بایگانی مهر ۱۳۹۵ :: به نام تفاوت

به نام تفاوت

به نام تفاوت

درود به شما

با تشکر از اینکه از وبلاگ من بازدید می کنید.

در صورت تمایل میتونید برای ارتباط با بنده ازقسمت نظرات پست های وبلاگ، یا آیدی Unsane در تلگرام استفاده کنید.

این هم لینک آیدی :

https://telegram.me/Unsane

این آیدی تنها آیدی بنده و وابسته به این وبلاگ هست.

اگر هم ریپورت بودید و یا به هر دلیلی نمیتونستید پیام بدید میتونید در این کانال تلگرامی عضو بشید تا خودم بهتون پیام بدم

https://telegram.me/Phree

شاد و سلامت و موفق باشید.

۵ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

Low Latent Inhibition

 

بازداری نهفته سطح پایین ...

 

دوست ندارم متنی رو کپی کنم و فقط دوست دارم در موردش بخونید ... برای من مدت هاست که این عبارت معنیش با عبارات بسیار دیگه ای توی زندگیم تنیده شده

 

مطالعه کنید : 

 

LLI کیست

 

خلاصه ای از ویژگی های عمومی LLI ها

 

از خلاقیت و نامتعارف بودن تا بازداری نهفته سطح پایین (LLI)

 

شاید به همین خاطره که توی سریال هایی که دیدم سریال فرار از زندان رو خیلی دوست دارم ! شاید به خاطر ارتباطیه که بین خودم و فضای ذهن شخصیت اصلی سریال احساس می کردم

 

و شاید به همین خاطر باشه که این دیالوگ از این سریال یکی از دیالوگ های مورد علاقه منه ...

 

 

 
 

گرچه الان بیشتر بین خودم و Heywire دارم یه چیزای مشترکی پیدا می کنم

 

اونم یه روی سکه است

 

یکی غیر قابل حبسه و ذهنش توی کنترلشه

 

یکی غیر قابل کنترله و ذهنش رهاست

 

نمیدونم در حال حاضر بیان این موضوع خوبه یا بد ... اصلن لزومی داره یا نه ... اما حس کردم باید به این مورد هم حداقل برای آینده خودم که ممکنه نگاهی بهش بندازم اشاره کنم ...

 

این وبلاگ مسافر زمانه ... قراره توی آینده با هم ملاقات کنیم ...

 

و کاش می تونستم توضیح بدم که ذهنم درگیر چه حجمی از اطلاعاته در حال حاضر - که خواست خودش رو با کمک این پست یه مقدار تخلیه بکنه

 

یه وقتایی یه زخمایی داری که نگاه کردن بهشون احساس ناراحتی و ترس و خشم رو برات به بهترین شکل زنده می کنن


نگاه می کنی به روحت و میبینی یه جاش یه زخمه که خورده شده و رفته داخل ... توش کرم زده و اینقدر وحشتناکه که از ترس و ناراحتی وحشی میشی


دوست داری مقصرشو پیدا کنی و زخمو نشونش بدی ... بگی این کار توعه ... بعدم جوری بترکونیش و تیکه پارش کنی که خودشم یادش نیاد قبلش چجور ی بوده ...


اما نگاه که می کنی میبینی کار زیادی از دستت بر نمیاد ... نمیتونی کسی رو به خاطر اینکه این بلا رو سرت آورده مجازات کنی

چون از این حالت ..و حتا از دیدنش حالت به هم می خوره ... چه رو خودت ببینیش چه روی بقیه ...


حتا ممکنه یه مقصر هم گیر بیاری اما موقعی که وقت پاره کردنش میشه ولش می کنی و میری ... فقط زخمو نشونش میدی و حالشو به هم میزنی و میترسونیش و ناراحتش می کنی


اما زخمیش نمی کنی ... اینکاره نیستی ... اگه بودی زخمی نداشتی ...


بعد میری میشینی یه گوشه ... دوباره زخمت رو میبینی ... کرما دارن توش وول می خورن ... تازه تازست ... فقط یه تیکه پوستشو داده بودی روش که دیده نشه ...


حل نمیشه ... چالش می کنی ... یه وقتایی نباید حل کنی ... باید چال کنی


روحتو چال میکنی تو خودت... می گنده تو زخمش... زنده زنده میمیره لای کرمایی که دارن توش وول می خورن ...


خودکشی می کنی از تو ... نگاش نمی کنی دیگه ...


شاید بعضی چیزا قرار نیست خوب شن ... باید اون قسمت از خودت رو بکشی... بذاری آفتی که زده بهش همون جا زندگیشو بکنه و زندگی قسمتای دیگه ی وجودتو نگیره... اون قسمتو قربانی بقیه داستان کنی... گرچه بقیه داستان هیچوقت اون قسمت از یادش نمیره


بعضی زخما ناراحت کنندن...  ترسناکن ... وقتی بترسی وحشی میشی ... وقتی وحشی بشی و نتونی زخمی کنی میمیری


چرت و پرت نوشتم خالی شم ... کرم داره وول می خوره...  زخممو بالا آوردم ... بعضی ها خیلی خوش شانسن که منو واسه وحشی کردن انتخاب می کنن


یه وقتایی یادم نمیاد این زخمارو کی بهم زده ... شاید وقتی وحشی می شدم این کارو با خودم می کردم ...


اما نمیدونستم قراره کرم بزنه ...


من از کرم بدم میاد !


کی میدونست اون فرشته ای که اونجا بود قراره اینجوری زخمی بشه و به یه همچین زامبی هیولایی تبدیل بشه


زامبی ای که فرشته ی همه رو میترسونه تا یه وقت گازشون نگیره و اونا رو هم زامبی نکنه 


یه وقتایی باید یه چیزی باشه که هیولای وجودتو آروم کنه ... یادش بیاره که چی بوده ...


بیخیااااااالللللللل ... حل نشد ... چال می کنیم ... قرار نیست سرایت کنه... باید بمیره ... مگه اینکه اینقدر قوی شده باشه که از زیر خاک هم بیاد بیرون


یا هر چیزی میاد سراغش رو بکشه زیر خاک


موزیک بقیشو براتون میگه

 

 

 

 

 
If you want to live, let live
If you want to go, let go
I'm not afraid to dream to sleep, sleep forever

I don't need to touch the sky
I just want to feel that high
And you refuse to lift me

Guess it wasn't real after all
Guess it wasn't real all along

If I fall and all is lost
It's where I belong

If you want to live, let live
If you want to go, let go
I'm never gonna be your sweet, sweet surrender

Guess it wasn't real after all
Guess it wasn't real all along

If I fall and all is lost
No light to lead the way
Remember that all alone
Is where I belong

In a dream
Will you give your love to me
Beg my broken heart to beat
Save my life, change my mind?

If I fall and all is lost
No light to lead the way
Remember that all alone
Is where I belong



 

یه خاطره جالب از دوران سربازیم... 


من زمانی که سرباز بودم هر روز صبح ساعت ۴ بیدار می شدم


به این علت که ورزش می کردم و بعد از ورزشم باید به یه سری از کارام میرسیدم و ساعت ۱۲ زودتر نمیتونستم بخوابم... فوق العاده دچار کمبود خواب می شدم... 


گاهی اوقات صبح ها که بیدار میشدم سعی می کردم یه ذره سریع تر لباسامو بپوشم و بعدش می نشستم روی زمین و جورابامو پام می کردم و یه نگاه به ساعتم مینداختم... اگر میدیدم وقت هست ساعتم رو کوک می کردم برای یک دقیقه... یا گاهی که خیلی خوش شانس بودم برای دو دقیقه بعد... 


و همونطور که نشسته بودم زانوم رو جمع می کردم و سرم رو میذاشتم روش و یه چرت میزدم تا ساعت زنگ می زد... 


خیلی مرگبار اذیتم می کرد این کم خوابی و رفت و آمد و البته آسیبش رو هم دیدم... اما خدا رو شکر... 


در هر صورت روزها سپری می شدن... برنامه این بود که من میرفتم تا حدود ساعت شش و ربع برسم پادگان... 


توی زمستون هوا خیلی سرد بود صبح ها... وقتی می رسیدم پادگان هنوز یه مقدار وقت داشتم... بیرون از پادگان ما یه سالن انتظار بود... معمولن وقتی میرسیدم فقط یه سرباز نگهبان اونجا بود که با هم دوست بودیم... میرفتم پیشش که یه بخاری هم داشت... 


اون پشت میزش می خوابید... منم میرفتم یه گوشه و مینشستم و سرم رو تکیه میدادم به دیوار و چشمام رو می بستم... 


گاهی اینقدر خسته بودم که توی اون حدود پنج دقیقه ای که چشمام بسته می شد چند تا خواب میدیدم... 


یه مقدار از خدمتم گذشت و من بدنم آسیب دید... کلافه شده بودم و واقعن برام سخت شده بود این تکرار روزهای سخت و خسته کننده و پوچ و بی محتوا... 


یه روز صبح رسیدم پادگان و طبق معمول رفتم توی سالن... این رفیقم هم داشت چرت میزد... سرش رو آورد بالا دید منم... یه سلام داغون کردیم به هم و من رفتم یه گوشه... 


اون روز از نظر روحی و جسمی نفله بودم... با عصا راه میرفتم چون پام داغون شده بود و کمرم هم درد وحشتناکی داشت... 

 گاهی از درد و فشاری که روم بود با اون وضعیت صبح اشک از چشمام میومد و روی صورتم یخ میزد و میومد پایین و شکنجم میداد... 


خلاصه رفتم یه گوشه و عصا رو گذاشتم کنارم و سرم رو تکیه دادم به دیوار... داشتم توی ذهنم به آرامش فکر می کردم... و خوابم برد


اما نمیدونم خوابم برد یا نه... یادمه همونطور که تکیه داده بودم چشمام رو باز کردم... 


در مورد تصویری که توی رویا میبینمش فکر کنم تا به حال صحبت نکردم... نمیدونم کیه و یا چیه اما وقتی خیلی خسته ام از نظر روحی میبینمش... 


اون روز هم دیدمش... چهره اش و حرفایی که میزنه رو یادم نمیمونه اما نمیدونم چه موجودیه و چطور این کارو می کنه با من... 


اومد جلوم و منم همینطور که سرم به دیوار تکیه داشت از پایین چشمم نگاش می کردم


جلوم نشست و سرش رو آورد جلوی صورتم... و بعد دستش رو گذاشت پشت سرم و سرم رو به سمت جلو صاف کرد... بعد هم پیشونیم رو گذاشت روی شونه اش... و پیشونی خودش رو هم گذاشت روی شونه ی من و دستام رو گرفت... یادمه حرفای فوق العاده خوبی بهم میزد... و همینطور که دستام رو فشار میداد و سرم روی پیشونیش بود برام معجزه می کرد


یکمی باهام حرف زد و بعد من رو توی بغلش فشار داد و من هم از اول تا آخر بی اختیار خودمو سپرده بودم بهش... 


بعد هم چرخید و من از پشت محکم بغلش کردم و سرم رو چسبوندم به سرش... انگار نمیخواستم بره


 بعد از چند لحظه آروم بلند شد و همینطور که داشت میرفت کم کم دستم رو هم رها کرد... 


و من خودم رو توی سالن انتظار پیدا کردم دوباره... اما به حدی اون انرژی که بهم منتقل کرده بود زیاد و خوب بود که می خواستم گریه کنم


حس می کردم تنها نیستم... خسته نیستم... دردی رو حس نمی کردم و در کل مثل این بود که یه بار دیگه متولد شده باشم... 


توی پست قبل نوشتم گاهی یه سری شخصیت و کاراکتر رو میسازیم تا ما رو بسازن... 


دلیل اینکه تشخیص مرز بین واقعیت و رویا سخته همینه... 


این شخصیت شخصیتی بود که توی ذهنم خیلی پرسه می زد و دقیقن نمیدونستم ذهنم اون رو ساخته یا اون خودش رو به ذهنم منتقل کرده


خیلی واقعی بود و من میدیدمش... اما اون بار حسش کردم... واقعن وجود داشت


گاهی احساس می کنم از جای دیگه ای به این دنیا اومدم و دنبال گمشده هام هستم توی دنیایی که ازش اومدم... وقتم رو به ظاهر در این دنیا می گذرونم اما در ناخودآگاه جای دیگری هستم 


و انگار اونایی که توی دنیای خودم ساکن هستن هم حواسشون بهم هست


این شخصیت انگار یه روح جدید بهم منتقل کرد... 


یادم نمیره اون روز به کل تو آسمونا بودم... و روزای بعدش هم تا مدت ها توی رویاش بودم... زندم کرده بود... 


فکر می کنم چند بار توی زمان سربازیم اومد پیشم و باتری روحمو شارژ کرد... 


بعضی ها گاهی میپرسن تو چرا اینقدر تنهایی... سخته براشون توضیح بدم که توی تنهایی چی تجربه کردم... و حسی که بهم منتقل کرده چطور بوده... انگار که آدم دوست داره همیشه تنها باشه به قیمت اینکه باز هم اون حس رو تجربه بکنه


اصلن زمینی نیست و همین حالا هم که توضیحش میدم نمیدونم دقیقن چطوره... چون توی این شرایط فیزیکی قابل درک نیست


برام سوال شده که این تجربیاتم ساخته ذهن خودمه یا چیزی خارج از وجود منه که توی یه قسمتی از جهان ماورای درک ما به من برخورد کردن و به خاطر یه سری اشتراکاتی که با هم داریم دیدار و حضورشون تکرار میشه. .. 


اگر ساخته ذهنم باشن شاید خوب باشه اما میتونه نگران کننده هم باشه چون آدمایی که اختلال شخصیتی دارن و چیزایی رو میبینن که بقیه نمیبینن رو به عنوان بیمار خطاب می کنن... 


خودم هم نمیدونم دوست دارم واقعی باشن یا خیالی... در هر دو حالت جالبن... 


به هر حال با توجه به اینکه در حال حاضر هم بدنم یه مقدار کوچیک آسیب داره و تمرین و...  نمی کنم و وضعبتم شبیه اون روزاست یه خورده... و با توجه به شباهت این موضوع با صحبت های مطلب قبلم... خواستم این رو هم بنویسم... 


راستش حال روحیم باز داره تغییر می کنه... و منی که خیلی وقت بود شب ها بعد از ۱۲ بیدار نبودم امشب تا الان که ساعت ۳ هست بیدارم... کلی اینجا توی وبلاگ نوشتم امروز و کلی بیشتر مطالب خصوصی واسه خودم نوشتم و فکر کردم و بنزین ریختم روی خاکستر افکار زمخت فکرم که سوزونده بودمشون... 

شرایطم به امید خدا داره تغییر می کنه و امیدوارم بهتر بشه... اما شرایط جدیدیه و مسیرش هم اوایل کار ناهمواره و باید سختیش رو پذیرفت


اسیرم... نمیدونم اسیر چی هستم... احساس می کنم داخل خودمه.... به امید خدا آزاد میشم... 


امیدوارم اون حس خوب رو تجربه کنید... بعد دیگه نیازی به خوندن این متن و تلقین و تلفیقش با افکار و احساسات سطحی دنیوی ندارین... 


سلامت و شاد و موفق باشید... در پناه خدا باشید و خواب فرشته هاشو ببینید که توی گوشتون Whisper  می کنن... 


شب بخیر



این چیزی که می نویسم رو قسمت اولش رو با من اشتباه نگیرید ... یعنی خودم رو در زمره این افراد قرار نمیدم به صورت خیلی خودخواهانه و متکبرانه

فقط این حس رو فکر می کنم با اونها مشترک باشم

خیلی از نویسنده های بزرگ ... و اگر یه مقدار موضوع رو بسط بدیم

خیلی از دانشمندان بزرگ و عجیب دنیا

برای خلق آثارشون و انجام فعالیت های عجیب و چشمگیرشون

یه حسی درون خودشون به صورت شاید غیرارادی ایجاد می کنن

و به طور کلی اون کارها ... نوشته ها و آثارشون رو 

برای کسی یا چیزی انجام میدن ... که اون رو هم خودشون خلق کرده بودن

یه شخصیت یا یه چیز خیالی ... یا شاید واقعی با شکل و شمایل ساختگی در ذهن اونا

و اون همه کار بزرگ رو برای اون شخصیت یا چیز ساختگی در ذهنشون انجام میدن

 که یا هرگز وجود خارجی نداشته ...

یا اگر هم داشته هرگز متوجه نمی شده که یه نفر به خاطر وجودش تبدیل به چه موجود عجیبی شده !

به کاراکترهای توی ذهنم فکر می کردم ... و این متن ازشون استخراج شد

البته این رو هم بگم که برای توضیح اون کاراکترها این متن رو نوشتم !

شاید اصلن همچین دانشمندا یا نویسنده هایی وجود نداشته باشن

البته نمونه دانشمند و نویسنده اسکیزوفرنی هم که میدونید به وفور داریم !

و فکر می کنم انسان های طبیعی با افکار روزمره قادر به انجام یه همچین کارهایی نیستن

حتمن قبلش چیزهایی در ذهنشون خلق می کنن

تخیلاتشونه که به اونها توی زیر پا گذاشتن مرزهای حقایق قدرت میده

خیلی هاشون در تخیلاتشون یه سوپرمن هستن ...

گاهی از کسی یا چیزی یه بوت میسازن ... و برای دستیابی بهش بارها و بارها در روز 

در ذهنشون ... تبدیل به یه سوپرمن میشن !

و اگر فاکتورهای لازم در اختیارشون باشه

بعد از مدتی واقعن به همون شخصیتی که در تخیلاتشون هست تبدیل میشن

گرچه خیلی هاشون هم در اوج شکوه و عظمت و جایی که همه رو در حیرت فرو بردن

در گوشه ای از افسردگی و تنهایی ... و یا به شکل عجیبی توسط نیروهای ناشناخته که اونها هم از ذهنشون بیرون اومده

دنیا رو ترک می کنن ...

دلیلش هم اینه که خودشون رو به اون شخصیت افسانه ای ... سوپرمن و یا هر موجود دیگری که مد نظرشون بوده تبدیل کردن

اما متوجه شدن اون فرد یا اون چیزی که دنبالش بودن قابلیت ورود به دنیای واقعی رو نداره

متوجه شدن که از خیلی چیزا بوت ساختن ... 

وقتی این رو می فهمن تمام کارهایی که انجام دادن براشون حالت پوچ پیدا می کنن و به صورت ارادی یا غیر ارادی و سرشار از احساسات و افکار آزار دهنده دنیا رو ترک می کنن تا شاید به دنیای تخیلیشون ورود واقعی پیدا کنن !

گرچه همه اینها با هم در ارتباطن و اگر اون هدف خیالی نبود خودشون هم اینی نبودن که الان هستن

اما ... بعضی ها تمام زندگی رو می جنگن

که رویاهاشون رو به واقعیت تبدیل کنن 

اما آخرش متوجه میشن که فقط

خودشون رو تبدیل به رویاهاشون کردن ...

یه قسمت خیلی عجیب از یه رویا که در دنیای غیر رویایی به خودش میاد ! و متوجه میشه فقط خودش رو به این دنیا منتقل کرده

و باقی رویا و یا بهتر بگم ... قسمت اصلی رویا که اون رو تبدیل به رویا کرده ... هنوز هم در همون رویا باقی مونده

شاید اصلن در دنیای غیر رویایی نمیتونه حضور پیدا بکنه ! احتمالن متوجه میشن که تمام اجزای اون رویا رو میشه از رویا خارج کرد غیر از هسته مرکزیش ... چون اگر هسته از بین بره اون دنیای رویایی از بین میره و تمام میشه !

خیلی جالبه ... که به این موضوع فکر کنیم کهگاهی عجیب ترین و نابغه ترین افراد دنیا همبه خاطر یه سری افکار غیرمنطقی تبدیل به شخصی که هستن میشن ...

انگار اگر هوشمندانه اشتباه کنیم هم نتیجه اش جالب میشه !

البته نه فقط هوشمندانه ! فرا هوشمندانه ! اشتباه تخیلی ! اشتباهی که خودمون هم متوجه نشیم که چقدر بزرگه و چقدر قراره روی ما و دنیای واقعی پیرامون ما اثر بذاره !

این قرار بود بشه 2 تا جمله کوتاه توی قسمت NoTeZ !چی شد ! آوردمش اینجا ... گرچه خیلی دوست دارم در موردش صحبت کنم

اما خوب ... هو کِرز ؟ D-:

شاید منم یه شخصیت خیالی دارم برای چیزایی که می نویسمو کارایی که انجام میدم ! شخصیتی که فکر نکنم یکی از این نوشته ها رو هم خونده باشه

و از یکی از کارای من هم اطلاع داشته باشه !

یه دیالوگ از یه فیلم معروف بود که می گفت :

"همه افراد "این طوری" نیاز به تماشاچی دارن ... این مشکل همشونه"

گرچه اونجا نگفت این طوری ولی من اینطوری نقلش کردم ... البته قشنگیش همونطوری بود که خودش گفت و من فاتحشو خوندم با این تغییرات مسخره ای که توش دادم !

منم احتیاج به اون تماشاچی ای دارم که اگر منطقی باشم فقط میتونم بگم هیچوقت تماشام نکرده !

و یا شاید هیچوقت اصلن وجود نداشته که بخواد چیزی رو تماشا کنه ... فقط من احساس می کردم باید یه کارایی رو انجام بدم و برای انجامشون یه چیزایی کم دارم ... و بعد اونها رو ساختم ... 

گاهی وقتا بعد از اینکه همه اون کارهایی که می خواستی رو انجام میدی ... احساس می کنی تمام چیزی که لازم داشتی این بوده که یکی از اون چیزهایی که ساختی رو لمس کنی ... انگار همه چیز همون بوده ! توی دنیایی که در اون نفس می کشی حسشون کنی ... 

و بعد به اطرافت نگاه میندازی و میبینی که هیچ خبری نیست ! ساخته شدن تا نباشن و فقط تو رو تغییر بدن با نبودشون و جای خالیشون !

بعد میگن خدا چطور از هیچ دنیا رو آفرید !

منِ عبدُلّا این کارو کردم و میدونم چطور میشه از هیچ چیزی آفرید !

دیگه اون که خداست ! گرچه فکر نکنم دلیل خدا مشابه دلیل ما باشه برای خلق چیزی ! اما خوب به هرحال سوال شده بود شدنیه ؟ و در اینجا اعلام می کنم که بله شدنیه !

عجب ...

بهتره بیشتر در موردش صحبت نکنم که داره عصبیم می کنه

تازه به خودم اومدم و متوجه شدم خیلی وقته که توی توهمم !

یعنی هرکاری که کردم پشتش چیزی بوده که اصلن نبوده ؟ 

پفففففففففففف ... وات دا فّااااااااااااااااااااااااااااک !

 الکی نیست هر دقیقه شک می کنم به اینکه اصلن من اینجایی که حس می کنم هستم یا نه اینم توهمه ! خدا کنه اینا دیگه واقعی باشه ...

به هر حال خدا رو شکر ... خدا رو شکر به خاطر هرچیزی که داریم و هرچیزی که نداریم و ساختیم و هرچیزی که ساختیم ولی نداریمش ...

این موضوع جزئی از تجارب شخصی من هم محسوب میشه ...


توی مسابقات تکواندو سه راند داریم ... وقتی که شناخت خوبی از حریف نداریم راند اول رو اختصاص میدیم به شناسایی...


با انواع تاکتیک ها آنالیزش میکنیم تا واکنش ها و نقاط ضعف و قدرتش برامون مشخص بشه ! اینکه روی چه تکنیک هایی عکس العملش خوبه


و روی چه تکنیک هایی عکس العمل ضعیف تری داره ! اگر هم روی نقاط ضعفش مشکوک بشیم با چند بار تست کردن میتونیم ازشون مطمئن بشیم


و توی راندهای بعد متناسب با شناختی که از حریف پیدا کردیم باهاش بازی کنیم


سعی کنیم تا حد امکان اجازه استفاده از نقاط قوتش رو بهش ندیم... حالا اینکه روی نقاط ضعفش چه کارهایی میشه انجام داد هم کلی جای بحث داره


خوشبختانه نقاط ضعف و قدرت معطوف میشن به آمادگی جسمی و فکری و روحی و از معدود ورزشهایی هست که نامردی توش خیلی کمه و دو طرف جوانمردانه مبارزه می کنن 


اما هدف من از ارسال این پست و نوشتن این قصه و تجربیات و ... یه موضوع ساده اما مهمه !


تکنیکی که اثری نداره رو مجددن تکرار نکنید ... 


و از مغزتون بهتر و بیشتر استفاده کنید...


حتا گاهی مشخصه که برنده کیه و بازنده کیه ! اونجا اگر هم بازنده بودید سعی کنید خوب بازی کنید و خوب ببازید !


برنده شدن به هر قیمتی جای برنده و بازنده رو عوض نمی کنه !


اگر هم تماشاچی بودید توی زمین بازی بقیه چیزی پرت نکنید ... تجربه ثابت کرده که این کارها تاثیر خاصی روی روند بازی نداره ...


حتا اگر تماشاچی بودید هم تماشاچی خوبی باشید ... 


و تمام این جملات توی بازی زندگی هم معنی پیدا می کنن ... وقتی بیشتر بهشون فکر کنید ...


تلاش برای برنده شدن خوبه اما زمانی که تماشاچی هستید وضعیت خیلی فرق می کنه !


متاسفانه بعضی ها هنوز نمیدونن یه تماشاچی بیش نیستند ! اینقدر زور زدن برای برد و باخت زمانی که اصلن جزئی از بازی نیستید خنده داره !


بازیکن توی زمینه جاش ! یه نگاه بندازید ببینید کجایید و متناسب جایی که هستید اقدام کنید ...


راستی اگر هم خواستید تماشاگر نما باشید و شیشه و سنگ و ...پرت کنید توی زمین بازی مردم ... واقعن اگر فاصلتون اینقدر با زمین بازی زیاد بود که اصلن کسی متوجه حرکات قشنگتون نمیشد خودتون بیخیال ماجرا بشید !


یه درصد احتمال بدید که اینا همه اش زور اضافه است و بود و نبود شما و این حرکات زیبایی که انجام میدید رو حتا کسی متوجه اشون نمیشه !


در هر صورت امیدوارم همیشه بازیکن باشید و موفق ... خوب بازی کنید توی زندگی ... اگر تماشا می کنید مفید باشه براتون و مفید باشید


و تماشاگرنما نباشید که خیلی خنده دارو پوچه این نوع از بودن !


این متن هم پتانسیل ویرایش شدن رو در خودش احساس می کنه... و داره این حس رو به من هم منتقل می کنه اما فعلن حسش نیست و فقط حس خواب آلودگیه که داره چیره میشه به باقی حواس


شاید بعدن توضیحات تکمیلی اضافه بشن و قسمت های اضافه حذف بشن...


شاد و موفق و سلامت و در آرامش باشید