بایگانی شهریور ۱۳۹۶ :: به نام تفاوت

به نام تفاوت

به نام تفاوت

درود به شما

با تشکر از اینکه از وبلاگ من بازدید می کنید.

در صورت تمایل میتونید برای ارتباط با بنده ازقسمت نظرات پست های وبلاگ، یا آیدی Unsane در تلگرام استفاده کنید.

این هم لینک آیدی :

https://telegram.me/Unsane

این آیدی تنها آیدی بنده و وابسته به این وبلاگ هست.

اگر هم ریپورت بودید و یا به هر دلیلی نمیتونستید پیام بدید میتونید در این کانال تلگرامی عضو بشید تا خودم بهتون پیام بدم

https://telegram.me/Phree

شاد و سلامت و موفق باشید.

۶ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

در میان قصه های پیامبرها... داستان های حضرت سلیمان رو خیلی دوست دارم و خیلی هم من رو به فکر فرو میبره... البته وقتی فکرم رو از چارچوب قصه و افسانه خارج می کنم و بیشتر پیگیر میشم... 


میگن این داستان مفصل تر از این حرف هاست... کتاب های آلیستر کراولی... مسجد الاقصا و تخت حضرت سلیمان و اون چیزی که اونجا مدفونه... فرقه هایی مثل فراماسون... 


اینها رو وقتی مطالعه می کنم و بهشون فکر می کنم... در حقیقت موضوع اینه که نمیدونم چطور باید بهش فکر بکنم !


میگن سلیمان تعدادی از شیاطین رو به بند کشیده بوده... اینها هرکدوم قدرت های عجیبی داشتن... و سلیمان یک سری نوشته و کتاب و ... رو برای اینکه به دست بشر نیفتند مدفون می کنه در جایی که الان اسرائیل داره دنبالش می گرده... و بعد از مرگش همه ی اون شیاطین آزاد میشن... عده ای میگن به برخی از اون منابع دست پیدا کردن بعضی ها... و اثرشون رو میشه در دنیا دید... از علوم مختلف و عجیبی که پدید میان... از ثروت های اندوخته در بعضی نقاط... از جنگ ها و ارتباطشون با مسائل خاص...


و وقتی به این مسائل فکر می کنم... به اینکه اکثر موزیک های روانگردان رو اسرائیلی ها میسازن... به اینکه از صفات متعددی که به اون شیاطین نسبت داده شده میشه به تسلطشون به موسیقی نام برد... 


و این جمله که دنیای ما در سحر و جادو غرق شده و ما متوجه نیستیم که چه بلایی سرش اومده...


وقتی به این موضوعات فکر می کنم رشته ی افکارم از دستم در میره و به صورت پیچ در پیچ در میاد و مثل یک توپ نخی در مقابلم قرار می گیره که دقیقن نمیدونم ابتداش کجاست و انتهاش کجاست و من باید از کجاش شروع کنم و اصلن باید از چه سمتی بهش نگاه کنم !


خیلی کم دنیا عجیب و گنگ بود که این فصل رو هم بهش اضافه کردم !


اگر اینها فقط افسانه و داستان نباشند... سوالی که پیش میاد اینه که دقیقن این موجودات شیطانی چی هستند... چطور این قدرت و علم رو بهش دست یافتند... اون آسمونی که در داستان ها، اینها ازش سقوط کردند چیه ؟ کجاست ؟


و در نهایت اینکه چرا تمام این داستان ها اینقدر "داستانی بودن"شون زیاده ! 


هر داستان جالب تاریخی ای که بنا به روایات واقعی هم هست - به همین شکل فانتزی و داستانی و افسانه ای و گنگ و مرموز منتقل شده


و خیلی ذهن رو مشغول می کنه تا بتونه عناصر مختلفش رو شناسایی بکنه... البته اگر بتونه...


خلاصه که عجیبه !


اگر خواستید نگاهی به کتاب های شریعت و کلید گمشده ی سلیمان از آلیستر کراولی بندازید ! 


داشتم به این فکر می کردم که دنیای آدم ها چقدر برای بعضی از آدم ها مسخره و تاریک و پوچه...


به این دلیل که قوانینش و نظام حاکم بهش توسط اکثریت شکل گرفته 


و هرچقدر یک  فردی درخشان تر و غنی تر باشه و تفاوتش با بقیه بیشتر باشه - این غلبه ی تاریکی ها و پوچی ها بیشتر اذیتش می کنه...


امشب جایی بودم و با برادر داشتیم خاطرات سربازیش رو مرور می کردیم...

و موضوع سویچ شد روی یکی از سربازها... به نام علیرضا


علیرضا زمانی که من کلاس چهارم دبستان بودم کلاس پنجم بود

یادمه اون زمان هر مسابقه ی علمی ای که برگزار می شد بین مدارس منطقه - همیشه نفر اول بود


و خیلی هم روی این موضوع که با نمره ی کامل اول بشه  حساس بود و اگر اول می شد و نمره ی کامل نمی گرفت حسابی ناراحت می شد


آخر اون سال هم نفر اول آزمون ورودی مدارس نمونه دولتی شد


یادم میاد بعدش اسمش افتاده بود سر زبونا... من سال بعدش آزمون استعدادهای درخشان قبول شدم و رفتم اما با دوستام که هم مدرسه ای بودن باهاش، وقتی صحبت می کردم - می گفتن یکی هست توی مدرسه به نام علیرضا که واقعن مخه... و تقریبن همه ی هم سن و سال هامون اون زمان می شناختنش...


دوران راهنماییش که تمام شد آزمون ورودی مدرسه ی ما رو شرکت کرد و قبول شد...


این حرف رو به نقل از حسین عزیز میزنم که یکی از دوستان سال بالایی ما بود و اون زمان در مدرسه ی ما همکلاسی علیرضا بود وقتی که علیرضا اونجا قبول شد


حسین الان برای خودش کسیه... خودش رتبه ی 5 زبان شد در کنکور سراسری و در مقطع ارشد و دکترا هم رتبه ی اول رو کسب کرد و واقعن انسان با استعداد و با سواد و غنی ایه از همه لحاظ


حسین می گفت علیرضا واقعن مخه... یادمه اون موقع می گفت با اینکه از یه مدرسه ی دیگه اومده اما هممون رو سوسک کرده !!!!


علیرضا در مدرسه ی ما هم دانش آموز ممتاز شد و بعد از یک سال تصمیم گرفت برگرده و بره دبیرستان نمونه... جایی که دوستان دوران راهنماییش بودند... و می گفت من این درس رو اونجا هم میتونم بخونم...


یادمه باز وقتی که برگشت به مدرسه ی نمونه همه می گفتند آینده ی بسیار درخشانی داره... حتا روی اینکه رتبه ی کنکورش زیر 100 میشه شرط میبستن


اما خوب معمولن افرادی که اینطوری هستند زیاد نمیتونن با بقیه ی افراد جامعه هم قطار بمونن و بالاخره یک جایی این تفاوت هاشون ممکنه مشکل براشون ایجاد بکنه


علیرضا در کمال ناباوری وقتی که کنکور داد... سال اول قبول نشد...


برای کسی قابل باور نبود... و همه می گفتند احتمالن زیر 100 نشده و گذاشته برای سال بعد...


اما سال بعد هم نتیجه اش بهتر نشد... و یک رشته ای که نمیدونم چی بود قبول شد و رفت...


من به بچه ها می گفتم که کنکور برای همچین افرادی یک آزمون عجیبه و نمیتونن باهاش ارتباط برقرار بکنند


بعد از کنکور در دانشگاه دوباره میشه همون علیرضایی که بود...

گذشت و دیگه ازش خبری نداشتم تا اینکه برادرم رفت سربازی...


و بعد از اینکه رفت یگان... یک روز اومد و گفت ساسان علیرضا رو یادته؟ گفتم آره... گفت توی پادگان ماست...

گفتم درجه اش چیه ؟ دکتره ؟ 


گفت نه سرباز صفره !!!!


گفتم یعنی چی یعنی لیسانس هم نداره ؟ 

گفت نه دیپلمه... !


خیلی جا خوردم... و بعد که برادرم باهاش صمیمی تر شده بود علیرضا بهش می گفت که من توی خونه فشار زیادی رومه... و مجبور شدم به خاطر اون فشار برم در دانشگاه رشته ای رو بخونم که اصلن دوست نداشتم... و در نهایت نتونستم ادامه بدم و انصراف دادم و اومدم سربازی...


در خدمت هم سربازهای دیگه خیلی اذیتش می کردند و کلی بیگاری ازش می کشیدند... برادرم ارشد اونجا شده بود و وقتی این موضوع رو فهمید یک روز یک دعوای مفصل با سربازها کرده بود و تنبیهشون کرده بود و گفته بود شما میدونید این آقا کیه  ؟ هزارتای شما رو هم که بذارن کنار هم یه دونه آدم اینطوری ازتون در نمیاد


چون با ادبه و ساکته و حرفی نمیزنه اذیتش می کنید ؟


یادمه داداشم می گفت بهش می گفتند چایی بریزه و ظرفارو بشوره و ...


که البته من به داداشم سپردم و فوق العاده از اون به بعد هواشو داشت و سعی کرد باقیمونده ی خدمتش  رو خیلی خوب بگذرونه


اما همیشه داداشم می گفت که  با اینکه فوق العاده مودبه و فوق العاده احترام میذاره و دوست داشتنیه - اما خیلی افسرده است و معلومه که از یک سری مسائل واقعن داره رنج میبره...


و من دقیقن میدونستم که چرا افسرده است و از چه چیزی داره رنج میبره چون میدونستم که چطور آدمیه و چه ذهن درخشان و بزرگی داره... و در چه زندانی گیر افتاده و چقدر بد داره تلف میشه...


خدمت علیرضا هم تمام شد و دیگه بعد از اون ازش خبری ندارم... اما با توجه به شرایط جامعه به نظرم با اینکه این موضوع خیلی دردناکه اما دور از ذهن نیست...


گرچه دوستان بسیار دیگری هم دارم که شرایط مشابه دارند... حتا بعضی هاشون بعد از فارغ التحصیلی از بهترین دانشگاه های ایران به این وضعیت دچار شده اند


خیلی دلم میسوزه ... که یک همچین افرادی که به معنای واقعی کلمه قدرت این رو دارند که تاریخ رو تغییر بدن به همچین وضعیتی دچار میشن... طوری که حتا در حد آدم های عادی هم به چشم نمیان...


و در عوض افرادی جولان میدن که به اندازه ی یک تار موی این افراد هم نمی ارزن و نه از لحاظ شخصیتی - نه فکری - نه... نه هیچی ! اصلن قابل قیاس که هیچ... اصلن به چشم نمیان در مقابل این افراد اما دنیا برعکس داره کار می کنه و این به چشم نیومدن فقط روی کاغذه و در دنیای واقعی معادلات نتیجه ی عکس میدن...


به هر حال امیدوارم تمام کسانی که در یک همچین وضعیتی قرار دارند وضعیتشون بهتر بشه و بره به سمت ایده آل هاشون و اینقدر از اینکه در زمان و مکان اشتباهی متولد شده اند همیشه در عذاب نباشند...

خوابیده بودم...

در خواب خودم رو جایی دیدم در یک خیابون پهن و نسبتن خلوت... که البته ایران هم نبود... و هوای گرگ و میش
اما نور خیابون خیلی عالی بود و کاملن همه جا روشن بود...

داشتم قدم میزدم و میرفتم و فیدل هم باهام بود...

در ذهنم داشتم به خبری فکر می کردم که می گفت احتمال وقوع جنگ جهانی وجود داره...

که ناگهان دیدم یک هواپیمای جنگی از بالای سرم و در ارتفاع نه چندان زیاد با سرعت بسیار بالایی عبور کرد

محیط خواب شبیه به دموی بازی هایی مثل Crysis, Battlefield, Call Of Duty بود و خیلی وضوح و کیفیت جالبی داشت

 دید من هم اول شخص بود و بعد از دیدن این صحنه ناخوداگاه گفتم

WoW

و با خودم گفتم این واقعیه یا دارم بازی می کنم؟

که در همون لحظه یک هواپیمای دیگه با سرعت بسیار بیشتری به دنبال هواپیمای قبلی رفت...

من هم بهشون چشم دوخته بودم و صدای همهمه ی توام با ترس و وحشت مردم رو هم می شنیدم

که دیدم هواپیمای اول رفت چند کیلومتر جلوتر دور زد، اما هواپیمای دوم مادامی که اولی داشت دور میزد یک موشک به سمتش شلیک کرد و زدش...

صدای انفجار پیچید و هواپیمای اول همینطور که در دود و آتش غرق بود سقوط کرد و در فاصله ی نه چندان دوری از من پشت ساختمون ها افتاد و صدای مهیبی هم داد

هنوز مات و مبهوت بودم که دیدم یک هواپیمای دیگه مشابه اون هواپیمای دوم هم داره از روبرو میاد

اینطور که پیدا بود هواپیمایی که سقوط کرده بود خودی بود و بقیه، هواپیماهای دشمن بودند و ظاهر فوق العاده پیشرفته ای هم داشتند...

با خودم گفتم بیچاره شدیم، جنگ شد...

و نگاه به اطرافم کردم و دیدم فیدل داره فرار می کنه

جایی که بودم حالت ورودی یک فرودگاه رو داشت

دویدم دنبال فیدل اما هرچی صداش می کردم نمی ایستاد

و از جایی که کلی پله به سمت پایین داشت، شبیه به پله های مترو، شروع به پایین رفتن کرد

دویدم و بالاخره گرفتم و بقلش کردم و شروع کردم به فرار که صدای بمبارون ها شروع شد

انگار داشتند اون ناحیه رو میزدند...

فکری که به سرم رسید این بود که از یک مسیر دیگه برم...

نگاه کردم و دیدم یک جایی هست که بالا و پایینش بسته است و ببینش خالیه، و میشد سینه خیز از بینش رد شد...

چون در مسیر اصلی مردم با سرعت زیادی میدویدند و نمیشد از اون مسیر فرار کرد، به خصوص با فیدل

این شد که مسیر دوم رو انتخاب کردم و رفتم و دراز کشیدم روی زمین و داشتم با فیدل صحبت می کردم که اصلن نترس، من اینجام، الان رد میشیم و میریم سوار ماشین میشیم و فرار می کنیم...

یه پای فیدل رو گرفته بودم و جلوتر از من داشت میرفت، و من هم سینه خیز پشتش حرکت می کردم که از اونجا در بیایم

فضای خیلی تنگی بود و به سختی داشتم حرکت می کردم که یک صدای مهیب دیگه اومد و شوک شدیدی به منطقه داد، پای فیدل از دستم رها شد و حس کردم اون فضایی که بینش بودم تنگ تر شد و گیر کردم بینش

و اتفاق بدتر اینکه سرم رو بلند کردم و دیدم فیدل ترسیده و داره فرار می کنه

آخرین صحنه ای که دیدم، فیدل بود که دوید و قاطی سیل جمعیت گم شد و خودم که با ترس و نگرانی اسمشو فریاد میزدم و به سختی نگاهش می کردم و هیچ کاری از دستم بر نمیومد...

و هواپیمایی که از قسمتی از آسمون که به زحمت میتونستم از روزنه ی پیش چشمم ببینمش رد شد...

یک حس غم و تنهایی و ترس خاصی در اون لحظه بهم دست داد، چون در اون وضعیت وجود فیدل باعث می شد که نهایت تلاشم رو بکنم، و زمانی که رفت، بیشتر از اینکه نگران خودم باشم که اونجا چه بلایی به سرم میاد، چشم دوخته بودم به فیدل و با خودم می گفتم حالا چی سرش میاد...

خیلی احساس بدی بود...
 
مشغول فریاد کشیدن اسمش بودم که از شدت ترس و هیجان ناشی از اون احساس بد، از خواب پریدم...

عجب خوابی بود...

بعد از بیدار شدن تا چند دقیقه قبلم تند تند میزد...
 
خدا کنه هیچوقت جنگ نشه...

و همه ی جنگ ها به پایان برسند...





شبیه این منطقه از بازی GTA 5 بود تقریبن
و تقریبن هم آسمون همین رنگی بود
من اینجا زیاد میام چون یه ایستگاه مترو داره که میشه در عکس ورودیش رو دید
و نکته ی جالب اینکه زمانی که این عکس رو گرفتم
چند تا هواپیما و یک هلیکوپتر در آسمان در حال حرکت بودند...


فیدل،سگم،رو آوردم بیرون که یه هوایی بخوره

همینطور که داره روی زمین راه میره و بو می کشه دارم نگاهش می کنم

الان اینجاست، چند لحظه بعد یه جای دیگه


و الان که سرم رو  آوردم بالا دیدم در همین حین که در حال نوشتن این متن تا به اینجا بودم، حدود بیست متر ازم دور شده


سوالی که برام ایجاد شده اینه که چند لحظه قبل که نزدیکم بود، منظورم خود اون لحظست، چه اتفاقی براش افتاد


اون لحظه چی شد؟ 

یک کپی ازش در خاطرات من ذخیره شد، اما چه اتفاقی برای خود اون لحظه افتاد؟ 


و لحظاتی که در پیش رو هست، اینکه من تا چند لحظه پیش حدود بیست متر با فیدل فاصله داشتم اما الان دوباره کنارشم... 


آیا این لحظه جایی ثبت شده بود و من الان بهش رسیدم؟ یا الان به یاد آوردمش؟ 

آیا لحظاتی که می گذرن، یعنی الان


و الان، و... الان... و الان... 


به همین شکل الانشون دوباره قابل حس کردن هستند؟ آیا لحظه ای که داره میاد... یعنی الان، یا مثلن الان، یا الان


قبل از اینکه برسه قابل تجربه هست؟ 


و اصلن این قبل و بعد چیه؟ 


از مهمترین قسمت های زندگی ما... که دائم در حال پیوند دادنشون با همدیگه هستیم، و هنوز دقیقن نمیدونم که چی هستند 


قبل، بعد... 



مهم اینه که الان دیگه به اون لحظه ای که نوشتن این پیام رو شروع کردم دسترسی ندارم و فقط یک تصویر ازش برام مونده


و به لحظه ی تمام شدن این نوشته هم دسترسی ندارم و فقط میتونم تجسمش کنم... 


اما در جهان معمولن نه چیزی خود به خود به وجود میاد، و نه از بین میره... 


بلکه از حالتی به حالت دیگه تبدیل میشه... 


و فکر می کنم گذشته و آینده، در حال، حالتی پیدا می کنند که قابل دسترس و محسوس بشن برای ما، و دوباره به حالتی که خارج از دسترس ماست بر می گردن... 


مثل یک زیپ خراب... که فقط اون قسمتی از چپ و راست زیپ رو به هم میچسبونه، که خودش درش قرار داره... و بالا و پایین زیپ از هم جدان


اما شاید برعکسش... یعنی فقط قسمتی از آینده و گذشته از هم جداست که ما درش قرار داریم


و شاید بقیه اش پیوسته، و احتمالن قابل دسترس باشه... 


فقط اگر بتونیم بفهمیم دقیقن چه حالتی داره...


حدس نمیزدم این نوشته توی راه پله تمام بشه... 


زمان چقدر سوال در ذهنم ایجاد می کنه... 


گاهی اوقات وقتی بهش فکر می کنم می ترسم... به اینکه آیا دوباره میتونم برگردم به جایی که این نوشته شروع شد؟ 


و الان که فکر می کنم میبینم توی راه پله هم تموم نشد... 


یکمی بیشتر پیش رفتم به داخل خونه... 


عجب پیچیدست این چیزی که درش غوطه وریم... 


خدایا شکرت... 


10/6/96

11:50pm

در زندگی شخصی خودم همیشه بودند افرادی که به صورت مخفیانه من رو - کارهام رو - یا خیلی موارد دیگری که مربوط به من بوده اند رو دنبال می کردند

اما هیچوقت خودشون رو نشون نمیدادند ... بعضی از اونها حتا به من علاقه داشتند... اما خوب هرگز نزدیکم نمی شدند... حتا زمانی که احتیاج داشتم کسی رو در نزدیکی خودم احساس کنم


باید به همچین افرادی بی اعتنا بود... حتا زمانی که به صورت اتفاقی از وجودشون با اطلاع میشیم...


نباید به اینها اهمیتی بدیم...

اینها افراد خاصی نیستند... و به هیچ درد ما نمی خورند

 

و داستانشون دقیقن مشابه داستان اون اشباحی هست که بین درختان جنگلی که ما در دل شب درش تنها هستیم مخفی شده اند


مهم نیست که اون اشباح چه حسی به ما دارند... ما رو دوست دارند یا برعکس


مهم اینه که تا زمانی که لابلای درخت ها مخفی هستند... در دل شب... جزئی از قسمت تاریک دنیای ما هستند و هر نشانه ای که از اونها پیدا کنیم باعث ایجاد حس ترس و وحشت و نگرانی درونمون و آزار روح و ورانمون میشه


چرا که منطق میگه نباید احساس خوبی به دوتا چشمی که در تاریکی در حال تماشات هستند داشت


پس بی اعتنایی بهشون و خیالی تصور کردنشون بهترین حالته... 


زمانی ارزش پیدا می کنند که حس کنیم در جنگل بین اشباح تنها نیستیم و کسی رو در کنار خودمون داریم و نه در میان اشباح




در گروهی بودم در تلگرام


صحبت شد در مورد اینکه آیا ممکنه در آینده روبات ها وارد زندگی ها بشن و باهاشون زندگی کنیم؟ 

گفتم این که خیلی سوال معمولی ای هست و قطعن ممکنه


سوال جذاب تر اینه که آیا ممکنه ما خودمون هم روبات های پیشرفته ای باشیم که به دست تمدن های فوق پیشرفته ایجاد شدیم؟چون آینده ی هوش مصنوعی به صورتی هست که دائم پیشرفت می کنه تا جایی که خود اون هوش مصنوعی تولید شده قادر به بازتولید هوش مصنوعی جدید میشه


و اگر این سیکل رو مهندسی معکوس کنیم، به خودمون میرسیم و به این سوال که آیا ممکنه ما هم در یک همچین سیکلی شکل گرفته باشیم؟ 

این فلسفه ی خلقت رو نقض نمی کنه از نظر من، و فقط یه مقدار واسطه هاش رو بیشتر می کنه


اما خوب در اون گروه که همه هم ادعای مهندسی و کارشناسی و متخصصی داشتند، با جملاتی نظیر داداش ساقیت کیه، چقدر کافری، این چه حرفیه میزنی مغزپوچ و... مواجه شدم و مجبور به ترک گروه شدم


و اون سوال رو فراموش کردم به کل و سوال جدیدی در ذهنم شکل گرفت


آیا واقعن هیچکدوم از اینها تا به حال ذهنشون رو درگیر این مسائل نکرده بودند؟ 

و سوال بعدی که در ذهنم مطرح شد این بود که پس این مدتی که از زندگیشون گذشته ذهنشون درگیر چه چیزی بوده؟ 

و اصلن آیا تا به حال ذهنشون درگیر شده یا خیر؟ 


گاهی آدم در جمع که بلند فکر می کنه، متوجه میشه که فکر کردن چقدر میتونه ترسناک و سخت و عجیب باشه !