بایگانی شهریور ۱۳۹۴ :: به نام تفاوت

به نام تفاوت

به نام تفاوت

درود به شما

با تشکر از اینکه از وبلاگ من بازدید می کنید.

در صورت تمایل میتونید برای ارتباط با بنده ازقسمت نظرات پست های وبلاگ، یا آیدی Unsane در تلگرام استفاده کنید.

این هم لینک آیدی :

https://telegram.me/Unsane

این آیدی تنها آیدی بنده و وابسته به این وبلاگ هست.

اگر هم ریپورت بودید و یا به هر دلیلی نمیتونستید پیام بدید میتونید در این کانال تلگرامی عضو بشید تا خودم بهتون پیام بدم

https://telegram.me/Phree

شاد و سلامت و موفق باشید.

۱ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

توی پادگان بودم ... فرمانده ما 2 3 هفته ای هست که به علت یه عمل جراحی از قبل پیش بینی شده و یه عمل پیش بینی نشده بستریه و پادگان نمیاد ... به هر حال امیدوارم سریع تر بهبود پیدا بکنه و ازتون می خوام قبل از خوندن ادامه متن برای بهبودشون دعا کنید چند ثانیه ...

قبلن ما و یکی دیگه از قسمت های پادگان همگی یه جا بودیم ... فقط چند تا سرباز بودیم و فرمانده هامون جای دیگه بودن و فقط گاهی میومدن یه سری به ما میزدن 

اما چند هفته پیش ما به ساختمان جدیدی منتقل شدیم و هر قسمت جدا شد و الان فقط من و دوستم و فرماندمون توی یه اتاق هستیم ...

دوست من روز آخر هفته رو با من هماهنگ کرد و قرار شد بره مرخصی ... روز آخر هفته من تنها بودم ... مثل همیشه تنهایی فرصت خوبیه برای فکر کردن

یکی از سربازای پادگان وقتی مشغول فکر کردن بودم اومد پیشم و من داشتم با دقت بهش نگاه می کردم ... گفت سلام امروز چطوری؟

یکم حرف زدیم و رفت ... سوال جالبی بود ! "امروز چطوری ؟"

تمام افکارم متوجه موضوع جدیدی شدن ! اینکه آیا من واقعن وسط یه پادگانم ؟ آیا این دوستم واقعن یه سربازه ؟ 

با خصوصیات بعضی از بیمارای روانی آشنایی دارم ... البته اسمی که روشون میذارن بیمار روانیه اما ممکنه تنها آدمای سالمی باشن که تا حالا دیده شدن 

اونا ممکنه توی یه دنیای دیگه زندگی بکنند و واقعن چیزی که ما حس می کنیم رو حس نکنند ! به فرض اینکه توی یه آسایشگاه روانی بستری و تحت مراقبت باشن اما فکر کنن که مثلن توی یه پادگان در حال خدمت هستند !

به این فکر می کردم که از کجا معلومه که من الان یه بیمار روان پریش نیستم ؟ چطور بدونم الان تحت مراقبت نیستم ؟ افرادی که میبینم سربازن یا دکتر و پرستار ؟ اصلن چرا باید چیزی وجود داشته باشه و ما به هر دلیلی نتونیم ببینیمش و یا بهتر بگم - چیزی که میبینیم اون چیزی نباشه که بقیه میبینن !

این سوالات مثل یه بذری بودند که در ذهن من کاشته شدند ! و من رهاشون نکردم و توجهم رو متوجهشون کردم و مثل همیشه رشد کردند ! کم کم تبدیل به یه درخت شدند که شاخه های زیادی داشت

و شاید مشابه خیلی از مواردی که تا به حال رخ داده ... داشت به سمت نقض و یا شاید بهبود دیدگاهم نسبت به هرچیزی که تا به حال احساس می کردم رشد می کرد

کم کم این سوال اومد توی ذهنم دوباره ... که آیا اصلن چیزی که من میبینم وجود داره ؟ من مدتیه که دیگه به ذهنم به اون صورت اعتماد ندارم ... وقتی یه بیمار روانی میتونه دنیا رو به شکل دیگری ببینه ... یعنی میشه دنیا رو به اشکال دیگری هم دید ... البته زمانی که ذهن به صورت دیگه ای کار بکنه 

اما واقعیت کدومه ؟ شنیدم میگن بعد از مرگ آدم طعم واقعی همه چیز رو می چشه و زندگی رو با مرگ مثل جنینی که توی شکم مادرشه و انسانی که داره زندگی می کنه و دیگه همه چیز رو از طریق یه لوله دریافت نمی کنه مقایسه کردن !

ما با این درک محدود ... توی دنیایی که به جرات میتونم بگم هیچی ازش نمیدونیم قرار هست چه چیزی رو تجربه کنیم ؟ 

میتونم روزی رو تصور کنم که از این خواب بیدار میشم و با حقایق بیشتری آشنا میشم اما نمیتونم تصور کنم که اون حقایق چی هستند !

فقط میدونم و مطمئنم که در اون لحظه با خودم میگم "وای ! اینها همه جلوی چشم من بودند ... چطور متوجه اشون نشدم !"

من کاملن این رو حس می کنم که مغزم در اختیار خودم نیست و طوری که دوست داره کار می کنه ! من نمیتونم به چیزی که رنگش رو سبز میبینم بگم قرمز چون مغزم داره اون رو سبز میبینه ! من فقط دارم از اطلاعاتی که در اختیارم قرار می گیره استفاده می کنم !

با دوستم "باد" صحبت می کردم پریشب در این رابطه ! گفتم از کجا معلوم که تو اصلن وجود داشته باشی ، یا با فرض اینکه وجود داشته باشی من از کجا بدونم دارم تو رو به همون صورتی که هستی میبینم ؟ دراز کشیده بودم روی زمین و "باد" رو صندلی نشسته بود ! گفت من هستم ! گفتم خوب چطوری ثابت می کنی ؟ گفت چاقو بردار منو زخمی کن ! راه حلاشو دوست دارم همیشه ... گفتم خوب وقتی من تو رو اینجوری ببینم قطعن برای زخمی شدنت هم یه تصویری میسازم توی ذهنم ...

و واقعن چرا باید اون رو زخمی کنم ؟ خودم رو هم اگر زخمی کنم همون نتیجه رو داره ! منتها آیا من مقابل یه تبانی بین ذهنم و دنیایی که درونش زندگی می کنم قرار گرفتم  ؟ و یا شاید اون دنیا رو هم ذهنم ساخته تا من رو بیشتر متوجه اون تبانی بکنه تا خودش !

نمیدونم ... من نمیتونم دقیقن بگم الان کجا هستم !  فقط میدونم حس می کنم داخل اتاقم هستم و دارم به یه موزیک خیلی جالب گوش میدم و این مطالب رو می نویسم ! اگر این موزیک هم ساخته ذهن من باشه از داشتن یه همچین ذهنی راضی ام !

راستش قبل از نوشتن متن خیلی بهتری توی ذهنم بود منتها مشکل من اینه که عادت ندارم قبل از نوشتن جایی ذخیرشون کنم که از خاطرم نره ! در هر صورت اگر مطلب خاصی به ذهنم برسه که فراموشش کردم حتمن اینجا اضافه اش می کنم ...

من استدلال ضعیفی دارم ! حس می کنم جواب خیلی از سوالاتم رو خودم دادم قبلن منتها الان که به اون اطلاعات احتیاج دارم نمیتونم ارتباطشون بدم به این سوال ! برم فکر کنم یکم بیشتر ...