بایگانی مرداد ۱۳۹۵ :: به نام تفاوت

به نام تفاوت

به نام تفاوت

درود به شما

با تشکر از اینکه از وبلاگ من بازدید می کنید.

در صورت تمایل میتونید برای ارتباط با بنده ازقسمت نظرات پست های وبلاگ، یا آیدی Unsane در تلگرام استفاده کنید.

این هم لینک آیدی :

https://telegram.me/Unsane

این آیدی تنها آیدی بنده و وابسته به این وبلاگ هست.

اگر هم ریپورت بودید و یا به هر دلیلی نمیتونستید پیام بدید میتونید در این کانال تلگرامی عضو بشید تا خودم بهتون پیام بدم

https://telegram.me/Phree

شاد و سلامت و موفق باشید.

۳ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

همون طور که در ارسال قبل هم گفتم ذهنم درگیر یه سری مسائل شده که دوست دارم کم کم در موردشون صحبت کنم 


مواردی که در این ارسال قصد دارم ازشون صحبت کنم مربوط به چیزهایی هستند که نمیدونم چطور باید بهشون فکر کنم 


برای شروع اینطور تصور کنیم که دنیای ما 2 بعدیه ... ما که در یک دنیای دو بعدی زندگی می کنیم توانایی درک یک دنیای 2 بعدی رو داریم ... ممکنه این دنیای دو بعدی مثل یک نقاشی روی کاغذ در یک فضای 3 بعدی قرار داشته باشه 


اما چون ذهن ما در یک دنیای 2 بعدی شکل گرفته اصلا متوجه اون فضای 3 بعدی پیرامونش نیست ... ممکنه حتا دنیاهای فوق العاده زیادی به صورت 2 بعدی مشابه دنیای ما در فاصله بسیار کمی از ما قرار داشته باشن ... اما ما قادر به درکشون نیستیم چون اگر بخواهیم اونها رو درک کنیم و یا مشاهده کنیم ناگزیر به درک فضایی با ابعاد بالاتر و حداقل 3 بعد میشیم ... و این همون کاریه که قادر به انجامش نیستیم



با این ذهنیت به دنیای خودمون فکر کنیم ... در جایی خوندم که در فاصله بین من و این مانیتور که الان روبروی منه دنیاهای بسیار وجود دارند 

البته در ابعاد بالاتر ... مثلن دنیاهای 9 بعدی ... اما چون ذهن ما قادر به درک دنیایی که ابعادش بیشتر از 3 بعد باشه نیست ... به همین دلیل هست که متوجه وجود اون دنیاها نمیشیم ! 


من به این موضوع هم فکر کردم که ممکنه جهان هایی با توجه به روابط ریاضی شاید نه چندان پیچیده ... در این جهان های چندین بعدی وجود داشته باشند ... که به اندازه جهان ما وسیع هستند ... و در یک فضای میکروسکوپی چندین بعدی بین صورت من و این مانیتور قرار گرفتند ...



شگفت انگیزه ! وقتی به یه همچین مسائلی فکر می کنم دغدغه ها و حتا فعالیت های روزمره خودمون به نظرم خیلی خنده دار و ابلهانه میاد 


گرچه ذهن ما به دلیل حضور در دنیایی با این ابعاد و این فیزیک شاید نمیتونه جور دیگه ای باشه ... اما شاید اگر در جهانی با ابعاد بالاتر بودیم ... در مقایسه با این دنیا اینقدر آپشن های متنوع تری میداشتیم که مشابه یه نقاشی که روی کاغذ دو بعدی  رسم شده و وقتی بهش فکر می کنیم میگیم چقدر محدوده ... وقتی به یک جهان 3 بعدی فکر می کردیم می گفتیم چقدر محدوده


گرچه این رو هم خوندم که دنیای ما با این قوانین فیزیکی اگر تعداد ابعادش کمتر یا بیشتر می بود از هم فرو می پاشید ... پس حتمن قوانین و افکار هم در جهان هایی با ابعاد متفاوت دستخوش تغییر میشن ... و ماهیت ما و اندیشه ما به کلی به هم میریزه


و این من رو به فکر کسانی که از دنیای ما میرن فرو برد ... صحبت هایی که در مورد تجربه پس از مرگ میشه ... شاید این فقط به انتقال باشه ... به سمت جهانی با ماهیت متفاوت که شاید همین الان هم ما در اون یا اون در ما باشه و فقط ما قادر به درکش نباشیم ... و احتمالن پس از اینکه من از این دنیا میرم وارد جهانی میشم که به کل افکارم و نوع دیدم رو به همه چیز تغییر میده ...


سوال بزرگ و عجیبیه ... در مورد پاسخش که خوب مطمئن نیستم و در حقیقت هیچ نمیدونم ... اما به تفکر و مطالعه به این شکل در موردش علاقه دارم ...


در این قسمت پایه سوالاتی که در ذهنم مطرح شده بود بر این اساس بودن که شاید جهانی که در اون هستیم ماهیت ذهن و تفکر ما رو شکل میده


و در ادامه این موضوع من رو برد به یه سمت دیگه ... اینکه اگر کسی در زمان جابجا بشه ... چه اتفاقی برای مکان قبلش می افته ! 


به فرض من الان جلوی چشم شما در زمان سفر می کنم ... و میرم به زمانی که شما 5 ساله بودید ... خوب این تجربه منه ! تجربه شما چیه که یه نفر جلوی چشمتون در زمان سفر می کنه ؟ و  اگر شما هم میرید به ادامه زندگیتون می پردازید ... پس اون کسی که من میرم پیشش و 5 سالشه کیه ؟ چون من احساس نمی کنم اگر من تصمیم بگیرم سفر کنم هرچیزی که اطرافمه نابود بشه


مگر اینکه فقط من باشم و بس !


و این باز من رو رسوند به بحث قبل ... شاید ما در این تجربه وارد ابعادی میشیم که ذهنمون به دلیل وجودمون در دنیای 3 بعدی قادر به درکش نیست ... شاید خیلی چیزها رو تجربه می کنیم بدون اینکه متوجه بشیم و فقط زمانی هوشیاری خودمون رو به دست میاریم که دوباره در یک فضای 3 بعدی با یک بعد زمانی قرار می گیریم !


و ما بین این موضوع هر اتفاقی که می افته رو ... حداقل به یاد نمیاریم ... شاید درکش کنیم اما زمانی که به حالت عادی بر می گردیم دیگه حتا اگر هم در ذهنمون باشه به این دلیل که ذهن قادر به تحلیلش نیست ... از یادمون میره ! و یا یادآوری نمیشه اصلن ...


شاید هم جفتش اتفاق می افته ... هم شما به زندگیتون میرسید و هم من بر می گردم به زمانی که شما 5 سالتونه ! 


اما اگر نه ... احتمالن تجربه ای خواهیم داشت که درکش نمی کنیم ... الان داشتم برای بار چندم فیلم جومانجی رو میدیدم ... فیلمی که احتمالن همه دیدیمش ... و زمانی که جومانجی به پایان رسید و همه چیز دوباره برگشت به 26 سال قبل یه سری از این سوالات دوباره در ذهنم جرقه اشون زده شد ... و فکر می کنم دوباره باید کتاب بخونم در این مورد ...


من گاهی از خودم می پرسیدم که اگر تمام چیزی که من میبینم و درک می کنم ساخته ذهنم باشه چی میشه ... بعضی اوقات به نظرم عادلانه میومد ... مثل یه بازی کامپیوتری ... که همه کاری می کنیم بدون اینکه هیچ تاثیری داشته باشه روی کسی و همه چیز مجازیه ...


گاهی می گفتم شاید خدا ما رو اینطور برنامه ریزی کرده که به کمک چیزی که ذهنمون میسازه و در دنیای ساخته ذهنمون زندگی کنیم ... و بعد از این مرحله عبور کنیم ... امتحانمون رو میدیم اما کسی تحت تاثیر قرار نمی گیره و فقط ما امتحان میشیم ...


و بعد یکم موضوع رو ساده تر کردم ... حتا ممکنه من در یک آزمایش علمی قرار گرفته باشم ... البته این ایده رو در جای دیگه ای هم خونده بودم 


که اگر ذهن ما در حال حاضر در یک آزمایشگاه متصل به یک سری کامپیوتر قرار داشته باشه و تمام چیزی که میبینیم و حس می کنیم یه محیط شبیه سازی شده باشه و ما رو مورد مطالعه قرار داده باشن چی ؟ 


احتمالن هرکاری هم که می کنیم الان داره برای اونها نمایش داده میشه ... خیلی جالبه ... آدم اینطوری که فکر می کنه دیگه خیلی توی انجام خیلی کارها احتیاط می کنه و میگه " اوه داره ضبط میشه همه اش :دی"


واقعن این هم محتمله و ممکنه این چیزی که من دارم میبینم شبیه سازی شده باشه ... شما اصلن وجود نداشته باشید ... هرگز مطمئن نیستم که شما واقعن وجود دارید اما خوب ... دوست دارم که وجود داشته باشید ... شاید میتونستم طور دیگه ای باشم ... اما فعلن اینطور هستم 


و این فاز دوم سوالاتیه که در ذهنم خلق میشه ... شاید جهان پیرامون من ساخته ذهنمه و ماهیتش رو ذهنم خلق کرده !


به هر حال هرچه که هست ... به عقیده من ما هنوز در استفاده از ذهنمون ناتوانیم ... من که فکر می کنم اگر کسی یاد بگیره که چطور میشه حداکثر بهره رو از قدرت ذهن برد ... دیگه مانعی براش وجود نداشته باشه ... به خصوص اگر جهان یا قسمتی از اون ساخته ذهن ما باشه و تمام محدودیت هامون برگرده به قوانینی که ذهنمون به خاطر عدم استفاده از قسمت های خاصیش ایجاد کرده تا همه چیز طبیعی به نظر بیاد ! یعنی طبیعی به نظر بیاد که نمیتونیم زیر آب نفس بکشیم یا پرواز کنیم توی آسمون یا ...


شاید همه اش ذهنی باشه !


در هر صورت این مدل افکار خیلی در ذهنم با هم درگیر میشن و گاهی دست از کارهای روزمره ام می کشم و میرم توی فکر ... که اصلن آیا این روزمرگی ممکنه باعث شده باشه من فراموش کنم که کی هستم و کجا هستم و اصلن هدف چیه از بودن من ؟


اینها من رو بیشتر به فکر خدا میندازه ... احتمالن یه جایی یه سری مانیتور وجود داره ... حالا شاید در اشکال و ماهیت های متفاوت .... و بله ! داره همه اش ضبط میشه ... 


اما امیدوارم واقعی باشه ... و به بهترین شکل پیش بره ... و روزی چشمام رو باز نکنم و ببینم یه موجود آزمایشگاهی بودم ...


و بهم بگن تبریک میگیم ... شما این آزمایش رو با موفقیت پشت سر گذاشتید ... 


البته اونطوری هم جالب میشه به شرطی که وقتی چشمام رو باز می کنم با چیز جالب تری مواجه بشم از اینکه الان هست ... و همه کسانی که دوستشون دارم رو هم داشته باشم و همه اش رویا نبوده باشه ...


که خوب در این موارد ذهنم پاسخی نداره اما قلبم داره می خنده و میگه "حاجی با کی کار داری ؟ برو بخواب که فیلم زیاد دیدی رد دادی !"


خوب ... اگر باز هم چرت و پرت نوشتم و تحمل کردید ازتون تشکر می کنم ... یادمه یه دفعه به صورت کثیفی به مکالمه 2 نفر در مورد این وبلاگ دسترسی پیدا کرده بودم 


و یکیشون سوال کرده بود خوب چی نوشته جدیدن ؟ و اون یکی گفته بود هیچی بابا همون ...های همیشگی !


:دی امیدوارم از این سه نقطه های همیشگی من زیاد خسته نشید ... مغزی که دائم توی رویا و توهمات خودشه سخته که چیز درست و حسابی ازش استخراج کنیم 


در حال حاضر که دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه یعنی این کیبوردم حواسم رو پرت می کنه ... اینقدر که کلی از حرفایی که می خوام بنویسم رو در هنگام نوشتن یادم میره ... 


شاید هم اون حرفا طوری نیستن که بشه نوشتشون و مغزم در حالت ناخودآگاهم فقط بهشون فکر می کنه !


ممم ... بهتره دیگه برم ... فعلن ...

همه ما گاهی درگیری های ذهنی ای داریم ... درگیر روزمرگی میشیم ... درگیر پیرامون میشیم و این درگیری ها ما رو آهسته آهسته از درونمون دور می کنه ... فرصت رجوع به خودمون رو ازمون می گیره ...

 شاید حتا گاهی تصمیم بگیرم که به خودمون رجوع کنیم ... اما در اون لحظه دقیقن نمیدونیم باید چه کار کنیم ... دقیقن یادمون نمیاد چیزی که قراره بهش رجوع کنیم چی هست ... 

و این موضوع مهمیه ... شاید اگر اینقدر برای رسیدن به چیزی که اسمش رو گذاشتیم هدف ... رویا ... آرزو ... درگیر محیط اطراف شدیم ... 

شاید اگر به خودمون رجوع می کردیم سریع تر و بهتر به نتیجه می رسیدیم ...

راستش من هم این درگیری ها رو دارم ... تلاش می کنم هرچند وقت یه بار حسابی با خودم خلوت کنم و خودم رو یاد خودم بندازم 

گرچه هر آدمی زیرساختش رو همیشه همراه خودش داره ... منتها اینکه اون زیرساخت چقدر به کارش بیاد بر می گرده به اینکه چقدر روش به ساخت و ساز مشغول شده باشه 

و اون زیرساخت اصلی رو چقدر مدفون کرده باشه ... زیر بنای چه ساختاری قرارش داده باشه ... و در نهایت چیزی که پدید آورده چقدر به اون زیرساخت مرتبط باشه 


گاهی نیاز به تخریبه و هر تخریبی نتایجی داره ... خسارت هایی ممکنه داشته باشه ... 

گاهی هم یه یادآوری کافیه ... تا از "تا ثریا کج رفتن دیوار" جلوگیری بشه و اگر زیرساخت چیز خوبی بوده ... دوباره الگو قرار بگیره 

خیلی اوقات افکار پیچیده ای به سراغم میان ... خواستم همه اونها رو در یه ارسال قرار بدم ... منتها جداشون کردم از هم ... اول داشتم به یه طرح عجیب از زندگیمون فکر می کردم ... منتها بعد که در افکارم عمیق شدم و موضوع با احساسات تلفیق شد ... روایت کردن اون طرح رو سپردم به یه ارسال دیگه و خواستم همون موضوعی که احساساتم رو تحریک می کنه رو نقل کنم

برای اینکه بهتر این حس رو درک کنید ازتون دعوت می کنم که 2 تا فیلم رو تماشا کنید ... فیلم مرد دوصد ساله یا Bicentenial Man با بازی بازیگر محبوب و دوست داشتنیم رابین ویلیامز که البته الان در بهشته و امیدوارم اگر از چیزی ناراحت بوده دیگه نباشه

و فیلم هوش مصنوعی یا Artificial Intelligence ... این دو فیلم به صورت دوبله شده و رایگان در اینترنت پیدا میشن ... کافیه به فارسی دانلودشون رو سرچ کنید در گوگل ...

موضوع اینها با هم مرتبط هست ... در هر کدوم از اونها یک روبات وجود داره که خیلی دوست داره انسان باشه ... احساسات رو درک می کنه ... علاقه مند میشه ... اما این موضوع که اون یه روبات هست با این مسائل در تناقضه و به همین دلیل از هیچ سمتی اونطور که می خواد مورد پذیرش واقع نمیشه 

ارتباط این دو فیلم با هم ... با افکار من ... با علاقه ای که به حیوانات دارم ... با موضوعی که بارها شنیدیم "من از خلقت انسان چیزی می دانم که شما نمیدانید" و اینکه هر دوی اونها از فیلم هایی بودند که وقتی تمام شدند به خاطر حسی که خودم هم نمیتونم توضیحش بدم و نمیدونم چیه شدیدن گریه می کردم ... یه ارتباطه وصف ناشدنیه 

احساس می کنم همه موجودات ... هر موجودی که به نحوی میتونه محاسبه انجام بده ... حتا شاید این دستگاه ... هم میتونه به برخی مسائل عادت بکنه ... خودش رو تا حدی ارتقا بده ... و هم تلاش می کنه که به موجود کامل تری تبدیل بشه یا با موجودات کامل تری ارتباط برقرار بکنه

شاید احساسات چیزی جز همین موضوع نباشه ... شاید هم باشه ! اما فکر می کنم تلاش برای تکمیل و به اشتراک گذاری اونچه که داریم با اونچه که دوست داریم داشته باشیم الفبایی از احساسات باشه 

گاهی سگ ها رو انسان فرض می کنم ... حس می کنم علاقه بیش از حدی به انسان ها دارن و نمیتونن بیانش کنن ... 

شاید دلشون می خواد انسان باشن ... نمیدونم دلیل علاقشون چیه ... اما گاهی حس می کنم دلشون می خواد حتا بعد از ابدیت هم با آدم باشن ...

این حس رو القا می کنن ... و حتا خیلی مسائل رو به شدت درک می کنن ... نمیدونم چرا دوست دارم در ادامه از سگ ها بنویسم ... شاید چون ارتباط زیادی باهاشون داشتم و دارم و یه حس عجیبی بهشون دارم ... یه حس دوستی و دوست داشتن خالص ... گاهی علاقشون رو به شدت حس می کنم ...

زمانی که سرباز بودم صبح ها توی تاریکی چند تا سگ که الان نمیدونم کجا هستند من رو بدرقه می کردن ... گاهی زمانی که منتظر ماشین بودم چشمای نگرانشون رو میدیدم که از دور توی تاریکی برق میزدن و من رو نگاه می کردن ... 

حتا صبح قبل از خروج از خونه فیدل بود که بیدار می شد و میومد می نشست و من رو نگاه می کرد ... همیشه از خودم سوال می پرسیدم وقتی که نه گرسنه است و نه کار خاصی داره ... چه دلیلی داره که از خواب بیدار بشه و اینطوری که چشماش رو از خواب به زور باز نگه میداره به من خیره بشه ؟

من هم سعی می کردم درکشون کنم و خیلی برام جالب و قشنگ بود وقتی که حس من رو می فهمیدن ! شاید تنها کسی بودم توی محله که اگر سگی میدیدش ... حتا برای بار اول ... مثل بقیه ازش فرار نمی کرد ...

و بعد که سگ ها باهام دوست می شدن همیشه احساس می کردم دوست دارن آدم باشن ... و بتونن این علاقشون رو با زبونی که من درک می کنم عنوان کنن

مثل یه روبات که در آرزوی آدم بودنه ...

خدمت من تمام شد و هنوز کارتم نیومده ... حدود دو ماه و نیم صبر کردم و خبری نشد و چند روز پیش رفتم محل خدمتم تا ببینم موضوع چیه ...

روز جالبی بود ... بعد از اینکه اونجا رسیدم و موضوع رو چک کردم بهم گفتن کارتت دیروز صادر شده ... دائم با خودم می گفتم خدایا من چرا امروز این همه راه اومدم اینجا پس ؟ و اگر به فرض فردا می خواستم بیام ... پلیس+10 بهم می گفت که کارتم درخواست صدورش اومده و دیگه لازم نبود من بیام اینجا

تو همین افکار بودم که تلفنم زنگ خورد و یکی از آشناهامون بود ... بهم گفت ساسان اگر میتونی بیا اینجا یه مشکلی پیش اومده ببین میتونی کاری انجام بدی

رفتم و دیدم همسایشون یه سگ خیلی ناز و خوشگل که یکمی هم از فیدل کوچکتر بود رو خیلی بی رحمانه از خونه انداخته بیرون !

وقتی سوال پرسیدم دیدم این سگ چند سال باهاشون زندگی کرده و حالا به خاطر اختلافات خودشون این بیچاره رو بیرون انداخته بودن !

واقعن توی شهر به اون بزرگی این سگ کوچولو کجا می خواست بره ؟ یه آقایی که چند تا ساختمون اون طرف تر سرایدار یه گاراژ بود این سگ رو برده بود پیش خودش ... یه گوشه ...

وقتی من رفتم توی گاراژ این یگ کوچولو اومد و یه نگاه سرشار از امید بهم کرد ... نمیتونم بیانش کنم ... نگاهی که منتظر بود یه آشنا ببینه و ببرش خونه ...

یه مقدار با یه حالت خاصی که توی چشماش بود من رو نگاه کرد و یه مرتبه حالت صورتش به کل تغییر کرد و غم خالص رو می شد در چهره اش دید

نمیدونم شاید من به خاطر ارتباط با سگ ها این چیزا رو احساس می کنم ... شاید اگر کسی بهش نگاه می کرد فقط یه سگ میدید ...

من به چند تا از بچه ها که دنبال یه سگ این مدلی می گشتن زنگ زدم ... و همشون خواستن که سگ رو براشون ببرم 

با خونه اش گذاشتمش توی ماشین و راه افتادم و یکمی که اومدم در خونه اش رو باز کردم ...

اومد توی ماشین ... با کنجکاوی زیادی اطرافش رو نگاه می کرد و بعد شروع کرد به قدم زدن 

و منم باهاش صحبت می کردم ... بعد از چند دقیقه اومد جلو و نشست روی پام ... و به صورتم نگاه می کرد ... 

خلاصه آوردمش خونه و اینقدر با نمک بود که همینجا موندگار شد !

اوایل خیلی غریبی می کرد و هنوز هم یه مقدار غریبی می کنه ... اما نسبت به من علاقه شدیدی از خودش نشون میده 

اتفاق جالبی هم افتاد ... بعد از اینکه آوردمش اینجا ... به همراه فیدل شبا یواشکی میومدن توی اتاق من و تو کمد لباسم می خوابیدن ...

و بعد که متوجه حضورشون شدم دیگه این کارشون رو علنی کردن و من هم مخالفتی نکردم باهاشون 

الان شبا میان میرن زیر پتوی خودم می خوابن ... خیلی برام جالبه که مثل بچه ها میان توی بقلم و دوست به یه سمت می خوابن که من کمرشون رو ناز کنم 

بعد هم که می خوابم تا زمانی که خوابم توی اتاقن و هرکسی میاد سمت اتاق چه خودی چه غیر خودی بهش حمله می کنن !

به این فکر می کنم که در مورد من به چی فکر می کنن ؟ آیا دوست داشتن انسان باشن ؟ دوستای صمیمی باشیم با هم ... من آدم نباشم و اونا سگ های من باشن ؟

برای همین همیشه سعی می کنم طوری رفتار کنم که اگر هم میتونن اینطور فکر کنن ... زیاد احساس بدی از اینکه سگ هستن بهشون دست نده ...

موضوع درک بیشاز حدشون رو زمانی متوجه شدم که چند روز پیش سعی کردم با ارگ برادرم یکی از آهنگی ملایمی که خیلی دوستش دارم رو بزنم ... یه آهنگ پیانوی خیلی زیباست 

و اومده بود و با فیدل کنارم نشسته بودن ... و وقتی آهنگو میزدم شروع می کرد به زوزه کشیدن ! مثل این بود که داره گریه می کنه

من فکر کردم روی صدای پیانو و آهنگش حساسه ... اما در روزهای بعد میدیدم هر آهنگ ملایمی که یه مقدار غم انگیزه رو وقتی توی کامپیوترم پلی می کنم میاد میشینه و شروع می کنه زوزه کشیدن

و یا وقتی دوست داره بهش توجه کنم میاد و با یه حالتی مثل صدای بچه ها صدام می کنه ... یه صدایی که خیلی به صدای آدما نزدیکه

جالبه بدونید همین الان هم این اتفاق افتاد ... و صدام کرد و الان روی پاهام نشسته و داره به مانیتور نگاه می کنه ... 

واقعن نمیدونم این چه نیروییه که در وجودمون هست ... فوق العاده بهمون نزدیک و در دسترسه اما فوق العاده احساس می کنم در کنترلش ضعیف هستیم

نیرویی که شاید اگر درک درستی ازش داشته باشیم بسیاری از مشکلات ما رو ناپدید کنه و باعث پیشرفتمون بشه

و شاید این حیوانات ... این سگ ها ... روبات هایی که در آینده قدرت تحلیل بالا و درک احساسات رو دارن ... بدونن چیه ... و فقط به یه زبان مشترک احتیاج داشته باشیم تا این درک و نحوه استفاده از این حس رو به هم توضیح بدیم 

یه زبانی فراتر از زبان خودمون ... زبانی که دست و پا شکسته داریم باهاش با هم ارتباط برقرار می کنیم .. اما هنوز خودمون هم نمیدونیم که توانایی صحبت به این زبان رو داریم

نیرویی که یک انسان داره ... چیزی که شاید باعث شده لقب اشرف مخلوقات سزاوارش بشه ... 

اما توی یه دنیای مادی بهش داده شده ... دنیایی که کاربرد این نیرو رو ازش مخفی می کنه ... و حواسش رو به قدرت های ناچیز یه دنیای مادی پرت می کنه

وقتی به این چیزا فکر می کنم و داداشم میاد میگه اینارو بد عادت کردی ... چرا میذاری بیان تو اتاقت بخوابن ... توضیح خاصی ندارم که بهش بدم 

فقط احساس می کنم وقتی میان پیشم تا نازشون کنم ... وقتی زوزه می کشن ... وقتی دلشون برام تنگ میشه و با نگاهشون باهام صحبت می کنن ... تجربه یه صحبت فراتر از ادراکم رو کسب می کنم ... انگار که کلی خالی میشم ... و انگار همون چیزیه که دوست دارم در موردش صحبت کنم ...

چیزی که هنوزم نمیدونم چیه ... ولی با این دو تا موجود با نمک هرشب در موردش صحبت می کنیم ... 

به هر حال این نوشته از جایی شروع شد که زیاد به این موضوع مرتبط نبود ... چون من روی نوشته هام فکر نمی کنم و همینطور می شینم و می نویسم ... در حقیقت نوشته هام من رو به سمتی که می خوان می برن ... انگار می خوان خودشون رو اینجا خالی کنن ... تبدیل بشن به حرفایی که گفته شدن ... 

کاش میتونستم حس این احساساتم رو هم درک کنم ... حس نوشته هام وقتی که آزاد میشن ... 

شاید همه چیز احساس داره ... و شاید احساس چیزی جز همه چیزی که نمیتونیم درست درکش کنیم نیست ...

راستش از اینکه خودم هم دقیقن نمیدونم چی گفتم یه مقدار یه جوری ام ! نمیتونم بعضی احساساتم رو بیان کنم

شاید اونقدرا هم پیچیده نباشن اما چون طوری بار اومدم که احساسات نهفته ام رو نهفته نگه میدارم ... قدرت بیانم رو از دست دادم و توضیح همه احساساتم برام سخت شده ...

احساسی که به خیلی چیزها دارم ... احساس مملو از عذاب و پیچیدگی و گاهی لذت ... باعث میشه به جای اونها فکر کنم... فکر کنم که در این لحظه دارن به چی فکر می کنن ... گاهی بتونم تشخیص بدم و گاهی نتونم و عذاب بکشم ... 

مثل زمانی که به آسمون شب نگاه می کنم ... خیره میشم و هرچند لحظه یه بار میگم وووووو ! هرچی بیشتر دقت می کنم ستاره های بیشتری میبینم ... باید خیلی دقت کرد ... انگار خیلی بهشون نزدیکم و انگار خیلی دورن ! انگار هرگز تموم نمیشن ... و به نظر میاد خیلی از اونچه که حس می کنیم به هم نزدیک تریم ... احساس می کنم دارن فریاد میزنن که اینو بهم بگن ... نشونم بدن که چقدر نزدیکیم و ساده است ... اما زبون همو نمیفهمیم ... اگر همه اجزای سازنده دنیا یه زبون واحد داشتن چقدر خوب بود ...

حس کنم نمیتونم درکشون کنم ... این اجزا ... آسمون و ستاره هاش ... هرچیزی که بهش نگاه می کنم و با نگاهش باهام حرف میزنه ... این دو تا با نمک ... و دائم مشغول بررسیشون باشم و تلاش کنم که رفتارم مطابق میل چیزی باشه که احساس می کنم دارن بهش فکر می کنن و می خوان عنوانش کنن ...

و یه موضوع آزاردهنده ... که خیلی بهش فکر می کنم ... و این فیلم ها من رو خیلی یاد این موضوع میندازن ... سالیان سال بعد ... مثلن صد سال بعد ... در این نقطه نه ساسانی وجود داره ... نه فیدلی ... نه این با مزه ... و آیا اون زمان هم چیزی وجود داره که این حس علاقه و این احساسات عمیق رو زنده نگه داره ؟ و همه چیز تمام نشه ؟ آیا ما همدیگه رو یادمون میمونه ؟ آیا کسی ما رو یادش میمونه ؟ آیا کسی میدونه که چیز خیلی با ارزشی اینجا در جریان بوده ؟ یا به بی توجهی این جهان مادی سپرده میشیم ؟ امیدوارم موضوع اینقدر تلخ نباشه و به صورت امیدوار کننده و دوست داشتنی ای همیشه در جریان باشه ... 

به هر حال این هم یه نوشته گنگ دیگه ... که من در خلقش تاثیر زیادی نداشتم و مثل یه سری فراری بود ... که از یه زندان فرار کردن ... نه میشه توی فرار اونها نظمی رو دید ... نه میشه سمتش رو مشخص کرد ... و نه انتظار خاصی میشه ازش داشت 

اصلا اسم این نوشته رو هم میذاریم فراری ... 




سلام ... یه مدته پستی ارسال نکردم ... گفتم یه گرد گیری بکنم ...


دیشب یکی از دوستای خوبم که کلی گردنم حق داره بهم زنگ زد و گفت فردا یه آزمونی هست فلان جا ... و یکی دیگه از دوستامون به همراه خودش  می خواستن برن آزمون بدن ... منتها اون یکی دوستمون یه مشکلی داشت و نمیتونست بره امتحان بده ... و این رفیقم ازم خواست که هماهنگ بشیم و من به جاش برم توی امتحان شرکت کنم 


منم اوکی دادم و ... امروز اومد دنبالم و رفتیم ...


امتحان یه امتحان عملی/عملی بود ... یعنی اول قسمت عملی 1 و بعد در صورت کسب نمره حداقلی در نظر گرفته شده - امتحان عملی2 رو باید میدادیم ...


وقتی رفتیم اونجا چند نفر بودن که من رو هم میشناختن و بعد از احوال پرسی داستان رو بهشون گفتیم


یکی از اونها یکی از مسئولین برگزاری امتحان بود ... البته درسته که آشنا بود منتها کسی نبود که به درد ما بخوره ... یعنی کاری نداشت ولی اگر اوضاع وخیم می شد به کل خودش رو بی اطلاع میدونست از موضوع و حتا علیه ما موضع می گرفت


خلاصه بهش گفتم که من به جای فلانی اومدم آزمون بدم و گفت باشه اما مسئولیتش با خودت ...


آزمون عملی اول رو دادیم و رسیدیم به مرحله دوم ... خدا رو شکر نمره خیلی بالایی هم توی آزمون اول کسب کرده بودیم من و دوستم 


در مرحله دوم گروه گروه میرفتن و امتحان میدادن و ما هم منتظر بودیم تا اون اواخر بریم و آزمون بدیم


اما یه مرتبه متوجه شدیم بعد از اینکه افراد قبول میشن ... برای اینکه اسمشون در لیسن قبولی نهایی ثبت بشه چهره فرد رو با عکس و مشخصات ثبت نامیش تطبیق میدن و یه سری سوالات ریز هم می پرسن ازش در مورد مشخصاتش


و خوب من اون سوالات ریز رو باهاشون مشکلی نداشتم اما از نظر چهره هیچ شباهتی به اون دوستمون نداشتم ... 


که ناگهان اون فردی که آشنای ما بود سر و کله اش پیدا شد و بهم گفت ساسان برو ... اگه اینجا لو بری آبرو و حیثیت ما و همه میره و اصلن ممکنه آزمون کنسل بشه و گزارش بشه و ...


منم خودم با دیدن این شرایط تصمیم گرفتم که برم و داشتم میرفتم که دیدم رفیقم تلفنش رو برداشت و زنگ زد به اون دوستمون و گفت باید خودتو برسونی ... ما اگر آزمون رو جات بدیم لو میریم و همه چیز خراب میشه 


البته من حس می کردم این تماس داره همه چیز رو خراب می کنه ... 


خلاصه اون رفیقمون از یه مسافت خیلی دور و با کلی مشغله خودش رو رسوند و لحظات آخر آزمون رسید !


اما کسانی که داشتن آزمون رو برقرار می کردن کاملن حواسشون جمع بود و تا ایشون وارد شد و گفت مرحله اول رو قبول شدم و می خوام مرحله دوم رو بدم همه متوجه شدن که اصلن تا حالا توی محل برگزاری آزمون نبوده !


و خلاصه موضوع به شکل کثیفی لو رفت ...


ازش پرسیدن تو چطور نبودی اما این نمره رو گرفتی تو مرحله اول و اون دوستمون تنها زرنگی ای که کرد این بود که در جواب گفت این سوالو من باید از شما بپرسم ... چطور من نبودم و بهم نمره دادین ... من مشکل داشتم و دیر رسیدم ...


اما گند قضیه در اومده بود ... و یه شری به پا شد ... من رفته بودم بیرون که دیدم یکی از همکارامون که اونجا توی هیئت برگزاری بود اومد و گفت ساسان چیکار کردین آبرومون رفت ... و بعد هم اونجا یه جنگی به پا شد و طرف می خواست گزارش بده و ...


اما خوشبختانه با تجربه ای که بچه ها توی این موضوع داشتن و یه مقدار مهندسی اجتماعی بازرس رو آروم کردن ...


اما به گوش من رسید که حتا اسم من رو هم به بازرس داده بوده یه نفر ... که البته فکر می کنم معلوم بود کیه 


و همون شخص اومد بهم گفت تو واسه خودت خیلی مشکل بزرگی ایجاد کردی 


منم گفتم شما اگر میدونستی مشکل ایجاد میشه چرا اجازه دادی این کارو بکنیم ؟


خلاصه توکل کردیم به خدا ... اون دوستمون رو هم با هزار این طرف و اون طرف اذیتش نکردن خدا رو شکر و غیبت زدن براش


و به امید خدا بعدن توی دوره بعد باید دوباره بره و آزمون بده 


اما فکر می کنم کلی آبروریزی شد و به خاطر وجود یه سری آدم با افکار و شخصیت های نچسب - احتمال اینکه بعدن حرف و حدیث پیش بیاد هم هست 


اما توکل به خدا


به هر حال پروژه رفیقمون شکست خورد و نتونست آزمون رو بده ... فقط خدا رو شکر مشکلش رو شرح داد و علت عدم حضورش ... و همین باعث شد بهش خورده نگیرن و اذیتش نکنن


به هر حال امروز روز هیجان انگیزی بود ... الانم ساعت نزدیک 2 هستش و من بعد از اون جریان رفتم استخر و یکی از بچه ها هم دوربین ضد آب آورده بود و خلاصه کلی عکس و فیلم های اکشن گرفتیم زیر آب و استرس و هیجانمون رو تو آب تخلیه کردیم و تا همین 1 ساعت پیش توی استخر بودیم ... استخر هم خالی کرده بودیم و خلاصه جاتون خالی


اینه که ... توضیه های ایمنی رو جدی بگیرید ... آبروی چند نفرو بردیم خدا میدونه :-D خدا کنه که مشکلی ایجاد نشه 


من هم دارن برام نقشه می کشن ... انشالله خدا همه اش رو به خیر کنه خلاصه ... :-D


هَو عه نایس تایم اند دونت دو ایت عَت هوم ...