پرواز واقعی :: به نام تفاوت

به نام تفاوت

به نام تفاوت

درود به شما

با تشکر از اینکه از وبلاگ من بازدید می کنید.

در صورت تمایل میتونید برای ارتباط با بنده ازقسمت نظرات پست های وبلاگ، یا آیدی Unsane در تلگرام استفاده کنید.

این هم لینک آیدی :

https://telegram.me/Unsane

این آیدی تنها آیدی بنده و وابسته به این وبلاگ هست.

اگر هم ریپورت بودید و یا به هر دلیلی نمیتونستید پیام بدید میتونید در این کانال تلگرامی عضو بشید تا خودم بهتون پیام بدم

https://telegram.me/Phree

شاد و سلامت و موفق باشید.

در اعماق دنیا و در جایی که آسمان می غرید و اشک نفرتش را فرو می ریخت 

روی صخره ای بسیار بلند و زمخت و خشن دختری جوان در حالا بالا رفتن بود

تمام فکر او رسیدن به نوک صخره بود ... تا همین جا هم سختی های بسیاری را متحمل شده بود

امکان بازگشتی وجود نداشت ... اما او به اندازه ای قوی و ماهر بود که حتی فکر بازگشت نیز به ذهنش نمی رسید

با قدرت روی برآمدگی های سخت و لغزنده ی صخره دست ها و پاهایش را قرص می کرد و بالا می رفت

گویی تمام زندگی اش خلاصه می شد در رسیدن به نوک آن صخره ... انگار آنجا بود که زندگی شروع می شد

کمی گذشت و در میانه ی راه مردی جوان را دید ! مرد جوان بسیار خسته به نظر می رسید ! گویی مدت ها بود کسی از حوالی افکارش هم عبور نکرده ! دست و پایش زخمی بود ... دختر جوان داستان ما با خود کلنجار رفت تا به این موضوع توجهی نکند چرا که اگر می خواست با او همراه شود ممکن بود زمان و انرژی اش را برای کمک کردن به او از دست بدهد و از هدف اصلی دور شود

اما چیزی در وجودش بود که اجازه نمیداد به این سادگی ها از کنار این مسائل عبور کند

با آن مرد همراه شد ... احساس می کرد پیمودن راه برایش سخت تر شده چرا که حالا هم باید خود را بالا می کشید و هم باید دستان آن مرد را می گرفت تا مانع از سقوطش شود

کمی گذشت و موهبتی از آسمان بر آنها نازل شد ! باران به سختی شروع به باریدن گرفت ... و ناگهان دختر جوان چیزی سنگین را روی شانه هایش احساس کرد !

او یک کودک بسیار کوچک بود و در آن هوای بارانی به شدت احساس سرما می کرد و گریه و ناله می کرد

چه موهبتی !

دختر جوان احساس می کرد علی رغم شرایط بسیار بدی که وجود داشت به آن کودک علاقه دارد - به سختی خود را روی صخره محکم کرد و کودک را در وضعیتی قرار داد تا احساس راحتی کند ... گرچه با این کار خودش را در وضعیت بسیار ناپایدارتری قرار میداد و فشار و سختی صعود روی او دو چندان می شد

از طرفی نگاهی به مرد داستان می انداخت ! احساس می کرد که او واقعا به کمکش احتیاج دارد - دیگر نمی توانست مطابق گذشته دستانش را بگیرد و از او خواست که اگر خسته شد خودش را به وی آویز کند

مرد هر چند لحظه خسته می شد و توان پیمودن ادامه ی مسیر را نداشت ! گویی صخره های سخت به شدت او را آزرده بودند

او انگیزه ی چندانی برای رسیدن به انتهای مسیر نداشت ! فقط دوست داشت مسیر را سریع تر بپیماید

منتها آشنایی با آن دختر به او شهامت و انگیزه ی بیشتری بخشیده بود ! حداقل حالا می توانست روی کمک کسی حساب کند

هردوی آنها تنها بودند و حالا آن کودک هم در این سفر همراهشان بود

لحظات می گذشتند و کودک هم با سرعت عجیبی رشد می کرد ! حالا دیگر وزنش به صورت محسوسی روی حرکت آنها تاثیر می گذاشت

که ناگهان طوفانی برپا شد ! باران شروع به باریدن گرفت و سطح صخره ها بسیار لغزنده شد ! و دوباره آن اتفاق عجیب رخ داد ! 

در میان صدای رعد و برق و طوفان صدای همسفر دیگری شنیده می شد ! به سختی می گریست و کاملا واضح بود که اگر به سرعت او را در جایگاه مناسبی قرار ندهند , توان مقابله با شرایط داستان را نخواهد داشت 

دختر به سرعت او را در وضعیت مناسبی روی کمر خودش قرار داد ! آن کودک به شدت گریه می کرد و به مراقبت زیادی احتیاج داشت 

حالا ذهن آن دختر دیگر تنها روی رسیدن به نوک صخره متمرکز نبود ! او احساسات عجیبی داشت

حس کمک به همنوع در وجودش موج می زد ! احساس مسئولیت زیادی می کرد و در حقیقت احساس اصلی اش متمرکز روی رساندن بود نه رسیدن ! حس می کرد باید همسفرهایش را به مقصد برساند ! احساس می کرد بی دلیل در مسیر زندگی آنها قرار نگرفته

هرچه لحظات بیشتری سپری می شد احساس خستگی بیشتری می کرد ! بعلاوه همسفرش هم دوباره داشت توانش را از دست میداد و او می بایست به وی هم انرژی میداد ! و این در حالی بود که 2 میهمان کوچک و بی دفاع هم همراهشان بودند که بدون کمک او تنها استعداد سقوط را می شد در آنها یافت

گاهی مرد جوان داستان هم در کنترل بچه ها به او کمک می کرد ولی حقیقت این بود که او در وضعیت خوبی قرار نداشت و نمی توانست به صورت مداوم این کار را انجام دهد 

بچه ها به سرعت رشد می کردند و هر لحظه بزرگتر می شدند - آنها از این سفر لذت می بردند - گاهی با موهای دختر جوان بازی می کردند و یا پشت او در جایگاهشان شروع به شیطنت می کردند ! گاهی دست هایشان را به چشمانش فرو می کردند و یا دستانش را می کشیدند و این باعث می شد تا سختی پیمودن مسیر دو چندان شود

ولی دختر شجاع و قوی داستان ما به قدری محکم و ایمن آنها را به خود بسته بود که اصلا متوجه نبودند در چه وضعیت خطرناکی قرار دارند ! 

و در حقیقت این دختر داستان بود که حتی ترس و دلهره را هم به جای آنها تجربه می کرد

شرایط سخت تر و سخت تر می شد که ناگهان کودکی دیگر هم به آنها اضافه شد ! 

آن دختر جوان انتظار بارش هرچیزی را در آن لحظات داشت به غیر از این مورد ! احساس می کرد با این یکی دیگر کارش ساخته است

حس می کرد دیگر نمی تواند وزنشان را تحمل کند و به زودی سر می خورد و همه را با خود به قعر دره می برد

اما وقتی نگاهی به چهره ی آنها می انداخت - و بعد به مسیری که با آنها طی کرده و سختی هایی که متحمل شده ! به چهره ی خسته و کم توان مرد جوان زخمی و به نوک صخره فکر می کرد قدرت می گرفت و توان مقابله با آن همه فشار را پیدا می کرد

صخره ها بی رحم بودند ! گاهی ناسازگار می شدند و شروع به ریزش می کردند ! او هم تمام سعیش را می کرد که به روی همراهانش چیزی نریزد ! خودش را جلوی تکه سنگ هایی قرار میداد که می ریختند ! صورتش زخمی می شد ! دستانش به شدت آسیب میدیدند - پاهایش به شدت آزرده و زخمی بودند و چیزی که بود این بود که هیچ استراحتی هم در آن مسیر وجود نداشت ! اگر یک لحظه به استراحت فکر می کرد ممکن بود یک نفر یا همه ی آنها سقوط را تجربه کنند !

دگر نوک صخره و آرزوهایش را فراموش کرده بود ... دیگر تنها به رساندن همسفرهایش به آن بالا فکر می کرد و تنها آرزویش همین بود

گاهی با خود فکر می کرد کاش همسفرهای بهتری میداشت ! کاش اصلا همسفری نمیداشت و یا ...

ولی به سرعت این افکار را از ذهنش دور می کرد و افکارش را روی واقعیت فعلی یعنی بالا رفتن و بالا کشیدن متمرکز می کرد

آن بچه ها تقریبا بزرگ شده بودند ! اما چون خیالشان از بابت جایگاهشان تخت بود هیچ تلاشی برای بالا کشیدن خود نمی کردند 

تنها فاکتوری که بودن آنها به این مسیر اضافه می کرد وزن بیشتر بود که پیمودن راه را بسیار وحشتناک کرده بود

دختر جوان داستان غصه می خورد ! نگران بود ... تلاش می کرد ! بچه ها به دلیل عدم داشتن درک صحیح از موضوع گاهی نق می زدند و از سرعت کمشان و یا از اینکه به آنها خوش نمی گذرد و امثال اینها حرف می زدند ! 

آن دختر نمیتوانست برایشان توضیح دهد چون نمی توانستند درک کنند ! تنها کاری که می توانست انجام دهد تغییر اهدافش بود 

حالا هدفش شده بود ایجاد حس رضایت در آنها و این چیزی جز صرف انرژی بیش از حد توان و ویرانی خود را برای او به همراه نداشت ! 

بیش از حد به خود فشار می آورد ! سنگ ریزه و قلوه سنگ و تکه سنگ های رها شده از صخره ها را به جان می خرید تا آنها همیشه در امان باشند و بتواند رضایتشان را به دست آورد

آرزو می کرد که ای کاش این مسیر اصلا آغاز نمی شد ! مرد جوان هم توانش را از دست داده بود و فقط می توانست خود را نگه دارد و حتی برای بالا رفتن هم به کمک او احتیاج داشت ! 

حالا او داشت علاوه بر وزن خود وزن چهار نفر دیگر را هم تحمل می کرد

دستش درد گرفته بود ! این همه فشار بیش از حد تحملش بود ! تنها یک چیز او را قدرتمند نگاه میداشت ! آن هم حس انسانیت و وجدان و از خود گذشتگی اش بود 

مدت ها بود خورشید را ندیده بود !

او در این فکر بود که در این دره ی وحشتناک اگر سقوط کند چه بلایی به سرشان می آید

آیا کسی هست که دست او را بگیرد ! ؟ نگاهی به همسفرهایش کرد ! گویی در خواب بودند و مشغول استراحت !

حس می کرد در تمام مدت سفرشان تنها بوده  ! و هیچکس با او نیست ! در دلش با خدا حرفی زد و به پیمودن مسیر ادامه داد

آیا همسفرهایش دستشان را به صخره ها می گیرند ؟ آیا از خواب بیدار می شوند ؟ 

آیا کسی همراه او هست ؟ 

آیا می توانند او را به آرزوهایش برسانند ؟ 

صخره بلند است ... شاید همسفرهایش چیزی از او یاد گرفته باشند 

به امید دستی که به سوی صخره ها دراز شود و باری که از روی دوشش برداشته شود

به امید دستی که از صخره ها در اوج خستگی به سمتش دراز شود و او را در آغوش بگیرد ...







این متن قسمتی از احساساتم بود نسبت به زندگی مادرم
احساس می کنم مسیر زندگی ما رو هم مادرم طی می کنه
و ما فقط باعث شدیم تا آرزوهاش به اجبار تغییر کنند
 
امیدوارم روزی بتونم مثل مادرم باشم
امیدوارم حداقل بتونم قسمتی از این همه بار رو از روی دوشش بردارم
امیدوارم اگر روزی خسته شد از استراحت نترسه ...
اگر بگم مادرم فرشته است فرشته رو بیش از حد بزرگ کردم
مادرم
عاشقتم...


نظرات  (۸)

نمیدونم چی بگم..دلم یه طوری شد،فکرم.
محشره..
پاسخ:
سلام

ممنون لطف داری
باسلام,مطالب شما بسیار زیبا ودرعین حال صورتی از واقعیات پیرامون ماست,جوان بااستعدادی هستید,فکرمیکنم اگربه عرصه نویسندگی واردشویدخوش بدرخشید,استفاده بجا از تخیل,جایگزین کردن شخصیتها در جایگاه مناسب ونتیجه گیریهای متناسببا رویدادهای به تصویر کشیده شده,راز موفقیت بزرگان عرصه ادب بوده که خوسبختانه در نوشته های شما هم دیده میشود,فقط یک توصیه دارم,سعی کنید سفید بنویسید,امید چشمه زاینده زندگی است,اینروزها همه به شکلی افسرده اند,مسیر نوشته هایتان رابه سمت امید وشادی هدایت کنید,صمیمانه برایتان ارزوی موففیت دارم,پایدارو همیشه سبز باشید.
پاسخ:
سلام

واقعا افتخار دادین 

حقیقت زندگی گاهی زیاد سفید نیست ! حداقل در این مورد احساسم این بود

فکر میکنم باید اون "سفید" رو خودمون بسازیم - امیدوارم قدرت انجام این کار رو پیدا کنم

امیدوارم همیشه از من راضی باشید 

...
این نوتشتونو دوست داشتم زیاد ولی مطمئن باشین اگه الان تز مادرتون بپرسین میخاست تنهایی برسه به قله یا با شماها قطعا با شمارو انتخاب می کرد.
پانوشت:دلم برای پدرا میسوزه چرا انقدر ناتوان جلوش دادین :د
پاسخ:
سلام

ممنون - نه من پدر رو ناتوان جلوه ندادم

اگر دقت کنید هممون رو ناتوان جلوه دادم - برای تاثیر بهتر نگاه مادرم به قضیه

اونهایی که بیش از حد احساس مسئولیت می کنند معمولا بقیه رو آسیب پذیر تر از اونچه که واقعا هستند تصور می کنند


البته درسته - شاید نظر مادرم دقیقا این نباشه ! ولی من همیشه اینطور احساسش می کنم ... نظر زیر نظر شما ( سنگ صبور ) مربوط به خود شخصیت اصلی داستانه ! اون آخرش نوشته که اونقدرها هم که من نوشتم موضوع تاریک و غم انگیز نیست

ولی خوب ! شاید این حرف هم فقط یه دلگرمی باشه ! چقدر سخته اینجوری دلگرمی دادن ! البته منم اول متوجه نشدم که خود شخصیت اصلی داستان - این داستان رو خونده و فکر می کنم نمی خواسته من متوجه بشم - منتها با دیدن مشخصاتش که در نظرات قرار داده بود متوجه شدم که خود مادرم هستن

شاید یه روزی از دید پدرم هم به موضوع نگاه کردم - منتها یک سری مسائلی هم هست که خوب زیاد با این داستان بی ارتباط نیستند

خب نصف شب...خوندن این ماجرا...تصورش...نتیجه اش جز چشم های پر اشک چی میتونه باشه!

خوبیه قصه اینه که بلاخره یکی متوجه از خودگذشتگی دختر شد،یکی درک کرد که چی بود،چی میخواست بشه و چی شد که اینجور شد.

و در نهایت آنچه از دل برآید بر دل نشیند

پاسخ:
سلام

ممنون - منم اون اواخرش که سنگا داشت می ریخت احساساتی شدم

چون دقیقا میدونستم منظورم از اون قلوه سنگایی که دارن از اون صخره میریزن پایین چیه !

( الان هرکس اینو بخونه میگه خسته نباشی ! پس می خواستی ندونی چی داری می نویسی و ما برات بگیم منظورت چی بوده ؟!؟!!)
به عنوان یه دختر به نظرم داشتن خانواده با این که دردسر زیادی داره ولی بازم داشتنش بهتر از نداشتنشه

چقدر مادر باکلاس و فرهیخته ای دارین، حق دارین عاشقش باشین. با نظر ایشون راجع به + نوشتن موافقم :)
پاسخ:
درسته ولی در حال حاضر همه چیز فرق کرده؛نگاه ها بیشتر از نوک صخره رو آدمای مسیره؛هرکسی فقط می خواد اونو تجربه کنه؛خانواده هم داره جاشو به هم خونه بودن میده و بعضی مفاهیم تغییر کردن

بله ایشون کامل ترین الگوی من هستند؛خودشون هم در نویسندگی و شعر ید طولایی دارند و اگه منم گاهی یکم خط خطی می کنم یه ذره از صفات ایشون رو به ارث بردم؛البته پدرم هم استاد خلق داستان های کوتاه و فی البداهه هستند و یادمه زمانی که بچه بودیم 
شب ها قبل از خواب برای من و داداشم قصه های بسیار جذابی رو خلق می کردن و تعریف می کردند و واقعا هیچوقت لذت اون لحظات و هیجانشون و تصویرسازی های حرفه ای که پدرم انجام میدادن رو از یادم نمیره ! و شاید اینکه من بدون هیچ فکر قبلی یک موضوع رو تبدیل به داستان می کنم هم از ایشون به ارث رفته

به هر حال من رو به یاد چیزهایی انداختید که خیلی وقت بود بهشون فکر نکرده بودم ... شاید برای پدرم هم چیزی نوشتم گرچه نوشته های من به قول مادرم همه تاریک اند

ممنونم که نظر میدید - همینه که گفتم این نظرا فکر بسته ی من رو باز می کنن
همینه که من نوشتنم خوب نیست ولی ریاضی فیزیکم خوبه :د گویا این چیزا ارثیه

نوشته هاتون بازتاب واقعیت های جامعه است و آدم ناخودآگاه دلش میخاد راحع به مشکلات با دیگران بحرفه و نظر اونارو بدونه ولی خوبه که گاهی مثبت هم فکر کنیم...

شما به بنده لطف دارین، ذهن شما خودش باز هست.نیاز به کسی نداره ;)
پاسخ:
البته منم ریاضی فیزیکم بد نیست ! یه زمانی توشون ستاره ای بودم ولی دوره اش تمام شد - ولی مطالعه ی آزاد زیاد دارم و همیشه طرفدارشونم ... تصمیم دارم یه بخش فیزیک هم توی وبلاگ باز کنم چون خیلی بهش علاقه دارم

می خوام گسترشش بدم - چند تا بخش مجزا و هرکدوم راجع به یه چیزی که بهش علاقه دارم - چون این وبلاگ تا اینجا راجع به چیزی بوده که بهش علاقه ای نداشتم و همیشه ازش فرار می کردم ( همین نوشتن )

حالا شما در ین مورد هم ایده بدید - کلا من از ایده ها استقبال می کنم - اگر چطور باشه بهتره و تکراری نیست و چیز جدیدیه ؟ از نظر شما که بازدیدش می کنید

 روی چیزایی که به ذهنم میرسه همیشه یا به ذهن شما و بقیه میرسه بحث کنیم ! چیزای عجیب !!! یا حالا هر علم دیگه ای که منم باهاش یکم آشنا باشم و بتونم ایجادش کنم اینجا

هدف هم این هست که همه ی مطالب جدید باشند و از خود ما نه از جای دیگه

در کل به عنوان یه بازدید کننده نظرتون چیه در مورد وبلاگ ؟ چطور باشه بهتره ؟ بیشتر در مورد نقاط ضعفش توضیح بدید و اگر چیزی به ذهنتون میرسه بگید
کلا من به وبلاگ مثل یه دفترچه خاطرات عمومی نگاه میکنم و و از اونجایی که ادم کنجکاو (شما بخانید فضول :د ) هستم به این جور چیزا علاقه دارم. این که دیگران ( آدم های هوشمند) دنیارو چه جوری میبینند،به چیا فکر میکنن و ... واسه همین من وبلاگتونو همون طوری که هست دوست دارم چون همش چیزاییه که توی دل و ذهنتون بوده و هر چی که از دل بر بیاد لاجرم بر دل هم میشینه. به نظرم هر چیزی که میخاین به وبلاگ اضافه کنید ببینین واقعا دوسش دارین یا نه؟! واقعا اون لحظه دوس دارین رو وبلاگ باشه یا نه؟! البته این نظر منه بهتره از بقیه دوستاتون هم پرس و جو کنید :)

پانوشت 1:من چی بگم که 3 ساله با ریاضی فیزیک قهرم :د میترسم کلا نتونم بشمارم :د
پانوشت 2:جالبه که من هنوز اسمتون و حتی جنسیتتونو نمی دونم :د اگه دوس داشتین بگین :)
پانوشت 3:خیلی ممنون که نظر دیگران هم براتون مهمه :)
پاسخ:
سلام

ممنون - شما لطف دارید

همیشه نظر بقیه برام مهمه به خصوص در این مورد چون نظرشون تاثیر زیادی داره روی افکارم

خوشحالم که بدون اینکه چیزی از من بدونید به اینجا سر می زنید

اطلاعات تکمیلی برای شما ارسال خواهد شد !

سلام                             

 تبریک بخاطر داشتن همچین مادری.خدا رو شکر که فرصت  پروش یافتن  توی همچین دامنی رو بهتون داد.

خیلی دلم میخواد بدونم موقع خوندن اون نوشته چه حسی داشتند

خیلی جالبه که کسی که از وجودت خودته ،توی وجود خودت پرورش یافته و بعدها هم زیر بال و پر خودت بزرگ شده الان به عنوان یک انسان  مستقل  دارای فکر  ،بنویسه و بخونیش! حتماً حس شیرینیه!

هدف اول هر وبلاگی معمولاً خود نویسندست.یعنی نویسنده وبلاگ مینوسیه چون بهش احساس نیاز میکنه و یه جورایی هم ،دوست داره نوشته هاش خونده بشند و نقد و گاهی هم همدلی و راهنمایی (الکی نیست که میگن انسان موجودیه اجتماعی).خوب در کنار این هر انسانی که تو هر موضوعی آگاهی داره و از  نعمت دونستن و فرصت آموزش اون برخوردار بوده، از روی انسانیت و حس هم نوع دوستی و لذت آموختن دلش میخواد اون ها رو  به کسانی که بهشون نیاز دارند یا علاقه ،آموزش بده .اون هم به کسانی که شاید هیچ وقت نبینشون و ممکنه حتی  فرسنگ ها ازش دورباشند . این وبلاگ ها فرصت خوبی رو فراهم میکنه تا که نویسنده به این اهدافش برسه.کمک کردن  که فقط به نون دادن نیست. به عنوان مثال من خودام بارها توی بعضی مسائل بخصوص درسی توی لحظاتی که وقت تنگ بود و مونده بودام ، با یه سرچ به وبلاگی رسیدام که تونست اون لحظه بهم  واقعاًکمک کنه، یا گاهی تونسته با یه نوشته شخصیت هایی رو بهم معرفی کنه که تا حالا چیزی ازشون نشنیده بودام!

پاسخ:
سلام

ممنونم شما لطف داری 

درسته مطالبی که گفتی - منتها فکر کنم کم کم اینجا هم رو به زوال میره چون دیگه حسش نیست ... 

آب که ببینه از حرکت افتاده و  داره می گنده ... میره تو فاز انجماد تا حداقل سخت بشه و نگنده و دلیل خوبی برای بی حرکت شدنش داشته باشه