بایگانی آذر ۱۳۹۵ :: به نام تفاوت

به نام تفاوت

به نام تفاوت

درود به شما

با تشکر از اینکه از وبلاگ من بازدید می کنید.

در صورت تمایل میتونید برای ارتباط با بنده ازقسمت نظرات پست های وبلاگ، یا آیدی Unsane در تلگرام استفاده کنید.

این هم لینک آیدی :

https://telegram.me/Unsane

این آیدی تنها آیدی بنده و وابسته به این وبلاگ هست.

اگر هم ریپورت بودید و یا به هر دلیلی نمیتونستید پیام بدید میتونید در این کانال تلگرامی عضو بشید تا خودم بهتون پیام بدم

https://telegram.me/Phree

شاد و سلامت و موفق باشید.

۳ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

سلام


یه مدتی بود خدا رو شکر خوب تمرین می کردم ... البته که پزشکا تکواندو رو برام ممنوع کرده بودن به خاطر مشکل کمرم منتها خدا رو شکر من انجامش میدادم و اتفاقن بدنم رو هم خیلی قوی تر کرده بود و درد کمرم از بین رفته بود و حس خوبی داشتم


اینکه هر روز ورزش می کنم واقعن احساس خوبی بهم میده ! به خاطر آسیب هایی که بدنم داشت تصمیم گرفته بودم توی تکواندو دیگه مبارزه نکنم ! 


اما بعد از یه مدت و با بستن چند سری لوازم مبارزه روی هم تصمیمم عوض شد و مبارزه می کردم و خدا رو شکر با همه بچه های باشگاه که الان توی اوج هستن بزن بزن می کردم و میتونم بگم از نظر آمادگی حتا بهتر هم بودم از خیلی لحاظ


شنا هم که جای خود داشت ... 


منتها چیزی که می خوام تعریف کنم بر می گرده به همون داستانی که در اوایل تشکیل وبلاگ نوشته بودم ! اینکه من تکواندو رو دوست دارم اما انگار اون به من علاقه ای نداره !


تا صحبت از مسابقه می کنم یه نیروی ناشناخته دخل منو میاره ! جوری که کلی درگیرش میشم !


از زمانی که نوجوان بودم که قبل از مسابقات جهانی کمرم گرفتگی شدید پیدا کرد و بعدش برای مسابقات بعدی پام شکست و بعدش برای مسابقات جوانان و بزرگسالان مچ پام به طرز وحشتناکی آسیب دید و بعدش هم که پارسال که باز قرار بود مسابقه بدم و فهمیدم کمرم آسیب داره


من اینها رو سعی می کنم توجه نکنم بهشون ! اما چند روزی بود که خیلی ذهنم درگیر این مسئله بود و دوست داشتم بازم مسابقه بدم 


امروز برادرم رو هم بردم باشگاه با خودم و بهش گفتم بیا بریم و از این به بعد با هم مثل قدیم تمرین کنیم و آماده شیم ! 


داداشم هم با یه روحیه خوب استارتشو زد !


توی باشگاه هم به بچه ها گفتم که می خوام توی مسابقات پیش رو شرکت کنم و کلی هم خوشحال شدن ... 


منتها توی تمرین یه اتفاق بد افتاد ! با یکی از بچه ها که حدود 110 کیلو وزنشه داشتم پا میزدم که یه مرتبه توی جربان مبارزه پریدیم بالا و با وزنش + وزن خودم به اتفاق اومدیم روی یه پای من و متاسفانه پام هم در وضعیت خوبی از نظر تعادل قرار نداشت در اون لحظه و زانوم از بقل تا شد به سمت بیرون ! البته نه به صورت خیلی شدید خدارو شکر ... اما کاملن حس کردم که کشکک زانوم رفت کنار زانوم و با یه صدای بد برگشت سرجاش


در مورد اینکه چقدر این صحنه و دردش وحشتناکه نمی خوام صحبت کنم ... اما خیلی حالم بد شد طوری که از شدت درد و ناراحتی داشتم بالا می آوردم و یه حالت بیهوشی بهم دست داد ...


بعدم که زانوم قفل کرد و ... هیچی خلاصه داداشم رفت خونه و ماشین رو آورد و سوار ماشین شدیم و رفتیم دکتر و عکس برداری و ...


و دکتر گفت به احتمال زیاد مینیسک و رباط پات پاره شدن و ممکنه احتیاج به عمل داشته باشه ... اما تا نتیجه ام آر آی رو نبینم نمیتونم نظر قطعی بدم


بعدش هم زانوم رو فیکس کرد و گفت ام آر آی بگیر و یکشنبه بیار تا ببینمت ... 


فقط دارم به این فکر می کنم که چرا اینطوری میشه دائم ! کلی هزینه الکی فقط همین امشب شد ! البته خدا رو شکر می کنم ... و ازش می خوام که طوری نشده باشه و خدا رو شکر بازم ... میتونست خیلی بدتر از این باشه ... 


اما دلم سوخت ! داداشم رو که دیدم که با یه چهره نا امید داشت بهم نگاه می کرد ... فکر کنم تو دلش می گفت خوب شد ما تصمیم گرفتیم بیایم تمرین که اینطوری شد !


از اون طرف یه مدت بود برنامه خوبی داشتم برای تمرین و بدنسازی و خدا رو شکر نتیجه اش داشت خوب می شد ! اما الان معلوم نیست چند وقت باز باید بخوابم گوشه خونه و پام دراز باشه !


اعصاب آدم میریزه به هم ! الان پام یه حالتی داره که نه میتونم خم کنمش و نه صاف ... انگار قفل شده و بی حس ...


خلاصه خواستم بعد از اینکه برای سلامتی خودتون و عزیزاتون و همه دعا کردید 


برای منم دعا کنید که وضعیت خراب نباشه و در حد کشیدگی باشه و پارگی و عمل و ... نداشته باشه 


خیلی داغون میشم وقتی میفتم گوشه خونه و نمیتونم ورزش کنم و تقریبن میشه گفت تعطیل میشم به کل !


من که از خدا می خوام دخلم نیومده باشه و سریع خوب بشه ... و البته نه فقط برای خودم ... امیدوارم همه سلامت باشیم و مشکلی برای هیچکس پیش نیاد


لطفن شما هم دعا کنید ... 


شاد باشید 

سلام

چند وقتیه یه فضای جالب برای خودم درست کردم ... یه گوشه از خونه ... یه لامپ کوچیک روشن می کنم و دراز می کشم و از نظر نورپردازی خیلی جالب میشه و حس خوبی میده 

بعد کتاب می خونم ... حالا محتویات این کتاب ها رو سعی می کنم در پستهای جداگانه قرار بدم ... خیلی از فرضیات خود من رو بردن زیر سوال و واقعن خیلی لذت میبرم از مطالعشون و گاهی یه مرتبه 4 5 ساعت غرقشون میشم ... و وقتی دیگه چشمام یکی در میون باز میمونن و حس می کنم دیگه خوندنم بازدهی نداره نگاه که با سعت می کنم میبینم مثلن 4 ساعت گذشته !

اما اصلن محسوس نیست و چون دائم در حال تصویر سازی و خیال پردازی در مورد مطالبشون هستم اتفاقن خیلی هم زود می گذره

مطالب رو بذاریم کنار ... معمولن در مورد فلسفه یا فیزیک و اختر فیزیک هستن و دوست دارم بعدن در موردشون بنویسم ... اما در مورد یه اتفاق جالب می خوام بگم 

که شاید اگر تجربه اش کنید بد نباشه ... شایدم اینو بخونید و بگید این یارو تعطیل شد دیگه بریم بعدن بیایم ... اما واقعن جالب بود

همینطوری که غرق در اون فضا بودم ... یه مرتبه به این فکر کردم که یه من دیگه و یا یه سری من دیگه در جهان های موازی در همون لحظه در حال مطالعه همون کتاب هستند در همون وضعیت ! خیلی هاشون ممکنه اون لحظه اون کتاب رو بذارن کنار و بخوابن ... اما صحبتم با اونایی بود که هنوز داشتن اون کتاب رو می خوندن ! 

قطعن وقتی من داشتم به اونها فکر می کردم اونها هم داشتند به من فکر می کردند ! خیلی حس جالبی بود ... یهو شروع کردم باهاشون حرف زدن ...

یعنی در حقیقت با خودم داشتم حرف میزدم ! اما خوب تقریبن با پشتوانه ی قوی ای این موضوع حداقل روی کاغذ ثابت شده که این جهان ها وجود دارن

و به تعداد احتمال هایی که تو ذهن ما شکل می گیره یه جهان وجود داره ! قبلن هم گفتم ... قطعن جهانی هست که در اون در این لحظه برق خونه ما میره ! خدا رو شکر اینجا نرفت ! :دی ... سیو کنم تا اینجارو یهو نره :دی

اما خوب جهان هایی هم هستند که در اون دقیقن یه مشابه شما وجود داره که در این لحظه دقیقن داره همین کار رو انجام میده !

وقتی من بهش فکر می کردم اونم داشت بهم فکر می کرد ... پرسیدم چطوری ؟ خندم گرفت ! فهمیدم اونم خنده اش گرفته بهش گفتم نخند ! می خندید منم می خندوند !

گفتم اون طرف چه خبر ؟ و چون این دقیقن سوال خودش بود در جواب گفتم اینجا که خبری نیست عین همونجاست دیگه

در حین کتاب خوندن مدام جویای حالشون می شدم ! نمیدونستم چند نفرن اما خیلی بودن ! خیلی هاشون تا لحظاتی قبل از جمع ما جدا شده بودن ... یکی رفته بود یه چیزی بخوره ... یکی گوشیش صدا داده بود و از یه نفر که هیچ انتظارشو نداشت براش پیام اومده بود ... یکی یادش افتاده بود قرصاشو نخورده و پریده بود توی اتاق ! همه اینها احتمالاتی هستند که به ازای هر کدومشون ممکنه یه جهان جدا وجود داشته باشه 

اما خوب عده زیادیشون هم بودن که هنوز داشتن همون خطوط کتاب رو می خوندن و به بقیه فکر می کردن ... قطعن اونا هم مثل من معتقد نبودند که اون جهانی که توش قرار دارن جهان اصلیه و باقیش فرعی و فرضی هستند

گرچه نمیدونستیم که آیا اصلن وجود داریم یا نه ... اما به هر حال داشتیم با هم صحبت می کردیم ... این حس اینقدر برام جالب بود ... که برای چند لحظه کتابو بستم و محوش شدم ... اگر یه همچین چیزی روزی دست یافتنی بشه چقدر عجیبه !

بعد داشتم به این فکر می کردم که ما چقدر ریزیم ! و در عین حال فکرمون ما رو تا جایی میبره که کل هستی و جهان های درون اون رو درش جا میدیم ... حتا اگر چیزی بیش از این هم باشه !

خلاصه اینکه آدم با خودش صحبت کنه و دقیقن بدونه حس خودش در یه دنیای دیگه در اون لحظه چیه ! خودش خودش رو بخندونه ... از خودش چیزی بخواد ... با خودش قراری بذاره و اینها شاید عقلشو ببره زیر سوال ... اما به قول معروف دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد !

بازم دوست دارم به این موضوع فکر کنم ... تجربه اش هم کردم ... اما نه دقیقن خودم رو ! شاید با یه مقدار اختلاف ... 

اما این یکی جذابیتش فرق داشت ... شما هم امتحان کنید ... 

کسی که از نظر ریاضی اینقدر باهاتون فاصله داره که نمیتونید اون عدد رو بر حسب کیلومتر یا حتا مگامتر یا ... بخونید ... اما دقیقن لمسش می کنید 

در این مورد توضیح خیلی زیاده ! اینکه این موضوع رو اگر دنبال کنیم به چه چیزایی میرسیم ... چه چیزایی روشن میشن و چه چیزایی میرن زیر سوال 

اما خوب هدفم از نوشتن این متن این مسائل نبود ... بیشتر دوست داشتم پیشنهاد کنم بهتون که وقتی تنها هستید میتونید به چه چیزایی فکر کنید تا احساس تنهایی ازتون دور بشه ! در جهان های 3 بعدی ما همه چیز با دور و نزدیک میتونه تعریف بشه ! اما اگر جزئی از جهان هایی باشیم ( که هستیم ) که ابعاد در اونها شکل دیگری دارن ... دیگه این تعریف معنی کلاسیک دنیوی ما رو از دست میدن ! ممکنه هیچ فاصله ای به این شکل تعریف نشه

و حتا درک نشه ! 

همونطور که در یک دنیای 2 بعدی که فقط طول و عرض داره ... چیزی به نام ارتفاع اصلن تعریف نمیشه ! و در ابعاد بالاتر وقتی تعریف میشه طول و عرض دیگه تعیین کننده نهایی نیستند !

به هر حال اینم نوشتم که یه چیزی نوشته باشم گرچه ذهنم یه مقدار الان درگیره و افکارم پراکنده است و از اول که دارم می نویسم حواسم جای دیگریه 

اما خوب یه مقدار از اون حسم رو تونستم منتقل کنم روی این صفحه ! حالا چقدرش به شمایی که دارید میخونیدش منتقل شد رو نمیدونم 

اگرم حس می کنید تعطیله باز بعدن یه سر بزنید 

به امید خدا باز میشه !

فعلن
بچه های مرلین و اوزی و آرکایویا و باقی بچه های خسته بهم می گفتن وقت مردنه
 
باهاشون موافق شده بودم
 
که یه مرتبه صدایی به گوشم رسید که منو به یه رویا دعوت می کرد
 
اونا هاموک بودن ... یادمه نیلز هم یه گوشه رو یه نیمکت نشسته بود و همینطور که با استیو صحبت می کرد به من لبخند میزد
 
منو بردن به سرزمین رویایی خودشون ... گفتن مردن تنها راه نیست
 
اینجا یه دنیای دیگست که میتونی بدون مردن بهش وارد بشی ...
 
اون دنیا من رو از گوری که برای خودم کنده بودم کشید بیرون
 
به شدت جذبش شدم ... تا اینکه برخورد کردم به آرمین و آندره و آنا و کتی و بچه های انرژیک دیگه که داشتن از اون اطراف عبور می کردن
 
یادم میاد آرمین اومد پیشم ... گفت برای تجربه ی یه احساس خوب حتمن نباید از این دنیا خارج بشی
 
با من بیا تا نشونت بدم توی همین دنیا چجوری میشه لذت برد
 
آنا رو نشونم داد... گفت بهش گوش بده تا راهنماییت کنه
 
آنا یه فرشته بود... گفت دستمو بگیر و هرچی میگم رو خوب گوش کن و سعی کن حسش کنی... و یه راه جدید بین اون دنیای خیالی و دنیای واقعی رو نشونم داد 
 
بعد هم به کمک کتی حسی رو بهم منتقل کردن که دنبالش بودم ...
 
بتسی هم با اون نگاه مخصوصش تکرار می کرد "یه روز جدید" و بهم لبخند میزد... یه احساس قدرت  رو تجربه می کردم که باعث شد اون گوری که کنده بودم رو با دستای خودم  پر کنم
 
و حس کنم قدرتم لحظه به لحظه داره بیشتر میشه
 
یه مدت بین اون دنیای زیبا و دنیای خودمون پرسه میزدم و داشتم از این حس لذت می بردم که دیدم یه نفر با یه عینک دودی خیلی جالب اومد کنارم ایستاد
 
تمیر بود ! 
 
گفت میبینم که پتانسیل خیلی بالایی برای جذب قدرت داری
 
روی زمین قدرت زیادی میتونی پیدا بکنی اما نمیدونم تا حالا فضا رو تجربه کردی یا نه؟
 
گفتم منظورت چیه ... و منظورشو با صدای خاصی بهم منتقل کرد !
 
چشمام رو بستم و غرق صدا شدم ... یادمه وقتی چشمامو باز کردم توی فضا بودم
 
و یه رنگین کمان قشنگ اونجا بود !
 
 
 
She Is Ana
One Of Those Saving Angels
 
 : I Remember She Whispered  
 


 
Senseless Decisions
Some Wrong, Some Right
Parts Left Unspoken
In The Cold Of The Night
 
I Did Not See This Coming
Running On Empty All Alone
 
You And I... Are Shadows
a Dream
Surreal... It Seems