بایگانی اسفند ۱۳۹۴ :: به نام تفاوت

به نام تفاوت

به نام تفاوت

درود به شما

با تشکر از اینکه از وبلاگ من بازدید می کنید.

در صورت تمایل میتونید برای ارتباط با بنده ازقسمت نظرات پست های وبلاگ، یا آیدی Unsane در تلگرام استفاده کنید.

این هم لینک آیدی :

https://telegram.me/Unsane

این آیدی تنها آیدی بنده و وابسته به این وبلاگ هست.

اگر هم ریپورت بودید و یا به هر دلیلی نمیتونستید پیام بدید میتونید در این کانال تلگرامی عضو بشید تا خودم بهتون پیام بدم

https://telegram.me/Phree

شاد و سلامت و موفق باشید.

۹ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

موضوع رو با یک جمله ی جالب شروع می کنم : "یادش بخیر"


جمله ایه که زمان اون رو یاد ما داده - وقتی خاطرات قشنگ رو مرور می کنیم این جمله رو تکرار می کنیم ... چرا که فقط از اونها یادی باقی مونده


و ماهیت اصلیشون یعنی یک وجود فیزیکی قابل درک مشابه سابق رو از دست دادن


چند روزی هست که دوباره فکرم متمرکز موضوع زمان شده ... این متنی که می نویسم فقط یک یادداشت هست - که سند علمی نداره و فقط حاصل تفکرات و تخیلات من هست


یادمه چند سال پیش ما به همراه خاله ی مرحومم و خانوادشون رفتیم اصفهان ... یک مهمونی مفصل خونوادگی که اکثر اقوام جمع بودند ... پارکینگ پر شده بود و دیگه جایی برای ماشین های ما نداشت و دایی من بهمون پیشنهاد داد که ماشین هامون رو شب ببریم توی پارکینگ خونه ی اونها ...


ما هم همین کار رو انجام دادیم و صبح داییم ماشین خاله ام رو که برگردوند - مرحوم خاله ام به شوخی پرسید : "خوب کجاها رفتی تعریف کن ببینم" و دایی من هم در جواب گفت : "ماشین رو دیشب بردم خونه - از اونجا رفتیم شمال - یه هفته هم شمال بودیم ... صبح هم برگشتیم و الان ماشین رو آوردم" و همه خندیدند


من هم خندیدم ولی بعد رفتم توی فکر ! چه جمله ی جالبی ! آیا واقعن میشه یک هفته رو در فاصله ی زمانی چند ساعت سپری کرد ؟ 


مدتی گذشت ... من هم کتاب ها و مقالاتی در این رابطه می خوندم ... به این موضوع بی نهایت علاقه مندم منتها زمانی که قرار شد برم دانشگاه به سمت هیچکدوم از موضوعات مورد علاقه ام نرفتم و اصلن رشته ی دانشگاهیم هیچ ارتباطی به علایقم نداشت ! چرا که با توجه به وضعیت آموزشی کشور و تجربیاتم احساس می کردم تنها نتیجه اش ممکنه این باشه که تمام علایقم در من بمیرند ... 


و به این ترتیب تصمیم گرفتم خودم اونها رو مطالعه کنم ... ولی خوب به این خاطر که فضای آموزشی و آزمایشی ایده آلی در اختیارم نبوده هرگز یک متخصص و صاحب نظر نشدم


اما خیلی بهش فکر می کنم ...


اجازه بدید یادداشتی که چند وقت پیش گوشه ی یکی از کتاب هام نوشتم رو اینجا بنویسم ... اینجا نوشتم خاصیت جالب زمان اینه که اگر کسی بتونه در اون آزادانه حرکت بکنه - مثل ابعاد 3 بعدی اولیه و قابل لمس ... قادره که به فرض برگرده و سالیان سال در گذشته زندگی بکنه ... و دوباره به آینده برگرده ... و در گذشته خودش رو هم جا بذاره ! طوری که هم در گذشته باشه و هم در آینده و هر دو برای اون به معنی زمان حال باشند 


و در این حالت میتونه بگه " من در این زمان هم در زمان حال هستم - هم گذشته و هم آینده ! و در همه ی اونها دارم زندگی می کنم ! "


جالب اینکه با پایان عمرش در گذشته میمیره ولی در آینده هست ! یعنی میتونه به آینده ای بره که در گذشته ی اون سالیان سال هست که مرده ! و این یعنی همه ی اون افراد یک نفر هستند ولی با احتمالات ریاضی جداگونه . میتونیم بهتر بگیم یک نفر هستند که یک نفر نیستند !


کلاس پنجم دبستان که بودم معلم ما موضوع انشای "قصد دارید در آینده چه کاره شوید" رو به ما دادند تا درباره ی اون بنویسیم ! اون شب به مادرم گفتم من دوست دارم ماشین زمان بسازم ! باید چه کاره بشم ؟ مادرم هم در جواب علوم الکترونیک - کامپیوتر - فیزیک و ... رو به من معرفی کردند و گفتند باید دانشمند بشی ... و بعد هم این جمله که : "گذشته و آینده همین الان هم وجود دارند ... فقط ما باید با تصمیماتی که می گیریم به اونها برسیم ... اینکه قراره چه شکلی داشته باشند رو هم ما مشخص می کنیم ... ماشین زمان هم همین رو به ما نشون میده"


همه ی اینها در بازه های زمانی مختلف در ذهن من تکرار شدند ... و حالا یک مقدار بهتر دارم به موضوع فکر می کنم !


در فیزیک نظریه ای داریم به نام جهان های موازی ... این نظریه به طور ساده میگه که در موازات جهان ما جهان های دیگری وجود دارند - در رده های مختلف ... در بسیاری از اونها قوانین فیزیک و رویدادها دقیقن مشابه همین جهان ما هستند ... پسممکنه  دقیقن یک مسیر رو تا به این زمان طی کرده باشند - با رویدادهای عینن مشابه - و به احتمال یک کپی از خود ما در اونها هم وجود داره 


کپی من میتونه همین الان در حال نوشتن این متن باشه ... یا اینکه به خاطر شکستن بال پروانه ای در قاره ی آفریقا در سال 2012 - سلسله اتفاقاتی به وجود اومده باشند که روی کپی من اثر گذاشته باشند و اون الان اصلن پای کامپیوتر نباشه ... میتونه با دوستش در حال قدم زدن باشه


احتمالن هنوز ازدواج نکرده و ممکنه کپی دیگری باشه در جهان مشابه دیگری که هنوز معنی موسیقی سایکدلیک رو هم نمیدونه و به آهنگ های شادمهر علاقه ی زیادی داره ! احتمالن با این روحیه حتمن توی یه رشته ی ورزشی یا المپیادهای علمی هم مقام های خیلی خوبی به دست آورده


در هر صورت من این رو میدونم که این موضوع وجود داره ... اما با توجه به نتایج افکار خودم دارم بهش میرسم ! من اینطور فرض کردم که یک ماشین زمان ساختم و داخلش نشستم و به گذشته رفتم ... یه مقدار گذشته رو دستکاری کردم و دوباره برگشتم به زمانی که الان درش حضور دارم


اما من به جایی که بودم بر نگشتم ! آینده ی من تغییر کرده ... چون گذشته رو تغییر دادم ... 


و برای این زمان حال من هم آینده ی دیگری به وجود اومده که اگر گذشته رو تغییر نمیدادم - شکل دیگری داشت


اما سوال اینکه چه بلایی به سر اون زمان حال و آینده ی قبلی من اومد ؟ اونی که بدون تغییر در گذشته و در حالت عادی داشتم سپریش می کردم ؟


خوب شاید در ابتدا بگیم اون نابود شد ! اما اگر من دوباره برگردم به گذشته و تغییری که اعمال کرده بودم رو دوباره به صورت اولش برگردونم و برگردم به زمان حال - زمان حال من هم به حالت عادی برگشته !


همه ی اینها اگر فاکتور زمان رو یک بعد فیزیکی فرض کنیم و در معادلات ریاضی ساده ترش کنیم میتونن در کنار هم قرار بگیرن 


حالات بی نهایت مختلف از زمان و مکان و ... که در هر کدوم از اونها ما چیز متفاوتی رو تجربه می کنیم - و همه ی اونها هم در حال رخ دادن هستند


در همشون هم ما حضور داریم - میتونم بگم شاید وقتی من از یک زمان خارج میشم - هنوز در همون زمان هستم 


من هنوز در همین لحظه دارم انشا می نویسم ... در مورد اینکه قصد دارم در آینده چه کاره بشم ! منتها اونکه داره انشا می نویسه احتمال حضورش در اون لحظه ی زمانی صده ! و من با احتمال صفر در اون لحظه ی زمانی حضور دارم و در این لحظه صد در صد اینجا هستم ! حتی اونی که چند لحظه پیش صد در صد اینجا بود هم من نیستم !


من اینی هستم که الان در پاراگراف بعدی در حال تایپ کردنه !  کسی که پاراگراف قبل رو تایپ کرد هم من بودم ولی اون همون جا موند ! و در اون لحظه یک احتمال ریاضی قوی و صد در صد شد که بدون دستکاری لحظات قبلش حضور داره اونجا


به این فکر می کردم که تصمیماتی که می گیرم هرکدوم یک آینده رو ایجاد می کنند ... آینده ای که در همه ی اونها من نقش اصلی رو دارم


و در هر شکلی که باشند خودم خلقشون کردم ! همین الان که می نوشتم ناخودآگاه برای اینکه بتونم افکارم رو به صورت نوشته در بیارم غرق شدم در اونها و برای چند لحظه حواسم به کلی از نوشتن پرت شد و وقتی به خودم اومدم دیدم که عضله ی ساعدم رو سفت کردم و دارم با انگشتم فشارش میدم !


نمیدونم این به کدوم قسمت افکارم مربوط بود منتها اگر برگردم به چند لحظه پیش و سعی کنم در افکارم غرق نشم میتونم در اون لحظه به چیزهای جدیدی فکر کنم و ممکنه این قسمت از نوشته یعنی از اوایل پاراگراف  قبل به طور کلی تغییر بکنه !


اما کدوم اونها درسته ؟ ما قراره نسبت به اعمالمون در کدوم زمان ... کدوم جهان و کدوم احتمال سنجیده بشیم ؟ 


به این فکر می کنم که اگر روزی یک همچین وسیله ای اختراع بشه ( که آرزو می کنم نقشی درش داشته باشم یا حداقل در اون زمان حضور داشته باشم ) و انسان قادر به ایجاد تغییر در گذشته و آینده و ... بشه ، سنجش اعمالش چطور صورت می گیره ؟ با توجه به اعتقاداتمون که فرض میکنیم روزی هست که در اون انسان نسبت به اعمالش سنجیده میشه


در این صورت حالات متعددی به وجود میان ... و حتا خود ما فقط محدود به یک "خود" نیستیم ! تکلیفمون چه خواهد بود ؟


امروز که با مادرم صحبت کردم - با توجه به چهره ام و موهای پیچیده شده ام و ... از من خواسته شد در این باره فکر نکنم زیاد ...


ولی احساس می کنم دلیل اینکه خیلی از دانشمندان بزرگ به خصوص محققین فیزیک دچار بی خدایی میشن شاید بررسی ریز به ریز و جزئی همین مسائل باشه که اونها رو تا سر حد جنون پیش میبره ! طوری که حس می کنن پاسخی برای هر سوالی پیدا کردند و در مقابل احساس می کنند پاسخی برای هیچ یک از سوالاتشون ندارند ... قادر به توضیح مسائل میشن اما همیشه یک جای کار می لنگه


و اعتقادشون رو نسبت به خیلی مسائل از دست میدن ! طوری که انگار همه چیز و همه چیز به صورت قانون وجود داره ... و قوانین از یکدیگر به وجود میان و احتیاجی به خالق ندارند


اما خدا رو شکر من اینطوری نشدم هنوز ! شاید هم چون اصلن من دانشمند نیستم ... اما خوب با توجه به تجربیاتم و موارد بسیار نادری که در حالات روحی و جسمی خیلی خاص تجربشون کردم - به این یقین رسیدم که مسائلی خارج از درک و فهم ما وجود دارند


مسائلی که همین درک و فهم باعث میشه نتونیم بهشون فکر کنیم - یعنی ذهن ما درگیر فهم مسائل شده و همین موضوع ما رو از فهم مسائل عاجز کرده !


نمیدونم چطور توضیحش بدم ... انگار فقط زمانی میتونیم درکشون کنیم که دیگه درکی نداشته باشیم ... یا درکمون متمرکز اونها باشه فقط


در هر صورت می خوام از ساسان هایی که در طول این بازه ی زمانی من رو در نوشتن این متن یاری کردند تشکر کنم ... به صورت جدایی ناپذیری به همه ی اونها متصل هستم و یک بی نهایت ریاضی رو در این بازه ی زمانی تشکیل دادیم اما نمیتونم حضورشون رو اثبات کنم مگر اینکه تمام این احتمالات ریاضی رو که جمع اونها در کل صد هست و فقط یکی از اونها در هر لحظه صد هست رو با حذف فاکتور زمان بیاریم کنار هم !


احتمالن خیلی وحشتناک بشه ! 


در کل من احساس می کنم ساخت وسیله ای که بتونه در زمان آزادانه حرکت کنه در نگاه اول خیلی رویایی و آرزوی همه است ... اما شاید اگر واقعن ساخته بشه بسیار وحشتناک باشه ... به طوری که به قدری کنترل زمان رو از ما بگیره که دیگه هرگز نتونیم شرایط رو طوری رقم بزنیم که دوباره به حالت اول برگردیم 


در هر صورت خیلی علاقه دارم که فکر کنم به اینکه خدا به چی فکر می کنه ! گرچه این نوع تفکر چیزی جز نابودی رو در بر نداره اما به بینهایت علاقه دارم ... حداقل مسیری که به سمت بی نهایت میره هرگز اتمامی نداره ...


راستش دیگه نمیتونم افکارم رو متوجه این موضوع بکنم ... شاید یک سری دست نویس رو به زودی از کتاب های دیگری که در حال حاضر دسترسی بهشون خیلی سخته ( زیر انبوهی از کتاب های توی کتابخونه ام ) در بیارم و به این متن اضافه کنم 


فقط حالم خیلی دگرگون شده ! حس می کنم با خودم به رقابت عجیبی مشغول شدم ! که در اون هر ساسانی که انتخاب بهتری بکنه آینده ی قشنگ تری داره ! امیدوارم اون خود من باشم ... چه حرف عجیبی !


زندگی بسیار مشکل میشه زمانی که هرلحظه به این فکر کنید که خودتون ممکنه در لحظه ی بعد در جایگاهی بهتر با احتمال صد در صد حضور داشته باشید و احتمال حضورتون در این جایگاه که اون یکی ازش بهتره و انتخاب بهتری داشتید صد در صد باشه و این یعنی شما میتونستید بهتر هم باشید 


و این سی پی یو مغز شما رو بعد از مدتی نابود می کنه و در بهترین حالت در جایگاهی به نام تیمارستان احتمال حضورتون رو در آینده قطعی خواهید کرد !


اما همه ی اینها در نهایت چیزی رو به وجود میارن به نام سرنوشت ! اون خیلی جای بحث داره ... به نظر Read-Only میاد ... هرکاری هم که بکنیم در انتها یک مسیر مشخصی طی شده و این تصویری رو ایجاد می کنه به نام سرنوشت


مگر اینکه بشه فاکتور انتها رو حذف کرد ... و در یک چرخه ی بدون ایتدا و انتهای n بعدی حضور پیدا کرد


که شاید این هم قابل مشتق گیری و تبدیل به یک چیز ثابت به نام سرنوشت باشه ... که خوب بگذریم


وارد دنیای توهمات و هذیون ها شدم ... برم یک مقدار به ذهنم نرمش بدم برای افکار بعدی ...


این نوشته صرفن یک یادداشت برای تخلیه ی افکار بود ... و همینطور یادآوری افکار در ???آینده؟؟؟



حسی که دارم

مثل پسر بچه ایه که توی عالم بچگی خودش توی همسایگیشون عاشق یه دختر بچه شده

چون فقط یه بار دیده که اون دختر وارد خونه ی یکی از همسایه ها شده

با فکر اینکه دختر رویاهاش اونجا زندگی می کنه

هر روز که از جلوی خونشون رد میشه تیپ میزنه

اون قسمت محلشون براش یه حال و هوای دیگه ای داره

وقتی از اونجا رد میشه حس خوبی داره

و فکر می کنه شاید اون دختر داره نگاش می کنه

و این موضوع سال ها ادامه داره

تا روزی که خیلی اتفاقی متوجه میشه

که اون دختر سال ها پیش از اونجا رفته

جایی که اصلن معلوم نیست کجاست

و اصلن معلوم نیست که حتا یک بار اون پسر رو دیده باشه

و حتا معلوم نیست که اصلن هیچ حسی بهش داشته یا نه

البته قصه ی من با داستانمون تفاوت داره اما برای تشبیهش میتونم از این ماجرا استفاده کنم ...

حس دردناکیه ... وقتی تمام شور و حالت رو معطوف چیزی می کنی

که وقتی به خودت میای

میبینی اصلن وجود نداشته ...

مخربه !

...

بعضی وقت ها دنبال چیزی می گردی که در رویای خودت میبینیش ... و این باعث میشه که یک دروغ خیالی بسازی و از آرامشی که برات ایجاد می کنه لذت ببری ... بی خبر از روزی که به خودت میای و متوجه واقعیت تلخ پشتش میشی ! 

یک فریب آرامش دهنده ... که بهتر از یک واقعیت آزاردهنده است ...

وقتی بخوای یک رویای ناب رو تجربه کنی باید چشم هات رو ببندی ... و وقتی میتونی حرکت کنی که چشم هات باز باشن ... کسی که از رویاهاش لذت میبره چشم هاش رو باز نمی کنه ... و دیگه حرکت نمی کنه ... در رویا باقی میمونه

گرچه من عکسش رو هم تجربه کردم اما باید دید نتیجه ی نهایی چیه ! در اون مورد هیچ نظری ندارم - ذهن و دلم همیشه با هم در این رابطه اختلاف داشتند


دارم فکر می کنم که آیا واقعن به ناهنجاری های تخلیم پی بردم ؟! یا اینکه در عین حالی که  احساس می کنم متوجهشون شدم هنوز دوست دارم باهاشون زندگی کنم ...

رویاهای زیبایی که در واقعیت اینقدر زشت بودند که هرگز دوست نداشتند با من زندگی کنند ...

و شاید من به رویا بیشتر از واقعیت علاقه دارم ... و در واقعیت اینقدر زشت بودم که رویای هیچ یک از رویاهام نباشم

وقتی شخصیت اول یا موضوع رویاهات کسی یا چیزی به غیر از خودت هست همیشه تلاش می کنی که بهش برسی ...

هرجا که هست - هر چه که هست

 اما زمانی که شخصیت اول رویاهات - حتا بدون اینکه توجه کنی -  خودت هستی -  ممکنه یک مقدار خطرناک بشه ...

ممکنه اینقدر در رویا غرق بشی و در اون شخصیت گم ... که دیگه نتونی اصل رویا رو پیدا بکنی ! حتا زمانی که در رویا به خودت میای متوجه میشی که اینقدر غرق در خودت شدی که موضوع اصلی رویا رو هم گم کردی ! دیگه حتا نتونی "خودت" رو پیدا بکنی ...  چه برسه به اینکه تلاش کنی تا به سمتی حرکتش بدی ...

و دارم به این فکر می کنم که شاید دیگه در رویاهام هم دارم کابوس میبینم ! همون کابوسی که برای ندیدنش چشم هام رو بستمو رفتم توی رویا... و شیرینی اون رویا به حدی بوده که نمی خوام تلخی این کابوس رو قبول کنم

و بیدار بشم ...

ساسان ... بیدار شو !

بیدار شو ... این تقلا کردنت نشون میده که دیگه رویا نیست ... داری کابوس میبینی ... 

بیدار شو پسر !

دلایلی وجود دارن که یه چیز با ارزش میره قاطی آشغالا

دلایلی به وجود میان که اون چیز با ارزش از قاطی آشغالا میاد بیرون

خوب این شرایط خوبیه ...

و بعد بنا به دلایلی یه حس نفرتی نسبت به اون آشغالدونی و آشغالای داخلش پیدا می کنه

و از همه می خواد که سمت آشغالدونی نرن و ارزش خودشون رو بدونن

و بعد دلایلی به وجود میان که اون چیز با ارزش دوباره ارزش خودش رو فراموش می کنه

و چشم باز می کنه و میبینه دوباره قاطی آشغالاست ...

بوی گند ... تصاویر حال به هم زن ... 

این موضوع آزارش هم میده ولی خودش هم نمیدونه چرا !

شاید چون آشغالا یه جا جمعن ... !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بعضی وقتا هرکاری هم که کنی ... درستی ... توی یه مکان و زمان اشتباه !

یا شاید هم موضوع چیز دیگه ای باشه ... 

ولی توی شرایط عجیب اشتهای آشغالدونی هم میره بالا

خیلی باید حرفه ای باشی که نری قاطی آشغالا

مهم نیست کی باشی ... هرکی رد میشه و تورو اونجا میبینه 

حتا خود آشغالا

بهت میگن آشغال !

نمیتونی موضوع رو رد کنی تا وقتی توی آشغالدونی هستی

و نکته ی بعد اینکه آشغالا هم حافظه ی قوی ای دارن ... 

حتا اگر بتونی از آشغالدونی بیای بیرون ... آشغالا یادشون میمونه که تو هم اونجا بودی


و هرچقدر هم که سعی کنی تبدیل به یه آشغال نشی ... 


آشغال میریزن سرت ! 


و وقتی میای بیرون هم بوی آشغال میدی



.
.
.

بعضی وقتا می فهمم چرا بعضی آدما توی سطل آشغال آتیش روشن می کنن ...

میتونم درک کنم چرا چیز دیگه ای رو آتیش نمیزنن ... 


...............................................................................................................................

خیلی دوست دارم بنویسم و حسم رو توضیح بدم ولی نمیتونم ! نمیتونم بنویسمش ...

ممم

نمیشه ! 

نشد !


 "یه کیبورد لازم داره تا سرنوشتش رو باهاش بنویسه"

 

وقتی کیبورد رو توی دستش لمس کرد

 

حس کرد که این فقط سرنوشت خودش نیست

 

انگار خیلی چیزارو میشد باهاش نوشت

 

نمیدونم خوب شد یا بد

 

که فهمید چی توی دستشه !

 

...

 



 

 

 

God ... You've Given Me What I Need
 

Aoh Thanks


I See a Keyboard





And Now I'm Going To Write My Destiny


 


 

 

 

 
 


 

 

 

رویا چیزیه که منتظرشی

 

واقعیت چیزیه که منتظرته

 

 

کنار خیابون ایستاده بود


دائم دستشو بلند می کرد که یه ماشین جلوش بایسته 


همه ی ماشینا رد می شدن و می رفتن ... بعضی هاشون گاهی یه بوقم میزدن که معنیش رو متوجه نمی شد !


"یعنی چی؟"


یه مدت که  گذشت کم کم احساس کرد که هیچ ماشینی قرار نیست توقف بکنه 


به اطرافش نگاهی انداخت ... و با خودش گفت : "فکر کنم جای اشتباهی ایستادم" 


یه نگاهی به مسیر پیش رو انداخت و گفت : "البته شاید پیاده روی هم فکر بدی نباشه !"


هندزفریشو گذاشت توی گوشش ... دستاشو کرد توی جیبش ... راه افتاد و رفت ...


و انگار یه حسی بهش می گفت دیگه برنگرد و جاده رو نگاه نکن ... کسی قرار نیست به خاطرت توقف کنه


موضوع یه مقدار جالب تر شد وقتی که تصمیمش برای پیاده روی قطعی شده بود و بعضی ماشین ها کنارش توقف می کردن ... و حتا می پرسیدن که کجا میری مسیرت رو بگو ...


دوست داشت بخنده ! به اون لحظاتی فکر می کرد که اونقدر دست تکون داد و هیچکس بهش توجهی نکرد !


و الان دیگه حتا به سمت ماشینایی که خودشون براش توقف می کردن نگاه هم نمی کرد !


گاهی بعضی ها خیلی مصمم بودن و توقفشون بیشتر طول می کشید و بعد از اینکه با بی تفاوتیش مواجه می شدن سری به نشانه ی تاسف تکون میدادن و میرفتن ... و  ناخودآگاه یه جمله رو توی ذهنش میاورد :


"خدایا این چی میگه؟ ! """"فازش چیه ؟ """" "


انگار نه انگار که اصلن براش اهمیتی نداره این موضوع !


انگار دیگه هیچکس مهم نبود ... دستاش تو جیبش بود و راه میرفت ... نه ماشینایی که رد می شدن و میرفتن اهمیت داشتن ... نه اونهایی که میدیدنش ... نه بعضی ها که به هر دلیلی توقف می کردن !


گاهی آدم دیگه دوست نداره دستاشو از تو جیبش در بیاره و هندزفریشو بکشه بیرون از گوشش و تصمیمش رو عوض کنه ...


بعضی وقت ها وقتی تصمیم می گیری بقیه راه رو پیاده بری دیگه مهم نیست چند تا ماشین توی مسیر وجود داره ...


این یه داستان کوتاه بود ... ولی این داستان خیلی طولانیه !


بستگی داره چطور خونده بشه !





به نظر پیچیده میاد


ولی روی کاغذ فقط 2 بعد داره


کجا زندگی می کنیم؟


چه کار می کنیم؟


آیا این واقعن فقط تلفیقی از n درست و غلط ساده هست؟


یا موضوع کمی متفاوت میشه وقتی به جای نقاشی تجسمش کنیم؟


و جالب میشه وقتی حس کنیم موضوع به سادگی همین نقاشیه


کافیه هدف نقاشی کشیدن باشه


احتمالن حضور خودمون رو بیشتر در یه نقطه ی نقاشی احساس می کنیم


شاید همون نقطه ای که حس می کنیم بیشتر به ما مربوطه


ولی همه اش نقاشی شده


همه اش با هم


سادست


پیچیده نیست


وقتی میگیم یه جای دیگه


منظور این نیست که داریم از کسی غیر از خودمون صحبت می کنیم


...




گرگ باش و توی شبای سرد ... تنها برو اون بالا و زوزه بکش

سرده درکت می کنم ... دوست داری زوزه بکشی 

درکت می کنم

ولی به اوضاع خنده دار اون سگی فکر کن که نتونست یه لحظه سرما رو تحمل کنه

اصلا نه میدونه زوزه کشیدن چیه نه بلده زوزه بکشه

دم تکون داد ... خودشو تسلیم کرد ... خودشو فروخت به یه جای نرم و گرم

بخند بهش که دلش برای تو میسوزه

به هرکسی که جلوی زندگی دمش رو داد زیرش

و حالا یه جای گرم پیدا کرده و پارس می کنه و میگه من "شخصیت مطیعی ندارم" بخند

خدا رو شکر تو پارس کردن بلد نیستی ... ولی میدونی شخصیت کی مطیعه

اونی که زوزه می کشه یا اونی که پارس کردن یاد گرفته

مطیع اونیه که برای حفظ خودش مجبور شد پارس کردن یاد بگیره

و حالا ادعا می کنه که مطیع نمیشه ... با پارس کردن ... با همون کاری که یاد گرفت تا اطاعت کنه

اول از زندگی - بعد از هرچیزی که زندگی بهش داد تا ازش اطاعت کنه

تا جایی پیدا کنه

تا زوزه نکشه

منتظره تا از یه جایی توی این زندگی یه تیکه استخون بیفته جلوش

تا لیس بزنه

پاره کردن بلد نیست ... پاره شدن رو نمیتونه تحمل کنه

فقط خیلی خوب تظاهر به جنگجو بودن می کنه

پارس می کنه ... ادعا داره !

زوزه بکش ... زوزه کشیدن هم داره ... حداقل خودت میدونی زوزه رو برای چی داری می کشی

و به قولی : به سلامتی شبای سرد گرگی ... نه روزای گرم سگی