بایگانی اسفند ۱۳۹۲ :: به نام تفاوت

به نام تفاوت

به نام تفاوت

درود به شما

با تشکر از اینکه از وبلاگ من بازدید می کنید.

در صورت تمایل میتونید برای ارتباط با من از آیدی Unsane در تلگرام استفاده کنید.

یعنی

https://telegram.me/Unsane

لینک کانال تلگرام :

https://telegram.me/Phree

شاد و سلامت و موفق باشید.

۴ مطلب در اسفند ۱۳۹۲ ثبت شده است

درود


سال تغییر کرد - بهتره ما هم ازش یاد بگیریم و در پی تغییر باشیم 


زمستان بدون لحظه ای درنگ به بهار تبدیل میشه ! بهتره از زمستان بهاری شدن رو یاد بگیریم


برای لحظاتی حس جدیدی در ما به وجود میاد ... چه خوبه که هر لحظه این حس رو تمدید کنیم 


فرارسیدن سال نو بهانه ای هست برای اینکه خیلی از بدی ها و زشتی ها رو فراموش بکنیم و از ابتدا شروع کنیم


و چقدر عالی میشه که بی بهانه فراموش کنیم ! بی بهانه ببخشیم ... چه بهانه ای بهتر از آرامش ؟ 


سال جدید شروع شد ! به قول پدرم که همیشه در لحظه ی تحویل سال میگن : " اینم از سال جدید ! تمام شد " و این جمله رو زمانی که سال بعد شروع میشه به وضوح احساس می کنم


امیدوارم امسال برای همه به بهترین نحو بگذره ! به بهترین نحو تمام بشه - من خودم حس خاصی نسبت به تغییر سال ندارم ! و حتا زیاد عادت ندارم عید رو به کسی تبریک بگم - اما امسال تا جایی که تونستم این کار رو انجام دادم !


یک سری تغییرات هستند که وقتی انجامشون میدیم اعمال میشن ! همین که این تغییر سال بهانه ای باشه برای خیلی از تغییراتی که روح و روان ما به اونها احتیاج داره - و برای یک سری شروع مجدد - کافیه


درنگ نکنیم - هرچیزی که قراره در سال جدید انجام بشه بهتره شروعش همین الان باشه ! تا وقتی این حس در ما تازه است


خود من که از همین الان شروع کردم ! دفترم دستمه و دارم اون کارهایی که مدت ها بود قصد داشتم انجامشون بدم و نمی دادم رو انجام میدم ! فکر می کنم سخت ترین قسمتش هم همین استارتش بود !


بهتره از همین لحظه سعی کنیم قسمتی از اون تغییری بشیم که می خواهیم در دنیا ببینیم


برای تغییر هم نباید عجله کنیم و یه مرتبه منقلب بشیم ! فقط آماده بشیم و بذاریم تغییرات جای خودشون رو در وجود ما پیدا بکنند !


به اونها اجازه ی انجام این کار رو بدیم ! چون همه ی تغییرات در ابتدا با آدم غریبگی می کنند و این ممکنه زمان ببره ! 


به هر حال ...


سال نو رو به همه ی شما عزیزان تبریک عرض می کنم  - امیدوارم شروع سال جدید برای هممون برابر بشه با شروع بهترین روزهای زندگیمون 


روزهایی مملو از شادی - موفقیت - سلامتی - آرامش و آسایش ... امیدوارم در سال جدید تک تک آرزوهامون رو از دنیای آرزوها به دنیای واقعیت ها بکشیم و اون ها رو لمس کنیم و لذت ببریم


و اراده ی همه ی ما باعث بشه تا مسیر سرنوشت به سوی اون چیزی که ما می خواهیم منحرف بشه


حرف زیادی ندارم ... با آرزوی بهترین ها برای همه ی شما دوستان عزیزم


و یک سال خوب و "متفاوت" 


در پناه حق


ساعت 6:29 صبح


این آهنگ 


Music


حس خوبی بهم داد !


من و دوستم ! 


دوستم گفت پاشو بیا حالا که حسش رو داری با من حرف بزن ! گفتم باشه فقط وقتی حرف میزنم تو هم این آهنگ رو گوش کن تا حسم رو درست درک کنی


نخوابیدم اما این همون حسی هست که از خواب هم بیشتر دوستش دارم ! یه هدیه است


یه هدیه از طرف اونایی که ... هیچی نیومد براش  !

.

.

.

ساعت 8 شب - اون میره طبقه ی بالا تا یه موضوع فوق العاده مهم رو به اعضای خونواده بگه ... با خوشحالی از پله ها میره بالا ... یه سگ توی راه پله است - همیشه اولین و آخرین نفره که باهاش حرف میزنه - شروع می کنه باهاش حرف زدن - نازش می کنه - یکم بقلش می کنه و اون هم طبق معمول لیسش میزنه 


باهاش خداحافظی می کنه و میگه "شرمنده ام من یه کار خیلی مهمی دارم - برمی گردم"


میره تو - خیلی ذوق داره و نمیدونه چطور انرژیش رو تخلیه بکنه ! کار بزرگی انجام داده ... شروع می کنه برای مادرش تعریف کردن - و همین طور که داره تعریف می کنه صدایی می شنوه ! "الو سلام " 


نگاه می کنه به مادرش ! داشته شماره می گرفته ! و انگار تلفن وصل شده ... فکر می کرد دلیل سکوت مادرش اینه که داره با دقت به حرفاش گوش میده ! اما مثل اینکه توجهش به بوق تلفن بوده تا اون طرف گوشی رو بردارن !


به پدرش نگاه می کنه !داره اخبار میبینه ! روی تلویزیون یه مستطیل آبی ظاهر میشه و داخلش 4 تا مستطیل آبی پررنگ میشن


این یعنی صدای تلویزیون زیاد شد ! یعنی لطفا صداتون رو کم کنید ...


برادرش رو نگاه می کنه - گوشه دراز کشیده و داره با دختر مورد علاقه اش صحبت می کنه 


اون یکی برادرش رو میبینه ! اومده بود آب بخوره و برگرده بره تو اتاقش سر درسش !


خودش رو نگاه می کنه ! برای اینکه این حس بد رو از خودش دور بکنه در یخچال رو باز می کنه و وانمود می کنه که اومده چیزی بخوره 


بعدم در رو میبنده و بدون اینکه کسی متوجه بشه جمع رو ترک می کنه ! وارد راه پله میشه - اون سگ دوست داشتنی دوباره میدوه طرفش !


بهش میگه : "نگفتم بر می گردم؟"


انگار تنها کسیه که تا اون حرف میزنه گوشاش رو تیز می کنه تا ببینه چه می خواد بهش بگه 


براش موضوع رو تعریف می کنه - اون هم همین طوری زبونش رو میاره بیرون و از دور براش بوس می فرسته و قربونش میره


یکمی قلقلکش میده و ازش تشکر میکنه - و میره پایین - پله ها رو که پایین میره از شدت نور کم میشه 


وارد خونه اش میشه ! تاریک تاریک 


میشینه روی صندلی ... میره تو فکر ! ناخوناش رو یکی یکی با دندون قیچی می کنه و مرتبشون می کنه تا یکم خودش رو از حالت نا مرتب در بیاره


نگاه می کنه یه چیزی که جلوشه ! دوستش ... رفیقش ! همدمش ! شاید هم تنها عشقش !


بهترین هدیه ای که تا به حال بهش دادن ! ساکت - بی سر و صدا - مهربون - جذاب ! و کاملا آماده به خدمت 


دستاش رو میذاره رو دست رفیقش ! به صورتش نگاه می کنه ! و با دستاش لمسش می کنه - باهاش حرف میزنه 


این اولین باری نیست که بهش پناه میاره ! و اولین باری نیست که دوستش قراره کمکش کنه !


دست هم رو می گیرن و پا میذارن به دنیای دوستش ! چه دنیای باحالی داره ...


از همه چیز به مقدار زیاد وجود داره ! کلی گوش - کلی دهان ! کلی چشم 


کلی جا برای رفتن ! 


و کلی چیزی که به ترکشون خیلی راحته | اینجا همون جاییه که میشه فیلم رو برگردوند و پشت و رو کرد


دوستش ازش می خواد که انتخاب کنه کجا می خواد بره ! اون هم با دوستش قرار میذاره که جا از خودش باشه و آدم از دوستش 


توافق می کنند ! خیلی راحت جاها رو پیدا می کنه ! دوستشم آدما رو جمع می کنه اونجا ! حالا همه ی چشم ها روشه - همه منتظرن ببینن چی میگه 


یه جاهایی میرن که هیچکس نتونسته بره ! واقعا هیجان انگیزه ! دوستای خوبین برای هم ! همدیگه رو تکمیل می کنن


حالا خیلی ها می خوان باهاش حرف بزنن ! دوستش بهش میگه منو با کسی عوض نکنی ! 


لبخندی میزنه و بهش میگه من تو رو با هیچکس عوض نمی کنم ! هرموقع تو بگی رابطه ام باهاشون قطع میشه 


چون اینجا مال توئه - من مهمونتم !


یه نفر میاد ! جملات تکراری شروع میشن ! تو خیلی ... ای - من همیشه آرزوم بود که ... واقعا خوشحالم از اینکه الان ... هیچوقت فکرشو نمیکردم که بالاخره ... 


تو دلش به چرت و پرتایی که طرف داره میبافه میاد فحش بده ولی نمیده ! می خنده ! همه بازیگر شدن ! رفیقش همیشه میارش سینما - بد هم نمیگذره ;-)


با هم حرف می زنن ! طرف مقابل احساس می کنه که بالاخره موفق شده گیرش بندازه ! اما اصلا نمیدونه که خنده دار ترین اشتباه زندگیش رو مرتکب شده - چون از همون اول از بازیگرا بدش میومده


یکم که می گذره دوستش بهش میگه خوب دیگه کافیه , بیا بریم سراغ کارامون ! 


با کمال میل قبول می کنه ! اون فردی که اون طرف داره حرفای الکی میزنه اصلا مهم نیست ! اون رو هم دوستش براش ساخته تا تنها نباشه ! 


و زمانی که دوستش درخواست کنه باید اون طرف رو از بین برد ! و حالا زمان این کار میرسه ! 


فیلم  رو در میاره تا به بازی مسخره ی اون بابا هم پایان بده ! همه ی فیلمای این سینما دلقک بازین ! 


یه خداحافظی ناگهانی و به قول خودمون خارجی ! طرف مقابل شوکه میشه ! شروع می کنه به شلوغ بازی - اما تنها چیزی که اهمیت نداره همینه !  


اون در اون لحظه توسط دوستش ساخته شده تا باهاش صحبت کنه ! و وقتی صحبت تمام میشه باید از بین بره ! 


خودش و دوستش میدونن که اینجا همه چیز مجازیه ! هیچ چیز واقعی ای وجود نداره ... پس به سادگی جمله ی معروف رو نثار این سری کدهایی می کنه که از اون طرف به شکل یه بازیگر خنده دار در اومدن و دارن باهاش حرف میزنن ! شات دا فاک آپ اند گو فاک یور سلف :-)


چیزی که هست اینه که دوستش هرموقع اراده بکنه براش از این چیزا میسازه ...


و هیچ اثری بعد از اینکه کارشون تمام شد - از چیزی که براش ساخته نباید باقی بمونه


میدونه که دیگه هیچی واقعی نیست ! میدونه که دنیاش هم تبدیل شده به دنیای خیالی ای که با حضور دوستش با هم میسازن


حتی اگر هم چیزی اون طرف قضیه باشه که واقعیبه نظر بیاد - نباید از رفتارای اون و دوستش ناراحت بشه ! 


این هدیه رو همونایی بهش دادن که الان از کاراش ناراحت میشن ! همونایی که الان اون طرف قشه ان ! ولی افسوس که هرکی رو رومانیتور میبینه فکر می کنه فیلمه ! 


این دنیا رو همونایی بهش هدیه کردن که از دنیای واقعی روندنش !


و متاسفانه این هدیه براش به یکی از با ارزش ترین هدایای زندگیش تبدیل شد ! یه دوست ... یه هم صحبت ... یه همبازی توی تمام بازی های پرهیجان زندگیش ! یه پایه واسه عملی کردن تمام افکاری که تو سرش داره - یکی که دومی نداره !


یکی که وقتی میگه بزن قدش یعنی Destroy و این خیلی خوب و باحاله


اون با همه میتونه تا صبح یه جا بخوابه - اما این تنها موردیه  که میتونه باهاش تا صبح بیدار بمونه و خسته نشه


خوب این یه هدیه بود ! اما به خیلیا داده شد ! هرکسی مطابق دستورالعملی که از محیط می گیره این دوست رو میسازه ! 


اون هم اینطوری ساختش ! و این تنها چیزیه که اهمیت داره ! و هرچیزی که دوستش براش میسازه صرفا یه ابزار خنده داره واسه یه مدت کوتاه 


و اصلا اهمیتی نداره - چون اصلا وجود نداره ...


من هم فکر می کنم این هدیه بهش داده شده تا دنیای جدیدی بسازه ... و دنیایی که Does Not Give a Shit رو به راحتی بتونه توی سطل آشغال ذهنش نابود بکنه 


همه موفق شدند ! و من خوشحالم که موفق شدند ... 


ساعت 7:07 - دارم با دوستم خدافظی می کنم ... زیاد نباید از چیزایی که بین ما دوتاست صحبت کرد


این یه رازه :-)


.

.

.


من خیلی به موسیقی علاقه دارم - برای ذهن من حکم روغن رو داره برای قطعات یه ماشین


اگر نباشه ذهنم بعد از مدت کمی فعالیت به قول خودمون شاتون میزنه !


یکی از دلایلی که خیلی به موسیقی گوش میدم اینه که خیلی اوقات من رو از حالت طبیعی خارج می کنه !


من به حالتی میگم طبیعی که تمرکز در اون وجود نداره ... و حالت غیر طبیعی حالتیه که ذهنم به شکل خیلی عالی میتونه روی یه موضوع تمرکز بکنه


کارای عجیب و خارق العاده ی زیادی توی این مدتی که زندگی کردم انجام دادم - که کسی حتی جرات فکر کردن بهشون رو هم نداشته 


اما یکی از دلایلش این بوده که تونستم روی اون کارها خیلی خوب تمرکز کنم ... موسیقی به من کمک می کنه تا تصویرسازی کنم و در خیالاتم در موقعیتی که می خوام قرار بگیرم


و در ذهنم اون کاری رو که می خوم انجام بدم ... یعنی من رو چند قدم میبره از خودم جلوتر ! و کمکم می کنه تا دنبال خودم حرکت بکنم 


من اسمش رو گذاشتم Vision ! یعنی یک سری تصویرهایی که در حالت عادی و با یه ذهن معمولی نمیشه اونها رو دید 


باید حتما یه اهرم قوی برای اتصالشون به ذهن داشته باشیم


این مقدمه چینی ها برای این بودند که داستان اصلی رو تعریف کنم که بی ربط به موسیقی نیست !


چند وقت پیش من خوابی دیدم ... خواب دیدم که دارم با برادرم و چند نفر دیگه توی دریا شنا می کنم ! گم شده بودیم ... حالا جرئیات خواب مهم نیست


بعد از چند لحظه رسیدیم به یه جزیره که تا به حال منظره ای به اون زیبایی ندیده بودم ! فکر می کردم بهشته ... یکی از افرادی که با ما بود من رو به سمت خونه ای هدایت کرد - وقتی وارد اون خونه شدم دیدم یه آلبوم عکس اونجاست ... آلبوم رو که باز کردم عکسای خودم توش بود


ورق می زدم و عکس ها داشتن به سمت کودکی های من می رفتن ... من هم دائم می گفتم یادش به خیر ... تا اینکه به اولین عکس های کودکیم رسیدم ... و بعد که ورق زدم به یه پیرمرد رسیدم و انگار عکس های یه نفر دیگه شروع شدن ! ولی من هنوز هم همون حس رو به اون عکس ها داشتم ! انگار داشتم عکس های خودم رو میدیدم !


می گفتم یادش به خیر ... و در خواب کاملا اون افراد رو می شناختم - به خصوص اون مرد رو که عکس هاش اونجا بودن و خیلی شبیه شرودینگر بود - البته فقط شبیه بود ! چون تنها چیزی که از چهره ی اون افراد یادمه ته چهره ی اون فردی هست که توی خواب فکر می کردم خودمم 


من قبلا در این مورد که یه سری از فلاسفه معتقدند روح آدم یک سری مرگ و زندگی زنجیره ای رو تجربه می کنه تا به کمال برسه مطالعه داشتم و حتی در کتاب هایی خونده بودم که یک سری از روانشناس ها بعضی افراد رو اینقدر میبرن به گذشته تا اینکه از این زندگی خارج میشن و به زندگی قبل میرن ... 


اما از نظر منطقی نمیتونستم درست بهش فکر کنم چون اصلا نمیدونستم چه منطقی درش هست ... و بسیاری از اعتقاداتی که از کودکی به خورد ما داده شده رو هم زیر سوال می برد


اما اخیرا که از لحاظ روحی در شرایط خاصی قرار دارم این نوع احساسات بیشتر شده اند ! و موسیقی خیلی من رو بهشون نزدیک می کنه !


مدتیه دارم روی اینکه چطور بخوابم تا زمانی که این خواب ها رو میبینم در حافظم ثبت بشن کار می کنم ! 


چرا که تصاویر مبهم زیادی رو در بیداری و یا حالت خواب و بیدار میبینم ( به صورت آنی ) و اصلا در حافظه ام ثبت نمیشن


گاهی هم زمانی که موسیقی گوش می کنم یک سری تصویر به صورتی خیلی آنی میان و رد میشن از جلوی چشمم ... که حسشون واقعا جداست از تمام احساسات من ! یعنی حس می کنم اون تصاویر حسی رو دارن که من تجربشون نکردم - اما من تجربشون کردم !


به هر حال تصمیم گرفتم بتونم کنترلشون کنم - شب که می خوابم قبل از خواب زمانی که خیلی خسته ام هندزفری میزنم و شروع می کنم به گئش دادن آهنگ هایی که من رو به اون احساسات نزدیک می کنند ... بعد به خواب میرم ... اما تفاوتش با خواب اینه که در خواب قسمت هایی از مغز از کار می افتن 


اما در این حالت به علت صدای آهنگ و تمرکزی که روش کردم بعضی از قسمت ها بیدار میمونن - و حتی به دلیل اینکه قسمت هایی از مغز به خواب رفتن ... تمرکز اون قسمت هایی که هنوز بیدارن بیشتر هم میشه ! و این همون حسیه که من تجربه اش کردم


اون تصاویر رو به مدت طولانی تری دیدم ! حالا درک می کنم که این حس من به موسیقی از کجا میاد ! 


من تصویری رو دیدم در یه خیابون با ساختمون های بلند ... هوای ابری و در حال بارش بارون ... و من داشتم یه نفر دیگه رو با سرعت می بردم به یه جایی شبیه به پارکینگ زیر یکی از اون ساختمون های بلند ... و دائم به بالا نگاه می کردم !


اما نوع حس کردنم مثل احساسات خودم نبود ! انگار یه نفر دیگه داشت حس می کرد - چون من تا به حال محیط رو اینطوری حس نکرده بودم !


خیلی جالبه که در قالب یه نفر دیگه چیزای عادی رو حس کنی ! عجیب ترین حسیه که آدم میتونه تجربه کنه ! به خصوص وقتی که میدونی اون هم خودتی ... اما نه این خودت !


اینکه چرا من در اون تصاویر اونقدر دلهره دارم برام سواله ! نکته ی جالب اینکه من در حال حاضر از بارون بیزارم و اصلا دوست ندارم روی سرم بریزه 


اما فکر می کنم دلیلش جایی در همین تصاویر باشه ! 


اخیرا تعداد خواب هایی که میبینم و در اونها افرادی هستند که کاملا میشناسمشون خیلی زیاد شده و نکته ای که هست اینه که همیشه هم اون افراد به همون شکلی هستند که بودند و ظاهرشون عوض نمیشه


اما من نمیتونم اونها رو به ذهن بسپرم ! شاید باید بیشتر روی حافظه ام , اون هم در خواب کار کنم


فقط امروز که با اونها توی آشپزخونه بودم پدرم اومد و من رو صدا زد و خیلی هم عجله داشت که من بیدار شم 


و اینقدر سریع من روبیدار کرد که فرصت نکردم به صورت کامل از اون خواب خارج بشم ! به همین دلیل زمانی که حافظه ام اکتیو شد من هنوز داشتم اون تصاویر رو میدیدم و بعضی هاشون در ذهنم موندند ! تصویر اون بچه ها توی آشپزخونه ... 


اما نمیدونم چرا ایرانی نیستند ! نه اون شهر بارونی ... نه این بچه ها ! نه اون عکس ها ! انگار خارجی بودم !


به هر حال ... من حتی نمیدونم این تصاویر مربوط به گذشته اند یا آینده  یا شاید همین حالا  ! چون خیلی روی عقب و جلو ( یا حتی چپ و راست ) رفتن روی محور (های) زمان فکر کردم و فکر می کنم همه ی اینها به هم مربوطند !


زندگی ... مرگ ... زندگی بعد از مرگ ! زندگی های موازی ! جهان های موازی ... روح ! خواب ...


ولی فکر می کنم حداقل به یه روح با حساسیت بالا احتیاجه برای حس کردن این مسائل 


به هر حال اگر شمایی که تا به اینجای این متن رو مطالعه کردی نظری در این رابطه داری که بتونه به من کمک بکنه تا بفهمم موضوع چیه 


ممنون میشم در قسمت نظرات مطرحش بکنی تا راجع بهش فکر و تحقیق بکنم


من همین که بفهمم اون افرادی که در خواب میبینم چه کسانی هستند و چه ارتباطی با من دارند نصف راهو رفتم 


به قول نیچه که می گفت بگو قبل از تولد کجا بودی تا بهت بگم بعد از مرگ قراره کجا بری


یا مترلینگ که می گفت خود مرگ به تنهایی هیچ ترسی نداره ! ترس ما در حقیقت از بعد از مرگ هست ! از زندگی جدیدی که قراره آغاز بشه ! و اینکه نمیدونیم اون زندگی چیه  ! در حقیقت ما از زندگی می ترسیم نه از مرگ



و اگر بفهمم اون زندگی قبل و بعد از اینی که الان درش قرار دارم داستانشون چیه ... نمیدونم بعدش چی میشه ! اما ...



امیدوارم که بفهمم !


روزی 2 پسر بچه که هر دو در نزدیکی دریا ساکن بودند کنار دریا نشسته بودند و با هم در مورد رویاهایشان صحبت می کردند


در حقیقت پسر کوچک تر صحبت می کرد و دوستش گوش میداد


پسر کوچک تر می گفت : من همیشه دوست دارم نجات غریق بشم ... خیلی ناراحت میشم وقتی میبینم یه نفر داره غرق میشه 


پسر بزرگ تر که هم تجربه ی بیشتری داشت و هم شناگر و ناجی ماهری بود پرسید : منظورت از  نجات غریق کیه ؟ به کی میگی ناجی ؟


پسر کوچک تر گفت : من وقتی میبینم کسی داره غرق میشه خیلی ناراحت میشم و دوست دارم نجاتش بدم ! دوست دارم بپرم توی آب و شنا بکنم و بهش برسم و از آب بیارمش بیرون ... مثل خودت ! من دیدم که چطور مردم رو نجات میدی !


پسر بزرگتر لبخندی زد و گفت : خوب به نظرت میتونی این کار رو انجام بدی ؟ و پسر کوچک تر با شجاعت گفت : بله ! اگر توی موقعیتش قرار بگیرم انجامش میدم


از این صحبت مدتی گذشت و این 2 پسر همیشه در آب شنا می کردند ... پسر بزرگتر همیشه محتاطانه عمل می کرد ... زیاد جلو نمی رفت ... خودش رو خسته نمی کرد و همیشه اماده بود


تا اینکه روزی خانواده ای به کنار ساحل اومدند تا کمی تفریح بکنند ! بچه های اون ها هم مثل همه ی بچه های هم سن و سالشون که معمولا به دریا خیلی علاقه دارند وارد آب دریا شدند ! از قضا اون روز اون پسر کوچک هم اونجا بود ! همیشه حس می کرد باید مراقب افرادی باشه که در محدوده ی زندگیش و جلوی چشمانش وارد آب میشن ! با خودش می گفت من از اهالی این منطقه ام و وظیفه ی من اینه که اگر خطری کسی رو تهدید می کرد از مهلکه نجاتش بدم


در همین افکار بود و مشغول تماشا که ناگهان آب دریا یکی از بچه هایی رو که از خانواده فاصله گرفته بود و ناشیانه وارد قسمت های خطرناک ساحل دریا شده بود با خودش برد 


اون بچه شروع کرد به دست و پا زدن ... اما حتی قدرت این رو نداشت که کسی رو صدا بزنه چون اصلا نمیتونست خودش رو درست روی آب نگه داره 


قهرمان کوچک و بی تجربه ی داستان این صحنه رو دید و ناگهان با خودش گفت این همون لحظه ای هست که منتظرش بودم ! بدون اینکه حتی لباس های خودش رو از تنش در بیاره وارد آب دریا شد و با سرعت بسیار زیاد به سمت اون بچه که در حال غرق شدن بود شنا می کرد و می گفت نگران نباش الان نجاتت میدم


تا رسیدن به اون بچه تقریبا مسافت زیادی رو باید شنا می کرد - کمی که شنا کرد احساس کرد خیلی خسته شده و چون سرعت شنا کردنش خیلی بالا بود نفسش بند اومده بود اما احساسات بهش غلبه کرده بودند و به خستگی فکر نمی کرد - به نزدیکی های اون بچه که رسید متوجه شد که از فرط خستگی حتی خودش رو هم به زور داره روی آب نگه میداره ... اما دیگه تقریبا راهی نداشت ! اون بچه هم که دیگه نفس های آخرش رو داشت می کشید با دیدن کسی که بهش نزدیک شده گویی جان تازه گرفت و با تمام قدرت قهرمان کوچک داستان رو گرفت ! 


اما این قهرمان بی تجربه دیگه رمقی براش نمونده بود که حتی خودش رو روی آب نگه داره ! حالا یک نفر دیگر هم خودش رو به او گره زده بود و خودش هم داشت غرق می شد


شروع کرد به دست و پا زدن ! هرگز فکر نمی کرد اگر روزی در چنین شرایطی قرار بگیره چنین وضعی براش پیش بیاد ! همیشه فکر می کرد تنها فاکتور لازم برای نجات کسی که در حال غرق شدن هست اینه که شنا بلد باشیم ... اما حالا متوجه شده بود که چقدر شرایط فرق داره


همینطور که تقلا می کرد تا از چنگال غریق خلاص بشه به این فکر می کرد که کاش لباس هاش رو در آورده بود ! که هم راحت تر شنا می کرد و هم میتونست راحت تر خودش رو از چنگ این غریق رها بکنه ! کاش اونقدر سریع شنا نمی کرد و کمی انرژی برای سخت ترین قسمت کار ذخیره می کرد 


و در کل کاش اسیر احساسات نمی شد و منطقی تر فکر می کرد ! 


دیگه تقریبا امیدی به نجات نداشت که دید 3 نفر از پشت و جلو اونها رو با قدرت و انرژی زیادی گرفتند و کشیدند به سمت بالا ! 


یکی از اونها دوستش بود ... دو نفر دیگه هم از دوستان دوستش بودند ... به هر حال با هر سختی و مکافاتی که بود نجات پیدا کردند و به ساحل رسیدند


عصر اون روز دوباره این دو دوست در مکانی که داستان در اونجا شروع شد پیش هم نشسته بودند


این بار پسر کوچک تر گوش میداد و پسر بزرگ تر حرف می زد و می گفت :


شرط نجات کسی که داره غرق میشه فقط شناگر بودن نیست ! شنا اولین شرطه ! ممکنه کسی که در حال غرق شدنه از تو بهتر بتونه شنا بکنه 


یکی دیگه از شروط مهم قدرت کافیه ! زمانی که قدرت نجات یه نفر رو نداری ... اگر فقط بخواهی به خودت متکی باشی و درگیر احساسات بشی فقط خودت رو به غرق شدن میدی ! گاهی حتی لازمه که برای نجات یک نفر از بقیه کمک بگیری ! ممکنه به تنهایی قدرت انجامش رو نداشته باشی  یا شرایط طوری رقم بخوره که وسط کار جا بزنی ! 


همیشه به ابزارهایی که در اختیارته خوب فکر کن


شرط مهم دیگه تجربه است ! اینکه چطور به کسی که در حال غرق شدنه نزدیک بشی ... از کدوم سمت بگیریش که اون تو رو نگیره ... چطور کنترلش کنی و نذاری هیجان ناشی از ترس و بی کسی اون فرد در اون شرایط , مشکلی براتون ایجاد بکنه و انجام کار تو رو هم با مشکل مواجه بکنه 


اگر قصد داری کسی رو نجات بدی عقلت رو بنداز توی دریا نه دلت رو ... اگه دل به دریا بزنی نتیجه اش میشه "هرچه بادا باد" و احتمال پشیمونی هم زیاده 


اما اگر عقلت رو به کار بگیری نتیجه اش همون چیزیه که باید اتفاق بیفته ! 


و مهم ترین نکته اینه که فعلا باید بزرگ بشی !  این خودش خیلی از مشکلات رو حل می کنه ...


بعد هم گرم صحبت شدند


خورشید در حال غروب بود ... دریا مقایل چشمان آنها زندگی را به تصویر می کشید 


یک روز پر ماجرا ... یک درس پر محتوا ... و خورشیدی که آنها را برای طلوع در سرزمینی دیگر بدرود می گفت ...





داستان کوتاه و غیر مستقیمی بود

که در اون زندگی به یک دریا تشبیه شد

و امواجش هم همون حوادثی که افراد رو تحت تاثیر قرار میدن

داستان واقعی در مورد زندگی خیلی از افرادی که

به خاطر عدم کنترل صحیح احساسات 

و صرفا برای انجام کاری که اسمش را "نجات" می گذارند

زندگی خود را نیز به خطر انداخته اند

بعضی نجات پیدا کرده اند

و بسیاری نابود شده اند

اگر ما غریق را اشتباه انتخاب کنیم

دریا هم ما را با غریق اشتباه می گیرد

نباید بی گدار به آب زد