حقیقت به آینده فرار می کند :: به نام تفاوت

به نام تفاوت

به نام تفاوت

درود به شما

با تشکر از اینکه از وبلاگ من بازدید می کنید.

در صورت تمایل میتونید برای ارتباط با من ازقسمت نظرات پست های وبلاگ، یا آیدی Unsane در تلگرام استفاده کنید.

توجه داشته باشید که نظرات هر پست ۲ روز بعد از ارسال اون پست بسته میشه به صورت خودکار

این هم لینک آیدی تلگرام:

https://telegram.me/Unsane

لینک کانال تلگرام :

https://telegram.me/Phree

شاد و سلامت و موفق باشید.

با مطالعه تاریخ - همیشه شاهد قهرمانانی بوده ایم که که قلم مورخان را به سویی که می خواسته اند به حرکت در آورده اند


آنها که از تاریخ گرفته تا به همین حالا که من مشغول نوشتن این پست هستم و بعد از آن - زمانی که شما در حال خواندنش هستید 


و بسیار بعد از آن ... همه مدیون افکار انقلابیشان هستند


به خاطر دارم که قبلن در باره تاثیر افکار افرادی مثل گالیله یا کوپرنیک یا ... در تغییر احوال جامعه عصر خویش و معجزاتشان صحبت کرده بودم


اینکه چقدر قدرتمند و با اراده بودند و متفاوت فکر می کردند ! خیلی شهامت و روشنفکری می خواهد اینکه یک نفر خلاف افکار حاکم بر یک جامعه فکر کند و مهم تر از آن اینکه بتواند این افکار را بیان کند


مدتی قبل از نیچه جمله ای خواندم که دقیقن خاطرم نیست که اصل جمله چه بود - فقط معنی و مفهوم جمله به این دلیل که قبل از خواندنش بارها به آن فکر کرده بودم در ذهنم ماند


جمله ای با این مفهوم که برخی افراد زودتر از عصری که در اصل متعلق به آن هستند متولد می شوند !


این تولد زود به هنگام انها را دیوانه می کند ... سرکش و دردسر ساز می شوند ... همیشه وصله ناجورند و هیچ علاقه ای به قوانین و وضع موجود ندارند و احترام چندانی هم برایشان قائل نمی شوند


در زمانه خودشان با آنها مخالفت می شود و در آینده از انها نقل قول می کنند ... پیشرفت بشریت مدیونشان است


در زمان خودشان دیوانه خطاب می شوند و بعدها این اسم به نابغه تغییر پیدا می کند


افکارشان مربوط به آینده است - از جامعه و طرز فکر حاکم بر آن بسیار فاصله دارند و مجبورند در یک دنیای قدیمی زندگی کنند !


همین حالا می توانید وضعیتشان را تصور کنید - برای این کار فرض کنید شما را به گذشته می برند ... چند صد سال قبل ... حالا زندگی در این جامعه را تصور کنید ! فکر نمی کنم قادر باشید با شرایط جدید به راحتی تطبیق پیدا کنید و سعی می کنید تا همه چیز را طوری تغییر دهید تا به چیزی که در ذهنتان وجود دارد نزدیک شود !


در حقیقت این جنون و دیوانگی شما را وادار می کند تا دنیا را تغییر دهید و همیشه شاهد بوده ایم که کسانی موفق شده اند دنیا را تغییر دهند که اینقدر دیوانه بوده اند که فکر می کرده اند باید آن را تغییر داد ... 


قوانین توسط آنها تجدید می شود ... تحت فشارند و مورد آزار و اذیت هم قرار می گیرند ... بلاهای زمینی و آسمانی بر سرشان نازل می شود ... اما همه اینها به این دلیل است که هیچکس نمی تواند آنان را نادیده بگیرد !


داستان گالیله را دوست دارم ! او در حال حاضر یک قهرمان است ... چون افکارش مربوط به زمانه ماست ! در زمان خودش او یک فرد گنه کار شمرده شد و به جرم ایستادگی در مقابل اعتقادات کلیسا و کتاب خدا و ... متهم شناخته شد ! 


اما تنها چیزی که در این میان به ان علاقه مندم این بود که بعدها مشخص شد که او راست می گفت و نه  کتاب های آسمانی آن زمان


راستش این ها را نوشتم تا حس درونی خودم را بیان کنم ... مدتی هست که من هم همچین افکاری دارم و من را به حد جنون درگیر کرده اند


برای من جالب هست که مردم زمانه ای که در آن زندگی می کنم در افکار و اعتقاداتی غوطه ور هستند که فکر نمی کنم لحظه ای به آنها فکر کرده باشند ! البته ادعای تفکر در بین این افراد بسیار هست ... اما آن طور که دوست دارند فکر می کنند نه آن طور که باید ...


به این فکر می کردم که اگر یک گالیله دیگر در همسایگی خانه ما متولد می شد ... به چه جرمی به دادگاه می رفت ؟ 


به جرم زیر سوال بردن افکار و اعتقادات به ظاهر آسمانی ؟ به جرم خرد شمردن یک سری اسم غیرفارسی که در افکار فارسی زبانان خدایی می کند؟


به جرم لبخندی که با دیدن فردی که روی یک چاه نشسته و برای منجی اش نامه می نویسد روی لبانش جاری می شود ؟ 


... به نظرم تنها جرمی که مرتکب شده تولد زودهنگام بوده ! تنها جرمش این بوده که غرق در تقلیدهای کورکورانه نشده !


تنها جرمش این بوده که کتابخانه داشته و کتابهای زیادی را مطالعه کرده ... و بر خلاف آنهایی عمل کرده که تنها یک کتاب دارند و ان را مقدس می شمارند و هرگز هم ان را نخوانده اند


عصرها که از باشگاه به خانه بر میگردم - زمانیست که هوا رو به تاریکی می رود - صدایی آشنا از بنایی آشنا در محل به گوش می رسد 


صدایی که بر چیزهایی گواهی می دهد که فکر نمی کنم اگر کسی کمی مطالعه می کرد و به انها فکر می کرد به همین راحتی در بلندگو فریادشان می زد 


قبل از اینکه از باشگاه به خانه برگردم در پایان تمرین برای سلامتی خود و خانواده به یک نفر و خاندانش درود می فرستند !


نه هنوز ارتباطی بین سلامتی خود و خانواده و درود فرستادن بر آن شخص و خاندانش پیدا کرده ام و نه میدانم دلیل اینکه به همین سادگی در افکار این همه ادم پرمدعا جا خوش کرده چیست ! 


اینکه چرا کسی یک مرتبه جرئت اینکه از افکار روتین خود خارج شود و به حقیقت فکر کند را هم به خود نمی دهد برایم سوال شده !


فکر می کنم از حقیقت می ترسند ! می ترسند از اینکه بفهمند یک عمر هیچ نفهمیده اند ! 


یک عمر بت پرستی را لعنت کرده اند و بت شکنی کرده اند - اما در ادامه بت های جدیدی ساخته اند و شروع به پرستش آنها کرده اند


کتاب های مقدسشان فقط به درد روی طاقچه می خورد و گاهی از زیر آن رد می شوند و یا آن را می بوسند ! اما هنوز نفهمیده اند که کتاب را باید خواند ... آنچه که باید بوسید همان چیزهابیست که بوسیدنشان ممنوع شده ! و به جایش رسم در بوسیدن کتاب و یک بنای آهنی و سنگ و ... است !


و این باعث شده تا عادت کنند که ببوسند و بگذارند کنار !


بارها از آنان پرسیده ام که چرا ؟ و خودشان هم دقیقن نمی دانسته اند که چرا !


اینجا همه چیز برعکس است ... همه چیز بوی تکرار و پوچی می دهد ! 


خسته شده ام از اینکه مجبورم تنها فکر کنم ... تنها بنویسم ... تنها بهشت بسازم - تنها جهنم را لمس کنم 


و بقیه همه فقط انتظارش را می کشند و هنوز نفهمیده اند که داستان چیست ! داستان ...


از شنیدن صداهای ناهنجار - از نابودی اصالت افکار ... از شمشیرهای زهرآگینی که بر مغز اجدادم فرود آمد و اندیشه را نابود کرد و مسمومشان کرد به چیزی که هر شمشیری به آن آغشته است ... از همه اینها خسته شده ام ...


و درد اینست که این زهر عقل را از سر بیرون کرده و پادزهری هم برایش ساخته نشده !


من در حال مبارزه با این زهر هستم و سعی دارم آن را از روح و روانم خارج کنم ... تا حدودی هم بهبود یافته ام 


اما هرچه رو به بهبودی می روم تازه متوجه این همه مسموم در اطرافم می شوم ... و این آزاردهنده ترین نتیجه بهبودیست


جمله ای زیبا بود که می گفت اگر کسی خواب باشد می توان او را بیدار کرد - اما کسی که خودش را به خواب زده را هرگز نمی توان بیدار کرد ... خسته از تلاش برای بیدار کردن آنهایی که فقط چشمشان را به روی حقیقت بسته اند !


به گذشته فکر می کنم - آن همه خدا وجود داشت و در آن زمان هم هیچکس جرئت فکر کردن به این را نداشت که در خیالاتش فرض کند ممکن است وجود نداشته باشند 


و اگر افکار دیوانه وار افرادی که مثالشان را زیاد زده ام وجود نداشت - شاید هنوز هم از دیدن ابرهای بارانی یا ماه که جلوی تابش خورشید را می گیرد و یا حرکت لایه های زمین روی هم و ... مجبور بودیم قربانی دهیم تا شاید خشم خدای باران - خدای خورشید گرفتگی - خدای زمین لرزه و ... فروکش کند 


به نظرم در حال حاضر هم فرقی نمی کند ... زمانه همیشه مبتلا به افکاری اشتباه است که بر فکر عموم پادشاهی می کنند 


و برای تغییرشان احتیاج به یک یا چند اندیشه کاملا متفاوت و تغییر زمان است


به روشنی روزی را می بینم که فرزندان فرزندان فرزندانِ ... ام  به افکاری که در حال حاضر بر جامعه ما حاکم هست 


به کوته فکری ما - به اینکه کل افکار حال حاضر را می توان در کتاب های ابتدایی فرزندانمان به صورت تیتروار و از مد افتاده و صرفن جهت اطلاع بیان کرد و به همه چیز ما - همانطور که ما به اجدادمان و یا اجداد همنوعانمان می خندیم - می خندند !


اما ای کاش من هم متعلق به همان زمان بودم ... گرچه مطمئن نیستم که در همان زمان هم می توانستم بهانه خوبی برای خندیدن پیدا کنم


چرا که زمانه همیشه خنده را به بعد موکول می کند ... اگر کسی به حال خویش فکر کند ... چندان فرصت خنده پیدا نمی کند


بگذریم ... توضیحات مفصل و بی پرده عواقب جالبی نخواهند داشت ... بهتر است این بحث را در خفا و برای خودم ادامه دهم


بدرود !



نظرات  (۱)

سلام، اصولا سعی میکنم وارد بحثهای فلسفی نشوم، امامعتقدم همیشه یک چیز در نظام ارزشی ما انسانها ثابت است  و ان هم اینکه  ارزشهای متغیر را ثابت فرض میکنیم ، مشکل ما آدمها این نیست که کدام خدا را میپرستیم یا از کدام کتاب پیروی میکنیم ، مشکل اینجاست که قلبا به آنچه که دایما روی زبانمان جاری است معتقد نیستیم ، یعنی در واقع حقیقت قلبی خودمان را باور نداریم و به همین دلیل همواره در بیرون از خود به دنبال مقصریم ، من معتقدم صرف نظر از اینکه کجا زندگی میکنیم ، چه دینی داریم یا فرهنگ جامعه مان چیست ،  اعتقادات مذهبی بطور عام میتوانند مسیر درست زندگی کردن و یا به کلام ساده تر "آدم بودن و آدم وار زندگی کردن" را به ما نشان بدهند ، نه زبان اهمیت داردنه آنچه که برزبان جاری است ، چیزی که مهم است اینکه ما چقدر واقعا باور داریم که انسانیم و تا چه حد به انسانیت خودمان پایبندیم، تفاوت ویژگی انسان است ، تمام قصه ی انسانیت ما بدلیل تفاوتی است که از نظر شرایط فیزیکی ، روحی روانی، فکری و تعقل با سایر مخلوقات داریم ، این تفاوت خیلی زیباست، و زیباتر اینه که ما به لحاظ شعور و درک مسائل پیرامونمان با دیگران متفاوت باشیم، این واقعیت است که تفاوتهای اینچنینی باعث آزار و انزوا و حتی تنبیه میشود، میگویند "در شهری که همه می لنگند ، به آنکه درست راه میرود می خندند"این همان حکایت تلخ متفاوت بودن است، این تفاوت تاوان دارد، مواجه شدن با آن شجاعت میخواهد،البته منظورم از شجاعت جنگاوری ومقابله با سایرین نیست، منظورم این است که در قبال این تفاوت باید صبور بود باید شجاعت داشت و حتی باید تاوان داد.
گالیله تفاوتش را پذیرفته بود و باور داشت همانطور که بزرگان دیگری چون ادیسون،اینشتین ،بتهوون و بسیار ی مشاهیر دیگر اینگونه بودند ، باورهای ماست که زندگیمان را شکل میدهد ، میتوانیم یک عمر فکر کنیم که مورد ظلم قرار گرفته ایم و حقمان پامال شده و از تضییع حقوقمان گلایه مند باشیم و به زمین و زمان پرخاش کنیم و از همه طلبکار باشیم و با این طرز تفکر  عمررا با حسرت و درماندگی و انزوا سپری کنیم  و میتوانیم واقعیت زمانی را که در آن هستیم بپذیریم و با رضایت خاطر از همه ی امکاناتی که در اختیار داریم برای تحقق آرزوهاو اهدافمان استفاده کنیم یعنی صرفنظر از اینکه چگونه می اندیشیم آیا متعلق به حالیم یا آینده از حال حداکثر  استفاده را بکنیم چون آینده نه در اختیار ماست و نه ما میتوانیم تعریفش کنیم ، حداقل در حال حاضر چنین قدرتی نداریم ، چه عیبی دارد اگر با درود فرستادن به خاندان کسی ، احساس کنیم که سلامتی خود و خانواده مان حفظ میشود، به اعتقاد من یکی از اساسی ترین تاثیرات اعتقادات مذهبی  امید آفرینی است در شرایطی که اینقدر امید داشتن سخت است ،وقتی که در مجموع  به این قضیه نگاه میکنیم ، بدک هم نیست، به هرحال امیدوارم دیدگاههای خوب شما به سمت ناامیدی و ترک دنیا کشیده نشود، یک تفاوت مهم انسانهای ماندگار سازگار شدن با مشکلات زندگی به تناسب شرایط موجود است ، آرزو میکنم شما هم در گزوه انسانهای ماندگار جاودانه ثبت شوید.این قطعه شعر نو هم به عنوان حسن ختام تقدیم شما و همه ی دوستانی که همچون شما تفاوت را در غمگین بودن و انزواطلبی ترجمه میکنند,
نه تو می مانی و نه اندوه؛ و نه هیچیک از مردم این آبادی...

به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد...

به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز!! با یک نگاه متفاوت زندگی را زیباتر ببین.
پاسخ:
سلام

با تشکر از نظرات سازنده شما عزیزترینم

با قسمتی از گفته های شما موافقم و قسمتی هم نه - با قسمت هایی که اشاره به اعتقاد داشتید موافقم و به نظرم اعتقاد پایه و اساس هر تحولی هست

اما با قسمت هایی که مربوط بود به هرنوع اعتقادی مخالف هستم - شما فرمودید چه ایرادی دارد اگر به فرض به فلان موضوع معتقد باشیم

شاید خیلی ها از همین برهان استفاده می کنند - نتیجه اعتقاد به هر چیزی که همه به آن معتقد هستند چیز جالبی نخواهد بود 

به فرض شما معتقدید که مثلا پرتقال "بی چون و چرا" چیز خوبی هست - حالا اگر یک نفر قصد سو استفاده داشته باشد - می تواند از همین موضوع استفاده کند و به وسیله همان پرتقال مثلا یک بیماری را به شما منتقل کند

من به این معتقدم که اعتقادات انسان - با رشد انسان باید تکمیل شوند - شاید قسمت هایی احتیاج به تکمیل داشته باشند - شاید قسمت هایی اشتباه باشند - قصد ندارم موضوع رو به صورت مستقیم بیان کنم اما مثالی که زدم مصادیق بارزی دارند - چرا عده ای در انتظار بهشت هستند ؟ چرا عده ای خیلی عقاید رو مورد قبول قرار می دهند ؟ و نمی توانند دلیلی جز چیزی که شنیده اند و یا به انها گفته شده ( بدون هیچ تحقیق و بررسی ) برای عقایدشان داشته باشند  ؟  به دلیل یک عبارت مسموم به نام "بی چون و چرا" ! این عبارت قدرت تفکر  و تصمیم گیری را از آنها صلب می کند و باعث می شود به مهم ترین موضوعات مربوط به زندگی که می رسند از آنها گذر بکنند چون احساس می کنند پاسخ انها روشن است 

اما نیست ! و وقتی وارد موضوع می شوند ( عده ای بسیار اندک ) متوجه می شوند که هیچ یک از پاسخ هایی که به سوالاتشان در آن موارد داده شده صحیح نبوده اند و چه بسا کاملا برعکس بوده اند و باعث شده اند که حقیقت پشت پرده باقی بماند !


به نظرم عقاید و اعتقادات را باید پرورش داد - هرگز چیزی نیستند که به ارث برسند - و متسفانه در جامعه ما به ارث که می رسند هیچ - اگر کسی هم بخواهد راهش را تغییر دهد گنه کار شناخته می شود ! به نظر شما این چه مفهومی جز اجبار و تزریق دارد ؟ و اگر به گفته برخی افراد - برخی عقاید برترین عقاید و آیین ها هستند - چرا به کسی اجازه داده نمی شود تا از آنها پیروی نکند ؟ به نظر شما اگر چیزی کیفیت لازم را داشته باشد احتیاجی به اجبار خواهد بود ؟

به مراسم جشن یا عزای ما دقت بفرمایید - چند نام ایرانی مشاهده می کنید ؟ برای چند هموطن گریه کرده ایم ؟ تاریخ وفات فردوسی که بسی رنج برد در آن سال سی را چند نفر می دانند ؟ سالگرد وفات سهراب سپهری چند ساعت قبل بود - چند نفر متوجه شدند ؟

خیلی ها می توانند با گفتن این جمله که "چه اشکالی دارد" داستان رو سپری کنند اما عده ی کمی هستند که می گویند : "خیلی بهتر می شد اگر ..." 

شاید شما فکر کنید این نوع طرز فکر باعث دلزدگی از دنیا و نا امیدی  و ... می شود اما من احساس می کنم تنها چیزی که باعث شده من همیشه امیدوار باشم همین طرز فکرم هست ... اینکه احساس می کنم اولین کسی هستم که جز تغییراتی ام که دوست دارم در دنیا ببینم ! یک دنیای جدید هستم اما کوچک و رو به رشد ! نه یک دنیای تکراری و محدود ! چه حسی از این بهتر؟

باز هم ممنون از نظرات شما و اینکه همیشه من رو به شادی و شاد بودن دعوت می کنید ... اما من قادرم هر نوع حسی را به صورت کامل تجربه کنم 

حتا شادی ... فقط در این مورد احتیاج به فراهم کردن یک سری مقدمات دارم ! مطمئنن چیزی که من را شاد می کند رسیدن به اهداف و تصاویری هست که در ذهنم پرورش می دهم !

دوست دار بی حد و اندازه شما