بایگانی دی ۱۳۹۶ :: به نام تفاوت

به نام تفاوت

به نام تفاوت

درود به شما

با تشکر از اینکه از وبلاگ من بازدید می کنید.

در صورت تمایل میتونید برای ارتباط با من از آیدی Unsane در تلگرام استفاده کنید.

یعنی

https://telegram.me/Unsane

لینک کانال تلگرام :

https://telegram.me/Phree

شاد و سلامت و موفق باشید.

بایگانی

۵ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

عارضم خدمتتون که


دلم برای اون کله سکسی میسوزه که با acunetix و اسکنر وردپرس!  هر چند وقت یه بار (با یه متد پرایوت که خودش کشف کرده وقتی توی برازرز و ناتی امریکا مشغول تفکر بوده)  میاد وبلاگ بیانو اسکن می کنه 


که حکر بشه! 


وبلاگ منو☺


حَکِد!  بای👋 کاندومینوفن آندرگراند ثکیوریتیممم

مستر لیدوکائین واز هیِر! 


آی ام وری وری دنجروس اند یور سیستم (ایز اختیاری) نات سِیف


اسپشیال طنکث تو مجتبی خروسی (وازلین بوی) 


یابو... دلقک... کندذهن!


 نمیگم به جای این کارا برو کتاب بخون چون خنده داره که فکر کنیم سواد و شعور خوندن کتاب داری


میگم این آرتیست بازیا کاری نیست که تو از اون کود کامپوست توی سرت انتظار پردازششو داری 


 وقتتو یه جور دیگه ای هدر بده، همونا که دانلود می کنی و هیدن می کنی توی پوشه ی مداحیت  رو بزن رو دی وی دی و بشو اصغر سی دی محلتون، که به سی و هشت سالگی هنوز دست به خشتک نباشی و پول فلافل دادن به دوست دختر خوش بوتو از مامانت بگیری


حکر!  لاگ میندازه حکاکیات، آموزشای نابغه ها رو دنبال میکنی یا کفترصکیوریطی؟ که وبلاگ من شده تارگتت؟ ویکتِمت!


طلخک!  جا این کارا ماشین حاجی رو بردار برو تو خط، صبح دو راه میری عصرم دو راه، پول بنگت در میاد حداقل، بابا رو به مفت بری نمیندازی


تو نظرات همین پست هم که بستمش برات،  بگو کی بهت گفته استعداد کامپیوتری داری تا تو سروده هام دنبالش کنم


خرای درجه یکو نازل کردن قبرس، اینارم گرفتن سمت ایران از شانس ما... 


هرچی قاشقیه و قاطیش مو بوده حکاک زده بیرون... 




الان که اینو نوشتم ساعت ۱۱ شبه، ولی تنظیم می کنم که ۳ ارسال بشه که تایم اداری محککه حکاکینه
چون خودم توی تایم اداریتون خوابم

اینم صدای یکی از اساتید دوره هاییه که میگذرونید، برای پمپاژ انگیزه

هوشمندسازی تقریبن همه چیز، یکی از آرزوهای بشره... اینکه هرچیزی به صورتی هوشمند بشه که با کمترین دخالت انسان به بهترین شکل بهش خدمت بکنه

اما آیا این خوبه؟ 

به عنوان یک تکواندوکار، حدود یک دهه قبل، آرزوی ما و خیلی های دیگه این بود که ضربه گیرهامون هوشمند بشن، چرا که در بسیاری از موارد، داورها به اشتباه امتیاز میدادند، یا اینکه امتیازهایی که باید داده می شد رو صادر نمی کردند... 

در اون زمان خیلی ها به این فکر می کردند که اگر خود ضربه گیرها هوشمند بشن، و به وسیله ی یک سنسور، و با توجه به قدرت ضربه، قادر به امتیازدهی باشن، تمامی این مشکلات حل میشن

و این اتفاق هم افتاد... و هوگوهای الکترونیکی هوشمند وارد بازار شدند... 

اما نتیجه ی هوشمند شدن ضربه گیرها رو کسی پیش بینی نکرده بود... 

به این دلیل که هوگوها به صورت منطقی امتیاز ضربات رو ثبت می کردند، هر ضربه ای، تنها اگر با هوگو برخورد می کرد و از قدرت کافی برخوردار میبود، امتیازش ثبت میشد... 

نتیجه این شد که ظاهر مسابقات تکواندو، از حالت زیبا و چشم نوازی که داشت خارج شد، و روند بازی ها به سمتی رفت که از کوتاه ترین مسیر یا ساده ترین مسیر، فرد بتونه به امتیاز برسه 

و این مسیر جدید دیگه نه زیبا بود و نه جذابیت داشت

در حقیقت هوشمند شدن ضربه گیر، که حالا هوش سرشاری هم درش به کار نرفته و صرفن از یک سری سنسور تشکیل شده، باعث تغییر روش بازی، استراتژی هاش، قوانینش، داوریش و بسیاری موارد دیگه شد

خوب حالا آینده ای رو فرض کنیم که در اون، هوش، به همین معنی که میشناسیم و خودمون داریم، و یا حتا خیلی پیشرفته تر، به صورت مصنوعی تولید بشه... 

هوشی که خودش قادر به تفکر و تصمیم گیری باشه... 

من فکر نمی کنم این آینده، و اتفاقاتی که قراره درش رخ بده، قابل پیش بینی باشه

و قطعن شامل جزئیات ریزی هست که باعث ایجاد تغییرات بسیار بزرگی خواهند شد... 


شاید حتا تغییراتی اینقدر بزرگ که نژاد بشر هم دیگه ضرورتی به بودنش نباشه... 


شاید این علاقه ی ما به هوشمند سازی و خلق هوش، در نهایت منجر به نابودی خودمون بشه، و هوشی که از دل هوش ما پدید میاد به این نتیجه برسه که برای ادامه ی کار نیازی به پدید آورنده ی خودش نداره... 


روزی که دیدن یک انسان، یک انسان واقعی، یکی از آرزوهای تنها انسان های باقی مونده باشه... 


گرچه الان هم خیلی از انسان ها در این آرزو به سر میبرند


اما شاید یکی از تفاوت هاش در این باشه که در حال حاضر باید در میان کدهای A, T, G, C (کدهای تشکیل دهنده ی DNA) به دنبال یک انسان واقعی گشت


و در اون زمان در میان کدهای 0 و 1 باید به دنبال یک موجود متفاوت انسانی بود... 


در همین حد عرض کنم که به فرزندان خود علاوه بر اسب سواری و تیر اندازی و شنا، فول کیک بوکسینگ و آشپزی هم بیاموزید


فول کیک بوکسینگ رو وقتی از میدون انقلاب دیروز عبور می کردم و اون بزن بهادرا رو دیدم که به مردم چپ چپ نگاه می کردن بهش پی بردم 


آشپزی رو هم چشمتون روز بد نبینه، الان هر لحظه دارم بهش پی میبرم


یعنی جای شما خالی اومدم یک جایی، نگم براتون... 

آشپزی اینقدر خوب بود که در حین غذا خوردن سر درد شدم، از بس که این لقمه ها یکی پس از دیگری خوشمزه بودند... 

و چالش بعدی این بود که آشپز بعد از اینکه گفتم سیر شدم شروع کرد دوباره برام غذا کشیدن


و شاید باورتون نشه، ولی فکر نمی کنم در تمام عمرم اینقدر از صمیم قلب می خواستم که دیگه غذا نخورم و بهم نگن بازم بخور 


خدا رو شکر یکی از آشناها نجاتم داد و گفت نه این همینطوریه، کم غذائه، و درود به شرفش... 

اما همون مقدار هم کفایت می کرد که حالت تهوع و سردرد بهم دست بده، و الان هم از دل درد و دل پیچه خوابم نبره... 


خدایا شکرت... آدم نباید سر سفره ی کسی که میشینه اینطور بگه بعدش... ولی شما رو به همون خدایی که می پرستید، اگر آشپزیتون خوب نیست، این موضوع رو درک کنید و کسی رو مجبور به فروگذاری شاهکارتون نکنید... 


بازم میگم خدا رو بی نهایت شکر، نباید ناشکری کنه آدم... به هر حال طرف اونچه که در توانش بوده انجام داده و دمش گرم... ولی واقعن اذیت شدم... واقعن تحمل اون وضعیت برام دشوار بود... این بنده خدا رو هم خیلی خیلی دوست دارم اما به خاطر این موضوع سعی می کنم بیشتر خونه ی خودمون یا آشناهای مشترکمون ببینمش، تا منزل خودش... 


الانم که فیتیله پیچم... از ناچاری اومدم اینجا که حواسم پرت شه شاید خوابم گرفت... 


پس یادتون باشه، فول کیک بوکسینگ و آشپزی... 


خدایا توبه... 


به عنوان یک پسر گاهی چیزایی میبینم و برام پیش میاد که جالبن


مثلن امروز که داشتم بر می گشتم - توی مترو یه خانمی رو دیدم - که خوب از نظر اندامی و هیکلی خیلی خوب بود - استایل ورزشی - اما از نظر سر و وضع و  داستان  موضوع فرق می کرد به کل - طوری که به اصل ماجرا یعنی اون هیکل تراشیده و نوع تراشش هم مشکوک شدم


خیلی خوب آمار بازی رو یاد گرفته بود این بانو - با یک چهره ی اخمو - به این معنی که من خیلی جدی و خطرناک هستم و در صورت بروز مشکل بدجوری برخورد خواهم نمود


و حرکاتی که چیزی تقریبن یا به عبارتی دقیقن برعکس فیدبک این حالت چهره رو از بیننده انتظار داشت


یعنی لطفن برخورد وید می


اصلن همین که یک همچین بانوی فرهیخته ای توی واگن آقایون چیکار می کنه خودش سوالی بود که نتونستم بهش پاسخ بدم و رفتم سوال بعد


گذشت و رسیدم به ایستگاه مورد نظر و رفتم که سوار ماشین بشم و اتفاقن این خانم در راه هم داشت وضعیت آماری رو بررسی می کرد در مورد من ! 


حالا نمیدونم شاید چون منم مثل خودش خوشتیپ میدید - دوست داشت تبادل آمار و اطلاعات انجام بگیره


به هر صورت جدا شدیم و رفتم که چیزی بخرم و بخورم - گرسنه است آدم لنگ ظهر !


خریدم و جای شما خالی و خوردم و ...


اومدم سوار ماشین بشم که دیدم این بانو در همون ماشین نشسته ! جلالخالق


هیچی دیگه مجبور شدم بشینم کنارش... 


اما قبل از اینکه بشینم یک حرکت تکان دهنده انجام داد - و اون قرار دادن کیفش به عنوان یک حائل و دیواره ای برای محافظت از اسلام و مسلمین بین من و خودش بود


خیلی این حرکت من رو منقلب کرد... یعنی با توجه به این سرما و 17 لایه لباسی که روی هم به تن داشتیم - باز هم احتمال خطر برای مرزهای اسلام داده می شد و این بانو با زیرکی خاصی حواسش به این موضوع بود و دوست داشت من متوجه بشم که حواسش به اسلام هست


حقیقتش من هم که یک همچین حرکت انقلابی ای از این دوست عزیز دیدم - سعی کردم که وقتی میشینم از نیمه قسمت عقب ماشین به اون طرف تر نرم ! که مبادا چی بشه ؟ خودتون میدونید


بنده خدا اونی که نشست کنارم رو له کردم که مرزهای اسلام آسیب نبینن


به هر حال راه افتادیم و هنوز محو این حرکت انقلابی بودم که ناگهان دریچه ی دیگری از شخصیت آیدلایزبل خودش رو به روی من گشود


و اون گشودن یک کتاب و غرق شدن در مطالعه بود ... اون هم در کجا - در عقب یک پراید با 2 نفر مسافر دیگه - اون هم از این پراید جدیدا که دو نفر عقبش میشینن از بقلا میزنن بیرون


یعنی در یک همچین شرایطی - علاوه بر نگهبانی و حفاظت از مرزهای اسلام - اقدام به گسترش مرزهای علم هم نمود 


واقعن حیرت زده شده بودم از اینکه یک همچین علامه و یک چنین شخصیت کاریزماتیکی - چرا با یک همچون ماتیکی خودش رو به شکل یک فلامینگو در آورده و چرا اینقدر هر حرکت انقلابی ای که انجام میده به من نگاه می کنه و منتظره که من هم مشابهش رو بیام ! انگار نه انگار که کار هر کسی نیست


و چرا بی قراره - جوری که گویا همه ی حرکاتش رو وقت نمی کنه با هم انجام بده و انگار عصبیه از اینکه زمان دست و پاش رو بسته


خلاصه 20 دقیقه ای توی ماشین بودیم و تمام این مدت رو غرق در مطالعه ی یک صفحه ی کتاب بود - که این عمق  مطالعه رو نشون میداد


مطالعه ای که بدون نگاه کردن به صفحات کتاب انجام میشد که این هم صحبت از همون ارتباط معنوی و چشم برزخی ای می کرد که قطعن باهاش آشنا هستید


عمیقن شناور بود در دریای علوم و معنویات که ناگهان با چهره ای غضب آلود به من نگاه کرد - که معنیش این بود که یعنی واقعن که - واقعن از اینکه کنار یک همچین موجود بی مصرفی نشستم که کوچکترین توانایی در استفاده از یک همچین دریایی رو نداره متاسفم


و من هم با بی توجهی به این موضوع در ژرفای تاسف خودم به حال خودم غرق شدم و زدم آهنگ بعد که اتفاقن آهنگ درَونینگ پول بود - گویا اصلن نمیدونم شنا چیه و پای دوچرخه چیه


به هر حال کتاب بعد از 20 دقیقه و زمانی که من گفتم آقا خیلی ممنون یه مقدار جلوتر پیاده میشم و کرایه ام رو دادم بسته شد


این اوج ناامیدی اون بانو رو نسبت به من نشون میداد که وقتی برای آخرین بار دیدم که از توی آینه بغل ماشین داره من رو نگاه می کنه - نهایت تاسف و حسرت رو در نگاه یک فلامینگو دیدم - گویی هیچ نشانی از ماهی در این نهر وجودش که به سمت من جاری کرده بود نیافته بود


 و اینکه پروتز گونه و لبش باعث شد که متوجه بشم میشه هم به علوم و معنویات توجه داشت و هم مطابق آخرین آپدیت های ویکد پیکچرز تغییر کرد و به روز موند


و این خیلی در وجودم اثر عمیقی گذاشت - به طوری که هنوز که هنوزه هندزفری رو از گوشم در نیاوردم که فرصت کنم فکر کنم به اینکه در میانه ی راه که یک چیزی بهم گفت - که به نظر میومد گفت آقا در سمت شما بازه صدا میده؟ - دقیقن چی گفت - و چرا من اینقدر غرق در لذات و موسیقی های دنیوی بودم که به صداش گوش ندادم و از روی لب های آپدیت شده اش هم حداقل یک مقدار لب خونی نکردم... گرچه سخت بود ولی شدنی بود


در هر صورت من امروز منقلبم... و تازه به خودم اومدم و متوجه شدم که فلامینگو چه موجود نایابیه و من چه فرصتی رو از دست دادم


دیگه فکر نمی کنم به این  زودی ها طبیعت یک همچین شانسی بهم بده که با موجودی مشابه از نزدیک روبرو بشم


و حالا جدای از همه ی صحبت هایی که در بالا کردم - بحران هویت بدجوری از آدم دلقک میسازه


کاش هیچکس دچارش نشه


برم یه چرت بخوابم


به این فکر می کردم که عمر منظومه شمسی ما چیزی در حدود 4.5 میلیارد ساله


در مقایسه با عمر جهان قابل مشاهده - که حدود 14 میلیارد ساله - خیلی کمتره


یعنی ما در حدود 9 الی 10 میلیارد سال بعد از پیدایش جهان متولد شدیم - البته منظورم از ما - منظومه ی شمسی ماست


وگرنه گونه ی جانوری که چند میلیون سال و مدل انسانیش که چند هزار سال بیشتر عمر نداره


و برام سوال میشه که در اون حدود 10 میلیارد سال - چه زندگی ها - چه تمدن ها و چه موجودات دیگری در نقاط دیگر جهان - از همین کهکشان راه شیری خودمون گرفته تا کهکشان های دور دستی که هنوز حتا یک بار هم مشاهدشون نکردیم - به وجود اومدن - زندگی کردن - تاریخ چندین میلیون ساله یا حتا بیشتر داشتن و ...


ممکنه هنوز هم وجود داشته باشند - ممکنه خیلی های دیگه هم باشن که عمرشون تقریبن با عمر ما یکیه 


خیلی ها هستند که تازه متولد شدند - خیلی ها هستند که برای همیشه منقرض شدند


موضوع اصلی اینه که ما هیچی از این دنیا نمیدونیم - و در یک همچین عظمتی - زمانی که هنوز خیلی چیزها رو باید بدونیم و بفهمیم - عمر و زندگیمون درگیر قسط و وام و قیمت تخم مرغ و رهبر کره ی شمالی و بودجه ی 97 و آلودگی تهران می کنیم و جفنگیاتی از این قبیل شده


زندگی مسخره ای داریم - و سعی می کنیم همه رو هم به همین راه به ظاهر درست و منطقی هدایت کنیم


در صورتی که چند هزار متر بالاتر از سر ما به بعد، داستان به کلی فرق داره


و اونقدر سوژه برای درگیر کردن فکر و ذهن و گذران زندگی وجود داره که دیگه وقتی برای این خزعبلات زمینی باقی نمیمونه


شاید اگر همه ی انسان ها با هم متحد می شدند تا یک مقدار فرا زمینی فکر بکنند - وضعیت زمین هم الان به این شکل نبود...


حق دارند اونهایی که فکر می کنند ما موجودات بسیار ابتدایی و کم هوشی هستیم...


امیدوارانه روزی رو میبینیم که در منابع تاریخیمون به جای نهضت مشروطه و جنگ جهانی دوم و حمله ی مغول ها و فراعنه - با جملاتی شبیه به 

"در 7 میلیارد سال قبل در کهکشان .... در صورت فلکی ... و در منظومه ی ... و در سیاره ی ... تمدن .... وجود داشت که ..."


روابط با کیهان بهتر شده... و حتا از چارچوب ابعاد 3 بعدی و بعد زمانی هم خارج شدیم و میدونیم که در ورای اینها چه خبر بوده و الان چه خبره


ما زندگی جالبی نداریم ... خیلی اوقات چیزی که من رو اذیت می کنه همین هست که مجبورم توضیح بدم که چرا این زندگی به نظرم اینقدر دری وری میاد


و چه کار میتونم انجام بدم و مجبورم در عوضش چه کارهای چیپی انجام بدم


این هم متاسفانه فقط به من و امثال من بستگی نداره و بستر مناسبش رو لازم داره


انگار نه انگار که هدف خدا از خلقتمون چی بوده... اصلن انگار مطرح نیست این موضوع


حس می کنم که در سیاره و زمان و مکانی اشتباه متولد شدم


یا شاید خیلی زود بوده


به هر حال از این همه مسخرگی حوصلم سر رفته و خسته شدم


هرکسی که بخواد یک مقدار فراتر از چارچوب های کلیشه ای این سیاره فکر بکنه - و در زندگیش این افکار رو اعمال بکنه - اگر تنها باشه معمولن از سمت این سرزمین طرد میشه


شاید بعدها به یاد بیارنش - اما در زندگی شخصی معمولن نه به درد کسی می خوره و نه کسی دردش رو متوجه میشه


ما موجودات کم عقل و خردی هستیم و به همین دلیله که فکر می کنیم خیلی دانا و خردمندیم...


ما خنده داریم... این تعریف مناسبیه برامون


بگذریم


بریم سراغ روتین زندگی زمینی