موردش قضاوت میکنه
مثل یک موجود بیگانه که ناگهان روی زمین و در کنار یک لجنزار با عمق سی سانتی متر و سطح صد متر مربع فرود میاد، اون لجن رو تست میکنه و گزارش میده به همنوعانش که در سیارهای از جنس لجن فرود اومده که غیر قابل استفاده است، و همنوعانش تصمیم به نابودی زمین میگیرند
در صورتی که قطر زمین حدود دوازده هزار و هشتصد کیلومتره... با لایه های مختلف در عمقش و سرزمینها و دنیاهای متفاوتی که روی سطحش وجود دارند
یادمه جایی میخوندم که عدهای از شکارچیان که قانونی هم شکار میکردند، بزها و قوچها رو هدف قرار میدادند، با این تفسیر که اینها پیر هستند و در آبی که مصرف میکنند، در صورت کشتنشون صرفهجویی میشه و بحران کم آبی مدیریت میشه!
فارغ از هرگونه تفکری مرتبط با دیگر موارد مربوط به محیط زیسا ،خود اون حیوانات، اینکه شاید بچهای داشته باشند که چند متر اون طرف تر منتظرشون باشه و بسیاری موارد دیگه
تمام اون مقدمه چینیها برای رسیدن به همین مورد بود، یعنی قضاوت
خیلی دارم تمرین میکنم که حتا افرادی که بدترین ظلمها و قضاوتها رو در حقم میکنند و یا کردند رو قضاوت نکنم... و در موردشون حکم ندم
چون هرچه بیشتر به این موضوع فکر میکنم، مطمئنتر میشم که کار کسی جز خدا نیست...
خیلی در مورد قضاوتمون دربارهی خصوصن افراد، محتاط باشیم...
این قضاوت ما معمولن ناکامل و در بسیاری موارد نادرسته، ولی اثرش میتونه مستقیمن زندگی اون فرد رو تحت تاثیر قرار بده
حداقل خودم به اندازهای تجربهاش کردم و اثر قضاوت اشتباه رو دیدم و حس کردم که بتونم بگم سعی کنیم حداقل در مواردی که قراره حکم منفی بدیم، خیلی خیلی محتاط باشیم...
به هیچکس بر اساس ظاهرش، سلایقش، اینکه درک درستی از افکارش نداریم، به خاطر عملی که در شرایطی خاص انجام میده که هرگز درش نبودیم و نمیتونیم درک درستی ازش داشته باشیم، به خاطر حرف دیگران که در بسیاری موارد فقط چیزیه که گفتنش به نفع خودشونه برای بیگناه جلوه دادن یا تبرئه کردنشون، و در کل به خاطر موارد ناچیزی که ازش میدونیم و در برابر مواردی که ازش نمیدونیم هیچ هستند، برچسب نزنیم... به خصوص برچسب منفی، چون حقیه که میمونه به گردنمون و بدهکارمون میکنه... بدجوری هم بدهکارمون مبکنه... من که این بدهی رو اصلن دوست ندارم...
حس خدا بودن بهمون دست نده... خدا یه دونست... باور به این موضوع رو در عمل نشون بدیم...