بایگانی شهریور ۱۳۹۲ :: به نام تفاوت

به نام تفاوت

به نام تفاوت

درود به شما

با تشکر از اینکه از وبلاگ من بازدید می کنید.

در صورت تمایل میتونید برای ارتباط با بنده ازقسمت نظرات پست های وبلاگ، یا آیدی Unsane در تلگرام استفاده کنید.

این هم لینک آیدی :

https://telegram.me/Unsane

این آیدی تنها آیدی بنده و وابسته به این وبلاگ هست.

اگر هم ریپورت بودید و یا به هر دلیلی نمیتونستید پیام بدید میتونید در این کانال تلگرامی عضو بشید تا خودم بهتون پیام بدم

https://telegram.me/Phree

شاد و سلامت و موفق باشید.

۵ مطلب در شهریور ۱۳۹۲ ثبت شده است

خاکی بودن شرط لازم برای آدم بودنه


ولی تبصره هم بهش می خوره ! یه جاهایی وقتی بفهمن خاکی هستی - سریع آسفالتت می کنن ! 


یه جاهایی خاکی که باشی یه مشت "کور" از روت رد میشن !  خاکی که باشی فکر می کنن به درد نمی خوری ! 


یه جاهایی خیلی خاکی ای ! به همه الکی خدمت می کنی ! داستانت میشه مثل جاشوا بِل ! اگه خودت به خودت ارزش ندی بقیه هم نمیدن ! اصلا ممکنه نتونن فرق بین خاکی و بی ارزش رو بدونن ! باید رو همه چیز قیمت بذاری ! این روزا چیزی که مفت به دست میاد ارزشی نداره 


باید هر حرفی از دهنت در میاد کنارش صحبت از قیمت بکنی -  همه چیزت رو مخفی کنی - هرچی مفت به دست آوردی بفروشی ! اینجوریه که مردم میگن اینا حتما ارزش داره که اینطوری ازشون محافظت میشه ! 


اگه بری هرچی میدونی بی منت به همه یاد بدی ... هدفت خدمت به امثال خودت باشه و اینا همه کشکه ! 



اینه که تصمیم می گیری دیگه حداقل خودت به خودت ارزش بدی ! اولین مرحله برای رسیدن به ارزشی که دیگران باید بهت بدن 


دیگه کسی رو تحویل نمی گیری - زیاد میگی "وقت ندارم" - زیاد حواب نمیدی - زیاد سریع میری ! 


حالا ارزش میدن ! حالا همون کارایی که کردی رو تکرار کن ببین چطوری استقبال میشه ! همون حرفایی که مفت مفت اینور اونور میزدی و کسی محل نمیداد رو در قالب "همایش بزرگِ ... " یا "نشست بی سابقه ی ... " یا " سخنرانی بی نظیرِ ... " برگزار کن ! ببین چطوری میان و پول میدن و هزینه می کنن و تازه منت هم براشون میذاری که از وقتم زدم و بعدشم از سروتهش میزنی و ... 


اینو می خوان ! مفت همیشه مفته ! مفت  , مفت نمی ارزه !  


از روی دریا که رد میشی - چیزی که توی چشمه همیشه یه مشت آت آشغاله که روی آب شناوره و دریا براشون تصمیم می گیره که کجا برن ! اینا رو میبینی و این چیزیه که همه میبینن ! این چیزیه که هر آشغالی میتونه بهش برسه ! کافیه آشغال باشی تا تو چشم باشی


ولی گنج که باشی - میری ته دریا ! اصلا دیده نمیشی ! ولی اون زمانه که گنجی  ! باید بگردن تا پیدات کنن  ! 


ارزش داری , وقت میذارن برات , وقتی میبیننت بال درمیارن ! سنگینی ! کلی ازت محافظت می کنن ! درسته دیده نمیشی ولی وقتی پیدات کنن دیگه به این سادگی ها از دستت نمیدن ! حداقل میدونی اونی که پیدات می کنه کلی گشته دنبالت ! اینکارست !


وگرنه 4 تا تیکه آشغال که ...


پس بهتره فکر عشق و حال و موج سواری و آشغال بودن رو به کل از سرت بیرون کنی 


بهتره بری اون پایین مایینا ! تا مجبور شن بیارنت بالا - تا مجبور شن کاری کنن که همه بفهمن جات بالاست! بذارنت رو سرشون بشی تاج سر ! رو هیچ تاجی جای الماس قوطی نوشابه نبوده ! 


میتونی همین بالایی که فکر می کنی بالاست بمونی ! هیچ مشکلی هم نداره ! فقط اونجوری اونجا آخرین نقطه ی اوجته ! همونجا که هستی ! بعدم بدون اینکه بفهمن کی بودی گم و گور میشی ! مثل بقیه ی آشغالا ! 


گنج باش تا دنبالت بگردن ! 


از امروز دیگه مفت نباش ! 


خاکیِ خالی نباش ! 


گنج باش ... 


"همه خاکیا گنج نیستن ولی گنجا همشون خاکین"







خدا چیست ؟ پاسخی برایش ندارم ... زمانی که زیاد به این موضوع فکر می کنم هر لحظه تعریف جدیدی برایش خلق می کنم و چه بسا در همان لحظه آن تعریف نابود می شود و جای خود را به تعاریف دیگری می دهد ! 


همیشه میان آنچه می پنداریم و آنچه هست تفاوت هایی وجود داشته - چرا که ذهن انسان نامحدود است و شناختش نسبت به محیط و وقایع پیرامون دائما در حال رشد ... حال هدف من از بیان این مورد چیست ؟ اینکه بین خدایی که برای خود ساخته ایم و خدایی که اعتقاد داریم مارا ساخته است و خدا و ... تفاوت های بسیاری وجود دارد


  خدایی که ما تعریفش می کنیم دائما با سوال مواجه می شود :  آیا هست ؟ یا نیست ؟ که هست ؟ چه هست ؟ کجاست ؟ و ... 


و خوب - "اصل موضوع" بی تغییر هست , بوده و خواهد بود


 شاید بهتر باشد اصلا از افعال وابسته به زمان استفاده نکنیم , چرا که آنها هم مخلوق اند.  در حقیقت در افعال نمی گنجد ! یا باید بگوییم هست یا نیست یا امثالهم که خوب به مکان محدودش می کنیم خود به خود , یا باید بگوییم بوده و خواهد بود که ناخودآگاه به زمان محدودش می کنیم . در صورتی که تعاریف ما مطابق با درک ماست و درک ما محدود و رو به رشد .


 ممکن است نظری که امروز درباره ی خدا داریم با نظر 2000 سال پیش و نظر 2000 سال بعد تفاوت کند پس این خداییست که ما ساختیم  نه آنکه ما  محیط ما و حتی فکر ما را ساخته


خوب یک مقدار ملموس تر اگر بخواهیم بیان کنیم باید از خود بپرسیم اصلا بشر چرا به فکر خداوند افتاد ؟ چه چیزی ما را به او پیوند داد ؟ جدای از بحث ذاتی این موضوع ,  چیزی که باعث پیوند ما و خدا می شود و اینکه خدایی در ذهن خود خلق کنیم عدم توانایی ما در توضیح مسائل , حل مسائل و رویارویی با مسائل مختلف است


اگر به گذشته برگردیم تقریبا در تمام ادیان خدا واحد نبوده ! رعد و برق خدا داشته , باران خدا داشته , در زمان کسوف مردم معتقد بودند که گرگ آسمان می آید و خورشید را می بلعد ! به نوعی برای آنها این یکی از خدایان بوده که کارش بلعیدن خورشید بوده ! چرا ؟ چون هنوز خداوند کپلر و گالیله و ... را نازل نکرده بود تا پاسخی برای این سوالات پیدا کنند


کپلر آمد و این خدا را نابود کرد ! دیگری آمد و خدای باد را به چالش کشید و رفته رفته از تعداد خدایان کاسته شد !


 بشر بی وفاست .  هرجا که توضیحی قانع کننده پیدا کند خدا را نابود می کند ! هر جا بتواند چیزی را تعریف کند دیگر خدایی به آن نسبت نمی دهد . در حال حاضر هم خداوند درونِ ذهن ما چیست ؟ :  خدایی که ما را آفریده است ! چرا ؟ چون ما توضیحی دقیق برای تعریف خود نداریم و به ناچار به خدا متوسل می شویم

 خدایی که جهان را آفریده است !  جهانی که هنوز نمیدانیم چیست


 خدایی که بهشت و جهنم را خلق کرده ! که ما هیچ تعریفی از آنها نداریم و ناچاریم واژه ای به نام خدا را واسطه کنیم


منتها - به نظر من یک دلیل احساسی وجود دارد  که می گوید خدا هست . خدایی متفاوت با آنچه می پنداریم 


 در تعاریف جای نمی گیرد ولی به طرز عجیبی ملموس است - گویی کاملا می دانیم که چیست


ذهن ما نا محدود است . و چون نا محدود است همیشه به شناختش افزوده می شود ! و اگر چیزی بی نهایت باشد همیشه با این ذهن کشف می گردد و باز مورد سوال قرار می گیرد و کشف می شود و ... 


در نهایت احساس می کنم که یار در خانه است و ما گرد جهان می گردیم ! این شناخت هرگز کامل نمیشود  چون اگر قرار بود کامل شود محدود بود و اگر محدود می بود بحثش مدت ها پیش تمام شده بود


شاید اگر می پذیرفتیم که خدا خداست دیگر به دنبالش نمی رفتیم ! زیرا نه می دانیم باید به دنبال که بگردیم ,  در کجا بگردیم ,  تا کی بگردیم و نه هیچ ! 


شاید بزرگترین بت پرستی هم تعریف خداوند به وسیله ی ذهن باشد ... خدایی که با ذهن بشر قابل تعریف باشد بت است ... 


بت را باید در ذهن شکست ! برای لمس واژه ی خدا باید به قلب رجوع کرد ... چرا که در قلب هیچ بتی وجود ندارد 


لمسش کرده ام ! فقط دوست دارم تعریفش کنم ! این هم از "آن" دوست داشتن هاست !


و هنوز پاسخ دادن به این سوال یکی از دغدغه های بزرگ من است که خداوند انسان را آفرید یا انسان خداوند را ؟


 به قول نیچه : "به راستی بشر یکی از خطاهای خداست یا خدا یکی از خطاهای بشر ؟"


مثل اینست که در بینهایت به دنبال یک بی نهایت بگردیم ! ذهن ! خدا !


به هر حال بابت صحبت "بی نتیجه" ام عذر خواهی می کنم 


 ماهیت "خدا" اینطور ایجاب می کند



همه چیز زیر آن درخت جریان داشت - درختی بود بسیار بزرگ و بر خلاف درخت های دیگر تنها یک میوه نداشت 


تقریبا هر میوه ای را می توانستی در آن پیدا کنی - زیر آن درخت را که نگاه می کردی خانواده های زیادی را میدیدی 


به نظر می آمد رقابتی بزرگ زیر آن جریان داشت - همه سعی داشتند از آن درخت میوه ای بچینند ! منتها شرایط اینگونه بود :


میوه هایی که روی شاخه های پایینی ( نزدیک به زمین ) قرار داشتند میوه های کاملا عادی بودند - می توان گفت هرکسی توان چیدن آنها را داشت


 هرچه به سمت بالای درخت می رفتیم کیفیت میوه ها بهتر می شد چرا که در معرض نور بهتری قرار می گرفتند و به طبع رشد آنها نیز بهتر از میوه های پایینی صورت می گرفت


منتها گویا رقابت اصلی بر سر همان میوه های پایینی بود چرا که رسیدن به شاخه های بالایی درخت کار آسانی نبود


پدر و مادرها که دیگر نه توان این کارها را داشتند و نه حوصله اش را , تمام انرژیشان را صرف تشویق فرزندانشان می کردند


هرکسی فرزندش را تشویق می کرد تا میوه ای بچیند - بچه ها را در حالی میشد مشاهده کرد که هرکدام در حال پریدن به سمت بالا بودند تا دستشان به شاخه ای برسد و میوه ای بچینند ! بعضی از آنها قد بلندتر بودند و به راحتی دستشان به همان شاخه های پایینی می رسید به همین دلیل تلاش زیادی نمی کردند  


برخی هم علی رغم تلاش زیاد موفق نمی شدند چیزی بیشتر از بقیه بچینند چرا که شرایط لازم برای انجام چنین کاری در آنها نبود اما به هر حال به دلیل  تلاش بسیار موفق می شدند مشابه بقیه میوه بچینند 


گویی زمان مسابقه محدود بود و زمان زیادی برای میوه چیدن در اختیار نبود


جو رقابت هیجان بالایی داشت طوری که حواس آدم به حواشی اش پرت نمی شد


اما در گوشه ای از این تصویر اتفاقاتی متفاوت در حال روی دادن بودند


پدر و مادری که به همراه فرزندشان در گوشه ای ایستاده بودند و در حال صحبت با وی بودند ! 


پدر هر چند لحظه یک بار تحت تاثیر جو این رقابت قرار می گرفت و سر پسرش داد می کشید و می گفت : برو میوه ای بچین ! حداقل یک میوه ! برای تو که کاری ندارد ! یعنی از همه ی اینها مانده ای !؟! 


با نگاهی به مادر می شد متوجه نگرانی اش شد ! از طرفی میدانست پسرش به چه چیزی فکر می کند و از سویی دیگر نگران بود که به علت بی تجربگی زمان را از دست بدهد - به همین دلیل با او صحبت می کرد و می گفت : زمان مسابقه رو به اتمام است . اگر می توانی برو و میوه ای بچین ! فرصت را از دست نده ! 


پسر هم عصبی به نظر می رسید ! گویی قسمتی از حرف های آنها برایش اهمیت داشت منتها نمی خواست در تمام امور برایش تصمیم بگیرند ! با نگاهی به او میشد فهمید که به راحتی توان چیدن میوه های شاخه های پایینی درخت را دارد 


قد بلندی داشت ! شاید از تمام بچه هایی که آنجا بودند بلندتر بود - چاق هم نبود و به نظر می آمد حتی به راحتی می تواند بپرد 


منتها اگر به چهره اش خیره می شدی متوجه میشدی که در حال ارزیابی و آنالیز محیط است ! هر چند لحظه یکبار به اطراف خودش می نگریست ! کمی به صحبت های پدر و مادرش  گوش میداد و با حالتی نگران دوباره سعی می کرد فکرش را متمرکز موضوع اصلی که در ذهنش جریان داشت بکند ! 


گاهی تا زیر درخت میرفت و کمی بالا می پرید اما دستی دراز نمی کرد - گویی اصلا تمایلی به چیدن میوه نداشت و به چیز دیگری فکر می کرد ! پدر و مادرش دقیقا نمیدانستند به چه چیزی فکر می کند ! پدرش تنها نگران بود که فرزندش از بقیه جا بماند ! فریاد می کشید و می گفت زود باش ... 


مادرش هم دائما به زمان باقی مانده اشاره می کرد و می گفت تصمیمت را بگیر ! گویی مادرش تصمیم نداشت به جایش تصمیم بگیرد و فقط شرایط را به او یاد آوری می کرد 


هر چند لحظه یک بار پدر یا مادری از یکی از خانواده های دوست یا آشنا به سمت آنها می آمدند - ابتدا از میوه ای که فرزندشان چیده صحبت می کردند و بعد راجع به فرزند آنها سوال می پرسیدند ! "پسر شما چطور؟" پدر هم با نا امیدی می گفت : "فعلا که هیچ" - گویی دیگر از او نا امید شده بود


مادر هم می گفت " زیر درخت است - احتمالا الان او هم میوه ای می چیند" 


بچه هایی دیده می شدند که به سمت پدرومادرشان می دویدند و میوه ای که چیده بودند را نشانشان میدادند ! حتی گاهی میوه ای روی زمین می افتاد و یکی از آنها آن را برمیداشت و با ذوق و شوق به سمت پدرومادرش میدوید !  اگر در آن لحظه به چهره ی پدر او نگاه می کردی متوجه میشدی که چگونه با حسرت به این صحنه ها نگاه می کند !


پسر حرف های آنها را می شنید و همه ی آن صحنه ها را میدید  ولی اهمیتی نمی داد ! آرامشی درون وجودش بود - گویی میدانست می خواهد چه کار کند


اندکی بیشتر به پایان مسابقه نمانده بود ! تقریبا تمام میوه های پایینی درخت چیده شده بودند اما میوه های بالایی درخت کاملا دست نخورده بودند ! گویی هیچکس حتی فکر چیدن آنها را هم نکرده بود


ناگهان همه متوجه موضوعی عجیب شدند ! پسرک با کمک همان چیزهایی که آنجا بود و بعضا دور ریخته شده بودند ابزارهایی ساخت ! یک سکوی ساده و به همراهش چیزی شبیه طناب - به زیر درخت رفت - سکویی که ساخته بود را در نقطه ای معین قرار داد و بعد دور خیز کرد - سپس به سمت سکو دوید و از روی آن به سمت شاخه ها پرید ! 


عجب پرشی ! هیچکس تا به حال آنقدر نپریده بود - به دلیل وجود سکو ارتفاع پرشش هم بیشتر شده بود و به میان شاخه ها رفت و خود را محکم به شاخه ای گرفت - سپس به کمک طنابش خودش را به شاخه ها می بست و بالا می رفت ! مادرش بسیار نگران بود ! نگران اینکه مبادا بیفتد ! پدرش گویی اصلا انتظار چنین چیزی را نداشت


مرد کوچک داستان از شاخه ها بالا رفت و رفت ! گاهی مادرش فریاد میزد "دیگر کافیست همان جا خوب است" منتها گوش پسرک همچنان بدهکار نبود ! آنقدر بالا رفت تا به بلندترین نقطه ی درخت رسید - مطمئن بود از آن بالاتر دیگر جایی نیست ! سپس شروع به چیدن میوه ها کرد ! میوه ها را می چید و می انداخت ! برای خودشان - برای بقیه افرادی که آنجا بودند ! به نظر می رسید تنها به فکر خودش نیست - برای همه از ان میوه ها می انداخت 


حالا دیگر همه تشویقش می کردند ! تبدیل شده بود به قهرمان داستان - زمان زیادی نداشت ولی جمعیت زیادی آنجا بود 


چند تا از بچه هایی که آنجا بودند هم از او ایده گرفتند ... طنابی ساختند و پریدند ! او هم آنها را راهنمایی می کرد


چند تا از آن بچه ها به میانه ی درخت رسیدند و حالا انگار تازه این رقابت روح گرفته بود ! تا قبل از آن هرکس به فکر خودش بود ! اما حالا او نه تنها به جایی رسیده بود که بقیه حتی فکرش را هم نمی کردند - بلکه به بقیه هم آموخته بود که تا کجا می توان رفت ! 


رفتارش چنان می نمود که انگار هیچ محدودیتی برایش وجود ندارد و به هر جا بخواهد می رسد ! 


مادرش به پدرش می گفت : من میدانستم که در فکر او چه می گذرد ! فقط باید به او اعتماد می کردیم ! پدرش هم همچنان حیرت زده بود و شروع به تشویقش کرد


به کمک فکر او تقریبا تمام میوه های درخت چیده شدند ! بهترین میوه ها را او چید ولی به بقیه هم کمک کرد تا میوه هایی که توان چیدنشان را دارند بچینند سپس از درخت پایین آمد و در میان موج هیجان و عشق جمعیت غوطه ور شد


همه دیگر او را می شناختند ! فکرش را می ستودند و نامش را به خاطر سپردند ! او نیز همین را می خواست ! چیزی بیشتر از چیدن چند  میوه ی  معمولی - چیزی بیشتر از آنچه که هرکسی توان رسیدن به آن را دارد ! 


او به همه آموخت که پرش های بزرگ نیاز به سکوی پرش و دورخیز دارند ! و در ادامه نیاز به چیزی که بعد از پرش ما را محکم نگه دارد و مانع از سقوط شود ! و تمام این ها نیاز به برنامه ریزی و زمان دارند ! شاید در ابتدا همه از او پیشی گرفتند اما چون فکر او متفاوت بود در نهایت به چیزی رسید که برای همه آرزو بود !  و بعد همه را به آرزویشان رساند !


درخت زندگی میوه های زیادی دارد ! چه بسا افرادی که فقط به بالاترین نقاط آن فکر می کنند و قربانی جو حاکم بر زندگی و رقابت های بی ارزش می شوند ! چه بسا افرادی که درک نمی شوند و مجبور به پذیرش افکار دیگران می شوند ! 


و هستند افراد بسیاری که حتی سرشان را بالا نگرفته اند تا ببینند درخت زندگی چه شکلیست ! 


و مانند قهرمان داستان ما هستند افرادی که در افکارشان روی بلندترین شاخه های این درخت ساکن اند و اگر قربانی شرایط نشوند نه تنها خودشان بلکه دیگران را هم از بهترین میوه های این درخت بهره مند میسازند ! 


به امید موفقیت تمام آنهایی که متفاوت می اندیشند و اهل پروازند




قلمی به دست داشتم و او گفت : "شروع شد" ! 


نمیدانستم یعنی چه ! کسی سوالی نکرد ! همه یک قلم در دست داشتند و با تعجب ... !


پرسیدم : "ببخشید ! چه چیزی شروع شد ؟ ! "


پاسخ داد : "قلم در دستان توست ! از من می پرسی ؟ بنویس ! "


گفتم : "دقیقا باید چه بنویسم ؟ " 


پاسخ داد :"موضوع آزادست ! هرچه که می خواهی بنویس ! هرطور که می خواهی !"


گفتم نمی شود حداقل موضوع بدهید تا بنویسیم ؟ پاسخ داد خیر ! ما فقط یک "قلم" دادیم تا بنویسید - دیگر اینکه چه می نویسید و چطور می نویسید به ما مربوط نیست ! در پایان هم نوشته ی شما در معرض دید عموم قرار می گیرد و نمره تان را دریافت می کنید


پرسیدم می شود حداقل ابتدایش را برای همه ی ما دیکته کنید ؟ نگاهی عمیق به من انداخت و باقی سوالم در عمق نگاهش غرق شد !


نمیدانستم چه باید بنویسم ! دوست داشتم کسی برایم دیکته کند تا بنویسم ! 


کنار من چند نفر نشسته بودند - یکی از آنها تا کلمه ی  "دیکته" را از من شنید به چند نفر از کناری هایش گفت : "عیبی ندارد من دیکته می کنم و شما بنویسید !" آنها هم که هیچ ایده ای برای نوشتن نداشتند گویی منتظر شنیدن یک همچین جمله ای بودند 


با خوشحالی گفتند بگو تا بنویسیم - او هم آرام می گفت و آنها می نوشتند ! من هم وسوسه شده بودم - چند خطی را با آنها نوشتم - ناگهان کمی مکث کردم و شروع به خواندن چیزهایی که نوشته بودم کردم ! چقدر مسخره بودند ! فقط به خاطر کمی عجله آن همه دری وری روی کاغذ پیاده کرده بودم  ... !


از پشت سر صدایی می آمد که می گفت : من به راحتی می نویسم - دقیقا همان چیزی که از پدرم در نوشتن آموختم ! این هم ایده ای شد برای برخی دیگر ! صدایی از میان جمع به آهستگی برخواست :" راست میگویی چرا به ذهن خودمان نرسید" 


آنها هم شروع به نوشتن کردند ! هنوز با خودم درگیر بودم - سوال کردم : " ببخشید من میتوانم اینهایی که نوشتم را دور بریزم و از اول بنویسم ؟" او گفت : "از اول هرچه نوشتی نوشتی ! اول همان اول بود و حالا دیگر اولی وجود ندارد ! اینجا به بعد را بهتر بنویس ! "


پرسیدم :" چقدر فرصت داریم ؟ " لبخندی زد و با حالت شوخی گفت :"یک عمر !"


به اطرافم نگاه کردم ! یک سری خوابیده بودند ! گویی چیزی برای نوشتن نداشتند ! یک سری با هم صحبت می کردند و به کل نوشتن یادشان رفته بود !  نمیدانستم چرا هیچکس به کسی کاری ندارد و نسبت به اینکه این "انشا" را برای هم "دیکته" می کنند واکنشی نشان نمیدادند ! پرسیدم :" مشکلی ندارد ؟ " و اشاره ای به آنها کردم ! او لبخندی زد و گفت : " اگر مشکل نمیداشت که تصمیم نمی گرفتی آنهایی که برایت دیکته کرده بودند را دور بریزی ! " 


پاسخش قانع کننده بود ! متوجه شدم که یک راه حل خوب پیدا کرده ام ! اینکه بنویسم ! هرچه می توانم بنویسم ! و سعی کنم مثل کسی ننویسم ! هرچه به ذهنم میرسد ! حداقل اگر نمره ی کمی هم بگیرم نمره ی خودم را گرفته ام ! فکر کردم این ارزشمند است ! اینکه به قول او به اندازه ی یک عمر وقت داشته باشی و کسی برایت دیکته کند کمی ابلهانه به نظر می رسید ! 


تا به حال فکر می کردم این یک املای از قبل نوشته شده است و برایمان دیکته می شود و باید آن را بنویسیم ! همیشه پذیرش این موضوع  برایم سخت بود ولی از زمانی که وارد اینجا شده بودم نظرم عوض شده بود ! گویی هرچه بود و نبود , خودت می نوشتی ! 


شروع به نوشتن کردم ! گاهی خوشم می آمد ! گاهی اصلا به دلم نمی نشست ! گاهی دوست داشتم قسمتی را دور بریزم  اما نمی شد - فقط می توانستم آن را به خاطر داشته باشم تا دوباره اشتباه نکنم ! کم کم نوشتنم بهتر شد ! فشار و وسوسه از این سو و آن سو زیاد بود ! سعی میکردم کار خودم را انجام بدهم ! گاهی صدایی از پشت سر می گفت :"دوست داری بقیه اش را من برایت بگویم و تو بنوسی؟" توجهی نمی کردم - صدای دیگری می گفت :"اگر خسته شده ای من برایت بنویسم ! " ولی می دانستم که کسی نمیتواند برای کس دیگری بنوسید ! حداقل خطشان قابل تشخیص است و موضوع خنده دار می شود ! 



دیگر صدای آزار دهنده ی کسی که دیکته می کرد ! کسی که درباره ی پدرش صحبت می کرد ! آنها که درباره ی گذشتگانی که اصلا ندیده بودند صحبت می کردند و کسانی که در مورد آینده توضیح می دادند من را اذیت نمی کرد ! هرکس در دنیای خودش بود و کار خودش را می کرد ! من هم در دنیای خودم بودم و می نوشتم - مطمئن بودم مثل هیچکس نیست ! یا اینکه حداقل تقلید نبوده است ! در میان آنها کسانی را میدیدم کارهایی متفاوت می کنند ! یکی از آنها نوشته هایش را آتش زد و رفت ! دیگری نوشته اش را تزئین می کرد و انواع و اقسام کارهایی که از جنس  آدمی زاد بر می آمد


روی زمین پر بود از نوشته هایی که از این و آن به جا مانده بود ! پرسیدم اینها چه هستند ! گفتند می توانی بخوانی ! فرصت نداشتم همه را بخوانم ! خودم هم باید می نوشتم ولی نیم نگاهی به چندتایی از آنها انداختم ! بعضی ها ارزش همان نیم نگاه را هم نداشتند ! بعضی ها هم بسیار زیبا بودند و انسان را وسوسه  به تقلید و یا حتی تقلب می کردند 


ولی تصمیمم را گرفته بودم ! نوشتم و نوشتم تا اینکه متوجه شدم کم کم دارند نوشته ها را جمع آوری می کنند ! دوست داشتم بهتر و بیشتر بنویسم ولی انگار فرصت نبود ! بعضی ها حواسشان نبود و ناگهان نوشته هایشان را از زیر دستشان می کشیدند ! 


بعضی گویی لحظه شماری می کردند که تحویل بدهند و بروند ! بعضی هم که گویی اصلا برایشان فرقی نداشت ! 


من سعی کردم پایانی زیبا برایش بنویسم ! به عقب برگشتم !  چقدر نوشته بودم ! زیبا - زشت - خط خطی ... ! تمرکزم را روی پایانی زیبا گذاشتم و سعی کردم پایانش را هم خودم بنویسم ! او هم که از ابتدا مراقب ما بود گفت سعی کن آخرش را زیبا تمام کنی ! چون معمولا توجه همه به پایان نوشته ات است ! تا جایی که توانستم این کار را کردم و سپس ناگهان مجبور شدم نوشته ام را تحویل دهم ! فکر نمی کردم به این زودی نوبت من شود ! 


داشتم می رفتم ! از او پرسیدم :"می شود بگویید این نوشته ی ما دقیقا چه بود؟"


لبخندی زد و گفت :  " همان که خیلی ها فکر می کنند برایشان دیکته شده و یا باید بشود ! نمیدانند که این یک انشاست نه املا "


پرسیدم : " دقیقا یعنی چه؟"


پاسخ داد : " یعنی سرنوشت " ...  



مقابلم ایستاده بود


چشم در چشم هم دوخته بودیم 


با چهره ای خسته و یخ زده که با خشمی قدیمی آرایش شده بود به من می نگریست


گویی این آرایش دیگر هیچوقت پاک نمی شد ...  چهره ای آرام با آرایشی غلیظ !


هیچ حسی در او نمیدیدم 


شبیه کسانی بود که از فرط تجربه های ناموفق نفرت تمام وجودشان را فراگرفته


تجربه هایی که عاملش بقیه بودند ! و شاید بتوانم اینگونه بگویم که عاملش خود او بود که مثل بقیه نبود


قدرت زیادی در نگاهش بود 


ولی آنقدر به دوردست ها خیره شدن را تمرین کرده بود که گویی دیگر اصلا نزدیکش را نمیدید


دور و برش را نمیدید ! حتی من را هم نمیدید 


من به او زیاد باخته بودم ... تنها کسی بود که همیشه به او میباختم ! تنها عاملی که جلوی حرکت من را می گرفت


دوست داشتم حسش را در مورد خودم بدانم - واقعا دوست داشتم بدانم چرا به من فکر نمی کند


او همچنان به من نگاه می کرد - زیر چشمانش گود افتاده بود - انگار او هم شب ها را بیداری می کشید و روزها را بی خیالی


می دانسنم تنها لحظه ای از من روی بر می گرداند که من این کار را انجام دهم ... می دانستم از همه متنفر است و من تنها کسی بودم که تا به حال به من خیره شده بود


هرچه نگاهش می کردم نمی توانستم بفهمم که چه چیزی در وجودش دارد که من آن را لازم دارم ولی این را می دانستم که چیزی هست ...



حرفی نمی زد ! گویی حرفی نداشت که با من بزند  ... می دانستم دوست دارد یقه ام را بگیرد و کمی با هم درگیر شویم ولی این را هم می دانستم که هر چقدر هم به خود فشار آورد نمی تواند 


پس نگاهم را ادامه میدادم


گرچه تمام درگیری من هم با او بود ولی نه با یقه اش ! 


شاید اگر او نمی بود مشکل من هم حل می شد ... شاید اگر می توانستم او را از سر راهم بردارم تمام موانع با او به کنار می رفتند ولی افسوس ... مانع بزرگی بود ! تنها مانعی که نتوانسته بودم از میان بردارم !


کمی به هم نگاه کردیم ... سوال ها بی جواب ماندند ! دوباره داشتم خسته می شدم ... او هرگز قبل از من خسته نمی شد


تصمیم گرفتم بروم ... به او لبخندی سرد زدم ... او هم بدون لحظه ای درنگ این کار را کرد


می دانستم دوباره او را می بینم ولی ای کاش روزی مشکلم با او حل شود !


آیینه را سر جایش قرار دادم و رفتم ...